رطوبت گرمی را روی صورتم احساس میکنم. انگار پارچهای مرطوب روی صورتم کشیده میشود. از پایین به بالا. جسم نرم و مرطوب که سمت راست صورتم، از روی ریش به سمت کنار چشمم حرکت میکند، حالا روی چشم و پیشانیام کشیده میشود. صورتم خیس شده. من کجا هستم؟ کمکم هشیاری در وجودم پخش میشود. چشمهایم را باز میکنم و پوزه سیاه سگ را کنار صورتم میبینم. حیوان که مشغول لیسیدن صورتم است، با دیدن هوشیاری من، چند قدم عقب میرود و با دو واق کوتاه دمش را تکان میدهد. حالا یادم میآید کجا هستم.
با حرکتی کوچک درد شدیدی از پای چپم به سمت کمرم سر میخورد. بیاختیار ناله میکنم. چه بلایی سرم آمده؟ به هر زحمتی هست نیمخیز میشوم و پایم را وارسی میکنم. جای دو سوراخ به فاصله یکبند انگشت از هم که رد خون خشکشده دارند را روی ساق پای چپم میبینم. مار پایم را گزیده.
پارچه بقچه ناهارم را محکم بالای زخم میبندم تا زهر کمتر منتشر شود. چشم میگردانم. از قاطر خبری نیست. سعی میکنم روی پای راستم بلند شوم. اگر چوبی بود که عصا کنم خوب بود اما نیست. چند قدم روی پای راستم میپرم اما از شدت درد بروی زمین ولو میشوم. سگ دورم میچرخد و دم تکان میدهد و وقتی زمین میخورم سرش را بالا میگیرد و شروع به عوعو میکند. انگار میخواهد دیگران را خبر کند.
خیس عرق روی زمین افتادهام. سگ دایره تلاشش برای صدا کردن دیگران را باز تر میکند. واقواق کنان دور میشود و دوباره به سمتم میآید. جوری که بخواهد دلداریم بدهد، بعد از هر چرخی میآید و صورتم را میلیسد. حالا سگ فهمیده که در آن گندمزار جز من کسی نیست. پس به تاخت و عوعو کنان به سمت روستا میدود. میدود تا کسی را برای نجات من خبر کند.
امروز صبح آفتاب پهن شده بود که بیدار شدم. درواقع از کابوسی که دیدم از خواب پریدم. قرار بود زودتر برای نوشتن وقف نامه زمین خان، به گندمزار بیایم اما کمی دیر بیدار شده بودم. ناصر هنوز خواب بود. از اتاق که بیرون آمدم، در حیاط بتول را دیدم. انگار از حال من فهمید خلقم سر جا نیست. برایش گفتم بدخواب شده بودم.
بتول برای خودش خانمی شده. بهش گفتم امروز جمعهس و هم خودمان مراسم هفتگی داریم هم نیمه شعبان است. به خاطر جشن، جماعتی بیشتر از هر هفته به امامزاده میآیند. سفارش کردم تا غروب که برمیگردم همهچیز آماده باشد. بتول کج خندی گوشه راست صورتش زد و خیره نگاهم کرد. صورت پهن و گونههای برجستهاش، در کنار چانه اندکی بزرگش در عین زیبایی، صورت طاهره را تداعی میکرد. حالا زیر نور آفتاب چشمان قهوهایاش به کهربایی میزد. خیره که نگاهم میکند معذب میشوم. انگار مطلب مهمی درباره بتول را میدانم اما فراموش کردهام. مثل عطسهای که در بینی گیر کرده باشد.
با خودم درباره خواب دیشب فکر میکردم. خواب عجیبی بود که آخرش ناصر در حوضچه سیاه و لزجی فرو میرفت. تعبیر کابوس دیشب، حتماً اتفاق بدی برای ناصر است. حتی تصور نبود ناصر دلشوره به جانم انداخت؛ اما اندکی بعد، هوای نیمه اردیبهشت بهقدری دلچسب بود که تلخی کابوس دیشب را از بین برد.
-بخشی از کتاب-