سنگرها و خاکریزها محل تجمع سربازان حرم بود. سربازانی که گاه حتی زبان همدیگر را هم نمیفهمیدند اما به دلیل اهداف مشترکشان در یک مقر و باهم میجنگیدند.
امشب حال بچهها خوب نبود حتی احمد هم دیگر نای حرف زدن و شوخی کردن نداشت. دیشب بد با روح و روان بچهها بازی شد دیشب یک سرباز بود و غیرتش. من هم حال و هوای خوبی ندارم خودکار و کاغذهای دفترچهام تنها مسکنهایی هستند که میتوانند تا چند لحظه مرا از کابوسهای وحشتناک دیشب رهایی دهند.
بیشتر بچهها قرآنهای کوچکی دست گرفتهاند و یا دعا میخوانند امشب برخلاف شبهای گذشته اصلا پرهیاهو نیست. هوا تاریک است و هریکی از بچهها به کمک چراغقوهای که دارد سعی میکند بتواند صفحهای از کتاب مقدس جلویش را بخواند. با هر پلک زدن صحنه دیشب برایم تداعی میشود.
-بخشی از کتاب-