من حسین را کشتم.
بعد از تیری که به صورتش پرتاب کردم،
در همۀ نیزههایی که به پهلویش پرتاب شد،
در همۀ شمشیرهایی که بر فرقش فرود آمد،
در همۀ سنگهایی که به پیشانیاش خورد، شریک بودم.
مدتها بود تشنۀ چنین روزی بودم.
مدتها بود.
مدتهاست تشنهام.
آب! چرا هیچکس آبی به دستهایم نمیرساند؟
آب...
-از متن کتاب-