فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب محبت

کتاب محبت

نسخه الکترونیک کتاب محبت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب محبت

سال تحصیلی با فاجعه‌ای آغاز شد. امروز صبح که داشتم با پدرم به طرف مدرسه می‌رفتم و جملات دیروز آقا معلم را برایش تعریف می‌کردم، ناگهان دیدیم که خیابان مملو از جمعیت است و همه دارند همدیگر را به سمت در ورودی مدرسه هُل می‌دهند. پدرم یکمرتبه گفت: «حتما حادثه بدی رخ داده. سال تحصیلی دارد به نحو ناگواری آغاز می‌شود!» به زحمت موفق شدیم وارد مدرسه بشویم. سالن بزرگ طبقه همکف مملو از والدین و شاگردانی بود که معلم‌ها نمی‌توانستند آن‌ها را به کلاس بکشانند. همه آن‌ها سر خود را به طرف اتاق مدیر برگردانده بودند و می‌شنیدی که دارند می‌گویند «بی‌چاره پسرک، حیوونی روبتّی.» انتهای سالن مملو از جمعیت بود. از بالای سر بقیه کلاه یک پاسبان و کله طاس آقای مدیر به چشم می‌خورد و بعد هم مردی وارد شد که یک کلاه بلند به سر داشت. و همگی گفتند: «آقای پزشک است.» پدرم از یکی از معلم‌ها سؤال کرد: «چه اتفاقی رخ داده است؟» و او جواب داد: «چرخ از روی پای او رد شده» و یک نفر دیگر گفت: «پایش شکسته.» یکی از بچه‌های کلاس دوم بود که در عبور از خیابان «دوراگرسا» به طرف مدرسه می‌بیند که یک بچه‌ای که تازه به کلاس اول آمده است، یکمرتبه دست مادرش را ول می‌کند و می‌دود و وسط خیابان، درست جایی که تراموای عبور می‌کند به زمین می‌خورد. تراموای فقط چند قدم مانده بوده به او برسد و او را زیر کند، این پسرک با عجله هرچه تمام‌تر خودش را به بچه می‌رساند، چنگش می‌زند و به طرفی پرتش می‌کند و نجاتش می‌دهد، ولی دیگر مهلت نمی‌کند پای خود را عقب بکشد و چرخ تراموای پای او را زیر می‌گیرد. او پسر یک سروان ارتشی است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب محبت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




ماه اکتبر

اولین روز مدرسه

دوشنبه، ۱۷

امروز، اولین روز مدرسه بود. آن سه ماه تعطیلی در ییلاق چه زود گذشت و تمام شد! امروز صبح مادرم مرا به دبستان بارتّی(۲) برد و در آن جا در کلاس سوم ابتدایی نامنویسی کرد. من هنوز در فکر ییلاق بودم و با بی میلی همراه مادرم رفته بودم. تمام خیابان ها پر از شاگرد مدرسه بود و دو فروشگاه لوازم التحریر پر بود از پدرها و مادرها که داشتند کیف کوله پشتی، پوشه و کتابچه می خریدند و جلوی در ورودی مدرسه هم جمعیت چنان زیاد بود که فراش و یک پاسبان نمی توانستند از ورود آن ها جلوگیری کنند. جلوی در ورودی یک نفر دستی به پشت من زد. روی برگرداندم، معلم کلاس دوم ابتدایی ام بود. مثل همیشه خوشرو و خندان بود. موهای خرمایی رنگش مثل همیشه آشفته بود. به من گفت: «خوب، انریکو، ما را تا ابد از هم جدا کرده اند؟» من خودم آن را به خوبی می دانستم ولی به هر حال از جمله او غمگین شدم. به زحمت توانستیم داخل شویم. بانوان اعیان، آقایان متشخص، زنان عامی، کارگران، افسران ارتش، مادربزرگ ها، مستخدمه ها، همه دست بچه ای را در یک دست و کارنامه قبولی سال قبل را در دست دیگر گرفته بودند. ورودیه و راه پله مملو از جمعیتی بود که چنان وِز وز و سر و صدایی به پا کرده بودند که انگار به یک تئاتر پا گذاشته ای. چقدر از این که بار دیگر آن سالن بزرگ را می دیدم خوشحال شده بودم، آن سالن همکف که در هفت کلاس به روی آن باز می شد. جایی که تقریبا هر روز به مدت سه سال به آن جا پا گذاشتم. آن سالن هم پر از جمعیت بود. خانم معلم ها با عجله در رفت و آمد بودند. خانم معلم سابق من از جلوی در کلاس با من سلام و تعارف کرد و به من گفت: «انریکو، تو امسال می روی به طبقه بالا. من حتی عبور تو را هم نخواهم دید!» و نگاه غم انگیزی به من انداخت. چندین و چند زن، آقای مدیر را احاطه کرده بودند، نفس نفس می زدند و کلافه به نظر می رسیدند، چون برای فرزندان آن ها دیگر جا نبود. مدرسه پر شده بود. به نظرم رسید که ریش آقای مدیر از پارسال اندکی سفیدتر شده است. پسر بچه هایی را دیدم که از پارسال چاق تر شده بودند، رشد کرده بودند، قد کشیده بودند. در طبقه همکف، بچه های کلاس اول ابتدایی را به صف کرده بودند ولی آن ها به هیچ وجه نمی خواستند داخل کلاس شوند. مثل قاطرها که لج می کنند و محکم سر جای خود می ایستند، چموش شده بودند و تکانی به خود نمی دادند. آن ها را به زور و جبر به داخل کلاس می کشاندند. بعضی ها هنوز روی نیمکت ننشسته، از جای خود بلند می شدند تا فرار کنند. بعضی ها هم می رفتند تا از پدر و مادر خود خداحافظی کنند و گریه سر داده بودند. بعضی ها والدین را مجبور می کردند تا به عقب برگردند یا آن ها را دلداری دهند یا همراه خود از آن جا به خانه برگردانند. و خانم معلم ها از دست بچه ها سرسام گرفته بودند. برادر کوچک مرا به کلاس خانم معلم دلکاتی گذاشتند و خود من هم در طبقه بالا به کلاس آقای معلم پربونی رفتم. سر ساعت ده همگی در کلاس حاضر بودیم، پنجاه و چهار دانش آموز. از همکلاسی های سال قبل من، فقط پانزده یا شانزده نفر آن جا بودند. دِروسّی هم جزو آن ها بود. او همیشه شاگرد اول بود. با یادآوری جنگل ها و کوهستان ییلاق، مدرسه به نظرم بسیار کوچک و حقیر می رسید! در عین حال داشتم به معلم کلاس دوم ابتدایی خود فکر می کرد. چه معلم خوب و مهربانی بود. همیشه با ما می خندید. خیلی هم کوچولو و ریزه بود. انگار خودش نیز یکی از همکلاسی های ماست. دلم می سوخت که دیگر او را در آن کلاس نمی دیدم، با آن موهای خرمایی آشفته اش. آقا معلم ما، اکنون مردی بود بلندقامت، ریش هم نداشت و موهای سرش فلفل نمکی و بلند بود. روی پیشانی اش یک چین افقی دراز داشت. صدایش هم کلفت بود و به یک یک ما نگاه می کرد و انگار می خواست به این نحو از افکار ما سر درآورد. هرگز نمی خندید و من داشتم به خودم می گفتم: «امروز تازه روز اول است. باید نه ماه دیگر صبر و حوصله داشت. چقدر باید درس خواند و زحمت کشید. امان از امتحانات ماهانه، چقدر باید زجر کشید!» با خارج شدن از مدرسه، حس کردم که چقدر دلم برای مادرم تنگ شده است که آن جا در انتظارم ایستاده بود. به طرفش دویدم و دستش را بوسیدم. و او به من گفت: «انریکو، شجاع باش. با هم درس حاضر خواهیم کرد.» و من، خوشحال و راضی به خانه برگشتم ولی دلم آن معلم سابق خود را می خواست. همان که همیشه لبخند می زد و آن قدر مهربان بود و خود مدرسه هم مثل پارسال چندان به نظرم قشنگ نمی رسید.

آقا معلم

سه شنبه، ۱۸



بعد از گذشت امروز صبح، از آقا معلم جدید هم خوشم آمده بود. او سر جای خودش نشسته بود و همان طور که ما داخل کلاس می شدیم، چند تن از شاگردان سال قبل او، موقع عبور از جلو کلاس به او سلام می کردند: «سلام بر استاد گرامی، آقای پربونی، صبح شما بخیر!» بعضی از آن ها داخل کلاس می شدند، با او دست می دادند و با عجله خارج می شدند. معلوم بود که او را خیلی دوست دارند و دلشان می خواهد که او هنوز معلم آن ها باشد. او جواب می داد: «صبح همگی شما بخیر!» و دست هایی را که به طرفش دراز شده بودند در دست می گرفت و می فشرد. ولی نگاهی به چهره آن ها نمی انداخت. در حین آن همه «سلام و روز بخیر»ها، او با قیافه ای جدی سر جای خود مانده بود. با آن چین افقی روی پیشانی به طرف پنجره خم شده بود و داشت سقف خانه روبرو را نگاه می کرد و به جای این که از آن همه ابراز احساسات و سلام و تعارف خوشحال شود، برعکس، انگار ناراحت شده بود. و بعد، نگاه خود را به سمت ما چرخاند. به دقت یک به یک ما را نگاه می کرد. از سر جای خود پایین آمد و همان طور که دیکته می کرد، در بین نیمکت ها، بالا و پایین قدم برمی داشت. با دیدن پسربچه ای که چهره اش سرخ شده بود و پر از جوش بود، ایستاد و دیکته را هم قطع کرد. چهره پسربچه را بین دستانش گرفت و به او خیره شد. سپس از او پرسید که حالش چطور است، و دستی به پیشانی اش کشید تا ببیند تب دارد یا نه. درست در همان لحظه یکی از شاگردان پشت سر او سرپا بلند شد و شروع کرد به دهن کجی کردن و دلقک بازی درآوردن. آقا معلم هم یکمرتبه سر خود را به عقب برگرداند و پسرک هم ناگهان سر جای خود نشست و بی حرکت بر جای ماند. سر خود را پایین انداخته بود و در انتظار تنبیه بود. آقای معلم یک دست خود را روی سر او قرار داد و گفت: «دیگر از این کارها نکن.» همین و بس. سر جای خود برگشت و دیکته را به پایان رساند. پس از خاتمه دیکته، لحظه ای در سکوت به همه ما نگاهی انداخت و بعد با آن صدای کلفت ولی مهربان، آهسته آهسته گفت: «خوب گوش کنید. ما همگی باید یک سال تحصیلی را با هم بگذرانیم. پس بیایید به همدیگر کمک کنیم تا این زمان را به نحو احسن با هم بگذرانیم. خوب درس بخوانید و خوش اخلاق باشید. من، خانواده ای ندارم. خانواده من شما هستید. سال گذشته هنوز مادرم را داشتم ولی او از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت. من در دنیا، جز شما هیچ کس را ندارم. کس دیگری را ندارم تا به من علاقه ای ابراز کند، به فکر هیچ کس نیستم، بجز شما شاگردانم. من، شما را فرزندان خود می دانم و همگیتان را دوست دارم و شما نیز باید مرا دوست داشته باشید. من، هیچ مایل نیستم که مجبور شوم حتی یک نفر از شما را تنبیه کنم. به من نشان دهید که همگی شما بچه های خوب و مهربانی هستید. مدرسه ما تبدیل به یک خانواده متحد خواهد شد و شما همگی باعث تسکین و دلداری من خواهید بود. من از شما نمی خواهم که شفاها قول شرف بدهید، چون مطمئن هستم که از همین حالا در قلب خود، همگی جواب مثبت داده اید. از همه شما سپاسگزارم.» درست در همان لحظه فراش داخل شد و پایان کلاس را اعلام کرد. همگی، در سکوت مطلق از کلاس خارج شدیم. پسرکی که پشت سر آقا معلم ادا درآورده بود از جا بلند شد و به میزش نزدیک شد و با صدایی لرزان به او گفت: «آقا، مرا ببخشید.» آقا معلم هم پیشانی اش را بوسید و به او گفت: «پسرم، عیب ندارد. برو، خدا به همراهت.»

یک فاجعه

جمعه،۲۱
سال تحصیلی با فاجعه ای آغاز شد. امروز صبح که داشتم با پدرم به طرف مدرسه می رفتم و جملات دیروز آقا معلم را برایش تعریف می کردم، ناگهان دیدیم که خیابان مملو از جمعیت است و همه دارند همدیگر را به سمت در ورودی مدرسه هُل می دهند. پدرم یکمرتبه گفت: «حتما حادثه بدی رخ داده. سال تحصیلی دارد به نحو ناگواری آغاز می شود!» به زحمت موفق شدیم وارد مدرسه بشویم. سالن بزرگ طبقه همکف مملو از والدین و شاگردانی بود که معلم ها نمی توانستند آن ها را به کلاس بکشانند. همه آن ها سر خود را به طرف اتاق مدیر برگردانده بودند و می شنیدی که دارند می گویند «بی چاره پسرک، حیوونی روبتّی.» انتهای سالن مملو از جمعیت بود. از بالای سر بقیه کلاه یک پاسبان و کله طاس آقای مدیر به چشم می خورد و بعد هم مردی وارد شد که یک کلاه بلند به سر داشت. و همگی گفتند: «آقای پزشک است.» پدرم از یکی از معلم ها سوال کرد: «چه اتفاقی رخ داده است؟» و او جواب داد: «چرخ از روی پای او رد شده» و یک نفر دیگر گفت: «پایش شکسته.» یکی از بچه های کلاس دوم بود که در عبور از خیابان «دوراگرسا» به طرف مدرسه می بیند که یک بچه ای که تازه به کلاس اول آمده است، یکمرتبه دست مادرش را ول می کند و می دود و وسط خیابان، درست جایی که تراموای عبور می کند به زمین می خورد. تراموای فقط چند قدم مانده بوده به او برسد و او را زیر کند، این پسرک با عجله هرچه تمام تر خودش را به بچه می رساند، چنگش می زند و به طرفی پرتش می کند و نجاتش می دهد، ولی دیگر مهلت نمی کند پای خود را عقب بکشد و چرخ تراموای پای او را زیر می گیرد. او پسر یک سروان ارتشی است. همان طور که داشتند این چیزها را برای ما تعریف می کردند خانمی مثل دیوانه ها مردم را عقب زد، از بین جمعیت راه باز کرده و داخل سالن شده بود. مادر روبتّی بود که خبرش کرده بودند. خانم دیگری نیز در کنار او دوان دوان پیش می آمد و دستان خود را به گردن آن خانم اولی انداخته بود و شیون می کرد. مادر آن بچه ای بود که نجات یافته بود. هر دوی آن ها در سالن دیوانه وار فریاد می کشیدند، یکی از آن ها داشت فریاد می زد: «آه، جولیوی من، فرزند من!» در آن لحظه کالسکه ای در جلو در مدرسه توقف کرد و چند لحظه بعد آقای مدیر ظاهر شد که پسر بچه را در بغل گرفته بود. پسرک، سر خود را به روی شانه مدیر تکیه داده بود. رنگ چهره اش پریده و چشمانش بسته بود. با دیدن آن منظره همگی سکوت اختیار کردند. فقط صدای هق هق مادر به گوش می رسید. آقای مدیر که رنگ چهره اش پریده بود، لحظه ای توقف کرد و بازوان خود را اندکی بالا برد تا پسرک را نشان همه بدهد و آن وقت معلم های مرد و زن، والدین شاگردان، همگی زمزمه کنان گفتند: «مرحبا روبتّی، بارک الله، بچه بی چاره!» و برای او بوسه می فرستادند. خانم معلم ها و شاگردانی که در پیرامون او بودند، دستان و بازوانش را می بوسیدند. پسرک چشمان خود را از هم گشود و گفت: «کتاب هایم!» مادر پسربچه ای که او نجاتش داده بود، همان طور که زار می زد کتاب هایش را نشان داد و گفت: «فرشته کوچولوی من، کتاب هایت این جاست، خودم آن ها را برایت می آورم.» و در همان حال زیر بازوی مادر پسر زخمی را گرفته بود که چهره اش را میان دستانش فرو برده بود. خارج شدند. پسرک را آهسته در کالسکه قرار دادند و کالسکه به راه افتاد و بعد همه ما در سکوت، داخل مدرسه شدیم.

پسرک اهل کالابریا(۳)

دیروز بعدازظهر همان طور که آقای معلم، داشت در باره روبتّی به ما اطلاع می داد و می گفت که او مدتی باید با چوب زیر بغل راه برود، آقای مدیر با پسرکی تازه وارد، داخل کلاس شد. پسرکی بود با پوست تیره، موهای مشکی، چشمانی درشت و مشکی و ابروانی پیوسته و پرپشت و یک دست کت و شلوار مشکی به تن داشت و یک کمربند مشکی هم به کمر بسته بود.
آقای مدیر پس از آن که زیرگوشی با آقای معلم حرف زد، از کلاس خارج شد و پسرک را کنار معلم تنها گذاشت. پسرک با آن چشمان درشت خود اطرافش را می نگریست. به نظر می رسید که ترسیده است. آن وقت معلم دست او را در دست گرفت و خطاب به کلاس گفت: «شما، همگی باید خوشحال باشید، چون امروز یک ایتالیایی کوچولو پا به این مدرسه گذاشته که در رجّو کالابریا(۴) متولد شده، محلی که صدها کیلومتر تا این جا فاصله دارد. شما باید مثل برادرتان دوستش داشته باشید که از آن راه دور به این جا آمده. او در منطقه ای متولد شده که باعث افتخار کشور ایتالیاست و شخصیت های مشهوری را به ما عرضه کرده. اهالی آن منطقه همه، مردمی هستند فعال و کارگر. همگی سربازهای شجاع و با ارزشی هستند. آن منطقه یکی از زیباترین مناطق کشور ما به شمار می آید. جنگل های وسیع و کوه های عظیمی دارد و اهالی اش بسیار باهوش و شجاع هستند. او را دوست داشته باشید، به نحوی که احساس غریبگی نکند. کاری کنید که حس کند ایتالیایی است و در همه مدارس ایتالیا برادرانی دارد.» پس از این نطق کوتاه از جا بلند شد و روی نقشه ایتالیا که به دیوار آویزان بود، شهر رجّو کالابریا را به ما نشان داد و بعد با صدایی کلفت دِروّسی را صدا کرد: «ارنستو دِروسّی!» همان که همیشه شاگرد اول بود. دِروسّی از جا بلند شد. آقا معلم به او گفت: «بیا این جا!» دِروسّی از جای خود بلند شد و رفت کنار میز معلم ایستاد و معلم به او گفت: «تو به عنوان شاگرد اول و نماینده تمام کلاس باید این دوست تازه وارد را در آغوش بگیری و به او خیرمقدم بگویی. فرزندی از اهالی استان پیه مونته(۵) که فرزندی از استان کالابریا را در آغوش می گیرد.»(۶) دِروسّی، پسرک اهل کالابریا را بغل کرد و با شوق و هیجان گونه های او را بوسید. تمام شاگردان شروع کردند به کف زدن و آقای معلم داد زد: «ساکت! در مدرسه که نباید کف زد!» ولی پیدا بود که خیلی احساس رضایت می کند. پسرک اهل کالابریا نیز خوشحال و راضی بود. معلم او را به طرف نیمکت، به جایی که برایش تعیین شده بود، برد و بعد باز تکرار کرد: «آنچه را که دارم به شما می گویم خوب به خاطر بسپارید. کشور ما پنجاه سال جنگ کرده و سی هزار ایتالیایی کشته داده تا این که یک پسر اهل کالابریا، شهر تورینو را شهر زادگاه خود به حساب آورد و همان طور هم پسری از اهالی تورینو در کالابریا احساس غربت نکند. شما باید همگی به یکدیگر احترام بگذارید. یکدیگر را دوست داشته باشید، و اگر کسی آزاری به این پسرکی که اهل استان ما نیست برساند و باعث رنجش خاطر او شود، لیاقت این را هم نخواهد داشت که هرگز به پرچم سه رنگ ما نگاهی بیندازد. هربار که پرچم ما را می بیند باید سر خود را پایین بیندازد.» به محضی که شاگرد اهل کالابریا سر جای خود روی نیمکت نشست، شاگردانی که روی همان نیمکت نشسته بودند، تعدادی نوک قلم و یک نقشه کوچک به او هدیه کردند و پسر دیگری از آخرین نیمکت کلاس به او یک عدد تمبر هدیه کرد، تمبری متعلق به کشور سوئد.

محبت، حسی است که منطق نیز از آن سر در نیاورده است.

پاسکال(۱)

ترجمه این کتاب را به دانش آموزان دبستان جم قلهک تقدیم می کنم؛ به آن نسل هایی که بعد از من روی آن نیمکت ها نشسته اند.

بهمن فرزانه

در باره نویسنده

ادموندو دِ آمیچیس در سال ۱۸۴۶ در شهر ایمپریا در شمال ایتالیا متولد شد. از همان سنین نوجوانی نبردهای گاریبالدی برای اتحاد ایتالیا او را سخت تحت تاثیر قرار داد چنان که حتی در سن چهارده سالگی به این فکر افتاد که از خانه فرار کند و به ارتش ملحق شود. در سال ۱۸۶۱ پس از مرگ پدرش، در مدرسه نظام نامنویسی کرد. سپس همزمان با شرکت در نبرد سوم استقلال همکاری خود را با روزنامه های معتبر آغاز کرد. مجموعه مقالات و خاطراتش در سال ۱۸۶۸ با عنوان زندگی نظامی به چاپ رسید و آن چنان مورد استقبال قرار گرفت که او ارتش را ترک کرد و صرفا به نویسندگی پرداخت. ده سال از عمرش در سفر سپری شد و سفرنامه های خود را به چاپ رساند. اسپانیا در سال ۱۸۷۲، هلند و خاطرات شهر لندن در سال ۱۸۷۴، مراکش در سال ۱۸۷۶، قسطنطنیه در سال ۱۸۷۸ و خاطرات پاریس در سال ۱۸۷۹.
در سال ۱۸۷۵ در شهر تورینو ساکن شد و تقریبا تا آخر عمر را در آن جا گذراند. کتاب محبت در سال ۱۸۸۶ به چاپ رسید و شهرت جهانی یافت. این کتاب در همان زمان بیش از یک میلیون نسخه به فروش رسید که رقم بسیار قابل ملاحظه ای بوده است.

همکلاسی های من

سه شنبه، ۲۵
من از آن پسرکی که به آن پسر اهل کالابریا یک تمبر هدیه کرد بیش تر از بقیه خوشم می آید. اسمش گارّونه است. در کلاس ما او از همه بزرگ تر است. تقریبا چهارده سال دارد. سرش بزرگ است. چهارشانه است. خیلی هم پسر خوب و مهربانی است. از لبخندزدنش پیداست که چقدر بامحبت است. با این حال به نظر می رسد که مدام در فکر است. درست مثل یک مرد بزرگ. من حالا با خیلی از همکلاسی هایم آشنا شده و طرح دوستی ریخته ام. یکی دیگر هم هست که از او خوشم می آید. اسمش کورِتّی است. همیشه یک پلوور قهوه ای رنگ به تن دارد و یک کلاه هم از پشم گربه به سر می گذارد. همیشه بگوبخند و سرحال است. پدرش هیزم فروش است. در جنگ سال ۶۶ شرکت کرده است. در ارتش شاهزاده اومبرتو که هنوز شاه نشده بود، می گویند سه تا مدال هم گرفته است. نِلّی کوچولو هم هست؛ حیوونی قوز دارد، خیلی نحیف است و چهره ای لاغر و رنگپریده دارد. یکی هم هست که بسیار خوش لباس است و مدام مواظب لباس هایش است طوری که از روی آن ها مو و نخ را برمی دارد. اسمش وُوتینی است. روی نیمکت جلو من، یک پسر بچه ای نشسته است که همه او را «بنّا کوچولو» صدا می کنند. چون پدرش بنّاست. چهره ای دارد گِرد، مثل یک سیب. دماغش هم مثل یک کوفته به چهره اش چسبیده است. او در شکلک درآوردن مهارت خاصی دارد. به خصوص وقتی با انگشتانش دهان خود را گشاد می کند و انگشتانش را در دو طرف سر بالا می برد و زبانش را هم اندکی بیرون می آورد. اسم آن دهن کجی شکلک «پوزه خرگوش» است و تمام بچه ها مدام از او خواهش و تمنا می کنند و او شکلک درمی آورد و غش غش خنده سر می دهند. یک کلاه نمدی هم دارد که آن را گلوله کرده و مثل یک دستمال در جیب می گذارد. کنار او گاروفی نشسته است. موجودی است لنگ دراز، دماغش به نوک جغدها می ماند و چشمانش بسیار کوچک و ریز است. مدام با نوک قلم و چند عکس و قوطی کبریت بازی می کند و درس ها را هم روی ناخن های خود تقلب می نویسد و بدون این که آقا معلم بفهمد از روی ناخن هایش درس را جواب می دهد و بعد هم یک آقازاده هست به اسم کارلو نوبیس. ظاهرا خیلی به خود می بالد و بین آن دو پسری نشسته است که من از آن ها خوشم می آید. یکی از آن ها پسر یک آهنگر است. یک کت بلند می پوشد که تا زانویش می رسد. چنان رنگ و رو پریده است که انگار مدام ناخوش است. همیشه حالتی وحشتزده دارد و هرگز نمی خندد و دیگری هم موهای خرمایی دارد و یک دستش معیوب است و آن را با دستمالی به گردن بسته است. پدر او به امریکا رفته است و مادرش سبزی فروش دوره گرد است. شاگردی هم که در سمت چپ من می نشیند و اسمش استاردی است، اندکی عجیب و غریب است، ریزه اندام است و گردن هم ندارد. مدام قیافه می گیرد و با هیچ کس هم حرف نمی زند. ظاهرا اندکی خِنگ به نظر می رسد. ولی وقتی معلم دارد درس می دهد او سراپا گوش است و مژه نمی زند، به پیشانی خود اخمی می اندازد و دندان هایش را روی هم فشار می دهد و اگر در همان حینی که معلم دارد درس می دهد همشاگردی ها از او سوالی بکنند، دفعه اول و دفعه دوم جوابی نمی دهد و دفعه سوم لگدی تحویلشان می دهد. کنار او هم پسرکی نشسته است که اسمش فرانتی است؛ چهره غمگینی دارد، از یک مدرسه دیگر بیرونش کرده اند. دو برادر هم هستند که عین هم لباس می پوشند و قیافه شان هم عین همدیگر است. هر دو کلاهی به سر می گذارند به سبک کلاه های منطقه کالابریا، با یک پر بلند قرقاول روی آن. ولی از همه بهتر و از همه خوشگل تر، همان که همیشه شاگرد اول می شود و امسال هم حتما شاگرد اول خواهد شد، همان دِروسّی است و آقا معلم هم که فهمیده است او چقدر درسخوان است مدام از او سوال می کند. ولی من از پرکوسّی خوشم می آید. همان پسر آهنگر، همان که یک کت بلند می پوشد و همیشه به نظر می رسد که بیمار است. می گویند که پدرش کتکش می زند. او بسیار محجوب است و هر بار که اتفاقی دستش به کسی می خورد یا می خواهد سوالی بکند، می گوید: «خیلی عذر می خواهم.» نگاه مهربان و غمگینی دارد. ولی به هر حال گارونه از همه بزرگ تر و مهربان تر است. هیچ یک از آن ها به پای او نمی رسند.

«آقایی» کردن

چهارشنبه، ۲۶
امروز صبح جریانی پیش آمد که باعث شد گارونه را بهتر بشناسیم. اندکی دیر وارد مدرسه شدم. (خانم معلم کلاس اول من، من را دید، و پرسید که چه ساعتی برای ما مناسب است تا برای دیدن به خانه ما بیاید) آقای معلم هنوز به کلاس وارد نشده بود و چند تا از بچه ها داشتند سر به سر کروسّی می گذاشتند و اذیتش می کردند. کروسّی همان است که موهای خرمایی دارد و یک دستش لمس است و مادرش سبزی فروش دوره گرد است. با خط کش به جان او افتاده بودند، پوست شاه بلوط به طرفش پرتاب می کردند و ادایش را در می آوردند که چگونه دستش را با دستمالی به گردن آویخته. «کج و کوله» خطابش می کردند. به او می گفتند که شکل یک دیو است و او در گوشه نیمکت کز کرده بود. رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود و بی آن که بتواند جوابی بدهد آن جملات ناهنجار را گوش می داد. با نگاهی ملتمسانه به یک یک آن ها چشم می دوخت تا بلکه دست از سرش بردارند. ولی آن سه چهار شاگرد گستاخ تر می شدند و بدتر او را مسخره می کردند. بچه بی چاره تمام تنش می لرزید و از شدت غضب چهره اش گلگون شده بود. در لحظه ای فرانتی همان که خیلی پررو و زشت است، به روی نیمکتی رفت و ادای مادر آن بچه را درآورد که چگونه وقتی عقب پسرش می آمد، همیشه دو زنبیل سبزی در دو دست داشت (حالا مریض شده است عقب او نمی آید.) خیلی از شاگردها غش غش خنده سر داده بودند. آن وقت کروسّی تاب تحمل از دست داد و یک دوات مرکب را برداشت و به طرف سر فرانتی پرتاب کرد، ولی فرانتی جا خالی داد و دوات یک راست رفت و به سینه آقای معلم خورد که درست در همان لحظه داخل کلاس شده بود.



همه به سرعت سر جاهای خود نشستند و وحشتزده سکوت اختیار کردند.
معلم که رنگ از چهره اش پریده بود روی سکو رفت و پشت میز خود ایستاد و با لحنی عصبانی پرسید:
ــ کی این کار را کرد؟
هیچ کس جوابی نداد
معلم صدای خود را بالا برد و بار دیگر داد زد: «این کار، کار کی بود؟»
آن وقت گارونه که دلش برای کروسّی بی چاره ریش شده بود، یکمرتبه از جای خود بلند شد و با صدایی رسا گفت:
ــ من کردم!
معلم نگاهی به او انداخت و نگاهی به سایر شاگردان که همگی متحیر بر جا مانده بودند و سپس با صدایی آرام گفت:
ــ نخیر، این کار، کار تو نبوده.
و پس از لحظه ای ادامه داد:
ــ من کسی را که این کار را کرده تنبیه نخواهم کرد. در این صورت بهتر است به زبان خوش، از جایش بلند شود و خودش را معرفی کند.
کروسّی، گریه کنان از جای خود بلند شد.
ــ داشتند مرا کتک می زدند و به من بی احترامی می کردند. من هم از جا در رفتم و بی اختیار دوات را برداشتم و پرت...
معلم به او گفت: «بنشین. آن کسانی که سر به سر او گذاشته اند بلند شوند.»
چهار دانش آموز که سر خود را پایین انداخته بودند، سر پا ایستادند.
معلم گفت: «شما یک همکلاسی بی آزار خود را اذیت کرده اید. موجود علیلی را به باد مسخره گرفته اید. به موجود ضعیف تر از خودتان حمله ور شده اید که قادر نیست از خود دفاع کند. مرتکب عملی شده اید که شرم آور است. بدترین و حقیرترین عملی که یک بشر ممکن است انجام دهد. همه شما بسیار بزدل و نامرد هستید!»
پس از گفتن این جملات از جای خود بلند شد و به طرف نیمکت ها پایین آمد. یک دست خود را زیر چانه گارونه گذاشت، چهره او را بالا آورد، به چشمانش خیره شد و به او گفت: «چقدر آقایی کردی. چه پسر باشرفی هستی.»
گارونه از فرصت استفاده کرد و نمی دانم چه چیزی را بیخ گوش معلم پچ پچ کرد و معلم هم سرش را به طرف آن چهار بچه مقصر برگرداند و ناگهانی گفت:
ــ شما را عفو می کنم.

خانم معلم کلاس اول من

پنجشنبه، ۲۷
خانم معلم من به وعده اش وفا کرد و امروز، به دیدن ما آمد. در روزنامه دبستان اعلان کرده بودند که یک زن فقیری هست که باید به او کمک کرد و من و مادرم داشتیم برای او رخت و لباس می بردیم. یک سال می شد که خانم معلم به خانه ما نیامده بود. چقدر همه ما از دیدن او خوشحال شده بودیم. شکل او تغییری نکرده است. همان طور ریزه است. تور سبزرنگی به روی کلاه خود انداخته بود. خوش لباس است ولی گیسوانش را بد درست می کند. ظاهرا وقت ندارد گیسوان خود را آن طور که باید آرایش کند. چهره اش از پارسال رنگپریده تر شده، در گیسوانش چند تار موی سفید اضافه شده است و مدام هم سرفه می کند. مادرم به او گفت: «خانم معلم عزیز حالتان چطور است؟ شما آن طور که باید و شاید به فکر سلامتی خود نیستید.» او هم با آن تبسم همیشگی خود که هم شاد است و هم غمگین جواب داد: «نه، چندان بدان اهمیتی نمی دهم. مهم نیست.» مادرم اضافه کرد: «شما خودتان را خیلی خسته می کنید. مدام مجبور هستید صدای خودتان را بالا ببرید. دارید خودتان را برای آن پسربچه ها هلاک می کنید.» مادرم راست می گفت. مدام صدای داد زدن او به گوش همه می رسد. به یاد می آورم که وقتی در کلاس او بودم، او یک بند حرف می زد. مدام حرف می زند تا حواس شاگردان پرت نشود و همگی سراپا گوش باشند. مدام سرپاست و لحظه ای نمی نشیند. من مطمئن بودم که او برای دیدن به خانه ما خواهدآمد. چون هرگز شاگردان سابق خود را فراموش نمی کند و تا چندین و چند سال بعد اسم آن ها را به خاطر می آورد. روزهای امتحانات ماهانه را به خاطر می سپارد و دوان دوان به نزد آقای مدیر می رود تا ببیند که شاگردها چه نمراتی گرفته اند. پشت در کلاس منتظر می ماند تا آن ها پس از دادن امتحان، خارج شوند و انشاءهای آن ها را می خواند تا ببیند پیشرفت کرده اند یا نه. خیلی از شاگردان سابقش هنوز به دیدنش می آیند. شاگردانی که در کلاس های خیلی بالا هستند و شلوار بلند می پوشند و به مچ دست خود نیز ساعت بسته اند. خانم معلم امروز خسته و هلاک داشت از یک موزه برمی گشت. شاگردان خود را به موزه ای برده بود که فقط مال تابلوهای نقاشی است. درست مثل سال های پیش که هر پنجشنبه شاگردان را به موزه ای می برد و برای آن ها در باره تابلوها توضیحاتی می داد. حیوانی خانم معلم من، چقدر لاغر شده است. با این حال خیلی سرحال است و با ذوق و شوق در باره کلاس خود و شاگردانش صحبت می کند. دلش می خواست بستر من را ببیند که وقتی دو سال پیش مریض شده بودم، به دیدنم آمده بود. حالا آن بستر متعلق به برادر کوچک من شده است. او، مدتی به آن تختخواب خیره بر جا ماند. زبانش بند آمده بود. نمی توانست کلمه ای بر زبان بیاورد. عجله داشت که برود. بایست به عیادت یکی از شاگردانش می رفت که سرخجه گرفته است. پسر کسی است که زین اسب و سایر لوازم چرمی دیگر می سازد و علاوه بر آن باید یک عالم هم دیکته تصحیح کند. تمام شب را کار کند و تازه قبل از آن هم باید برود و به زن مغازه دار درس خصوصی ریاضی بدهد. همان طور که داشت از خانه ما خارج می شد، گفت: «خوب، انریکو، آیا هنوز خانم معلم خودت را دوست داری؟ حالا که مسائل ریاضی را به راحتی حل می کنی و انشاءهای طولانی می نویسی؟» مرا بوسید و از پایین راه پله هم داد زد: «انریکو، مبادا مرا فراموش کنی؟» آه. نه، معلم نازنین من چطور می توانم تو را فراموش کنم؟ نه، حتی وقتی هم که بزرگ شدم، باز هم به یاد تو خواهم بود و به دیدنت خواهم آمد که داری همچنان تدریس می کنی و هر بار که از کنار مدرسه ای رد بشوم و صدای خانم معلمی را بشنوم، حس خواهم کرد که آن صدا، صدای توست و به یاد آن دو سالی خواهم افتاد که در کلاس تو شاگردت بودم و چقدر چیز از تو یاد گرفتم. چه بارها که می دیدم بیمار و ناتوان هستی ولی به هر حال تدریس می کردی، و مواظب و مراقب همه ما بودی. وقتی می دیدی یکی از شاگردان قلم را بدجوری در دست گرفته است، چقدر ناراحت می شدی. وقتی ممتحن ها می آمدند تا از ما امتحان شفاهی بگیرند، چطور از ترس سراپایت شروع می کرد به لرزیدن. وقتی نمره خوبی می گرفتیم، چه خوشحال می شدی. درست مثل یک مادر، خوب و مهربان بودی.نه، خانم معلم نازنین من، من هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.

در زیر یک سقف

جمعه، ۲۸
دیروز با مادر و خواهرم سیلویا به خانه آن زن فقیری رفتیم که روزنامه دبستان اطلاع داده بود. من، بسته لباس ها را در دست گرفته بودم و حمل می کردم. سیلویا هم روزنامه را در دست گرفته بود که در آن فقط حرف اول نام و نام خانوادگی و نشانی آن زن را چاپ کرده بودند. در ساختمانی چند طبقه از پله ها بالا رفتیم و به راهرویی طولانی پا گذاشتیم که چندین در به آن باز می شد. مادرم در آخر را زد. زنی که هنوز نسبتا جوان بود، در را به روی ما گشود. لاغراندام بود. یکمرتبه به نظرم رسید که قبلاً هم او را در جایی دیده ام؛ با آن روسری سرمه ای رنگ. مادرم پرسید: «شما همان کسی هستید که در روزنامه مدرسه اعلان داده بودند و غیره؟» «بله خانم. خودم هستم.» «ما برای شما مقداری رخت و لباس آورده ایم.» و آن زن چنان تشکر می کرد و ما را دعا می کرد که تمامی نداشت. در همان حال، من چشمم به پسرکی افتاد که در داخل آن اتاق تاریک و بدون اثاثیه در مقابل یک صندلی، روی زمین زانو زده و پشتش به طرف ما بود. ظاهرا داشت چیزی می نوشت و واقعا هم داشت چیز می نوشت. کاغذ را روی صندلی گذاشته و دوات را هم روی زمین قرار داده بود. چطور می توانست در آن تاریکی چیز بنویسد؟ همان طور که داشتم این فکر را می کردم، یکمرتبه او را شناختم. گیسوان حنایی رنگ و کت کروسّی را دیده بودم. پسر همان زن سبزی فروش بود، همان که یک دستش لمس است. همان طور که زن بسته را از دست من می گرفت و داشت لباس ها را جابجا می کرد، من یواشکی این را به مادرم گفتم. مادرم در جواب گفت: «صدایت درنیاید! چون او ممکن است از دیدن تو خجالت بکشد که داری به مادرش کمک می کنی. صدایش نکن.» ولی درست در همان لحظه کروسّی سر خود را به عقب برگرداند. من، شرمنده بر جا مانده بودم. او به من تبسمی کرد و آن وقت مادرم مرا به جلو هُل داد تا بروم و با او احوالپرسی کنم. او را بغل کردم. او از جایش بلند شد و دستم را در دست گرفت. در همان حال مادر او داشت به مادر من می گفت: «رخت ها را مرتب کردم. خانم، من با این بچه ام تنها مانده ام. شش سال است که شوهرم به امریکا رفته و من هم اکنون مدتی است که بیمار شده ام و دیگر قادر نیستم بروم سبزی بفروشم و همان یک پشیز پول را به دست آورم. برای لوئیجی کوچولویم حتی یک میز هم ندارم که طفلک روی آن مشق بنویسد. زمانی دم در ورودی یک نیمکت بود و او می رفت روی آن مشق می نوشت. ولی آن نیمکت را هم از آن جا برداشته اند. نور هم به اندازه کافی نداریم. چشم های بچه ام خسته می شود که این قدر در تاریکی چیز بنویسد. خدا به ما رحم کرده که شهرداری او را به مدرسه گذاشته و کتاب ها و کتابچه ها هم مجانی هستند. لوئیجی نازنینم چقدر درس خواندن را دوست دارد و خود من، چه زن بدبختی هستم.» مادرم تمام پولی را که در کیف داشت یواشکی کف دست او گذاشت. پسرک را بوسید و وقتی از آن جا خارج شدیم، بغض کرده و کم مانده بود اشکش سرازیر شود. چقدر حق داشت وقتی به من گفت: «ببین، آن پسرک بی چاره با چه فلاکتی دارد درس می خواند و تو که در رفاه و آسایش هستی، درس خواندن به نظرت مشکل می رسد و نِق می زنی. آه، انریکوی من، یک روز کار آن طفل معصوم بیش از یک سال کار تو ارزش دارد. جایزه ها را باید به آن ها بدهند!»

مدرسه

جمعه، ۲۸
آری، انریکوی عزیز، همان طور که مادرت می گوید درس خواندن برای تو کاری است مشکل. هنوز آن طور که من دلم می خواهد تو را ندیده ام که به مدرسه بروی؛ یعنی با شوق و ذوق، با چهره ای بشاش. می بینم که هنوز چندان تمایلی از خود نشان نمی دهی. ولی فقط به این مسئله فکر کن که اگر به مدرسه نمی رفتی، روزهایت چطور عاطل و باطل می شد. دستان خود را در هم می گذاشتی و هنوز یک هفته نشده، دلت می خواست به مدرسه برگردی، چون از خجالت، از بی حوصلگی و از خودت بدست می آمد. انریکوی نازنین من، اکنون، هر کسی دارد تحصیل می کند. کارگرانی را به خاطر بیاور که پس از یک روز تمام کار و مشقت، شب ها به کلاس اکابر می روند. فکر آن زن ها و دخترهای عامی را بکن که پس از آن که تمام هفته را سخت کار کرده اند، روزهای یکشنبه که تعطیل است می روند تا درس بخوانند. خواندن و نوشتن بیاموزند. به آن سربازهایی فکر کن که وقتی خسته و هلاک از جبهه مراجعه می کنند، می روند به سراغ کتاب و کتابچه. به بچه هایی فکر کن که یا لال هستند یا نابینا، و با این حال درس می خوانند. حتی زندانی ها هم در زندان خواندن و نوشتن را فرا می گیرند. صبح ها وقتی تو از خانه خارج می شوی فکر کن که درست همزمان با تو، سی هزار بچه دیگر نیز مثل تو دارند به مدرسه می روند تا سه ساعت در اتاقی محبوس بمانند و درس بخوانند. تازه این که چیزی نیست! به آن عده بی شمار بچه هایی فکر کن که کم و بیش در همان ساعت در هر کشوری به مدرسه می روند. آن ها را در خیال خودت مجسم کن که دارند از کوچه پس کوچه های دهکده ای متروک می گذرند. در خیابان های شلوغ و پر سر و صدای شهرهای بزرگ قدم برمی دارند. در طول ساحل دریاها، در سواحل دریاچه ها. گاه در زیر آفتابی سوزان، گاه در هوایی مه آلود. سوار قایق در شهرهایی که پر از کانال است. سوار بر اسب در دشت ها، سوار بر لوژ در کشورهایی که مدام برف می بارد، در درّه ها، روی تپه ها، از میان جنگل ها با عبور از رودخانه ها، در کوره راه های کوهستانی، به تنهایی، یا دو به دو، یا گروهی و یا در یک صف واحد. همگی کتاب هایشان را زیر بغل زده اند. هزاران نوع مختلف لباس پوشیده اند و به صدها زبان مختلف صحبت می کنند. از آن مدرسه های دورافتاده در اماکن و مناطق یخ زده روسیه گرفته تا مدارس عربستان که درختان نخل به رویش سایه افکنده است. میلیون ها بچه به مدرسه می روند تا به صد نوع مختلف، یک چیز واحد را فرا بگیرند. در نظرت این لانه مورچه عظیم را مجسم کن، شاگرد مدرسه های صدها کشور، این جنبش عظیم که تو نیز در آن شرکت داری و فکر کن که اگر این جنبش ناگهان قطع شود و بند بیاید، بشریت بار دیگر به زمان حجر برخواهد گشت، به زمانی که بشر غارنشین و وحشی بود. این جنبش اسمش ترقی است. پیشرفت است، امید و افتخار جهان است. در نتیجه، ای سرباز کوچولوی این ارتش عظیم، به پیش! شجاعت داشته باش. کتاب های تو به منزله سلاح های جنگی توست. کلاس، هَنگ توست و میدانِ نبرد نیز خود جهان، و تمدن بشر پیروزی آن است. نه، انریکوی عزیز من، تو نباید یک سرباز ترسو باشی.

امضاء: پدرت.

نظرات کاربران درباره کتاب محبت