فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب میداس

کتاب میداس
پرده نمایش سیاه

نسخه الکترونیک کتاب میداس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب میداس

*** با دریافت این فایل، بخشی از کتاب را همزمان با ارائه در نمایشگاه کتاب، به صورت رایگان بخوانید *** میداس وصیت‌نامه‌ی هنری فریدریش دورنمات نویسنده‌ی سویسی است که تمام خصوصیات عمده‌ی آثار او را در حد کمال دارد. دورنمات را الهام‌گرفته از نویسندگان بسیاری چون تورنتون وایلدر، کافکا، برشت، و نویسندگان مکتب اکسپرسیونیسم می‌دانند؛ شاید مهم ترین علت این باشد که او نیز با زیستن در برهه زمانی قرن بیستم و بستر فرهنگی اروپا فاجعه بزرگ این برهه، یعنی جنگ جهانی دوم، را از نزدیک لمس کرد و پی آمدهای ذهنی، روان شناختی، اجتماعی، و سیاسی آن را در آثار خود بازتاب داد. دورنمات در ۱۹۲۱ در پای‌تخت سویس به‌دنیا آمد و هنگام آغاز جنگ هجده‌ساله بود. اگر اهل کشوری بی‌طرف نبود که تا پایان خود را از ناملایمات جنگ کنار نگه داشت، بی‌شک هم‌چون هزاران‌هزار جوان دیگر به جبهه فرستاده می‌شد. همین دخالت مهم تقدیر در زندگی او باعث شد که در تمام عمر این قدرت را مهم‌ترین عامل در تعیین سرنوشت بشر به‌حساب آورد. البته در روزگاری که اختیار مرگ و زندگی افراد به‌تمامی از دست خودشان خارج باشد، رشد چنین اعتقادی دور از انتظار نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب میداس

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



Das ist eine Übersetzung im Persische von der MIDAS (oder Die
schwarze Leinwand) von Friedrich Dürrenmatt, Diogenes Verlag,
AG, Zürich, 1991.

مقدمه مترجم

میداس وصیت نامه ی هنری فریدریش دورنمات نویسنده ی سویسی است که تمام خصوصیات عمده ی آثار او را در حد کمال دارد. دورنمات را الهام گرفته از نویسندگان بسیاری چون تورنتون وایلدر، کافکا، برشت، و نویسندگان مکتب اکسپرسیونیسم می دانند؛ شاید مهم ترین علت این باشد که او نیز با زیستن در برهه زمانی قرن بیستم و بستر فرهنگی اروپا فاجعه بزرگ این برهه، یعنی جنگ جهانی دوم، را از نزدیک لمس کرد و پی آمدهای ذهنی، روان شناختی، اجتماعی، و سیاسی آن را در آثار خود بازتاب داد. دورنمات در ۱۹۲۱ در پای تخت سویس به دنیا آمد و هنگام آغاز جنگ هجده ساله بود. اگر اهل کشوری بی طرف نبود که تا پایان خود را از ناملایمات جنگ کنار نگه داشت، بی شک هم چون هزاران هزار جوان دیگر به جبهه فرستاده می شد. همین دخالت مهم تقدیر در زندگی او باعث شد که در تمام عمر این قدرت را مهم ترین عامل در تعیین سرنوشت بشر به حساب آورد. البته در روزگاری که اختیار مرگ و زندگی افراد به تمامی از دست خودشان خارج باشد، رشد چنین اعتقادی دور از انتظار نیست. اما کم تر نویسنده ئی برای این اعتقاد، این همه ارزش و اهمیت قایل شده و آن را محور اصلی آثار خود قرار داده است. باور دورنمات به تقدیر و جبر نهفته در آن، که خواه ناخواه انسان را به اعتراض و طغیان می کشاند، او را متوجه نمونه های این کشاکش در تئاتر یونان کرد، و بدین ترتیب پی روی از اصول تراژدی یونان سرلوحه ی کار او قرار گرفت. در تراژدی یونان، قهرمانی اغلب تنها و منفرد، با انجام گناهی دانسته یا ندانسته، خود را به سرنوشتی از پیش تعیین شده محکوم می کند و سپس به کش مکش با آن می پردازد، اما در نهایت از تغییر آن عاجز می ماند و به آن تن می دهد. بهره ئی که دورنمات، و نویسندگان اکسپرسیونیست، از این چارچوب گرفتند، همین قهرمان تنها و منفرد بود که نمونه ی نوعی انسان محسوب می شد؛ انسانی با تمامی ضعف ها و قوت های بشری، مغرور و خودمدار که می خواهد بر دنیا و بر سرنوشت خود حاکم باشد، و گناه بزرگ اش نیز همین است، و به همین دلیل سرنوشت او را به مجازات می رساند. اما در این جا سرنوشت را خدایان تعیین نمی کنند. خدایان عصر جدید، پول و قدرت اند، و عاملان اجرای احکام آنان سرمایه داران و سیاست مداران. قوانین این دو چنان بر جامعه مسلط است که تمامی ارزش های انسانی را کنار می زند. عقل و خرد، هوش و زیرکی، عشق و عاطفه، هیچ یک دربرابرشان یارای ایستادگی ندارند. پول و قدرت چنان مستقل از انسان عمل می کنند که حتی در دست های خود قهرمان به عامل نابودی او تبدیل می شوند: خدایانی کر و کور که بدون کوچک ترین ترحم، عناصر ناموافق را از سر راه بر می دارند و سرنوشت انسان ها را به دست می گیرند. در جامعه ی صنعتی و ماشینی امروز، انسان برده ئی بیش نیست، و اراده ی او، هرقدر هم استوار باشد، عاقبت در هم می شکند.
پس می توان دورنمات را به نوعی پوچ گرا دانست که عقیده دارد بشریت از دست رفته است و در سایه ی وحشت از جنگ اتمی و ویرانی کامل هیچ امیدی به نجات ندارد: عقیده ئی که پس از جنگ جهانی دوم رواج بسیار داشت و بنیان سبک های ادبی گوناگونی، از جمله درام پوچی، را شکل داد. اما، برخلاف برخی تفسیرها، هدف نهایی دورنمات و نویسندگان همتای او این نبود که جوّ نومیدی را بر جامعه ی بشری حاکم کنند و به انسان بقبولانند که جز تباهی آینده ئی ندارد. برعکس، آن ها می خواستند پیش از آن که بدترین چیزها به واقع رخ دهد، رخ داد آن ها را روی صحنه به تصویر بکشند و به مردم نشان دهند که راه و رسم کنونی دنیا احتمنلن به چه ناکجاآبادی منتهی خواهد شد. این نویسندگان آموزگاران جامعه اند، با هش دار و تنبّه، خطاها را گوش زد و مردم را از بی راهه های زندگی به مسیر صحیح هدایت می کنند. آینه ئی در برابر جامعه می گیرند تا هم اعمال خود و هم نتیجه ی نهایی این اعمال را ببیند و لمس کند. آینه ی آن ها گوشه های تاریک و مخفی زندگی را روشن می کند و پشتِ جلوه های ظاهری پول و قدرت، زشتی و جنایت را آشکار می سازد. تئاتر دورنمات جای تفریح و استراحت نیست، شکنجه گاه روح انسان است، تا وقتی چراغ های سالن روشن می شوند و تماشاگر از کابوس صحنه به خود می آید، بیاندیشد که اگر این همه در واقعیت اتفاق افتد چه خواهد شد و چه اثری بر زندگی او و اطرافیان اش خواهد داشت. تماشاگری که به سرنوشت تلخ قهرمان نمایش «نه» می گوید، خواهد توانست در زندگی واقعی این سرنوشت را تغییر دهد.
دورنمات در اواخر سال ۱۹۹۰، چند ماه پس از نوشتن این اثر، درگذشت. مرگ او دوران درخشانی در تاریخ نمایش را به پایان برد و نیز موجب شد تا دوست و هم کار نزدیک او، ماکس فریش، که چندین سال بود با سرطان مبارزه می کرد و تن به مرگ نمی داد، دست از مبارزه بر دارد و، هم چون قهرمانان دورنمات، تسلیم سرنوشت شود.
مترجم ضمن قدردانی از راه نمایی ها و یاری های استاد حمید سمندریان و آقای علی اصغر حداد، این ترجمه را به خاطره ی هنرمند بزرگ، مرحوم ولی الله خاکدان، تقدیم می کند، که در همان سالِ انتشار این اثر، آن را برای او تحفه آوردند.

«نه فیلم نامه ئی برای فیلم ساختن، که فیلمی ست برای خواندن. مردی به نام ریچارد گرین سرانجامِ خود را بازگو می کند. محکوم به مرگ شده، و هیچ نمی فهمد چرا. مسئله سر ثروت او ست، و این که چه گونه این ثروت را به دست آورده است. کسی که او را به مرگ محکوم کرده در تاریکی ست. گرین یک پادشاه است. در گذشته پادشاهان صاحب قدرت بودند، اکنون قدرتی ندارند، قدرت در دست مردانی مانند گرین است. به همین دلیل، گرین یک پادشاه است. پادشاهان دشمن داشتند، پادشاهانِ شکسپیر به دست دشمنان شان سرنگون می شدند، گرین هم همین طور. تراژدی های پادشاهی شکسپیر امروزه فیلم نامه های دنیای اقتصاد و جنگ می شوند. میداس یک تراژدی پادشاهی ست، گرین ناگهان در می یابد که دیگر قدرتی ندارد.»

فریدریش دورنمات

[ پرده ی نمایش سیاه.]

صدای گرین: معذرت می خوام که شمائی که اومده ید سینما یه چیزی ببینید، اول کار هیچی نمی بینید. به جاش صدای یک مُرده رو می شنوید.

[ یک فریاد.]

صدای گرین: ترس نداره! شما که عادت دارید روی پرده هم صدای مرده ها رو بشنوید، هم خودشون رو ببینید.

[ تصاویر بازی گرانِ درگذشته مثل پونو، اشتِکل، شوایکارت، یورگِنس، با برش های سریع پشت سرهم رد می شوند.]

صدای گرین: دیدید؟ رستاخیز واقعی روی پرده برپا می شه. با اون ها احساس غریبی می کنید؟

[ بازهم از همان تصاویر: چارلز لافتون، جان وِین، هنری فوندا.]

صدای گرین: البته حتمن از من می پرسید اگر مرده بودن دلیل این نیست که صدای آدم شنیده نشه یا خودش دیده نشه، پس چرا شما نمی تونید من رو ببینید. حق با شماست. ازاین گذشته، فقط بازیگرها نیستند که مثل روح سرگردان روی پرده ظاهر می شند.

[ هیتلر، روزولت، استالین، آدِناوئِر، اینشتین، پیکاسو، هنری فورد، جان اف. کندی.]

صدای گرین: باهمه ی این ها، یک دلیل انکارناپذیر وجود داره که باعث می شه من نامرئی باشم و به همین شکل پشت پرده بمونم: عشق به حقیقت. حقیقت محض؛ البته امکان داره تصاویری از من در یکی از دوران های زندگی م روی پرده بیاد؛ مثلن دوران دانش جویی م در دانش کده ی ایتُن.

[ عکس دسته جمعی، نمی شود تشخیص داد که گرین کدام است.]

صدای گرین: یا وقتی بازی کن تیم فوتبال دانش گاه کلمبیا بودم...

[ خیل وحشی بازی کنان فوتبال آمریکایی.]

صدای گرین: در مراسم افتتاحیه ی بازی های المپیک مسکو.

[ جای گاه افتخاری در یک استادیوم شلوغ و پرجمعیت.]

صدای گرین: من با خانم م کمی اون طرف تر از برژِنِف نشسته یم. سمت چپ.

[ تصویر دیگر رفته است.]

صدای گرین: نه، از طرف شما می شه سمت راست. هرچند الآن شما دوباره توُ تاریکی نشسته ید. اما خب، شاید هم این طوری بهتر باشه. چون هیچ چیز سخت تر از فهمیدن حقیقت نیست. من خیال ندارم داستان زندگی م رو تعریف کنم، بل که میل دارم به تعدادی از اتفاقات اخیر اشاره کنم که باعث شدند زندگی من... آه، ببخشید، هنوز خودم رو معرفی نکرده م: من ریچارد گرین هستم ــ کاملن درست ئه، همون ریچارد گرین معروف، که روزگاری یکی از ثروت مندترین مردان دنیا بود.

[ تصاویر خراب.]

صدای گرین: به به. انگار فن آوری هم کم آورده.

[ صف طویلی از اتومبیل های اشرافی در یک تشییع جنازه.]

صدای گرین: مراسم تدفین من...

[ اِلن، هنری، پدرزن.]

صدای گرین: خانواده ی من.

[ ریگان، هلموت کل، میتران، تاچِر، اشمیت، برانت، و غیره.]

صدای گرین: میهمانان مراسم تدفین.

[ نمای بزرگ کشیش کنار قبر.]

صدای گرین: چند کلمه از کشیش وینتر...
کشیش وینتر: مقدرات الاهی کشف ناشدنی اند.

[ گور، که کوهی از شمع روی آن روشن است.]

صدای گرین: گور من، بعد از خاک سپاری.

[ یک مجسمه ساز چاق و قوی هیکل بر روی تخته سنگی یک پارچه کار می کند. تصویر بی صدا ست.]

صدای گرین: موتس، روی مجسمه ی سنگی یادبود من کار می کنه. این تکه سنگ قرار ئه به شکل من در بیاد. خب، درباره ی چه گونگی مردن م باید بگم که من... ولی شما که خودتون جریان رو می دونید، روزنامه ها پر بودند از این قضیه؛ دیگه لازم نیست من هم بدیهیات رو تکرار کنم. البته برای تعریف کردن یک موضوع دو روش هست: یکی عینی و یکی ذهنی، که ذهنی همون عینی و عینی همون ذهنی ئه. ظاهرن پیچیده ست. ولی من براتون توضیح می دم ــ کمی درس نمایش نویسی به درد تماشاچی های سینما می خوره.

[ گرونشپان در اتاق خود در محله ی قدیمی شهر، در میان روزنامه هایش نشسته است و روزنامه می خواند. گرونشپان درشت و بلند و چارشانه، با موهای سفید کوتاه، صورت اصلنح نکرده و ته ریش جوگندمی. جلیقه ئی سفید با خال های قهوه ای و شرابی به تن دارد، شلوار مخمل کبریتی سیاه و جوراب های قرمز و دم پایی. آقای متشخص و شیک پوشی با کاپشن بهاره از در وارد می شود.]

آقا: گرونشپان.
گرونشپان: آقای گرونشپان.
آقا: اسم من توُ این قضیه اهمیتی نداره، آقای گرونشپان.
گرونشپان: شما پلوس هستید، از شرکت مونته لِئونه ـ هولدینگ.
آقا: از کجا فهمیدید؟
گرونشپان: از لهجه تون. در هیئت مدیره ی شرکت مونته لِئونه فقط یک سویسی هست، اون هم شما یید. ده میلیون.
آقا: چه قیمت پرتی.
گرونشپان: برای گرین؟
آقا: از کجا می دونید گرین ئه؟
گرونشپان: اون امروز شرکت هولمان رو صاحب شد، فردا مونته لِئونه رو صاحب می شه، پس فردا هم پاپاتِئودورو ـ اس.آ. رو، اما توُ این آخری هیچ سویسی ئی نیست. من روزنامه ها رو می خونم، پلوس. خط به خط، حتی بین خطوط رو. بعد جمع بندی می کنم، می سنجم، و نتیجه می گیرم چی درست ئه، چی می تونه درست باشه، و چی درست نیست. برای همین هم می دونستم که بالاخره یک نفر از طرف ایتالیایی ها یا یونانی ها می آد، حالا شما اومده ید.
آقا: ما آدم کش ارزون تر هم گیر می آریم، آقای گرونشپان.
گرونشپان: من می تونم با کم تر از هزار دلار یکی براتون جور کنم. ولی بعد با دادستان طرف اید.

[ صدا می رود، صحنه ادامه پیدا می کند.]

صدای گرین: این صحنه ساختگی ئه. نمی تونم با اطمینان بگم که مونته لِئونه ـ هولدینگ گرونشپان رو استخدام کرده بود، می تونست کار یونانی ها یا امریکایی ها یا ژاپنی ها یا... خدای من، اگر می خواستم ردی از حقیقت به دست بیارم، بایستی تحقیق می کردم. ولی هر تحقیقی در نهایت به حدس و گمان منجر می شه، به احتمنل، و از بین تمام احتمنل ها...

[ در این میان تصویر از مدت ها پیش تغییر کرده است: گرونشپان در لباس خوابی ابریشمین، ظروف چینی گل دار، سیاه پوستی در لباس سرخ و سفید پیش خدمت ها، گفت وگوها بی صدا.]

صدای گرین:... من محتمل ترین حالت رو انتخاب کردم، درحالی که ممکن ئه واقعیت چیز دیگه ئی باشه، شاید این صحنه ئی باشه که الآن می بینید، اما فقط شاید. اگر بخوام عینی باشم، باید ذهنی بشم. چون از گرونشپان هم چیزی نمی دونم، به خصوص از زندگی خصوصی ش. حرفه ی اون ایجاب می کنه که کسی از کارهاش سر در نیاره. سردرآوردن از زندگی اون نیاز به برقراری روابط پیچیده و پُرخرج داره. خودمن فقط چنددفعه تونستم ازطریق منشی م...

[ همان تصویر. فقط حالا فرانک، منشی گرین، با گرونشپان گفت وگو می کند.]

صدای گرین: براش کار جور کنم. از طریق منشی م... عجیب ئه، نمی دونم چرا ناگهان دیگه نمی تونم یک شک وشبهه رو از مغزم دور کنم...

[ مجسمه ی یادبود.]

صدای گرین: سنگ قبرم. موتس بعد از تموم کردن ش افتاد تو بیمارستان. کبدش چرک کرد. نمی دونم اون...؟ خب، بگذریم. به هرحال دلیل یا شاید هم دلایل این که هیئت مدیره من یا سویسی ها یا آلمانی ها یا اصلن لیختنشتاینی ها یا کسان دیگری تصمیم گرفتند گرونشپان رو اجیر کنند، هرگز به طور کامل آشکار نخواهد شد.

[ احمد اسماعیل در آپارتمان مجلل خود در لندن دیده می شود. چاق و قوی هیکل است با لباس شاه زادگان عربستان سعودی. در مبل نرمی فرو رفته، دست گاه های طبی مختلفی به او وصل اند و دو پزشک در سکوت کامل او را معاینه می کنند. احمد اسماعیل ظاهرن خواب است.]

صدای گرین: من هم حتمن یک اشتباهاتی کردم. مردی که می بینید احتمنلن نقش مهمی در سرنوشت من بازی کرد؛ شاید بهتر بود پیش نهادش رو قبول می کردم. اسم ش احمد اسماعیل ئه، یکی از ثروت مندترین مردان دنیا. گمان می کنم چندهفته بعد همین مرد بود که من رو... ولی ارزش نداره آدم سر خودش رو با این چیزها درد بیاره.

[ اسماعیل چشمان اش را باز می کند.]

اسماعیل: ما بایستی با هم هم کاری می کردیم، ریچارد.
صدای گرین: این پیش نهاد رو تابه حال دوبار به من کرده ید.
اسماعیل: بیش تر از سه بار هم تکرارش نمی کنم.
صدای گرین: من هم برای سومین بار رد می کنم، احمد.
اسماعیل:من عادت ندارم از کسی خواهش کنم، ریچارد.
صدای گرین: من هم عادت ندارم خواهش کسی رو قبول کنم، احمد.

[ اسماعیل چشمان اش را می بندد.]

صدای گرین: البته این کار اشتباه بود. باید باهاش هم کاری می کردم. سومین باری که عصبانی ش کردم توُ آتن بود. و اگه واقعن سراغ گرونشپان رفته بوده نتیجه اش این می شه که...

[ دوباره همان سیاه پوست، که با گرونشپان صحبت می کند.]

صدای گرین:... باید از همین سیاه پوست که کت وشلوار یک دست سفید پیش خدمتی پوشیده استفاده کرده باشه ــ خیلی دوست داشت دوروبرش پر از سیاه پوست باشه تا روی رابطه اش با آفریقا سرپوش بگذاره. ولی من هم مجبور بودم کفرش رو دربیاورم تا بیش ازاین با امریکایی ها گرفتاری پیدا نکنم. آخه در معاملات جهانی قانون جنگل حاکم ئه.

[ پرده ی نمایش سیاه.]

صدای گرین: می بخشید که دوباره در تاریکی فرو رفتید، خود من هم هرلحظه گیج تر می شم، چون فکر می کنم در این قضیه فقط بی احتیاطی شخصی یا انتقام یا حسادت دوست و دشمن دخیل نبوده، بل که ظاهرن یک انگیزه ی غیرقابل پیش بینی باعث شده دنیائی که به خودی خود فاسد هست و باید فاسد هم بمونه، دیگه نتونه وجود من رو تحمل کنه. خلاصه کنم: این فیلم رو نمی شه مثل یک ماجرای نمایشی به طور عینی نمایش داد، بل که فقط می شه مثل یک تجربه به طور ذهنی نمایش ش داد. این جمله اولین بار وقتی به ذهن م رسید که داشتم با نویسنده صحبت می کردم. رفته بودم پیش ش یک سوال خیلی ساده و مشخص رو مطرح کنم، سوالی که برای شما هم جالب ئه، شمائی که هرچی باشه اومده ید فیلم تماشا کنید.

[ از مدتی پیش تصویر ف. د.، نویسنده، روی پرده است. شب است، او پشت میز تحریرش نشسته و شراب بوردو می نوشد. شمع روشنی روی میز قرار دارد.]

صدای گرین: تو من رو خلق کردی.
ف. د.: کشف کردم.
صدای گرین: پس من باید بدونم چه شکلی هستم.
ف. د.: برام اصلن مهم نیست.
صدای گرین: تماشاچی ها در تاریکی مطلق جلوی یک پرده ی سیاه نشسته ند.
ف. د.: من هم گاهی دوست دارم توُ یه هم چون سینمائی بنشینم.
صدای گرین: آخرش که من باید روی پرده ظاهر بشم.
ف. د.: کسی جلوت رو نگرفته.
صدای گرین: آخه من نمی دونم چه شکلی هستم.
ف. د.: من هم همین طور.
صدای گرین: ولی حتمن وقتی داشتی من رو می نوشتی، یه آدمی رو پیش خودت تصور کرده ی.
ف. د.: من که هنوز تو رو ننوشته م، فعلن دارم درباره ت می نویسم. خدایا، الآن دوازدهمین بار ئه که دارم این متن رو می نویسم. چه قدر نوشتنِ تو لعنتی کار سختی ئه.
صدای گرین: چه طور؟
ف. د.: چون نمی خوای حرف بزنی.
صدای گرین: من که دارم اندازه ی یک کتاب حرف می زنم.
ف. د.: تو اندازه ی یک کتاب داری تک گویی می کنی. ولی به محض این که می آم یه صحنه بنویسم، مجبور می شم هر کلمه رو از تهِ حلق ت بکشم بیرون.

نظرات کاربران درباره کتاب میداس

عالی
در 6 ماه پیش توسط dpa...ian