فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسم

کتاب اسم

نسخه الکترونیک کتاب اسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۳۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اسم

الیزابت: (به پیر) چه بسا واقعاً تو جیب بارونیم مونده. اصلاً یادم نمی‌آد. (تلفنی) مامان! خوبم خوبم... وقتی تَژین مراکشی درست می‌کنی، کشمشت رو اول می‌ریزی یا... نه خیلی زود وگرنه باد می‌کنه، نه خیلی دیر چون له می‌شه... باشه. هوم... هوم... ا؟ خونواده‌ی رُزِنتال اون‌جان؟ کمر شوهرش بهتره؟ خب چه بهتر... اون‌ها همیشه برای بچه‌ها هدیه میارن، خیلی مهربونن. راوی: (از بیرون) بچه‌ها یکی‌شون میرتیی است، ده ساله و آپولَن پنج ساله. میرتیی زیادی باهوش، لاغر و شکننده است. نوعی دلتنگی وصف‌ناپذیر داره که باعث می‌شه مرموز به نظر بیاد و باعث تحسین پدرش می‌شه... آپولن بازی‌های کامپیوتری رو دوست داره و خیلی دیر تونست سر لگن بشینه که باعث کلی قرار چهارشنبه‌ها با روان‌پزشک کودک خیلی مشهوری شد که الیزابت به نظرش خیلی دوست‌داشتنی می‌اومد و پیر بلافاصله ازش متنفر شد. شاید به این دلیل ساده که روان‌پزشکه زیادی شبیه اون بود، با پاسخ‌هاش در لوای سؤال‌های عادی. ترفندی محشر برای این‌که آدم احساس گناه کنه. الیزابت: آره با ما شام می‌خورن، با کلود میان... برای خونه‌ی کاستید ازشون سؤال می‌کنم بهت قول می‌دم... بهت زنگ می‌زنیم و می‌گیم... قول... مامان گفتم که می‌پرسم... خیلی خب اگه ترجیح می‌دی خودت زنگ بزن... معلومه که مزاحم نمی‌شی... مامان وقتی بهت می‌گم... مامان من خودم گفتم زنگ بزن اگه نمی‌خواستم که... آره درسته می‌بوسمت... (در می‌زنند.) مامان. رسیدن. همین الان. قربانت. (الیزابت تلفن را قطع می‌کند و به‌طرف آشپزخانه می‌دود.) انقدر می‌ترسه که مبادا مزاحم بشه که مزاحم می‌شه. پیر در را باز می‌کند. کلود است. لباس رسمی شب به تن دارد با شال‌گردنی نارنجی و جعبه‌ی آلت موسیقی ترومبون در دست. دو مرد پس از روبوسی، شروع می‌کنند به صحبت. راوی: (از بیرون) کلود گتینیول، مهم‌ترین نوازنده‌ی ترومبون ارکستر فیلارمونیک رادیو فرانسه. مردی با ملاحظه، با طنزی ملایم، آدمی تقریباً ناپیدا. کلود عصبی‌مزاج نیست، پرهیاهو نیست، نادرست هم نیست. به عبارتی کلود اصلاً نیست. کلود یک بطری به پیر می‌دهد. کلود: چون نمی‌دونستم شام چی داریم رُزه آوردم. پیر: بابو به سرش زده یک شام مراکشی درست کنه. کلود: عالیه کار شراب سیدی براهیم رو می‌کنه. پیر: نه بابا سیدی براهیم الجزایریه. استعماریه! ارتش مخفی فرانسه! الیزابت نفس‌زنان وارد می‌شود بدون دستکش آشپزخانه. الیزابت: (نفس‌نفس‌زنان به کلود) چه‌طوری، خوبی؟ کلود: محشر. وای چه بوهای خوبی می‌آد. (الیزابت را که در حال بازگشت به آشپزخانه است نگه می‌دارد و به دقت موهایش را نگاه می‌کند.) منو نگاه کن ببینم... موهات رو یک کم روشن کردی مگه نه؟ خیلی بهت می‌آد. الیزابت: لطف داری، اما پیر متنفره. پیر: نه بابا... کلود: کریستوفِر برات رنگ کرده؟ (الیزابت تأیید می‌کند. کلود قیافه‌ای تحسین‌آمیز می‌گیرد.) واقعاً که کارش حرف نداره. راوی: (از بیرون)... با این حال می‌شه به صراحت گفت که کلود و الیزابت دوستان واقعی هستن و اون هم از مدت‌ها پیش... همین‌طور می‌شه گفت که کلود مردیه که در مواقع ناراحتی و اندوه می‌شه روش حساب کرد، چون این خصوصیت کمیاب رو داره که بلده به حرف آدم بی‌هیچ قضاوتی گوش بده و با یک نگاه هق هق گریه را خفه کنه، انگار که درون آدم را مثل یک کتاب باز می‌خونه.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ونسان: ساعت ۸ و ۴۵. (لبخند می زند.) درسته که شنبه است... (یک بسته اسکناس به کلود می دهد.) بیا رفیق رذلم. (نگاه پیر) پوکر. دخلم رو آورد.
پیر: سر پول بازی می کنین؟
ونسان: نه نه ابداً. سر نخودچی کشمش. اما چون یک عالمه برده، راحت تره نقد حساب کنم.
کلود: شانس مبتدی ها.
ونسان: یک ضرب المثل دیگه هم می شناسم اما همین بهتره که تو گفتی.
پیر: چه قدر بردی؟

کلود پول ها را در جیبش می گذارد.

کلود: دو سال حقوق استاد تمام دانشگاه.
ونسان و کلود می خندند.
ونسان: (به پیر) عیب نداره کِشتیم رو اون جا پارک کردم؟
پیر:... کجا؟

ونسان به طرف پنجره می رود، پیر به او ملحق می شود.

ونسان: روبه روی کتاب فروشی.
پیر: ممکنه جریمه ت کنن.
ونسان: نمی برندش که؟
پیر: گمان نکنم. تازه اگه بخوان تکونش بدن باید تانک بیارن.

ونسان لبخند می زند.

ونسان: تلفن تو رو گذاشتم رو ماشین، عیب که نداره؟
پیر: تو تلفن منو گذاشتی؟!
ونسان: ماشین قرمز کوچکه رو خط انداختم. تو که جریمه ی تصاعدی به حالت فرقی نمی کنه...

پیر هم لبخند می زند.

پیر: خوب کاری کردی. خوشحالم که می تونم لوت بدم.
ونسان: ازت خوب بر می آد.
پیر: حالا از شوخی گذشته، روندن یک ماشین چهارچرخ تو منطقه ی پنج پاریس نباید زیاد راحت باشه.

ونسان لبخند می زند. پیر به طرف قفسه ها می رود و می گردد.

ونسان: راستش چهارچرخ نیست و اس یو وِ یعنی «اسپرت یوتیلیتی وهیکوله»(۱۵). یک کروسوور(۱۶) اگه ترجیح می دی.
پیر: هیچ چی رو ترجیح نمی دم. انقدر کلمه ی انگلیسی توشه که حالم بد می شه.

کلود زیر پشتی ها را نگاه می کند.

ونسان: دارین چه کار می کنین؟ من هم بازی؟
کلود: دنبال کلید های پیر می گردیم. کلید انبارش.
ونسان: اگه پیدا کنیم چی به دست میاریم؟
کلود: دِین ابدیش.
ونسان: اِ؟ عجب! (سه تایی می گردند. ونسان بین کتاب ها را می گردد.) تو روسی می خونی؟
پیر: دوباره شروع کردم. واسه حافظه م خوبه.
ونسان: من دوباره ایتالیایی رو شروع کردم.
کلود: راست می گی؟
ونسان: آره... مسابقه های ورزشی رو روی شبکه ی ایتالیایی «رای» نگاه می کنم. (کلود لبخند می زند.) آپارتمانت واقعاً خوبه. معامله ی خوبی بود. می دونی راحت می تونم برات متری هفت هزار تا بفروشمش.
پیر: اون وقت ها که می گفتی محله ی معتادها و مهاجرهاست.
ونسان: آره بود. این هم از قدرت های شما چپی هاست. شهامت سرمایه گذاری توی محله های آینده دار را دارین.
الیزابت: (از بیرون) می تونستی بیای با من روبوسی کنی.

وارد سالن می شود با دستکش آشپزخانه و پیشبند.

ونسان: شوهرت منو برای جست وجو ضبط کرده.
لیز: پیر دیگه بس کن. (به ونسان) آنا رو چه کار کردی؟
ونسان: بهمون ملحق می شه. دقیقه ی آخر مجبور شد به یک جلسه بره. با ژاپنی ها. (با هم روبوسی می کنند. ونسان لبخندی بر لب نگاهش می کند.) آفرین به این آرایش جدید مو.
الیزابت: پیر متنفره.

پیر پشت کاناپه دنبال کلید می گردد.

پیر: ابداً.
الیزابت: چرا چرا! خب؟
ونسان: خب چی؟
الیزابت: مگه امروز آنا سونوگرافی نداشت؟
ونسان:... چرا.
الیزابت: چی شده؟ این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟
ونسان: یک خبر خوب و یک خبر بد دارم.

چهره ی الیزابت در هم می رود. بقیه هم دست از گشتن می کشند.

الیزابت: (نگران) چی؟
ونسان: خب خبر خوب اینه که پسره و خبر بد این که مُرده. (همه متاثرند. الیزابت وارفته نزدیک ونسان می رود و برادرش را در آغوش می کشد. ونسان با خنده.) سر به سرتون گذاشتم. پسره و حالش هم خیلی خوبه.
الیزابت: واقعاً که احمقی. اصلاً خنده دار نیست.!!! (ونسان از جیبش سونوگرافی را درمی آورد و الیزابت بی صبرانه از دستش می قاپد.) بدش به من! (مشعوف) واااای که...
کلود: وارثت رو نشونم بده ببینم. (کلود عکس را از دست الیزابت می گیرد.) از بچگی این همه ثروت!

سونوگرافی را نشان پیر می دهد که نیم نگاهی به آن می اندازد.

پیر: مثل باباش کله گنده است! (به ونسان) بگو ببینم به مادرت زنگ زدی؟
ونسان: نه هنوز.
الیزابت: حالا که حرف مامان شد چند دقیقه پیش باهاش صحبت کردم. بهش قول دادم که برای خونه ی کاستید بهش زنگ بزنم... می خواست بدونه تو کی میری اون جا.
ونسان: چه می دونم. توقع داره که از هشت ماه قبل بهش بگیم؟
الیزابت: به هرحال هر وقت دل تون خواست بیاین. فقط چیزی که می خوام بگم اینه که ما با بچه ها از پنجم تا بیستم ماه ژوییه اون جاییم. بعدش مامان از بیست ژوییه تا ۶ اوت بچه ها رو نگه می داره. میشِل و کریستِل هم لابد آخر هفته ی ۸ و ۹ میان دیدن مون... ولی تو هر وقت دلت خواست بیا.
ونسان: هر وقت بخوام یعنی بین ۲۱ و ۲۳ دیگه!
پیر: (با طعنه) می دونی ونسان تو حتا می تونی وقتی مام اون جاییم بیایی...
الیزابت خب معلومه! بعدش هم چه بسا کلود هم بهمون سربزنه... خبر داری که می خواد تو مارسِی مستقر بشه؟
ونسان: از قرار. نمی دونی چه قدر ناراحتم!
الیزابت: اقلاً به مامان بگو کِی خیال داری بیای. بعدش می تونی نظرت رو عوض کنی.
ونسان: در این صورت بهش بگو که خیال دارم آخر هفته ی... ۳۶ و ۳۷ برم اون جا!
الیزابت: ونسان!
ونسان: آخه واسه ی اون چه فرقی می کنه!؟ اون که به هرحال همیشه اون جاست. هر سال همین بساطه.
کلود: خب شاید دلش می خواد برنامه ریزی کنه... دوستاش رو دعوت کنه.
ونسان: خبه خبه، تمام زمستون وقت داره دوستاش رو ببینه.
الیزابت: خب این کار رو که می کنه. خانواده ی رُزِنتال هفته ی اول سپتامبر میان. دایی هِکتور هم هفته ی دوم.
ونسان: خب من نمی دونم کی می آم، ولی می دونم کی نمی آم.
الیزابت: ونسان مامان دیگه بیست سالش که نیست. براش مهمه بدونه. تو نمی خوای قبول کنی که داره پیر می شه، ولی واقعیت اینه که داره می شه.
ونسان: ولی حالش خیلی هم خوبه. ربطی به سن و سال نداره، وسواس گرفته. وسواسیه دیگه، همیشه هم بوده.

الیزابت نفس عمیقی می کشد.

الیزابت: خب... منتظر آنا می شیم یا شروع کنیم؟
ونسان: فقط براش یک پاکت سیگار نگه داری خیلی خوب می شه.
الیزابت: سیگار می کشه؟!
ونسان: چی بهت بگم. تا اون جا که من می دونم تنها زنیه که در مدت حاملگیش سیگاری شده... استرس و دلهره ی پیش از زایمان.
الیزابت: به من مربوط نیست، ولی واقعاً برای پسرت بده.
ونسان: وقتی اومد خودت بهش بگو.
الیزابت: ممکنه حسابی ریز دربیاد.
ونسان: در این صورت ژوُکِی می شه.

به شوخیش می خندد. الیزابت به آشپزخانه برمی گردد.

کلود: پس پسره...
ونسان: آره.
پیر: ما جنس شو نمی دونستیم.
ونسان: نمی دونستین چه طوری درست می شه؟

خنده.

پیر: اولش مردد بودیم، بعد فکر کردیم یک کمی رویا بد نیست... می ترسیدم زیادی آینده نگری کنم و یک مرحله رو جا بندازم. فکر می کنم که هر چه بیش تر و دقیق تر بدونی، هر چه بیش تر خیال پردازی کنی، روبه رو شدن با بچه ی واقعی سخت تر می شه.
ونسان: این ها رو برای روانکاوت بگو کیف می کنه.

خنده ی ونسان و کلود.

پیر: بعدش هم مگه نه که انسان ها از هزاران سال پیش در برابر خلقت غافل گیر می شدند.
ونسان: درسته و فکر می کنم که برای بچه ی سومیت بهتره بابو رو وادار کنی در جنگل بزاد، با یک شاخه ی درخت وسط دندون هاش...

الیزابت با یک سینی پر از ظرف های کوچک وارد می شود.

الیزابت: بفرمایید غذا حاضره! (به کلود) می شه بری پیتا(۱۷)ها رو برام بیاری؟ (کلود بیرون می رود به سمت آشپزخانه. الیزابت سینی بزرگی روی میز می گذارد، می نشیند و درباره ی هرکدام از غذا ها توضیح می دهد.) این یکی بریواته(۱۸)، این بریک(۱۹) با جعفریه، چوچوکا(۲۰)، خاویار بادمجون زالوک(۲۱)، سالاد باقالی، ترشی هویج. دارچین داره امیدوارم که دوست داشته باشید...
ونسان: متنفرم.

کلود با یک سبد پر از پیتا سر می رسد.

الیزابت: این هم هوموسه(۲۲). می تونین شروع کنین. برای آنا یک بشقاب جدا گذاشتم.
ونسان: خیالم رو راحت کردی.
الیزابت: (نگران) به نظرت کمه؟
ونسان: بستگی داره... مگه نوازنده های ارکستر کلود هم دعوت شدن؟
پیر: بابو اگه دو برابر درست نکنه، می ترسه کم بیاد. خوبه که معمولاً من خرید می کنم وگرنه بایست ماشین سِنیک مون رو هم می فروختیم.
الیزابت: گوش کن، وقتی بچه بودیم باید دایم حساب کتاب می کردیم. حالا دارم جبران می کنم.
ونسان: خبه حالا... لهستان که نبودیم.
الیزابت: داره از مامان جونش دفاع می کنه... وای چه پسر خوبی!

بابو برادرش را می بوسد. ونسان و کلود غذا می کشند.

کلود: برای اسم بچه فکری کردین؟
ونسان: آره، حتا دقیقاً می دونیم چیه.
همه با هم: وا!
الیزابت: می شه به ما هم بگی؟

ونسان نگاه شان می کند. نفس همه در سینه حبس است.

ونسان:... حدس بزنین.
کلود: شاید ترجیح می دی منتظر آنا بشیم؟
ونسان: باعث می شه بیاد.

یک هویج برمی دارد. بقیه در فکر فرو می روند.

الیزابت: تو که اسم بابا و بابابزرگ رو نمی خوای روش بذاری؟
ونسان با سر جواب منفی می دهد و به نظر می رسد که خیال الیزابت آسوده می شود.
پیر: در ضمن بهت می آد که یک اسم سنتی انتخاب کنی... مثل ماتیو یا پُل.
ونسان: مگه حَواریونه.
پیر: پُل هم نیست.
ونسان: پل جزو حواریون نیست؟
پیر: نه، جزو اون دوازده تا نیست، نه!
ونسان: پس عضو علی البدله.

خنده.

کلود: باید توی چیزهای مورد علاقه، چیزهایی که براش مهمن و دوست داره دنبالش بگردیم... دیِگو؟
ونسان: آخه من بچه خدمتکار مکزیکی دوست دارم؟
کلود: دیگو مارادونا!
ونسان: حالا فهمیدم، ولی این هم نیست.

الیزابت بطری ها را برمی دارد. در یک دست بطری شُوال ـ بلان ونسان را دارد و در دست دیگر بطری رُزه ی کلود را.

الیزابت: با کدوم شروع کنیم؟ شوال بلان یا... فونتِن دو پِروانش؟
ونسان: بستگی داره می خواین بخورین یا باهاش دست تون رو بشورین.
الیزابت: به کلود کم لطفی می کنی.
ونسان: اون گوش موسیقی داره، آدم که نمی تونه همه چی داشته باشه.

الیزابت بطری شوال ـ بلان را به پیر می دهد که درش را باز می کند.

پیر: کریستوف؟
ونسان: نه به این زیادی.
الیزابت: کامیی.
ونسان: پسره.
الیزابت: کامیی هم اسم پسره و هم دختر.
ونسان: اسم من فقط پسر پسره.
کلود: لانسولو... تا ده... سزار...
الیزابت: بازیل؟

پیر لیوان ها را پر می کند.

پیر: ایگور؟
ونسان: نه انقدر روسی.
کلود: بَرتولومه؟ بالتازار؟ (ونسان هویج را گاز می زند و سری تکان می دهد.) یک راهنمایی بکن.
ونسان: (با دهان پر) با الف شروع می شه.
پیر: آهان. آ... الکساندر؟
ونسان: نه.

پیر جرعه ای شراب می نوشد.

پیر: محشره.
کلود: آلبرت؟... آرتور...؟
پیر: آگنان؟ آدریَن؟ آرتمیس؟ اَلبان؟ آلفرد؟
الیزابت: ارِلیو؟
کلود: آنتونَن؟
الیزابت: ما اول رو اسم اُرلیو دودل بودیم. بعد فکر کردیم اُرلیو گَرو زیادی اُ داره.
کلود: اِمِریک.
ونسان: مشهورتر.
پیر: آنتوان.
ونسان: نه، خاص تر.
پیر: البَتور.

همه می خندند.

کلود: آلفونس.
ونسان: بد نیست.
الیزابت: آلفونس؟
ونسان: نه ولی دارین نزدیک می شین.
الیزابت: من می رم مشویا(۲۳) رو آماده کنم. منتظر شین برگردم.

بیرون می رود.

کلود: سخته.
پیر: آشیل؟
ونسان: نه.
کلود: انیسه؟
ونسان: خدا به دور.

الیزابت سرک می کشد.

الیزابت: مگه نگفتم منتظرم شین.
سه مرد منتظر می شوند... دو ثانیه و نیم.
ونسان: یک شخصیت ادبیه.
کلود: آرامیس؟
پیر: آرسِن؟ (ونسان با سر جواب منفی می دهد. پیر و کلود به هم نگاه می کنند. به نظر می رسد که اسمی به ذهن شون نمی رسد. پیر با خودش) یک شخصیت ادبی مشهور... دارتانیان؟

ونسان با سر نه می گوید.

کلود: آراگون؟
ونسان: این اسم خانوادگیه.
کلود: الکساندر هم که نیست. اَباس، آتیلا؟ چه می دونم.
پیر: من هم عقلم جایی قد نمی ده... خب... بگو چیه؟
ونسان: آدولف.
پیر: (با خنده) خیلی بامزه ست... خب دیگه شوخی کنار اسمش چیه؟
ونسان: آدولف.

نیم لبخند پیر.

پیر: تو که نمی خوای اسمش رو آدلف بذاری؟
ونسان: چرا.

پیر یکه می خورد.

پیر: می خوای اسمش رو بذاری آدلف؟
ونسان: آره، مثل شخصیت رمان بِنژامَن کُنستان.

سکوت معذب.

کلود: تو اسم پسرت رو آدلف نمی ذاری. داری شوخی می کنی.
ونسان: خیلی هم جدی می گم. با ژولیَن سوُرِل شاید مشهورترین شخصیت ادبی فرانسه ست، مهم ترین قهرمان رمانتیک.

کلود و پیر به هم نگاه می کنند.

پیر: ونسان... تو که این کار رو نمی کنی، مگه نه؟ خیالم رو راحت کن، بگو که شوخیه. شوخی زشتیه ولی شوخیه. ( مکث) تو که اسم پسرت رو مثل هیتلر نمی ذاری.

چهره ی ونسان باز می شود، به فکرش نرسیده بود.

ونسان: نه بابا، نه مثل هیتلر. چون همون طور که خودت می دونی آدلف(۲۴) هیتلر با یک ف نوشته می شه، درحالی که آدلف من، آدلف فرانسوی با پ و ه نوشته می شه.
پیر: ولی فرقی نمی کنه.
ونسان: «ف» و «پ ه» یکی هستن؟ فکر می کردم به عنوان یک تحصیل کرده بیش تر از این ها املا سرت می شه.
پیر: به گوش که یکیه. آدلف و آدلف یکیه.
کلود: ونسان، چیزی که پیر می خواد بگه اینه که مردم یک صدا می شنون، می فهمی؟
ونسان: باهام یک جوری حرف می زنی انگار که عقب افتاده ی ذهنیم.
پیر: منو ببخش ولی آدم باید واقعاً مخش عیب کنه که نفهمه نمی شه اسم پسرش رو آدلف بذاره.
ونسان: واسه چی بهم حمله می کنی... اگه می خوای برات توضیح بدم، توضیح می دم. اگه نه همین جا قطع می کنیم.
کلود: (به پیر) بذار توضیح بده.

به ونسان اشاره می کند که ادامه بدهد.

ونسان: (غرق در خاطرات شیرین) وقتی من و آنا با هم آشنا شدیم، هر دو داشتیم آدلف رو می خوندیم، رمان بنژامن کنستان رو. هر دومون عاشق این کتاب شدیم و عاشق شخصیتش آدلف. این کتاب آشنایی مونه می فهمی؟... پس به خودمون گفتیم که اگه دختر داشتیم اسمش رو می ذاریم اِلِئوُنوُر و اگه پسر...
پیر: (حرفش را قطع می کند.) نه بابا این احمق واقعاً می خواد این کار رو بکنه. تو زندگیش فقط یک کتاب خونده و باید این یکی باشه.
ونسان: اصلاً فکر می کنم که خود تو بهم دادیش.
پیر: از کِی تا حالا کتاب هایی رو که بهت می دم می خونی؟!
الیزابت: (از بیرون) آشیل! مطمئنم که آشیله. (با یک دیس بزرگ مشویا وارد می شود و بلافاصله احساس می کند که جو متشنج است.) چی شده؟... تو گفتی. وقتی من نبودم گفتی... آشیله مگه نه؟
کلود: نه آشیل نیست.
الیزابت: گفتی دیگه... واقعاً که بی معرفتی ونسان. ازت خواسته بودم منتظرم شی...
پیر: بابو. مشکل این نیست قسم می خورم.
الیزابت: واسه تو راحته اینو بگی.
پیر: بابو، برادرت...
الیزابت: (حرفش را قطع می کند.) اصلاً نمی خوام بدونم. برام جالب نیست.
کلود: بابو... اسمش...
الیزابت: (دوباره حرفش را قطع می کند.) نمی خوام بدونم. نخواستین منتظرم شین، حالام به جهنم.
پیر: نمی خوای بدونی اسم پسرش رو چی می خواد بذاره؟
الیزابت: نه.
پیر: باشه ولی من با این حال بهت می گم.
الیزابت: من گوش نمی دم. (گوشش را می گیرد.) لالالالالالال...
پیر: بابو بس کن.
الیزابت: لالالالالالالالا
ونسان: آدم حالا می فهمه چرا بعضی قبیله ها با زن هاشون غذا نمی خورن.

پیر عصبی تر صدایش را بلند تر می کند.

پیر: بابو بس کن.
الیزابت: لالالالالالالالا
پیر: آدلف. می شنوی بابو؟ آدلف.

دست هایش را برمی دارد.

الیزابت: چی؟
پیر: آدلف. می خواد اسم پسرش رو آدلف کَرَوتی ـ لارشه بذاره.
ونسان: نه دیگه.

الیزابت مطمئن نیست درست شنیده است، ولی هیچ کس به حرفش گوش نمی کند.

الیزابت: پس اسمش چیه؟
پیر: (به ونسان)... نظرت عوض شد؟
ونسان: نه نظرم عوض نشد ولی اسم خانوادگی آنا رو نداره. فقط لارشه. من مخالف این مد مسخره م.
الیزابت: تو فکر می کنی گرو ـ لارشه مسخره ست؟
پیر: اسم پسرش رو آدلف می ذاره، بعد درباره ی ادا های مسخره داد سخن می ده!
ونسان: من اسمم ونسان لارشه ا ست و بس. نمی فهمم چرا باید پسرم اسمش کروتی ـ لارشه بشه. پس در این صورت اسم همه رو بذاریم دیگه. و پس از سه نسل شناسنامه ها هر کدوم شش صد گرم وزن شون می شه.
الیزابت: در اسپانیا و پرتغال، مردم...
پیر: (حرفش را قطع می کند.) بابا می خواد اسم پسرش رو بذاره آدلف. شنیدی؟ به جهنم چی می خواد پشت سرش بذاره، چیزی که مهمه...
الیزابت: (او هم حرف پیر را قطع می کنه) حالا چرا با من دعوا داری؟
پیر: برادرت اسم پسرش رو مثل رهبر نازی ها می ذاره، بعد من دعوا دارم؟

الیزابت ناگهان متوجه می شود.

الیزابت: واقعاً می خوای اسم پسرت رو آدلف بذاری؟
ونسان: برای چهلمین بار تکرار می کنم که می خوام اسمش رو آدلف با «پ ه» بذارم. اسم بزرگ ترین قهرمان رمانتیک ادبیات فرانسه ی قرن نوزدهم...
پیر: و بزرگ ترین ظالم تاریخ.
ونسان: آدلفِ ادبیات قبل از اون اسمش آدلف بود.
پیر: آره ولی آدلف تو بعد از اون یکی می آد. ( عکس سونوگرافی را برمی دارد.) نگاه کن، دستش رو بلند کرده از الان داره سلام نازی می ده.

الیزابت از دستش می قاپد.

الیزابت: پیر!
ونسان: (به پیر) ببینم... تو که فکر نمی کنی آدلف، چون اسمش آدلف بوده، آدلف شده؟

همه به هم نگاه می کنند.

کلود: می شه تکرار کنی؟
ونسان: تو که فکر نمی کنی آدلف تبدیل به آدلف...
الیزابت: (حرفش را قطع می کند.) حالا شاید بهتره غذا بخوریم و از یک چیز دیگه حرف بزنیم.
پیر: نه بابو، خیلی مهمه.
ونسان: آدلف هیتلر برای این که اسمش آدلفه که آدلف هیتلر نشده. اگر اسمش پیِر یا مارتَن هم بود همین قدر بدذات می شد. فقط همه بهش می گفتن مارتن هیتلر و حالا دست از سر من برمی داشتن.
پیر: مسلماً، ولی فعلاً که پدر و مادرش که سلیقه شون مثل تو بود، اسمش رو آدلف گذاشتن نه مارتن.
ونسان: متاسفم ولی آدلف «پ ه» مسئول اعمال آدلف با «ف» نیست.
پیر: (نعره می زند.) کاری که کرده یعنی حکم قتل میلیون ها آدم! دوچرخه که ندزدیده. عجب گیری افتادیم.
ونسان: (نعره می زند.) آدلف من هم ندزدیده. باید به چه زبونی حالیت کنم؟
پیر: (نعره زنان) به آلمانی.
الیزابت: (فریاد می زند .) انقدر داد نزنین. بچه ها رو بیدار می کنین. (همه ساکت می شوند. الیزابت بلند می شود.) حالا دیگه بسه. می رم بقیه ی غذا رو بیارم. وقتی هم برگشتم از چیز دیگه ای حرف می زنیم... هیچ کس به این مِشوا لب هم نزده.

بیرون می رود. کلود با لحن معلمی ادامه می دهد.

کلود: ونسان، برای مردم آدلف با «پ ه» وجود نداره. یک آدلف می شناسن اون هم آدلف هیتلره. این طوریه. نمی تونی ندیده ش بگیری. هیچ کس به بنژامن کنستان فکر نخواهد کرد، همه یاد کتاب «نبرد من» هیتلر می افتن.
پیر: این آدلف، اون یکی رو کشته.
ونسان: پس آن چه مهمه نظر مردمه؟
پیر: دقیقاً.
ونسان: حتا اگه اشتباه کنن؟
پیر: این یک اصل مسلمه. این تفکریه که نمی شه درباره ش بحث کرد برای این که از نظر اخلاقی درسته. «شعار جنبش ما باید قانون جهانی شود.»
ونسان: حالا اگه من موافق نباشم تکلیف چیه؟
پیر: تو بنژامن کنستان رو خوندی؟ خب حالا کانت بخون. مبانی متافیزیکی اخلاقیات... می بینی چه قدر جالبه.

مکث.

ونسان: پس به نظر کانت من حق دارم اسم بچه م رو استارسکی یا هاچ بذارم و نه آدلف...
پیر: (فریاد می زند.) اون ها که نصف اروپا رو قتل عام نکردن.
کلود: پیر، بچه ها!
پیر: به هرحال اجازه نداری.
ونسان: می خوای به جرم انتخاب اسم های هم آوا بفرستیَم زندان.
پیر: این یک اسم نیست. تقدیر از جنایت ضد بشریته. نمی ذارن این اسم رو روی پسرت بذاری، حق نداری.
ونسان: آهان برای این که به نظر تو اسم های مجاز و غیرمجاز وجود داره؟
پیر: معلومه!
ونسان: خب با هم بشمریم. (بلند می شود و یک دفتر و خودکار پیدا می کند.) می تونم تو دفتر درس میرتیی بنویسم؟... نه دیگه برای این که اگه قراره اسمش رو عوض کنم دوباره اشتباه نکنم. خب سراپا گوشم. (سکوت) خب؟ فقط آدلفه؟

الیزابت برمی گردد.

الیزابت: هنوز ول نکردین؟
ونسان: نه بابا. داریم دنبال یک اسم دیگه می گردیم. چیزی به نظرت می رسه؟
الیزابت: آهان... ژوزِف چه طوره؟ هم اصیله و هم قشنگ.
ونسان: نه ژوزف ممکن نیست. ژوزف استالین. ژوزف فاتحه ش خونده ست. (به مرور یادداشت می کند.) می دونم، درسته، اسم پدر حضرت مسیحه، یعنی ناپدریش، یک نجار شریف و زحمت کش، اما استالین بعد از اون اومد، پس دیگه نمی شه. پیر قانون مون اینه دیگه، مگه نه؟ پس خداحافظ ژوزف... خداحافظ بنیتو، فرانکو، اُگوستو... خداحافظ پل.
کلود: پُل؟
ونسان: آره دیگه، پل پُت. سه میلیون آدم کشته. می دونم خِمِر هان ولی حسابه دیگه مگه نه؟ یک جور هم نوشته نمی شه ولی انگار فرقی نمی کنه. (مکث) متاسفم بابو ولی باید اسم گربه ت رو عوض کنی.
الیزابت: اون اسمش پُلوه.
ونسان: پل، پلو یکیه دیگه. مگه من حق دارم آدلف بذارم. پس متاسفم ولی خداحافظ پلو... تازه تمام نشده، پِتَن هست، که فیلیپ ها رو می کشه. و ناپلئون، فیدل، صدام... خیلی کمکم نمی کنین، قد دیپلم متوسطه هم سواد ندارین.
پیر: ونسان!
ونسان: یک تعداد خاص کشته لازمه یا نه؟ برای این که قاتل های زنجیره ای هم هستن مثل ژیل دوُ رِه یا فرانسیس هولم، معاصر تر ولی موثر.
کلود: فکر می کنم استدلال تو رو گرفتیم ونسان.
ونسان: واقعاً؟ برای این که ژاک شکم پاره کن هم هست، پس دیگه ژاک هم تموم شد. و کارلوس چی تو رده ی تروریست ها؟... و بن لادن. وقتی هم می گی بن، می گی بِنژامَن مگه نه؟ در این صورت برای گربه ی بابو و پسر من اسم مُجازی باقی نمی مونه. (به یادداشت هایش نگاه می کند.) مونده برنارد و رائول. تو کدوم رو می خوای بابو؟ انتخاب با تو، چون گربه ت اول دنیا اومده.

کلود لبخند می زند. پیر دنبال استدلال دیگه ای می گردد که الیزابت ادامه می دهد.

الیزابت: می دونی ونسان هر چی باشه پسر توئه و حق داری هر کاری می خوای بکنی.
پیر: نخیر نباید...
الیزابت: (حرفش را قطع می کند.) چرا اون پدرشه. هر کاری بخواد می کنه...
ونسان:... ولی؟
الیزابت: ولی اگه واقعاً اصرار داری که اسم پسرت رو آدلف بذاری، ازت می خوام که یک خبری هم به خانواده ی رزنتال بدی.

مکث.

ونسان: واسه چی باید برم اون ها رو ببینم؟ اون ها برای اسم بچه هاشون پیش ما نیومدن.
پیر: چه ربطی داره.
ونسان: خیلی هم ربط داره. رزنتال ها آدم های با فرهنگی هستن که فرق بین آدولف با ف رو با آدلف با پ ه تشخیص می دن.

پیر بلند می شود.

پیر: دیگه بسه، خودت رو به خریت نزن. این که آدم بخواد اسم پسرش رو آدلف بذاره حالا بگیم در خوش بینانه ترین حالت از عدم آگاهیه، در بدترین حالت برای تحریک بقیه ست. یا اینه یا اون. می تونم قبول کنم که نیتت خوب بوده، ولی بعد از صحبت هایی که کردیم، دیگه نمی تونی بگی که نمی دونستی. نمی تونی ادای کسی رو در آری که از ندونم کاری می رنجونه. از حالا به بعد می دونی داری چه کار می کنی. یک عمل عمدی و ارادیه. نمی تونی با اونیفورم نازی ها بگردی و بگی «عاشق لباس مبدلم». پس اگه اصرار داری که اسم پسرت رو آدلف بذاری، از نظر من یک عمل فاشیستیه. یک شعار عقیدتیه. (مکث). همین، بحث تمومه.

لحظه ای سکوت.

ونسان: قانعم کردی، پیر. اسم پسرم رو آدلف نمی ذارم.

الیزابت بلند می شود و روی برادرش را می بوسد.

الیزابت: (به پیر) می بینی که یه دنده نیست. (به همه) ترجیح می دین منتظر تَژین(۲۵) شین یا همه رو با هم بیارم؟
کلود: من همه رو با هم ترجیح می دم.
الیزابت: باشه. و وقتی برگشتم، به کلود توضیح می دم چرا نباید بره مارسی بمونه.

شخصیت ها:

(به تناسب ورود به صحنه)

الیزابت گَرو لارشه(۱)
پیِر گَرو(۲): شوهر الیزابت
کلود گَتینیول(۳): دوست بچگی الیزابت
ونسان لارشه(۴): برادر الیزابت و دوست پیر
آنا کَرَوَتی(۵): همسر ونسان

مکان
آپارتمانی پاریسی.
ورودی، سالنی است که به آشپزخانه ای منتهی می شود که نمی بینیم. پارکت، چند مبل قدیمی، کتابخانه. یک میز جلوی مبل که دورش کاناپه است. یک مبل مخمل قرمز. شب است.
در تاریکی راوی آغاز به سخن می کند.

راوی: (صدا از بیرون) راه دیگری نیست، کاری هم نمی شود کرد... برای رسیدن به این جا باید از کوچه ی سنت ژرژ پایین رفت، شخصی که در زمان حیاتش بارها مورد شکنجه و آزار ضد مسیحیان قرار گرفت. داغش کردند و سپس زیر چرخ های ارابه له ش کردند. به طرز معجزه آسایی زنده ماند اما سرانجام سرش را از تنش جدا کردند...
سپس بپیچید دست چپ در کوچه ی مارتیر(۶) که از اسمش معلومه، و بعد دست راست کوچه ی هیپولیت لِبَس به نام معمار بزرگ فرانسوی که در ۳۱ ماه مارس ۱۷۸۲ در پاریس متولد شده و تخصصش ساختن زندان بود... بعضی ها در این نشانه ای می بینن، حالا اسمش می تونه قسمت و سرنوشت باشه یا اقبال نحس ـ و وحشت زده راه شون رو کج می کنن. که البته اشتباه می کنن. چون دیگه نمی تونن ته خیابون، جایی دور از چشم، بن بست کوچکی رو کشف کنن و تو این بن بست یک در کوچک لاکی قرمز رو که مرور ایام رنگ و رو رفته ش کرده. و در این صورت از پلکان پیچ در پیچ هم برای رسیدن به طبقه ی پنجم بالا نمی رن، پاهاشون رو در پادری پوشالی سوغات ترکیه پاک نمی کنن و از این مهمانی خانوادگی که دقیقاً همین جا برگزار می شه محروم می مونن.

چراغ ها ناگهان با نور زیاد روشن می شود. سالنی می بینیم و پیِر را که تنها در بحر تفکر فرو رفته. الیزابت وارد می شود. پیشبند آشپزخانه بسته است.

الیزابت: اون جا هم نیست.

پیر عصبی می شود.

پیر: خوب نگاه کردی؟
الیزابت: شاید پایین مونده.
پیر: همه جا رو گشتم.

پیر و الیزابت هم چنان که سالن را می گردند، با هم حرف می زنند. صدای راوی گاهی صدای آن ها را می پوشاند.

راوی: (از بیرون) کافی است که یک لحظه برین در بحر پیر گرو و الیزابت گرو ـ لارشه تا متقاعد شین که واقعاً تجسم زوج ایده آلن.
الیزابت: لباست رو عوض می کنی یا همین ریختی می مونی؟
پیر: (با خودش) روی بوفه هم نیست... توی این قوطی هم نیست...
راوی: (از بیرون) هر روز خدا در خلوت قربون صدقه ی هم می رن، تا فرصتی پیدا می کنن با هم می رقصن، با شهامت دست در دست هم تا آخر جدول های مخصوصاً سخت رو حل می کنند، و اگر از قضا به دلیل قرار و برنامه ای، یکی شون سر صبحانه حاضر نشه برای اون یکی یادداشت های عاشقانه می ذاره...
الیزابت: نمی خوای تند تند یک اتویی روی پیرهن آبیت بکشم؟
راوی: (از بیرون) ده سال ازدواج هیچی رو عوض نکرده. از همیشه م بیش تر هم دیگر رو دوست دارن.
پیر: پیرهن آبیم به جهنم! به جهنم! بیا بگردیم.

الیزابت سرش را به طرف آسمان بلند می کند و سپس به جست وجو ادامه می دهد.

راوی: (از بیرون) با این حال بعضی آدم های شکاک می تونن بگن که تفاهم این زوج ظاهریه، و مسلماً فداکاری یکی شون باعث افتخار دیگری شده.
الیزابت: تو جعبه ی کفش چی؟ (پیر مردد نگاهش می کند.) جعبه ی مارک مینِلی تو کمد.
پیر: تو اون جا گذاشتیش؟
الیزابت: از ماریا بر می آد. اون جمع و جور نمی کنه، قایم می کنه.
راوی: (از بیرون) پیِر استاد ادبیات فرانسه ست در دانشگاه پاریس ۴، همکار مجموعه کتاب «زالون کریتیک»، دبیر اول بنیاد تاریخ ادبیات، استاد مهمان در دانشگاه لومونوسف مسکو ـ در ترم پاییزی. هر سال در آن جا کنفرانس هایی درباره ی آثار جوانی مونتنی(۷) برگزار می کنه و به خصوص درباره ی «تاثیر کتاب خطابه ای در باب بردگی اختیاری لا بوئسی(۸) بر رساله های بعدیش»...
پیر: چه بسا تو جیب بارونیته.
الیزابت: دادمش خشک شویی.

پیر نفس عمیق و سنگینی می کشد.

پیر: همینو کم داشتیم. حتماً تو خشک شوییه.
الیزابت: حالا انداختی تقصیر من؟

پیر هم چنان به جست وجو ادامه می دهد.

راوی: (از بیرون) الیزابت، دبیر زبان فرانسه در دبیرستان هکتور برلیوز در منطقه ی ونسِنه، حسابدار سینما کلوب و مسئول انجمن خانه و مدرسه. شکایتی هم نداره، اون حضور در صحنه رو دوست داره، زندگی واقعی رو...

الیزابت بی نتیجه درون گنجه ای را می گردد.

الیزابت: همه چی به هم ریخته ست. شتر با بارش گم می شه!
پیر: به خدا اگه کار ماریا باشه بیرونش می کنم.
راوی: (از بیرون) تا آن جا که یادمان می آید الیزابت همیشه این طور بوده. حتا در سیزده سالگی، وقتی که برای اولین بار پیر را در تولد برادرش ونسان دید. ونسان یک مسابقه ی نوشیدن تکیلا راپیدوس ترتیب داده بود تا دختر معلم بیولوژی، ویرزین سانشِز را تور کند... همه مریض شده بودند، به جز الیزابت، خب معلومه، و شاید هم کلود بهترین دوستش. اما وقتی همه از حال رفتن، این الیزابت بود که جارو را برداشت و بدون کوچک ترین سرزنشی همه جا رو تمیز کرد.
الیزابت: به نظرت ادویه ی هاریسا رو توی سس غذا بزنم یا جدا بذارم؟
پیر: آنا غذای تند می خوره؟
راوی: (از بیرون)... برای الیزابت اهمیتی نداره در سایه ی پیر زندگی کنه، چون تحسینش می کنه. به خاطر نگاه ظریفش به زندگی و چیزهای پیش پاافتاده و تواناییش در زیر سوال بردن دنیا در جست وجوی پاسخ های نو.
پیر: (هم چنان که می گردد.) ای بابا کدوم گوری ممکنه چپونده باشمش؟
راوی: (از بیرون) و پیر مانند کوهنوردی که به عصاش تکیه می کنه تا در زیر انگشتاش پایگاه محکمی حس کنه که هیچ چیز متزلزلش نمی کنه، به الیزابت تکیه می کنه.
الیزابت: (ناگهان) وای بلغور!

بیرون می رود. پیر از سمت دیگر خارج می شود. تلفن زنگ می زند.

پیر: (از بیرون) ور می داری؟ (جوابی نمی آید. پیر برمی گردد و جواب می دهد.) الو؟... سلام فرانسواز... خوبین؟ ما هم خوبیم شما چه طورین؟ اون جا هوا چه طوره؟ آهان آخر فصل شلوغیه... خوبن... خوابیدن... میرتیی(۹) به دوچرخه ی آبیش رسید... آپولَن(۱۰) هم که همیشه خوشحاله، و دوستاش رو پیدا کرده... خیلی خوب بود، امسال دانشجوها بیش ترشون خوبن یک کم بی حالن ولی... «قانون نیکومک و فلسفه مُنتِنی»... (می خندد.) آره خب راست می گین، قبول دارم.
راوی: (از بیرون) فرانسواز، فرانسواز لارشه است، مادر الیزابت و ونسان. زنی خوش لباس، سرحال و خوش مشرب، زنی که مردم رو تحت تاثیر قرار می ده، زنی با صدای زیبای بم و خوش سلیقه در تزیین منزل. وقتی شوهرش رو از دست داد همه کلی نگرانش شدند، اما زود به اوضاع مسلط شد و تحسین همه را برانگیخت...
پیر: می خواست برای کشمش بپرسه... گوشی رو می دم بهش. من می بوسم تون فرانسواز. (فریاد می زند.) بابو مادرت.

الیزابت دوان دوان سر می رسد. دستکش آشپزخانه در دستشه. پیر گوشی را به او می دهد.

الیزابت: (به پیر) چه بسا واقعاً تو جیب بارونیم مونده. اصلاً یادم نمی آد. (تلفنی) مامان! خوبم خوبم... وقتی تَژین(۱۱) مراکشی درست می کنی، کشمشت رو اول می ریزی یا... نه خیلی زود وگرنه باد می کنه، نه خیلی دیر چون له می شه... باشه. هوم... هوم... ا؟ خونواده ی رُزِنتال اون جان؟ کمر شوهرش بهتره؟ خب چه بهتر... اون ها همیشه برای بچه ها هدیه میارن، خیلی مهربونن.
راوی: (از بیرون) بچه ها یکی شون میرتیی است، ده ساله و آپولَن پنج ساله. میرتیی زیادی باهوش، لاغر و شکننده است. نوعی دلتنگی وصف ناپذیر داره که باعث می شه مرموز به نظر بیاد و باعث تحسین پدرش می شه... آپولن بازی های کامپیوتری رو دوست داره و خیلی دیر تونست سر لگن بشینه که باعث کلی قرار چهارشنبه ها با روان پزشک کودک خیلی مشهوری شد که الیزابت به نظرش خیلی دوست داشتنی می اومد و پیر بلافاصله ازش متنفر شد. شاید به این دلیل ساده که روان پزشکه زیادی شبیه اون بود، با پاسخ هاش در لوای سوال های عادی. ترفندی محشر برای این که آدم احساس گناه کنه.
الیزابت: آره با ما شام می خورن، با کلود میان... برای خونه ی کاستید(۱۲) ازشون سوال می کنم بهت قول می دم... بهت زنگ می زنیم و می گیم... قول... مامان گفتم که می پرسم... خیلی خب اگه ترجیح می دی خودت زنگ بزن... معلومه که مزاحم نمی شی... مامان وقتی بهت می گم... مامان من خودم گفتم زنگ بزن اگه نمی خواستم که... آره درسته می بوسمت... (در می زنند.) مامان. رسیدن. همین الان. قربانت. (الیزابت تلفن را قطع می کند و به طرف آشپزخانه می دود.) انقدر می ترسه که مبادا مزاحم بشه که مزاحم می شه.

پیر در را باز می کند. کلود است. لباس رسمی شب به تن دارد با شال گردنی نارنجی و جعبه ی آلت موسیقی ترومبون در دست. دو مرد پس از روبوسی، شروع می کنند به صحبت.

راوی: (از بیرون) کلود گتینیول، مهم ترین نوازنده ی ترومبون ارکستر فیلارمونیک رادیو فرانسه. مردی با ملاحظه، با طنزی ملایم، آدمی تقریباً ناپیدا. کلود عصبی مزاج نیست، پرهیاهو نیست، نادرست هم نیست. به عبارتی کلود اصلاً نیست.

کلود یک بطری به پیر می دهد.

کلود: چون نمی دونستم شام چی داریم رُزه آوردم.
پیر: بابو به سرش زده یک شام مراکشی درست کنه.
کلود: عالیه کار شراب سیدی براهیم(۱۳) رو می کنه.
پیر: نه بابا سیدی براهیم الجزایریه. استعماریه! ارتش مخفی فرانسه!

الیزابت نفس زنان وارد می شود بدون دستکش آشپزخانه.

الیزابت: (نفس نفس زنان به کلود) چه طوری، خوبی؟
کلود: محشر. وای چه بوهای خوبی می آد. (الیزابت را که در حال بازگشت به آشپزخانه است نگه می دارد و به دقت موهایش را نگاه می کند.) منو نگاه کن ببینم... موهات رو یک کم روشن کردی مگه نه؟ خیلی بهت می آد.
الیزابت: لطف داری، اما پیر متنفره.
پیر: نه بابا...
کلود: کریستوفِر برات رنگ کرده؟ (الیزابت تایید می کند. کلود قیافه ای تحسین آمیز می گیرد.) واقعاً که کارش حرف نداره.
راوی: (از بیرون)... با این حال می شه به صراحت گفت که کلود و الیزابت دوستان واقعی هستن و اون هم از مدت ها پیش... همین طور می شه گفت که کلود مردیه که در مواقع ناراحتی و اندوه می شه روش حساب کرد، چون این خصوصیت کمیاب رو داره که بلده به حرف آدم بی هیچ قضاوتی گوش بده و با یک نگاه هق هق گریه را خفه کنه، انگار که درون آدم را مثل یک کتاب باز می خونه.

الیزابت به آشپزخانه برمی گردد.

کلود: بچه ها کجان؟
پیر: خواب.
الیزابت: امروز چی زدین؟
کلود: بِرتوُک.

پیر پشتی ها را بلند می کند. نگاه پرسش گر کلود.

پیر: الیزابت کلید انبار رو گم کرده.
کلود: حالا نیاز فوری هست که همین الان پیداش کنیم؟
پیر: از این که ندونم جای چیزها کجاست خل می شوم.
کلود: اگه پیدا کنم چی به دست می آرم؟
پیر: دِین ابدیم رو.

خنده ی پیر و کلود.

الیزابت: (از بیرون) مارسِی خوب بود؟
کلود:... غیرمنتظره بود. بهم کار پیشنهاد کردن.

الیزابت به سالن برمی گردد.

الیزابت: اون جا؟
کلود: خب آره دیگه... نوازنده ی ترومبون شون غرق شده.
الیزابت: ولی تو که نمی ری؟
کلود: چی بگم. هنوز نمی دونم. ممکنه.
الیزابت: یعنی چی ممکنه؟
کلود: ممکنه. نمی دونم. دارم فکر می کنم.
الیزابت: من یکی لازم نیست فکر کنم. مخالفم.
پیر: بابو...
الیزابت: آخه اون ور دنیاست!
کلود: چی می گی خیلی هم نزدیکه.
الیزابت: وقتی هم می رفتی تورُنتو همین رو بهم گفتی.
کلود: به هرحال خیلی نزدیک تره.
الیزابت: نه انقدرها.
کلود: سه ساعت با قطار پرسرعت. انگار حومه ی شهر زندگی کنی.
الیزابت: خانواده ی اُستریا رفتن بوژیوال و دیگه نمی بینیم شون.
پیر: (به شوخی) خداییش بهتر!

پیر و کلود می خندند اما نه الیزابت.

کلود: بابو من هنوز تصمیمی نگرفتم. باشه؟

الیزابت کمی آسوده به آشپزخانه برمی گردد.

پیر: مطمئنم که شهر مارسی نهایتاً خیلی هم با حاله. بعدش هم خیلی نزدیک کاستیده و فرانسواز خوشحال می شه.
کلود: آره امیدوارم...

تلفن زنگ می زند و پیر جواب می دهد.

پیر: رمز در خونه از ده سال پیش همونه رفیق عزیز. اولین عدد «مارینیان» دومی نبرد «اُستِرلیتز»... ونسان «استرلیتز» دیگه «استرلیتز»... (سرش را تکان می دهد.) استان «شِر» و «آلپ شمالی». استان شِر... جغرافیات هم که افتضاحه. خیلی خب دلم سوخت رمز در ورودی «۱۸۰۵». (گوشی را قطع می کند. به کلود) ونسان دم دره.
راوی: (از بیرون) و اینک ونسان لارشه. بهترین دوست پیر، برادر الیزابت، پسر فرانسواز. ونسان مردی است خوش قیافه و بسیار موفق که از آژانس املاک کوچک پدری، بهترین آژانس مسکن لوکس پاریس را ساخته. مردی واقع بین، صد در صد مادی گرا، که وقتی از وسط خیابون رد می شه دو دفعه نگاه نمی کنه. مردی که مثل قطاری که در شب به سرعت عبور می کنه، به زندگی می تازه و اون رو در می نورده. تا این که روزی با آنا زنی دلربا و باهوش آشنا شد که زندگیش را این رو به آن رو کرد و به زودی بهش بچه ای خواهد داد. ونسان لارشه، به نوعی قهرمان عصر جدید، نوعی راهزن قرن بیست و یکمه... اگه بخوایم در یک کلمه خلاصه کنیم (مکث)... من.

ونسان نفس نفس زنان وارد می شود. با دو بطری در دست.

ونسان: بابا یه آسانسور درست کنین. (با پیر روبوسی می کند و بطری ها را به او می دهد.) سلام... (به کلود) احوال کلودوی ما چه طوره؟
پیر: شوال بلان سال ۸۵. دست مریزاد!
ونسان: هدیه ی یکی از مشتری هاست.
پیر: باورم نمی شه که تو تاریخ نبرد اُسترلیتز(۱۴) رو ندونی. حالا نبرد فریدلَند و اینا یک چیزی ولی آخه استرلیتز!
ونسان: خبه حالا. قرار نیست اسم تمام ایستگاه های مترو رو یاد بگیرم، چون به هرحال هیچ وقت سوار مترو نمی شم... بچه ها کجان؟
کلود: (ادای پیر را درمی آورد.) خواااب!

ونسان درحالی که به ساعتش نگاه می کند زیر لب می خندد.

نظرات کاربران درباره کتاب اسم