
شب از نیمه گذشته بود و هر سه نفر در سکوت محض فرو رفته بودند. چشمهایشان گرد شده و از ترس، قدرت نفس کشیدن نداشتند. چند نفر از سربازان دود، از میان درختان گذشتند و راه سربالایی را در پیش گرفتند.
برگها زیر پایشان خش خش میکرد و صدا هر لحظه نزدیکتر میشد. ندود در تاریکی، نگاهی به صورت دودگرفتهی مادرش کرد که از شدت ترس دستش را روی دهان گذاشته و اشک از چشمان نیلیرنگش سرازیر شده بود. پدر ندود با نگرانی به پنجرهی قدیمی کلبه مینگریست.
در همان لحظه ماه پشت ابرها پنهان شد و اندک نوری که از پنجره به درون میتابید هم، از بین رفت و تاریکی همه جا را گرفت.
لحظهای نگذشت که چهرهی خاکستری یک سرباز در حالی که مشعلی را به سمت پنجره گرفته بود نمایان گشت. مادر ندود از شدت ترس جیغ کوتاهی کشید. سرباز اخم کرده و مشعل را بالا آورد و به محض اینکه نور تا ته کلبه روی چهرههای هراسناک آن سه نفر پاشیده شد نعرهی بلندی کشید: بیاید اینجا هستن.
و بدون آنکه منتظر بماند از سمت دیگر آمد و با لگد در کلبه را گشود اما قبل از اینکه حرکتی بکند به سمت سراشیبی پرتاب شد.
پدر ندود با سر به شکم سرباز کوبیده بود و فریاد میکشید: فرار کن ندود!
ندود خشکش زده بود اما با فریاد دوم پدر با سرعتی باورنکردنی از چهارچوب در، بیرون زد و در میان انبوه درختان ناپدید گشت...
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 465.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 88 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | حمیدرضا رضوانیاول |
| ناشر | آرسس |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۴/۰۲ |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |