فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عذاب وجدان

کتاب عذاب وجدان

نسخه الکترونیک کتاب عذاب وجدان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عذاب وجدان

بدون شک با دیدن دستخط من متعجب شده‌ای. ولی مطمئنم که با وجود سکوت طولانی و غیرموجه من، پاکت را نه تنها با کنجکاوی، بلکه با نگرانی باز کرده‌ای. سال‌هاست که از تو بی‌خبرم. از خود سؤال می‌کنم آیا هنوز در ورونا هستی؟ در همان خانه‌ای که من همچنان تو را در آن در نظر مجسم می‌کنم؟ حتی می‌ترسم که تو نه آن‌جا باشی و نه هیچ جای دیگر، می‌ترسم مرده باشی و من خبری از مرگ تو به دست نیاورده باشم. این وحشت، گرچه ممکن است پوچ به نظر برسد ولی به تو حالی خواهد کرد که برای من تا چه حد اهمیت دارد بدانم که در جهان یک نفر وجود دارد که بتوانم کورکورانه به او اعتماد کنم. کسی که شاید بتواند به من کمک بکند. می‌دانم که این اشارات مبهم پریشان حالت می‌کند. هر نامه من، هر ملاقات ما، همیشه به نحوی تو را پریشانحال کرده است که من، هرگز دلیل خاصی را در آن درک نکرده‌ام. از اولین روز دوستی ما، تا آخرین باری که برایت نامه‌ای نوشتم، علاقه تو نسبت به من، همیشه آزادی را از من سلب کرده است، نگذاشته است تا به میل خود زندگی کنم. تو، از دور هم مرا تعقیب می‌کردی، سؤال‌پیچم می‌کردی. با نوعی نگرانی، می‌خواستی با نگاه خود، چیزی را از من بیرون بکشی. هرچه را که می‌گفتم و یا فکر می‌کردم، هر اتفاقی که برایم رخ می‌داد، هر مشکلی که برایم پیش می‌آمد، هر انتخاب من، در تو چنان عکس‌العمل و واکنش شدیدی ایجاد می‌کرد که عاقبت در مقابل تمام آن اعمال، نسبت به تو احساس مسئولیت می‌کردم. خیال نکن دارم مبالغه می‌کنم. به نظرم می‌رسید که سرنوشت تو بستگی به من دارد. تقدیر تو را من در دست دارم.

ادامه...

بخشی از کتاب عذاب وجدان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
II rimorso
Alba de Céspedes
Arnoldo Mondadori Editore

فرانچسکا به ایزابلا

یازدهم اکتبر ۱۹۶۱، رم. شب.

گولیلمو همین الان از خانه خارج شد. به اداره روزنامه رفته است و تا شب دیروقت هم آن جا خواهد ماند. نامه ام را چند ساعت پیش برای تو پست کردم ولی باز هم دلم می خواهد برایت بنویسم، چون نمی دانم تا چند روز دیگر قادر خواهم بود برایت نامه بنویسم.
امروز ماتئو نمی گذاشت من از خانه اش خارج شوم. دم درِ خانه او معطل مانده بودیم. من داشتم حساب می کردم که چقدر وقت لازم دارم تا خود را به خانه ام برسانم. میز را می دیدم که چیده است و صدای گولیلمو را می شنیدم که داشت می پرسید: «خانم کجا تشریف دارند؟» و من دستگیره درِ خانه ماتئو را چسبیده بودم و او دستش را روی دست من گذاشت و گفت: «نه، دیگر بس است. تو از جان من چه می خواهی؟ مرا فقط برای وقت گذرانی می خواستی؟ بازیچه تعطیلات سرکار شده بودم؟ در آن صورت می بایستی همان صبح روز بعد مرا ترک می کردی. نمی بایستی آن همه قول به من می دادی.»
و با لحنی تهدیدآمیز تکرار می کرد: نمی توان یک مرتبه پا به زندگی مردی گذاشت و آن را زیر و رو کرد و بعد هم از آن خارج شد. انگار نه انگار، نه، همین طوری مجانی و صحیح و سالم!...
فرانچسکا دارم برای آخرین بار به تو می گویم، آیا تصمیم خودت را گرفته ای؟ جواب بده.
و سکوت مرا حمل بر این کرد که دارم تقاضای کمک می کنم، و جمله اش را خاتمه داد: «بسیار خوب، تو همین جا بمان. من می روم با او صحبت می کنم. ما مردها آدم های بی رحمی هستیم. نیروی ما در بی رحمیمان نهفته است.» من گفتم که مسئله ترحم در بین نیست، ولی او بدون آن که بگذارد جمله ام را به پایان برسانم، دست خود را روی دست من فشار داد و دستم روی دستگیره در درد گرفت و ناله ای کردم. «آه، پس اگر ترحم مطرح نیست، چه چیز مطرح است؟» و چون دید که همچنان سکوت کرده ام، گفت: همین الان تو را تا خانه ات همراهی می کنم و در حضور او به تو می گویم: «انتخاب کن.» در را باز کرده بود و هوای سردی که از راه پله بالا می زد، داشت تمام وجود مرا به لرزه درمی آورد.
خودم هم نمی دانم چطور موفق شدم او را قانع کنم. به او گفتم که ما با هم از آن جا خواهیم رفت. ولی من دلم می خواهد آزادی خود را بدون رسوایی به دست بیاورم. ماتئو با قیافه ای گرفته به دقت گوش می داد. «نگران حال او هستی ولی حال من، درد و غم من، برایت بی تفاوت است.» دو تا بلیت کشتی را نشانم داد که روز شنبه آینده به جزیره می رفت. و ادامه داد: امروز، چهارشنبه است (و من، در همان حال داشتم روی بلیت ها می خواندم که یک ماه اعتبار دارند) تا روز شنبه، خیلی وقت داری تا خواسته ات را توضیح بدهی. از این گذشته کافی است بگویی: «من عاشق شده ام» و او را ترک کنی. اگر چنین کاری را نکنی، واضح است که عاشق من نشده ای.
شاید این جریان به نظر تو هم واضح به نظر برسد. ولی تو، گولیلمو را می شناسی. می دانی که او از هرگونه موضوع عاشقانه متنفر است. آن را تحقیر می کند. بدون شک مرا هم مرخص می کند و یکی از آن جملات پر از کنایه را تحویلم می دهد. از آن جملاتی که به رقیب های خود می گوید تا آن ها را کوچک کند؛ همان جملاتی که در بین مقام های سیاسی، معروف می شوند و دهان به دهان می گردند. عاقبت، موفق خواهد شد مرا هم کوچک کند. گرچه خود را چنان سخاوتمند نشان خواهد داد که حتی حاضر خواهد شد، دستور دهد جاده جلوی پای مرا هم صاف و مرتب کنند. به عبارت دیگر راه را در پیش پایم باز کند. درست همان طور که اگر کسی نسبت به جانش سوءقصد کند، او را خواهد بخشید. ولی من دلم نمی خواهد که مرا عفو کند. مثل یک نفر جانی که از اعدام نجاتش داده اند.
ماتئو مردی است بسیار حسود و نمی تواند درک کند که ممکن است مرد دیگری نسبت به زنی که او آن طور دوستش دارد، بی اعتنا باشد. به زنی که او آن طور دیوانه وار عاشقش شده است. او، از این که من هر شب با گولیلمو شام می خورم، ته دلش سخت عصبانی است و حرص می خورد. چون نمی داند که در محیطی که من در آن زندگی می کنم، شام خوردن یک زن و شوهر چگونه است. او نیز درست مثل خود من، در خانه ای بزرگ شده است که در آن جا، «شام صرف نمی شود»، «ناهار صرف نمی شود» بلکه صرفا «غذا خورده می شود» و افراد خانواده ای که دور میز نشسته اند، احساسات خوب و بد خود را بر سر هم خالی می کنند.
وقتی توی کلک بودیم. ماهی هایی را که خودمان صبح آن روز صید کرده بودیم، می خوردیم. میز، زیر آلاچیق چیده شده بود و اورفئو، با آوردن دیس ماهی به سر میز چنان بادی به غبغب می انداخت که انگار آن ماهی ها با اراده خود تسلیم تفنگ زیر آبی ما شده بودند. انگار می خواستند خود را عمدا قربانی عشق ما کرده باشند. یک بار، وقتی به سر میز آمد دید که میز خالی است و دستمال سفره ها با عصبانیت، مچاله روی میز پرت شده اند (با هم دعوا کرده بودیم)، آن وقت به زیر پنجره اتاق خواب ما آمد و شکایت کنان گفت: «چه خبر شده؟ خیال ندارید چیزی بخورید؟ پس من به آن ماهی های هشت پا که برای شما گرفته ام، چه جوابی بدهم؟ بی چاره ها داشتند در دریا برای خودشان زندگی می کردند، شنا می کردند، تفریح می کردند....» و ما، به خاطر احترام به آن ماهی ها هم شده مجبور شدیم با هم آشتی کنیم.
در آن جا، گرسنگی، درست به گرسنگی زمان بلوغ شباهت داشت. در این خانه جلوی چشم رمیجو(۱۴)، باعث آبروریزی است. او که حاضر به فرمان پشت سر ما، شق و رق ایستاده است. حتی لذت سیگار آتش زدن را هم از ما سلب می کند. باید او آن را آتش بزند. او که به حرف های ما گوش می دهد، مراقب ماست، و به امید این که خطایی از ما سر بزند، مدام به ما خیره مانده است. نه، حرکات عادی و غریزی از ما بعید است!
ولی همیشه مایوس بر جای می ماند. ما، در باره اوضاع سیاسی صحبت می کنیم. در باره روزنامه اخبار که گولیلمو «مدیرمسئول» آن است، در باره معاشرت ها و ضیافت های طبقات بالا حرف می زنیم. و اگر بر حسب اتفاق به مشکلی خصوصی اشاره بکنیم که طبعا مربوط به مسائل واقعی زندگی روزمره است، صرفا اشاره مختصر و مبهمی خواهد بود. به نحوی آن را به هم حالی می کنیم تا نقطه ضعف ما آشکار نشود. ما، باید به هر طریقی شده، با خودداری هر چه تمام تر، آبروی خود را حفظ کنیم. سپس رمیجو در را چهارطاق جلوی ما باز می کند و ما به آن سالن پذیرایی کوچک پای می گذاریم و قهوه بعد از غذا را در آن جا صرف می کنیم. دو نفر که همچنان دوست داشتنی هستند و تبسمی بر لب دارند. دو نفر که مدام روی صحنه تئاتر هستند. چندی نمی گذرد که گولیلمو از جا بلند می شود، لب هایش را از روی گیسوان من می گذراند و می گوید: وقتی از اداره روزنامه برگشتم، نمی آیم به تو «شب بخیر» بگویم. چون نمی خواهم از خواب بیدارت کنم.
صحنه ها و جملاتی که سالیان سال است دارند تکرار می شوند. ماتئو باورش نمی شود. حتی امشب هم سر خود را به علامت نفی تکان داد و گفت: اگر قرار است بدین نحو، مثل دو تا عروسک خیمه شب بازی با هم زندگی کرد، چه لزومی دارد که با هم باشید؟
و بعد به من گفت که دیشب، ساعت دو بعد از نیمه شب به زیر دیوار خانه من آمده بوده و پنجره اتاق من هم روشن بوده. «بیخودی گولم نزن. تو منتظر او بوده ای.» بار دیگر سوگند یاد کردم که گولیلمو سال هاست که دیگر پا به اتاق خواب من نمی گذارد. و اضافه کردم: «نمی خواهد مرا از خواب بیدار کند، ولی طبعا این بهانه ای است برای وضعیتی که هر دو با هم در باره اش تصمیم گرفته ایم. آن هم در سکوتی دوجانبه. برای اجتناب از به زبان آوردن چیزهایی که ممکن است برای هر دوی ما شرم آور باشند.» او تکرار کرد: «شرم آور؟ اگر او از تو تقاضا کند، لابد می گذاری که به اتاق خوابت داخل شود، نه؟» و بعد، کلمه ای را بر زبان آورد که مثل سیلی به گوش من خورد.
و من داشتم در دل به خود می گفتم: «ببین کارت به کجا کشیده» و همان طور که می دیدم ماتئو، دارد مستقیما از بطری ویسکی می خورد، به یاد وقایع ناگواری می افتادم که در روزنامه می خوانیم. با این حال حس می کردم که آن کلمه، حق من بوده است. به نظرم می رسد که چیز دیگری، خیلی بدتر از پول، مرا منحرف کرده است. ماتئو می گوید: آن «معاشرین طبقات بالا» و من سرم را به علامت نفی تکان می دهم و او اصرار می کند و ادامه می دهد: «آن خودنمایی با ورود به ضیافتی، همراه مردی که مدیرمسئول روزنامه بسیار معتبری است. آن رد و بدل کردن تعارفات با همسران وزرا که با عجله هرچه تمام تر آن ها را از آشپزخانه ها بیرون کشیده، پارچه ای از ابریشم مشکی به دورشان پیچیده و سپس به ضیافت های رسمی پرتابشان کرده اند، و همگی در مقابل قراول های بلندقامت و زره پوشیده مات و مبهوت بر جای مانده اند. آره، این خودنمایی که یک مشت کارت تبریک و کارت دعوت را به اطراف پخش کنید، درست مثل پاشیدن پولک های رنگارنگ کاغذی. کارت تبریک عید کریسمس، کارت دعوت برای کوکتیل، برای شام های رسمی و صدها چیز ابلهانه دیگر.... همه چیز را اعلام می کنید. در هر جشنی شرکت می کنید، البته به غیر از جشن هایی که ممکن است به حیثیت شما صدمه ای وارد آورد. می دهید روی کارت هایی بی شمار، روی هزاران پاکت، نام و نام خانوادگی شما را چاپ کنند، تا بدان نحو اطمینان حاصل کنید که وجود دارید، زنده هستید.
ساعت ده شب به خانه برگشتم. گولیلمو همیشه سر وقت، سر ساعت هشت و نیم به خانه مراجعت می کند. یک راست به اتاق کارش رفتم. مطمئن بودم که از ظاهرم متوجه خواهد شد که دارم از کجا می آیم و چه بر سرم آمده است و حتی آشتی کردن مرا با ماتئو نیز حدس بزند. امیدوار بودم که یک نگاه او، یک سوال او، برایم کافی باشد تا بتوانم بدون هیچ گونه توضیح که به هر حال برایم بسیار دردناک است، آن جا را ترک کنم و بروم. ولی گولیلمو متوجه تاخیر من نشده بود. همان طور که اوراق روی میز تحریرش را جمع می کرد گفت: «مرا ببخش، الان می آیم» و هر دو به سر میز شام رفتیم.
تو این آپارتمان ما را ندیده ای. خیلی با آن آپارتمانمان در شهر ورونا فرق دارد که آن قدر قشنگ ولی به هر حال ساده بود. حتی با آن آپارتمان دیگر هم که این جا در رم در خیابان تریسته در آن سکونت داشتیم خیلی فرق دارد. در جایی که وقتی پس از مرگ فرزندم لیونلو، وقتی گولیلمو به وکالت مجلس انتخاب شده بود، مسکن گرفته بودیم.
این خانه فعلی، خانه ای است که مظهر ثروت ماست و به ما امتیازی را بخشیده است که فقط ثروتمندان با جدا کردن خود از بقیه، در دست دارند. در شهر ورونا، من و گولیلمو هر دو در یک اتاق می خوابیدیم. در خانه خیابان تریسته در رم، در دو اتاق مجاور که به هم دری داشتند، می خوابیدیم. و در این جا، با فاصله اتاقک رختکن و حمام من، در دو اتاق خوابی می خوابیم که در دو انتهای یک راهروی طولانی واقع شده اند. من و او هر یک ماشین جداگانه ای داریم. دو تا ماشین تحریر جداگانه داریم. در حفاظ ثروت، زندگی ما دو نفر، هرگز با هم تصادمی ندارد. درست مثل بدن های ما. هر یک از ما، از تصدق سر پول، می تواند با خیال راحت به اموال دیگری دست نزند. بجز پارچه، بجز چوب و فلز. خدمتکار، دستکش به دست به ما خدمت می کند. نامه ها را روی یک سینی نقره برایمان می آورند. اگر به خاطر آن دست دادن به یکدیگر در میهمانی های رسمی که شرط اول آداب معاشرت است نبود، هرگز نمی فهمیدیم که پوست بدن یک بشر دیگر چه شکلی است.
و من، ممکن بود که دیگر هرگز با گرمای یک بدن دیگر آشنایی پیدا نکنم. وقتی با ماتئو آشنا شدم دستانم را روی موی سر او می کشیدم. با تعجب چهره او را لمس می کردم. چقدر خوشم می آمد که می دیدم او در اتاق خواب قدم برمی دارد. او را می دیدم که به حمام رفته است، لباس بر تن می کند. حرفم را باور کن. او را با هوس، با شهوت نگاه نمی کردم. فقط به خاطر این بود که گرچه شانزده سال بود که ازدواج کرده بودم ولی تا آن موقع، با مردی زندگی نکرده بودم.
وقتی توی کلک بودیم، هر دو یک حوله حمام داشتیم. در یک لیوان آب می نوشیدیم. ماتئو دلش می خواهد که من همیشه در فنجان قهوه ام، جرعه آخر را برای او نگاه دارم و اگر اتفاقا فراموش کنم، آن وقت می گوید که دوستش ندارم و من، در آن لحظه، بار دیگر صدای مادرم را می شنوم که دارد می گوید: «فرانچسکا، هیچ کس را دوست ندارد.»
ایزابلا، آیا به نظر تو چنین چیزی صحّت دارد؟
مادر من، با گفتن آن کلمات با چنان ترحمی به من نگاه می کرد که گویی دارد به کسی نگاه می کند که مبتلا به یک بیماری وخیم است. در نظر او، علامت آن مرض، این بود که من خیال داشتم لیسانس بگیرم، خیال داشتم چیز بنویسم. عقاید «انقلابی» در سر می پروراندم. به من می گفت: «وقتی صاحب بچه شدی دیگر از این افکار به سرت خطور نخواهد کرد.»
وقتی لیونلو را حامله بودم، به نظرم می رسید که در انتظار یک عمل جراحی هستم که می بایستی یک نقص جسمانی مرا تصحیح کند. همه به من اطمینان خاطر می دادند و می گفتند که بعدا، درست و حسابی یک زن کامل خواهم شد. یک زن نونوار. خود تو که فدریکو(۱۵) را زاییده بودی، پیروزمندانه به من می گفتی: «از همان لحظه ای که فرزندت به دنیا می آید، خود تو دیگر وجود نخواهی داشت، تمام و کمال، به او تعلق خواهی یافت.» مادرم سینه اش را جلو می داد و آه می کشید و می گفت: «مثل موج می ماند. می بینی که موج دارد تو را در خود می پوشاند...» و با حرکتی نشان می داد که چگونه یک موج دارد بر سر من فرو می ریزد.
شاید یکی از دلایلی که سبب شده بود تا من آن طور لیونلو را دوست داشته باشم، همین بود که موجی را بر سر من فرو نریخته بود. مرا غرق نکرده بود. مرا «هیچ» نکرده بود. تمام آن بلاهایی را که شما، همگی لبخندزنان مرا از آن می ترساندید، سر من نیاورده بود. آری، من بی نهایت دوستش داشتم، گرچه باید بگویم که اگر عکس های او وجود نداشتند، آن وقت نمی توانستم قیافه اش را به وضوح به یاد بیاورم. او را می بینم که دارد روی ساحل می دود. از مدرسه بیرون دویده و به طرف آغوش باز من پیش می آید. نیمرخ او را می بینم که در ماشین کنار من نشسته است. تصاویری بس زودگذر که فقط چند لحظه ای در برابر دیدگانم ظاهر می شوند و اکنون، تمام آن تصاویر در آخرین تصویر او جذب شده اند. تصویر بچه ای بیمار. تصویر یک بچه مرده، و من آن تصویر را به خاطر نمی آورم. موجودی را می بینم که پیژامای سفید و کوچکی به تن دارد. همین و بس. آن روز، خانه ما شلوغ بود. دلم می خواست با لیونلو تنها بمانم. ولی همین که به او نزدیک می شدم، شماها همگی مرا از او جدا می کردید، عقب می کشیدید و یک بشقاب سوپ جلویم می گذاشتید.
فقط در یک تصویر او را به وضوح می بینم. تازه چند ساعت بود که متولد شده بود. من در بستر دراز کشیده بودم و او را پایین پای من گذاشته بودند. لخت و برهنه، روی آن روتختی سفید رنگ، بچه ای بود درشت با چشمان درشت و سیاه رنگ. همه شما گفته بودید: چشم های تو را دارد. و موهایش به گولیلمو رفته است. دستانش نیز شبیه نمی دانم کدام یک از پدربزرگ هایش بود. به من خیره شده بود. با نگاهی مثل نگاه خودم ولی جیغ می کشید، ناله می کرد. یک جای او درد می کرد، مضطرب شده بود. دردی که من از آن بی اطلاع بودم، قادر نبودم حدس بزنم کجایش درد می کند. این بود که درک کردم، برخلاف پیش بینی های همه شما، نه او به من تعلق دارد و نه من به او. نه، ما هرگز یکدیگر را تصاحب نمی کردیم. پوست صورتی رنگ بدن او، از من مجزا بود. قدرت خود را داشت، زندگی و مرگ خود را داشت. آری، مرگی که چندان از او دور نبود. چیزی که او نمی توانست مرا در آن شریک کند. نه من و نه هیچ کس دیگر را.
وقتی مادرم آمد به او اقرار کردم که آن موج را حس نکرده بودم. او سخت حیرت زده شده بود و بعد، آهسته زیر گوشم زمزمه کرد: «ولی این را به کسی نگو!»
در خاطره ام، پدر و مادرم را همیشه متحد و در کنار هم می بینم. زیر بغل یکدیگر را گرفته اند و یکدیگر را ماچ می کنند. می خندیدند و با نگاهی شیطنت آمیز آمیخته به لوندی به هم نگاهی می کردند. تابستان ها، با همکلاسی های مدرسه موسیقی به تعطیلات می رفتند و تصنیف های کوهستانی می خواندند و بعد چهاردستی پیانو می زدند. روسّینی(۱۶) را به سایر موسیقیدان ها ترجیح می دادند. با هم ورق بازی می کردند، در یک بستر، بغل هم می خوابیدند، با هم آشپزی می کردند. هر دو یکدیگر را به لقبی که به هم داده بودند، صدا می کردند. در خیابان، مادرم درست با همان افاده ای به اطراف خود نظر می افکند که پدرم، به خاطر سبیل های چخماقی اش، دور و بر خود را نگاه می کرد. پدرم قدم های خود را آهسته می کرد تا با قدم های همسرش جور در بیاید. گاه که مجبور بودند از هم جدا شوند، هر یک در وجود دیگری باقی می ماند و حضور داشت. مادر من، در آن هیکل چاقالویش، هرگز تنها نبود. روی پیراهن های یقه بازش همیشه یک شال می انداخت و آن شال را گاه به گاه عقب می زد، انگار گرمش شده باشد ولی در واقع با عقب زدن آن، می خواست شوهرش که در وجود او بود، نفس تازه کند. من، که همیشه با سماجت از آن همبستگی جسمانی آن ها رنجور می شدم، بارها سعی کردم آن را در خود حس کنم ولی فقط به این نتیجه رسیده ام که به آن ها حسادت می کرده ام و بس.
امشب، سر میز شام، گولیلمو داشت در باره یکی از خبرنگارهای روزنامه صحبت می کرد؛ در باره یک نفر به اسم جراردو ویانی(۱۷) که قبول نمی کرد برای خبرنگاری نمی دانم به کجا برود. به صحبت او گوش می دادم. جوابش را می دادم و در همان حال گوش به زنگ صدای آسانسور بودم. می ترسیدم یک مرتبه در چهارطاق باز شود و ماتئو بیاید تو، و بدتر از آن ببینم که در پشت سر او بسته می شود.
با چنان تصوری، در وجود خود نعره می کشیدم. به دنبال او به راه پله می دویدم. به خیابان می دویدم و او را دوان دوان تا دم ماشین دنبال می کردم و با این حال، همچنان بی حرکت سر جای خود پشت میز نشسته بودم و به دقت به گفته های شوهرم گوش می دادم. و همان طور که در نظر مجسم می کردم که ماشین دارد به راه می افتد و دور می شود، با لحنی مهربان می پرسیدم: «و این آقای ویانی به چه دلیلی نمی خواهد به این سفر برود؟ من مطمئن هستم که تو او را متقاعد می کنی. عاقبت، هیچ کس قادر نیست در برابر حرفه خود چندان مقاومت کند. درست همان طور که نمی توان شخصیت خود را عوض کرد» و گولیلمو سر خود را تکان می داد و می گفت: آره، درست همین طور است.
من داشتم فکر می کردم که دیگر هرگز سعادتمند نخواهم شد. و یک روز، مرگ من نیز فرا خواهد رسید. به نظرم سانتا ترزا هم همین را می گفته است: تا دو ساعت دیگر، نه؟ بگذریم. به هر حال ماجرای ما دارد به انتها می رسد. ماتئو اغلب، با نگرانی خاطر به من خیره می ماند. دستش را به پیشانی من می کشد و زمزمه کنان می گوید: «حتی عشق من نیز موفق نخواهد شد از تو دفاع بکند، نه، هیچ کس قادر نیست که آن لحظه، لحظه مرگ را به عقب بیندازد.»
ولی ما، به هر حال هنوز جوان هستیم. ماتئو نُه روز قبل از من، سی و نه ساله می شود (چند روزی کم داشت تا به جای برج عقرب، مثل من در برج قوس متولد شود) ولی وقتی که روی ساحل به روی شکم دراز کشیده بود، به بدن برهنه اش درست همان طور نگاه می کردم که به لیونلو نگاه کرده بودم وقتی که او را روی روتختی سفید بسترم گذاشته بودند. نگاهی آمیخته به ترحم و دلسوزی به یک موجود بشری که توانی ندارد و روی کره زمین، تک و تنهاست.
در عوض، تنهایی گولیلمو هرگز به نظر من، مظهر ضعف و ناتوانی او نبوده است. چه چیزی از او حمایت کرده است؟ اعتماد به نفسی که در انجام وظیفه خود دارد؟ و یا ایمان مذهبی اش؟ ایمان به این که این زندگی، چیزی است موقتی و زودگذر و در نتیجه همه چیز در این جا پوچ و بی معنی است؟
ماشینی دم در توقف کرده است. حتما گولیلموست که برگشته. باید بلافاصله چراغ را خاموش کنم. ماتئو، مدت ها این پایین مراقب حرکات من می ماند و کشیک می دهد و اگر با دیدن ورود گولیلمو ببیند که چراغ اتاق من همچنان روشن است، خدا می داند چه فکری خواهد کرد.

ایزابلا به فرانچسکا

سیزدهم اکتبر ۱۹۶۱، ورونا.

امروز صبح فرستادم تا بروند و روزنامه اخبار را برایم بخرند. همان طور که آن را ورق می زدم قلبم داشت از سینه بیرون می آمد. می ترسیدم در آن صفحات چیزی را پیدا کنم که به تو ارتباط داشته باشد. چه ساعات بدی را با نگرانی گذراندم. تا این که عاقبت ساعت دوازده، سر ظهر، نامه اکسپرس تو به تاریخ یازدهم، به دستم رسید.
جرئت نمی کردم نامه ات را باز کنم و بخوانم. ولی بعد، خیالم آسوده شد. بیهوده در باره من قضاوت نکن که چندان احساساتی نیستم و چیزی از حال تو سرم نمی شود. به خودت نگو که همه چیز در نظر افراد بیگانه، آسان تر به نظر می رسد. البته، بیگانگان با نظر دیگری به مسائل ما نگاه می کنند و آنچه را که ما برای خودمان به نحوی غول آسا بزرگ کرده ایم، آن ها با مقیاس خود اندازه می گیرند و به شکل واقعی خود در می آورند.
باید تصدیق کنم که در وضعیت بسیار مشکلی قرار گرفته ای (با درنظر گرفتن رفتار و یا بهتر بگویم اخلاق آن شخص) و به خاطر این که به گولیلمو آسیبی نرسانی، حتی حاضر هستی تا دست از خانه و زندگی خود برداری. ولی نمی توانم باور کنم، نه باور نمی کنم که تو واقعا خواستار چنین چیزی باشی. همان طور که با آن اشارات پی در پی در مورد وارد آوردن صدمه ای به خودت موافق نیستم و آن را نمی پذیرم (عمل و لغتی که یک نفر کاتولیک حق ندارد حتی آن را بر زبان بیاورد). چون، به هر حال آن عمل جنون آمیز تو، باعث نابودی گولیلمو خواهد شد.
این گونه افکار از پریشانحالی تو سرچشمه می گیرد و عقل و منطق را بدان طریق از دست می دهی. در واقع می بینم که اصلاً متوجه نیستی که هر اشتباهی، علاج دارد. هیچ کس به تو سوءظن نبرده است. تو با کسی درد دل نکرده ای و چیزی را که بقیه در مورد ما نمی دانند، خود ما نیز عاقبت آن را از یاد می بریم. انگار هرگز چنین چیزی برای ما اتفاق نیفتاده است.
به هر حال، از خواندن نامه تو، این جا و آن جا، با اشارات تو، متوجه شدم که با آن شخص حتی مدتی زندگی کرده ای. من هرگز به «جزیره سرخ» نرفته ام. ما، اکنون مدت هاست که برای گذراندن تعطیلات به ریچونه(۱۸) می رویم، در آن جا یک ویلا ساخته ایم (با خرید آپارتمان مجاور، آپارتمان این جا را هم وسعت داده ایم). می گویند که آن جزیره، جایی است دست نخورده و وحشی که فقط خارجی هایی که عاشق غواصی هستند به آن جا می روند. در نتیجه امکان این که کسی تو را در آن جا دیده باشد وجود ندارد. به هر حال، اگر هم کسی تو را دیده باشد، می توانی انکار کنی. می دانی اشخاص سرشناس همیشه مورد حسادت کسانی قرار می گیرند که آرزو دارند جای آن ها را بگیرند.
آنچه بیش از پیش مرا مشوش می کند، این است که به من نمی گویی این مرد، چه کسی است، چند سال دارد، شغلش چیست، با کدام درآمدی زندگی می کند. تصور می کنم که باید مرد مجردی باشد. یک نفر که خطری تهدیدش نمی کند و اهمیتی به احترام لازمه به زنی شایسته همانند تو نمی دهد. احترامی که یکی از واجبات زنانی از طبقه و شان ماست.
هرچه بیش تر فکر می کنم، بیش تر ضروری می دانم که تو رم را ترک کنی. به نزد من بیا. برای گولیلمو امری خواهد بود بسیار طبیعی. آیا به او گفته ای که ما مکاتبه خود را از سر گرفته ایم؟ اگر صلاح می دانی، بلافاصله چند خط به عنوان دعوتی رسمی برایت می فرستم تا نشانش بدهی. به او بگو که دو هفته دیگر برای بردنت به این جا بیاید. دو هفته، یک ماه، تا هر وقت که خودت دلت خواست. خانه، اکنون آن قدر بزرگ شده است که من در آن گم می شوم. یک آپارتمان کوچک هم برای میهمان ها درست کرده ایم. (آن را به سبک قرن هیجدهم مبله کرده ایم، بسیار متناسب تو است!) جای ساکتی است. آرام است، از اتاق بچه ها دور است. می گویم «بچه ها»، آن ها به هر حال بزرگ شده اند، دیگر سر و صدا نمی کنند. هر دو پسران بسیار خوبی هستند، خوب درس می خوانند، بسیار مذهبی هستند و هر کدام به نحوی چنان به ما شباهت دارند که می توانیم بگوییم برادران کوچک ما هستند. فدریکو بلند قامت است ولی به افراد خانواده رینالدو رفته است. مارکو، در عوض، با آن تضاد چشم های میشی و موهای خرمایی، واقعا پسر بسیار خوشگلی است.
اشتیاق این که در باره زندگی خودم با تو صحبت کنم مرا به مسئله ای کشانده است که امروز، بیش از همیشه برایم دردناک به نظر می رسد. چون اگر لیونلوی تو پا به بهشت نگذاشته بود.... تصور می کنم که این جمله آخرم به آن جملاتی شبیه شده که تو همیشه از من ایراد می گرفتی. تو همیشه با وسواس خاصی مواظب این نکته ها بوده ای. وقتی من اسامی همه را خلاصه می کردم، آن قدر مسخره ام می کردی تا عاقبت از آن بیماری شفا یافتم!
مرا ببخش. باز داشتم حاشیه می رفتم. چنان داشتم با تو حرف می زدم که انگار هنوز در باغ آن خانه قدیمی ما، کنار هم نشسته ایم. تو وارد می شدی و یک لحظه هم نمی گذشت که شب می شد و مرا برای صرف شام صدا می کردند. ولی ما، تمام بعدازظهر را با هم گذرانده بودیم و من می بایستی تقریبا بیست و چهار ساعت دیگر صبر می کردم تا بار دیگر تو را ببینم. با خود فکر می کردم: «هشت ساعت آن به حساب نمی آید چون در خواب هستم» و هنگامی که تو خانه ما را ترک می کردی به طرف پنجره می دویدم. ولی تو هرگز سرت را برنمی گرداندی و بعد به من می گفتی: «من این طوری هستم، طبع خشنی دارم.»
حالا موقع آن رسیده که آن طبع خشن خود را نمایان سازی. خودت را یک تکان بده و نجات ببخش. بلافاصله حرکت کن و بیا. لازم هم نیست که آن شخص را باخبر کنی و یا لااقل به او نگو که به کجا می روی. اگر اصرار کرد که تو را تا ایستگاه راه آهن همراهی کند، سوار قطاری بشو که به میلان می رود و بعد در بولونیا(۱۹) پیاده شو و قطار را عوض کن. همان طور که خودت هم می گویی نباید وقت را هدر داد. مردی که متوسل به تهدید می شود، از همین حالا، مردی است که بازی را باخته.
از تمام این حرف ها گذشته، من چندان معتقد نیستم که تو واقعا عاشق او شده باشی. تو، در باره جزیره، در باره درختان سرو و دریا صحبت می کنی. شاید ذوق و شوق تعطیلات و زیبایی فصل را با احساسی که نسبت به او داری، عوضی گرفته ای. چندی نخواهد گذشت که او نیز برایت به صورت فرد بیگانه ای در خواهد آمد، مثل کسانی که در سفر با کشتی با آن ها آشنا می شویم، و یا در خارج از کشور می شناسیم. اگر قرار بشود باز آن ها را ببینیم دیگر حرفی نداریم به هم بزنیم.
شکی نیست که او عاشق تو شده است. در غیر این صورت چه هدف دیگری دارد؟ (آیا به او گفته ای که شما هرچه دارید متعلق به گولیلمو است و تو در صورتی که او را ترک کنی، صاحب هیچ چیز نخواهی بود؟) وقتی دختر بودی همه عاشق تو می شدند. جانلوکا از روزی که او را به خاطر گولیلمو ترک کردی، دیگر مثل سابق نیست. ما اغلب یکدیگر را می بینیم، گرچه همسر او، چون می داند من دوست تو هستم، چندان از من خوشش نمی آید و جانلوکا هر بار از من می پرسد: «از فرانچسکا چه خبر؟» و من او را دعوا می کنم و می گویم: «هنوز به فکر او هستی؟ سیلوانا، همسرت زن بسیار زیبایی است، عاشق بچه است. میهمانی های خوبی می دهد و بسیار قشنگ پذیرایی می کند...» و او تصدیق می کند. «آره، راست می گویی. ولی بودن یا نبودن او برای من علی السویه است. در حالی که بودن با فرانچسکا زندگی مرا عوض می کرد.»
به هر حال، صحبت کردن با گولیلمو کاری خواهد بود جنون آمیز. گرچه اگر هم او بویی برده باشد ممکن است اعتنایی نکند و آن را به حساب یک هوس زودگذر تو بگذارد و عفوت کند. ولی به هر نحوی شده می خواهی از خودت دفاع کنی، خودت را تبرئه کنی، می خواهی او را به مجادله دعوت کنی.
فراموش نکن که درست خود من بودم که او را به تو معرفی کردم. من همه چیز را می دانم. کدام مبارزه؟ او به محض دیدن تو خلع سلاح شده بود. آری، مردی مثل او که عادت دارد در هر مبارزه ای برنده باشد. اکنون می توانم واقعیت را به تو بگویم: ازدواج عجولانه شما، همه را به شک انداخته بود که او حتما مجبور شده است که با تو ازدواج کند. ولی لیونلو، دو سال پس از ازدواج شما به دنیا آمد. آن وقت مردم همه به دست و پا افتادند تا یا نشانه ای مصلحت آمیز در تو جستجو کنند و یا در پکر شدن او. با درنظر گرفتن این که تو از طبقه ای بودی که با طبقه او بسیار تفاوت داشت، حساب می کردند که شوهری که پانزده سال از همسرش بزرگ تر است، طبعا مردی است حسود. بخصوص این که تو زنی بودی با شخصیتی بسیار مستقل و در جامعه شهرستانی ما، معاشرت تو با مردها، بسیار رفتار بد و ناشایسته ای به شمار می رفت. فقط من بودم که می دانستم گولیلمو بود که عجله داشت هرچه زودتر تاریخ عروسی را تعیین کند. چون تو با پذیرفتن ازدواج با او، سعادتی را به او عرضه می کردی که خودش را لایق آن نمی دانست.
اگر دست خودم بود، تمام نامه های تو را پاره می کردم و دور می انداختم ولی باید به قولی که به تو داده ام وفا کنم. از همین حالا، نامه ها را در کشویی گذاشته ام که بجز خود من، هرگز کسی درِ آن را باز نمی کند. ولی از آن جا که بشر از امور الهی بی خبر است، تمام نامه ها را در یک پاکت بزرگ گذاشته ام و روی آن هم نوشته ام: «در صورت مرگ ناگهانی من، این بسته که متعلق به خانم فرانچسکا آنتالدی است باید شخصا به دست ایشان برسد.»

اندکی مکث کرده بودم. مچ دستم درد گرفته بود. عادت ندارم این قدر طولانی چیز بنویسم. به این فکر افتاده ام که تو خودت را مجبور کرده ای که آن جا را ترک کنی. چون لجباز هستی. غروری بیش از اندازه همیشه مانع شده است تا به اشتباهات خود اقرار کنی. ترجیح می دهی، راه خطا را پیش بگیری و تازه وانمود هم بکنی که به میل خودت آن را انتخاب کرده ای!
مادرم تو را خیلی دوست داشت، ولی همیشه با لحنی پر از تاسف می گفت: «فرانچسکا زیاده از حد جدی است.» حتی زنی مانند او هم متوجه می شد که آن تکامل تو، نقصی را در خود پنهان دارد. آری، وسواس داری که حتی اگر کسی هم از تو تقاضا نکرده باشد، شخصا خودت را مجازات کنی.
این مرتبه می خواهی تقاص چیزی را پس بدهی که غم و غصه ات آن را در تو به وجود آورده است، چیزی که خدا را شکر دیگر وجود ندارد. دیگر نه من و نه گولیلمو قادر به تبرئه کردن تو نیستیم، یا بهتر بگویم تبرئه ما، برای تو کافی نیست. فقط یک نفر، مافوق همه ما، قادر است در باره تو قضاوت کند و با تبرئه کردنت، خیال تو را آسوده کند. نامه تو، در خفا، خواستار چنین چیزی است. تو که همیشه می خواهی برای هر عملی، عذری موجه یا غیرموجه بیاوری، به یاد داشته باش که حتی یک خطا نیز می تواند طریقه ای از بخشش الهی باشد. به ورونا بیا. سال هاست که به این جا نیامده ای: خیابان ها، هوا، رنگ آسمان (و همان طور که خودت می گویی صدای چکش یک کارگر) همه چیز، تو را به دوران طفولیت برمی گرداند. یادت می آید که آن دختر خانم که نام خانوادگی اش مورینو بود ما را برای گردش به زیارتگاه سان جیرولامو می برد؟ من، گاه به گاه به آن جا می روم تا دعایی بخوانم و نزد کشیش اعترافی بکنم. گرچه باید بگویم که محلی است بسیار دورافتاده. جاده با آن زمان فرقی نکرده است. من، یا با دوچرخه و یا پای پیاده به آن جا می روم. آهسته آهسته خود را به آن جا می رسانم و وقتی به آن جا می رسم حس می کنم که تبدیل به زن دیگری شده ام.
دارم پیش بینی می کنم که در جواب من خواهی گفت: «ولی من به خدا و مذهب اعتقادی ندارم» و بعد هم در باره مذهب چند جمله کنایه آمیز بر زبان خواهی راند. ولی تو، به هر حال، همیشه زن خوبی بوده ای، همیشه پاک و منزه بوده ای.
فرانچسکا، گوش کن. درست است که می گویی در خاطره ما هر کسی در یک تصویر خود ثابت باقی می ماند. ولی من، وقتی به گذشته مشترک خودمان فکر می کنم، تصویری را که از تو به یاد می آورم، تصویری است که در آن داری در مراسم نماز کلیسا آواز می خوانی. بار دیگر نوری را می بینم که در دیدگان تو درخشیدن گرفته بود. آن حالت مسحور شده چهره تو. شاید در آن زمان، ایمانی داشتی که بعد، روی آن را پرده ای پوشاند و از نظرت محو کرد. از کجا معلوم، شاید اکنون بار دیگر، آن ایمان، از میان ظلمت بیرون بزند و بار دیگر قلب تو را نورانی کند.
دیگر برایم نامه ننویس. به دردی نمی خورد جز این که مبارزه تو را وخیم تر کند و خاطرات گذشته را بیش تر به یادت بیندازد. عاقلانه ترین کار این است که از آن جا حرکت کنی و به این جا بیایی. وقایع خود، چندان اهمیتی ندارند. نوشتن در باره آن ها همان اندک ارزش را هم کم می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب عذاب وجدان

خواننده را با نامه هایی که دو زن بهم می نویسن درگیر داستان پر عمقی میکند. رمانی با بار روانشناسه که خواننده را مجبور به قضاوت میکند. امان از دست این فرانچسکا و ایزابلا
در 2 سال پیش توسط mah...gan