فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ گمشده

کتاب باغ گمشده

نسخه الکترونیک کتاب باغ گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ گمشده

ماجرای بازسازی فردوس مشرقی وقتی به گوش غیری‌ها رسید، آن‌ها هم مثل خودی‌ها نیشخند زدند و دل سوزاندند. از بدو ورودم به قریه، همه چیز برای انکار من آماده شد، همان‌طور که برای جد بزرگوارم اتفاق افتاده بود، جد بزرگوار آن طور که ابوالحسن‌خان نقاشباشی چهره‌اش را رقم زده، بدون کلاه دراز و ریش دراز شباهت عجیبی به من دارد. خان میرزا می‌گوید: «تو فرهاد میرزایی، اما دیر به دنیا آمده‌ای. دنیا دیگر آن دنیایی نیست که تحمل دیوانه‌هایی مثل شما را بکند.» می‌گویم پدر! ما می‌توانیم همه چیز را دوباره شروع کنیم، نباید بگذاریم دودمانمان ــ می‌خندد: «منقرض شده است.» بلند می‌شود، دست‌هایش را بالا می‌برد، به شکل بال‌هایی می‌گسترد تا کوتاهی قامتش را جبران کند، بال‌هایش را به هم می‌زند: «بروید ای عقاب‌های کوه کرکس! بروید!» از در بیرون می‌رود تا به اتابک غذا بدهد، کندوی زنبورهایش را وارسی کند، به مرغ و خروس‌ها سر بزند، بعد روانه مزرعه شود جایی که سر ساعت چهار بعدازظهر، آقانبی، زغال‌های اخته را از زیر خاکستر بیرون می‌کشد. دوباره به قاب طلایی نگاه می‌کنم. شازده بزرگ از پشت شیشه به من نگاه می‌کند، لبخند می‌زند. صدایش از پشت شیشه خاک گرفته می‌آید، صدای غبارآلود قدیمی‌اش خشدار و عصبی است. «تو فردوس مشرقی را خواهی ساخت، من این‌جا با توام تو در تختگاه ــ» «محاذی آب نما تختگاهی است بزرگ و چهار درخت نارون از چهار گوشه‌اش بالا رفته و سر به هم آورده، در پای هر نارونی متصل به تختگاه، صندلی و میزی با سنگ مرمر و گچ به وضعی مطبوع و محکم تعبیه شده، چون از طرف راست و سمت جنوب روی به دریاچه و تالار روی به بادگیری می‌رسی که در جلو آن مساوی سقف، ساباتی از چوب و آهن ساخته و درخت‌های انگور بر رویش و چند نوع انگور از آن آویخته و درخت‌های بیدمجنون به اطرافش سایه افکنده، چون از طرف چپ و شمال روی به مهمانخانه رسی، در تختگاه که نشسته‌ای به طرف مقابل و سمت مشرق تریشه گلستانی است پانزده ذرع عرض و طولش تا آخر باغ و در دومش آن راهروی مخصوص آن گلستان....»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. مصایب خاصه تراش

این مسلم است که صبح جمعه پنجم ذی القعده گربه خط مخالی میرزاطاهر خاصه تراش، رفته بوده بالای درخت و تا مدتی از ترس پایین نمی آمده و شاید هرگز پایین نیامده است.
بدیهی است که درست در همین روز، سگ موسیو برنار، زیر درخت گیلاس میرزاطاهر بوده و چشمش را از گربه بالای درخت بر نمی داشته است.
آن ها که عکس را دیده اند، می دانند که آن شاخه ترد خم شده، تاب تحمل گربه فراری را نداشته و سگ هم این را ــ گویا ــ می دانسته است. در متن قهوه ای رنگ عکس، یک سیاهی نامشخص، مثل هیکل یک آدم دیده می شود، شاید موسیو برنار باشد شاید هم یک نردبان که به دیوار پرازیده باشد.
شاید سایه یک تیر چوبی است، به هر صورت محل اعتنا نیست حتی با ذره بین هم، اصالت وجودیش را نمی توان دریافت.
بیش تر کسانی که عکس را دیده اند می گویند:
«عکس جالبی است، مال قدیم است؟»
می گویم: «پنجم ذیقعده.»
«چه سالی؟»
«ننوشته.»
«چه گربه قشنگی!»
می گویند چه درخت گیلاسی!
می پرسند چرا گربه رفته بالای درخت؟
می پرسند این سگ کیست؟
می گویم این سگ موسیو برنار است و این گربه هم شاید گربه میرزاطاهر خاصه تراش. پشت عکس، جایی نوشته شده: «سگ موسیو برنار با علامت ضربدر مشخص شده» اما هرچه به عکس نگاه کنی، ضربدری نمی بینی، حتی هیچ علامت دیگری که به ضربدر شباهت داشته باشد، شاید ضربدر در سبزه های باغ گره خورده باشد، خب، این طبیعی است که یک ضربدر ــ آن هم متعلق به یک سگ فرنگی ــ در یک باغ درندشت ایرانی گم شده باشد. به هر حال سگ را می شود حتی بدون ضربدر هم به جا آورد و جایش را تشخیص داد.
شاید ضربدر هم به همین خاطر، گم شده که اصلاً به وجودش احتیاجی نبوده است. می شود فهمید که سگ مال این طرف ها نیست، از قلاده اش، از موهای فری تمیزش، از پوزه کوفته، گوش های کوچک و صورت پهنش. می شود تشخیص داد که غریبه است، حتی می شود فهمید که بی هوا، بی اجازه وارد باغ شده و گربه را تارانده است بالای درخت.
گربه تعریفی ندارد، کوچک و قهوه ای رنگ به نظر می رسد با خال های سیاه. شاید هم قهوه ای رنگ نیست، چون متن عکس قهوه ای است، همه چیز در این عکس قهوه ای است، از برگ های درخت، از صندلی و گلدان تا چهره میرزاطاهر خاصه تراش.
با ذره بین کار ساده تر است، ذره بین را دور و نزدیک می کنم گربه محو می شود و مبهم، کوچک می شود مثل یک نقطه، بعد دوباره بزرگ می شود قد یک گربه واقعی، همان طور که در اصل بوده.
مثل حقیقتی که مدتی آن را از همه پنهان کرده باشند مایه تفریح خاطر می شود. این یک گربه اصیل است، نسیمی که در باغ می وزیده، پشم های براق سینه گربه را به یکسو خواب داده. چشم های درشت و گرد گربه خوب پیداست، مردمکش در تابش تند پیش از ظهر خطی باریک و رقصنده است، دم سیخ کرده، کمر خم، پنجه ها قفل بر شاخه ترد گیلاس.
شاخه زیر تنه گربه تکان خورده، عکس گربه تکان خورده، تصویرش آن قدر روشن نیست که عکس سگ موسیو برنار. اما آن قدر هست که حال و روز گربه را بدانی. گربه وحشت زده نیست، گویی در کمین گنجشک یا ملخی است. این در صورتی است که سگ موسیو برنار را ندیده بگیریم. گرچه نمی شود فهمید یک گربه چطور می ترسد یا ترسش را چطور بروز می دهد. دهنش باز است، چشم هایش گرد، زبانش بیرون آمده، حالتی چون خندیدن یک پیرزن، اما شک دارم که گربه خندیده باشد، شاید می گرید، به هر صورت حالت طبیعی ندارد، اما این تردیدها در باره سگ موسیو برنار روا نیست. مسلط و مطمئن، روی پاهایش نشسته، دست ها را ستون کرده، سرش را بالا گرفته، حرکتش عین تیری که بخواهد از چله کمان بپرد.
به نظر می رسد سگ هر حرکت گربه میرزاطاهر را می پاید، گرچه گربه چه حرکتی می توانست داشته باشد، روی شاخه نازک در حرکت باد.
هر کس این عکس را می بیند اول گربه بالای درخت را می بیند که بالای عکس به خوبی پیداست، بعد تنه گیلاس را می نگرد و می آید پایین تا برسد به سگ. البته آن سیاهی دور و مبهم، آن نردبان رو به دیوار یا موسیو برنار احتمالی نیز نظرش را جلب خواهد کرد. پرسش ها همه در باره این موجودات است و تحسین ها نثار عکاسی که از آن حادثه اتفاقی، تصویری ماندگار ساخته است.
اما در این عکس رنگ و رو رفته قدیمی گربه میرزاطاهر و سگ موسیو برنار و حتی خود موسیو برنار ــ اگر او باشد و نردبان نباشد ــ حاشیه تزیینی عکسند و همان قدر باید اهمیت داشته باشند که گلدان روی صندلی یا صندلی زیر دست میرزاطاهر خاصه تراش.
اصل خود میرزاطاهر است، این قامت کوتاه ترمه پوش با کلاه بخارایی. میرزاطاهر ایستاده است، دستی به صندلی، دستی به کمر، واضح و بزرگ وسط منظره. او را زیر ذره بین می توان بهتر دید. اگرچه بدون آن، هیئتی خوشایند دارد. پیشانیش برآمده، با چین و چروک محو، اخمی وسط دو ابرویش که بیش تر نشانه دقت است تا کمسویی چشم، چشم هایش درشت و نگران است زیر ذره بین که ببینی، مضطرب یک حادثه، رازدار واقعه ای است، اندکی متمایل به راست، به سویی که سگ «زوزه» می کشیده و گربه «میو» می کرده است، آن واقعه استثنایی و زودگذر، جنگ بین دو جانور، آرامش و وقار را از این چشم ها گرفته است، آن هم درست موقعی که تصویری «جاودانی» برای بازماندگان تدارک می کرده است. گونه هایش برآمده، شاید سرخ پرطراوت، لبش کوچک و بسته، چنان که نمی توان حرفی از آن بیرون کشید. شکمش چاق، پاهایش پشت گلبوته ها و پایه صندلی پنهان، آفتابی روشن این قامت مرفه را، بهتر از آنچه بوده، نمایان می کند. آفتاب روی چهره میرزاطاهر افتاده است. درست در سی و پنج سالگی اش میرزاطاهر به اتاق من آمد. مهمان ناخوانده ای است در یک متن قهوه ای رنگ با قابی قرمز روی دیوار شرقی اتاق. آفتاب بعدازظهر چهره این مرده قدیمی، را روشن می کند.
نور روی پیشانی کوتاهش، روی چشم های مضطرب و لبان خاموشش می لغزد. اگر سال ها تحملش کرده ام و جایش را با یک دورنما عوض نکرده ام به خاطر نگرانی این چشم ها، راز نگفته این لب ها و خیالات غریبی است که در پشت این پیشانی پرچین می گذرد. اخم دو ابرویش لجوجانه همه چیز را پنهان می دارد. هرگاه که آفتاب بر این چهره گرد و گوشتالود می لغزد، منتظر می مانم که میرزاطاهر اخمش را باز کند، بی نگرانی و دلهره، لب های کوچکش را بگشاید و با من از گذشته ای بگوید که با او به خاک رفته است.
خاصه تراش اما چیزی دارد که به ما نمی گوید، همچنان که با هیچ کس نگفته است، در حالی که فقط او، می توانسته چیزی بگوید، حرفی بزند و از آن همه که دیده است حکایتی، لااقل با محارمش، بگوید. چرا که او محرم بوده است، همه چیز را دیده است.
خاصه تراش اما لج کرد و هنوز هم لج می کند. خواسته است به زهرخندهای دشمنان و طعنه دوستان پاسخی داده باشد، با سکوت. میرزاطاهر را از آغاز جدی نمی گرفتند، شغلش را نه، بلکه خودش را.
گرچه تک و توک آدم هایی بودند که می خواسته اند شغل او را هم ناچیز جلوه دهند که چه اهمیت دارد آدم ریش خاقان را خضاب کند، یا دست و پای مبارک را حنا ببندد، موهای زیر بغل آن وجود عزیز را بسترد بر زهارش نوره بکشد. این همه را کسانی گفته اند که شاید آرزو می کرده اند روزی به جای خاصه تراش باشند.
طاهر راه درازی را به شتاب پیموده بود، با چالاکیش در تر و خشک کردن، با چرب زبانیش، خود را بالا کشیده بود. از این حمام به آن گرمابه، از این گرمخانه به آن سربینه، گذشته بود و رسیده بود به خاصه خانه خاقان و شده بود عزیز و محرم کسی که گمان نمی رفت عزیز و محرمی داشته باشد.
معاندان باور نمی کردند میرزاطاهر بتواند منصب خاصه تراشی را زود و این همه آسان به چنگ آورد. اما میرزاطاهر به سی سالگی نرسیده به انتهای راه رسیده بود. از دلاکی در گرمابه های گود عربان تا دلاک خاصه شدن، حتی خودش هم باور نمی کرد. سحرگاه پیش از آمدن خاقان، او که همه اسباب کار را مهیا کرده بود در گوشه ای رو به سنگ سرخ، می ایستاد و چهره اش تر می شد. از گریه یا عرق؟ پیدا نبود اما اخم دو ابرویش در چین های پیشانیش می شکست، به خلسه فرو می رفت کنار کاشی های آبی رنگ منقش زیر نگاه ملائکه چاق و برهنه که بر سقف می پریدند، در آمیزه نور سحری و پرتو فانوس، در بخار گرم و موج آه های گرم می غلتید. از پرده اشک، همه چیز نااستوار و گردنده می نمود طاق های ضربی چون ابر دور می شد. کاشی های متن آبی آسمان می شد. ملائکه شوخ چشم و عریان پرّان از فراخنای آبی می گذشتند. دلاوران شاهنامه، دور و نزدیک، جان می گرفتند.
رستم کمان خود را تا گوش می کشید، رها می کرد. تیر دو شعبه بر دو چشم اسفندیار فرو می رفت. اسفندیار، در حرکت اشک و بخار مواج، می لرزید. تیر گز را از چشم بیرون می کشید و به سوی کمان رستم می فرستاد، رستم کمان خود را تا گوش می کشید. اسفندیار با چشمان نگرانش بازی را منتظر می ماند اسب سیاه با یال سرخش خم می شد شیهه رخش می آمد، تن رستم از زخم خسته بود. دمادم تیر می آمد بر تن رستم و چشم اسفندیار، تکرار، تکرار، تا جایی که حوصله لشکر که پشت تپه ها صف کشیده بودند سر می رفت، حوصله خاصه تراش هم. دلش هوای یک جرعه می می کرد و خوابی آسوده اما استغفراللهی راه توبه را می گشاد.
دلش می خواست بنشیند و یک فصل گریه کند برای چه؟ نمی دانست اما می دانست که دلش هوای گریه دارد. درست مثل اسبی که پیش از آمدن زلزله افسار می گسلد و می گریزد. گوش به صداهای مبهم می داد، ناگهان از خیالات دور و درازش می گسلید. از هوای خود بیرون می آمد. سقف بالای سرش استوار می شد، ملائکه پایین می آمدند، آسمان، کاشی های منقش آبی می شد.
پهلوانان از نعره و شیهه و جنبش باز می ایستادند، بر هر زاویه خاصه خانه، قرار می یافتند، مجسمه های مرمر، آن شیر دهان گشاده، آن سیمرغ بال افشان، آن اژدهای سه سر که از دهان خود آب می فشاند بخار اوهام را از فضای معطر گرمخانه می ربودند ظرف های حنا، تیغ تیز فولادی، کاسه نوره همان می شد که هر سحر بود، پر و پیمان و درست.
خاقان به درون می آمد، لنگ ابریشم بر کمر، با تنی چون عاج و گل. میرزاطاهر که به زانو درافتاده بود پیش پای خاقان را می بوسید.
یک بار به اشتباه لب بر انگشت های فربه و سپید خاقان نهاده بود. خاقان بی اختیار پایش را کشیده بود. آن روز با خاصه تراش حرفی نزده بود. شاید با آن بی پروایی، روزگارش سیاه می شد. اما خاقان با قلب رئوفش او را بخشیده بود. میرزاطاهر آموخته بود که هر حرکت نابه جا، هر حرف ناسنجیده، تنش را بی سر روانه خاک خواهد کرد.
آن همه زیرکی را از برندگی خنجر آموخته بود.
خاقان، هیچ گاه خنجر مرصع را از خود جدا نمی کرد، حتی در گرمخانه. تنها موقعی که به خزینه می رفت خنجر را بر لبه خزینه می نهاد. اگرچه هیچ خاصه تراشی به دست مبارک کشته نشده بود و کشته شدنش لطفی بود و فخری حضور خنجر را همواره بر رگ خود حس می کرد.
خاصه تراشان دیگر ــ که پیش از او بودند ــ دیر یا زود از گرمخانه رانده شده بودند و به سر مزرعه و ملکی رفته بودند که از تصدق فرق همایون بدان ها بخشیده شده بود. اما دو سه ماهی نمی گذشت که دق مرگ می شدند، لابد از درد فراق و دوری از حریم قدس. و شاید از هزار شاید دیگر.
میرزاطاهر دست به سینه، سر پیش کرده می ایستاد.
خاقان به خزینه می رفت، خنجر مرصع را بر لبه خزینه می نهاد. در آب غوطه می زد لنگ از کمر می گشود.
یک بار میرزاطاهر دزدیده در خزینه نگریسته بود دیده بود که چگونه ریش خاقان در سطح آب شناور بود، چون رشته ای خزه رها در جوی های کوچک، آن وقت حس کرده بود که هیچ کس چون او و در آن لحظه به خاقان نزدیک نبوده است. اما از تشویش این نزدیکی و بیم از دست دادن این عزت، شب بعد تا سحر نخفته بود. خاقان که در خزینه می رفت، اول پای چپ را در آب گرم می گذاشت، دعایی می خواند، آن وقت پای راست را در آب می کرد دعایی دیگر، تا سینه که در آب می رفت دعایی دیگر می خواند آن وقت به مدد دعاها هر سحر غسل جنابت می کرد.
میرزاطاهر به تجربه ای فضولانه از راه گوش از صدای غوطه های خاقان می دانست که آن شب بر خاقان چگونه گذشته و چه مایه لذت آن تن پیلوار را پوشانده است.
گاه آه هایی از سر رضایت می شنید، گاه صداهای خفه ای از حرکت تن در آب گرم، گهگاه دشنامی، یک بار نعره ای وحشتزده شنیده بود و سراسیمه به طرف خزینه دویده بود اما خاقان بر او به غضب نگریسته بود، با نگاهی که به سرهای بریده می افکنند. میرزاطاهر خشکش زده بود، آن وقت قهقهه خاقان را شنیده بود تعظیم کنان پس پس رفته بود تا خاقان او را چون توله ای بخواند و به اشارت دستی بنوازد.
خاقان می نشست، میرزاطاهر دوزانو پیش رویش می نشست با شانه چوبی ــ چوب گلابی تازه ــ ریش بلند و معطر را شانه می کرد. اگر تار مویی سپید در آن می دید، به اشارت خاقان می زدود، هر دو شب جمعه یک بار، ریش را خضاب می بست، هر شب جمعه یک بار نوره در کار می کرد. هر سحر آن بدن نازنین را به آب و صابون می شست، و به گلاب معطر می کرد.
خاقان آن جا افتاده بود چشم ها را بسته، آن ابروان پیوسته و سیاه کمان رستم را می مانست، گونه های شاداب و گل بهی، آن ریش که در هر حرکت سر به شکلی در می آمد، انبوه می شد و در هم، راست می شد و لوله می شد، سینه را می پوشاند یا بر شانه ها می لغزید. بجز آن مایه عیش، ریش دومین زینت نادر آن قامت پیلوار بود، دو چیزی که یکی برخاسته و آن دیگری افتاده بدان پایه از شکوه بودند که میرزاطاهر حق داشت عمرش را در خدمتشان با شعف و غرور، سپری کند. یک بار خاقان گفته از دست این خسته شدم، میرزاطاهر به فراست دریافته بود که شاید مقصود ریش نباشد.
پیدا بود که میرزاطاهر نبایستی هیچ حرکتی کند یا حرفی بزند. انگار چیزی نشنیده است، آرامش خاقان را نبایستی هیچ حرف و حرکتی به هم بزند، خاصه تراش این را می دانست که گرمخانه مرز است، سرحد بین خواب و بیداری است، مرز بین حرمسرا و دربخانه است، تنها این جاست که او از دست مردم و دیگران از دست او درامانند.
گرمخانه پناهگاه خاقان بود گریزگاهی از هجوم رایحه شوم شهوت، حرکت سریع سرین ها، پستان ها و ران ها، نجواها و خفت و خیزها، حسرت ها و پچ پچه ها، آه ها و نگاه ها. گرمخانه جایی برای پنهان شدن از مشغله هر روزی، نامه ها و شکایت ها، دورویی ها و پاپوش ها، سر بریدن ها و منصب گرفتن ها بود. گرمخانه خلوت خاص او بود، وقتی خاقان دراز کشیده بود میرزاطاهر به آرامی بر تن او دست می مالید گاهی لبخندی بر گوشه لب مرد که چشمانش را بسته بود، ظاهر می شد. گاهی آهی از لبانش برمی آمد به نشانه رضایت. انگشتان چالاک میرزاطاهر بر شانه، بر گردن، پهلوها، ران ها بر پس و پیش مرد خفته حرکت می کرد، تند و کند، آهسته و سریع، هر جا که عضله ای خسته می یافت، به مهارت خستگی را از آن دور می کرد و با مالشی ملایم آن را نیرو می بخشید. ضرب ملایم کف دست و انگشتان بر زیر و بالای این اندام دیرخفته، بی خوابی و سایه کشاکش را از آن می زدود و آن را به آرامش رخوتناک می کشاند.
خاقان گاه زیر بارش ملایم نوازش ها، به چرتی کوتاه می افتاد. و میرزاطاهر او را وامی نهاد تا روشنایی بر سنگ سرخ گوشه حمام ظاهر شود و وقت نماز صبح باشد.
آیا میرزاطاهر محرم اسرار خاقان بود؟ این را کسی نمی تواند ادعا کند، حتی اگر خاقان این ادعا را با رضایت خویش اعتباری ببخشد. برهنه بودن، کاملاً برهنه ماندن و غلتیدن در حضور کسی به او اعتبار محرمی می دهد. اما محرم تن بودن با محرم دل شدن تفاوت دارد. خاقان به او چیزی گفته بود؟ چه کسی می داند؟ خاقان برهنه بود، بالا بلند، فربه و سپید، با خال سیاه به روی شانه چپ و یک بریدگی روی ران چپ. تنش نه ورزیدگی تن پهلوانان را داشت و نه نرمی و بیحالی و صافی جسم تن آسایان را. بدنی بود کارآمد، به غایت زیبا، با انحناهای خوشایند، ران های قوی، بازوهای بلند، ساعد و آرنج گرد و گوشتالود، شکمی از مشتهیات اندکی برآمده اما نه چندان که مانعی به شمار آید.
طاهر این همه را نه یک بار که چندین بار و هر بار به تشویش و دلهره دیده و در غیبت بدان اندیشیده بود، او را چه جرئت بود که در چند و چون این قامت اندیشه کند، اما خیالش در اختیار او نبود. تا دست بر اعضای او می مالید این خیالات عجیب در سرش می رویید، شاخ و برگ می گسترد چنان که روح او را تاریک می کرد هر لحظه جرقه ای در تاریکی برق می زد، خدایا! چه سرنوشتی او را به این دامگاه کشانده بود.
تا دستش بر اعضا و اندام های مردی که پیش رویش برهنه و مخمور، دراز کشیده بود می رسید، یکباره چیزی در درون او، در ژرف ترین نهانگاه وجودش سر باز می کرد و زهر می تراوید. چیزی که سر را به دوران می افکند و چشم ها را مشتعل می کند. لرزه های خفیف بر تن می اندازد، حسی مثل بوییدن گل سمی، انگیزشی چون بوی خون، رعشه ای در مهره پشت، حس دریدن، شکافته شدن و خفتن و مردن در او بود.
نمی دانست که چه می خواهد و نمی دانست که رنج می برد یا لذت می جوید، نمی فهمید می خواهد هشیار باشد یا به رویا درشود، حتی باشد یا نباشد.
اگر یک لحظه کیسه را به زبری می کشید، اگر صابونی چنان می زد که ذره ای کف به آن دیدگان نازنین می رفت، اگر تشویش درون در لرزش دست ــ که تیغ فولادی را به زیر گلوی خاقان پس و پیش می برد طنین می انداخت، حسابش پاک بود.
خاصه تراش پلی بود در آب ریخته، اما به ظاهر استوار بود و فریبکارانه چنان می نمود که لشکری را بر خود عبور خواهد داد.
خاقان شاید متوجه تشویش خاطر او شده بود یک بار پرسیده بود: «میرزا دلت می خواهد پانزده ساله بودی؟» میرزا گفته بود: «هرچه امر مبارک است.»
پرسیده بود: «دختر یا پسر؟»
میرزا گفته بود: «هرچه مصلحت الهی باشد.»
خاقان نخست رو ترش کرده بود بعد آن قدر خندیده بود که کاسه خضاب را به حرکات دیوانه وار دستش شکسته بود. آن وقت گفته بود: «چه فرقی می کرد.» هم در آن پیچ و تاب خوردن ها، میرزاطاهر با چشمان تیزبینش بدن برهنه خاقان را دمی به آسودگی دیده بود و به دقت. تنی که پیش از آن چنین به صرافت خاطر ندیده بود، تنی که بجز او کسی برهنه تر از این ندیده بود مگر این که آبستن شود یا کشته گردد. آیا بدان حد نرسیده بود که جلاد در یک قدمی او ایستاده باشد. خاقان که به کسی نمی خندید و با کسی نمی خندید با غلام بی اعتباری چون او چنین بی محابا خندیده بود، راستی چرا این قدر خندیده بود؟ نیش گزنده آن پرسش با او بود و توهمی که از آن زاده می شد. یک لحظه آن تن پیلوار را دیده بود با پانزده سالگیش درآمیخته در گوشه باغی به تابستان بر تختی خفته و خورشید از میانشان ساطع است. یک دم تصور این تصویر جنون آسا از سرش گذشته بود.
نمی خواست که پانزده ساله باشد، برگردد و آن روزگار تیره را با امردان و قصابان به یاد آورد، خفت و خیزهای شرم انگیز در پستو و پسخانه ها، گرچه زیبا نبود اما برهنگی مدامش در گرمابه ها تنانگی اش، سایش تنش در بخار گرمابه ها بر تن اوباشان، فرسایش روح و فربه شدن جسم را با خود داشت. عطش جسم در او همواره بیدار و گزنده بود و آغوش خواهیش مرزی نمی شناخت و اکنون نه، دیگر نه. آیا خاقان از گذشته او چیزی می دانست؟ چرا از آن سخن گفته بود، شاید از حرکاتش، از رنگ و رفتارش چنین دانسته بود. میرزاطاهر با همه دانایی چیزی از این ماجرا درنمی یافت، جز این که ترس او را به آستانه مردن کشانده است.
خاقان رفته بود. عطر تن او در حمام مانده بود. عطر سالم یک تن نیرومند که از خود قدرت جوانی می پراکند. میرزا از هر آنچه در زندگیش می شناخت بیش تر به بوی تن نیرومند، اندام عیش زده، بوی خواستنی جوانی، عشق می ورزید. آن تن فربه سفید نازان می آمد. بوی زندگی شاهواری زیر گنبد در فاصله ستون ها می چرخید تا سنگ و ستون و سقف را عبیرآگین کند. به رغم حضور خدایگان، بوهای شب دوش که از پیکر خاقان برمی خاست، دست او را بر اندام مرد خفته هدایت می کرد، می لغزاند، بر ران هایش، مهره پشتش، کتفش، پستانش. بو خطا نمی کرد، دست را می سراند تا پاکی، تا شرم، تا ورزیدگی؛ در رفت و آمدی چالاک که گلاب عرق بر تن هر دو بنشاند و خستگی از اندام های هر دو درآید. خاقان آهی از سر رضایت می کشید، این به نشانه پایان کار بود. میرزا به ادب خم می شد، برمی خاست، پلک ها فرو افکنده در گوشه ای دست بر سینه می ایستاد. خاقان به خزانه گرم می شتافت، با آمدن سحر، خاقان رفته بود، میرزا روبروی کاشی های آبی ایستاده بود که با خط زعفرانی، دو تصویر بر آن نقش بسته بود، دو مرد بودند یا یک مرد و یک زن. هر دو گیسوان بلند، چهره ای یکسان، اندامی پیچان در گیاه ها داشتند، صورت ها طبق آفتاب خندان، کامجویانه، فارغ از نگاه بیگانه.
روشنایی از مرمر نازک سقف، بر کاشی های نگارین لغزید. پایین تر، چهره مشوش میرزاطاهر را رنگ زد. او لحظه ای پیش در بخار عود و اسپند، محو و مات کودکی را دیده بود، سفیدچهره با موهای شبق رنگ. کودک از بیست و پنج سال پیش او آمده بود، زیبا و خواستنی. از پشت ستون مرمر، سرک کشیده بود. تا او را دیده بود سرش را دزدیده بود. خجالت می کشید، او را بازی می داد، بالاخره از پشت ستون در آمده، در میان مه مواج گم شده بود. دمی دیگر بازگشته بود با قدی بلندتر. تصویرهای دهه به دهه او گذشته بودند، از پنج سالگی تا سی و پنج سالگیش، این آخری آمده بود روبروی او ایستاده بود، پرسیده بود میرزاطاهر دیگر چه می خواهی؟
میرزاطاهر به آن که آن جا ایستاده بود گفت: آن زندگی را پیش سگ می گذاشتی قهر می کرد، حالا الحمداللّه. او رو ترش کرده بود، رفته بود، نکند خاصه تراش حرف بدی زده باشد؟
تا منصب خاصگی یافته بود، شبی خواب خوش به چشمش راه نیافته بود. اول شب شام سبکی می خورد، خواب سبکی می کرد، نیم شب بیدار می شد، به سرعت لباس می پوشید، از حیاط کوچکی که چسبیده به کوشک شاهی بود خود را به قراولخانه می رساند. نگهبان او را می شناخت اما همواره با او تا در گرمابه می آمد. جلو در گرمابه دو قراول مسلح کشیک می دادند. جز او کسی حق نداشت از در عمومی گرمابه به درون برود آن هم با اسم شب و جواز انگشتری خاص. خاقان از دالان مخصوص که از خوابگاه ها به گرمابه متصل می شد ظاهر می گردید. خاصه تراش نیم شب را تا صبح در گرمابه می ماند تا کشیکش به پایان برسد. در آن فضای وهم انگیز، صدا و آوازهای شبانه، درهم می شد، در حوضچه ها و دستک ها و چاله حوض و خزینه، گردش آب و فواره ها و چک چک آب و عرق، خیال را دایره دایره پرواز می داد. سربینه قرق بود، خاقان با خدمه به آن جا می آمد. میرزاطاهر می دانست آن جا چه خبر است. اگرچه به چشم ندیده بود، با شنواییش، تمام لحظات سربینه را چون رویایی تجسم می بخشید. پرندگان در نور لاله ها و شمعدانی ها که در آینه کاری ها، دو چندان انعکاس داشت، شب را روز می پنداشتند، دمادم می خواندند. ناگاه صدای سازی بلند می شد، عمله خلوت اجازه یافته بودند بخوانند و بنوازند.
صدای کمانچه و تار زندگی شبانه خاقان را پیش چشمش می گسترد. میرزا از زندگی روزانه خاقان کمابیش خبر داشت اما از آن سردرنمی آورد. زندگی شبانه ــ که دهان به دهان نقل شده بود ــ برای نوکران معنای واضح تری داشت.
کمانچه حکایت می کرد که خاقان از دیدن دسته دسته کافران که از فرنگ می آیند، ملول است، به عهد و پیمان آن ها اعتقادی ندارد. تار می گفت آن همه کشتن و حبس و کور کردن و مصادره اموال، این دنیای غدار را بی وفاتر می کند.
نی شکایت توطئه بی وفایی را در سربینه، بازیروبم سوخته اش پرواز می داد. آن گاه سازها، شیرین تر و صمیمی شدند، از زندگی شبانه گفتند. هوا تاریک شد، غم کشورداری، سینه بی کینه خاقان را ترک گفت. خاصه تراش، چند باری، فرصت یافت به زندگی شبانه خاقان نزدیک تر شود. در عمارت طنبی، خانم کوچک روی صندلی بزرگ نشسته بود. مطبخی ها قاب و قدح را در حضورش در مجمعه ها چیدند. روی مجمعه پارچه سفیدی کشیده شد. خانم کوچک آن را مهر کرد. زنان جواهرپوش حرم، به ترتیب، مجمعه ها را بر سر نهادند، کنیزان با فانوس های نقره پیشاپیش آن ها به راه افتادند، به عمارت سرچشمه رسیدند که خاقان و شاهزاده ها در آن جا منتظر شام، گنجفه بازی می کردند.
شاهزادگان به ترتیب مقام مادریشان در سه طرف سفره جا داشتند. خاقان در صدر مجلس نشسته بود هرچه را که هوس کرده بود و آشپزها طبخ کرده بودند به اشتها می خورد.
ظل اللّه با ندیمان و حریفان شطرنج و گنجفه می باخت، حتی سه قاب بازی می کرد، و به قدرتی خدا همیشه می برد. با عموها و برادرهایی که دستور کورکردنشان را داده بود همساغری می کرد، قصه های ایام شاه شهید را می گفت و می شنید.
مشتری خانم به فرمایش، گاهی به هوای دلش آواز سر می داد. صدای مشتری خانم شب ها از برج جهان نما و میدان ارگ فراتر می رفت. نمی شد آن صدا را به بند کشید، زن می خواند: «تو سفر کردی و خوبان همه گیسو کندند.» گوش های نامحرم از بیرون دروازه ها صدای سوزان او را می شنیدند. آواز فراقی او دور و نزدیک در حجره ها و حیاط های شاهی می چرخید، سارها و کلاغ ها را از بالای چنارهای ارگ می رماند، اسب ها و مادیان های اسطبل خاصه، دم راست و گوش تیز می کردند. خواجه های اخته، از حسرت دندان غروچه می کردند، کنیزها و سوگلی های فراموش شده حقه زهری را که زیر لباسشان به گردن داشتند به سینه می فشردند، قراول ها، گربه ها، سایه ها با احتیاط بیش تری از لبه بام ها عبور می کردند، عمارت که همه چشم بود، همه گوش شده بود. آسمان ابری دارالخلافه در چشم عاشقان، پر از ستاره های غریب دلنواز بود. میرزاطاهر بارها صدای مشتری خانم را از سربینه شنیده بود. آواز او سفرهای جنون آمیزی میسر کرده بود. غصه نگفتنی اش را در آن کلمات یافته بود، ساز او را به دورتر از خودش، شعورش می برد، فراتر از زندگی کوچکش، پوست این مرد محروم را می ترکاند، به گوشت و پوست او پر پرواز می بخشید.
گاهی که خاقان تردماغ بود دسته استاد زهره و دسته استاد مینا را با بازیگرهاشان می خواند. قریب صد زن و دختر بازیگوش پرهیاهو شیهه کشان به حیاط می ریختند، می زدند، می خواندند، می رقصیدند خاقان اشرفی شاباش می کرد.
آن شب مهتابی تابستان بی خوابی به سر خاقان زده بود. دده سیاهه را بزک کرده بودند با دایه دیو در استخر انداختند تا کشتی بگیرند و سر یکدیگر را زیر آب کنند. دسته استاد مینا می زدند، دسته استاد زهره می رقصیدند، زن های غول پیکر، از ته جگر نعره می زدند، همدیگر را در آب کتک می زدند، گاز می گرفتند لباس را به تن یکدیگر پاره می کردند، دشنام های قاطرچیان و روسپیان شنیده می شد خاقان می خندید، خستگی در می کرد. چراغ پچ پچه ها، امیدها و بیم ها پشت درهای بسته و پنجره های کیپ روشن بود، سلطان حقی امشب به چه کسی می رسید، چه کسی باید کیک تن مبارک را بکشد و دستخوش بدهد، چه کسی تا صبح بیدار خواهد ماند و شانه و پشت خاقان را خواهد چسبید، چه کنیزی آه خواهد کشید، چه زنی حقه زهر، تیغه کارد را لمس خواهد کرد، سایه های کامجو، از کدام دالان خواهند گذشت، چه زنی به سینه مسلولش چنگ خواهد زد، کلاف اشک ها، غبطه ها، دشنام ها، خیال های شوم، تصورات دلنشین راهروها را در می نوردید. میرزا، همیشه خاقان را در جامه خواب تصور می کرد، که دو کنیز در دو سوی او خوابیده اند. کنیزی او را از پشت چسبیده تا شانه ها و پشتش را گرم کند. کنیز دیگر در رختخواب نشسته تا کی خاقان به پهلوی دیگر می غلتد تا شانه ها و پشتش را گرم کند بی آن که بخواهد، همواره خود را با یکی از آن دو کنیز همتراز می یافت، با آن که در رختخواب نشسته و منتظر بغل کردن شهریار است بیدار می نشست، خیال می بافت، منتظر می ماند تا اقتدار کل ممالک محروسه را در آغوش بگیرد. بی خستگی و ملال، هر حرکت بی اختیار سلطان را به حکمتی تعبیر می کرد، به خورخور محبوبش گوش می سپرد.
به سربینه رسیده بودند. زنان سربینه، دورتادور خاقان در شاه نشین ایستاده بودند، زیر پر ملائکه سقف و پهلوانان جنگ افروز.
سماور روی سکوی مرمر قل قل می جوشید، گلبدن باجی لباس خاقان را از تنش کند، هم او باید لباس به تن مبارک بپوشاند. رعناباجی بدن خوابزده خاقان را مشت مال داد، بعد لنگ ابریشمی به کمر همایونی بست و او را تا دم در حمام دنبال کرد.
خاقان وارد راهروی بخارآلود شد. در بخار از چشم خدم و حشم ناپدید شد، به چشم میرزاطاهر آمد به خزینه رفت.
از حمام که درآمد، طبق میوه نوبرانه انار و انجیر و انگور، نان داغ زعفرانی، خامه و عسل و تخم مرغ و مربا و حلیم و کله پاچه و آش، شیر و فرنی در سینی های جداگانه پیش رویش چیده شده بود. نماز صبح را خواند، صبحانه اش را خورد، با خدمه از دالان مخصوص رفتند، در پشت سرشان قفل شد. خواجه معتمد آمد، میرزاطاهر را صدا کرد، هر دو از خرده ریزهای صبحانه سلطانی، گرسنگیشان را فرو نشاندند. خاصه تراش به جایی که او نشسته بود، نگاه می کرد. تا چند دقیقه پیش، کنیزان، سوگلی ها آن جا نشسته بودند، یک دم کوهی از پنبه خوب زده شده، یک ابر سفید نازک با حاشیه های طلایی و شنگرفی در نظرش پیدا شد. که گاه شکل اندام های انسانی، در دورترین شباهتش از آن جدا می شد و دوباره به هم وصل می شد. صدای خواجه معتمد او را از رویای شیرین هماغوشی با ابر و الماس و پنبه خوب زده شده پراند.
***

۲. در سبز

این جا نشسته ام تنها در ایوان و شب سرد مهرگانی احاطه ام کرده است.
پلک می گشایم، باغ پیرامون و کوه روبرو، جز سیاهی نیست. پلک می بندم، فقط ظلمت است و تنفس عمیق باغ در عبور بادی که از روی رودخانه بی آب به سمت سرشاخه های گردو می چرخد.
آن جا دراز کشیده ای، نزدیک تر از همیشه به من و مثل همیشه، از هر چیز و هر کس دور شده ای.
وسوسه ای آسوده ام نمی گذارد که بیایم کنارت ای فردوس مشرقی، دراز بکشم و چون تو فارغ گردم از هر آنچه این شب پاییزی را به آن همه خاطره پیوند می دهد، تمامی سرگذشت تبار من جریان دارد از لابه لای شاخه های به ظلمت نشسته این شب بلند و یکجا حضور می یابد باغ و جهان من در این دم.
باز آن منظره زیر پلک هایم آشکار می شود، از لایه شفاف اشک: دو تکه سطح رنگین متلاطم، دور و لغزنده، در بالا بیش تر آبی و در پایین بیش تر زرد. سپس منحنی سبز چرخنده در متن زرد کمرنگ پیدا می شود و یک کپه رنگ سبز سمت چپ منظره.
منظره نزدیک تر می آید. روشن تر نه، پررنگ تر می شود، با صراحت یک واقعیت انکار شده در پی تلافی بی اعتنایی ناظر، خود را به اعماق حافظه تحمیل می کند. این منظره کشتزاری داغ و رسیده در نیمروز است که آسمانی موحش بر فراز آن می چرخد. آسمان آبی تند و تندتر می شود زیر ضربه های خشمگین قلم مویی عصبی، پررنگ تر می شود تا سیرترین و ژرف ترین آبی و چندان عمیق می شود تا رویای زنگاری مرگ را بازتاباند.
آب، آبی متلاطم در متن تیره ترین نوع خود، عمق می یابد و ژرف می شود در عین حال شفاف و آن سوی خود را که از حرکت باز نمی ایستد آشکار می کند.
خط های رنگین، رنگین ترین خط های ممکن کنار هم، ذره ذره پارچه زنگاری آسمان را بر فراز کشتزار پدری می بافد.
طوفان رنگ ها منظره را به لرزه در می آورد، هیچ چیز برقرار نیست و آرام نمی یابد، درگیر می شود آسمانی وحشتزا با زمینی که از تلاطم خویش به ستوه آمده است، زمینی جوشنده از بذر و نیرویی عتیق و فصل بالغ گرما با موج های وحشیانه رویش در ساقه ساقه گندم و علف. کشتزار ذره ذره سر برمی کشد، می گسترد، حجمی متراکم می سازد، به استقبال آسمان زنگاری می شتابد، در غریوی بلند و بی خون آسمان و زمین درهم می آمیزد و نیمروز از آن طالع می شود.
آن گاه از سطح آبی های تیره، نقطه های سیاه پدیدار می شود، دو خط منحنی کوتاه به هم پیوسته هلال لب ها یا که ابروهای قاجاری در فضا، می پرند، می آیند کلاغ های سیاهی که انگار از شلیک گلوله ای، ترسان و بی اختیار پرواز کرده اند. از آن نیمروز داغ به سمت این شب سیاه ساکت یورش می آورند.
فردوس مشرقی دراز کشیده است، همان طور که پیش از این دراز کشیده بود و فارغ بود از هیاهوی کلاغان که در باغ های دور چرخ می زدند، دانه می ربودند، آشیان می ساختند، می رفتند و بازمی آمدند و تکه تکه روز را و شب را با قارقار خود قابی حزن انگیز می گرفتند، این سرگردان های همیشگی تبعیدیان مغلوب حواشی روزگار. بی ارتباط و بی تشویش دراز کشیده است و به آن ارتباط مبهم که اندک اندک در قلمرو فنا رخ می دهد تسلیم شده است، در فاصله گزینش دو باغ به تردیدی عذاب آور دچار شده است، آرزو بستن به باغی که بوده است و از آن فقط وصفی در واژه های پریشان کتابی مانده، و شهامت گذشتن از باغی که هست و خیال نیست و در جاده منحنی سبز چرخنده اش، قطره خونی هنوز بین این همه اشکال و حجم های تیره، روشنی دارد و نگاه و تامل را به حادثه های ناگزیر می خواند.
دلم می خواهد برخیزم، بروم، کنار فردوس مشرقی که به رویای پایانی اش تسلیم گشته است دراز بکشم و در تماس تنم با جسم وداع کننده اش، به واقعیتی لمس پذیر تکیه کنم که در شهود خیره کننده اش تمام آن اضطراب ها را که به عمری حس می کرده ایم به لحظه ای دریافته و از سر آن همه محال و ممکن پرواز کرده است.
این باد که می آید، سوز سرما می آورد و تنم را با آن هشیارتر می کند، با آن که از سر شب بر آن بوده ام تا از هشیاری امشبم، با جرعه های تلخ بگریزم، می دانم که باد فقط سرما نمی آورد، در دوردست این ایوان و این لحظه، باد ریگستان را به حرکت درآورده است.
حرکت سراسری شن در امواج توفنده دیو بادها.
فردوس مشرقی از آن جا که دراز کشیده، بر آن است تا سمت و سوی باد را دریابد مگر از مدفون شدن آن همه قریه و شهرهای وانهاده باستانی جلوگیری کند، اما باد در درازنای زمان، جهت خود را عوض می کند، این بار از سمتی دیگر شن ها را به حرکت در می آورد، ریگستان را با یورشی بی رحم به سوی حیات آدمیان بی دفاع آرایش می بخشد، در این آرایش جنگی، فقط دانایی کارساز نیست بلکه توانستن و چاره کردن شرط است.
فردوس مشرقی با ساکنان ظلمت کاریز، محاصره شدگان باد و شن، با آفتاب فصل ها، نجوایی دارد که شنیده نمی شود، نمی تواند این خیل بی گناهان را وادارد که از کنار استخوان های پوسیده پدران به آن سوتر بکوچند، هر چند می داند که آن سوترک نیز با رودهای سمی کارخانه ها و زندان ها و بانک ها و عشرتکده ها آلوده است.
فردوس مشرقی باد را عنصری زیبا می یافت، هوایی برای تنفس. و شن را زیر پا نرم و سبک می یافت پس آبادی را میسر می دید، اما وقتی باغی را در خیال و باغی را در این گوشه کویر ساخت قدم به قدم از هجوم باد و شن و بی حاصلی عقب نشست، وقتی به انتهای توان گریز خود رسید، چندان بی حوصله بود که نمی خواست به یاد آورد چه روزها در ستایش باد دفترها سیاه کرده و چه شب ها خیال حجم های نرم و منحنی شنزار ــ یادآور زیباترین حرکات و سکنات تن آدمی ــ او را به خلسه کشانده است.
باغی که ساخته بود بر باد و شن، روز از پس روز در باد و شن و نیمروزهای داغ کم رنگ تر می شد اما باغی که در خیال آب داده و آن همه گل و گیاه در آن پرورانده بود، همچنان بی گزند مانده، رشد کرده بود چندان که درختان بلندش جلوی نگاه او را به هر سو گرفته بود، دیگر نه آسمان، نه زمین، نه راهی که آمده بود و نه راهی که باید بدان می رفت، رویاروی دیوار سبزرویان وسوسه انگیز بود.
پلک می گشایم بر تاریکی، کلاغی از بالای سرم می پرد، با صدای تاریک بال های سریعش.
باید این شب را به صبح برسانم و آسوده شوم از باغی در خیال و از مزرعه ای که وانهاده ایم در آن جا با گودال های خوف انگیز و گنج های پنهانش که درخت به درخت نشان از رنج نومیدوار باغبان دارد.
فردا خواهیم کوچید، از این باغ ها، از این عمارت، از این که به دیروز تعلق دارد و رویاروی حوادثی خواهیم ایستاد که ما را به چالشی می خواند.
قراردادی عبث، که این دیروز است و آن فرداست، دیگر کوچنده را نمی فریبد، آدمی است فراتر از اکنون هشیارانه پا بر سر کاینات.
چراغ روشن شد، ساکنان خانه هنوز نخوابیده اند. صدای پایی می آید، می ایستد، چشمی مرا می نگرد، گام ها درنگ می کند، او فکر می کند، داوری می کند، می رود با خیال خود، تا به خوابش بپیوندد یا به اضطرابش، به دلهره های فردایش که از جنس دیروز خواهد بود.
چراغ روشن ماند، پلک می بندم، باد یورش می آورد، باغ خیالات جوانی ام، درخت به درخت، گل به گل، ساقه به ساقه می لرزد، دیو باد از سر آن همه تجمل و شکوه عبور می کند، رنگ ها را می زداید، ساقه ها را می ساید و پیر می کند، فضا را از عبورش تیره می دارد، باغ به رغم آن یورش باز دمی دیگر، پرطراوت تر از پیش می روید زیر پلک من می ایستد در برابر تمامی مصایب دنیا که خیال جوان را زوال پذیر می انگارد.
چهره تو می آید، ای که جهان را برای من دوباره معنا کرده ای و چارچوب بایدها و نبایدها را در هم شکسته ای، زمان را اکنون کرده ای و اکنون را پر از شادی حضورت و حضور تو تمامی زمان ها و هستی هاست.
با چهره هایتان ما طراوت می یابیم و از آن لحظه، جهان را چه می شود که زوال ندارد و از باد و شن و شب و گلوله و دشمنی گزند نمی یابد.
آبی های زنگاری، دورتر از نیروی متلاطم زمین. کشتزار دوزخ آسا، مرا چون عقابی می رباید، از آن فراز دنیا را در چشمم حجمی کوچک، دوست داشتنی و یکپارچه می کند؛ حجمی که با دعواهای حقیر، با مرگ ها و زادن های این و آن، با حوادث و دژکامی ها، تکه تکه نمی شود.
ای زیبایی پنهان شده در واژه ها و آن گاه آشکار شده در روزهایی و شب هایی از عمر من، تو آن فرصت نادری که در خانه ها، قلب ها، کشورها و شعرها می چرخی و روشن می سازی راه های عبورت را.
بر ستم چیره نشده ای، بر بی عدالتی، بر این شب دیرپا، بر این سرمای بی امان اما تو چیره خواهی شد بر این همه، اگر روزی دیگری همچنان تو را بپرستد که قلب عاشق من.
باید برخیزم، بروم پیش فردوس مشرقی، این شب را با او تحمل کنم.
می بینم که برخاسته ام، و باد برخاسته است و ساکنان بیدار خواب این قریه خوابزده برخاسته اند.
پلک می گشایم، ایوان همچنان در ظلمت است، خسته ام، پلک می بندم.
آن تصویر قهوه ای بر دیوار اتاقم، در نور غروبی شنجرفی، مرا به آرامش، به بازخوانی دورانی که از آن گذر کرده ایم و دورانی که از آن گذار خواهیم داشت فرا می خواند.

نظرات کاربران درباره کتاب باغ گمشده