فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اتاق افسران

کتاب اتاق افسران

نسخه الکترونیک کتاب اتاق افسران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اتاق افسران

جنگ، یک کلمه بیشتر نیست، اما درد و رنج‌ها و فاجعه‌هایش در جهانی نمی‌گنجد، حتی اگر جهان گیرا نباشد. برای پی بردن به نتایجش لزومی ندارد وارد صحنه‌های گسترده و کشتارها و ویرانی‌های عظیم آن شویم. دیدن حتی یک نفر از کسانی که در هر جنگی شرکت داشته و یک یا چند عضو صورتش را از دست داده،‌ بینی، فک، گونه، چانه... کافی است پی ببریم، انسانی سالم و عادی به صورت چه هیولایی می‌تواند در آید. مارک دوگن در این کتاب کوچک بزرگ، عمق فاجعه را چنان به تصویر می‌کشد که پشت آدم می‌لرزد، حتی آن‌هایی که هرگز نه جنگی را دیده‌اند و نه در جنگی شرکت کرده‌اند. ما آدم‌ها چه موقع می‌خواهیم از این جنایت وحشتناک دسته‌جمعی که هیچ حیوانی مرتکبش نمی‌شود، دست برداریم؟

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اتاق افسران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار مترجم

در کتاب خانواده ی نفرین شده ی کندی شمه ای در شرح حال و سبک وسیاق کار مارک دوگن نوشتم. آن کتاب پیش از این یکی دستم رسید و پس از دو سه بار خواندن، تصمیم به ترجمه اش گرفتم، که امیدوارم پس از طی کردن هفت خان رستم دست خواننده برسد و با این نویسنده و قلم شیوایش آشنا شود.
ترجمه ی آن یکی کم وبیش تمام شده بود که این یکی دستم رسید، اتاق افسران یکی از موارد نادری بود که کتاب را ــ اگرچه کم حجم است ــ تا یک نفس نخواندم، نتوانستم زمینش بگذارم. داستان پرهیجان و پرشوروحالی نیست که چنین مرا دنبال خودش کشانده باشد. ماجرایی است ساده و کم وبیش واقعی، از گوشه ای از جنگ جهانی اول. تا پیش از این که اریک (یا به قول عده ای اریش) ماریا رمارک کتاب در غرب خبری نیست را بنویسد، جنگ از زبان و به روایت و با تبلیغ های جنگ افروزان و جنگ سالاران، داستان حماسی پرهیجانی بود مملو از دلاوری ها، رشادت ها، فداکاری ها، مدال و نشان های افتخار؛ حتا جنگ های ناپلئون که پیش از دو جنگ جهانی، پردامنه ترین و پرتلفات ترین جنگ ها بود، جنگ هایی بی حاصل و خانمان برانداز (چه می گویم، مگر جنگ جز کشتار و ویرانی حاصلی هم دارد؟)؛ با این همه و با مرگ بیش از دو میلیون جوان، باز هم ناپلئون و جنگ ها و لشگرکشی هایش جنبه ای قهرمانانه پیدا کرد و خودش مایه ی افتخار و سربلندی فرانسوی ها شد! اما ماریا رمارک با کتاب در غرب خبری نیست فاتحه ی همه ی این تبلیغ ها و ادعاهای دروغین را خواند، که طبیعی است پس از او، نویسندگان دیگری راهش را ادامه دادند و فجایع جنگ را آن طور که هست، نه آن طور که جنگ افروزان می نمایند، نوشتند و نوشتند. پس نوشتن ماجرای جنگ و پلیدی هایش چیز تازه ای نیست. ولی مارک دوگن در این کتاب کوچکش چهره ای از آن نشان می دهد که تا به حال کم وبیش ناگفته مانده است. آن هایی که در هر جنگی جان شان را از دست می دهند، پس از مدتی به فراموشی سپرده می شوند، ویرانی ها هم رفته رفته ترمیم می شود و زندگی روند عادی و همیشگی اش را برای آن هایی که مانده اند بازمی یابد، ولی نه برای همه. آن عده از مردانی که زنده ی مرده اند، که فقط زنده اند ولی زندگی نمی کنند، عضو ازدست داده، یا نخاعی شده یا از همه بدتر موجی و دست به گریبان با مشکلات جانسوز روانی هستند، بالاترین تاوان را پس می دهند، چه خودشان و چه خانواده شان. این ها کسانی هستند که در نهایتِ سربلندی به مرگ تدریجی توام با شکنجه محکوم اند، و بیشتر مواقع کسی از احوال شان خبری ندارد؛ چون یا گوشه ی بیمارستان ها و آسایشگاه های روانی زندانی اند، یا کنج خانه شان و میان اعضای خانواده شان که در رنج و شکنجه ی تدریجی آن ها شریک اند، همین و بس.
مارک دوگن با سبکی ساده و شیوه ای روان و بی پیرایه ماجرای زندگی چند تن از این عزیزانی را نوشته که اگرچه همه جای بدن و همه ی اعضای شان سالم است، ولی هرگز نمی توانند مانند یک انسان عادی درون اجتماع زندگی کنند. چون فجایع جنگ و آسیب هایش، به چهره ی بی آلایش و دوست داشتنی آن ها نقاب دیوی را چسبانده که به قول خودش برای دیگران یا ترس ایجاد می کنند، یا ترحم و یا خیلی کم احساس همدردی، همین.

پ. ش
مرداد ۸۷

از جنگ جهانی اول، من چیزی ندیدم و نفهمیدم. منظورم سنگرهای پرِ لجن است، با رطوبتی که تا مغز استخوان نفوذ می کند، با موش های بزرگ سیاهی که با موهای بلند و انبوه زمستانی شان میان پس مانده های گوناگون و بوهای آمیخته با بوی توتون خاکستری نامرغوب و مدفوع های خوب زیر خاک پنهان نشده، در آمدوشد هستند. سقف این سنگرها را آسمانی تیره و کدر و یک دست تشکیل می دهد که در فاصله های منظم، یک ریز می بارد؛ انگار ابرها از فروریختن باران روی سربازهای ساده و بی گناه خسته نمی شوند.
همین جنگ را می گویم که از آن چیزی نفهمیدم.
در اولین روز بسیج عمومی، دهکده ی زادگاهم را در دوردونی ترک کردم. پدربزرگم برای این که اطرافیان آه وناله و گریه وزاری های بیهوده نکنند، صبح زود از خانه فراری ام داد. کوله پشتی ام را انداختم توی گاری آندره ی پیر. با گام های منظم و یکنواختِ مادیان قهوه ای رنگش طرف لالند راه افتادیم. فقط موقعی که توی سراشیبی ایستگاه راه آهن افتادیم، پدربزرگ سرانجام تصمیم گرفت حرف بزند و گفت: «مدت زیادی غیبت نکن، پسرم. امسال قارچ فراوانی می توانیم جمع کنیم.»
در لالند ده دوازده جوانکی که تازه سبیل نازکی روی لب بالایی شان روییده بود، در لباس های نوِ سربازی جمع شده بودند و مادران شان با چشم های سرخ از گریه مدام بغل شان می کردند و می بوسیدند. همان طور که داشتم دور شدن آندره ی سالخورده را تماشا می کردم، جوانکی چاق و تپل با چشم های ورغلنبیده، باکم رویی به من نزدیک شد.
شابرول بود، یکی از بچه های اهل کلرمون دو بورگار، که خیلی وقت می شد ندیده بودمش. تنها آمده بود، بدون اعضای خانواده و بدون خداحافظی ها و در آغوش فشردن ها. از قطار می ترسید، چون اولین بار بود سوارش می شد، و از تغییر خط ها و جابه جایی واگن ها و لوکوموتیوها نگران بود. برای این که قوت قلبی پیدا کند، مرتب جرعه های کوچکی از قمقمه ای که به کمربندش آویزان بود، می نوشید؛ آمیزه ای از عرق آلو و گیاهی وحشی. توی کوله پشتی اش سه لیتر از آن آورده بود. سه لیتر برای سه هفته جنگ، چون به او گفته بودند ظرف سه هفته ترتیب آلمان ها داده خواهد شد. این دستیار کشیش چاق و گنده که به طورِ عجیبی بوی شراب مراسم تعمید را می داد، آمد کنارم نشست و یک لحظه هم چشم از من برنداشت.
قطار کوچک، هِن هِن کنان طرف لیبورن حرکت کرد تا از آن جا به پاریس برود. در پایتخت، قطار در ایستگاه شرق عوض می شد. ایستگاه از انبوه جمعیت به سیاهی می زد. هیاهویی کرکننده از فریادها، هق هق گریه ها، صدا زدن ها و سوت های تیز لوکوموتیوها توی فضا پیچیده بود. وقتی رسیدیم جلوِ نرده ای که غیرنظامی ها نمی توانستند از آن بگذرند، قطاری را که شابرول باید سوار می شد نشانش دادم. آن وقت مدتی طولانی دستم را بامحبت در دست هایش فشرد:
ــ خب، به امید دیدار آدرین. امیدوارم به زودی ببینمت. متشکرم که همراهی ام کردی. کسی چه می داند، شاید در جبهه همدیگر را دیدیم.
ــ اگر هم در جبهه نشد، وقتی برگشتیم توی ده همدیگر را می بینیم. مواظب خودت باش و قهرمان بازی هم درنیاور.
ــ نه، خطری در کار نیست. واقعاً می گویم. خطری در کار نیست!
پیش از این که سیلی که به طرفِ قطارهای آماده ی حرکت روان بود او را ببلعد، دستی برایش تکان دادم.
بعد نوبت خودم بود که به کمک آرنج ها راهی باز کنم و کوله پشتی ام را، که گاه به تنه ی پدری گیر می کرد که محجوبانه اندوهش را پنهان می کرد و گاه به مادری که با آزرم دستمالش را تکان می داد، آزاد کنم.
خیس از عرقی که از میان پاهایم توی شلوار پشمی ام و از زیربغل ها توی نیم تنه ام سرازیر بود و تنم را به خارش می انداخت، تصمیم گرفتم لحظه ای استراحت کنم تا درد و خستگی شانه ام که ناشی از سنگینی کوله پشتی بود، برطرف شود.
وقتی سرم را بلند کردم، زنی جلوِ من گریه کنان دست مرد جوان لاغری را گرفته بود که از شدت لاغری توی لباس سربازی غوطه می خورد و می کوشید روی پله های واگن، میان کسانی که برای بالا آمدن و سوار شدن هُلش می دادند، تعادلش را حفظ کند. کسیه ی توتونم را از توی جیبم بیرون کشیدم. درهای قطار بسته شدند. پس از این که سرباز داوطلب روی پله های واگن به درون رانده شد، زن جوان برایش دست تکان داد. مرد جوان کم وبیش میان جمعیت انبوه توی قطار ناپدید شده بود. از آن جا که زن جوان هاج وواج روی سکوی ایستگاه تنها مانده بود، بهتر دیدم سر صحبت را با او باز کنم.
ــ دلواپس نباشید، جنگ چند هفته ای بیشتر طول نمی کشد.
زن جوان جوابی نداد.
ــ شوهرتان است، نه؟
برای نخستین بار نگاه کرد، دلفریب و غمگین بود.
ــ نه، دوستم است.
برای این که صدایم را بشنود فریاد زدم:
ــ در چه دسته ای خدمت می کند؟
ــ پیاده نظام، مثل همه ی سربازهای دیگر.
بعد بیشتر برای این که رعایت نزاکت را کرده باشد تا واقعاً بخواهد بداند پرسید:
ــ شما چی؟
ــ دسته ی مهندسی. از سرووضعم پیداست، نه؟
باخویشتن داری به شوخی اَم لبخند زد. وقتی یک قدم جلوتر رفت، احساس کردم دارم برای همیشه او را از دست می دهم. شتاب زده گفتم:
ــ قطار من چند ساعت دیگر حرکت می کند. می دانم کار درستی نیست، ولی دلم می خواهد دعوت تان کنم چیزی بنوشید. از همه چیز گذشته، دوران جنگ است!
با اشاره ای محو پیشنهادم را پذیرفت.
احساس کردم وضعیت سگ آدم کوری را دارم. زن جوان تلوتلوخوران و کم وبیش بادرماندگی دنبالم می آمد. روی تراس کافه ی بزرگی روبه روی ایستگاه راه آهن نشستیم. آن جا بود که زن جوان آهسته آهسته به دنیای زندگان برگشت. قیافه ی دوست سربازش جلو نظرم مجسم شد، با سبیل آویزان و اونیفورم گل وگشادش که شانه های باریکش توی آن شنا می کرد. کنار زن جوان نشسته بودم؛ هر دومان رو به خیابان پرتلاطمی که سیل آمد و شد تب آلوده، یک لحظه در آن قطع نمی شد. جرئت نمی کردم به چهره اش نگاه کنم، ولی بانگرانی احساس می کردم ماجرایی میان مان دارد آغاز می شود.
زن جوان که با نگاه ثابتش، انگار آمدوشد جمعیت را نمی دید، گهگاه گیلاسش را برمی داشت، لبی تر می کرد و دوباره خیلی سریع می گذاشتش روی میز. حرف چندانی باهم ردوبدل نکردیم. تنها اطلاعاتی که از او به دست آوردم این بود که موسیقی دان بود و اسمش هم کلمانس. سربازِ به خدمت احضارشده هم موسیقی دان بود، دوست دوبوسی، فوره و تعداد زیادی موسیقی دان های صاحب نامی که من نمی شناختم شان و حتا نمی دانستم چنین هنرمندانی وجود دارند. در مونمارتر و میان هنرمندان اقامت داشت. ادوارد مونش، نقاش نروژی را خوب می شناخت. پدر و مادر شوهر آینده اش همان اندازه خنگ و دهاتی بودند که دست ودل باز، و خود او از رفتن و زندگی در روستا نفرت داشت.
ناگهان احساس کردم چندان مایه ی سربلندی نیست که برایش تعریف کنم من هم مهندس ناچیزی هستم، متخصص کارهای هنری راه آهن، با پدربزرگی نعلبند و پدری مباشر قصری متعلق به سازمان آب. تمام مدت در روستاها یا شهرهای کوچک زندگی کرده ام. همین ماه مه گذشته تازه کارم را در پاریس شروع کرده بودم که به خدمت احضار شدم و جنگ اجازه نداد با چیزی یا کسی آشنایی پیدا کنم. وقتی پرسید آیا کسی را دارید که منتظرتان بماند تا از جنگ برگردید، چشم هایش حالت هیجان زده ای پیدا کردند. جواب دادم با هیچ کس قول وقراری نگذاشته ام. تعجب کرد. شک برش داشت که نکند می خواهم اغوایش کنم؛ بعدها گفت قیافه ام این طور نشان می داد.
چگونه برایش توضیح دهم که از عشق، جز احساس هایی مبهم و آشفته در مدرسه، آن هم نسبت به دخترهای کلاس های بالاتر، چیز دیگری نمی دانم! در جوانی هم با کمتر زنی آشنا بوده ام. با اولین زنی که آشنا شدم اسمش ارنستین مایو بود، تازه اسمش چه اهمیتی دارد. دختر محضردار بخش بود، کاریکاتوری از بورژوایی آتشین مزاج. با او بود که روی زمین های قصری که پدرم اداره می کرد، برای اولین بار با دنیای زنان آشنا شدم.
پس از او با دخترهای دیگری هم ارتباط پیدا کردم، دوستی هایی زودگذر، گاهی محبت آمیز، ولی نه هرگز عاشقانه. وقتی نگاه شان را به سوی خودم می کشاندم، احساس می کردم از من خوش شان می آید، ولی هیچ عجله ای در کار نبود: سال های زیادی در پیش داشتم برای فریب دادن یا دوست داشتن شان.
کلمانس شروع کرد به حرف زدن درباره ی جنگ. به صدای بلند می گفت چه پدیده ی نفرت انگیزی است. واضح بود می خواهد دیگران را عصبانی کند. من هم می کوشیدم با لبخندهایی آرام کننده، کسانی را که از میزهای کناری آماده می شدند برای خاتمه دادن به حرف های رسواکننده ی او واکنش نشان دهند، سر جای شان بنشانم. از آن جا که یک زن این حرف ها را می زد و دشنام ها را می داد، روشن بود که من باید کتک ها را می خوردم و دک وپوزم خرد می شد. ترجیح می دادم لذت دک وپوز خرد کردنم را برای آلمانی ها بگذارم.
نزدیک بود اشکش سرازیر شود. حالا به خدا حمله می کرد، چون به نظرش ایمان بود که آدم ها را به جنگ می کشاند. می گفت: «اگر این اعتقاد احمقانه به زندگی ابدی نبود، آدم ها با چنین یقینی سوی قتلگاه نمی رفتند!»
من که با اصرار مادرم دو سال زیر نظارت یسوعی ها بزرگ و تربیت شده بودم، چون خودش از کلیسابروهای دوآتشه بود؛ برعکس پدرم که اعتقادی به این حرف ها نداشت و فقط می کوشید حرفی خلاف خواست و نظر مادرم نزند، خیلی زود به گروه کوچکی ملحق شدم که مدافع ارزش های غیرمذهبی قدیمی بودند و به ویژه علاقه مند به چیدن قارچ در جنگل در فصل رسیدن بلوط ها. برای بالا رفتن از نردبان کوچکی که طی ساعت های مطالعه و انجام تکالیف می شد از آن استفاده کرد و از دیوار صومعه گذشت، باید کلمه ی عبور را می گفتیم. در پاسخ به سوال «سرنوشت جنگ دست کیست؟» باید جواب می دادیم «خدا»، ولی برای من افتخار بزرگی نبود که بخواهم خدا را مسئول این جنگ بدانم. تنها مسئولانش آلمانی ها بودند، دلیلی هم در دست نبود که کس دیگری را مسئول بدانم.
هر قدر کلمانس بلندتر حرف می زد، آسیب پذیرتر به نظر می آمد. برای دست های دوستِ پیانونوازش دعا می کرد. کافی بود یک بندِ یکی از انگشت هایش را از دست بدهد، تا آینده ی هنری اش به کلی نابود شود. یک بازو نه، یک پا یا یک چشم هم نه، فقط یک بند انگشت.
بعد انگار فنرش تا انتها باز شده باشد، ناگهان از حرف زدن بازایستاد.
پس از کمی سکوت از من پرسید: «خُب، حالا چه می خواهید بکنید؟»
ــ نمی دانم، شاید برگردم به آپارتمانی که این جا دارم و منتظر بمانم تا نزدیک ساعت پنج سوار قطار آردن شوم. این روزها قطار فراوان است. یک هفته ای می شود که در خانه ی خودم نخوابیده ام. رفته بودم به دوردونی برای شرکت در مراسم خاکسپاری مادربزرگم. شما می خواهید چه کار بکنید؟
ــ کار خاصی در نظر ندارم، برمی گردم خانه ام، همین.
ــ کلمانس، پیشاپیش از مطرح کردن این سوال احمقانه معذرت می خواهم و قرارمان این باشد که دیگر درباره اش حرفی نزنیم، ولی این دوست پیانونوازتان را دوست دارید؟ البته مجبور نیستید جوابی بدهید.
ــ بله، البته که دوستش دارم. ولی شاید دل تان می خواهد به پرسشی که مطرح نکرده اید جواب بدهم.
احساس کرد دستپاچه و ناراحت شده ام. تا به حال واقعاً با این مسائل پیچیده برخورد نکرده بودم. برایم تازگی داشت، سرگردان کننده و کمی لذت بخش.
در دنباله ی حرف هایش گفت:
ــ سوال واقعی که از خودتان می کنید این است: «تکلیفم چیست، چه نظری درباره ی من دارد؟» خُب، خودتان چه فکر می کنید؟
ــ جواب من که به محض شنیدن می توانید فراموشش کنید این است: «جنگ ممکن است چند هفته، یا شاید هم چند ماه طول بکشد، آن هم در دنیایی پر از مَرد. اگر قرار باشد در این مدت با زنی برخورد کنم، همانی خواهد بود که روی برانکاردم خم شده تا خونریزی ام را قطع کند و زخمم را ببندد. برای همین دوست دارم مجسم کنم شاید بتوانم این ساعت های آخر را با شما بگذرانم. البته با رعایت و احترام به تعهدهایی که دارید.»
نگاه چشمان آبی اش میان ازدحام جمعیتِ در حال آمدورفت حل می شد. خیلی می ترسیدم بی درنگ از جایش بلند شود و ترکم کند. ولی به جای این کار، خیلی ساده گفت:
ــ مرا به خانه تان ببرید!
کالسکه ای صدا زدم و حرکت کردیم.
کلمانس به نظرم زن متجددی می آمد. درست نمی دانستم زن متجدد چگونه زنی است، ولی اگر چنین زن هایی وجود داشته باشند، او یکی از آن ها بود. زن هایی که تا آن زمان با من دوست شده بودند، چنین رفتاری نداشتند.
کلمانس آپارتمان کوچکم را که در کوچه ی میلان بود به دقت بررسی کرد. انگار این آپارتمان می توانست آن چه را درباره ی من نمی دانست یا حدس نمی زد، برایش فاش کند. حتا بخاری چدنی اهمیتی پیدا کرد که تاکنون تصورش را هم نکرده بودم.
کتاب هایم را یکی یکی نگاه کرد، اگرچه کتاب هایی فنی بودند درباره ی روش ساخت پل ها و تونل ها؛ چند کتاب هم درباره ی تاریخچه ی نظامی بود. ولی در مورد هنر یا ادبیات هیچ کتابی نداشتم؛ کتابی که بتواند با دنیای هنرمندانه و آزاداندیشانه اش ارتباطی برقرار کند.
تضاد میان خانه ی نمناک و تاریکم با رفتار تروفرز و سرزنده ی این زن جوان شگفت زده ام می کرد. یک جفت جوراب و کش شلواری که روی کف چوبی و پرگردوخاک اتاق افتاده بود، از آن گوشه به من دهن کجی می کردند.
قیافه ی بزرگ منشانه ای به خودم گرفتم و گفتم: «چند هفته ای می شود که پا به این آپارتمان نگذاشته ام. طبیعی است که همه چیز ریخته پاشیده و گرد و خاکی باشد. گمان هم نمی کنم پس از این مرتب و تمیز شود.»
اتاق نشیمن بزرگ، با اتاق خوابی کوچک، حمام و آشپزخانه ای کوچک و جمع و جور، جای واقعاً مناسبی برای آن چه انتظارش را می کشیدیم نبود. ولی این چیزها برای کلمانس اهمیتی نداشت.
پرسش غافلگیرانه اش دستپاچه ام کرد:
ــ به نظر شما ترس، هوس را به چنان شدتی نمی رساند که دیگر تحمل پذیر نباشد؟
می کوشیدم خودم را با حالت روحی، حاضرجوابی و بی خیالی اش وفق دهم. بنابراین گفتم:
ــ گمان می کنم اگر هفته ها بگذرد، پاسخم به سوال تان همان چیزی نباشد که امروز می توانم بدهم. ولی فکر نمی کنم کسی که سردیِ وحشت آورِ سرنیزه را روی گلویش حس می کند، به فکر این چیزها باشد.
ــ خوب می دانید که منظورم ترس جسمانی نیست، بلکه نظرم به این ترس داخلی، مبهم و شدیدی است که آدم نمی داند چگونه ازش خلاص شود، ترسی که بی خبر در وجود آدم جا خوش می کند و به همان ترتیب هم بیرون می رود.
ــ در دهکده ی من مردم با چنین ترسی آشنایی ندارند، این نوع ترس مخصوص شهرنشین هاست.
اگر می خواستم به او بگویم هوسی که در وجودم چنگ انداخته، ناشی از گونه ای ترس فراطبیعی یا حتا وحشت از رفتن به جبهه و شرکت در جنگ است، دروغ گفته بودم. آدمی که با زمین سر و کار دارد خوب می داند در این زنجیر حلقه ای بیش نیست، زنجیری که با قانون های ساده ای اداره می شود و برای سایر مسائل، پافشاری در بیشتر دانستن، گونه ای شهادت یا تحمل زجر و شکنجه است. مردمان شهرنشین مرکز دنیایی هستند که خودشان به وجود آورده اند. با شکی که از درون می خوردشان، آن هم در چنین دنیایی، از پا درمی آیند.

زمان خیلی سریع می گذشت. پاریس بیشتر از پیش ساکت می شد. بایستی سوار اولین قطار صبحگاهی در ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه می شدم. اگر با این ترن نمی رفتم، فراری محسوب می شدم. تلوتلوخوران و با تلاش فراوان از لای ملافه های گرم و نم دار بیرون آمدم تا تکه های مختلف اونیفورمم را یکی یکی پیدا کنم و بپوشم. نور چراغ توی کوچه از پنجره و اتاق می گذشت تا بیاید به کلمانس بتابد. کوشیدم بیدارش کنم و چند کلمه ای در گوشش زمزمه کنم، اما فایده نداشت، خوابش چنان عمیق بود که بیدار نشد.
رفتم اتاق کناری و روی کاغذ سفیدی که آن اندازه بزرگ بود که موقع بیدار شدن نظرش را جلب کند، باعجله این کلمه ها را نوشتم:

«کلمانس، من رفتم. آپارتمان را در اختیارت می گذارم، هر قدر دلت بخواهد می توانی بمانی. موقع رفتن، لطفاً یادت نرود کلیدها را توی صندوق پست بیندازی و به خصوص فراموش نکنی نشانی ات را در پاریس برایم بنویسی، تا وقتی برگشتم پیدایت کنم. موقع رفتن می خواستم حتماً برایت بگویم چه اهمیتی در زندگی ام پیدا کرده ای. مواظب خودت باش.»

برای آخرین بار خداحافظی کردم و رفتم جبهه.
اگر کوله پشتی ام سنگین نبود، توی کوچه از خوشحالی مانند بچه ها لی لی کنان بالا و پایین می پریدم، خوشحالی بچه ای که سکه ی بزرگی توی جوی پیدا کرده و گمان می کند تا آخر عمرش هر قدر خرج کند، تمام نمی شود.

نظرات کاربران درباره کتاب اتاق افسران