
الیاس در آن روز شبات در بهارخواب خانهاش ایستاده بود و به پسرش فکر میکرد که سالها پیش در هند مرده بود. الیاس به منظرهی گشادهی روبهرو نگاه میکرد. به این بندرگاه ابرآلود، بخارگرفته و معطر. به کشتیهای پهلوگرفته و جنبوجوش جاشوها و باربرها که تند و فرز بستههای چاق و سنگین بار را از روی پلهای چوبی و باریک بندرگاه به ساحل میکشاندند. به کرجیهای چوبی که در آب شناور بودند و جاشوها که با کلاههای بزرگ حصیری رویشان ایستاده بودند. نزدیک انبارها کرجیها در هم فشرده بودند و روی هر کرجی کجاوهای چوبی بسته شده بود. کالسکههای آبی که از ترس باران پوستبهپوست به هم چسبیده بودند. الیاس به منظرهی پردرخت کوهها نگاه کرد که در هر دو طرف خط ساحلی در چشمانداز بود. اینهمه زیبایی غمگینش میکرد. اینهمه زندگی که از پسرکش دریغ شده بود. الیاس سرش را پایین انداخت، چشمانش را بست. دوست نداشت کسی اشک ریختنش را ببیند. این لحظههای ضعف فقط مال او بود. مال او که پسر کوچک خانوادهای بزرگ بود. برای پسران کوچک اشک ریختن ماجرایی خصوصی است. دور از دیگران. در تنهایی. الیاس به زنش گلبهار فکر کرد که در بمبئی مانده بود. به پسرخواندهاش اسماعیل فکر کرد که از خون او نبود. از خونِ فاروق شوهر ایرانی گلبهار بود که در جوانی مرده بود. تقدیر الیاس را بیزن به این جزیرهی غریبه کشانده بود. به این بندر پهناور که مال او بود. مال او که انگلیسی را با لهجهی یورکشایری حرف میزد. او که خدای کشتیها بود. خدای انبارها. خدای کارگرهای کوچکجثه و چشمتراخمی چینی. الیاس آن صبح نماز موصاف را هم خوانده بود. باران از صبح تا عصر یکریز باریده بود و هنوز به هوای اشباع از بخار شلاق میزد. باران که میگرفت یاد یعقوب روحش را مچاله میکرد. پسرکش فقط شش سال داشت که مرد. الیاس در آن روزِ شبات گریه کرد و تلألؤِ نور روی آب را دید. نور از جایی بین ابرهای پرآب و سیاه راه باز کرده بود به دریای پهناور چین جنوبی.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 3.۲۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 480 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | پیمان اسماعیلی |
| ناشر | نشر چشمه |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۴/۱۰ |
| قیمت ارزی | 6 دلار |
| قیمت چاپی | 820,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |