فیدیبو نماینده قانونی نشر بارسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیزده

کتاب سیزده

نسخه الکترونیک کتاب سیزده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سیزده

به ماشین‌های در ترافیک مانده نگاه می‌کنم، آنها می‌خواهند به سرکارهایشان بروند اما خبر ندارند که همین حالا هم سرکارند!! دود در شهر من موج می‌زند، این هم علاقه‌مندی دیگر از جانب خدا به هم وطنانم است. خواهرم از توی آینه‌ی جلوی ماشین سعی می‌کند با من بازی کند چرا او اینقدر زنده است؟ چون بچه است؟! من هم، هم سن او بوده‌ام معدلم مثل او بالا بود اما هیچ گاه اینقدر تازه نبودم. این شانس آفرینش افراد است. بعضی را خدا بیشتر دوست دارد و به همین خاطر دیگران هم بیشتر دوستشان دارند. خواهرم را همه دوست دارند و از همه مهمتر خودش هم خودش را دوست دارد. به نظرِ من، این افراد را خدا در بعد‌از‌ظهر بهاری هنگامیکه چای می‌نوشیده است، آفریده است. بعد از خَلقشان لابد هر دو لبخند به لب داشته‌اند، هم خدا و هم خواهرم. اما چرا این فینگیلی از کودکی مجبور بود شیمی درمانی کند؟! اگر خدا دوستش داشت هیچگاه همچین خیانتی به یک دختر بچه‌ی سه ساله نمی‌کرد. خیلی حرف است که دختر باشی اما مو نداشته باشی... از دست تو خدا! معلوم نیست چه کسی را دوست داری؟! خواهرم با من بازی می‌کند، به پشتم می‌زند و پشت صندلی‌ام قایم می‌شود و من دارم فکر می‌کنم چرا امروز هم باید به مدرسه بروم؟! اما او انگار خودش می‌خواهد برود. همان جوری که قایم شده است، می‌گوید: - اگه راست می‌گی من کجام؟! و من با خودم فکر می‌کنم و می‌پرسم تو اگه راست می‌گی بگو من کجام؟ زیر چشمی، پدرم را نگاه می‌کنم، این غریبه کیست؟ چرا پدر من شده است؟ چرا من را به زور می‌رساند؟ مگر من به زور او و مادرم به مدرسه‌ای که خاله‌ام انتخاب کرده است نرفته‌ام؟ تا کی این روزها تکرار می‌شود؟ امتحان‌ها یک ماه دیگر شروع می‌شوند؟ این سریال احمقانه‌ی تکراری چرا سیزِن آخر ندارد؟ همان موقع به آینه‌ی ماشین نگاه می‌کنم، من چرا کمی زیباتر نیستم تا مدل شوم تا بازیگر شوم؟ چرا چشمانم درشت‌تر نیستند؟ همین چند وقت پیش حاتمی‌کیا به مدرسه‌مان آمده بود تا یک پسربچه‌ای را برای بازی در فیلم جدیدش انتخاب کند. برای اولین بار خدارا شکر کردم که ردیف جلو می‌نشینم به خاطر قد متوسط‌ام. چه دنیای عجیبی؛ ابراهیم، اولین کلاسی که برای انتخاب بازیگر آمده، کلاس ماست که در طبقه‌ی آخر مدرسه قرار گرفته است و هیچ کس مثل من دوست ندارد بازیگر شود. به من نگاه می‌کند، می‌دانم تمام است و من را انتخاب می‌کند، لبخند مصنوعی می‌زنم و به علامت خجالت کشیدن سرم را پایین می‌اندازم. بالا که می‌آیم می‌بینم آن پسر احمق ته کلاس که مطمئن هستم خر‌خوانی‌اش به او اجازه نمی‌دهد بفهمد فیلم چیست؟حاتمی‌کیا کیست؟ چشم در چشم ابراهیم شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر بارسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیزده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

(۲۱)

وقتی بیدار شدیم کلی خوراکی داشتیم که بخوریم. سر حال از اینکه مشق نداشتیم و کلی راضی از خوش گذرانی های امروز صبح، زدیم شبکه ی سراسری شهر غر زنان، دائم فیلم های خوب خارجی با انواع دوبله و زیر نویس های زبان های مختلف پخش می کرد. تا ساعت سه و چهار صبح فیلم دیدیم و چقدر حس خوبیه که کسی صدات نمی کنه: بخواب، فردا پا نمی شی ها...
یک وقت هایی یاد مامانم اینها می افتادم اما سعی می کردم خیلی به آنها فکر نکنم. دیر یا زود سر و کله شان پیدا می شد اما خیلی دوست داشتم خواهرم هم اینجا بود تا با قوانین این شهر کلی حال می کرد، شایدم هم اصلا خوشش نمی آمد؟
بعد از فیلم، دوباره آماده ی خواب شدیم و خاطراتِ از صبح تا شب را مرور کردیم. به نظر می آمد حسین هم مادرش را فراموش کرده است.

(۲۲)

(روز دوم) جمعه ی دوم
اول صبح بدون آنکه ما بدانیم برایمان ماشین فرستادند که تا مدرسه راه نرویم. دوست دارم عکس حاکم شهر را ببینم؛ مهربانِ من.
به مدرسه می رسیم، خلوتِ خلوت. کلاس من و حسین یکی نیست؛ پس، جدا می شویم.
جورج و سحر، سر کلاس هستند، تا به حال سر کلاسی نبودم که یک دختر هم در آن باشد. کاش از حسین هم می پرسیدم که در کلاس آن ها هم دختر هست؟!
تعداد شهروندان اینجا کم است؛ به همین خاطر کلاس ها مختلط برگزار می شود.
معلم ریاضی وارد کلاس می شود، به نظر می آید از آن معلم های بد اخلاق است.
- خوب بچه ها می خواهیم جدول ضرب را ادامه بدهیم.
جدول ضرب؟! می خواهم از معلم بپرسم اینجا دوم دبیرستان است یا دوم دبستان؟
اما برای پرسیدن سوالم شک دارم. دو نفر دیگر با قیافه ای ناراحت و عبوس، دفتر هایشان را باز می کنند. فعلا جرات حرف زدن ندارم، مثل تازه واردی که احساس می کند کمترین حق را در جمع قدیمی ها دارد.
معلم روی تخته می نویسد: هفت ضربدر هشت!! باورم نمی شود، بچه ها سخت فکر می کنند!! پسرک با انگشتانش در حال حساب کردن است! فکر می کنم شاید ما خیلی جلو بودیم. جواب می دهم: ۵۶
جورج- اَه زود جواب نده، داریم فکر می کنیم ها!
من- اَه نداره که، آسونه.
معلم- هی آقا پسر جوجه زشت، تو حق نداری به غر کسی، غر بزنی حتی به غر من!
من- یعنی این احمق هرچی می خواد بگه من نگاش کنم؟
جورج از جایش به سمتِ من حمله می کند و یقه ی من را می گیرد و شروع به زدنِ من می کند. به امید اینکه معلم، جورج را دعوا کند، زیاد حرکتی از خودم نشان نمی دهم اما انگار نه انگار معلم روی تخته می نویسد: ۸ × ۸
- آقا چیزی به ایشان نمی گویید؟
- در دنیای واقعی وقتی دعوایت می شد، از خدا نمی خواستی که معلم و ناظم دخالت نکنن؟!
- چرا آقا!
- قانون مدارس شهر غرزنان هم برای راحتی شما همین است. ما دخالتی در دعواها نمی کنیم، هر چقدر دوست دارید همدیگر را بزنید.
جورج در حال بر گشتن به سر جایش بود که من تازه قوانین مدرسه را فهمیدم. خیلی آدم دعوایی نبودم اما این بار یک دختر شاهد کتک خوردنِ من بود و این خفت و خواری را نمی توانستم تحمل کنم. از پشت به سر و کولش پریدم و چون غافلگیر شد، تا می خورد زدمش و آخرسر هم سرش را ناخواسته به نیمکت کوبیدم و خون جاری شد. هول شده بودم، معلم داشت با چوب کبریت جدول ضرب را به سحر یاد می داد و اصلا توجهی به سر و صدای ما نداشت. من گفتم: آقا خون! و او جواب داد
معلم همانطور که با چوب کبریت ها بازی می کرد، بدون آنکه به ما نگاه کند پرسید:
- درد هم داری؟
جورج دستش را روی سرش می کشد، به من نگاه می کند، رجزی می خواند و به معلم می گوید: "نه آقا" و سحر به من لبخند پیروز مندانه ای می زند. با خودم فکر می کنم فردا پدر و مادر جورج پدرم را در می آورند تا اینکه معلم می گوید:
- شانس آورده اید پدر و مادر هایتان اینجا نیستند وگرنه فردا پدر و مادر جورج پدرت را در می آوردند، مگه نه جورج؟! (و می خندد!!)
و من فکر می کنم که آیا واقعا این خوب است که پدر و مادرمان نیستند؟! اگر این اتفاق بر عکس پیش می آمد و من سرم می شکست، دوست داشتم مادرم اینجا بود. و در یک اتفاق عجیب درونی، فکر می کنم برای اولین بار در زندگیم دلم برای مادرم تنگ شد و برای تنهایی ام سوخت.
کمی که از دعوا می گذرد و تو دلم، به محاسبه ی جدول ضرب از طریق انگشتان سحر و جورج و چوب کبریت های آقا معلم می خندم، به خودم شهامت پرسیدن سوال بزرگِ ذهنم را می دهم:
- آقا ببخشید ما توی دنیای واقعی مون، دوم دبیرستان بودیم. داشتیم تابع و مثلثات و از این جور حرف ها می خواندیم، جدول ضرب برای ماست یا ما کلاسمان را اشتباه آمده ایم؟!
- همه ی شما دوم دبیرستان هستید. من نمی دانم این مزخرفاتی که تو می گویی چیست اما نگران نباش ما از همین هایی که درس می دهیم، امتحان می گیریم.
- عقب نمی افتیم؟
- از چی؟
چه سوال جالبی؟! واقعا از چی عقب می افتیم؟ در دنیای واقعی این همه عجله برای تمام کردن درس ها از کجا می آید؟ چرا مردم کم می خوابند؟ چرا مردم کم استراحت می کنند؟ چرا صبح ها زود بیدار می شوند؟ سوالم را با این جواب ماست مالی می کنم.
- هیچی آقا، فهمیدم.

(۲۳)

خیلی زود زنگ خورد. فکر کنم حدودا بیست و پنج دقیقه سر کلاس بودیم که سحر گفت: آقا خسته نباشید و آقامون گفت "پنج دقیقه دیگه وقت داریم اما فکر کنم خسته شدید" و ما را رها کرد.
حسین هنوز از کلاس بیرون نیامده و حتما به او یاد می دهم که اگر به معلم ها بگوید خسته نباشید، زودتر رهایش می کنند. بیچاره حتما مجبور شده است همه ی سی دقیقه را سر کلاس بنشیند.
چند دقیقه بعد حسین را با یک چهره عصبانی می بینم.
- چیزی شده حسین؟!
- اینها واقعا دیوانه ان. طی سه روز اخیر عملا هیچ چی درس ندادن به ما.
- چیکار کردین؟ چی داشتین؟
- فیزیک اما دارن هنوز چیزهایی که توی علوم دبستان می خوندیم رو یاد می دن، خیلی خنگن.
- خوبه که! ما شاگرد اول می شیم (و می خندم)
- خودت رو گذاشتی سر کار؟ وسط این خنگ ها شاگرد اول شدن افتخاره؟
تا حالا به این که وسط چه کسانی شاگرد اول بشم فکر نکرده بودم؛ چون، خیلی وقت است که از شاگرد اولیم می گذرد و خیلی ذهنیتِ درستی از آن ندارم؛ تا اینکه حسین ادامه می دهد:
- تازه اینا شاگرد اول و دوم و این حرف ها هم ندارن. اینجا همه معدلاشون بیست می شه که کسی غر نزنه و قهر نکنه.
چشم هایم داشت از حدقه بیرون می زد و حسین که خیلی حالش بد بود، ادامه داد:
- ببین اینها مسخره اش رو در آوردن، بهت قول می دم ما سه چهار روز دیگه اینجا باشیم دیونه می شیم. اکثر بچه های کلاس خیلی وقته که اینجا زندگی می کنن، عادت کردن.
- خب شاید ما هم عادت کنیم؟!
- صد سال سیاه. به چی عادت کنیم؟ به تنبلی و بدبخت شدن؟
- این بدبختیه که هر وقت دلت بخواد بیای مدرسه و درسها آسون باشه و مشق و کنکور و امتحان نباشه؟ اینها آرزوی من بودن همیشه!!
- من با تو کاری ندارم. من اهداف خودم را دارم. من باید تا آخر امسال فیزیک هالیدی(۵) رو تموم کنم نه اینکه تازه بیام راجع به اینکه مواد، جامد هستن یا مایع فکر کنم.
- خره چرا نمی فهمی چرا باید هالیدی رو تموم کنی؟ اینجا کنکور و این مزخرفات نیست؛ همونطور که آسون می گیرن، آسون هم می پرسن چرا نگران می شی بیخودی؟
- احمق هدف من از زندگی فقط ورود به دانشگاه نیست. من می خوام دستگاه هایی که توی ذهنم هست رو بسازم. می خوام یک مخترع بزرگ مثل ادیسون باشم.
بهترین دانشگاه دنیا هم برم وقتی شعور و سواد نداشته باشم به چه دردم می خوره، چیزی نمی شم.
یک لحظه یاد مشاورم افتادم، حسین حرفاش شبیه آدم بزرگ ها بود. احساس کردم اون بیشتر از یک سال از من بزرگتر است، چون من هیچ وقت به این چیزها فکر نکرده بودم. فقط می خواستم به دانشگاه بروم، فکر نمی کردم که باید قبل از دانشگاه به شعور و سواد هم برسم تا بتوانم آنجا کسی باشم.
هم به خاطر عصبانیت حسین و هم به خاطر حماقت خودم چند لحظه ای ساکت شدم. داشتم فکر می کردم که من اگر سال دوم دبیرستان قرار باشد جدول ضرب یاد بگیرم، کِی برای یک دانشگاه خوب آماده می شوم؟!
- حسین اینها چرا اینقدر عقبن؟
- خب معلومه دیگه! وقتی هفته ای ۳-۴ روز تعطیل باشی و دائما هی تعطیلی های بیخودی بهت بدن و قرار باشه توی خونه هیچ درسی نخونی تکالیفت رو به خونه نبری و زنگهات سی دقیقه بیشتر نباشن، همین قدر عقب می افتی دیگه.
- پس چرا من همه ی اینها رو دلم می خواست و تازه دوست داشتم وارد دانشگاه های خوب هم بشم؟
- ببین من فقط یه چیزی می دونم اگه بخوایم به سبک اینها درس بخونیم، پنجاه سالگی هم آماده ی کشف و اختراع نمی شیم. احتمالا واسه همینه که در دنیای واقعی این همه عجله دارن چون کسی دوست نداره تازه ۵۰-۶۰ سالگی اختراع کنه و بلافاصله بعد از اختراعش هم بمیره.
با خودم فکر کردم کاش مشاور ما حسین بود. تا حالا هیچ وقت به زندگی اینطوری نگاه نکرده بودم. پس این همه عجله ی معلم ها و مدرسه و سیستم آموزشی و مامان و بابا هامون برای این است که اگر دیر بجنبیم از آن طرف هم دیر می رسیم. الان که بهش نگاه می کنم خیلی ساده است، اما حاضرم با همتون شرط ببندم که خیلی ها راجع به این مساله تا حالا فکر هم نکردند.
کمی حسین را آرام کردم و به بهانه ی اینکه شاید زنگ بعد همه چی بهتر شود، فرستادمش سر کلاس.

(۲۴)

زنگ بعدی شروع شده، خیرِ سرمان شیمی داریم. یارو دارد راجع به اینکه شکارچی ها چه جوری شکار می کرده اند، حرف می زند و سحر و جورج هم با علاقه دارند گوش می کنند!! معلوم نیست با این همه علاقه گوش می کنن، شکارچی هستند یا می خواهند شکارچی شوند؟!
از دیروز تا حالا هر کاری می کنم که با موبایم اینترنت بروم، نمی توانم. می خواهم یه جوری به پدر و مادرم خبر بدهم که کجا هستم. با این که خط های نِتَم پُر هستند، هر چی را که می خواهم باز کنم نمی شود. این وسط بعضی وقت ها هم یواشکی به سحر نگاه می کنم.
اول هاش برای این نگاه می کردم که برایم عجیب بود که کنار یک دختر درس بخوانم اما الان… خوشم می آید که نگاهش کنم و او هم بعضی وقت ها انگار که نگاه کردن من را بفهمد، بر می گردد و نگاهی می اندازد.
حسین آنقدر عصبانی بود که بازهم یادم رفت از او بپرسم در کلاس آنها هم دختر هست یا نه؟
و باز هم خدا را شکر کردم که درس ها خیلی سخت نیست وگرنه با این نگاه بازی هایی که من دارم با سحر می کنم، عمرا هیچی نمی فهمیدم. حالا واقعا سحر درس را می فهمد؟!
راستش الان که به قوانین مدارس کشورم فکر می کنم، می بینم خیلی هم افتضاح نیست. اگر از یک سنِ خیلی کم، مختلط درس می خواندیم، شاید به اندازه ی کافی قدرت درک نداشتیم تا حواسمان را به درس بدهیم. امیدوارم تا دانشگاه رفتن به یک درجه ای از شعور برسم که در دانشگاه، نروم قاطی باقالی ها.
چرا من دائما فکر می کنم که در دنیای واقعی خودم، به دانشگاه می روم؟ حالا حسین یه چرندیاتی گفت، من که نباید جو گیر شوم. اینجا مگه چِشِه؟!
این همه امکاناتِ خوب و با حال. حالا یه کم عقب هستند. حداقل تا وقتی دکتر شوم، دارم حال می کنم. چرا از الان بنشینم غصه بخورم که در سن بالا به علمِ لازم می رسم یا نه؟ گور بابای علم و دانش. عشق و حال را بچسب، حسین هم حتما جو گیر شده است.

(۲۵)

ایندفعه وقتی من به حیاط می رسم، حسین زودتر از من به حیاط آمده و روی نیمکتِ کنار آبخوری نشسته است. برای اینکه شوخی کرده باشم، می گویم:
- حتما به استاد گفتین خسته نباشید، اون هم زودتر تعطیلتون کرد؟
یه آهی می کشد و به من یک نگاهِ کج و کوله می اندازد و می گوید:
- می دونی بچه هایی که سر کلاس خسته نباشید می گن، خنگ ترین آدم های دنیان؟ نمی فهمن که دارن با عمرشون شوخی می کنن. فقط رنج یادگیری اون لحظه رو می اندازن زنگ بعد، روز بعد یا ماه بعد.و مدرسه و معلمی هم که به این خسته نباشید ها توجه می کنه، همون لایق شهر غر زن هاست.
من به روی خودم نمی آورم که خودم یکی از همون خنگ ترین ها هستم که تا معلم پشتش به تخته است، با گفتن خسته نباشید سعی می کنم یا آنتراکت بگیرم یا معلم رو بی خیال کنم. اما حسین ادامه میده:
- تو وقتی داری حرف می زنی من هِی بگم خسته نباشید، چه احساسی بهت دست می ده؟! حالت از من بهم نمی خوره؟
پس اگه معلمی این رو می تونه تحمل کنه، خودشم می دونه که داره چِرت و پِرت درس می ده. موبایلت رو نگاه کردی؟! یه اینترنت ندارن!
- حسین تو هم که کلا قاطی کردی. این چه ربطی به «خسته نباشید» گفتن داره؟!
- بابا جون اینها چیزایی که خراب می شه رو نمی تونن توی این شهر درست کنن.
- وا...!؟
- وا نداره علی جان که. وقتی مدرسه هاشون اینطوریه و دانشگاه هاشون حاضرن هر بچه ای رو بپذیرن، تو فکر می کنی چه متخصص هایی می تونن تربیت کنن؟ کم کار کردن و کم درس خوندن فقط به درد یه سری بچه ی کوچولوی احمق می خوره که نمی خوان بزرگ بشن و دنیای واقعی رو بفهمن. از اون روزی که مادرم رو از دست دادم، کلی بزرگ شدم. می دونی چرا بزرگ شدم؟ چون، فهمیدم دیگه کسی قرار نیست ازم مراقبت کنه. قرار نیست کسی با اومدنم، غذا رو گرم کنه. تنها شده بودم. واسه همین هِی نق زدم. اما حالا که دارم فکر می کنم، می فهمم که چقدر دنیای واقعی، شبیه همین از دست دادنِ مادرمه. درسته که من با نق زدنم آخر سر یه غذایی پیدا کردم و گرم کردم و از گشنگی نمردم، اما از خودم خجالت کشیدم که بلد نیستم از ماکروفرمون استفاده کنم. اگه با بچگی مون، درس خوندنمون رو ادامه بدیم، همین می شه. بچه و بی سواد و نیازمند می مونیم.
هممون فکر می کنیم اگه پول داشته باشیم کافیه. خب ببین توی شهر غر زنا کلی پول داریم اما هیچ کدوممون نمی تونیم به اینترنت وصل بشیم. اینها از قبل برای این کار آماده نبودن و مثل موقعی شدن که من مادرمو از دست دادم. معلممون امروز سر کلاس می گفت تا وقتی که یک متخصص آی- تی خوب از دنیای واقعی وارد شهر غرزنان نشه، فکر نکنم اینترنت درست بشه. مسخره نیست؟ یعنی ما باید صبر کنیم یک متخصص آی- تی اون دنیا غر بزنه، تا اینترنتمون درست بشه؟ چرا ما همیشه فکر می کنیم دنیا و آدم هاش تا آخر مراقب ما هستن و می مونن؟!
آدم ها می میرن و اگه این وسط ما لفتش بدیم و تخصصشون رو ازشون یاد نگیریم، همه چیزمون رو از دست می دیم.
من سرمو پایین نگه داشتم و شاید برای اولین بار دارم گوش می کنم و حسین که خیلی عصبیه، ادامه می ده:
- اتفاقا فکر می کنم خوب شد اومدیم اینجا وگرنه بازم منِ احمق به خاطر بیست های کارنامه ام از خودم راضی می موندم و تو هم احتمالا دنبال بیست گرفتن خودت می دویدی. اینجا همه ی نمره ها بیسته، علی جان اینجا همه میرن دانشگاه. آزمون ورودی وجود نداره و کسی بهت غر نمی زنه حتی اگه بدترین اشتباهات رو هم انجام بدی. اما شهرشون در حال ویران شدنِ.
من شبیهِ کودک هایی که وسط شهر بازی، پدر و مادرشون رو گم کردن، خیلی آهسته می گم:
- خب بریم بگیم پدر و مادرمون بیان اینجا کمکمون کنن یا برمون گردونن.
- علی اینجا خیلی حرف درست به آدم نمی زنن. معلم شیمی ما آدم خوبی به نظر می رسه. شاید بتونه بهمون کمک کنه. وقتی بهش گفتم که با هم صحبت کنیم، گفت بعد از مدرسه. این زنگ هم می مونیم تا با اون بریم صحبت کنیم. حالا هم برو سر کلاس.

(۲۶)

زنگ آخر خورد. اینجا سه تا زنگ بیشتر نداریم و هر کدوم ۳۰ دقیقه، با زنگ تفریح های ۴۰ دقیقه ای!! واقعا این چیزها را خیلی دوست دارم اما کمی هم نگران حرف های حسین هستم که البته فکر می کنم او هم خیلی جوگیر شده.
وقتی پله ها رو پایین می آیم، حسین و مردی رو کنار هم می بینیم که حدس می زنم، معلم شیمی اش هست.
بعد از سلام و علیک، آقای جعفری، رو به من می کند و می گوید: "به به علی آقا!" یه خرده با بقیه معلم ها فرق می کند و از من می پرسد که اوضاع چطور هست؟ نمی دانم چگونه جوابش را بدهم. راستش این است که اینجا را دوست دارم و از طرفی هم نگرانِ این هستم که اگر این را بگویم، حسین از دستم ناراحت می شود. پس با گفتن "بد نیست" سر و ته کار را جمع می کنم. آقای جعفری رویش را برمی گرداند و دستش را در جیبش می گذارد و یواش شروع به قدم زدن می کند و همزمان کمی گردنش را کج می کند و به حسین می گوید:
آقای جعفری- حسین آقا اینطوری که معلومه علی آقا یک غرزنِ حرفه ای است. (و می خندد)
حسین- علی، آقای جعفری می گن اینکه به ما گفتن هر وقت ما بخوایم، می تونیم پدر و مادرمون رو دعوت کنیم اینجا، خالی بندیه.
دلم هری می ریزد اما سعی می کنم خودم را جمع و جور کنم.
علی- نه بابا، خود آقای معاون گفت که هر وقت شما بخواین میاریم شون.
حسین- هر وقت ما بگیم، پرونده ی مهاجرت اونها بررسی می شه، اما اگه پدر و مادر ما کم غر زده باشن، نمی تونن بیان اینجا.
همینطور که به حرف های حسین توجه می کنم، چشمم به بیلبورد نزدیک مدرسه می افتد که نوشته است " هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است." خیلی فرقش را با شعار اصلی اش نمی فهمم و یاد سئوال خودم می افتم که امروز حسین در ذهنم ایجاد کرده.
علی- آقای جعفری، اینجا آدم ها با چه هدفی زندگی می کنن؟!
آقای جعفری- اینجا مردم هر کدوم هدف الکی خودشون رو دارند ولی اهدافشان حقیقی نیست. یعنی اینکه از هرکی بپرسی که چه کار می خواهی بکنی، هر کسی شِر و وِری به تو می گوید اما واقعا نمی خواهند آن کار را انجام دهند.
علی- شما از کجا می دانید؟!
آقای جعفری- اینکه هدفی داشته باشی اما اصلا در پی اون نباشی و جوری زندگی کنی که حالا حالاها، تو رو به هدفت نمی رسونه، یعنی هدفت، الکیه و هیچ وقتم بهش نمی رسی. مثلا اگه یک آدم ۳۰ ساله ای رو ببینید که به مواد مخدر معتاد هست و همون موقعی که دارین باهاش حرف می زنین، در حال مصرف مواد هست و ازش بپرسین هدفت چیه و بگه می خوام قهرمان دو میدانی المپیک جهان شم، هدفش چه جوریه علی آقا؟
علی- خوب به نظرم عملکردش خوب نیست اما خب هدف داره، بعدا ترک می کنه و درست می شه و قهرمان می شه.
همینطوری که در حال حرف زدن هستیم به پیشنهاد آقای جعفری وارد یک رستوران فست فود می شویم و غذا سفارش می دهیم و دور هم می نشینیم.
آقای جعفری- نه علی جان. ما نمی تونیم هدفی داشته باشیم که اصلا شبیه اون زندگی نمی کنیم. اگر می خواهیم یک نابغه یا یک مخترع باشیم، نمی تونیم در حال پیچاندن مدرسه و درس و دانشگاه باشیم.
یا باید هدفمان را عوض کنیم یا رَویه ی فکری و طرز زندگیمون رو. اینجا همه ی آدم ها وقت تلف می کنن و از اون طرف می گن عاشق آرزوها شون هستن. مثل ملکول که از اتم تشکیل شده، زندگی از وقت تشکیل شده. می شه اتم ها را از بین ببریم اما نخوایم ملکول آسیبی ببینه؟! کسی که در حال وقت تلف کردنه، در واقع در حالِ از بین بردن زندگیشه پس زندگی اش رو هم دوست نداره چون زندگی از وقت ها تشکیل شده.
اینجا همه می خوان دکتر و مهندس و وکیل و محقق و کاشف بشن؛ اما همه فقط می خوابن. سرکار رفتنشون رو می پیچونن و دلشون خوشه که دارن عین قوانین عمل می کنن. اما این قانون کی رو به کجا رسونده؟
حتی اگه قوانین مدرسه ات بهت اجازه بِدَن که درس نخونی، تو باید بخونی؛ چون تو که می دونی هدفت با درس خوندن و یاد گرفتن، بهت نزدیک می شه پس گور بابای مدرسه و قوانینش. اینجا آدم ها اگه قانون براشون ضدِ حال باشه، قبولش نمی کنن، اگر هم بهشون اجازه بده که بیشتر حال کنن، بدون هیچ تحقیقی رعایتش می کنن و کسی هم حرف بزنه، می گن: قانونه. آدم ها واسه این که نشون بدن واقعا عاشق هدف و آرزوشون هستن، باید شبیه کسی بشن که قبلا به اون هدف رسیده.
برام سوال شده تو که خودت باغبونی چرا باغچه ی خودت رو بیل نمی زنی، تا اینکه ادامه می ده:
امثال من که به خاطر ندونم کاریامون اینجا هستیم، گیر کردیم و هیچ راه فراری نداریم.
من- مگه اومدن به اینجا، کار خاصی نیست؟
آقای جعفری- چرا. خیلی باید نق بزنی (و می خنده) هرکسی اندازه ی ما نتونسته توی دنیای واقعی نق بزنه، اما خب ما اشتباه کردیم. حاکمان شهر معتقدن که اینجا بهشته اما اگه شعور داشته باشی مثل حسین، ظرف یکی دو روز می فهمی که اینجا ته دنیاست. جهنمه جهنمه. اما حتی من هم بعد از چند سال فهمیدم که اینجا چقدر جای بدیه.
من- خب چرا نمی رین از اینجا؟!
آقای جعفری پوز خندی می زنه و می گه: از اینجا رفتن به این راحتی ها نیست؛ یعنی حتی اگه حرفات حاکمان شهر رو نگران کنه، نهایتا تو رو می فرستن به شهر ممنوعه و بیچاره تر از الان می شی.
حسین از سکوتش بیرون میاد و می گه: شهر ممنوعه دیگه چه کوفتیه؟
آقای جعفری می گه: شهر ممنوعه مثل زندان غرزنان هست. آدم هایی که کارهای بد می کنن یا به غر دیگران غر می زنن رو می فرستن اونجا. دیگه از امکاناتی که اینجا دارین، خبری نیست. پول نمی دن، خونه تون رو می گیرن و در خونه های کوچیک و کثیفی که بهتون می دن باید تا آخر عمرتون با بدبختی زندگی کنین.
حسین- خب چرا اعتراض نمی کنین؟!
آقای جعفری که به دور و برش نگاه می کنه و با گذاشتن انگشت اشاره اش روی دماغش، از حسین می خواد آرومتر حرف بزنه، می گه:
- حسین جان کمی آرامتر. اینجا برعکسِ این که می گویند می توانی هر حرفی بزنی، اگر کوچکترین اعتراضی به شهر ممنوعه کنی می بَرَنِت.
حسین که انگار خوب متوجه نشده با صدای یواش و پر از تعجبش می پرسه: پس چه جوری می شه از این جهنم دره، در رفت؟
آقای جعفری- فعلا خوش باشین. اینجا چیزهایی داره که بتونین چند روز ازش لذت ببرین. احساس خوبی به گارسون رستوران ندارم، پس فردا در مدرسه می بینمتون.
خیلی سریع بلند شد و رفت. به غذا خوردنم ادامه دادم. ناسلامتی این چیزهایی که روی میزم هست، روزی از آرزوهام بودند که هر روز بلمبونم. احساس می کنم که حسین خیلی با من حال نمی کنه اما این را هم می فهمم که من از بقیه ی آدم های این شهر به او شبیه ترم و او هم ترجیح می دهد که وقتش را با من بگذراند. به خوابستان اول نزدیکیم و باز هم برای اینکه تنهایی خانه را حس نکنم، به خانه ی حسین اینا می روم.
یک شب دیگر؛ خوراکی های سرزمین غرزنان، فیلم های خوب و... حسین فیلم دوست دارد و کمی حالش بهتر است.

(۲۷)

(روز سوم) ۵ شنبه ی سوم
حسین از الان برای فردا و دیدن آقای جعفری بی قراری می کند. به این نتیجه رسیده است که آقای جعفری تنها آدمی است که می تواند به ما کمک کند.
من هم در حال لذت بردن از زنگ های نیم ساعته!! شاید تفاوت معدل من و حسین به خاطر همین تفاوت در تفکر و رفتارهای ماست. من هنوز اینجا را دوست دارم و حسین لحظه به لحظه عصبی تر می شود. البته اتفاقات عجیب و غریب هم زیاد می افتد.
مثلا امروز سر کلاس حسین اینا یکی از بچه ها کاملا روی نیمکت خوابیده بوده و صدای خروپفش نمی گذاشته که حسین با معلم راجع به شهر حرف بزند. حسین عصبانی می شود و پسر را تکان می دهد تا بیدار شود، پسر هم بیدار می شود و یک چک به گوش حسین می زند. بقیه را از زبان حسین بشنوید.
- غیر از اینکه هیچکس بهش حرفی نزد انگار حق داشته که تو گوش من بزنه. به من گفت «ازت شکایت می کنم.» معلم هم بهش گفت: «این حق شماست.» یعنی چی آخه؟! اینجا معلم ها هم واسه خودشون ارزش قائل نیستن. اینجا اسمش سرزمین غرزنان هست ولی بهتر بود اسمش رو می گذاشتن سرزمین بی شعورها. هر چند، هر کسی که زیاد غر می زنه، بی شعور هم هست.
- تو هم داری غر می زنی ها حسین آقا.
حسین که اصلا آماده ی جمله ی من نبود، گفت:
- راست می گی من هم بی شعورم. اگه نبودم که اینجا نبودم. این جا جهنم تمام آدم های بی شعوره. ما اینجا هستیم چون قدر چیزهایی که باید می دونستیم رو ندونستیم. وقتی به کارنامه ی شهروندی ام در اینجا نگاه کردم فهمیدم که تمام امتیاز من واسه ورود به اینجا از روز مرگ مادرم شروع شده. از اون روزِ عوضی که وقتی بقیه بهم می گفتن "خدا رو شکر کن که پدرت و خواهر و برادرت هستن"، بهشون می گفتم " واسه اینکه عزیز ترین کَسم رو از دست دادم، خدا رو شکر کنم؟"
الان می فهمم که همه ی امکاناتِ ما محدود به یک مادر نمی شه. خدا به همه ی ما دنیا دنیا محبت کرده اما ما وقتی که یکی از اون ها رو از دست می دیم، شروع به غر زدن می کنیم. اونقدر غر می زنیم که تمام انرژی مون رو از دست می دیم و دیگه جونی برامون نمی مونه تا چیزایی که داریم رو ببینیم و بابت اون ها خدا رو شکر کنیم. غر زدن شروع یک بی شعوریه کامله چون، تمام ذهنت پر از افکار منفی می شه و دیگه تقریبا مغزی برات نمی مونه که بخوای باهاش، درست فکر کنی و کارای درست انجام بدی. پس تمام رفتارهات اشتباهی می شه: بی شعوری کامل. من به آشغال هایی که روی زمین ریخته بود نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که آیا هر کسی که غر می زنه، بی شعور هم هست؟! یعنی من کارت طلایی بی شعوری هم دارم؟
بر خلاف روز اول و دوم که خیلی دوست داشتم زود زنگ بخورد و سر از فست فود دربیاورم، هوس غذای خانگی داشتم!! دارم فکر می کنم آدم ها چقدر زود از چیزهایی که دارن خسته می شوند. راستش دیروز که سر ساعت دو هوا تاریک شد؛ چون دلم می خواست با حسین حرف بزنم، یه خرده حالم گرفته شد که چرا نمی توانیم صحبتهایمان را ادامه دهیم؟ در آن ساعت برق می رود تا آدم ها راحت بخوابند!! ما چه جور آدم هایی هستیم؟ معلوم نیست چه می خواهیم؟! دقیقا می توانیم ظرف دو- سه روز از تمام چیزهایی که دوست داریم، متنفر شویم.
حسین می گوید: اگه می دونستیم قراره چند روز اینجا بمونیم و از شرش، راحت می شدیم، اینقدر بی تابی نمی کردیم. بالاخره خوش و ناخوش می گذروندیم تا تموم بشه، اما اینکه راه فرار رو پیدا نمی کنیم، خسته مون کرده و بی خودی غر می زنیم. ما باید به جای غر زدن، دنبالِ راه فرار باشیم و من احتمال می دم راه فرارمون رو آقای جعفری می دونه.

(۲۸)

توی راه دم یک عطر فروشی از حسین می خواهم که صبر کند تا برای سحر یک عطر بخرم. دوست دارم بفهمد که به او علاقه مند شده ام. راستش یکی از علت هایی که هنوز دوست دارم اینجا بمانم، این است که بهترین تفریح دنیا برایم نگاه کردن به سحر شده، آن هم وقتی معلم دارد مزخرفات خودش را می گوید.
بعد از خرید وارد یک رستوران جدید می شویم. اگر مادرم می دانست که فست فود چقدر زود زیر دلم را می زند، احتمالا از این تکنیک استفاده می کرد. قیافه ی غذاهای فست فود عوض می شود اما مزه هاشان تقریبا همیشه یک جوراند. من بعد از خوردن فست فود عذاب وجدان می گیرم، شاید به خاطر حرف های مادرم است و یا شاید بدنم می فهمد که دارم به او لطمه می زنم. خیلی روی اینها نمی شود حساب باز کرد، امروز اینترنتشان قطع می شود، پس فردا هم احتمالا تولید سوسیس و کالباس شان.
یک سوال به ذهنم می رسد:
- حسین اینها یعنی کشاورزی هم ندارن؟
- تا جایی که من می دونم اینها واسه همه چیزشون وابسته هستن. حتی واسه نون خوراکی شون. علی جون وقتی سواد و تخصص، ارزش یه جامعه نباشه، وقتی تنبلی و خوش گذرونی و خواب بشه اصل یک سرزمین، اون سرزمین می شه وابسته، می شه انگل. یه آدم هم همینطور. اگه همش به قر و فرش فکر کنه، نفهمه که چرا باید بفهمه، نفهمه که چرا باید درس بخونه، هیچی نمی شه و می شه انگل جامعه؛ وابسته ی وابسته.
- خوب اینها که خیلی راحت می تونن برن دانشگاه و نمره هاشون بیست می شه و معلماشون سخت نمی گیرن، چرا باید درس بخونن.
- علی ما درس می خونیم که قدرت فکر و شعورمون رو ببریم بالا. نگاشون کن، اکثر اوقات بد اخلاق هستن یا با هم دعوا می کنن یا همش می خوان از هم شکایت کنن، چرا؟ تخصص و صنعت و تولید بخوره تو سرشون، سرزمینی که توش آدم ها نه فکر می کنن، نه تحصیل می کنن، قدرتِ درک همدیگر رو هم از دست می دن. آدم هایی که دائما با همه دعوا می کنن، شعورشون همینقدره چون تحصیل کرده نیستن.
- یعنی آدم هایی که درس می خونن، همشون فهمیده هستن؟!
- نه، بعید می دونم، مثلا دایی من دکترای برق از یه دانشگاه خیلی معروف داره، اما همیشه با پز دادنش به دیگران، با تیکه انداختنش به دیگران، سعی می کنه به همه بفهمونه که خودش خیلی حالیشه و بقیه هیچ چی حالیشون نیست.
این جور آدم ها فقط درس می خونن. فکر نمی کنن، به آدم ها توجه نمی کنن. نهایتا یک تخصص دارن اما اینها هم بی شعورن. واسه همینه که مردم غر زنان منتظرن که یک متخصص آی- تی به اینجا بیاد، چون افراد متخصص و تحصیل کرده هم خوب می تونن بی شعور باشن. اما درس خوندن در کنار فکر کردن به همراه کتاب های غیر درسی جامعه شناسی و تاریخ و روان شناسی و فلسفه خوندن، می تونه به آدم ها، خردمندی و درک و شعور هم بده که پیدا کردن این چیزها معمولا در یه دانشگاه خوب، بیشتر احتمال داره. پس اگه آدم ها با درس خوندن، مغزشون رو رشد بدن، مثل بدنی می شن که با دستگاه های بدن سازی، قطر و اندازه ماهیچه هاشون رشد کرده و احتمالا بهتر مشکلات دنیا و آدم ها رو متوجه می شن و می تونن اونها رو حل کنن.
- پس واسه اینه که آدم ها واسه رفتن به یک دانشگاه خوب، تلاش می کنن؟
- آره، می دونی چرا؟ چون در یک دانشگاه خوب، سخت گیری استاد ها و استعداد زیاد اکثر بچه ها باعث می شه وزنه های بیشتری بزنن. در ضمن در یک دانشگاه خوب، آدم های قوی تر و فهیم تری هم احتمالا وجود دارند. هرچند که همه چی به خود آدم ربط داره اما به نظر من یک دانشگاه خوب، دانشگاهیه که از هم کلاسی های قوی برخوردار با شی. اینجا هم احتمالا امکانات دانشگاهاشون خیلی خوبه، اما چون پر است از آدم های احمق، هیچ رقابتی وجود نداره، الگویی وجود نداره پس موفق نمی شن و هیچ علم و تخصصی ایجاد نمی کنن.
حسین راست می گفت. اینجا اکثر آدم ها بد اخلاق هستند. من تا همین چند وقت پیش فکر می کردم، بد اخلاقی آدم ها برای این است که پول ندارند، استراحتشان کم است اما اینجا که همه ی اینها هست اما باز هم آدم ها بد اخلاق هستند؛ پس، معلوم می شود خوش بختی ارتباط مستقیم با زمان استراحت آدم ها و میزان پول و امکاناتشان ندارد. برای همین هم هست که یه سری از بچه پولدار ها، یا رو می آورند به مواد مخدر و این چیزها یا آخر سر خودکشی می کنن و از شر خودشان راحت می شوند.
غذایمان که تمام شد به جای این که غذاهای باقی مانده را مثل دیوانه های این شهر پرت و پلا کنیم، جمع کردیم تا به خودمان ثابت کنیم هنوز کاملا مثل آنها نشده ایم. وقتی داشتیم از رستوران بیرون می آمدیم، مردی به شوخی یا جدی آروغ بلندی زد. حسین سرش را به علامت تاسف تکان داد و موقعی که وارد خیابان شدیم، حرف قشنگی زد:
- دیدی چقدر کار زشتی کرد؟ واسه کسی هم عجیب نبود. اما ما دو تا که مثل اونها نیستیم، بهم می ریزیم. اگه یه کم دیگه اینجا بمونیم، مثل خودشون می شیم.
- حسین تو خیلی حرف های قشنگی می زنی، منم یه تیکه فلاسفه ای بیام برات؟!
- بگو (لبخند می زنه)
- غر زدن و انرژی منفی دادن هم مثل آروغ زدنِ؛ تو راحت می شی، حالت خوب می شه اما دیگران حالشون بد می شه و اگه کسی از آروغ زدنِ تو یا از غر زدن تو ناراحت نمی شه، اونم مثل تو...
بعد جفتمون با خنده و هماهنگ با هم می گیم: بی شعوره!

(۲۹)

تو اگه واقعا خودت هم بخواهی در شهر غرزنان چیزی بشی، تعطیلی ظهرانه و خوابستان اولشان واقعا این اجازه رو به تو نمی دهد.
همین که در خانه ی حسین اینها آماده ی خواب می شویم، حسین تز جدیدش را بیرون می دهد:
- می بینی چقدر زود داریم به عادت های این شهر عادت می کنیم؟ دقیقا بدون اینکه بهم حرفی بزنیم ساعت دو که می شه می گیریم می خوابیم. آدم ها خیلی زود شبیه محیط شون می شن.
در ساعاتی که در این شهر می خوابن، توی شهرهای واقعی دنیا، همه مشغول کار هستن. من شنیدم ساعت کاری در کشورهای پیشرفته، روزی ۱۲ ساعته. نباید توی زندگی هول زد و عجله کرد، اما این قشنگه که آدم ها واسه دیدنِ موفقیت های آینده شون برای تاثیرگذاری بیشتری عجله داشته باشن. کسی که زیاد کار می کنه و کم می خوابه، دو تا چیز رو قبول کرده؛ یکی اینکه وقتی بیداره، می تونه کار خاصی انجام بده و دوم اینکه به موفقیتش امید داره اما کسی که همش خوابه با خودش به این نتیجه رسیده که اگه بیدار هم باشه، کاری از دستش بر نمیاد؛ یعنی خودش، خودش رو قبول نداره، بعدش از بقیه گِله می کنه که چرا بهش احترام نمی ذارن؟ چرا برای شخصیتش ارزشی قائل نیستن؟
موقع خواب موبایلم را از جیبم بیرون می آورم. این دستگاه فسقلی که تقریبا تمام سرگرمی من در دنیای واقعی بود، اینجا فقط شارژ می شود و هیچ استفاده ای ندارد. چون من فقط می توانم به حسین زنگ بزنم و او هم که همیشه با من است!!
از شبکه های اجتماعی من، هیچ خبری نیست و اگه بخواهم صادقانه حرف بزنم، باید بگویم که فکر نمی کردم بتوانم یک روز بدون آنها زندگی کنم، اما الان خیلی راحت زندگی ام را سَر می کنم. اینجا اگر اینترنت وصل باشد، می توانی از شبکه های اجتماعی استفاده کنی اما توی فرِندات فقط از اهالی سرزمین غرزنان می توانی اینوایت کنی. حتی یک لحظه هم نمی توانم تصور کنم که چه اتفاقی می افتاد اگر با اینها در تویتر بودم یا اینستاگرام. احتمالا برای همدیگر از آشغال ریختن هایمان عکس می فرستادیم و چالش زیاد خوابیدن، می گذاشتیم!! خدا رو شکر که فعلا اینترنت قطع است!!
اولش که دیدم از موبایلم استفاده نمی کنم، کمی احساس افتخار کردم که اینجا بدونِ موبایل زندگی ام می گذرد اما الان که خوب فکر می کنم، می بینم که اینجا با خواب و غذا خوردن، وقتم را تلف می کنم، آنجا هم با یک وسیله ای که برای نجات بشر آفریده شد اما در واقع باعث مرگ او شده است.
آدم ها یا از خواب بیدار می شوند و از بچگی شان بیرون می آیند، یا در خواب غفلتشان می مانند و وقت طلایی شان را بالاخره یک جوری حرام می کنند. یکی با خواب، یکی با موبایل، یکی با غر و یکی هم با هر سه تای آنها.
همینکه چشمانم در حال گرم شدن است، با خودم فکر می کنم که دلم می خواهد زودتر برگردم...

فصل دوم

(۱۴)

یکی از بدترین حالت های بیدار شدن آدم اینجوری است که وقتی شدت نور آفتاب را ببینی با یک حساب سر انگشتی بفهمی آنقدر دیر شده که کسی دیگر تلاش نمی کند بیدارت کند.
بر عکسِ دیروز از روی همان تختم، چشمانم را باز می کنم تا آماده شوم، به هنگام دیدنِ مادرم، سرم را به نشانه ی پشیمانی به زیر بیندازم.
در تمام این لحظاتِ پر استرس، یادم نمی رود که به جیب شلوار مدرسه ام دست بزنم تا از حضور گوشی ام- آرامش دهنده ی دلها- مطمئن شوم. می دانم معمولا این موقعِ صبح، مادرم کجا می نشیند. روی صندلی آشپزخانه کنار کابینت ها، یواشکی به آنجا نگاه می کنم خدا رو شکر نیست و من می توانم تا لحظاتی که در توالت هستم، دعوا شدنم را به درازا بکشانم.
پاورچین پاورچین به توالت می روم و یواش در را از تو قفل می کنم. من در این لحظات همچون دزدی روی پنجه ی پایم راه می روم، شما هم همینطور؟! ترجیح می دهم با دست خیس، ساعت را از روی موبایل چک نکنم اما می توانم حدس بزنم که لااقل زنگ اول مدرسه رفته است، چی داشتیم؟ یادم نمی آید.
وقت پنهان شدن دیگر تمام است حتما خواهر و پدرم رفته اند و خدا به خیر بگذراند مادرم را.
به اتاق تلویزیون می روم اما آنجا هم نیست شاید خدا رو شکر او هم برای کاری به بیرون رفته است اما یک جای کار می لنگد چه کسی به مدرسه زنگ بزند و تاخیرم را اطلاع بدهد و پا در میانی کند؟ حتما مادرم این کار را کرده است. ساعت؟ وای"نُه" است!! یعنی دو و نیم ساعت دیرتر از همیشه، بیدار شده ام.
فِرزی کیفم را بر می دارم و امروز هم تکالیفم کاملا ناقص است؛ چون، از دیروز بعد ازظهر تا الان خواب بودم.

(۱۵)

خیابان ها در این ساعت چقدر خلوتند فقط همان صبح زود است که آدم ها عجله دارند برای رفتن به کار و مدرسه. با خودم همیشه فکر می کنم که اگر ساعتِ به مدرسه آمدن همین حدود بود چه اشکالی پیش می آمد؟ همه چیز مدرسه، مردم آزاری است.
زود می رسم، زودتر از چیزی که فکر می کردم. نگرانِ درِ ورودی مدرسه هستم اگر شانس بیاورم و از دستشان در رفته باشد و باز مانده باشد، شاید بتوان کاری کرد.
وای خدای من، امروز روز شانس من است!! در چهارتاق باز است. سر و صدایی نمی آید. تَوهمِ تعطیل شدن مدرسه به سرم می زند یک لحظه، اما می دانم "من و این همه خوشبختی محاله" هیچ صدایی نمی آید دوباره با خودم فکر می کنم و مثل همه ی آدم ها، اراجیفی که دوست دارم را با دلایل عجیب و غریب با خودم مرور می کنم. شاید به خاطر آلودگی هوا یا یک همچین چیزی مدرسه ها تعطیل شده است؛ به همین خاطر هم صبح مرا بیدار نکرده اند. فکر خوب و درست و آرامش بخشی به نظر می رسد.
مردی را می بینم که تا به حال ندیده ام. با بد اخلاقی تمام، سلامم را جواب می دهد. می پرسم امروز مدرسه تعطیل است؟!
می گوید: «در این خراب شده که باز بودن مدرسه با تعطیل بودنش فرقی ندارد.»
چقدر شبیه من فکر می کند! با اینکه از او خوشم می آید اما از تعطیل نبودن مدرسه بهم می ریزم. تا زیباترین حس دنیا چند قدم فاصله نداشتم اما این مرد لعنتی آرزویم را خراب کرد. زیباترین خبر دنیا می توانست همین باشد که مدرسه تعطیل است و با خیال راحت در خیابان می چرخیدم و اگر یکی از بچه ها هم مثل من اشتباهی آمده بود مدرسه، با هم حال می کردیم، اما فعلا که ضد حال خوردم.
واقعا مثل اینکه همه روزه ی سکوت گرفته باشند، صدای هیچ معلمی نمی آید چه اتفاقی افتاده است؟!
از جلوی همان پنجره ی تو رفته ی راهرو می گذرم که دیروز نزدیک بود بدبخت شوم. سریع یاد این می افتم که قبل از غافلگیری، موبایلم را پنهان کنم در همین اثنا، صدای مرد جوانی می آید که اصلا آشنا نیست چرا موبایلت را قایم می کنی؟! فکر کرده ای قد غن است؟!
یا ابالفضل اینجا چه خبر است؟! ظاهرش به معلمها و معاونها می خورد اما نمی دانم کیست و چرا این چرندیات را می گوید شاید با قوانین مدرسه آشنا نیست، شاید برادر یکی از بچه هاست و نمی داند در این مدرسه با ما چه کارها که نمی کنند؟
چون نمی دانم هدفش از سوالش چیست، طبق همان عادتی که یاد گرفته ام، جواب نمی دهم و به حرکتم به سمت کلاس ادامه می دهم، می خواهم در بزنم، سعی می کنم به خاطر بیاورم که چه کلاسی داریم و پیش بینی کنم قرار است چگونه آسفالت شوم با این دیر آمدنم؟ وای من‼ فیزیک داریم آقای حسن زاده ی گُل!
کسی که وقتی سرجایت ساکت نشستی می گوید:«برو گمشو بیرون! چرا عین مرده ها مرا نگاه می کنی؟» حالا که دیر رسیده ام، چه بگوید؟
تقریبا وسط زنگ دوم هستیم. دستم را عقب می کشم می ترسم که در بزنم و در همین لحظه، در، خودش مثل حالت جادویی باز می شود. باورم نمی شود هیچ کس سر کلاس نیست، این چه مسخره بازی است. به شدت عصبی شده ام و همان موقع، مردی از پشت در، از داخل کلاس بیرون می آید و می گوید: چرا نمی آیی داخل؟
- آقا ببخشید فکر کنم اشتباه آمده ام، اینجا کلاس دوم هاست؟
- بعله
- شاید دوم ها را با هم جابجا کردند ما با آقای حسن زاده کلاس داریم.
- شما مگر فیزیک ندارید این زنگ؟
- بعله
- بفرمایید داخل، معلمتان من هستم.
- آقای حسن زاده کجا هستند؟
- آقای حسن زاده چه خری هستند؟
- بچه ها کجا هستند؟
- بچه ها خر کی باشند؟!
چقدر این مرد بی ادب است، او کیست؟!
- شما و جورج و سحر تنها شاگردان این کلاس هستید. آنها هم در راه هستند، هنوز زوده.
چی گفت؟ جورج؟! سحر؟!
- آقا ما علی ترابی هستیم دانش آموز سال دومِ مدرسه ی ایمان از کشور ایران.
- بگذار اسمت را ببینم.
- آقا قطعا اشتباه می کنید. ما مدرسه مان پسرانه است و تا جایی که من می دانم سحر، اسم یک دختر است و جورج یک اسم خارجی!!
- اسم شما در لیست من هست، درست است.
- تو امروز تازه به این مدرسه آمدی؟
- نه آقا ما دو سال است که به این مدرسه می آییم. فکر می کنیم شما تازه به این مدرسه آمده اید، شایدم تازه به ایران آمده اید. اجازه بدهید می روم از آقای کدو تنبل، ببخشید از آقای عسگری می پرسم که کلاسمان کجا تشکیل شده است. شاید آقای حسن زاده نیامده اند، بچه ها برای ورزش به حیاط رفته اند؟
همینکه خواستم عقب عقب بر گردم صدای دختری آمد: "هی یابو مراقب باش!" این اینجا چه کار می کند؟ چرا امروز همه دیوانه شده اند؟!
سحر تو برو سر کلاس، این آقا روز اولشه که اومده، هنگ کرده. دختره با یک نگاهِ مسخره، واقعا واقعنی رفت سر کلاسِ من نشست‼
آقای ترابی شما با من به دفتر معاونت بیایید تا توجیه شوید.

(۱۶)

دست مرا آنچنان سفت گرفته که انگار دزد گرفته است. احساسی که دیروز صبح در ماشینِ پدرم داشتم، دوباره سراغم می آید. در وسط تمام آدم هایی که ظاهرا می شناسم، احساس گم شدن می کنم. این احساس خیلی وقتها با من شوخی می کند. این مرد کیست؟! من چرا اینجا هستم؟ آن دختر که بود؟
به دفتر معاونت طبقه، همان جایی که حالم ازش بهم می خورد نزدیک می شویم اگر این اتاق، دوربین داشت، من نقش اول آن بودم از بس برای دعوا شدن به اینجا آمده ام. از فاصله ی چند متری می توانستم گردن آدم قد بلندی را ببینم که در حال نظاره کردن ماست. قدش چقدر می توانست باشد که از اینجا معلوم بود؟!
با صدای زُمختش مکالمه را شروع کرد:
- به به مهمان تازه وارد، جناب آقای علی آقا!
- آقای ناظم ایشان امروز آمده اند، عجیب است که دوستانِ پذیرش، ایشان را راهنمایی نکرده اند.
- پسرم به تو تبریک می گویم تو به عنوان یک غر زن طلایی به شهر غرزنان آمده ای از اینکه اینجا هستی بسیار خوشحالیم. امیداوارم...
یاد فیلم های سینمایی می افتم که عده ای می آیند و یک شبه جایی را فتح می کنند و همه چیز از همان روز عوض می شود حرفش را قطع می کنم:
- آقا به خدا ما دو ساله که به این مدرسه می آییم. شماها تازه امروز به مدرسه ی ما آمده اید.
- چه پسر خوب و گستاخ و حال به هم زنی! چند لحظه صبر کن تا به تو توضیح بدهم:
اینجا فقط شبیه جایی هست که تو در آنجا بودی. در واقع شبیه هم نیست بلکه تو می خواهی شبیه آنجایی باشد که بودی.
از حرفهایش سر در نمی آوردم و تا می خواهم حرفی بزنم، ادامه می دهد:
- این جا یک شهر رویایی است که فقط مخصوص عده ای از آدم های خاص است که در دنیای واقعی آنقدر خوب غر زده اند که با نشان های مختلف برنز و نقره و طلایی وارد این شهر رویایی که مخصوص غر زنان است، می شوند و جالب اینکه تو با نشان طلایی وارد شهر شده ای.
- آقا ما اصلا غر نمی زنیم.
- این هم نشان دهنده ی تواضع شماست، شما یک غر زن حرفه ای و طلایی هستید.
با خودم مرور می کنم اگر این مزخرفاتی که این آدم می گوید درست باشد، من چه کاری باید انجام دهم؟ چگونه می توانم فرار کنم؟ به اطرافم نگاه می کنم هیچ میله و درب محکمی شبیه زندان نیست که نتوانم فرار کنم؛ پس احتمالا آنها با من عین یک زندانی رفتار نمی کنند. انگار که فکرم را خوانده باشد ادامه می دهد:
- اینجا دقیقا شبیه همان جایی است که شما دوست دارید. ما ماه ها بلکه سال هاست که منتظر ورود شما هستیم اما دیروز وقتی در زمانِ زنگ تفریح، توانستید مدینه ی فاضله ی ما را تصور کنید، این اجازه به شما داده شد تا با نشان طلایی وارد اینجا شوید. اینجا آنقدر می توانید غر بزنید که از شادی بمیرید. (صدای خنده) اینجا به شما هیچ گیری برای مدرسه آمدن نمی دهند. هر وقت که دوست داشته باشید می‎توانید به مدرسه ی خودتان بیایید. شرایط به گونه ای تعریف شده است که شما آن را دوست داشته باشید و لازم نباشد غر بزنید. اما با همه ی اینکه تمام امکانات مثل درس نخواندن، تمیز نکردن اتاق در این شهر رویایی فراهم است اما شما باز هم می توانید به همه چیز غر بزنید و هیچکس حق ندارد به غر شما، غر بزند. این تنها محدودیت اینجا است، شما می توانید از تمام خدمات عالی این شهر و از تمام قوانین آزاد این شهر استفاده کنید اما نمی توانید به غر دیگران، غر بزنید.
راستی ساعت مدرسه شما از ساعت ۳۰ /۹ شروع می شود تا دقیقا شبیه چیزی باشد که شما دوست دارید. کلاس ها بیشتر از سه نفر نیستند تا مبادا رقابت خاصی ایجاد شود تا شما اذیت شوید و مجبور شوید غر بزنید.
چشمانم اگر می توانستند از حدقه بیرون بزنند، حتما این کار را می کردند. حرف هایش را نمی توانستم باور کنم. فکر می کردم شاید خواب باشم اما چشمانم بازِ باز بود.
- عالی جناب قصد دارید امروز مدرسه بمانید یا به شهر بروید و حال کنید؟
حرف هایش را نمی فهمیدم اما در هر صورت، حالا که اختیار دارم بین مدرسه رفتن و نرفتن انتخاب کنم، ترجیج می دهم به مدرسه نروم و به شهر بروم تا بفهمم سرِ این شهرِ لعنتی ما چه آمده است؟ کجا باید پدر و مادرم را پیدا کنم؟ یاد موبایلم افتادم اول ترسیدم که آن را بیرون بیاورم اما یاد حرف آن مردی که اول صبح مرا دید افتادم که گفت: "موبایل قدغن نیست". ولی باز برای اطمینان بیشتر گفتم: اینجا می توان از موبایل استفاده کرد؟
- حتما اما یادتان باشد با خط های اینجا نمی توانید خط های دنیای قبلی تان را بگیرید این ارتباط امکان ناپذیر است و خبر بهتر اینکه شما تا زمانی که بخواهید می توانید از شر پدر و مادرتان راحت باشید. ما تا زمانی که شما نخواهید آنها را به اینجا نمی آوریم و شما می توانید از خانه تان به تنهایی استفاده کنید.

(۱۷)

بدنم شل شده بود انگار داشتم یک سکته ی دیگر می کردم. نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خودم را روی زمین می کشیدم به کجا باید می رفتم؟! حرفهایش درست بود یا نه؟!
همانطور که در حال فکر کردن بودم، خودم را کنارِ درِ کاملا باز مدرسه، در خیابان دیدم. پسری هم سن و سال خودم را دیدم که به سمت من می آید به روی خودم نیاوردم، اینها هیچکدام شبیه من نیستند. ترجیح می دادم فعلا با کسی صحبت نکنم اما آن پسر با اشتیاق نزدیک من شد.
- سلام شما هم مثل من تازه به اینجا آمده اید؟!
چه چیزی باید جواب می دادم اگر تا همین یک ساعت قبل همین سوال را از من می پرسیدند لبخند می زدم و می گفتم «دو سال است که اینجا درس می خوانم اما لابد من تازه به این مدرسه آمده ام» پس گفتم:
- اینطور می گویند.
- من هم تازه آمده ام اسمم حسین است، اسم شما چیست؟!
- علی، علی ترابی
- شما هم اینگونه فکر می کنید که اینجا دقیقا شبیه مدرسه ی قبلی تان است؟
کمی با این سوال حالم جا آمد او واقعا من را بر خلاف دو غول طبقه ی بالا می فهمید. با شوقی که انگار خانواده ام را پیدا کرده ام گفتم:
- بله اینجا واقعا شبیه مدرسه ی قبلیم هست همه چیزش به جز قوانین و آدم های داخلش.
- دوست داری شهر را بهتون نشان بدم؟ من یک روز جلوتر به اینجا آمده ام.
- راستش من خیلی ترسیدم هنوزم نمی دانم چه اتفاقی افتاده.
- خیلی سخت نگیر زمان می بره تا جا بیفتی اما بدم نمی گذره. توی شهر چیزهای با مزه ی زیادی می بینی که فکر نکنم بدت بیاد.
از در مدرسه بیرون آمدیم، هنوز به او اعتماد ندارم اما از همه بیشتر به من شبیه است، حداقل اینجا را ملک پدری اش نمی داند. خود را تازه وارد می داند.

(۱۸)

حسین در حین پیاده روی سعی می کرد چیزهای کوچکی که از شهر می داند را به من یاد دهد.
حسین- روی تابلو های شهر را ببین: غر بزنید تا خالی شوید.
علی- دیوانه ان رسما
حسین- شایدم واقعا اینجا یک شهر خیلی باحاله، شایدم واقعا غر زدن باعث بشه آدم حالش خوب بشه.
علی- من که زیاد اهل غر زدن نیستم اما هیچ وقت هم غر نمی زنم که خالی بشم یه جورایی ناخودآگاه غر می زنم، قصد آزار دیگران را ندارم.
حسین- منم کلا زیاد غر نمی زنم واسه همین کارت شهروندی ام برنزیه، واسه تو چه رنگیه؟!
نمی دونستم که اینجا هم مثل کاراته است یا نه که به طلا بودنِ کارتم بنازم.
علی- کارت من طلاییه، یعنی من بیشتر از تو غر می زدم؟
حسین- اوف، طلایی؟! فکر کنم تو خیلی خفن بودی. خوش به حالت اینجا بیشتر بهت حال می دن.
علی- یعنی چی؟
بدون اینکه جوابم رو بده من رو هدایت کرد به آن ور خیابان، نزدیک عابر بانک و بهم گفت:
حسین- مثلا کسانی که کارت های طلایی دارند می تونن هر روز هر چقدر که دوست دارن از عابر بانک برداشت کنن.
واسه اینکه بهت خوش بگذره فعلا چند میلیون "نق" برداشت کن.
علی- نق؟!
حسین- واحد پول اینجاست!!
علی- من کارت بانکی ندارم.
حسین- واسه اینکه آدم ها نیازی نباشه که کارت همراهشون باشه و یه موقع جاش بگذارن و اذیت بشن، دستگاه های اینجا نیاز به کارت ندارن، فقط اسمت رو بنویس.
هیچ وقت باورم نمی شد یه روزی این همه اسکناس خوشگل موشگل از یک دستگاه عابر بانک بگیرم!! تمام جیب هایم پر شد از پول. برای اولین بار لبخند زدم و گفتم:
- چه با حاله!! حالا کجا بریم خرجشون کنیم؟!
- امیدوارم فست فود دوست داشته باشی.
- فست فود؟! می میرم براش. همه چی دارن پیتزا، ساندویچ و...؟!
- اینجا فقط فست فود هست و کسی غذای خانگی نمی خوره.

(۱۹)

وارد یک فست فود بزرگ شدیم؛ خلوت خلوت. یه کم تعجب کردم و گفتم:
- نکنه غذاش بد باشه، چرا اینقدر خلوته؟!
- نه نگران نباش، حاکم شهرِ غر زنان چون خودش یک فست فود خور حرفه ایه، خیلی به سلامت غذا اهمیت می ده. شهر رو که ببینی، یواش یواش خودت می فهمی. اینجا خیلی خلوته.
- شهر به این با حالی چرا خلوته؟!
- تعداد کسانی که صلاحیت اومدن به این شهر رو داشته باشن، خیلی کمه. در ضمن خلوته تا شهروندا از ترافیک و صف و این جور چیزها خسته نشن تا لازم بشه غر بزنن.
- من نمی فهمم، اینجا غر زدن کار خوبیه یا نه؟!
- تا جایی که من فهمیدم این شهر واسه غر زن های حرفه ایه که به همه چی غر می زنن. واسه همین تمام چیزهایی که ممکنه باعث غر زدن بشه رو سعی کردن اصلاح کنن. از نظر مردم و حاکم این شهر همه چیز باید آسون باشه و راحت. غر زن ها کسانی هستن که از سختی کشیدن و تلاش کردن و صف وایسادن و... بیزارن. واسه همین اینجا تمام تلاششون رو کردن که امکانات لازم واسه یه زندگی خوب و بی دغدغه واسه غرزن ها فراهم بشه اما تو اگه باز هم غر داشته باشی، اشکالی نداره می تونی غر بزنی ولی همانطور که حتما بهت گفتن نمی تونی به غر کسی غر بزنی، امتیاز منفی داره.
- مگه توی دنیا، آدم هایی هستن که از سختی کشیدن خوششون بیاد که فقط غر زن ها خوششون نیاد؟
- خوب یه سری از آدم ها به سختی های زندگیشون عادت کردن و سعی می کنن صبوری پیشه کنن و عده ی دیگه ای از آدم ها هم تریپ انرژی مثبت بر داشتن و می گن سختی ها، انسان ها رو می سازه و از این اراجیف. چی می خوری حالا؟
- خب من همیشه دوست داشتم چند تا غذا بگیرم اما چون به اندازه ی کافی پول نداشتم و نگران دعوا شدن مامانم بودم هیچ وقت تو زندگیم این کارو نکردم، می شه چند تا غذا سفارش بدم؟ پولم به اندازه کافی هست؟!
- آره اینجا همه چند جور غذا می گیرن. اگه نگاه کنی روی میز ها کلی غذای اضافه است؛ چون، هر چقدر حال می کنن سفارش می دن.
کم کم داشت از این شهر غر زنان خوشم می اومد. جلوی صندوق دار رفتم و دو تا پیتزا و دو جور ساندویچ مختلف سفارش دادم، حسین هم همینطور. موقعی که می خواستم غذاهامو روی میز بگذارم با یک لبخندی منتظر شدم که حسین جا شو مشخص کنه. همان لحظه مرد دیگری وارد رستوران شد، غذاشو گرفت و کنار ما نشست.
هممون مشغول خوردن شدیم، مرد نیم نگاهی به ما داشت و بر خلاف آدم های دیگه ی شهر کمی خوش اخلاق تر بود، نوشابه اش رو که خورد یه جوری که ما هم بشنویم گفت:
- عجب نوشابه ی خنک و خوشمزه ای، حال آدمو بهم می زنه!!
ما جفتمون خندیدیم، حرف زدنش با مزه بود. تا حرف زدنِ مرد تموم شد، حسین گفت:
- اینها اینقدر غر زدن که وقتی می خوان از یه چیزی هم تعریف کنن باز غر می زنن، با مزه ان.
- اینجا کجای دنیا ست، مگه همون دنیای ما نیست؟
- من هم مثل توام. خیلی نمی دونم. اما اینجا یک مرز مشخص یا مختصات جغرافیایی درستی نداره. آدم ها از جاهای مختلفی میان از هر شهر و کشوری و هر کسی هم دنیا رو شبیه جایی که بوده می بینه.
- یعنی تو الان اینجا را شبیه یک رستوران می بینی؟
- اینجا برام تازگی داره، اما مدرسه دقیقا شبیه مدرسه ی خودمونه.
- آخه واسه منم همینطوره، مدرسه ی شما چند طبقه داشت؟
- ۳ طبقه.
- تو کلاس چندم بودی؟
- سوم دبیرستان.
- کلاستون طبقه ی چندم بود؟
- دوم.
- چند تا زمین بازی داشتین؟
- یه دونه فوتبال، یه دونه بستکبال، یه دونه والیبال.
- چقدر شبیه مدرسه ی ما بودین، اسم مدرسه تون چی بوده؟
- ایمان
تا اسم مدرسه رو شنیدم، غذا تو گلوم گیر کرد.
- ایمان؟ من هم ایمان می رفتم.
-گفتم چقدر قیافه ات آشناست.
- ولی من سال دومی هستم.
- آره، ولی کلا آشنا می زنی.
- معاون شما کدو تنبلِ دیگه؟!
- هه هه آره.
- یکی از بچه های سوم مادرش رو از دست داد بنده خدا!
- همین هفته ی پیش رو می گی؟!
- من دیروز اعلامیه اش رو دیدم.
- آره، خب توی مدرسه تازه فهمیدن بعد یک هفته غیبتم.
- چه ربطی به غیبت تو داره؟
- مادر من بود.
حالم از خودم به خاطر سوالی که پرسیدم بهم خورد.
- ببخشید اگه ناراحتت کردم.
- نه بابا مهم نیست. تو که نمی دونستی. در ضمن من یک هفته است همینطوری ام. فکر کنم منو آوردن اینجا که حالم خوب بشه.
- شاگرد چندم بودی؟!
- من بین یک تا سه مدرسه بودم.
- واقعا؟! فامیلیت چیه؟!
- ناصری
- اوف، تو همون حسین ناصری خر خونی؟!
- (لبخند می زنه) از لطف و کرامات شما ممنونم.
- اَاَه تو خیلی باهوشی و همه معلم ها سر کلاس راجع به تو و ممد زیرک حرف می زنن.
- ای، بد نبودم. الان که اینجاییم. ول کن اون حرفا رو.
- تو که اینقدر تو چشمی و خفن مفنی چرا نق می زدی؟
- من نق نمی زدم، می گم که! من جزو همون دسته آدم هایی بودم که بهشون می گن انرژی مثبت؛ تا همین هفته ی پیش که مادرمو از دست دادم. من همیشه می گفتم سختی ها، امتحان ها، چالش ها و مشکلات آدم ها رو می سازه اما نه دیگه مرگ عزیزترین آدم زندگیت. علی داغون شدم، له شدم. فقط مادرمو از دست ندادم، همه زندگیمو از دست دادم. انصافا توی هفته ی گذشته به اندازه ی تمام غر زنان این شهر غر زدم ولی برنز گرفتم، ببین تو چه کار کردی که طلا گرفتی؟
اینجا بود که خیلی به طلایی بودن کارتم افتخار نکردم. خیلی بده. از یک طرف اینجا بودن با حاله ولی به کارای بدی که دلیل اینجا آوردنت هست، افتخار نمی کنی. حس عجیبیه اما ولش کن، واسه اینکه حرفو عوض کنم و از فکر مادرش بیرون بیاد می گم: امروز دوشنبه است دیگه؟!
- یه چیز باحاله دیگه، واسه راحتیه مردمِ شهر، اینجا اسم روزاشون فرق می کنه تا همه خوش به حالشون بشه: ۵شنبه ی اول، جمعه ی اول، ۵شنبه ی دوم، جمعه ی دوم، ۵شنبه ی سوم، جمعه ی سوم، جمعه ی آخر. یعنی آخر هفته دو تا جمعه دارن.
- یعنی چی؟!
- خیلی با حاله که!! من خودم با اینکه از درس خوندن خوشم می اومد اما عاشق ۵ شنبه و جمعه بودم حالا اینها، همه روزاشون ۵شنبه و جمعه است، مثلا امروز ۵شنبه ی دومه که مثل همون دوشنبه های ماست. شهر از ۵شنبه ی سوم کامل تعطیل می شه تا جمعه ی آخر. همه میرن ییلاقِ "نقِستانِ بالا یا وسط". یه جای باحال واسه تفریح کردن.
- چه اسمهایی دارن؟! یعنی هفته ای سه روز تعطیلن؟!
- مسئول پذیرش من می گفت بیشتر از این حرف ها تعطیله، یک هو می گن "مثلا آلودگی هواست"، تعطیل می کنن یا وقتی برف نمی آد، توی اخبار شون از کلمه ی مثلا استفاده می کنن و می گن حاکم دستور داده "مثلا هوا برفیه، مدارس تعطیلن."
- یعنی برف نمیاد، الکی می گن؟!
- آره دیگه (می خنده)
- ببین خیلی با حاله ها!! فکر کنم خیلی به فکر مردمشون هستن. اینجوری راندمان ها هم میاد بالاتر. که چی ما همش میریم مدرسه؟! توی ترم دومِ سالِ قبل، ما همه ی ۵ شنبه ها رو هم اومدیم مدرسه. خب چی شد؟! هیچی، هممون افت کردیم.
- به نظرم نمی شه اینقدر محکم نتیجه گیری کرد باید بیشتر توی شهر بچرخیم.
- غذا مون که تموم شده راه بیفت بریم، پایه ای به گشتمون در شهر ادامه بدیم؟!
- آره بابا، کاری نداریم که، کسی هم خونه منتظرمون نیست.
- مامان باباهامون چکار می کنن الان؟ فهمیدن ما نیستیم؟!
- من دیشب موقع خواب ظهر، سه- چهار ساعت بهش فکر کردم توی خوابستان اول، ولی هنوز جوابی پیدا نکردم.
- خوابستان اول؟! این چه کوفتیه دیگه؟!
- اینجا ساعت دو بعد از ظهر که میشه آفتاب خاموش میشه و ماه دوباره میاد بالا تا همه بتونن سه چهار ساعت بخوابن. الانم زیاد وقت نداریم تا خوابستان اول، همه ی شهر می خوابن، زود باش.
- چه با حالن!! یعنی ظهر ها میشه ۴-۳ ساعت خوابید؟ پس مشق هامون چی میشه؟!
- مثل اینکه زیاد مشق و تکلیف تو خونه نمی دن. یعنی مثل اینکه اصلا نمی دن تو چرا کیفتو با خودت آوردی؟ به من گفتن بگذارم توی کمد مدرسه، چون فقط مشق هامون رو باید توی مدرسه انجام بدیم، بَعدِ مدرسه فقط عشق و حاله.
- اینجاست که شاعر می گه: «همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم...»
حسین راه رو نشون می ده و از رستوران بیرون می ریم.

(۲۰)

روی یکی از دیوارهای شهر نوشته بود:«آشغالها را روی زمین بریزید، ما آنها را جمع می کنیم» و زیرش نوشته بود: ستاد نهی از معروف و امر به منکر.
همه چی رو بر عکس کردند تا آرامش بگیرند، پس چرا در دنیای واقعی با قوانینی که دارند می خواهند مردم را به آرامش برسانند؟!
در خیابانی به نام "قدم گاه" شروع به قدم زدن کردیم؛ یک خیابان باکلی مغازه و کافی شاپ و رستوران که مردم غرزنان، برای خرید، وِل گردی و تفریح به اینجا می آیند.
سه- چهار پسرِ جوان داشتند یکی از دوستانشان را با الفاظ رَکیک مورد تمسخر قرار می دادند. حتما این کار هم اشکالی نداشت. با پول های زیادی که داشتم کلی لوازم التحریر خریدم. از تمام درس خواندن، فقط خرید دفتر و خودکار و جا مدادی و اینجور چیزها رو دوست دارم. همیشه امیدوار بودم که این چیزها انگیزه ی مدرسه رفتنم را زیاد کند اما شاید فقط یک روز یا نهایتا دو روز این کار را می کرد. تا یه کم درس را نمی فهمیدم، زیبایی لوازم های تحریر ، نمی توانستند کثیفی درس ها را بپوشانند.
- حسین اینجا هم کنکور دارند؟! تو چی دوست داری قبول شی؟!
- معلومه که ندارن. این بهترین خصوصیت شهر محسوب می شه. من می خوام مهندسی برق بخونم. دو تا دانشگاه خوب فنی دارن:
دانشگاه غرزنان شریف و دانشگاه امیر صغیر. هر دو خیلی معروف هستن و بدون کنکور می تونم برم دانشگاه.
- واقعا دوست دارم زودتر فردا بشه و مدرسه رو از نزدیک ببینم که چه تغییراتی کرده. ببین چقدر کارشون جالبه!! با قوانینی که گذاشتن آدم دوست داره بره مدرسه.
- البته این دوست داشتن تو بیشتر به کنجکاویت راجع به مدرسه ربط داره نه علاقه مند شدنت به مدرسه. آره با حاله من دیروز سر کلاس بودم باید خودت ببینی، خیلی خنگ و با مزه ان.
بعد از چرخیدن توی شهر و کلی خوش گذرونی از حسین پرسیدم که اینجا می شه اومد خونه ی همدیگه؟!
- معلومه که می شه دوست داری بیای خونه ی ما؟!
- تو حوصله داری؟ بدت نمی یاد؟
- نه بابا! بهتر هم هست اینطوری از تنهایی بیرون میایم. شب هم بمون پیش من، فردا از خونه ی ما بریم مدرسه.
- شاید باور نکنی اما من تا حالا هیچ وقت شب خونه ی دوست هام نخوابیدم خیلی هیجان انگیزه برام. بعدِ خوابستان اول می تونیم فیلم و سریال ببینیم.
- اوه آره خیلی حال میده!!
- حسین تا صبح بیدار بمونیم؟! من عاشق این کارم که تا صبح عشق و حال کنم.
- اون هم بدون نقِ کسی. (و جفتمون می خندیم).
هر دومون خیلی خوشحال بودیم. مثل یک رویا بود. مثل یک شهر بازی خوب و با حال که واسه عشق و حال کردن، همه چی فراهم بود. به خونه ی حسین رسیدیم. از نظر حسین، خونه ی آنها خیلی معمولی بود اما به نظرم قشنگ ترین خونه ای بود که من تا حالا دیده بودم. اینجا بود که فهمیدم در شهر غر زنان، آدم ها، چیزهای مشابه را جورهای مختلفی می بینند!! وسط ظهر، آفتاب رفت، نمی دانم کجا؟ اما واقعا رفت. هوا تاریکِ تاریک شد، جون می داد بخوابی، هر چند که من می توانستم در دنیای واقعی وسط نور زیادِ آفتاب هم بخوابم. یکی از زیباترین کارهای دنیا، اینه که وسط روز یه عالمه بخوابی...

فصل اول

(۱)

با همان لباس سفید کاراته ام در راهروی جلوی سالن تمرین، دقیقا همان جایی که پدر مادرها، بچه هایشان را به باشگاه می آورند، خیس و عرق کرده، منتظر استادم بودم که از سالن تمرین بیرون بیاید. آخر تمرین به من گفته بود صبر کنم تا با من حرف بزند.
حالم خوب نبود، از یک طرف نگرانی دیوانه واری داشتم که سرما بخورم، از طرف دیگر لبخند مسخره ی "خسته نباشید" آدم هایی که از جلویم رد می شدند، عذابم می داد.
در خانه ی ما سرما خوردن مهلک تر از تمام بیماری های دنیاست. مادرم دائما نگران سرما خوردنِ اعضای خانواده است که فکر کنم این نگرانی جواب عکس داده چون همیشه در خانه ی ما، یک نفر سرما خورده، وجود دارد!!:)
من کمتر از بابام و خواهرم، حرف هایش را گوش می کنم و کمتر از بقیه سرما می خورم برای همین، همیشه از شماتت ها و سرزنش های بیشترش می ترسم؛ چون، کمتر مسائل امنیتی رو رعایت می کنم، آماده است که بیشتر از همه، پدرم را دربیاورد.
تقریبا می دانم که استادم با من چه کار دارد؛ هر وقت که مادرم از شرایط تحصیلی و رفتاری من ناراضی باشد حرف هایش را به استادم می گوید تا او به من بگوید.
آخر مادرم به جز توصیه های دانشگاهی اش راجع به سرماخوردگی، ترجیح می دهد راجع به بقیه ی مسائل خودش مستقیما با من حرف نزند؛ یا ارزشش را زیاد نمی داند یا نمی خواهد ارزشش را اینگونه از دست بدهد.
استادم وارد راهرو می شود و با قیافه ای مسخره به من می گوید: "تو هنوز اینجایی؟!" انگار عمه ام از من خواسته است که با تنِ خیسِ عرق، باد وحشتناکی که با هر بار باز و بسته شدن در، تنم را می لرزاند منتظر بایستم.
- خودتان گفتید منتظرتان بمانم.
بدون اینکه به سوال احمقانه اش فکر کند، ادامه می دهد:
- اینجا که نمی شود، لباست را عوض کن، به دفتر بیا.
واقعا می مُرد اگر این راه حل از اول به ذهنش می رسید؟!

(۲)

چند دقیقه بعد با لباس های خودم اما پا برهنه به دفترش می روم، کسی آنجا نیست. عاشق برنامه ریزی اش هستم؛ همه چیز سر تایم!!
با قیافه ای شبیه اساتید فیلم های رزمی، پشت میزش می نشیند، فکر کنم دیشب فیلم تازه ای از بروس لی دیده است.
جمله ی اولش را پیش گویی می کنم: همیشه گفته ام، اول اخلاق، دوم درس و آخرسر ورزش.
گوش نمی کنم، چون همین ها را می گوید. جمله ی دومش هم این است: مادرت با من تماس گرفته و اگر از تو ناراضی باشد، نمی توانم اجازه دهم جلسه ی بعد بیایی.
سالن دور سرم نمی چرخد، باهوش تر از آنم که این دیالوگ های مسخره حالم را از چیزی که هست، بدتر کند. این تهدید ها برای من عادی هستند.
فقط یک جایی از بدنم می سوزد، بدجوری می سوزد که چرا اجازه داده ام دیگران بفهمند که من کاراته را دوست دارم؟! که با این اهرم احمقانه شان، از من امتیاز بگیرند؟ از ۶ سالگی کوکسول وان کار می کنم؛ یک کاراته ی نسبتا خشن کره ای که همه از شباهتش به کونگ فو حرف می زنند.
بیشتر دوست داشتم کونگ فو را انتخاب کنم اما از آنجایی که مادرم برای همه چیز تصمیم می گیرد، برای کمتر ضربه خوردنِ بدنِ من و ورزش مورد علاقه ام هم تصمیم گرفته بود.
«نه، من که کلا با ورزش رزمی مخالف هستم، لااقل چیزی باشد که وحشی گری اش کمتر باشد.»
اینها جملات قصار مادرم موقع ثبت نام کردن من در کوکسول وان بود تا خطر کمتری داشته باشد!!در تمام این دقایقی که من به ۱۰ سال قبل رفته بودم، طفلکی استاد اسگولم در حال وراجی بود. آنجایی متوجه شدم که از من پرسید:
- می فهمی چی می گم؟!
- بعله آقا جبران می کنم.
چه چیزی را قرار است جبران کنم؟ من که نمی دانم راجع به چه چیزی صحبت کرده؟ همه می گویند ایرادت این است که خوب گوش نمی کنی اما کسی نمی گوید چرا خوب حرف نمی زنند که من خوب گوش نمی کنم.
در زندگی ام بیشتر از این که تشویق شوم، نقاط ضعف و ایرادهایم را از زبان دیگران شنیده ام و شاید همین دلیلی باشد که زیاد به خودم، به زندگی ام و حتی به اطرافیانم علاقه ای ندارم و به آنها خوب گوش نمی کنم. خُب می دانم چه می خواهند بگویند: این کارت اشتباه بود، آن کارت اشتباه بود. من که از خطاهای خودم باخبرم، چرا باید به آنها گوش کنم؟
سرم را پایین می اندازم، به انگشتان پایم خیره می شود که از زیر شلوار پارچه ای بی ریختِ فُرمِ مدرسه ام بیرون زده است. خجالت می کشم و انگشتانم را تا جایی که می توانم خم می دهم به زیر پایم تا معلوم نباشند.
آخرین موعظه های استاد شاوُشن را می شنوم:
«تو که کاراته کار می کنی آیا به خاطر کتک زدن دیگران، آن را می آموزی؟! پس چرا فکر می کنی کنکور و درس خواندن، فقط برای این است که به دانشگاه بروی؟»
راستش اولین انگیزه ی من برای یادگرفتن کاراته، تمارینی بود که دایی ام زمانی که ایران بود و هرگاه به باشگاه می رفت، روی من پیاده می کرد تا از درستی آنها مطمئن شود و دومین انگیزه ی من هم کتکی بود که از یکی از بچه های فامیل در یکی از مهمانی ها به حمایت داور که پدر خودش بود، خوردم.
همیشه از خودم می پرسیدم چرا پدر من آنجا نبود؟! چرا داور بازی، پدر آن دیگری بود؟! پدر من اغلب اوقات، در جاهایی که باید می بود، نبود. نمی دانم کجا بود ولی نبود. همانجا تصمیم گرفتم که کونگ فو یاد بگیرم تا در مهمانی بعدی حالش را جا بیاورم. اما در اولین جلسه، در قسم نامه ای استاد پیری که مربی اولم بود، از همه ی ما آقا کوچولوها خواست قسم بخوریم که از تکنیک هایی که یاد می گیریم، در بیرون باشگاه استفاده نکنیم!!
چه حرف های مسخره ای!! من آمده ام رزمی کار کنم تا بغض بچه ی پنج ساله ای که کتک خورده است را تلافی کنم. اینجا هستم تا قوی شوم و خنده ی پدر و پسری که مرا تنها گیر آورده بودند را به گریه تبدیل کنم.
به همین خاطر آن روز قسم نامه را همراه با هم تیمی های خودم تکرار نکردم چرا که می خواستم از تکنیک ها و فن هایی که یاد می گیرم در بیرونِ باشگاه و در خانه ی فامیلمان استفاده کنم!!
در جلسات اول، تقریبا هیچ چیزی به ما یاد نمی دادند؛ فقط حرکات کششی مسخره و حوصله سربر. از استادم پرسیدم که کی همدیگر را می زنیم؟! با یک نگاه غضب آلودی به من نگاه کرد که انگار کار خودش، ناز کردن دیگران است. من از این مسخره بازیهای دنیای پیرامونم متنفرم. خب اگر نمی خواهید به کسی آسیب بزنید چرا نمی روید خیاطی یاد بگیرید و یاد بدهید؟!
بعد از چندماه تمرین کردن فهمیدم بهتر است مهمانی بعدی چند ماه به تعویق بیافتد؛ چون، کاراته هم مثل تمام چیزهای دیگر این دنیا بسیار تدریجی و یواش یواش شکل می گرفت.
وقتی قرار شد برای کمربند زرد(۱) امتحان بدهم احساس کردم آماده ی کتک زدن حریف بچگی ام شده ام اما... اما به تدریج که قدرتم زیاد می شد، انگیزه هایم تغییر می کردند.
وقتی ۸ ساله شدم و با کمربند سبز در مسابقات دبستانی ها شرکت کردم و مدال آوردم و زمانی که فهمیدم فامیلمان، ورزش رزمی را رها کرده، انگار دیگر دلم نمی خواست او را کتک بزنم. همین که چشمانش در لحظه ای که رنگ کمربندم را پرسید، از حدقه بیرون زد، انگار بیست بار او را ناک اوت(۲) کرده بودم.
و بالاخره زمانی که به عنوان کوچک ترین عضو باشگاه، کمربند مشکی کاراته را به دست آوردم قسم نامه ی دان یک(۳) مبنی بر اینکه نباید از تکنیک هایمان بر روی مردمان کوچه و بازار استفاده کنیم را با صدای بلند، هم خوانی کردم. وقتی واقعا به قدرت می رسی، می فهمی که چقدر جلوتر از مردم کوچه-بازار هستی و نباید از قدرتت برای جلوه نمایی در مقابل یک سری آماتور استفاده کنی.
بعد از چند لحظه از انگشتان پایم به صورت زل زده ی استادم نگاه کردم که با تعجب، به تاخیر من در پاسخم، دهانش باز مانده بود.
گفتم: این چه ربطی به درس خواندن دارد؟
گفت: ما لزوما برای زدن مردم به باشگاه نمی آییم. ما اینجا می آییم تا با تمرین و تربیت بدنمان، قدرت های نهفته ی وجود مان را به خودمان نشان دهیم. یادت هست وقتی قرار بود پایت را باز کنی و ˚۱۸۰ بزنی، نمی توانستی؟ حالا به راحتی آب خوردن می توانی این کار را انجام دهی. آیا از این تمرین برای ضربه زدن به دیگران می توان استفاده کرد؟ آیا ما فقط می خواستیم با این تمرین، قدرت لگدهایت بالاتر رود؟
خیر، ما تو را قوی کردیم تا سلامت تر از قبل، با اعتماد به نفس تر از قبل، تا محکم تر از قبل، تا با نشاط تر از قبل، زندگی کنی و از سلامتی ات لذت ببری.
مثل اینکه دیشب فیلم خوبی دیده بود؛ چون، حرفهای آخرش تازه تر از قبل بود اما من باز هم نمی توانستم اینها را به درس ربط بدهم تا خودش ادامه داد:
ما درس می خوانیم تا ذهنمان قوی تر شود، تا بتوانیم دیگران را بهتر درک کنیم. ما درس می خوانیم تا بهتر سئوال بپرسیم، ما سئوال می پرسیم تا بهتر کشف کنیم، ما کشف و اختراع می کنیم تا دنیا را به جایی بهتر تبدیل کنیم تا با شناخت واقعی وجودمان، اعتماد به نفس حل مسائل زندگی خودمان و دیگران را داشته باشیم. درس خواندن، عضلات تصمیم گیری و فکر کردن ما را مانند ورزش که عضلات بدنمان را قوی می کند، قدرتمند می سازد تا بیشتر بفهمیم تا توانمند تر شویم تا بهتر بتوانیم رازهای هستی را کشف کنیم.
تو با بدن قوی که امروز داری فقط لازم نیست دعوا کنی، می توانی به کوه بروی راحت تر از بقیه از طبیعت استفاده کنی. مشکل بچه ای که بالای درخت گیر کرده است را حل کنی. جسم سنگینی را با مغز و جسمت تکان بدهی. می توانی پارکور(۴) کنی و مسیرهای دنیا را سریعتر پشت سر بگذاری و از دنیای پیرامونت، بیشتر لذت ببری. می توانی هنگام زمین خوردن کمتر آسیب ببینی. زودتر از جایت بلند شوی. کمتر بترسی و با درس خواندنت...
حرف هایش را قطع کردم سردم بود، پنجره ای، دری یا چیزی باز نبود. این حرف ها من را از داخل می لرزاند. از یک طرف می فهمیدم کمی درست است، از طرفی دیگر اگر باورشان می کردم تمام لجبازی های اخیرم، غلط از آب در می آمدند. هیچ انسانی دوست ندارد حرف غلطی بزند یا غلط بودن حرفش را باور کند. حوصله ی بحث کردن نداشتم و ندارم، می خواهم بروم:
- بله آقا.
- بله؟! به چی بله می گویی؟ خنگ شده ای ها!
من می گویم دانشگاه رفتن را فراموش کن از درس خواندنت لذت ببر اینقدر به زندگی خوبی که داری نق نزن، تو می گویی: بله؟!
- چی بگم؟!
- باورهایت را عوض کن از این راه به جایی نمی رسی.
حالا دیگر زمانِ چشمِ فرار رسیده است. چشم فرار همان چشم هایی است که یک مکالمه ی احمقانه را تمام می کنند، این را از پدرم یاد گرفته ام که استادِ تمام کردنِ دعواهایش با مادرم است.
-چشم آقا، خداحافظ.
خودش می داند که صحبت هایش هیچ تاثیری نگذاشته است. جوری می گوید باورهایت را عوض کن که انگار می خواهم لباس هایم را عوض کنم. اصلا باور چیست؟!

(۳)

ساعت های قبل خواب را خیلی دوست دارم. تنها زمانی است که آزادم؛ آزادی به وسعت یک تخت و چند متر جلوتر تا دم در اتاقم. هر چند که می فهمم در اتاقم آنقدر شل نیست که خودش بعضی وقتها باز شود یا آنقدر هوشمند نیست که خودش بسته شود!! من هم مثل خیلی های دیگر در زندانم چک می شوم، برای همین مجبور هستم زانوهایم را موقع خواب به حالت قائم دربیاورم تا لحاف روی آنها بشود سنگرگاه موبایلم. صفحه ی بازیگرای سینمای این وری و اون وری، مدل های اون وری و چرندیات یه سری ادمین خل و چل و استاتوس های دوست های دیوانه ام را بالا و پایین می کنم. من هم صفحه دارم اما بدون هیچ پستی. پدرم تازگی ها توی اینستا می چرخد و بامزه این که به من می گوید "با این سنت خجالت نمی کشی همش توی موبایلتی؟!"
عکس پروفایلم، جانی دپ است. اینطوری فقط پدر جانی دپ نگران می شود که بچه اش صفحه دارد، آن هم با دوازده فالور اَمین و مَحرم که معلوم نیست چی منو فالو می کنن؟!
تا حالا به غیر از یک پست که راجع به خدا بود و ترسیدم، بقیه را لایک نکردم. لایک نکردن من از نظر روانشناس ها، احتمالا یک جور کینه جویی نسبت به آدم های احمقی است که در عین بدبختی با اسمایل هایشان، برای هم فیلم بازی می کنند.
همه ی ما بدبخت هستیم. وقتی در کشوری زندگی می کنیم که کنکور دادن و درس خواندن زور است، گوش کردن به حرف های پدر و مادر قانون است، ساعت برگشتت به خانه را مادرت مشخص می کند و مدرسه ات رو خاله ات. در کشوری که معلم ها اگر درس بلد نباشی، پرتت می کنن بیرون و بقیه می خندن و این وسط، غرور و شخصیتِ افراد اصلا مهم نیست، چرا توی سلفی هامون، لبخند می زنیم؟!
اما اینترنت گردی تنها کاری است که وقتی خوابت بیاید و شروعش کنی، یواش یواش خوابت می پَرَد، درست برعکس درس خواندن که وقتی حسابی خوابیدی و تر و تازه به نظر می رسی، تا شروع به ورق زدن صفحه ی اول می کنی یا خوابت می گیرد یا نقاشی کشیدنت.
نه اینکه دوست نداشته باشم درس بخوانم اما ترجیح می دهم که بدون درس خواندن، سَر از یک دانشگاه خوب دربیاورم. منم دوست دارم کشف کنم، اختراع کنم اما چیزهایی که به ذهن من می رسند، نیازی به خواندن فیزیک و ریاضی ندارند. من دوست دارم داروهای خوب بسازم برای آدم هایی که مریض هستند و این کجایش به زبان عربی و فرمول های لگاریتم ربط داره، خدا می داند.
در کشور من فقط باید درس بخوانی و زندگی کردن معنی خاصی برای یک نوجوان ندارد، و اگر کاراته رو دوست داشته باشی مثل آمریکا که دائما ایران را تهدید می کند، ممکن است تحریم شوی!!
خیلی زندگی قشنگی دارم ماشاءالله، بهتون پیشنهاد می کنم بزرگ شدین، زندگی نامه ی منو چاپ کنین.
فقط تعجبم این است که شماها چه گونه ها ی نادری هستید که می خواهید صفحه ی بعد رو بخوانید؟!

(۴)

بعد از بیست و هشت باری که مامانم با نُت «دو» شروع کرد به صدا کردنم، الان سی و دو بار هست که با نُت «سی» داره از بیرون اتاقم، هوار می کشد که از خواب بیدار شوم و من... تازه بالشتم را می چرخانم و خودم را به ادامه ی قسمت جدید خوابم، دعوت می کنم.
بعد از ناکامی مادر برای بیدار کردنم، برنامه ی هر روز سینماهای کشور این است که آقای پدر، دوبار در می زند و بدون اینکه من اجازه بدهم وارد اتاقم می شود، نزدیک تختم می آید و به آرامی می گوید:
- پسرم داره دیر می شه، لطفا از جات بلند شو، باریک الله عزیزم.
خوب نمی دانم چرا مادر من که هر روز این تجربه را دارد که من به همین راحتی با صدای نرم پدرم بلند می شوم، ارکستر سمفونی اش را ادامه می دهد و خودش را زجر؟! چرا مادرها به جای اینکه هر دفعه از ما بپرسند چرا لج بازی می کنیم، از خودشان نمی پرسند؟! اگر یک آدم لج باز قرار بود بگوید که چرا لج بازی می کند که لج بازی نمی کرد؟!
چرا مادر من که فردی تحصیل کرده است، ده سال است که مرا اینگونه بیدار می کند و موفق نمی شود و باز هم به روش خودش ادامه می دهد؟ شاید زمان آنها، هنوز روش آزمون و خطا را آموزش نمی دادند، شاید...
راه را تا دم درب اتاقم بلدم؛ پس، ترجیح می دهم از زمان، حداکثر استفاده را ببرم، با چشمانی بسته تا دم درب می روم که چند ثانیه بیشتر خوابیده باشم. شانس آورده ام که از دیشب می دانستم دیرم می شود و با فرم مدرسه خوابیده ام و گرنه عمرا نمی رسیدم به مدرسه!!
وقتی با چشمان بسته دنبال خمیر دندان می گردم به این نتیجه می رسم که دیگر وقت بازکردن چشمانم رسیده است. با گذاشتن مِنتی به سر مادرم که از بیرون داد می زند که دیر است، توی کمد توالت، خمیر دندان را پیدا می کنم. توی آینه، خودم را تنها می بینم، دلم برای خودم می سوزد، بغضم می گیرد که چرا خدای عادل، پسر بچه ای به این کوچکی را اینقدر تنها آفریده است. یا خدا نیست یا عادل!!
برعکس تمام خانه ها، خواهر کوچکم همیشه زودتر از من حاضر است. او الگوی من است، این را مادرم می گوید:
- یه کم از این بچه یاد بگیر.
خواهرم بیشتر از مادرم می فهمد، مثل دخترهای بدجنس فیلم های تیم برتون به من لبخند مسخره نمی زند، با دستان کوچکش، انگشتهای من را به علامت دعوت به نشستن کنارش، می گیرد. تا می نشینم، نگاهم می کند، می خواهد خیالش از اینکه حالم بهتر است، راحت شود، جرعه ی آخر چایی اش را به حالت نیم خیز می نوشد و به حالت عجله ای، پدر را صدا می کند:
- باباجون بریم؟دیره ها!
او تنها بچه ی سرزمین من است که دیر شدن را به پدر و مادرش یادآوری می کند.
- بریم باباجون.
و من نگران راه کمی می شوم که تا مدرسه دارم، ترجیح می دهم این دوقدم راهم، پیاده نروم.
- پس من چی؟!
نگاه تلخ پدرم لابد تکرار می شود و می گوید این ورزش کوفتی ات چرا هیچ وقت تنبلی ات را از تو نگرفته؟
و من که ربط ورزش و تنبلی و تا مدرسه با ماشین رفتن را متوجه نمی شوم، حاضرم سرزنش هایش را بشنوم اما آن دو قدم راهی که نظر پدرم است و برای من دو کیلومتر به نظر می رسد را تنها نروم.
- یه کم صبر کنین الان میام.
و بدترین جای قصه که از خودم بدم می آید این است که می دانم زنگ مدرسه ی خواهرم ۱۵ دقیقه زودتر از ماست و اگر قرار باشد مرا برسانند، مجبور می شوند راهشان را کج کنند، اما باز هم به رفتن با آنها اصرار می کنم.
خواهرم که شش سال کوچکتر است اما انگار شصت سال بزرگتر است برای آنکه جلوی نق زدن پدرم را بگیرد، می گوید: بدو داداش ما منتظرت می مونیم. و منِ خودخواه با چند دقیقه تاخیرِ بیشتر، در صندلی جلو می نشینم، آخه من بزرگترم.

(۵)

به ماشین های در ترافیک مانده نگاه می کنم، آنها می خواهند به سرکارهایشان بروند اما خبر ندارند که همین حالا هم سرکارند!! دود در شهر من موج می زند، این هم علاقه مندی دیگر از جانب خدا به هم وطنانم است.
خواهرم از توی آینه ی جلوی ماشین سعی می کند با من بازی کند چرا او اینقدر زنده است؟ چون بچه است؟! من هم، هم سن او بوده ام معدلم مثل او بالا بود اما هیچ گاه اینقدر تازه نبودم.
این شانس آفرینش افراد است. بعضی را خدا بیشتر دوست دارد و به همین خاطر دیگران هم بیشتر دوستشان دارند.
خواهرم را همه دوست دارند و از همه مهمتر خودش هم خودش را دوست دارد. به نظرِ من، این افراد را خدا در بعد از ظهر بهاری هنگامیکه چای می نوشیده است، آفریده است. بعد از خَلقشان لابد هر دو لبخند به لب داشته اند، هم خدا و هم خواهرم. اما چرا این فینگیلی از کودکی مجبور بود شیمی درمانی کند؟!
اگر خدا دوستش داشت هیچگاه همچین خیانتی به یک دختر بچه ی سه ساله نمی کرد. خیلی حرف است که دختر باشی اما مو نداشته باشی... از دست تو خدا! معلوم نیست چه کسی را دوست داری؟!
خواهرم با من بازی می کند، به پشتم می زند و پشت صندلی ام قایم می شود و من دارم فکر می کنم چرا امروز هم باید به مدرسه بروم؟! اما او انگار خودش می خواهد برود. همان جوری که قایم شده است، می گوید:
- اگه راست می گی من کجام؟!
و من با خودم فکر می کنم و می پرسم تو اگه راست می گی بگو من کجام؟
زیر چشمی، پدرم را نگاه می کنم، این غریبه کیست؟ چرا پدر من شده است؟ چرا من را به زور می رساند؟ مگر من به زور او و مادرم به مدرسه ای که خاله ام انتخاب کرده است نرفته ام؟
تا کی این روزها تکرار می شود؟ امتحان ها یک ماه دیگر شروع می شوند؟ این سریال احمقانه ی تکراری چرا سیزِن آخر ندارد؟ همان موقع به آینه ی ماشین نگاه می کنم، من چرا کمی زیباتر نیستم تا مدل شوم تا بازیگر شوم؟ چرا چشمانم درشت تر نیستند؟ همین چند وقت پیش حاتمی کیا به مدرسه مان آمده بود تا یک پسربچه ای را برای بازی در فیلم جدیدش انتخاب کند.
برای اولین بار خدارا شکر کردم که ردیف جلو می نشینم به خاطر قد متوسط ام.
چه دنیای عجیبی؛ ابراهیم، اولین کلاسی که برای انتخاب بازیگر آمده، کلاس ماست که در طبقه ی آخر مدرسه قرار گرفته است و هیچ کس مثل من دوست ندارد بازیگر شود. به من نگاه می کند، می دانم تمام است و من را انتخاب می کند، لبخند مصنوعی می زنم و به علامت خجالت کشیدن سرم را پایین می اندازم. بالا که می آیم می بینم آن پسر احمق ته کلاس که مطمئن هستم خر خوانی اش به او اجازه نمی دهد بفهمد فیلم چیست؟حاتمی کیا کیست؟ چشم در چشم ابراهیم شده است.
عشقم به تمام فیلمهایش را با انتخاب مسخره اش به نفرت تبدیل می کند. انگار حاتمی کیا هم فهمیده است او پولدارتر از من است حتما می خواهد برای بازی کردنش از او پول بگیرد.
حاتمی کیا با انگشت اشاره اش خیلی دقیق او را نشانه می گیرد:
- شما چند لحظه بیرون می آیید.
ناظم که عین کدوی تنبل چاق و چله ای هُل شده است می گوید:
- ایشان از شاگردان ممتاز مدرسه هستند.
این ناظمِ ما که به غرزدن در مدرسه معروف است خودش را جوری با لبخند جلوی آقای حاتمی کیا نشان می دهد که انگار همیشه لبخند به لب دارد و مهربان ترین ناظم دنیاست. و من دوباره حالم از این زندگی بهم می خورد؛ استفراغ تنها مکانیسم بدن من در مقابله با دنیاست.
خدای ناعادل جهان کمی مهربان باش!! چرا عده ی کمی از بندگانت بسیار زیاد دارند و عده ی زیاد دیگر، بسیار کم دارند و معلم پرورشی مدرسه ی ما از صفوف کم جمعیت نماز ظهر مدرسه، از دست ما ناراحت است؟
چرا از دست تو ناراحت نیست؟
بی خیالِ حاتمی کیا می شوم تا خواهرم را پیدا کنم، اما او قایم با شک را با سُک سُکی غافلگیرانه در لحظات مرور خاطراتم، تمام شده دانسته. تکیه دادنش به صندلی ماشین و به بیرون نگاه کردنش، این را می گوید.
من هم بیرون را نگاه می کنم و چشمانم را به پسربچه ای که همراه پدرش به مدرسه می رود، می دوزم. امروز چند شنبه است که اینقدر شلوغ است؟!
با کمی محاسبه در می یابم که امروز متاسفانه روز فرد است و من از لحظه ای که فرد بودن روز را می فهمم، قلبم تندتر می زند چونکه روزهای زوج به باشگاه می روم و جای خالی تکالیفم تبدیل می شوند به آشِ جا خالی نباشیدِ من سر کلاس!! تکالیف، کینه ورزترین موجودات دنیا هستند که وقتی به آنها توجه نمی کنی حسابی سرت خالی می کنند همه چیز را. دلم می شورد اصلا آتش می گیرد، وقتی جرایمی که در راه است را تصور می کنم. سیستم آموزشی کشورم اینگونه تربیت می کند که یک بار موقع دیر رسیدنت حالیت می کنند، یک بار موقع دویدن، یک بار موقع تکلیف نداشتن و بار دیگر موقع حرف زدن با کناریت. اینجا کلا آدم را اینگونه تربیت می کنند. خوشا به سعادت مان که چقدر به فکر تربیت مان هستند!! در همین فکرها هستم که پدرم می پرد وسط فکرم:
- شازده بفرمایین پیاده شین. اگه اجازه بدین یه کم جلوتر پیادتون کنم که ما از فرعی سمت چپ دور بزنیم تا این خواهر بدبختت به زنگ دوم مدرسه اش برسد.
از ماشین پیاده می شوم، خداحافظی نمی کنم چون اولِ صبح کسی به من سلام نکرده بود فقط به نشانه ی قدردانی برای خواهرم دستم را ده درجه می چرخانم.

(۶)

امیدم فقط به پنج شنبه و جمعه است اگر این دو عزیز را هم نداشتم شاید همان شنبه خودکشی می کردم. جمعه ها هم اصلا خر نیستند این فقط شنبه ها هستند که خر هستند.
وارد زندان می شوم حتی نای راه رفتن هم ندارم. از همین سن می توانم درک کنم کسانی را که سکته می کنند؛ چون، خودم هر روز صبح وقتی به اینجا می آیم حداقل یک ناقصش را می زنم.
فکر کنم سکته اینگونه است که بدن دیگر کار نمی کند چه برسد به مغز و هر روز در مدرسه مان از ما می خواهند ۵-۴ زنگ چِرت و پرت های عزیزهای دلمان را بشنویم و از همه بدتر یاد هم بگیریم، آن هم وقتی که صبح، سکته مان دادند!!
کسی به ما نمی گوید چرا و نهایتا اگر بگویند، این است:
درس بخوانید، دانشگاه بروید، پولدار شوید تا خوش بخت شوید.
و عموی خودِ خودِ من، بدونِ درس خواندن و دانشگاه رفتن، هم پولدار است و هم خوش بخت!! خودش این را می گوید: خوش بخت ترین مرد دنیا.
اگر تا الان هم حالت را به هم نزدم وقتی وارد کلاس شوم این کار را خواهم کرد.

(۷)

روی درِ کلاس سوم ها علامت تسلیت زده اند مادر یکی مرده است. همین چند وقت پیش هم پدربزرگ دیگری راحت شده بود. یکی از بچه ها که ماژیک به دست دارد، در راهروی منتهی به کلاس ها می دود، تا به من می رسد، می ایستد و می گوید:
- گوشی سامان رو پیدا کردند، رمز هم نداشته!!
فراموش کرده ام گوشی ام را پنهان کنم. تذکرِ به جایی بود. به کنار پنجره می روم تا فرآیند "خِفت کردن" گوشی ام را انجام دهم اما به خاطر بی عرضگی ام، گوشی ام همچون پرنده ی احمقی از دستم بیرون می پَرد و همان موقع، معاون داد می زند:
-کلاس شروع شداااا.
صدای معاون نزدیک است خیلی، گوشی ام روی زمین است و من بدجوری هُل شده ام. بدنم کاملا ایست داده است. می ترسم تا دولا شوم و گوشی را از روی زمین بردارم، من و گوشی ام را ببیند فقط یادم می افتد که خدا رو شکر گوشی ام رمز دارد. صدای معاون نزدیک تر شده است:
- بشین آقاجان معلم سرکلاسه.
سرش، سرم را می بیند، فکر کنم کارم تمام است. فقط نمی دانم از زرنگی یا از بدبختی، کیفم از دستم می افتد روی موبایلم. معاون من را کنار پنجره ی مسلط به حیاطِ مدرسه در همان فرو رفتگی راهرو، می بیند:
- منظره تماشا می کنی اول صبح؟ من اینقدر ترسناکم که کیفت از دستت می افته وقتی منو می بینی؟!
یاد گرفته ام جواب ندادن بهترین کار است در این لحظات.
این همان کدو تنبل نیست، از او هم وحشتناک تر است اما مثل اینکه صورت من این بار وحشتناک تر از همه است. حالا او می ترسد و نزدیکم می شود و با صدای آرامی می گوید:
- حالت خوب است؟کمک نمی خوای؟ نکنه خودت را خراب کردی؟
حتما می دانید "خودت را خراب کردی" یعنی جیش کردن به صورت خودجوش در شلوارت یا چیزی شبیه این.
آمد که خیر سرش کمکم کند کیف را از روی زمین بردارد که دیگه واقعا خودم را خراب کردم. در یک خالی بندی لحظه ای شاداب گفتم: یکی از بچه ها مادرش مرده. و از زیر موبایلم، کیفم را جوری برداشتم که دقیقا زیر کیفم پنهان شود.
- خدا رحمتش کند، می دونم اما پسرم نگران نباش خدا انشاءالله پدر و مادرت را نگه دارد.
دلش سوخته بود. نمی دانستم ناظم ها هم دلشان می سوزد لابد فیلمش بود.
- برو سرکلاس پسرم بدو عزیزم!

(۸)

از آنجایی که مار از هرچی بدش بیاید، درِ خانه اش سبز می شود، داستان جاسازی موبایل باعث شد بعد از معلم برسم سر کلاس. تا در کلاس را باز می کنم معلم از من استقبال می کند:
- به به چه به موقع آمدی!! همین را بیا پای تخته (و می خندد و بچه ها هم!!).
پدرم موقع بدبیاری ها می گوید: "هرچی سنگه واسه پای لنگه." خدایی که تا همین چند لحظه پیش دوستش نداشتم را صدا می کنم. مادربزرگم می گوید: "بشر پرروترین موجود عالم است." دعاهایی که باعث نجات من در آن لحظه شد را جایی یادداشت کنید تا از آن استفاده کنید، جواب می دهد که می گویم:
"خدایا جون هرکی دوس داری ازم نپرسه."
روش کار اینگونه است که ۳ بار این دعا را تکرار کنید و به شیطانی که در وجودتان می گوید: "دلت خوش است"، بی اعتنایی کنید. من همان طور که دعا می خواندم، پای تخته رفتم. چی می خواهد بپرسد و از همه مهم تر، چی دارم که جواب بدهم؟!
معاون غیرِ کدوتنبل در می زند، دستش آب قند است، واعجبا!!
- آقا ایشان پیش من بودند، یکی از دوستانشان مادرشان را از دست داده است خیلی ناراحت است، بیا پسرم بیا این آب قند رو هم بخور.
دوستم؟! ناظم ها وقتی می خواهند خالی ببندند خوب این کار را انجام می دهند. دعا جواب داد، معلم مثل آدم هایی که حرفِ معاون را باور نکرده، با بی توجهی به من می گوید بنشین.
نگران موبایل نباشید قبل از ورود جاسازش کرده ام، کجا؟ یادتان می دهم.

(۹)

تنها درسی که دوستش دارم شیمی است. حتی فعلا از زیست هم تا اطلاع ثانوی با اینکه تجربی هستم و دارو ساختن را دوست دارم، خوشم نمی آید.
با علاقه گوش می کنم. به نظرم آدم باید یک درس را دوست داشته باشد تا آن را بفهمد. اِاِی، معلم مان هم بدک نیست این را هر وقت می گویم، مادرم می گوید: "تو همیشه نق بزن"
و من نمی دانم کجای حرفهایم شبیه نق زدن است و می گویم من که اصلا نق نمی زنم و می گوید:
"هم اینکه از چیزایی که داری، به اندازه ی کافی راضی نیستی، نق زدن حساب می شه." نمی دانم مادرهای شما هم همینطور هستند تا چند تا برنامه ی تلویزیونی می بینند که یک روانشناس قُزمیت حرف می زند، احساس می کنند روانشناس شده اند یا فقط مادر من همچین تریپ هایی بر می دارد؟!

(۱۰)

زنگ تفریح به جای تفریح، فکر می کنم. مشاورمون که زنگ بعد سر کلاس می آید می گوید "بدی ما این است که کارهای مناسب را در زمان های نامناسب انجام می دهیم و جواب نمی گیریم و ناراحت می شویم."
مثل تمام شاعران دیگر از او هم متنفر هستم. تنها خوبی اش این است که نمی گوید «شما اشتباه می کنید» می گوید «ما اشتباه می کنیم» به فکرهایم ادامه می دهم، آدم تخیلی ای نیستم اما تصور می کنم که اگر دنیا یک جور دیگر بود، بهتر بود؛ مثلا اینکه درس نمی خواندیم یا بیشتر اوقات درس نمی خواندیم. صبح ها دیرتر به مدرسه می آمدیم یا اصلا نمی آمدیم. استعدادهایمان را خودمان انتخاب می کردیم قیافه مان را هم همینطور، مثل فوتبالِ پلی استیشن، سِتینگ داشتیم و اندازه ی دماغ و چشمانمان را با آپشن های مختلف انتخاب می کردیم هر چقدر دوست داشتیم، پول داشتیم. پدر و مادرمان را تنظیم می کردیم همان گونه که دوست داریم، باشند. هر وقت دوست داشتیم به خانه برمی گشتیم و هر کاری در خانه می کردیم، کسی نق نمی زد. هر دانشگاهی که دوست داشتیم می رفتیم، هر رشته ای که علاقمند بودیم. اینقدر سخت نمی گرفتند معلم ها و مدیرها و معاون ها. همه مثل خواهرم بی آزار بودند و تنها کار سختی که از تو می خواستند این بود که پیدایشان کنی. هر چقد دلمان می خواست فست فود می خوردیم و رنگ سس کچاپ روی لباسمان، دادو ناله ی مادرمان را به همراه نداشت که "ای وای باز هم سوسیس کالباس کوفتی خوردی؟!" نمره هامون همیشه بیست می شد و در همین خیالات بودم که ناقوس زنگِ آغاز موعظ و سخنران معروف مدرسه خورد...

(۱۱)

نوبت به کارنامه های آزمون این هفته می رسد. بررسی کارنامه در مدرسه ی ما اینطوریه که آخر سر به یک نتیجه ی مشترک می رسیم که باید بیشتر درس بخوانیم، بیشتر تلاش کنیم و از این حرف ها.
من اگر یک روزی خدای نکرده مشاور می شدم، شبیه این مربی های توی فیلم های آمریکایی می شدم که با روش های خاص به آدمها چیز یاد می دهند نه مثل این چلغوزها که اراجیف مسجع تلاوت می کنند.
- بچه ها! انسان ها انرژی محدودی در اختیار دارند. اگر بخواهیم نتیجه بگیریم باید مراقب باشیم که چه جوری از آنها استفاده می کنیم. وقتی از صبحِ زود شروع می کنید به همه چیز زندگیتان نق زدن، شما در حال تمام کردن انرژی خودتان هستید. (اینجا ها احساس کردم داره با من حرف می زنه) از صبح زود جوری از خواب بیدار می شویم که انگار قرار نبوده بیدار شویم. صورتمان شبیه آدم هایی می شود که از زنده بودنشان، غافلگیر شده اند.
بد اخلاقی می کنیم، قدر پدر و مادرمان را نمی دانیم. آنها را آزرده می کنیم، انرژی مان را با فکرهای منفی نسبت به گذشته ی پر اشتباهمان از دست می دهیم و از خودمان می پرسیم چرا انرژی کافی برای درس یاد گرفتن و خوب گوش کردن نداریم؟ ما در حال خراب کردن انرژی خودمان هستیم، در حال اتلاف و حرام کردنِ آن.
اما کسی که به خاطر کشورش، به خاطر خودش حاضر نیست آب کمتر مصرف کند تا خودش و دیگران هم بتوانند از این نعمت خدادادی استفاده کنند، آیا می تواند انرژ ی خودش را موقع نق زدن کنترل کند؟ (از اینجا به بعدش احتمالا داره طبق بخشنامه های دولتی عمل می کنه)
برای اینکه آزمون هایتان را بهتر بدهید باید بهتر درس بخوانید. برای اینکه بهتر درس بخوانید، باید انرژی بیشتری داشته باشید، برای اینکه انرژی بیشتری داشته باشید، باید مراقب مصرف انرژی خودتان باشید. که مبادا به خاطر غرغر کردن به خدا، خانواده، خودتان، مدرسه، معلمتان، کشورتان آن را از دست بدهید.
پس، تمرین امروز به بعد این است که با درست مصرف کردن آب و برق و … به خودمان کمک کنیم که هر جای بی خودی، انرژی مان را مصرف نکنیم. ما موجودات قدرتمندی هستیم، ما اگر بخواهیم هر کار سختی را می توانیم انجام دهیم.(من عاشق حماقت این آدم های انرژی مثبت دنیام. چه احمقانه خودشون رو سر کار می ذارن.)
بعد از مثبت پراکنی شروع کرد به نگاه کردنِ کارنامه ها. آخ اگر این نتایج نبودند چه چیزی از دنیا کم می شد؟! مگر همین خارجی ها نیستند که امتحان پمتحان هم ندارند، کنکور هم ندارند، پس چرا اینقدر پیشرفته هستند؟!
هر کسی را بلند می کرد و راجع به کارنامه اش با او حرف می زد و اگر اوضاع خیط بود از کلاس بیرون می بردش تا اونجا با او حرف بزند و می دانید که من هم برای راحتی بیشتر، بیرون از کلاس با او حرف زدم.

(۱۲)

تا زنگ خورد بچه ها شروع کردن راجع به اشتباه بودن سئوالات آزمونِ هفته قبل، مقصر شمردن معلمها و عقب بودن آنها از آزمون. از اینکه با آنها تستی کار نمی شود اما تِستش از آنها خواسته می شود و از این حرف ها.
همه مثل یک ارکستر سمفونیکِ هماهنگ، نق می زدند. مگر می شود در همچین گروهی نق نزد؟!
اصلا زندگی بدون نق زدن مگر معنی هم می دهد؟!

(۱۳)

به خانه رسیدم. توی راه هم که بودم احساس مریض طوری داشتم. فکر کنم دیروز که در راهرو منتظر استادم بودم سرما خورده ام. جواب مادر رو چی باید می دادم؟ حتما انتظار دارد زیر لباس کاراته یقه اسکی بپوشم؟!
استشمامِ بوی غذای مادرم هنگام نزدیک شدن به خانه، از معدود علاقه مندی های من در زندگی است. با این که خود غذاها را دوست ندارم اما حسِ خوبی به من می دهد اما مثل این که امروز از آن هم خبری نیست.
هیچکس خانه نیست چه استقبال گرمی!
مادرم برایم کاغذ گذاشته " ۳ هفته است که قراره اتاقت را تمیز کنی لطفا فراموش نکن، امروز انجامش بده. مدرسه ی خواهرت من را خواستند، به آنجا می روم."
تمیزی اتاقم نمی دانم دقیقا چه مشکلی را حل می کند؟ چه باری را از روی دوش خانواده بر می دارد؟ و اما خواهرم‼ چه مسخره است که به خاطر خوب بودنش همه چیز خانه بر اساس او برنامه ریزی می شود.
درد بدنم، گرسنگی، خواب و گوشی که زیرکف جا مدادی ام جا سازی شده، همه مرا به تخت خوابم دعوت می کنند با همان لباس خواب و مدرسه. یک لحظه هم شک نکنید که اتاقم را تمیز نمی کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب سیزده

تعریفشو شنیدم هنوز نخوندم ببینم نمونش چطوره
در 2 هفته پیش توسط
فوق العاده بود !! شد بهترین کتابى که خوندم 😋 کسى کتابى مشابه میشناسه ممنون میشم معرفى کنه ☺️
در 1 هفته پیش توسط nes...zan
این کتاب فقط براى درس خوندن نیست به نظرم هر سنى میشه ازش تو زندگى استفاده کرد انگار با سلولهام همه واژه ها رو لمس کردم 👌🙏 ممنون اقاى میرصادفى
در 1 هفته پیش توسط nes...zan