سکانس اول:
روز/خارجی/خیابان
نادر و شوکا (چادریست) از محضر بیرون میآیند. صدای بوق ماشینها. شوکا گیج است اما نادر بسیار پر انرژی. از خیابان شلوغ داخل کوچهای خلوت میپیچند.
نادر: خدا رو هزار مرتبه شکر...بدون حرف پیش، انگار گرفتاریهامون داره تموم میشه (متوجه حالت غیر عادی شوکا میشود) تو خوبی؟!
شوکا: (مردد) خوبم.