دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
کتاب صوتی گزارش برودک اثر فیلیپ کلودل

کتاب صوتی گزارش برودک اثر فیلیپ کلودل

کتاب صوتی
نویسنده:
گوینده:
درباره گزارش برودک

فیلیپ کلودل، نویسنده، کارگردان و استاد ادبیات دانشگاه نانسی فرانسه، در سال 1962 در این کشور متولد شد. او که با رمان گزارش برودک در سال 2007 برنده‌ی بخش لایسنسِ جایزه‌ی گنکور شد، خود از سال 2012 به عضویت این نهاد معتبر ادبی درآمد. در جایزه‌ی لایسنسِ گنکور که به‌عنوان برادر کوچک‌تر جایزه‌ی گنکور شناخته می‌شود، ده عضو این آکادمی دوازده اثر ادبی را به‌عنوان نامزد انتخاب می‌کنند و حدود دو هزار دانش‌آموز دبیرستانی هر دوازده رمان را می‌خوانند، در مناظراتی درباره‌ی آن‌ها شرکت می‌کنند و در نهایت به برنده رأی می‌دهند. هرچند این جایزه نام آکادمی گنکور را دارد، از سوی وزارت آموزش ملی فرانسه و غول چندرسانه‌ای فنـاک، با هـدف تشویق جوانان به مطالعه، حمایت و سازماندهی می‌شود. «یک ساعت بعد از غروب آفتاب، اولین فریادها را شنیدیم. صدایی کمابیش زیر، شفاف و پر از غم که از درِ همه‌ی خانه‌ها می‌گذشت، «قاتل‌ها! قاتل‌ها!» صدای آندرِر‌ بود که مثل شبگردی غریب آمده بود تا به همه یادآوری کند چه کرده بودند یا جلو چه چیزی را نگرفته بودند. کسی او را ندید، اما همه صدایش را شنیدند. درها را باز نکردیم. کرکره‌ها را بالا نزدیم. گوش‌های‌مان را گرفتیم. در تخت‌های‌مان فرو رفتیم. فردایش در بازارها، کافه‌ها، مهمانخانه، کنار گذرگاه‌ها و در مزارع کمی درباره‌‌اش حرف زدیم. گفتم کمی، چون زود به سراغ حرف دیگری می‌رفتیم.»


بخشی از کتاب

امروز خیلی دیر بیدار شدم. توی سرم چکش می‌کوبند. گمان کنم دیشب زیادی نوشیده‌ام. بطری شراب تقریباً خالی است. دهانم مثل چوب خشک شده و نمی‌دانم با کدام معجزه‌ای راه تختم را پیدا کرده‌ام. تا دیروقت می‌نوشتم و یادم مانده سرما آن‌قدر انگشتانم را کرخت کرده بود که دیگر حس‌شان نمی‌کردم. این را هم یادم مانده که شاسی‌های دستگاه بیش‌تر از قبل گیر می‌کردند. سرخس‌های یخ شاخ و برگ‌شان را پشت شیشه گذاشته بودند و من آن‌قدر مست بودم که خیال می‌کردم جنگل پیشروی کرده تا انباری را بگیرد و من و آن‌جا را با هم خفه کند.

وقتی بلند شدم، فِدورین چیزی نپرسید. برایم دمنوشی آماده کرده بود که بوی آویشن، نعنای وحشی و گل همیشگی‌اش برایم آشنا بود. فقط گفت: «بخور، برای این حالت خوبه.» مثل وقتی بچه بودم، به حرفش گوش دادم. بعد سبدی را که آلفرد وورتسویلر کمی قبل آورده بود، جلوم گذاشت. داخل‌اش سوپ سیب‌زمینی، یک قرص نان قهوه‌ای، نصف یک ژامبون، سیب و تره‌فرنگی بود. اما پولی در کار نبود. مثل همیشه نبود که از اس برایم حواله‌ای فرستاده باشند تا نشان بدهند کاملاً فراموشم نکرده‌اند. هر بار پول و سه چهار مدرک اداری هم بود که چند بار مهر و امضا شده بود و گواهی می‌داد که پرداختی انجام شده. اما به‌جز خوراکی چیزی داخل سبد نبود. نمی‌توانستم تک‌خوانی روز قبلم جلو دهدار و بقیه را به این خوراکی‌ها ربط ندهم. به این شکل به من مزد داده بودند. مبلغ کمی پرداخت کرده بودند. برای گزارش. برای آن‌چه نوشته بودم و به‌خصوص، به‌خصوص، برای آن‌چه ننوشته بودم.

فِدورین مشغول شستن پوپشِت توی تشتی فلزی بود. پوپشِت دست‌هایش را به هم می‌کوبید و توی آب گرم دست می‌زد. با صدای بلند می‌خندید و تکرار می‌کرد: «ماهی چوکولو! ماهی چوکولو!» او را در آغوش گرفتم، خیسِ خیس، به خود فشردمش و پوست برهنه‌اش را بوسیدم، نرم و داغ بود و با این کارم بیش‌تر خندید. پشت سرمان، پشت پنجره، چشم‌های آمِلیا در دوردست‌ها به‌سوی بی‌کران سفید دره گم شده بودند، شعرش را زمزمه می‌کرد. پوپشِت دست و پا می‌زد و من گذاشتم‌اش روی زمین. کمی کف توی مشت‌اش گرفت، به طرف مادرش دوید و کف را به سمت‌اش پرت کرد. آمِلیا بی‌آن‌که خواندنش را قطع کند، به طرف دخترک برگشت. نگاه بی‌روحش روی خندهٔ زیبای پوپشِت خیره ماند، سپس دوباره به سفیدی نگاه کرد.

احساس می‌کنم ضعیف و بی‌مصرف‌ام. سعی می‌کنم چیزهایی بنویسم. اما چه کسی آن‌ها را می‌خواند؟ چه کسی؟ بهتر است پوپشِت و آمِلیا را در آغوش و فِدورین پیر را بر پشت بگیرم، بقچه‌ای پر از خوراکی، لباس و چندتایی خاطرهٔ خوب بردارم و از این‌جا دور شوم. شروعی دوباره. همه‌چیز از نو. انگار در این‌جاست که انسان را می‌شناسیم، قبلاً نوزل بهمان می‌گفت «انسان حیوانی است که همیشه از نو شروع می‌کند.» نوزل جمله‌های قصارش را با مکثی به زبان می‌آورد، دو دست‌اش را به میز بزرگش تکیه می‌داد و همیشه پشت سرش سکوتی عمیق به‌جا می‌گذاشت تا هر کسی آن‌طور که دلش می‌خواست آن را پر کند.

«انسان حیوانی است که همیشه از نو شروع می‌کند.» اما چه چیزی را بی‌وقفه شروع می‌کند؟ خطاهایش یا ساختن داربست شکننده‌ای را که ممکن است گاهی او را تا عرش بالا ببرد؟ نوزل هیچ‌وقت این را نمی‌گفت. شاید به این دلیل که می‌دانست خود زندگی، زندگی‌ای که ما تازه پا در آن گذاشته بودیم، امروز و فردا ما را به درکش می‌رسانَد. یا شاید به این دلیل که چیزی نمی‌دانست، چون خودش هیچ‌وقت شکی به دل راه نمی‌داد و به جبر این‌که مدام در حال نشخوار کتاب‌ها بود، جهان واقعی و هر چه را در آن می‌گذشت فراموش کرده بود.

دسته‌ها:

شناسنامه

فرمت محتوا
mp۳
حجم
614.۲۴ کیلوبایت
مدت زمان
۱۰:۵۵:۰۹
نویسندهفیلیپ کلودل
مترجمآمنه کرمی
گویندهرضا عمرانی
ناشرماه آوا
زبان
فارسی
تاریخ انتشار
۱۴۰۵/۰۵/۱۹
قیمت ارزی
6 دلار
مطالعه و دانلود فایل
فقط در فیدیبو
اطلاعات کتاب

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:
منتظر امتیاز
400,000
تومان
%50
تخفیف با کد «HIFIDIBO» در اولین خریدتان از فیدیبو

گذاشتن این عنوان در...

قفسه‌های من
نشان‌شده‌ها
مطالعه‌شده‌ها
گزارش برودک
فیلیپ کلودل
رضا عمرانی
ماه آوا
منتظر امتیاز
400,000
تومان