فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران

کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران

نسخه الکترونیک کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران

آیا روشنفکری یک درجه اجتماعی است؟ و روشنفکر، عضوی از یک طبقه است؟ و می‌شود گفت طبقه روشنفکران؟ چنانکه در احزاب کمونیست عالم مرسوم است؟ که از کارگران و کشاورزان و روشنفکران به‌عنوان سه رکن اصلی سازنده بنای اجتماع سخن می‌گویند؟ یا به‌عنوان سه طبقه مختلف که ابزار کار مختلف دارند؟ و اگر کارگران و دهقانان عضو یک حزب کمونیست برگزیدگان طبقه خویشند، آیا می‌توان روشنفکران عضو همان حزب را هم برگزیدگان همان طبقه خویش خواند؟ و مگر نه‌اینکه روشنفکران برگزیدگی را درهرجا برای خویش انحصار کرده‌اند؟ و آن‌وقت آیا لزومی دارد که از معارضه دایمی کارگران و روشنفکران در احزاب کمونیست مثالی بیاورم؟ می‌بینید که هنوز سؤالها بسیار است. به‌هرجهت، تنها وقتی می‌توان تکلیف روشنفکر و روشنفکری را معین کرد که به تمام سؤالهایی که گذشت پاسخی داده بشود و به بسیاری سؤالهای دیگر. مثلاً به اینکه روشنفکران تا چه حد در طرح‌ریزی آینده یک مملکت مؤثرند؟ یاچرا در روزگار ما، روشنفکران نیز به همان اندازه بی‌اعتبار شده‌اند که مالکان و دوله‌ها و سلطنه‌ها؟ یا چرا روشنفکران ایده‌آلها را به‌خاطر نان و آب فراموش کرده‌اند؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درآمد

در سلسله مراتب هر صنف و حرفه ای، مثل نجاری یا کفاشی یا خیاطی و حتی رادیوسازی و تراشکاری ــ که از حرفه های جدیدند ــ مدارجی داریم مثل پادوی، بعد شاگردی، بعد کارگری، بعد سرکارگری، بعد استادکاری، بعد استادی و هرکدام از این مدارج، با اسمی و معنای مشخصی و نشان دهنده یک درجه معین از یک سلسله مراتب شغلی و حکایت کننده از تکاملی که در نفس پیمودن آن مراحل مستتر است و نیز هرکدام از این تعبیرها که برشمردم، با بار معینی از فرهنگ و سابقه ای و خاطره ای و به هرصورت، آشنا و در دسترس فهم همگان؛ چه برای من که معلمم و چه برای شاگردم؛ چه برای نفتی دوره گرد و چه برای رییس شرکت نفت؛ چه برای زندانی و چه برای زندانبان و نه هیچ چیز در این تعبیرها گنگ یا مرده یا از دور زبان بیرون افتاده و همه زنده و حی و حاضر که هرروز صدها بار به کارشان می بریم و با مصداق خارجی هریک از درجات آن صنفها و حرفه ها سروکار هم داریم. لوله بخاری گرفته است، یا در اتاق باد کرده؛ یا حوض ترکیده. می روی در دکان آهنگر یا نجّار یا سراغ بنّای محل که:
ـ خواهش می کنم شاگردتان را بفرستید یک خرده کاری داریم...
و مبادا برای چنان کارهای خردی، خود استاد را احضار کنی که نخواهد آمد.
یا در سلسله مراتب فرهنگی و آموزشی. نوآموز است در کودکستان؛ بعد دانش آموز است در دبستان و تاحدودی در دبیرستان؛ بعد دانشجو است در دانشگاه و الخ... و معلم در سراسر این مدارج، گرچه به هرصورت همان یک معلم است؛ اما خود اسمها دارد و درجات مختلف. اسمها و تعبیرهایی که هرکدام حکایت کننده ای دقیقند؛ حتی از مقدار حقوق یک معلم؛ چه رسد به مقدار معلوماتش یا تصدیق نامه هایی که گرفته. کمک آموزگار است در کودکستان. آموزگار است در دبستان. دبیر است در دبیرستان؛ بعد استادیار است در دانشگاه. بعد دانشیار، بعد استاد و همین جور... و درست است که شباهتی لفظی هست میان استاد که آخرین عنوان برای یک معلم برجسته دانشگاه است و استادی که در آخرین درجات، مثلاً حرفه ای همچو نجاری به سر می برد؛ اما متوجه باشید که دقت زبان محاوره، حتی میان این دو را فرق گذاشته. اولی را استاد می گوییم و دومی را اوسا.
یا در سلسله مراتب تصوف (که این روزها، بسیار می کوشند تا از آن جانشینکی برای مذهب بسازند و ناچار باب روز است. با یک شاخ گل رادیویی اش و با هو ـ حق گفتنهای مسخره قرتیها و الخ...) با آن هفت شهرش که عطار گشت از سلوک در وادی طلب، بعد عشق، بعد معرفت، بعد استغنا، بعد توحید، بعد حیرت، بعد فقر و فنا... همه مقامات و درجات معین است و باید راهی را، قدم به قدم، پیمود تا از هیچی و پوچی به چیزی و کسی رسید.
یا در سلسله مراتب مانویان با سماعون (نیوشاکان) و صدیقون و برخوانها.
یا در سلسله مراتب باطنیان و اسماعیلیان و... و در هر دستگاه یا بنیاد فرهنگی و اجتماعی دیگر، مثل ورزش (با: پروزن، سنگین وزن والخ...) یا موسیقی (با: متمایل، شنونده، علاقمند، منقد، وارد، صاحب نظر، صاحب پنجه، استاد، صاحب مکتب والخ...) که سراغ بدهید چیزی درحدود همان درجات که در آغاز برشمردم، معین است و به هرصورت، مدرج نشانه گذاری شده ای در دست هست با مفاهیم روشن و تکالیف و وظایف مشخص برای هر کسی در هر درجه ای و اگر در خانه حافظه نیز از مقوله های فرهنگی دیرینه سال، چیزی دندانگیر حاضر نداشته باشی برای شناخت آن مدرجها و مشخصات هر درجه، کتابها هست و دفترها و کافی است که یکیشان را ورقی بزنی و با مختصر جستجویی ببینی که هیچ نکته ای گنگ نمانده و تکلیف هیچ سالکی در هیچ مدرج اجتماعی یا فرهنگی، در حتی یک قدم سربه هوا، نامعلوم نمانده است.
از این دست هنوز مثالهای فراوان می توان آورد؛ حاکی از اینکه چه در حوزه مسایل فرهنگی و علمی و چه در قلمرو مسایل اجتماعی و سیاسی، ما هرگز عادت به بی تکلیفی نداشته ایم یا به ابهام؛ اما من نمی دانم با این تعبیر روشنفکر چه باید کرد؟ و بدتر از آن با خود او. با این اسم و مسمایی که از صدر مشروطیت تاکنون بیخ ریش زبان فارسی و ناچار به سرنوشت فارسی زبانان بسته است و نه حد و حصری دارد و نه مشخصاتی و نه تکلیفش روشن است و نه گذشته اش (و مگر با این مشخصات فعلی، روشنفکر گذشته ای و سنتی هم دارد؟) و نه آینده اش. آخر این روشنفکر یعنی چه؟ و یعنی که؟ روشنفکر کیست؟ کجای کدام مدرج جا می گیرد؟ و این مدرج فرهنگی است یا سیاسی و اجتماعی؟ یا علمی است؟ آیا مثل دیپلم و لیسانس یک تصدیق نامه علمی است؟ یا یک مقام اجتماعی است؟ آیا در آن حکایت گنگی از بازگشت به دستگاه محجر کاست دوره ساسانی نیست؟ یا از یک نوع اشرافیت جدید که شهرنشین تازه پا دارد برای خود می تراشد؟ و بعد؟ اول چه چیز یا چه کس باید بود تا بعد روشنفکر شد؟ و پس از آن به کجا خواهد رسید؟ یا به چه درجه ای؟ و همین جور سوال.
اگر فرض کنیم که به دلالت مفهوم ظاهری کلمه باید سراغ دنیای فکر و دانش و فرهنگ رفت، آیا می توان گفت که: یک آدم اول بی سواد است؛ بعد باسواد می شود؛ بعد دیپلم می گیرد؛ بعد می شود روشنفکر؟ و بعد لیسانسیه و بعد دکتر؟ یا اول باید دکتر در یک رشته بود تا روشنفکر قلمداد شد؟ و آن وقت پس از آن؟
از در دیگر وارد بشوم. آیا می توان گفت فلانی روشنفکرتر از بهمانی است؟ و اگر بتوان، آیا به این دلیل صفت تفضیلی به کار رفته که فلانی بیشتر از بهمانی درس خوانده؟ یا به این دلیل که فرنگ هم رفته؟ یا به این دلیل که کتاب هم نوشته؟ و نکند که روشنفکری اصلاً یعنی فرنگ رفتگی؟ یا غربزدگی؟ این آخری را به سرعت در غربزدگی نشان داده ام و گفته ام که چنین نیست؛ اما چنین که می نماید، همین ابهامها ــ و نیز بی جواب ماندن تمام سوالهایی که برشمردم ــ تاحدودی موجب شده است که هیچکس تاکنون هیچ ملایی را یا هیچ نویسنده مذهبی را یا هیچ واعظی را، روشنفکر ندانسته؛ گرچه شرایط اصلی روشنفکری (که پس از این خواهم شمرد) نیز در آن ملا یا واعظ یا نویسنده مذهبی، جمع باشد. درست است که سنت پرستی غایی و تحجر فکری روحانیت، در اغلب موارد نفی کننده اصلی روشنفکری است (از این نکته هم به تفصیل سخن خواهد رفت).
اما آخر باید یک جایی شرایط روشنفکری توضیح داده شده باشد و خود این تعبیر روشنفکر تا به آن حد صاحب معنی و حدود و تعاریف شده باشد که بتواند دید فرق یک ملا بایک روشنفکر چیست؟ یا در یک ملا چه شرایطی از روشنفکری یا چه مقدماتی برای آن جمع هست یا نیست.
به هرصورت، می بینید که تعبیر روشنفکر با گنگی فعلی اش در معنی و مفهوم، راهنما به هیچ جا نیست. باز هم مثل بزنم:
باسوادتر و بی سوادتر می گوییم یا داناتر و نادان تر یا باهوش تر و خنگ تر؛ اما روشنفکرتر و تاریک فکرتر چطور؟ پس آیا می شود استنتاج کرد که روشنفکر هم مثل دانا یا نادان یک صفت است؟ چون مفهوم متضادش را هم داریم؛ یعنی صفت مقابلش را؟ یا چون اصلاً نمی توان درجاتی برای روشنفکر و روشنفکری قایل شد، پس نمی توان آن را یک صفت دانست؟ پس روشنفکر چیست؟ آیا بیان یک حالت و کیفیت نیست؟ که هست و حالت و کیفیت چه چیز یک آدم؟ قد و قامتش؟ لباس پوشیدنش؟ آداب معاشرتش؟ قدرت فکری اش؟ دانش و فرهنگش؟ یا برداشتی که از امور جهان دارد؟ گویا روشن باشد که روشنفکری دخلی به قد و قامت آدمی یا به سر و وضعش یا به زن و مردبودنش یا به پیر و جوان بودنش ندارد. روشنفکری اطلاقی است در حوزه مسایل اندیشه و تعقل، در قلمرو بینش آدمی، در برداشتی که از امور روزگار دارد.
علاوه براین، گویا یک نکته دیگر هم دارد روشن می شود و آن اینکه، روشنفکر و روشنفکری یک امر نسبی است؛ یعنی که اگر در فلان ده یک میرزابنویس به علت بی سوادی عام اهالی، روشنفکر و فهمیده تلقی بشود، همان میرزابنویس در شهر، یکی از عوام الناس است و آن وقت آیا به این تعبیر می توان جهاندیدگی را از لوازم روشنفکری دانست یا مقدمه اش؟ مثلاً آیا فلان پیرمرد دنیادیده و سرد و گرم روزگارچشیده و تجربه هاآموخته در جمع خانواده اش، بافرزندان و نوادگان و عروسان و دامادهای جوان، یک روشنفکر است؟ چون برای حل و عقد مشکلات خانواده نوعی کدخدایی می تواند؟ می بینید که بازهم نمی شود. پس بگذارید باز از یک در دیگر وارد بشوم؛ از در قلمرو اجتماعیات.
آیا روشنفکری یک درجه اجتماعی است؟ و روشنفکر، عضوی از یک طبقه است؟ و می شود گفت طبقه روشنفکران؟ چنانکه در احزاب کمونیست عالم مرسوم است؟ که از کارگران و کشاورزان و روشنفکران به عنوان سه رکن اصلی سازنده بنای اجتماع سخن می گویند؟ یا به عنوان سه طبقه مختلف که ابزار کار مختلف دارند؟ و اگر کارگران و دهقانان عضو یک حزب کمونیست برگزیدگان طبقه خویشند، آیا می توان روشنفکران عضو همان حزب را هم برگزیدگان همان طبقه خویش خواند؟ و مگر نه اینکه روشنفکران برگزیدگی را درهرجا برای خویش انحصار کرده اند؟ و آن وقت آیا لزومی دارد که از معارضه دایمی کارگران و روشنفکران در احزاب کمونیست مثالی بیاورم؟ می بینید که هنوز سوالها بسیار است.
به هرجهت، تنها وقتی می توان تکلیف روشنفکر و روشنفکری را معین کرد که به تمام سوالهایی که گذشت پاسخی داده بشود و به بسیاری سوالهای دیگر. مثلاً به اینکه روشنفکران تا چه حد در طرح ریزی آینده یک مملکت موثرند؟ یاچرا در روزگار ما، روشنفکران نیز به همان اندازه بی اعتبار شده اند که مالکان و دوله ها و سلطنه ها؟ یا چرا روشنفکران ایده آلها را به خاطر نان و آب فراموش کرده اند؟
یا اینکه آیا درست است که شرکت در قدرت حکومتهای نفتی از روشنفکران سلب حیثیت می کند؟ و پس شرایط شرکت روشنفکران در قدرت حکومتها چه باید باشد؟ و بعد وضع روشنفکران درقبال حکومتها در مملکتی مثل ایران چه باید باشد؟ و بعد چه فرقهایی هست یا باید باشد میان روشنفکر ایرانی و اروپایی درمقابل حکومت یا درمقابل مذهب یا درمقابل کمپانی خارجی؟ یا درمقابل استعمار؟
امیدوارم که جواب همه این سوالها را در این دفتر بیابید؛ گرچه به صورت طرحی، یا پیشنهادی و اگر نیافتید نیز غمی نیست که آخرین دعوی این دفتر و صاحبش این است که طرح کننده سوالهایی باشد در تمام این زمینه ها که برشمردم.
***
طرح اول این دفتر در دیماه ۱۳۴۲ ریخته شد؛ به انگیزه خونی که در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ از مردم تهران ریخته شد و روشنفکران درمقابلش دستهای خود رابه بی اعتنایی شستند. در اواخر ۱۳۴۳، دست نویس اول آن آماده شد که ده پانزده نسخه عکسی آن به دست دوستان و آشنایان رسید. در ۱۳۴۵، دو فصل آن در مجله جهان نو که دوست دیگرم رضا براهنی می گرداند، درآمد و اکنون نسخه کامل آن؛ پس از چندین بار زیروبالاشدن. ترجمه هایی از متن انگلیسی را در آن سیمین کرده است که از او چه تشکری می توانم کرد؟
آقایان فریدون آدمیت، غلامرضا امامی، ناصر پاکدامن، حسین ملک، خلیل ملکی، منوچهر هزارخانی، هریک در تهیه متنهایی که در این دفتر به آنها مراجعه ای شده است، راهنماییها کرده اند. به این صورت، از همه ایشان تشکر می کنم و امیدوارم کاری شده باشد لایق ذکر نام ایشان. متنهایی که در ضمایم آورده ام یا نه به آن کوتاهی بوده است که بتوان در متن کتاب پخششان کرد و یا نه به آن بی اهمیتی که بتوان سر و دستشان را برید و شکست و اکنون درعین حال که متنهایی هستند موید اصل مطلب، به تنهایی نیز قابل خواندن و بهره بردن اند.

فصل اول: «روشنفکر» چیست؟ کیست؟

۱. روشنفکر چیست؟
روشنفکر تعبیری است که نمی دانم کی و کجا و چه کسی آن را به جای انتلکتوئل(۱) گذاشته و این البته که مابه ازایی است غلط؛ ولی مصطلح شده است. پس بگوییم یک غلط مشهور و ناچار مجاز. نمی خواهم بگویم که چون یک نامگذاری غلط داشته ایم؛ یعنی چون یک مفهوم غلط ذهنی داشته ایم، ناچار غلطهای دیگر و غلط کاریهای دیگر در عالم خارج به دنبال آن حادث شده یا در دنبال یک اسم عوضی، مسما هم عوضی از آب درآمده؛ ولی آنچه در همین قدم اول روشن است، اینکه روشنفکر را به عنوان ترجمه انتلکتوئل به ما تحویل داده اند و چون ترجمه دقیقی نیست، ناچار هدایت دقیقی هم به چیزی در آن نیست و چون تکلیف خود این مفهوم تاکنون معلوم نبوده است، عجبی نیست اگر تکلیف آنکه چنین مفهومی به او اطلاق می شود نیز معلوم نباشد. به این طریق، یک نکته دیگر هم روشن می شود و آن اینکه اگر بخواهیم تکلیف بحث روشن باشد، اول باید در معنی نامها و تعبیرها اتفاق نظر کنیم. پس ببینیم اصل فرنگی این تعبیر از کجاست و به چه معنی است.
کلمه انتلکتوئل در زبانهای فرنگی از اصل انتلکتوآلیس(۲) لاتین آمده که نوعی اسم مفعول است؛ یعنی ترکیبی است صفت مانند ازانتلی گه ره(۳) که مصدری است لاتینی به معنی فهمیدن، درک کردن یا هوشمندی. ناچار به جای انتلکتوئل بهترین تعبیر فارسی هوشمند یا فهمیده را باید می گذاشته ایم یا باتوجه به مفهوم اجتماعی کلمه و هدایت خاصی که در آن است، از رهبری و پیشوایی بایست برگزیده را یا فرزانه(۴) را یا پیشاهنگ را به جایش می گذاشتیم. گرچه این هر دوسه کلمه ازنظر معنی با اصل دورند. باتوجه به اینکه انتلی گنسیا(۵) را هم داریم که خود در زبانهای فرنگی از راه ادبیات مارکسیستی روس نفوذ کرده؛ به معنی جماعت هوشمندان و زیرکان روس که تربیت اروپایی دیده بودند و قادر بودند به درک زودرسی از وقایع اجتماعی و دعوی رهبری داشتند و خود پیشاهنگ بودند برای هر تحول سیاسی و اجتماعی.
به این ترتیب است که روشنفکر به فارسی سرایت کرده و چون در این دفتر نه دعوی لغت سازی هست و نه داعیه لغت پیرایی و نه اصلاً احتیاجی به این کارها هست و چون روشنفکر تعبیری است که نه زشتی خاصی دارد و نه گوش را می خراشد و نه چشم را و ناچار در زبان جا گرفته و جواز عبور یافته؛ پس بپردازیم به تحدید حدود آن در معنی و در عالم خارج و غرض این دفتر یافتن حدود تعریف این اسم و این کلمه است از طرفی و یافتن مشخصات مسمای این اسم؛ یعنی که طرحی ریختن از گذشته روشنفکر و پیشنهادی برای آینده اش. اینکه از کجا می آید و چرا می آید و به کجا رسیده و به کجا می رود یا باید برود؛ چون روشن است که اگر از اول به جای انتلکتوئل هوشمند را گذاشته بودیم یا فرزانه را یا دیگر تعبیرهای نیمه معادل را که برشمردم، کار آسانتر بود؛ گرچه مفهوم گنگ می ماند؛ چرا که هدایت خاص به رهبری در آن پوشیده می ماند؛ اما در معنی اسم و وظایف مسما گنگی پیش نمی آمد و آن وقت هر کارگری، هر موسیقیدانی، هر آخوندی، هر معلمی، هر دلالی یا هر وزیری می توانست هوشمند یا زیرک یا فرزانه یا برگزیده باشد یا نباشد؛ یا این یکی کمتر از آن یکی لایق چنین اطلاقی باشد؛ اما حالا که روشنفکر را داریم، آیا می توان هیچ وزیری را روشنفکر ندانست؟ یا ممکن است هر بقال و عطاری را روشنفکر دانست؟ یا اصلاً روشنفکری در حوزه موسیقی و نقاشی هم مطرح هست یا می تواند باشد؟ در حوزه معماری و دیگر هنرهای غیرکلامی چطور؟ می بینید که روشنفکری گویا فقط در حوزه هایی مطرح است که با کلام سروکار داریم و با هدایت خاصی که گفته و نوشته دارد. به این طریق، گمان می کنم در همین قدمهای اول به یکی دو نکته رسیده باشم.
وقتی می گوییم روشنفکر، ازنظر دستور زبان فارسی صفتی مرکب به کار برده ایم مثل سفیدرو یا سیاه دل؛ یعنی کسی که دلش سیاه است یا رویش سفید. پس روشنفکر نیز یعنی کسی که فکرش روشن است. روشنفکر = دارنده فکر روشن. بی دقتی در ترجمه روشنفکر از انتلکتوئل یکی از همینجا روشن می شود. آخر این چه جور جنمی است که فکرش روشن است؟ و مگر نه اینکه روشنایی یا روشن کنندگی لازمه هر فکری است؟ فکر (یعنی اندیشه) به محض اینکه امکان فعلیت یا فعالیت یافت در انبان ذهن صاحبش روشنایی و وضوح پدید می آورد. یا در حوزه مساله ای که موضوع فکر و اندیشه بوده. در این باره حرف آخر را افضل الدین کاشی زده. از «در ششم از سخن ـ در دانش و داننده و دانسته»:

ما به لفظ دانش نخواهیم جز روشنی و پیدایی وجود چیزها. و نه به دانسته جز چیز روشن و پیدا. و نه به داننده جز علت و سبب روشنی و پیدایی چیزها. [و به روشنی و پیدایی نخواهیم مگر تمامی وجود چیز] و به بی دانشی نخواهیم مگر پنهانی و پوشیدگی وجود چیزها. و نه به نادانسته مگر پوشیده و پنهان. و پیدایی و پنهانی چیزها مردم را در خود بود. و به لفظ خود ـ نفس خواهیم در این موضع. که چیزها در نفس مردم یا پیدا یا پنهان باشند. چیز پیدا را دانسته و یافته گویند و ناپیدا را نادانسته و نایافته(۶).

به این تعبیر شاید بهتر این می بود که دانشمند را به جای روشنفکر به کار می بردیم؛ اما خواهیم دید که دانشمند تعبیری است بسیار عام برای جمع کثیری که احتمالاً هیچ یک از شرایط روشنفکری در آنان جمع نیست؛ اما به هرصورت این نکته هم روشن شد که روشنفکر کسی است که صاحب فکری باشد. یعنی اهل اندیشیدن باشد. یعنی اول کسی باید فکری داشته باشد و اندیشه ای، تا بتوان او را روشنفکر دانست و آن وقت آیا کسی که فکری دارد و اهل اندیشه است، خودبه خود روشنفکر هم هست؟ یا باید حاصل اندیشه و فکر خود را به دیگران ابلاغ کند؟ اینجاست آن هدایتی که در روشنفکری به مفهوم رهبری و پیشوایی هست.
از طرف دیگر اگر توجه کنیم که در همین فارسی ما، کوته فکر و آزادفکر هم به کار می رود ــ اولی بی اینکه ترجمه از فرنگی باشد و دومی به ترجمه از Libre Penseur و با فحوایی از آنچه در حوزه روشنفکری مطرح است ــ رضایت خواهیم داد که تا پیداشدن تعبیر تازه تر و رساتر و زنده تری به همین روشنفکر قناعت کنیم و غم ریشه و اصل و مشتقات را به لغت سازان بگذاریم و کارمان را دنبال کنیم.
در همین اول بحث فورا باید تذکر داد که روشنفکر خود در اصل ترجمه ای است از منورالفکر که در دوره مشروطه باب شد. در همان زمان که فرزندان اشرافیت ازفرنگ برگشته، قانون اساسی بلژیک را داشتند به اسم قانون اساسی ایران ترجمه می کردند. در همان زمان که مردم کوچه و بازار برای نامیدن چنین آدمهایی به تقلید از روحانیت، فکلی، مستفرنگ، متجدد، تجددخواه به کار می بردند. در همان زمان، آن حضرات خود را منورالفکر نامیدند؛ به ترجمه از Les Eclairés فرانسه؛ یعنی روشن شدگان و ملاحظه می کنید که میان روشن شدگان و آنچه از افضل الدین نقل کردم، چندان تباعدی نیست. گرچه آن حضرات مستفرنگ هرگز توجهی به چنین متنی نداشته اند. شاید با میرزاآقاخان کرمانی و گردانندگان صوراسرافیل و نیز با منشآت ملکم خان بود که این تعبیر سر قلم آمد که حرف و سخن تازه ای در سیاست و اجتماعیات داشتند و بیشتر توجهشان به پیشوایان قرن هیجدهم فرانسه بود که خود را Les Eclairés (روشن شدگان) و دوره خود را قرن روشنایی = Siecle de la lumière می نامیدند و من در غربزدگی به سرعت نشان داده ام که همین سنگ اول بنا بود که کج گذاشته شد(۷). اگر پیشوایان فکری آن دوره در فرانسه خود را چنین نامیدند، شاید به این علت بود که دنیای تاریک قرون وسطایی اروپا را که زیر سلطه تحجر مسیحیت بود، پشت سر گذاشته بودند و شاید به تعبیر این بود که به مقدماتی از علوم دست یافته بودند یا به هنر؛ که موضوع دایره المعارفش می کردند و شاید چون دوره نوزایی = رنسانس را گذرانده بودند و به هزار تعبیر دیگر؛ اما معلوم نیست پیشوای فکری صدر مشروطه به چه تعبیر، حتی در نامگذاریها از ایشان تقلید می کرد؟ آیا رنسانس را در هنر گذرانده بود؟ یا دایره المعارف نوشته بود؟... این بحثی است که به جای خود خواهد آمد. فعلاً به این مطلب بپردازم که در دنبال همین تعبیر منورالفکر بود که تنویر افکار شد سرلوحه برنامه مطبوعات و فرهنگ دوران مشروطه تا اوایل دوره بیست ساله و بعد هم که پرورش افکار دوره بیست ساله پیش آمد (و آیا نه با ارتباطی با همین منوّرالفکری و تنویر افکار؟ یا به عنوان جانشین هدایت شده و تبلیغاتی آن؟) و لغت سازی فرهنگستان در ذهن حضرات منورالفکرها اثر کرد؛ منوّر را ترجمه کردند به روشن و الف و لام عربی را هم برداشتند و یک مرتبه پس از شهریور ۱۳۲۰ دنیای ما پر شد از روشنفکر! ازطرفی به عنوان جانشین روشن شدگان Les Eclairés و از طرف دیگر به عنوان میراث خوار هوشمندان و فرزانگان Les Intellectuels.
نکته دیگری را که درباره معنی اصل روشنفکری در همین آغاز کار باید توضیح داد این است که یکی از خواص روشنفکری یا از لوازم آن در تعبیر اصلی فرنگی اش، آزاداندیشی یا آزادفکری بوده است؛ یعنی Libre Penseur و این آزاداندیشی البته که درمقابل سلطه مسیحیت کاتولیک با جبروت سلطنت زمینی پاپها در رم؛ نوعی توجیه شده بوده است با آنچه از انکیزیسیون خوانده ایم و آن گرفتاریها که برای امثال گالیله فراهم می کردند یا کشتاری که در قرن ۱۳ میلادی از آلبی ژواها در جنوب فرانسه کردند یا آنهمه جنگهای مذهبی سی ساله و صدساله میان فرق مختلف مسیحیت که منجر شد به قیام لوتر در آلمان و تجدیدنظر در اعتقادات و گریختنهای مکرر از حوزه اقتدار پاپ و کار این آزاداندیشی در کار حضرات روشنفکران فرنگ تا آنجا پیش رفت که به ارتداد کشید و به خصوص پس از آن آیه معروف مارکس که مذهب، افیون عوام الناس است، سرلوحه برنامه روشنفکری در فرنگ شد، مخالفت با پاپ و کلیسا و مسیحیت و جالب اینکه روشنفکران ما نیز بی اینکه مقدمات و موخرات کافی برای چنین ارتدادی در دست داشته باشند، در این زمینه هم مقلدان صرف روشنفکر فرنگی درآمدند و این نیز نکته ای است که به تفصیل از آن سخن خواهم گفت؛ فعلاً بپردازم به تعیین حد و حصر معنی روشنفکر.
وقتی می گوییم روشنفکر، متوجه این نکته هستیم که هر آدمی درحدودی قدرت تفکر دارد؛ چه یک دهقان در رسیدگی به امور آب و گاو و مزرعه اش، چه یک نویسنده در برخورد با مسایل حیاتی و عمومی و کلی یک اجتماع. پس آیا می توان گفت در هرکس نطفه ای از روشنفکری هست؟ یعنی اگر یک دهاتی بهتر از دیگران به امور آب و گاو و ملکش رسید، آیا درمیان همسران خود روشنفکر است؟ می بینید که با این نوع مثالها از مقوله روشنفکری پرت می شویم؛ اما جواب چه مثبت باشد چه منفی، همین سوال خود نقطه اتکایی است زیرپای پیش بینی یک آینده وسیع برای روشنفکری؛ اما به هرصورت، حدود این قدرت تفکر، حدود دنیای ذهنی یک آدم است و بسیار ساده است که این دنیای ذهنی هر آدمی وقتی بسته است که دنیای خارجی در دسترس آن آدم بسته باشد و برعکس؛ یعنی بستگی و گستردگی دنیای ذهنی هرکس رابطه مستقیم دارد با تجربه ای که همان کس از دنیای خارج کرده و این تجربه یا مستقیم است که به قول قدما سیر آفاق باشد یا غیرمستقیم است، از راه کتاب و مدرسه و معلم و آزمایش و حتی سیر آفاق نیز وقتی عامل تحول در منش آدمی است که زمینه های اصلی تکامل روحی را در مدرسه به او داده باشیم؛ یعنی الفبای اکتساب علوم و تجارب را دراختیار او گذاشته باشیم. پس خیلی ساده است اگر هم در این آغاز کار حدس بزنیم که اساس روشنفکری در هرجا ــ چه ایران چه خارج ــ بر مدرسه نهاده است و مدرسه یعنی چه؟ یعنی کوچکترین واحد یا اولین حوزه آموزش فرهنگ و علوم. از این مدرسه به عنوان یکی از خواستگاهها یا زادگاههای روشنفکری در صفحات بعد سخن خواهم گفت.
پس از این مقدمات، اجازه بدهید اشاره ای هم بکنم به این نکته که وقتی می گوییم روشنفکری، متوجه هستیم که سخن از روشن بینی هم هست. البته نه به معنی مخصوصی که بر کار یکی از حواس اطلاق می شود؛ چون دیدن به معنی ساده اش (یعنی یکی از حواس) دریچه ای است از دنیا به ذهن آدمی و ناچار به فکرش. به این ترتیب، دید هرکس ممکن است تنگ باشد یا گسترده؛ تاریک باشد یا روشن؛ اما می دانیم که ممکن است کسی کور باشد؛ اما روشنفکر هم باشد و به عکس. پس غرض از دید (در جهان بینی) تنها دید چشم نیست. شاید همان باشد که قدما چشم دل می گفتند و ما امروز جهان بینی می گوییم. پس در این قلمرو، دیدن به معنی بزرگتری مطرح است که دیدداشتن باشد یا قدرت دیدار یا بینش؛ همان جهان بینی و این البته که از لوازم حتمی روشنفکری است؛ گرچه حتی به صورت ساده اش نیز دیدن ــ به عنوان یکی از حواس ــ در امر روشنفکری موثر است؛ چون درهرصورت، دید یک آدم در ساختمان فکری اش همان اثری را دارد که قدرت یا ضعف عضلات دست یا پا در ساختمان بدن؛ اما دنیادیده های فراوان را دیده ایم که خنگند و گنگ و کتاب خوانده های بسیار را می شناسیم که هِر را از بِر نمی شناسند و در کجا؟ در حوزه مسایل اجتماعی و ابلاغ حقیقت (و متوجه باشیم که این سوال و جواب یکی از خطوط اصلی تعیین کننده مرز روشنفکری است). یا اگر کلی تر بگوییم، هروقت سخن از صلاح جامعه می رود یا هروقت که فرد از انفراد خود منفک می شود و به اجتماع می پردازد ــ و این یعنی از چاه و چاله خود و خانه خود و شهر و زبان خود و ولایت و مذهب خود درآمدن و جهان را به صورت واحد گسترده ای از بشریت دیدن با مردم و زبانها و آداب گوناگون و فرهنگها و مذاهب مختلف ــ یا به این معنی که از عهد بوق چشم پوشیدن با اعتقاداتش و آدمهاش که گمان می کردند اشرف مخلوقات اند و بر کره خاک منت نهاده اند یا به این معنی که هر وضع موجود را قضای آسمانی نپنداشتن؛ بلکه درصدد توجیه علتها و سببهای آن وضع برآمدن یا به این معنی که به جای تصور و خیالپردازی تنها درباره وضعی بهتر، جرات اقدام برای ایجاد وضعی دیگر را در خود داشتن و برای ساختن این وضعی دیگر با مقایسه تاریخی و اجتماعی گز و مقیاسی هم دراختیارداشتن.
یک نکته دیگر. وقتی می گوییم روشنفکر، متوجه هستیم که تفکر آن قسمت از قدرت عقلانی است که می تواند از مجموعه انبان ذهن (تخیل، حافظه، احساس والخ...) در هر لحظه آنچه را که لازم دارد بربگزیند و این گزینش مواد اندیشه، هرچه سریعتر و دقیقتر و بجاتر باشد، ناچار قدرت تفکر، حادتر، زنده تر و فعال تر است و ناچار مقدمات روشنفکری در صاحب چنین اندیشه ای فراهم تر؛ اما به همان اندازه که یک کور مادرزاد حافظه بصری ندارد، یا یک کر مادرزاد حافظه سمعی، گذشته از اینکه هریک از ایشان دنیای ذهنی ناقص تر و خام تری دارد تا یک آدم سالم، هرکدام از ایشان لنگیهای دیگری نیز در کار سایر عوامل تعقل پیدا می کنند. مثلاً یک کور که رنگ را نمی شناسد، ناچار نسبت رنگها را هم نمی شناسد. پس دنیای هنر نقاشی به روی او بسته است و همینطور... همین نسبت برقرار است درمورد کسی که رابطه علمی و عِلّی اشیا را نمی شناسد یا از رابطه اقتصادی وقایع سیاسی و اجتماعی بی خبر است؛ پس بسته بودن کامل یک دریچه ذهنی در کار دریچه های دیگر نیز گرچه باز باشند، اثر می گذارد. به هرصورت، هرکس بسته به اینکه دنیای ذهنی خام تر یا پخته تری داشته باشد درمقابل وقایع و امور جهان عکس العملهای دیگری دارد.
مثالی بزنم. زلزله ای رخ می دهد یا خورشید می گیرد. یک مرد عامی به عنوان عکس العملی درمقابل این دو واقعه، نماز آیات می خواند یا طشت مس می زند؛ چرا که علت زلزله و کسوف هردو برای او ناشناخته است. برای او این هردو از عالم غیب اند و می دانیم که خرافات دریچه دید مرد بدوی است به عالم غیب (متافیزیک) یا کلیدی است به دست او برای راه یافتن به عالم غیب؛ یا حرزجوادی است دراختیار او برای دفع شر احتمالی آن عوالم.
پس بنای عکس العمل مرد عامی در این موارد بر آموخته های شفاهی و سنتی است یا بر تربیت کلثوم ننه ای که بازگشتش به دوره بدویت است که در آن ترس از مظاهر طبیعی، عامل محرک انسان بود؛ ولی عکس العمل روشنفکر درمقابل چنین وقایعی بر شناخت علوم و تجربه و شناسایی جهان است که بازگشتش به دوره تحول علمی و تکامل ابزار شناسایی و کشف دنیاهای جدید است. اولی بنای رفتارش بر تعبد است و پذیرفتن بی چون و چرای آنچه محیط و خانواده به او داده است و بنای رفتار دومی بر تجربه است و بر علم و بر رها کردن تعبد.
مثل دیگری بزنم. درویت، نام جنگ است. مرد عادی عامی یا از آن بی خبر می ماند یا اگر خبردار شد ــ به علت نوع دوستی و خیرخواهی که ذاتی بشری است ــ آرزو می کند که آن جنگ هرچه زودتر تمام بشود یا دست بالا دعا می کند که تمام بشود. عین پاپ که مدام در این قضیه فقط دعا کرده است؛ اما یک روشنفکر به جستجوی علت چنین جنگی، ریشه های استعمار و استعمار نو را می جوید و سرمایه داری بازارطلب و تعرض کننده را می بیند که دست از آستین تمام حقوق بشری درآورده و به اسم اشاعه تمدن و ممانعت از توحّش، هم کار برای کارخانه های اسلحه سازی فراهم می کند؛ هم محصولات ساخته شده آن کارخانه ها را مصرف می کند (از کنسرو گرفته تا تانک و هواپیما)؛ هم کارگر اضافی را به اسم سرباز روانه میدان جنگ می کند؛ هم از شر سیاهان که در داخل امریکا چه نابسامانیها را موجب شده اند، راحت می شود؛ هم از شر ویت گنگ(۸)؛ هم در جوار چین پایگاه نگه می دارد؛ هم دیگر ملل استعمارزده را مرعوب می کند که مبادا روزی خیالی در سر بیاورند.
به این طریق، می توان گفت که روشنفکری خاص دوره ای است که اجتماعات بشری دیگر نه به صورت گذشته و بر روال تعبد یا به ترس از ماوراء طبیعت اداره می شوند. زمانه ای که تحول فکری به دنبال اصل تجربه و تکامل ابزار (صنعت و ماشین) در پهنه گسترده تری از جماعات بشری (به کمک ابزار وسیع ارتباط) مظاهر طبیعی را از صورت پدیده های ترس انگیز بِدر آورده و نشان داده است که در خلقت یا سرنوشت بشری، ایشان را تاثیری نیست و اگر بتوان تعبیر عام تری آورد، باید گفت که دوره روشنفکری دوره ای است که در آن آدمیزاد از عوامل طبیعی بریده و تنها مانده و سرنوشتش از سرنوشت آنها جدا شده و خود را درمقابل سرنوشت خود تنها و بی هیچ پشتیبانی آسمانی یا زمینی می یابد و مجبور است که بی هیچ انتظاری از خارج یا از عالم بالا و فقط به اتکای شخص خود عمل کند؛ مختار باشد، آزاد باشد و مسوول.
واضح است که وقتی بی اثری عوامل طبیعی (همچون زلزله یا خسوف و کسوف یا سعد و نحس ایام و ستارگان) در سرنوشت بشری برملا شد، در درجه اول، خود تعبیر سرنوشت بی اعتبار می شود که به جای آن باید سرگذشت را گذاشت و در درجه بعدی، تمام محتوای آن قسمت از اخلاق و مذهب و قانون و سیاست که تکیه به این عوامل طبیعی یا ماوراء طبیعی دارند نیز معنی خود را ازدست می دهند. اینکه تربت در دریای متلاطم بریزیم تا آرام شود یا فلان دعا را صدبار بخوانیم برای رفع سردرد یا خود نماز آیات والخ... یا مثلاً وقتی میکروب وبا و طاعون شناخته شد این دو بیماری از صورت دو بلای آسمانی تنزل کردند و همدوش اسهال تابستانه نشستند و مهمتر از اینها، آنکه وقتی تاثیر عوامل ماوراء طبیعی در سرنوشت (یعنی که سرگذشت) آدمی رد شد یا به تردید واگذار شد، آن قسمت از تاسیسات سیاسی و اخلاقی و مذهبی که خود را در سایه ماوراء طبیعت به نوعی اقتدار رسانده اند یا می رسانند نیز بی اعتبار خواهد شد؛ یعنی که روشنفکری حوزه ای یا دوره ای است که در آن ظل اللّه بودن یا آیت اللّه بودن معنایی نخواهد داشت(۹).

نظرات کاربران درباره کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران

خوب بود
در 2 سال پیش توسط sad...i74