فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ هشتگرد

کتاب مرگ هشتگرد
بخشی از نمایشنامه تناسخ

نسخه الکترونیک کتاب مرگ هشتگرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مرگ هشتگرد

چشمم افتاد به چاروق چرمی روی سکو، که مستوره‌اش حق الناس بود وبال این گردن شکسته... که یک هو چیزکی از زاویه سکو برق زد... تیغ دو لبه سلمانی! قربان مَشیَّت خدا که تا شکایتی ناصواب از جوارح کردم، فوراً اسباب فراغت و برائت مهیا شد. اما شکر که در توبه و انابه دائماً بازه... به هر تقدیر از وصال دختر ابوالحسن خان زیندارباشی نمی‌شد گذشت. ولی تیغ، کارگشا بود. اگر خودم رو رگ میزدم، حتی وقتی قفل میشکست، حَرَجی به منِ غرقه به خون نبود... همه رو میگذاشتن پای ضعف و بی حالی خونریزی و... خلاص! [چاپار هرچه می‌گوید را بازی می‌کند. در ضمن صدای لگد به در و تکان خوردن چاپار کماکان باقی‌ست.] بی اونکه پشتِ در رو خالی کنم، یک پا رو ستون و پای دیگر رو دراز کردم تا لبه سکو... اما شَستَم هنوز یک وجب با تیغ فاصله داشت. میترسیدم از در جدا بشم مبادا باز بشه با هر ضربت! روی پاشنه و پنجه کمی چرخیدم سمت سکو. محض بلندتر شدن پا، کمی از کمر و زانو خم شدم...

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مرگ هشتگرد

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

خداوند فرموده که هر موجودی فقط یک بار حق زندگی دارد و تناسخ خیالبافیست. با اجازه حضرت باریتعالی میخواهیم حدود یک ساعت خیال ببافیم.

پرده اول: مرگ هشتگرد

صحنه شبیه یک شرکت مدرن است. یک میز شلوغ و یک تلفن و دو صندلی در وسط و تعدادی قفسه پرونده های بایگانی شده در گوشه صحنه است. یک تابلو پشت میز قرار دارد که روی آن نوشته شده «شرکت تناسخ گستران شرق... با مسوولیت محدود» صدایی از بلند گو پخش می شود: " پرده اول... مرگ هشتگرد " دو بازیگر در حال جر و بحث وارد صحنه می شوند. یکی با یونیفورم اداری و دیگری با لباس یک چاپار از دل تاریخ... منشی پشت میز و چاپار روبروی او می نشیند.

چاپار: حالا شما مجددا مرحمت بفرمایین، در بنده نوازی کمی اصراف کنین و نیم نگاهی به این دوسیه ما بندازید، بلکه...
منشی: آقا شما زبون آدمیزاد سرت میشه؟
چاپار: بله.
منشی: میفهمی نرخ منفی رشد جمعیت یعنی چی؟
چاپار: خیر.
منشی: یعنی آمار مرگ و میر از زاد و ولد بیشتره... روشنه؟
چاپار: بله
منشی: پس یعنی جای خالی نداریم... تازه کلی آدم قبل از شما تو نوبتن.
چاپار: [عصبانی] یعنی چه که قبل از من تو نوبتن؟ یکصد و بیست و پنج ساله که حقیر رو به انحاء مختلفه سنگ قلاب میکنین به اقصی نقاط این دستگاه آفتابه لگن هفت دست، آخر سر هم لوچه مبارک رو به این هیات شنیع لوله میکنین که [ادای منشی را در می آورد] جای خالی نداریم؟
منشی: [گوشی تلفن را برمی دارد و شماره داخلی می گیرد] به بچه های حراست بگو قیر داغ کنن شاید لازم شه... یه پیمونه.
منشی گوشی را قطع می کند و می نشیند. سکوت حاکم می شود.
چاپار: عرض بنده این بود که اگر مقدوره مساعدت بفرمایین...
زنگ تلفن به صدا در می آید. منشی گوشی را بر می دارد. لحنش کاملا عوض می شود.
منشی: تناسخ گستران شرق بفرمایین!... بله... شما آقای؟[هیجان زده برمی خیزد] بله قربان... حتما... الساعه... اجازه بفرمایین![شروع به یادداشت می کند] بله... نام متوفی... محل فوت؟... تاریخ فوت؟... علت فوت؟... [زیر لب] مرگ طبیعی... شغلشون؟... بله... همین الان تشکیل پرونده میدم... سریعا به جریان میفته... اطاعت... لطف عالی مستدام [رو به چاپار و پس از مدتی سکوت] چیه؟
چاپار: کی بود؟
منشی: به شما مربوطه؟
چاپار: چطور مربوط نیست خانم؟ صد رحمت به دربار قجری که غلام بچه به سفارش ناظم خلوت یک شبه می شد غلام بچه باشی و فرداش به رسوم مسکوکات و رشوه، رختدار و پس فردا با زیرآبزنی، صندوقدارباشی و همینطور... مجیز رو از بالا نُشخوار می کرد، حق رعیت رو از پایین تنقیه! هر روز چاق و چاق تر می شد و من نحیف ته صفی همون چاپار سگ دو زَن میموندم که پدرم بود! حالا اینجا هم که بعد از یکصد و بیست و پنج سال دوباره...
منشی: ببینین آقای محترم! ما یک شرکت پیمانکاری هستیم که موظفیم به ارواح جهت حلول قالب جدید معرفی کنیم. بدیهیه که هر چقدر زودتر این کار رو بکنیم پورسانتش رو هم سریعتر می گیریم. اما ما حق نداریم خارج از ضوابط این بخشنامه عمل کنیم.
منشی نامه ای را به چاپار نشان می دهد.
چاپار: ضوابط؟ [با تمسخر]
منشی: بله، ضوابط. خوب دقت کنین... اینجا هر بخش از پرونده متقاضی، یک امتیاز داره. این وسط "علت فوت" یکی از بالاترین ضرایب رو داره... متاسفانه شما در این آیتم خیلی نمره پایینی دارین. به همین دلیل جزو اولویت ها قرار نمیگیرین!
چاپار: [بسیار عصبانی] یعنی چه که نمره پایین؟ من جز چاکری چه کردم خانم؟ چه کار می تونستم بکنم که نکردم؟!
منشی: خونسرد باشین آقا![سکوت] بسیارخب... من میخوام به شما کمک کنم ولی الآن که نگاه می کنم فرمتون پر از ابهامه! لطفا با آرامش تعریف کنین که چطور شد.
چاپار: چشم!

نور از روی منشی می رود و گوشه دیگری از صحنه روشن می شود و آماده روایت چاپار.

یک عصر کشدار رمضان بود و من به انتظار بانگ موذنی که صوت داوود داشت ولی صبر ایوب، در دربخانه ناصری، گشنه و تشنه وقت می کشتم در پرسه هایی بی مقصد میان بیوتات سلطنتی... از غلامخانه به سرایدارخانه، از نقاره خانه تا خلوت... یکی دو مرتبه هم گذارم افتاد به قاطرخانه که چون از زور دل ضعفه، ران و پاچه قاطران را غریق در دیگ بزباش میدیدم کنار لیمو عمانی و سنکگ، سریعا متواری شدم مبادا اجر روزه رو ضایع کنم به خیالات باطله!
پیش از سحر کوفته و نیمه جان از ماموریت اِستَرآباد به دارالخلافه ناصری – تهران – رسیده بودم که شخص چاپارباش احضار فرمودند. گفتند فقره ای خاصه ست به قصد دارالدوله –کرمانشاهان– که شخص شخیص قبله عالم، ظل الله مُفَخَّم، سلطان صاحبقران تدارک دیده اند. بیخواب و سحری نخورده نیت روزه کردم که آقا بر منبر مسجد سپهسالار فرموده بودند " چاپار کثیرالسفر است و فریضه بر او واجب "... توفیق اجباری!
علی الطلوع، زودتر از دربان و قاپوچی خودم رو رسانده بودم به قصر گلستان و تا غروب همینطور طول و عرض کاخ را ذرع کردم که دبیر حضور با دست خطی آمد، ممهور به لاک و مهر همایونی، پشتش به نستعلیق توشیح شده بود:"رویت شود توسط بیگلربیگی کرمانشاهان"
نور منشی می آید و منشی حرف چاپار را قطع می کند.
منشی: این اندازه جزییات لازم نیست. میخوای بگی قرار شد یه نامه مهم رو از تهران برسونی به استانداری کرمونشاه... سریعتر برو سر اصل مطلب دیگه!
چاپار: بله چشم!

نور منشی قطع می شود.

شبانه راهی شدم... تاختم و تاختم... تا چشم کار می کرد ریگ بود و ستاره... چاپار از خدا جز پولک مهتاب دوخته بر چارقد حریر بیابان چه می خواد؟ منزل اول کاروانسرای عباسی بود. خواستم ساعتی سر اِستَرآباد رو بر بالین کرج بِگذارم که جرس ندا داد قافله ای از خراسان رسیده. هنوز چشمم گرم نشده بود که چاروادار فضول قرشمال، بختک شد روی بسترم.

چاپار که روی زمین دراز کشیده با صدای مرد غلت می زند تا از وراجی هایش در امان باشد.

صدای چاروادار: بیداری؟... با شمام!
چاپار: [از خواب میپرد] ها؟ بله؟
صدای چاروادار: رخت قشونه تنت؟ [چاپار غلت می زند و رو برمی گرداند] هست؟... رخت قشون نیست؟
چاپار: [عصبانی] پدر جان! تو عبا و شمشیر و حمایل میبینی؟ سرباز زنبورک و طپانچه نداره؟ [دوباره غلت میزند و پشت به صدا میکند]
صدای چاروادار: سرباز نیستی؟ امیری؟ امیر پنجه ای؟ امیر تومان؟ امیر نویان!

چاپار کلافه و عصبی برمی خیزد و می نشیند.

چاپار: آقاجان! نگاه کن! سردوشی دارم من؟ میبینی؟ شونه های من از ریش تو پاکتره! امیرنویان رو این زمین سفت حتی نمی شاشه، چه رسد که بخوابه... بِذار چاره کنم این دو شب بیداری رو!
صدای چاروادار: آخه رخت تنت با عامه توفیر داره.

چاپار نگاهی به چاروادار می کند و بعد، پشت به او می خوابد.

صدای چاروادار: آماده شد؟ بیار... بیار پسرجون... به به... چه گلی انداخته بی پدر! [صدای جِز و جِز زغال و تریاک به گوش میرسد و ادامه دیالوگ های چاروادار گاهی با حبس دود شنیده می شود] زغال خوب از عیال خوب هم بهتره! شما اهل نشئه جات نیستی؟[چاپار جواب نمی دهد]خوب می کنی! منم نبودم. قلیون می کشیدم. میرزا فتوای تحریم داد، لاجرم تریاکی رفتم. من خیلی حساسم به فقره دیانت.
چاپار: [با تعجب و بی حوصلگی] اجرکم عندالله واقعاً، با این ترک مُحَرَّمات!
صدای چاروادار: البته تریاک ابتلا نداره... من الان چهار ساله که هر روز می کشم اما معتاد نرفتم. فی الواقع حتی یک روز هم دست نداد نکشم، ببینم معتاد رفتم یا نه! چه کنیم؟!
ابوی که مُرد، برادرم وارث خُمره انگورش رفت، من حقه وافورش! پدرم میگفت "تریاک زرد چهره و ناز پری رُخان... این هر دو در کشاکش دوران کشیدنیست"... از روزی که خبر قتل میرزا تقی خان رسید تریاکی شد... ابوی هم خیلی حساس بود به فقره سیاست.
چاپار: [با خواب آلودگی و بی حوصلگی] نحوه موروثی بروز این حساسیت ها برام جالبه.
صدای چاروادار: ولی من که میگم اینها همه سرو ته یک کرباسن... همشیره قبله عالم زوجه امیره... اصلا این اون رو نشونده رو تخت شاهی... فردا روز بچه هاشون با هم وصلت می کنن.[با پچ پچ] بماند که خبر دارم مظفرالدین میرزا و تاج الملوک در ایوان تخت مرمر با هم زیاده ملاقات دارن... چرا؟!... اصلا به نظر چاکر خبر قتل میرزا تقی خان کذبه؛ پلتیکه، تا به وقتش دوباره برگرده... اینها قطعات مفقوده تاریخه.
چاپار:[از کلافگی دیوانه شده] حق با شماست... به نظرم حضرتعالی یکی دو بست دیگه بچسبونید بعید نیست قطعات مفقوده آغا محمدخان رو هم پیدا کنید!

چاپار برمی خیزد و می رود. نور منشی روشن می شود.

منشی: کجا میری؟
چاپار: ها؟ آها! رفتم... نفهمیدم سرگیجه ام از بیخوابی بود، بخوری شده بودم یا بس که پا منقلی به گوشم خونده بود، دوار گرفتم؛ اما رفتم... سوار اسب که شدم هنوز داشت وراجی می کرد و شعر می خوند که "دود تریاک به افلاک چو پرواز کند... مَلَک از عرش به خمیازه دهن باز کند"
منشی: ای بابا تو که از اون هم وراج تری! میگم برو سر اصل مطلب! از خود حموم بگو!
چاپار: بله بله چشم! [نور منشی می رود] نمی دونم غلبه سودا بود بر بغلم یا بلغم بر صفرا، هر هلاهلی بود عرق سرد داشتم و سنگینی بزاق! بیابان دُور سَرَم مُدَوَّر بود به دَوَرانی مُهَوِّع! مرتب دست می بردم به گریبان مبادا در اون ناخوش احوالی دستخط شاهانه رو به باد بدم و نَسَقچی، هیکلم رو خیکِ کاه کنه. هنوز تا سحر مونده بود که دود تون گرمابه هشتگرد به چشمم خورد. گفتم شاید طراوت پس از استحمام، کارگرتر از رخوت بعد از خواب باشه. داخل شدم بلکه دست سنگین دلاک، حریف گرد و خاک بشه و بخور تریاک!
حمامی، چوب قلیونی بود بد عُنُق که فشار به چانه اش اومد تا سلامم رو علیک بگه!
دست تنها بود... دلاک و مشتمالچی و تونتاب و پادو خودش بود و قوزش! پرسیدم از رختکن و خزینه؛ عوض سه مثقال زبان، دو مَن کله رو تکان داد که یعنی اونطرف.
لباس از تن درآوردم و لنگ بستم. نامه را هم پیچیدم لای چاروق چرمی و با خودم بردم به خزینه که ایمن باشه. آبی به تن زدم و تو گرمابه نشستم که کیسه کش آمد.
ریق باشی دست پر زوری داشت! این بار خوش خلق تر از قبل سر درد دل باز کرد.

صدای آب و کیسه کشی و دلاکی به گوش می رسد. چاپار روی صحنه انگار که شسته و مشتمال می شود و پیچ و تاب می خورد.

صدای حمامی: تابستون مردای ده حموم نمیان. بقچه میبندن میرن لب رودخونه فَشَند،
تن به آب میزنن نه آب به تن... مردم ارتماسی رو به ترتیبی ترجیح میدن انگار... اضافه کردن اشربه و عرقیجات به خدمات و تخفیفات هم افاقه نکرده... گرمابه بیشتر زنونه ست و زنم شده همه کاره! مردی که همسرش نون آور بشه، نونش آجره؛ آجری که سر میشکنه!
شما هم امشب مهمون شاهانه منِ سرشکسته! اونجا اتاقک مهمونه... تازه سازه... گرچه تنهایی ولی اگه وسواس داری، درش یه چفت و بستی هم داره. سقفش بلنده، هوا داره و حوضچه سرد و گرم اختصاصی! خیلی خرجش کردم اما... لُنگ ها رو بنداز تو اون لگن و برو تو اتاق، فقط خواستی بری، در گرمابه رو هم پشت سرت پیش کن. من میرم منزل!
راستی اگه صدایی شنیدی، یه بسم الله خرجش کن. حمام جای دنجیه؛ میفهمی که!
چاپار: بله... حتماً

نور منشی می آید. منشی در حال نگاه کردن به چاپار است. چاپار متوجه او می شود.

چاپار: بله بله... الآن تموم میشه!
حمامی که رفت سرم سبک تر شده بود اما خواب رَهام نمی کرد. در اتاق رو بستم.
چاروق چرمی رو روی سکو گذاشتم و همونجا نشستم. تکیه دادم به دیوار خنک اتاق که همجوار سربینه بود و... بعد... همین دیگه... مُردم! [چاپار روی صندلی مینشیند]
منشی: یعنی چی؟
چاپار: همین!
منشی: ببین دوست عزیز! شرمنده... من اینجوری نمیتونم کمکی بهتون بکنم... بفرمایین!
چاپار: چشم چشم! میگم... فقط قول میدید مسکوت بمونه؟
منشی: حتما... این جزء وظایف ماست!

چاپار برمی خیزد و به محل اجرایش روی صحنه برمی گردد.

چاپار: چاروق چرمی رو روی سکو گذاشتم و همونجا نشستم. تکیه دادم به دیوار خنک اتاقک که همجوار سربینه بود... خوابم برد... کابوس می دیدم، آشفته و مُشَوَّش!
پاچه قاطری رو لای چرمِ چاروق پیچیده، گاز می زدم. چاراودار وراج دستخط قبله عالم رو تکه تکه به حقه وافور می چسبوند و دود می کرد. حمامی داشت در گرمخانه میرزاتقی خان رو رگ می زد و همسر غول پیکرش بالای سرشون کِل می کشید و هلهله می کرد.
به ثانیه صدای زنیکه بلند و بلندتر شد... اصلا شد صدای چند نفر [صدای همهمه چند زن به گوش می رسد] همهمه شد... نزدیک و بلند... اونقدر که از خواب پریدم اما کابوس هنوز دایر بود! صدای چند زن پشت در اتاق مخصوص گواهی می داد که در خواب غفلت من... حمام زنانه شده.

نور منشی روشن می شود. منشی بلند بلند می خندد و سعی در کنترل کردن خود دارد اما نمی تواند. چاپار با دلخوری به او نگاه میکند. سرانجام منشی موفق می شود خود را جمع و جور کند.صدای همهمه زنان قطع می شود.

منشی: ببخشید [می خندد] آخه خیلی [می خندد] شرمنده... بعدش چطور شد؟ یعنی... چیکار کردین؟

چاپار روی صندلی، روبروی منشی می نشیند.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ هشتگرد

سبک نوشتاری آقای نوبیان بسیار جالب و خواندنی ست ؛ استفاده از کلمات و ادبیات گذشته و تلفیق دوره های زمانی گذشته با جامعه امروزی اثری خواندنی و لذت بخش به ارمغان اورده
در 3 ماه پیش توسط Bahar
مثل همیشه خاص و بی نظیر .نمایش را دیدم و اینبار تداعی خاطرات شد .👌 و اینکه یک جوان اینگونه بنویسد جای تجلیل دارد.
در 3 ماه پیش توسط hamideh
فوووووق العاده بود👌
در 3 ماه پیش توسط هدی خادمی
همیشه از خواندن آثار و دیدن نمایش های استاد بزرگوارم جناب نبویان لذت میبرم و هربار از دیدن این حجم از نبوغ حیرت میکنم .هر بار با متون زیبا و خلاقانه خود کلاس درس جدیدی برگزار میکنند .
در 3 ماه پیش توسط zahra
مثل همیشه خوب وعالی با آرزوی موفقیت برای آقای نبویان
در 3 ماه پیش توسط
جالب بود، من خوشم اومد و دلم میخواست نمایشنامه اش رو هم میدیدم
در 3 ماه پیش توسط F.J...y12
جالب و تازه و بینظیر و دوست داشتنی، واقعا خوشمزه بود.
در 3 ماه پیش توسط zsg...410
چقدر خلاقانه و جذاب مینویسن.خیلی لذت بردم👍
در 3 ماه پیش توسط ate...i93
جالب بود
در 3 ماه پیش توسط مطهره
عالی!!کاش میشد خود نمایشش هم دید!:))))
در 3 ماه پیش توسط شایان شاکریان