دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
کتاب سمت روشن زندگی اثر مصطفی مستور نشر مصطفی مستور

کتاب سمت روشن زندگی اثر مصطفی مستور نشر مصطفی مستور

کتاب متنی
نویسنده:
درباره سمت روشن زندگی

و تو چه می‌دانی عشق دختر به پدر چیست

سه‌شنبه، پنجم آذرماه ۱۳۶۴

دیشب وقت خواب بابام یهو کتاب قسه رو گذاشت کنار و دستشو کشید تو موهام. گفت: «چه موهای نرم و بلند و خوشگلی! می‌دونستی من آشق موهاتم؟» گفتم: «نه.» گفت: «می‌دی‌شون به من؟» گفتم: «مگه خودت مو نداری؟» گفت: «آخه موهای من زبر و کم‌پشته.» گفتم: «اگه موهامو به‌ت بدم چی به‌م می‌دی؟» گفت: «هر چی که بخوای.» گفتم: «دستات. دستاتونو می‌خوام!» گفت: «دستام؟!» گفتم: «خودت گفتی هر چی که بخوام. من آشق دستاتونم. دستاتون گرم و بزرگن.» خندید و سرشو خاروند. گفت: «نخواستیم بابا!» گفتم: «پس بقیه‌ی‌ قسه رو بخون.» کتابو برداشت و خوند: «و امیرارسلان کفش آهنی و زره آهنی پوشید و رفت به جنگِ…» گفتم: «بابا، کاش تو هم وقتی سوار هواپیما می‌شدی کفش و زره آهنی می‌پوشیدی تا هیچ‌وقت نمیری.» گفت: «من حالاحالاها نمی‌میرم، خانم‌کوچولو.» گفتم: «آخ‌جون!» بعد گفت: «می‌خوام یه رازی رو به‌ت بگم ولی باید قول بدی به هیچ‌کس نگی.» گفتم: «بگو! بگو! بگو! چه رازی؟» گفت: «اول باید قول بدی.» گفتم: «قول. قول. قول.» بعد سرشو آورد پایین و موهامو کنار زد تا گوشمو پیدا کنه. تو گوشم گفت: «من تو رو از مامان هم بیش‌تر دوست دارم.» یهو از خوشحالی جیق کشیدم: «هوراااااااا!» مامانم از اون اتاق داد زد: «محسن! نسف‌شب این سروصداها چیه؟» بابام انگشتشو گزاشت جلوِ دهنش و با خنده گفت: «هیس‌س‌س!»

دو‌شنبه، نهم دی‌ماه ۱۳۶۴

پدرم خلبان است. خلبان هواپیمای جنگی. ما در پایگاه هشتم شکاری اصفهان زندگی می‌کنیم. با بقیه‌ی عمو خلبان‌ها. با یه عالم هواپیما. دبستان من توی همین پایگاه است. وسط بیابان پایگاه. باند پرواز از پنجره‌ی توی هال خونه‌مون پیداس. هر روز عصر من و مریم، خواهرم، از پنجره به هواپیماها نگاه می‌کنیم. همیشه چند هواپیما از روی باند بلند می‌شود و چند هواپیما می‌نشیند. اسم من آزاده است. من شش سال دارم. کلاس اول. یازده روز دیگر هفت سالم می‌شود. من آشق پدرم هستم. من پدرمو تا آسمون دوست دارم. حتی بالاتر از اون‌جایی که با هواپیماش می‌ره. تا اون دور دور دورا. خیلی دورا.

جمعه، بیستم دی‌ماه ۱۳۶۴

امروز روز تولدمه. بابام صبح که بیدارم کرد گفت: «تولدت مبارک!» دستاشو کشید تو موهام و اون‌قدر با موهام بازی کرد تا بیدار شدم. همیشه انگشتاشو می‌زاره لای موهام و با اونا بازی می‌کنه تا بیدار بشم. گفت: «صبحونه آماده‌س.» مامانم و مریم هنوز خواب بودن. مریم دو سال از من بزرگ‌تره. کلاس سومه. بیش‌تر وقتا من و بابام دوتایی صبحونه می‌خوریم. بابام هر روز صبح چای رو آماده می‌کنه، میزو می‌چینه و نونا رو می‌زاره توی توستر تا برشته بشن. بعد می‌آد منو برای صبحونه صدا می‌زنه. صدا که نه، با موهام بازی می‌کنه تا بیدار بشم. همیشه بوی نونای برشته رو از تو اتاقم می‌شنوم. وسط صبحونه گفت مَزِرت می‌خواد که امروز عصر نمی‌تونه برای تولد من خونه باشه. چون داره می‌ره مموریت. گفت ولی قبل پرواز از روی باند برام دست تکون می‌ده. گفت هواپیمای سومه که می‌پره و من می‌تونم هواپیمای اونو ببینم. بعد صبحونه خوردیم و برای هم جوک تعریف کردیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم تا مریم از خواب بیدار شد و اومد تو آشپزخونه و گفت: «شما دوتا به‌جز خندیدن کار دیگه‌ای بلد نیستین؟» بابام گفت: «نه، بلد نیستیم.» و دوباره خندید.

ظهر لباس خلبانیشو پوشید. لباسش هزارتا زیپ داره. هی زیپ بست، هی زیپ بست، هی زیپ بست. بعد رو میز برام پول‌توجیبی گذاشت. بعد پوتیناشو پوشید. پوتیناش برق می‌زدن. مثل همیشه. انگار تازه اونا رو خریده بود. وقتی منو بوسید که بره بوی عتر خوبی می‌داد. گفتم: «این بوی چیه؟» گفت: «بوی عتر بِروت.» بعد من دست کشیدم روی صورتش. روی خالای صورتش. بابام چهارتا خال داره. یکی بالای ابروی راست. یکی بالای لبش، سمت چپ. یکی کنار چونه‌ش، سمت راست و یکی هم روی چونه‌ش. بابام یه چال چونه‌ هم داره. من آشق اونم. بعضی وقتا جلوِ آینه می‌ایستم و چونه‌مو اون‌قدر فشار می‌دم تا مثل بابام یه چاله وسطش درست بشه.

عصر من و مامان و مریم از پنجره به باند نگاه کردیم. هواپیمای اول پرید. هواپیمای دوم پرید. هواپیمای سوم کمی موند و بعد پرواز کرد. به مامانم گفتم: «بابام بود. برام دست تکون داد.» مریم گفت: «تو از این‌جا بابا رو دیدی که دست تکون داد، دروغ‌گو؟» گفتم: «دیدم. دیدم. دیدم. حسود!» مامانم گفت: «بسه! دوا نکنین!» گفتم: «مامان، خیلی کیف داره بابای آدم خلبان باشه، مگه نه؟» گفت: «کیف داره، به شَرت این‌که جنگ نباشه.» اون روزها جنگ بود. خیلی جنگ بود.

شناسنامه

فرمت محتوا
epub
حجم
847.۰۰ بایت
تعداد صفحات
178 صفحه
زمان تقریبی مطالعه
۰۰:۰۰
نویسندهمصطفی مستور
ناشرمصطفی مستور
زبان
فارسی
تاریخ انتشار
۱۴۰۵/۰۳/۲۶
قیمت ارزی
8 دلار
قیمت چاپی
460,000 تومان
مطالعه و دانلود فایل
فقط در فیدیبو
اطلاعات کتاب

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:
منتظر امتیاز
230,000
تومان
%50
تخفیف با کد «HIFIDIBO» در اولین خریدتان از فیدیبو

گذاشتن این عنوان در...

قفسه‌های من
نشان‌شده‌ها
مطالعه‌شده‌ها
سمت روشن زندگی
مصطفی مستور
مصطفی مستور
منتظر امتیاز
230,000
تومان