فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به دنبال خدایان مصر

کتاب به دنبال خدایان مصر

نسخه الکترونیک کتاب به دنبال خدایان مصر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۱۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به دنبال خدایان مصر

گفته می‌شود که نوت با برادرش جب رابطه‌ای پنهانی داشته که از آن فرزندانی آورده. اوزیریس روز نخست زاده شد و حوروس، روز دوم و ست، که می‌گویند شکم مادرش را درید تا بیرون آید، روز سوم و ایزیس روز چهارم و، بالاخره، نفتیس روز پنجم. اوزیریس با خواهرش ایزیس عروسی کرد و اولین پادشاه کشور مصر شد. اوزیریس با یاد دادن بهره‌برداری از نیل و طغیان سالانه‌اش، ساکنان اولیه مصر را از صیادی و زندگی کولی‌وار دور کرد؛ به آنان کشاورزی و دامپروری یاد داد، به آنان درخت مو داد و هنر ساختن شراب آموخت، برای آنان قوانینی گذاشت و یاد داد چگونه به خدایان احترام بگذارند. پس از آن که این کارها را برای مردم دره نیل انجام داد، سرتاسر جهان را درنوردید و برای مردم دیگر نیز همین کارها را انجام داد. او این کارها را به دور از هرگونه خشونت و با اعتقاد به عشق انجام می‌داد. افسوس که کم‌کم ست نسبت به برادرش، که مورد محبت دیگران بود، حسادت ورزید و با استفاده از غیبت او، گروه هفتاد و دو نفره‌ای از همکیشانش را گرد آورد. ست می‌خواست طی توطئه‌ای خود را از شر برادرش رها سازد و امپراتوری او را غصب کند. ست پیکر برادرش را مخفیانه اندازه گرفته و دستور داد تا صندوقی به اندازه‌اش بسازند. صندوق بسیار زیبا بود و از چوب سدر ساخته شده بود. صندوق را با روکش چوب آبنوس و عاج خاتم‌کاری کرده بودند. هنگامی که اوزیریس بازگشت، ست او را به مهمانی بزرگی دعوت کرد که در آن همه همپیمانانش شرکت داشتند. وقتی که همه به فراوانی خوردند و نوشیدند، گفت تا صندوق را بیاورند. همه زیبایی و کمال کار انجام شده را تحسین کردند. ست، شوخی‌کنان، قول داد که صندوق را به کسی هدیه می‌کند که وقتی در آن دراز بکشد کاملاً اندازه بدنش باشد. همگی، یکی بعد از دیگری، صندوق را امتحان کردند، اما صندوق برای آن‌ها بسیار بزرگ بود. وقتی نوبت اوزیریس شد، توی صندوق رفت و دراز به دراز در آن‌جا گرفت. همان لحظه ست و همدستانش دویدند، در صندوق را بستند، به آن قفل زدند و با سرب مذاب مهر و مومش کردند. بعد صندوق را به سوی رودخانه بردند و در آن انداختند تا به دریا برود و گم شود. وقتی ایزیس با خبر شد که همسرش به وسیله ست کشته و جسدش ناپدید شده است، به جستجوی خواهرش نفتیس رفت؛ هر دو لباس سوگواری به تن کردند، گیسوانشان را به هم ریختند و با اندوه چنین خواندند: جوان زیبا به خانه‌ات برگرد، دیرزمانی است که تو را ندیده‌ایم. جوان زیبا که ناگهان رفتی، مرد جوان قدرتمند که نابهنگام رفتی، نخستین فرزند مادر ما، آن چنان که بودی، به سوی ما بازگرد، ما تو را در میان می‌گیریم و تو از ما دور نخواهی شد.

ادامه...

بخشی از کتاب به دنبال خدایان مصر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ایزد رع

از روز ازل، آن هنگام که نه آسمان بود و نه زمین، و حتی خود مرگ هم نبود، تنها نون وجود داشت؛ گستره بی پایان آب که هیچ نوری روشنش نمی کرد و چیزی نمی آشفتش.
در قلب نون، آتوم ـ رع جای داشت که در آغاز می گوید:
«من خپر هستم. تپه آغازین را از دل نون بیرون افکندم؛ تپه ای که بر فرازش به اوج می روم، من رع هستم.»
بنابراین، رع سرآمد ایزدان بود، پدر همه ایزدان.
پس، یک بار تف کرد و از آب دهانش شو به دنیا آمد. بار دیگر تف کرد و از آب دهانش تفنوت خواهر شو زاده شد. اما آن ها از او دور شدند و قلب رع از این دوری اندوهگین شد.
از اشک های رع انسان ها به وجود آمدند. او آن ها را در طوایف و نژادهای گوناگون آفرید: مصری ها، آسیایی ها، نوبه ای ها، لیبیایی ها. به آن ها گفت:
چشم راست: در اسطوره های مصر این چشم اوجا (udjat) نام دارد. این چشم جدای از صاحب خویش به سیر و گشت می پرداخت.
«من برای شما زمین و آسمان را می آفرینم و گیاهان و جانوران را، پرندگان و ماهی ها را، تا شما بتوانید زندگی کنید و زیاد شوید.»
***
آتوم ـ رع: مصری ها خورشید را به سه شکل می پنداشتند: خپر (خورشید طلوع کننده)، رع (خورشید در نقطه اوج) و آتوم (خورشید غروب کننده).
Chou، شو: خدای هوا.
Tefnout، تفنوت: خدای نظام بخش جهان.
اشک های رع: در روایتی دیگر، انسان از اشک شوق یافتن فرزندان رع پدیدار می شود.
***
سپس رع به چشم راستش گفت:
«برو و فرزندانم را پیدا کن!»
و چشم، جهان را گشت و آن ها را نزد رع آورد. بعد از آن رع به فرزندانش گفت:
«زمین و آسمان را خلق کنید!»
از شو و تفنوت، دو فرزند نر و ماده با نام جب و نوت زاده شدند. جب جهان را تصرف کرد و نون را به عقب راند، اما رع کاری کرد که نون، پدر خدایان، به شکل رود نیل در مصر از دل زمین بجوشد و هر ساله سرزمین مصر را به زیر سیلاب ببرد.
سپس رع به شو، پسرش، گفت:
«برو زمین را از آسمان جدا کن!»
***
Geb، جب: خدای زمین.
Nout، نوت: ایزد بانوی آسمان.
***
و شو خودش را میان جب و نوت قرار داد و هشت ههو را آفرید، چهار جفت ستونی که آسمان را حمل و از زمین جدا می کنند.
عاقبت از جب و نوت، اوزیریس، حوروس، ست، ایزیس و نفتیس زاده شدند. جب به اوزیریس، سرزمین مصر را بخشید و به ست بیابان های دورادور آن را و به حوروس فضای تابناک را. ایزیس با برادرش اوزیریس عروسی کرد و نفتیس با برادرش ست پیوند بست.



آن چنان که کتیبه های آتوم ـ رع در کاخ او، هلیوپولیس، بازگو می کنند، آفرینش ایزدان و مردم و زمین، و نیز جانوران دریاها و هوایی که روی زمین جریان دارد، چنین بوده است.
انسان ها که فهمیده بودند رع، شاه انسان ها و ایزدان، در حال پیر شدن است، علیه او شروع به توطئه کردند. اما رع از آنچه می گذشت خبر داشت. او چنین گفت:
«شو و تفنوت، جب و نوت، همچنین پدرم، نون، و همه همراهانش را فرا خوانید تا به قصر من بیایند و مرا راهنمایی کنند.»
وقتی که همه این ایزدان به حضورش رسیدند، به آنان گفت:
«ای سرآمد ایزدان زمان، ای کهن ترینِ ایزدان، بنگرید که این انسان ها، اشک های چشم من، علیه من توطئه می کنند. به من بگویید که شما در چنین شرایطی چه می کردید؟ خشم من عظیم است، اما نمی خواهم پیش از شنیدن آنچه شما می توانید در این باره به من بگویید آن ها را عذاب دهم.»
نون جواب داد: «رع، پسرم، پادشاهی تو بسیار بزرگ و استوار است و نیز ترسی که تو احساس می کنی. پس چشمت را سراغ آنانی که علیه تو توطئه می کنند بفرست.»
رع گفت:
«مردم را نگاه کنید، آن ها خبردار شده اند که ما گردهم آمده ایم، و به این زودی با قلب هایی پر از ترس به بیابان فرار می کنند.»
خدایان به رع گفتند:
«چشمت را به دنبالشان بفرست تا آن هایی را که بدکارند بگیرد و نابود کند. چشم تو برای ایجاد ترس بی همتاست. باید چشمت را به شکل سِخمِت، ایزد بانوی شیر، درآوری تا به سراغشان برود و تعقیبشان کند و عصیانگران را بکشد.»
پس ایزدبانو به زمین فرود آمد و به بیابانی رفت که مردم از ترس خشم رع در آن پناه گرفته بودند. خشم او چنان عظیم بود که کسی نمی توانست از چنگش بگریزد.
پس از کشتار گسترده سخمت، رع پیکی فرستاد تا به او بگوید:
«آرام باش و نزد من برگرد. تو به خوبی انتقام مرا گرفته ای.»
اما ایزدبانو به او جواب داد:
«به همان واقعیتی که تو رع هستی سوگند که من انسان ها را ترساندم. من خون آنان را چشیده ام و از آن لذّت می برم.»
رع به او گفت: «کافی است، تو به اندازه کافی آدم ها را کشته ای و آنان که باقی مانده اند گناهکار نیستند.»
اما سِخمِت از اطاعت پدرش سر باز زد و مصممانه به بیابان رفت تا با شروع روز کار وحشتناکش را از سر بگیرد.
رع به کاخش هلیوپولیس بازگشت و دستور داد پیک هایی به الفانتین بفرستند تا برایش مقدار زیادی «دی دی» بیاورند که ماده ای قرمز و به رنگ خون بود.
همزمان دستور داد تا مقدار زیادی آبجو بسازند. هنگامی که کار انجام شد، مقدار کمی از ماده «دی دی» به آن افزوند تا به رنگ سرخ درآید. هفت هزار سبو از این معجون را به محلی بردند که از جایی که ایزدبانو در آن خوابیده بود زیاد دور نبود.
سپیده دم، هنگامی که ایزدبانو بیدار شد، خود را در برابر دریاچه بزرگی به رنگ سرخ دید و خیال کرد خون است. ایزد بانو از آن چشید و آن را پسندید و تا حد مستی نوشید، و با قلبی شادمان، دیگر به انسان ها فکر نکرد.
رع سپس دستور داد تا از آن پس هر ساله، برای جشن هاثور مقدار زیادی از این نوشیدنی، که مست کننده بود و قلب را سبک می کرد، ساخته شود تا سِخمِت دیگر هرگز به نوشیدن خون مردم میل نداشته باشد.
***
الفانتین: انتهای جنوبی قلمرو مصر، همان جایی که گمان می رفت سرچشمه رود نیل باشد (آسوان امروز).
Hathor، هاثور: ایزدبانوی شادی و موسیقی. سِخمِت وجه ترسناک اوست.
***

خدایان مصر باستان بی شمار هستند





آسوان و دلتا





ایزیس در جستجو

گفته می شود که نوت با برادرش جب رابطه ای پنهانی داشته که از آن فرزندانی آورده. اوزیریس روز نخست زاده شد و حوروس، روز دوم و ست، که می گویند شکم مادرش را درید تا بیرون آید، روز سوم و ایزیس روز چهارم و، بالاخره، نفتیس روز پنجم.
اوزیریس با خواهرش ایزیس عروسی کرد و اولین پادشاه کشور مصر شد. اوزیریس با یاد دادن بهره برداری از نیل و طغیان سالانه اش، ساکنان اولیه مصر را از صیادی و زندگی کولی وار دور کرد؛ به آنان کشاورزی و دامپروری یاد داد، به آنان درخت مو داد و هنر ساختن شراب آموخت، برای آنان قوانینی گذاشت و یاد داد چگونه به خدایان احترام بگذارند. پس از آن که این کارها را برای مردم دره نیل انجام داد، سرتاسر جهان را درنوردید و برای مردم دیگر نیز همین کارها را انجام داد. او این کارها را به دور از هرگونه خشونت و با اعتقاد به عشق انجام می داد.
افسوس که کم کم ست نسبت به برادرش، که مورد محبت دیگران بود، حسادت ورزید و با استفاده از غیبت او، گروه هفتاد و دو نفره ای از همکیشانش را گرد آورد. ست می خواست طی توطئه ای خود را از شر برادرش رها سازد و امپراتوری او را غصب کند.
ست پیکر برادرش را مخفیانه اندازه گرفته و دستور داد تا صندوقی به اندازه اش بسازند. صندوق بسیار زیبا بود و از چوب سدر ساخته شده بود. صندوق را با روکش چوب آبنوس و عاج خاتم کاری کرده بودند. هنگامی که اوزیریس بازگشت، ست او را به مهمانی بزرگی دعوت کرد که در آن همه همپیمانانش شرکت داشتند. وقتی که همه به فراوانی خوردند و نوشیدند، گفت تا صندوق را بیاورند. همه زیبایی و کمال کار انجام شده را تحسین کردند. ست، شوخی کنان، قول داد که صندوق را به کسی هدیه می کند که وقتی در آن دراز بکشد کاملاً اندازه بدنش باشد.
همگی، یکی بعد از دیگری، صندوق را امتحان کردند، اما صندوق برای آن ها بسیار بزرگ بود. وقتی نوبت اوزیریس شد، توی صندوق رفت و دراز به دراز در آن جا گرفت. همان لحظه ست و همدستانش دویدند، در صندوق را بستند، به آن قفل زدند و با سرب مذاب مهر و مومش کردند. بعد صندوق را به سوی رودخانه بردند و در آن انداختند تا به دریا برود و گم شود.
وقتی ایزیس با خبر شد که همسرش به وسیله ست کشته و جسدش ناپدید شده است، به جستجوی خواهرش نفتیس رفت؛ هر دو لباس سوگواری به تن کردند، گیسوانشان را به هم ریختند و با اندوه چنین خواندند:

جوان زیبا به خانه ات برگرد،
دیرزمانی است که تو را ندیده ایم.
جوان زیبا که ناگهان رفتی،
مرد جوان قدرتمند که نابهنگام رفتی،
نخستین فرزند مادر ما،
آن چنان که بودی، به سوی ما بازگرد،
ما تو را در میان می گیریم و تو از ما دور نخواهی شد.

ایزیس تصمیم گرفت به دنبال اوزیریس برود و به همراه آنوبیس در جهت پایین نیل به قصد پیمودن کشور به راه افتاد. هر بار که کسی را می دید از او می پرسید:
«آیا شما درباره صندوق بزرگی که رودخانه با خودش برده چیزی دیده یا شنیده اید؟»
سرانجام، یک روز کودکان و نوجوانانی که رمه ها را در مناطق باتلاقی دلتا نگه می داشتند به سویش آمدند و گفتند:
«ما می دانیم که صندوق بسیار باشکوهی در شاخه شرقی نیل دیده شده.صندوق الان به سوی دریا شناور است.»
ایزیس به دهانه رود رسید، بی آن که چیزی پیدا کند و دریافت که جریان رود معمولاً همه چیز را به سمت ساحل فنیقیه می برد.
و این دقیقا همان چیزی بود که اتفاق افتاده بود: صندوق به آرامی به سوی شهر بیبلوس حرکت کرده و جریان آب آن را تا پای یک درخت گز در ساحل رودخانه رانده بود. از آن جایی که این درخت به شکل عجیبی رشد کرده بود، ریشه هایش صندوق را در میان گرفته و آن را به تدریج در قلب درخت پنهان کرده بودند. شاه بیبلوس که از رشد فوق العاده درخت شگفت زده شده بود، دستور داده بود تا آن را قطع کنند و از تنه آن ستونی برای کاخش بسازند.
***
Anubis، آنوبیس: خدایی که با سر شغال نشان داده می شد. او خداوند مردگان و خداوند مومیایی کردن بود.
Byblos، بیبلوس: یکی از شهرهای قدیمی فنیقیه.
درخت گز: درختی که چوبش برای ساختن وسایل خانه و مجسمه به کار می رود.
***





به محض آن که ایزیس از این ماجرا خبردار شد، خودش را به بیبلوس رساند و بی آن که با کسی حرفی بزند، گریان کنار چشمه ای نشست.
وقتی خدمتکاران ملکه از آن جا می گذشتند، ایزیس به آنان سلام کرد، جویای احوالشان شد، موهایشان را بافت و به بدنشان از روغن های خوشبوی ایزدان مالید.
وقتی خدمتکاران به قصر برگشتند، ملکه آرایش تازه موی آن ها را دید و متوجه بوی یزدانی بدن آن ها شد و بلافاصله خواست این غریبه را که به لطفش چنین معجزه ای روی داده بود، ببیند. پس به جستجویش فرستاد و فورا با او صمیمی شد.
چون ملکه به تازگی فرزندی آورده بود، ایزیس را دایه سلطنتی و مسئول مراقبت از پسرش کرد. ایزیس برای آرام کردن بچه انگشتش را به او می داد تا بمکد و وقتی شب قصر به خواب می رفت، با آتش بچه را تطهیر می کرد تا شیاطینی را که مردم میرا را آزار می دادند از بدنش بیرون کند. گاهی ایزیس خودش را به شکل پرستویی در می آورد و نالان به دور ستونی که از تنه درخت ساخته شده بود پرواز می کرد.
این وضعیت ادامه داشت تا این که یک شب ملکه ایزیس را هنگام انجام مراسم تطهیر پسرش غافلگیر کرد و با جیغ های وحشتناک کار ایزدبانو را متوقف کرد. ایزیس برای آرام کردنش خودش را با تمام شکوه و فرّ ایزدی اش به ملکه نشان داد و نامش را فاش کرد. ملکه، بهت زده تعظیم کرد و التماس کنان از ایزدبانو پوزش خواست.
ایزیس از ملکه خواست ستونی را که سقف کاخ را نگه داشته بود به او بدهد. بعد به کمک نیروی جادویی اش، بی هیچ کمکی، تنه درخت گز را بیرون کشید و به جای آن ستون بزرگی از درخت سدر گذاشت. سپس تنه درخت را باز کرد و تابوت را از آن درآورد. تا تابوت نمایان شد، ایزیس ناله کنان خود را به رویش انداخت. سپس پارچه کتانی ظریفی به دور تابوت کشید و آن را به کشتی برد تا به مصر حمل کند. همچنین تنه درخت را با روغن خوشبویی پوشاند و به شاه و ملکه داد تا آن را در شهر بیبلوس پرستش کنند.
به محض آن که ایزیس به مصر رسید، صندوق را در جایی خلوت، روی یک تپه خاکی پوشیده از شاخ و برگ های عظیم در دلتا که دورادورش را آب گرفته بود، مخفی کرد. آن جا بود که ایزیس صندوق را باز کرد و وقتی که جسد همسرش را دید، صورتش را به صورت او چسباند؛ بوسیدش و برایش گریست. هنگامی که دست از سوگواری کشید، خود را به شکل پرستویی درآورد و روی جسد بی جان نشست. ضربان بال هایش دم زندگی بخشی به اوزیریس داد و ایزیس از او فرزند پسری آورد به نام حوروس.(۱) این فرزند تنها و دور از همه، روی این جزیره کوچک گمشده در دل باتلاق به دنیا آمد.
هنگامی که حوروس به اندازه کافی بزرگ شد و دیگر شیر نمی خورد، ایزیس نزد اواجیت در شهر بوتو(۲) رفت و حوروس را به او سپرد تا از دست ست در امان باشد؛ اگر ست از وجود حوروس باخبر می شد می آمد تا بکشدش. ایزیس چندین سال در کنار جسد اوزیریس در انزوا به سر برد و تنها وقتی می خواست برود و پسرش را ببیند، از جسد او دور می شد.
***
Ouadjit، اواجیت: ایزدبانوی مار کبرا، ساکن شهر بوتو در دلتا. او ایزدبانوی مصر سفلی است.
***
با این حال، یک روز که آن جا نبود، ست که به جای اوزیریس پادشاه شده بود برای شکار به مرداب دلتا رفت و کاملاً تصادفی صندوق محتوی جسد برادرش را پیدا کرد و فورا شناختش. ست دیوانه از خشم، جسد برادرش را به چهارده تکه تقسیم کرد و به آسمان انداخت تا در گوشه و کنار کشور پراکنده شوند و دیگر هرگز کسی نتواند آن ها را دوباره گرد آورد.
ایزیس در بازگشت به مخفیگاهش، تابوت همسرش را خالی دید. پارچه های گرانبهایی که جسد را پوشانده بودند پاره پاره شده بودند و این جا و آن جا بر روی زمین افتاده بودند و نشان از خشم ست داشتند. دوباره ایزیس به جستجوی بدن همسرش رفت، اما این بار می بایست تکه ها را که در سراسر دره نیل پراکنده شده بودند پیدا می کرد. سر را در شهر آبیدوس در مصر علیا پیدا کرد در حالی که ستون مهره هایش را در بوزیریس در مصر سفلی یافت. هر بار که قطعه ای را پیدا می کرد، برمی داشت و در جایش نشانی به شکل آرامگاه می ساخت؛ تپه ای خاکی با نوک گرد که روی آن چهار درخت می کاشت، تا شکوفایی آن ها نمادی از بازسازی اوزیریس باشد.





به این ترتیب، توانست همه تکه های بدن اوزیریس را منهای عضو جنسی اش که یک اُکسی رینک بلعیده بود، پیدا کند. سپس به کمک آنوبیس تکه های جسم اوزیریس را دوباره به هم پیوست و با عطرهای خوشبوی گرانبها شستشو داد و با نوارهای پارچه ای چنان پیچید که شکل اولیه اش را به دست آورد و بتواند تا ابد زندگی کند.
***
Oxyrhynque، اُکسی رینک: یک نوع ماهی که در مصر باستان محترم بود.
***

نظرات کاربران درباره کتاب به دنبال خدایان مصر