در آسمان بزرگ، هزاران هزار سیاره و ستاره وجود دارد.
در یکی از این سیارههای خیلی کوچک یه شازدهی کوچولو به تنهایی زندگی میکرد.
اون از تنهایی خسته و افسرده شده بود و آرزو داشت کسی بود تا با اون حرف میزد و از تنهایی در میآمد.
یک روز با تعجب دید که در سیارهی کوچیکش یک گیاه دراومده…