زمستان امسال، سردترین زمستانی بود که تابهحال به عمرم دیدم. آفتاب، نیمهجان و بیفروغ وسط آسمان خودنمایی میکرد، بهگونهای که حتی رمق گرم کردن خود را هم نداشت. درختان حیاط، بهطور محزونی عریان شده بودند و دیگر خبری از برگهای سبز و تازه و شکوفههای سیب و گیلاس نبود. دستهایم را روی سرم بالا بردم و کلاه پشمیام را تا چشمهایم پایین کشیدم. انگشتهای سرد و یخزدهام را جلوی دهانم گرفتم تا با نفسهایم گرمشان کنم. ایستاده بودم وسط حیاط خانهای که اگرچه که در آن زندگی میکردیم اما خانهی ما نبود. نگاهم را از دیوارهای قدیمی و ترکخورده و شاخههای خشک و درهمتنیدهی پیچک تا آسمان سیاه و کبود بالا بردم. خانه در سکوت عمیقی فرورفته بود و اگر مشتریهای آرایشگاه ستی(ستاره) و خاله روبی(ربابه) گاهوبیگاه، زنگ در این خانه را نمیزدند، میشد اینجا را متروکه تصور کرد. از حیاط سرد و خالی دل کندم و به سمت در ورودی خانه به راه افتادم. در را که باز کردم، طبق معمول همیشه، از طبقهی اول بوی اسپند و عود به مشام میرسید. اسباب و اثاثیهی کهنه و از مد افتادهی خانه، به طرز حیرتانگیزی برق میزدند و صدای قلقل سماور قدیمی خاله روبی کل فضای خانه را پرکرده بود. وسوسهی خوردن یک لیوان چای داغ کنار خاله، محمد و ماهان به جانم افتاده بود و مرا بیتاب میکرد. برای بالا رفتن از پلهها و رسیدن به طبقهی دوم، جایی که در آن زندگی میکردیم، تقلا کردم. دست گذاشتم روی نرده و پلهها را یکییکی بالا رفتم. به بیست و دومین پله که رسیدم، چشم انداختم به دو اتاق کوچک با درهای چوبی که طاقشان کوتاه بود. بین این دو در، تابلوی بزرگی خودنمایی میکرد؛ تصویر دشتی شگرف و پررمزوراز که در آن چهار اسب سیاه، جوان و وحشی بدون زین، آزاد و رها بهسرعت میتاختند. دستم را روی بدن اسبها کشیدم، رد انگشتانم روی تابلو باقی ماند. میتوانستم ساعتها جلوی این قاب خاک گرفته بایستم و رویا ببافم اما با بیحالی به سمت اتاقم رفتم و دستگیرهی در را چرخاندم و با دیدن مهرداد که ژولیده و پریشان کف اتاق، در خودش جمع شده بود، فریاد کشیدم:
-کی بهت اجازه داد پات رو، تو اتاق من بگذاری؟...
-از متن کتاب-