فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده‌ی نفرین شده‌ی کندی

کتاب خانواده‌ی نفرین شده‌ی کندی

نسخه الکترونیک کتاب خانواده‌ی نفرین شده‌ی کندی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانواده‌ی نفرین شده‌ی کندی

ادگار هوور یکی از آن پدیده‌های نادر در تاریخ همه ملت‌هاست، کسی که چهل و هشت سال با قدرت استبدادی و با بی‌رحمی تمام بر دستگاه عظیم پلیس فدرال و سازمان جاسوسی و ضدجاسوسی قدرتمندترین کشور جهان، رئیس جمهور به کاخ سفید فرستاد، رئیس جمهور کشت و رئیس جمهور خلع کرد. و جز مرگ، نیروی دیگری نتوانست او را از این مسند قدرت پایین بکشد، دوران زندگی و حکومت مطلقه‌اش بر سرنوشت کشور و ملت آمریکا چنان سرشار از رویدادهای وحشتناک و شگفت‌آور است که گاه باورکردنی به نظر نمی‌رسد، نویسنده با استناد به مدارک، نقل گفتارها و توصیف حوادث از زبان دولت‌مردان و روزنامه‌ها، حوادثی نظیر بمباران اتمی ژاپن، جنگ سرد، جنگ کره با ویتنام، ماجرای خلیج خوک‌ها، کشته شدن کندی‌‌ها و سرانجام استعفای حقارت‌بار نیکسون را به زبانی رمان‌گونه نقل می‌کند و پرده از بسیاری اسرار فاش نشده این رویداد‌ها برمی‌دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانواده‌ی نفرین شده‌ی کندی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خاطراتی که به کلاید تولسن نسبت داده شده (۲ ۷ ۹ ۱ ــ ۲ ۳ ۹ ۱)

۱

مردی که آن شب به میز ما نزدیک می شد، و همزمان می کوشید در پس جثه ی تنومندش دختر بسیار جوانی را پنهان کند، قیافه ی گراز نر مصممی را داشت به هنگام خارج شدن شبانه از لانه ی پر گِل و لایش. چهره ی یک ایرلندی تمام عیار را داشت، با موهای حنایی کم رنگ، چشم های آبی، عینک دورشاخی با شیشه های گرد و حرکات و رفتار آدمی دایما در حال جنب وجوش. فردی مصمم بود شبیه آدم های جاه طلبی که از همان اوان جوانی هدفی برای خودشان در نظر گرفته اند، و برای رسیدن به آن دایما در تلاش اند، بدون رعایت حال کسانی که ــ ضعیف یا قوی ــ بخواهند ناشیانه سد راه شان شوند، یا رسیدن شان را به آن هدف به تاخیر بیندازند. در پنجاه سالگی همان اعتماد به نفسی را از خود نشان می داد که اولین ایرلندی های مهاجری که در قرن گذشته در بندر بوستون پیاده شدند، دارای آن بودند. مرد کمی خم شد تا کنار گوش ادگار شوخی کوچکی را زمزمه کند و ادگار هم با همان لحن جوابش را داد، چون دیدم پیش از این که مرد از میز ما دور شود، هر دو لبخند زدند. مرد باز هم می کوشید، دختر جوان موطلایی و لوندی را که همراهش بود در پس هیکل درشت خودش پنهان کند. پس از آن که ایرلندی زنباره میان ابر آبی دود سیگارهایی که روشنایی را کاهش می داد ناپدید شد، ادگار که آدم ساده لوحی نبود به من گفت:
ـ او را که شناختی، نه؟
جواب دادم: او آن قدر تلاش کرده حتا در دورافتاده ترین شهرک ها و روستاهای امریکا معروف و سرشناس شود که این جا در نیویورک امکان ندارد کسی او را نشناسد.
ـ یا دارد به انگلستان می رود، یا تازه از آن جا برگشته است.
ـ می دانی چه کار کرد تا برای این پست انتخاب شد؟
ـ با میانجی گری جیمی، پسر روزولت، که بده بستان هایی گه گاهی باهم دارند، روزولت پذیرفت او را به عنوان سفیر امریکا در انگلستان تعیین کند. «امپراتور روزولت» وقتی تقاضای او به دستش رسید، آن قدر خندید که نزدیک بود از روی صندلی چرخدارش به زمین بیفتد. سرانجام قبول کرد او را به حضور بپذیرد تا درباره ی تقاضایش با او گفت وگو کند. وقتی وارد دفتر بیضی شکل رئیس جمهور شد، روزولت از او خواست چند قدم راه برود تا ببیند حرکات و رفتار یک سفیر کبیر را دارد یا نه. همان موقع رئیس جمهور کاری باورنکردنی از او خواست: «جو، ممکن است شلوارتان را درآورید؟» مرد انگار افسون شده باشد دستور رئیس جمهور را اجرا کرد. آن وقت رئیس جمهور گفت: «جو، نگاهی به پاهاتان بیندازید، شما کژ و مژترین پاهای دنیا را دارید. هیچ می دانید که هر سفیر جدیدی در انگلستان، هنگام ارائه ی استوارنامه اش باید لباس رسمی دربار، یعنی تنبانِ کوتاهِ تا سر زانو به سبک فرانسوی های پیش از انقلاب و جوراب ابریشمی به پا داشته باشد؟ هیچ می توانید تصور کنید با این پاها چه قیافه ای پیدا خواهید کرد؟ وقتی عکس های سفیر جدیدمان با آن لباس و سر و وضع در روزنامه ها چاپ شود، همه ی مردم دنیا مسخره مان خواهند کرد. خیلی ساده بگویم، جو شما شرایط لازم برای احراز این سمت را ندارید.» ولی جو بی آن که به مسخره بودن موقعیت توجهی داشته باشد، مانند هر ایرلندی تازه از راه رسیده ای جواب داد: «آقای رئیس جمهور، اگر من از اعلیحضرت پادشاه انگلستان این اجازه را به دست بیاورم که با کت و شلوار راه دار به دربار بروم و استوارنامه ام را ارائه دهم، قبول می کنید، مرا به عنوان سفیر به آن جا بفرستید؟ برای این کار، فقط دو هفته به من وقت بدهید.»
روزولت شرط را پذیرفت و طبعا جو هم توانست با کسب چنین اجازه ی استثنایی یی به عنوان سفیر کبیر انتخاب شود.

ادگار کمی مکث کرد. بعد ضمن دید زدن تفریح آمیز میزهایی که دور وبرش بود افزود:
ـ روزولت از اولین دوره ی انتخاب شدنش به ریاست جمهوری در سال ۱۹۳۲، دین بزرگی به گردن این مرد داشت. جو هم در انتخابات ۱۹۳۶ آرام ننشست. او یقین داشت روزولت به عنوان تشکر، او را به عنوان وزیر به عضویت کابینه اش انتخاب خواهد کرد. ولی این خواست درونی اش هرگز برآورده نشد. او آدمی نیست که آرام بگیرد.
من پرسیدم: در نتیجه روزولت این فیل را به عنوان سفیرکبیر امریکا در انگلستان برگزید؟
ـ روزولت به وزیر امور خارجه اش این طور توضیح داد که در این اوضاع و احوال آشفته و با این اطلاعات ضد و نقیضی که می رسد، بهتر است یکی از دیپلمات های حرفه ای برای این سمت انتخاب نشود، تا تحت تاثیر رفتار مودبانه ی انگلیسی ها قرار نگیرد و یکسره طرفدار آن ها نشود. با این ایرلندی کاتولیک که کینه و نفرت عمیقی از انگلیسی ها به دل دارد، چنین اتفاقی رخ نخواهد داد.
بعد ادگار زد زیر خنده و ادامه داد:
ـ نمی دانم اگر به تو بگویم که این مرد بیش از همه ی مستراح های ایستگاه راه آهن مرکزی نیویورک، ماتحت زنانه به خود دیده حرفم را باور می کنی؟ من بیشتر از آن چه خودش تصور می کند، از این موضوع اطلاع دارم. رئیس جمهور هم با او کنار می آید چون هم ثروتمند است، بدون هیچ عقده ای، هم در بوستون و بخش بزرگی از نیوانگلند نفوذ فراوان دارد، و هم متوجه شده که روابطش با مطبوعات بسیار خوب و مورد عنایت آن هاست. پدر زنش فیتز جرالد که شهردار بوستون است، مبتکر طرز دست دادن ایرلندی است، یعنی ضمن این که دارد با یک انتخاب کننده دست می دهد، روی سخنش با انتخاب کننده ی دیگر است. بدون او روزولت موفق نمی شد در انتخابات برنده شود. جو کاتولیک دو آتشه ای است، نُه تا بچه روی دست زنش گذاشته، تا طی مدتی که او مشغول اداره و مراقبت از این کودکستان است، او دنبال عشق و تفریح خودش برود. همگی هم ایرلندی های کاتولیک کوچولویی هستند که خودشان را برای رفتن به دانشگاه هاروارد آماده می کنند، جایی که هیچ کس چشم دیدن آن ها را ندارد.
بعد انگار ناگهان به یاد مسئولیت بزرگی که به عهده دارد افتاده باشد، افزود:
ـ همه ی اختلاف نظری که میان من و دیگران در نحوه ی قضاوت مان نسبت به او وجود دارد در این است که بیشتر ناظران او را در کار داد و ستد و پول درآوردن نابغه می دانند و در کار سیاست خنگ به تمام معنا. به ویژه تصور می کنند که او فقط به پول و زن ها علاقه مند است. ولی نظر من عکس این عقیده است. اگر نگاهی به پرونده اش بیندازی، درمی یابی این آدم ثروت عظیمش را چگونه به دست آورده است. پس از بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹، او پی برده است که قدرت دارد به دست افراد جدیدی می افتد، و سیاست که تا آن موقع در انحصار گروهی بند و بست چی های بی عرضه و ناوارد بوده، دارد شکل و روش دیگری به خود می گیرد. ضمن این که خودش جزء محافظه کارترین افراد است، یقین دارد که کارها سر و سامانی به خود نمی گیرد، مگر به دست دولتی پیرو سیاستی اجتماعی. با جنگی که دنیا را تهدید می کند، این جو کندی می تواند نقش بزرگی در حوزه ی اجرایی نصیبش شود. البته بیشتر به خاطر فرصت طلب بودنش است تا استعدادش، ولی اگر رئیس جمهور، او را به عنوان سفیر در لندن نگه می دارد، شاید به علت نقشی کلیدی است که می تواند عهده دار شود. از آن آدم هایی است که مثل ظرف شیری که برای جوشیدن روی آتش گذاشته اند، باید دایما مراقبش بود که سر نرود. چه برای امروز، چه فردا، و یا حتا همین بعدازظهر. من در حال حاضر پرونده ی قطوری برایش تشکیل داده ام، کلاید، به گمانم بهتر باشد خودت این پرونده را به دست بگیری و به توسعه و تغذیه ی آن بپردازی. پرونده ی او یکی از پرونده های «محرمانه»ی من است که به آن می بالم. من این پرونده را از زمانی آغاز کردم که جو کندی، جز آدم جاه طلبی ناچیز، آزمند برای کسب ثروت و تشنه ی زن ها چیز دیگری نبود. خیلی خوشحالم که او را جزء کسانی به حساب آوردم که باید مراقب شان بود. امریکا این طور ساخته شده، کلاید، یعنی این امکان در آن وجود دارد که از امروز به فردا آدمی از این قماش در راس مملکت قرار بگیرد. در نتیجه متوجه می شوی اگر آدم پیشاپیش آمادگی نداشته باشد، وقتی چنین آدمی به ریاست جمهوری انتخاب شد، دیگر برای کنترل و تحت اختیار گرفتنش خیلی دیر خواهد بود. گاهی وقت ها احساس می کنم شده ام شبیه جست وجوگران ورزشکارها در دانشگاه ها، که پنهانی شکوفا شدن استعدادها را از همان آغاز کار زیر نظر می گیرند. همچنین آدم نمی تواند از مردی که سال ها با زیباترین زنان امریکا یعنی گلوریا سوانسون روابط عاشقانه داشته است، چشم بپوشد. حتا به همین خاطر هم که شده، باید دقیقا او را زیر نظر گرفت. خوشحالم کلاید که در موقعیتی این پرونده را به دست تو می سپارم، که جوش و خروش و آشفتگی اوضاع در جهان مرا مجبور می کند در همه ی جبهه ها به مبارزه بپردازم.
اگر در آن دوره این فکر شوم به ذهن کسی راه می یافت که شنبه شبی، بمبی در استورک کلاب منفجر کند، می توانست بخش مهمی از ساختار زیربنایی امریکا را از بین ببرد، یا در هر صورت هرج و مرج عظیمی به پا می شد. همه ی افرادی که در این سال ها زیسته اند، هیجانی جنون آمیز و باورنکردنی را تجربه کرده اند. ولی من داشتم به چهل سالگی نزدیک می شدم و این احساس را داشتم که مدت زمانی که برای زنده بودن برایم باقی مانده به طور حتم کوتاه تر از مدتی است که زندگی کرده ام و این فکر کمی اندوهگینم می کرد. ادگار سرزنشم می کرد که من زیادی تاسف گذشته را می خورم، و همیشه حرف هایم را با این جمله آغاز می کنم: «یاد دوران گذشته به خیر»، در نتیجه زمان حال را پیش از این که بگذرد نابود می کنم، برای توجیه خودم گفتم:
ـ آدم در مبارزه علیه زمان هرگز پیروز نمی شود، ادگار.
با لحن ملایم و آرامی گفت: اشتباه می کنی. ما تعداد کمی هستیم که به این موضوع پی برده ایم. ابدیت در اختیار کسانی است که زحمت فکر کردن به آن را به خودشان نمی دهند.
لبخند زدم، از آن لبخندهای ناموزونی که مرا در اداره شهره ی خاص و عام کرده است.
ـ گمان نمی کنم منظورت این باشد که با انجام اعمال نیک به آن دست خواهی یافت. این را هم می دانم که تو همیشه به خبرنگارها گفته ای بیشتر وقت ها در گرفتن جانب خدا یا قانون دچار تردید شده ای، ولی...
ـ خدا و قانون هر دو از یک خمیره اند، کلاید، این را خودت بهتر می دانی. ولی اگر آدم به خدمت انجام کارهای خیر درآید، درهای ابدیت به رویش گشوده نمی شود. در نبرد علیه زمان، آدم به کمک گذشتگانش پیروز می شود. آن هم با پیروی از نظرهایی که بیشترین شانس موفقیت را دارند. اگر برحسب حسن تصادف این نظرها با عقاید خودت هم هماهنگ باشند، چه بهتر. همه ی کسانی که بلند پروازی های بزرگی در سر دارند این را می دانند. مردمان فرو دست به مجال و مهلتی دل خوش می کنند که از خاطره ای که در خانواده شان به جا گذاشته اند ناشی می شود. این موضوع چه مدت به طول می انجامد؟ یک، دو، یا شاید سه نسل. برای من و تو چنین موضوعی مطرح نیست چون بازمانده ای نداریم. و اگر بخواهیم در گور همگانی فراموشی دفن نشویم چاره ای نداریم جز این که به گذشتگان مان متوسل شویم. ما از تاریکی های امریکای ساکت و ژرف برخاسته ایم و هیچ کس، هیچ وقت نمی تواند وادارمان کند به آن برگردیم. ما به تسلیم و رضای مردمان معمولی اعتنایی نداریم.
ـ این حرف ها مربوط به خودت می شود، ادگار. مردم تو را به خاطر خواهند آورد، نه مرا.
ـ مردم یادشان می ماند که تو تا جایی که یک انسان می تواند، صمیمانه به من خدمت کرده ای. خواهی دید که تو هم در این موضوعِ در خاطرِ مردم ماندن سهمی خواهی داشت، ما هنوز در آغاز کارمان هستیم.
ادگار پرونده را گذاشت روی میزم. خودش آن را از توی گنجه ای که پشت سر دوشیزه گاندی قرار داشت بیرون آورد. این دوشیزه گاندی که از آغاز دهه ی بیست در خدمت او بود، زنی بود خشک و جدی، که همان اندازه با من گرم و صمیمی بود که ابولهولی از سنگ مرمر در یک موزه، نسبت به بازدیدکننده ها. کاری می کرد تا هرگز نگاهش با نگاه من تلاقی نکند، و هربار که من کمی بیشتر از حد معمول جلو میزش می ماندم، قیافه ی ملال انگیزی به خودش می گرفت.
ادگار وقتی پرونده را روی میز من گذاشت، یک کلمه هم به زبان نیاورد، انگار همه ی حرف هامان را در این باره، پیشاپیش به هم گفته بودیم. منتظر ماندم از اتاقم بیرون برود، تا پیش از باز کردنش، آن را در همه ی جهت ها بچرخانم و بررسی کنم. برای اولین بار پرونده ای را که خودش با دقت تمام مدارک آن را یک به یک جمع آوری کرده بود، به من می سپرد. کاری صبورانه، با دست خط و سبک نگارشی خوب و سنجیده که با انفجار خشم و خروش هایش در تضاد کامل بود. حروف را به طور کامل و با دقت نوشته بود، با سبکی برگزیده، با خطی فوق العاده خوانا، و با لحن جدی گزارشی پزشکی، یا زندگی نامه ای واقعی و پنهانی. آدم باید چنین پرونده ای را به چشم خودش می دید و می خواند تا پی می بُرد ادگار طی سال ها، چه کار غول آسایی را انجام داده بود.
در آغاز استخدامم در اف.بی.آی، در سال ۱۹۲۸، اولین محل کارم در بوستون بود، که اگرچه مدت زیادی در آن جا نماندم، ولی به آن اندازه بود که پی ببرم خانواده ی کندی و متحدشان، خانواده ی فیتز جرالد، در این شهر ثروتمند نیوانگلند، چه اهمیت و قدرتی دارند. جو کندی از آن گونه امریکایی هایی بود که حتا پیش از آن که اقدامی بکند که او را مورد توجه همگان قرار دهد، طوری رفتار می کرد که انگار افسانه ای زنده و واقعی است. از این نظر، وجه مشترکی با ادگار داشت، چون او هم از اولین روز زندگی حرفه ای اش طوری عمل کرده بود که انگار سرنوشت او را برگزیده بود تا در سراسر امریکا شهره ی خاص و عام شود.
پرونده به نام جوزف پاتریک کندی بود. و به شیوه ی یک فرهنگ لغت، ویژگی های شخصی اش، کنار اسمش آمده بود. ادگار با حروفی معمولی نوشته بود: «فرصت طلب، متولد ۱۸۸۸.» پس از این جمله، یادداشت های پراکنده ای آمده بود، شامل اطلاعاتی خصوصی یا همگانی درباره ی حوادثی که آن اندازه جالب و مهم بود که در این پرونده ی قطور ذکر شود. این یادداشت ها، هم شامل اتفاق های عینی و واقعی می شد و هم تعبیر و تفسیرهایی بسیار شخصی. ادگار که خودش هم نویسنده و هم خواننده ی منحصر به فرد این یادداشت ها بود، با حالتی نیمه لذت جویانه و نیمه خودسرانه اجازه ی هرگونه داوری را به خود داده بود. زیر اطلاعات مربوط به شناسنامه ی کندی، شرح حالش به این صورت ذکر شده بود:

«این بند و بستچی وقیح می کوشد موقعیتش را، چون در خانواده ای تهیدست بزرگ و تربیت شده، بزرگ تر و شایسته تر جلوه دهد. نومیدانه درصدد است سرگذشت خود را که ایرلندی مهاجر و کاتولیک مذهبی است که پیش از آن که با چنگ و دندان موقعیتی برجسته و حیرت آور در اجتماع پیدا کند، فقط با باراندازها و پیاده روهای بوستون آشنایی داشته، به حالتی افسانه ای درآورد. افسانه بافی کامل. پسر پاتریک جوزف کندی، هم واردکننده و پخش کننده ی مشروب های الکلی است، و هم مرد سیاست در قلمرو خودش که چندین بار به سناتوری انتخاب شده است. همچنین سهامدار شرکت محلی زغال سنگ و کلمبیا تراست، یعنی تنها بانک ایرلندی بوستون. خانواده همیشه در رفاه و ناز و نعمت زندگی کرده است (خانه ی بزرگ و مجلل، خدمتکارهای فراوان، قایق تفریحی بیست متری ساخته شده از چوبی گران بها، و گذراندن زمستان ها در پالم بیچ.) اولین فعالیت مالی اش را هنگامی شروع کرد که در دانشگاه هاروارد دانشجو بود، که در عین حال دانشجویی برجسته و به یاد ماندنی هم نبود (به ویژه در درس های بانکداری و مسائل مالی که ناچار شد آن ها را رها کند.) فعالیت اقتصادی اش را در همان زمان دانشجویی، با موسسه ی جهانگردی کوچکی و با سرمایه ای سیصد دلاری آغاز می کند، که پس از برگشت از چند سفر، سرمایه اش به پنج هزار دلار می رسد. شغل های کوچک دیگری هم داشته است، از جمله «شبَت گوی» (انجام کار برای یهودیان متعصب در روزهای شنبه که دست به هیچ کاری نمی زنند).

آدم ها همه زنده اند، ولی آیا زندگی هم می کنند؟ این سعادتی است که نصیب همه کس نمی شود و من از معدود کسانی هستم که نصیبم شده. تقدیم به کسی که این سعادت را به من بخشید.
پ. ش

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده‌ی نفرین شده‌ی کندی