فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک روز قشنگ بارانی

کتاب یک روز قشنگ بارانی
پنج داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب یک روز قشنگ بارانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک روز قشنگ بارانی

با هم عشقبازی کردند. سعادتی که آنتوان حس کرد هیچ ربطی به لذت هلن نداشت. با این حال هلن گذاشت که ادامه بدهد. ماه‌ها بود که رابطه‌شان ادامه داشت. آنتوان می‌گفت که بزرگ‌ترین عشق زندگیش را یافته است. به محض این‌که هلن را به رستوران می‌برد باید حتما هلن را شریک برنامه‌های زندگی آینده‌اش می‌کرد. این وکیلی که تمام پاریس به‌دنبالش بود می‌خواست که هلن همسر و مادر فرزندانش شود. هلن هم لبخند بر لب سکوت می‌کرد. آنتوان از روی احترام یا ترس، جرأت نمی‌کرد وادارش کند جواب دهد. چی در سر هلن می‌گذشت؟ درواقع خودش هم نمی‌دانست. مسلما این ماجرا بیشتر از معمول طول کشیده بود اما هلن نمی‌خواست این موضوع را به حساب آورد و از آن نتیجه‌گیری کند. آنتوان به‌نظرش ــ چطور بگویم... خوش‌آیند می‌آمد. آره، کلمه‌ای قوی‌تر و پرشورتر برای بیان احساسی که فعلاً باعث می‌شد هلن رابطه‌اش را با او به هم نزند پیدا نمی‌کرد. حالا که قرار است آنتوان را پس بزند دیگر چرا عجله کند؟ هلن برای آسودگی خیال فهرستی از عیوب آنتوان تهیه کرده بود. از نظر قیافه آنتوان یک لاغر دروغین بود. بدون لباس، شکم کوچولوی بچگانه‌ای از هیکل درازش بیرون می‌زد که بدون شک طی سال‌های آینده بزرگ‌تر هم می‌شد. رابطه نزدیکشان هم زیادی طول می‌کشید و تکراری در کار نبود. از نظر فکری هم با این‌که درخشان بود و مرتبه و موفقیت شغلیش گواه آن بود، زبان‌های خارجی را به خوبی هلن حرف نمی‌زد. از نظر روحی هم آدمی بود که به مردم زیادی اعتماد می‌کرد، و به‌طرز ابلهانه‌ای خوش‌باور به‌نظر می‌رسید... با این حال هیچ‌کدام از این معایب برای قطع فوری رابطه کافی نبود، این معایب هلن را منقلب می‌کرد. احتیاطی که آنتوان در به کارگیری زبان‌های خارجه به خرج می‌داد در حد کمالی بود که برای زبان مادریش داشت. اما سادگیش هم برای هلن آرامش‌بخش بود: هلن در مجامع نخست ابتذال آدم‌ها را می‌دید، تنگ‌نظری‌هایشان، بی‌غیرتی‌شان، حسادتشان، عدم اطمینانشان، ترسشان را.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک روز قشنگ بارانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک روز قشنگ بارانی

زن عبوس به بارانی که بر روی جنگل لاند می بارید نگاه می کرد. ــ چه هوای مزخرفی!
ــ عزیزم اشتباه می کنی.
ــ چی؟ یک دقیقه بیا سرت رو بیرون کن می بینی چی داره از آسمون می باره!
ــ دقیقا.
مرد به طرف ایوان رفت، تا جایی که قطره های باران امان می داد به باغ نزدیک شد و پره های بینیش را باز و گوش هایش را تیز کرد، سرش را بالا گرفت تا باد خیس را بهتر بر روی صورتش حس کند و با چشمانی نیمه بسته درحالی که عطر آسمان سرخ فام را استشمام می کرد زمزمه کرد:
ــ یک روز قشنگ بارانیه.
مرد به نظر صادق می رسید.
در این لحظه برای زن دو اصل مسلم شد: نخست این که از دست مرد واقعا حرص می خورد و دوم این که اگر می شد هرگز او را ترک نمی کرد.

تا آن جا که هلن(۱) به خاطر می آورد هرگز روزگار دلخواهی نداشت. از همان بچگی رفتارش پدر و مادرش را به تنگ می آورد، دائم اتاقش را جمع و جور می کرد، با کوچک ترین لکه ای لباس عوض می کرد، انقدر گیسوانش را می بافت که کاملاً با هم قرینه شوند. وقتی او را به تماشای رقص باله دریاچه قو بردند، تنها او متوجه شد که صف رقصنده ها کمی نامرتب است، که دامن های رقاصه ها با هم و همزمان پایین نمی افتد، و هر بار یکی از بالرین ها ــ هربار یک نفر مختلف ــ آهنگ و نظم حرکات گروهی را برهم می زند. در مدرسه بی نهایت مواظب اسبابش بود و اگر بیچاره ای کتابی به او پس می داد که در گوشه اش صفحه ای تا خورده بود، اشک هلن را درمی آورد و در ته دلش لایه نازک دیگری از اعتماد اندکی را که به بشریت داشت از بین می برد. هنگامی که نو بالغ شد به این نتیجه رسید که کار طبیعت هم دست کمی از کار انسان ها ندارد زیرا شماره یکی از پاهایش مجدانه سی و هشت و دیگری سی و هشت و نیم بود، و قدش هم علی رغم تمام سعیش از یک متر و هفتاد و یک تجاوز نمی کرد ــ آخه یک متر و هفتاد و یک هم شد قد؟ وقتی هم بزرگ شد به بهانه تحصیل حقوق سری به نیمکت های دانشگاه زد تا برای خود نامزدی بیابد.
کمتر جوانی به اندازه هلن ماجرای عاشقانه داشته است. آن هایی که محاسن او را داشتند از روی شهوت یا بی ثباتی ذهنی دائم معشوق عوض می کردند. هلن هدفش از پشت هم ردیف کردن عشاق آرمان گرایی بود. هر پسر جدیدی به نظرش سرانجام بهترین مرد می رسید. در شگفتی اولین دیدار، در جذابیت نخستین گفت وگو به او محاسنی می بخشید که در ته دل آرزو داشت. چند روز و چند شب بعد، وقتی تَوَهُم خاتمه می یافت و هلن او را آن چنان که در واقعیت بود می دید، با همان جدیتی که جلبش کرده بود رهایش می ساخت. درد هلن این بود که می خواست دو خواسته متضاد را برآورده کند: آرمان گرایی و روشن بینی را.
از بس که هر هفته شاهزاده رویاهایش را عوض کرد، از خودش و مردها زده شد. طی ده سال آن دختر جوان پرشور و ساده دل مبدل شد به یک زن سی ساله بدبین و دلزده. خوشبختانه ظاهرش کوچک ترین نشانه ای از این احوالات را نشان نمی داد، موهای بورش چهره اش را درخشان می کرد و روحیه با نشاط ورزشکارانه اش حمل بر سرزندگی می شد. پوست شفافش جنس مخمل پریده رنگش را حفظ کرده بود به طوری که هر لبی هوس می کرد بوسه ای بر آن نهد. هنگامی که آنتوان(۲) هلن را در جلسه شورای وکلا دید یک دل نه صد دل عاشق او گشت. از آن جا که هلن نسبت به آنتوان کاملاً بی تفاوت بود به او اجازه داد تا آن جا که دلش می خواهد عشق آتشینش را به او ابراز کند. آنتوان مردی سی و پنج ساله بود، نه زشت و نه زیبا، دوست داشتنی، با پوستی گندمگون و مو و چشمانی قهوه ای رنگ. تنها مشخصه بارز آنتوان قدش بود. آنتوان با دو متر قد، از همه هم نسل هایش یک سر و گردن بلندتر بود و انگار از این بابت با لبخندی دائمی و کمی خمیدگی شانه از بقیه عذر می خواست. همه متفق القول بودند که فکرش نیز خوب کار می کند اما هلن که خود از این بابت چیزی کم نداشت، کسی نبود که هیچ گونه هوش و ذکاوتی تحت تاثیرش قرار دهد. آنتوان آنقدر به هلن تلفن کرد، برایش نامه های پرشور نوشت، گل فرستاد، به مهمانی های جالب و بامزه دعوتش کرد، به قدری شوخ طبع و مُصِر و تیزهوش بود، که هلن کمی از روی بیکاری و خیلی به این دلیل که تا آن وقت هیچ وقت در گلخانه عشاقش چنین نمونه غول پیکری نداشت، گذاشت آنتوان خیال کند که دلش را به دست آورده است.
با هم عشقبازی کردند. سعادتی که آنتوان حس کرد هیچ ربطی به لذت هلن نداشت. با این حال هلن گذاشت که ادامه بدهد.
ماه ها بود که رابطه شان ادامه داشت.
آنتوان می گفت که بزرگ ترین عشق زندگیش را یافته است. به محض این که هلن را به رستوران می برد باید حتما هلن را شریک برنامه های زندگی آینده اش می کرد. این وکیلی که تمام پاریس به دنبالش بود می خواست که هلن همسر و مادر فرزندانش شود. هلن هم لبخند بر لب سکوت می کرد. آنتوان از روی احترام یا ترس، جرات نمی کرد وادارش کند جواب دهد. چی در سر هلن می گذشت؟
درواقع خودش هم نمی دانست. مسلما این ماجرا بیشتر از معمول طول کشیده بود اما هلن نمی خواست این موضوع را به حساب آورد و از آن نتیجه گیری کند. آنتوان به نظرش ــ چطور بگویم... خوش آیند می آمد. آره، کلمه ای قوی تر و پرشورتر برای بیان احساسی که فعلاً باعث می شد هلن رابطه اش را با او به هم نزند پیدا نمی کرد. حالا که قرار است آنتوان را پس بزند دیگر چرا عجله کند؟
هلن برای آسودگی خیال فهرستی از عیوب آنتوان تهیه کرده بود. از نظر قیافه آنتوان یک لاغر دروغین بود. بدون لباس، شکم کوچولوی بچگانه ای از هیکل درازش بیرون می زد که بدون شک طی سال های آینده بزرگ تر هم می شد. رابطه نزدیکشان هم زیادی طول می کشید و تکراری در کار نبود. از نظر فکری هم با این که درخشان بود و مرتبه و موفقیت شغلیش گواه آن بود، زبان های خارجی را به خوبی هلن حرف نمی زد. از نظر روحی هم آدمی بود که به مردم زیادی اعتماد می کرد، و به طرز ابلهانه ای خوش باور به نظر می رسید...
با این حال هیچ کدام از این معایب برای قطع فوری رابطه کافی نبود، این معایب هلن را منقلب می کرد. احتیاطی که آنتوان در به کارگیری زبان های خارجه به خرج می داد در حد کمالی بود که برای زبان مادریش داشت. اما سادگیش هم برای هلن آرامش بخش بود: هلن در مجامع نخست ابتذال آدم ها را می دید، تنگ نظری هایشان، بی غیرتی شان، حسادتشان، عدم اطمینانشان، ترسشان را. شاید به دلیل این که این احساسات در وجود خودش بود خیلی زود آن ها را نزد بقیه می یافت. درحالی که برای آنتوان آدم ها نیات والا و انگیزه های ارزشمند و آرمان گرا داشتند، انگار که هیچ وقت آنتوان درِ قابلمه هیچ مغزی را باز نکرده بود تا ببیند که چه گَندی درش است و در آن چه معجونی می جوشد.
از آن جا که هلن جلسه معرفی به پدر و مادرها را دائم به تعویق می انداخت، تعطیل آخر هفته را صرف تفریحات شهری می کردند: سینما، تئاتر، رستوران، پرسه زدن در کتاب فروشی ها و نمایشگاه ها.
در ماه مه چهار روز تعطیلی باعث شد که به صرافت سفر بیفتند. آنتوان هلن را در یک هتل ویلایی کنار جنگل کاج و ساحل شن سفید در سرزمین لاند(۳) دعوت کرد. هلن که همیشه عادت داشت برای تعطیلات به سواحل مدیترانه برود، از این که فرصتی پیش آمده بود تا با اقیانوس و امواج سهمگین آشنا شود و به تماشای موج سواران بنشیند کلی هیجان زده بود. حتا خیال داشت که به اردوگاه طبیعت گرایان برود و در آن جا حمام آفتاب بگیرد...
افسوس، هنوز صبحانه تمام نشده طوفانی که در راه بود سررسید. آنتوان درحالی که به هره رو به پارک تکیه داده بود گفت:
ــ امروز یک روز قشنگ بارانی است.
درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبور است ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان با چنان ولعی روز را آغاز می کرد که انگار با آسمانی آبی و درخشان طرف است.
ــ امروز یک روز قشنگ بارانی است.
هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد، از فرصتی که خواهند داشت تا چندین بار با هم درآمیزند، از صحبت های زیر ملحفه درباره زندگی و گذشته، از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند...
هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است. سعی کرد حرف های آنتوان را باور کند.
آن روز هلن تصمیم گرفت که دنیا را از نگاه آنتوان ببیند.
هنگام گردش در ده، سعی کرد همان جزئیاتی را ببیند که او می بیند، دیوار قدیمی سنگی را به جای ناودان های سوراخ، نرمی سنگفرش ها را به جای کج و کولگی شان، منظره پر زرق و برق و اُملی ویترین مغازه ها را به جای مضحک بودنشان. مسلما هلن با دیدن یک سفالگر ذوق زده نمی شد ــ آخه این هم شد کار که آدم در قرن بیست و یکم گِل بمالد درحالی که در همه جا ظرف سالادخوری پلاستیکی پیدا می شود، یا دلش را به بافتن حصیر خوش کند؟ دیدن یک سفالگر او را به یاد جلسات وحشتناک و تمام نشدنی کاردستی دبیرستان می انداخت که مجبور می شد هدیه های اُملی درست کند و این هدیه ها را حتا برای روز مادر و پدر هم نمی توانست آب کند. عجیب تر این که آنتوان در مغازه های عتیقه فروشی دلش نمی گرفت. آنتوان اشیای با ارزش را تحسین می کرد درحالی که هلن در آن جا بوی مرگ به مشامش می خورد.
هنگامی که روی ساحل خیسی که هنوز باد بین دو رگبار فرصت نیافته بود خشک کند قدم می زدند، وقتی پای هلن در ماسه ای که داشت مثل سیمان سفت و سنگین می شد فرو رفت دیگر نتوانست خودداری کند و بد و بیراه نگوید:
ــ دریا، اونم یه روز بارانی واقعا که!...
ــ آخه تو چی رو دوست داری؟ دریا رو یا آفتاب رو؟ آب این جاست، افق این جاست، بی کرانگی هم این جاست!
هلن اعتراف کرد که قبلاً هرگز دریا و ساحل را نگاه نمی کرده است، آن چه برایش مهم بود تنها لذت بردن از آفتاب بود و بس.
ــ خب تو نگاه محدودی از زندگی داری، آدم که منظره رو محدود به آفتاب نمی کنه.
هلن قبول کرد که حق با اوست. هنگامی که دست در بازوی آنتوان راه می رفت علی رغم میل باطنیش با اکراه مجبور بود بپذیرد که دنیای آنتوان به مراتب زیباتر از دنیای اوست زیرا آنتوان دائم درپی فرصت های شگفت انگیز بود و آن را می یافت.
برای صرف ناهار به مهمانسرایی رفتند که علی رغم مجلل بودنش به سبک محلی و سنتی تزیین شده بود.
ــ اذیتت نمی کنه؟
ــ چی؟
ــ خب، این که این محل واقعی نیست، این رستوران، این مبل ها، این پیشخدمت ها؟ این که این دکور فقط برای مشتری های مثل تو ساخته شده، برای سرکیسه کردن هالوهایی مثل تو؟ درسته که این مهمانخانه برای گردشگرها و مسافرهای سطح بالاست ولی هرچی باشه برای گردشگرها ساخته شده!
ــ این محل واقعیه، غذاش واقعیه، و من و تو هم واقعا این جا نشستیم.
صداقت آنتوان هلن را خلع سلاح می کرد. با این حال مصرانه ادامه داد:
ــ پس به این ترتیب این جا هیچی آزارت نمی ده؟
آنتوان نگاهی گذرا به دور و برش انداخت.
ــ به نظر من محیط این جا دلپذیره و آدم هاش هم دوست داشتنین.
ــ آدم ها که افتضاحن.
ــ چی می گی؟ مردم عادین دیگه.
ــ نه تو رو خدا این زن پیشخدمت را نگاه کن. ببین چه قیافه کریهی داره.
ــ دست وردار. اون فقط بیست سالشه و...
ــ چرا. چشم هاش نزدیک به هم هستن. چشم های ریز به هم چسبیده.
ــ خب که چی؟ من که متوجه نشده بودم. به نظر من خودش هم متوجه نشده چون به نظر می رسه خیلی از جذابیتش مطمئنه.
ــ بهتر، والا باید خودش رو می کشت! این یکی رو نگاه کن. پیشخدمتی که دستور مشروب رو می گیره می گم: تو گوشه دهنش یک دندان نداره. ندیدی که وقتی باهامون حرف می زد نمی تونستم نگاهش کنم؟
ــ خودمونیم هلن، تو که نمی تونی با مردم حرف نزنی فقط واسه این که یک دندان کم دارن.
ــ چرا.

ــ دست وردار، این چیزها که آدم رو پست و خوار نمی کنه. داری سر به سرم می ذاری، انسانیت که به کیفیت دندان ها بستگی نداره.
وقتی که آنتوان ملاحظاتش را با اطمینان در جملات و فرضیه های مهم نظیر این خلاصه می کرد، هلن می فهمید که با اصرار بیش از این فقط حماقت خودش را ثابت می کند.
آنتوان پرسید:
ــ دیگه چی؟
ــ مثلاً مشتری های میز بغل دستیمون.
ــ چشونه؟
ــ پیرن.
ــ عیبه؟
ــ دلت می خواست من هم این قیافه ای بودم؟ پوست شل، شکم گنده، سینه های آویزون؟
ــ اگه بدت نیاد باید بگم که وقتی پیر شدی هم دوستت دارم.
ــ مهمل نگو. اون دختره رو اون جا نگاه کن.
ــ این دختر بیچاره دیگه چشه؟
ــ از قیافه ش معلومه که از اون سلیطه هاست. گردن هم نداره. ولی راستش رو بخوای با اون ننه بابایی که من می بینم آدم بهتره به حالش دلسوزی کنه!
ــ بابا مامانش؟
ــ باباش کلاه گیس سرشه و مادرش هم از گلوش پیداست که بیماری گواتر داره!
آنتوان زد زیر خنده. باورش نمی شد که این حرف های هلن از ته دل باشد، فکر می کرد این جزئیات را سرهم می کنه تا مسخره بازی درآورد. درحالی که هلن واقعا از چیزهایی که به چشمش می خورد عذاب می کشید.
وقتی که یک پیشخدمت هجده ساله با موهای پریشان قهوه آورد آنتوان به طرف هلن خم شد و گفت:
ــ اون چی؟ اون که دیگه پسر خوش قیافه ایه. از اون هم می تونی ایراد بگیری؟
ــ نمی بینی؟ پوستش چربه و روی دماغش هم جوش زده. سوراخ های پوستش هم گنده و بازه!
ــ با تمام این احوال گمان می کنم که تمام دخترهای دور و بر براش سر و دست می شکنن.
ــ تازه از این گذشته از اون آدم هاییه که فقط ظاهرشون تمیزه. گول نخور! بعید می دونم آدم تمیزی باشه! انگشت هاش هم ورم داره. وقتی لباسش رو درآورد تازه آدم می فهمه اون زیر چه خبره.
ــ دیگه داری واسه خودت داستان می بافی! حتا متوجه شدم که بوی ادوکلن می ده.
ــ اتفاقا این علامت بسیار بدیه! معمولاً پسرهایی که خیلی تمیز نیستن ادوکلن رو روی خودشون خالی می کنن.
نزدیک بود اضافه کنه «باور کن. خوب واردم، می دونم از چی حرف می زنم.» اما جلوی خودش رو گرفت و اشاره ای به زمان پسربازی های متعددش نکرد. به هر حال هلن نمی دانست آنتوان در این مورد چه می داند، چون خوشبختانه او از دانشگاه دیگری می آمد.
آنتوان همچنان می خندید تا وقتی که هلن ساکت شد.
ساعت های بعد هلن احساس می کرد دارد روی طنابی بر روی پرتگاه راه می رود. کافی بود یک آن حواسش پرت شود تا در پرتگاه کسالت سقوط کند. ضخامت کسالت را حس می کرد، کسالت او را صدا می زد و به خود می خواندش و از او می خواست که خود را در این پرتگاه رها کند و به او بپیوندد. هلن احساس سرگیجه می کرد، وسوسه می شد که خود را رها کند. لاجرم به خوش بینی آنتوان می آویخت که همچنان خستگی ناپذیر، لبخندزنان، دنیا را آن گونه که می دید برای هلن وصف می کرد. هلن به رشته باورهای نویدبخش آنتوان چنگ می انداخت و می آویخت مبادا که سقوط کند.
عصر وقتی به خانه ویلایی شان برگشتند مدت ها درهم آمیختند و آنتوان آن چنان درپی لذت هلن بود که هلن نیز به ناچار چشم هایش را بر روی جزئیات آزاردهنده بست، آن ها را پس زد و کوشید تا خود را به این بازی بسپارد.
سرشب هلن از شدت خستگی از پا درآمده بود. آنتوان از جدالی که تمام روز در درون هلن درگرفته بود کوچک ترین تصوری نداشت.
بیرون باد در صدد بود که درختان کاج را مانند دکل های کشتی قطع کند.

نظرات کاربران درباره کتاب یک روز قشنگ بارانی

اریک امانوئل یکی از خوش فکر ترین و خوش قلم ترین فیلسوفان و نویسندگان معاصر ماست، از اینکه آثار شو خوندم خوشحالم و به دیگران توصیه میکنم
در 5 ماه پیش توسط sara ir
من عاشق این کتابم. به خصوص داستان ادت معمولی. خلاصه اینکه خیلی عالیه.
در 6 ماه پیش توسط z_mk1388
دوست داشتم کتابو
در 1 هفته پیش توسط زهره ترابی
داستان های اشمیت بشدت روانشناسانه هستند
در 2 ماه پیش توسط معین دادجو
کتابی خیلی خوب با ریتمی ساده اما دلپذیر دریاره ی مساعل مهم زنان اعم از عشق تنهایی انزوا خشم و... بود.داستانها روانن ودوسه روزه نهایتا کتاب تمومه.مرسی از فیدیبو
در 2 ماه پیش توسط نیلوفر یونسی
خیلی نویسنده ی خوبیه. این کتابش رو هم دوست داشتم. خوندنش پیشنهاد میشه
در 1 ماه پیش توسط مهرنوش حصاری مقدم