فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوانه‌ای بالای بام

کتاب دیوانه‌ای بالای بام

نسخه الکترونیک کتاب دیوانه‌ای بالای بام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دیوانه‌ای بالای بام

کتاب «دیوانه‌ای بالای بام» نوشته عزیز نسین (۱۹۹۵-۱۹۱۵)، نویسنده، طنزنویس و مترجم اهل ترکیه است.
بیشتر آثار او، هجویه‌ای است در برابر نابرابری‌های جامعه ترکیه و دشواری‌های زیستی مردم، او موفق به دریافت بیش از ۲۳ جایزه در طول عمر خود شده و کتابهایش به بیش از ۳۰ زبان نیز ترجمه شده ‌است.
این کتاب به همراه دو عنوان دیگر، مجموعه‌ای از بهترین آثار و داستانهای کوتاه اوست، که به زبانی طنز قدرت حاکمان را نشانه گرفته است.
در بخشی از کتاب «دیوانه‌ای بالای بام» می‌خوانیم:
«همه اهل محل خبردار شده بودند:
«یه دیوونه رفته روی هره پشت‌بوم وایستاده!»
کوچه پر از آدم‌هایی شده بود که برای تماشای دیوانه آمده بودند. پلیس‌ها اول از کلانتری، بعد هم از مرکز سر رسیدند. پشت سرشان مأمورهای آتش‌نشانی آمدند. مادرِ دیوانه‌ای که رفته بود بالای پشت‌بام التماس‌کنان می‌گفت:
«پسرم، عزیزم، بیا پایین... قربونت برم... یاللا قند و عسلم، بیا پایین!»
دیوانه می‌گفت:
«منو کدخدا کنین تا بیام پایین؛ اگه کدخدام نکنین خودمو از این بالا پرت می‌کنم پایین!»
مأمورهای آتش‌نشانی زود برزنت نجات را باز کردند تا اگر دیوانه خودش را پایین انداخت، بتوانند بگیرندش. نُه مأمور آتش‌نشانی از بس با برزنت نجات دور آپارتمان گشته بودند، خیس عرق شده بودند.
کمیسر پلیس با لحنی ملایم و گاه با تندی و خشونت سعی می‌کرد دیوانه را راضی کند بیاید پایین:
«خواهش می‌کنم دوست عزیز، دِ بیا پایین دیگه!»
«کدخدام کنین، بعد. وگرنه خودمو می‌ندازم پایین!»
نه خواهش و التماس فایده‌ای داشت، نه تندی و خشونت.
«دوست عزیز، آقای محترم... بیا پایین و اذیتمون نکن!»
«اینا رو باش!... به جای این‌که منو بیارین پایین، خودتون بیاین بالا...»
یکی از میان جمعیت گفت:
«خب بهش بگیم کدخدات کرده‌یم.»
یکی دیگر گفت:
«نه، نمی‌شه... مگه از دیوونه کدخدا در می‌آد؟...»
«ای بابا... نگفتم که واقعا کدخدا بشه...»
پیرمردی که به عصایش تکیه داده بود، گفت:
«نمی‌شه، حالا چه واقعی کدخداش بکنین چه غیرواقعی، نمی‌شه».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دیوانه‌ای بالای بام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیوانه ای بالای بام

همه اهل محل خبردار شده بودند:
«یه دیوونه رفته روی هره پشت بوم وایستاده!»
کوچه پر از آدم هایی شده بود که برای تماشای دیوانه آمده بودند. پلیس ها اول از کلانتری، بعد هم از مرکز سر رسیدند. پشت سرشان مامورهای آتش نشانی آمدند. مادرِ دیوانه ای که رفته بود بالای پشت بام التماس کنان می گفت:
«پسرم، عزیزم، بیا پایین... قربونت برم... یاللا قند و عسلم، بیا پایین!»
دیوانه می گفت:
«منو کدخدا کنین تا بیام پایین؛ اگه کدخدام نکنین خودمو از این بالا پرت می کنم پایین!»
مامورهای آتش نشانی زود برزنت نجات را باز کردند تا اگر دیوانه خودش را پایین انداخت، بتوانند بگیرندش. نُه مامور آتش نشانی از بس با برزنت نجات دور آپارتمان گشته بودند، خیس عرق شده بودند.
کمیسر پلیس با لحنی ملایم و گاه با تندی و خشونت سعی می کرد دیوانه را راضی کند بیاید پایین:
«خواهش می کنم دوست عزیز، دِ بیا پایین دیگه!»
«کدخدام کنین، بعد. وگرنه خودمو می ندازم پایین!»
نه خواهش و التماس فایده ای داشت، نه تندی و خشونت.
«دوست عزیز، آقای محترم... بیا پایین و اذیتمون نکن!»
«اینا رو باش!... به جای این که منو بیارین پایین، خودتون بیاین بالا...»
یکی از میان جمعیت گفت:
«خب بهش بگیم کدخدات کرده یم.»
یکی دیگر گفت:
«نه، نمی شه... مگه از دیوونه کدخدا در می آد؟...»
«ای بابا... نگفتم که واقعا کدخدا بشه...»
پیرمردی که به عصایش تکیه داده بود، گفت:
«نمی شه، حالا چه واقعی کدخداش بکنین چه غیرواقعی، نمی شه.»
«این طوری شاید بیاد پایین...»
«نمی آد پایین. من می شناسم اینا رو. یه بار که برن بالا، دیگه نمی آن پایین.»
«اگه پاشو بذاره پایین، بقیه ش کاری نداره...»
«نمی آد پایین!»
یکی از پایین فریاد زد:
«تو رو کدخدات کردیم! یاللا بیا پایین!...»
دیوانه بالای پشت بام شروع کرد به قر دادن:
«نمی آم، نمی آم! اگه عضو انجمن شهرم نکنین، خودمو پرت می کنم پایین!»
پیرمرد به دور و بری هایش گفت:
«دیدین؟ بهتون که گفته بودم...»
«هرچی می گه انجام بدیم...»
«هر کاری بکنین پایین نمی آد. آدم که یه بار اون قدر دیوونه بشه که بره رو هره پشت بوم وایسته، دیگه پایین نمی آد.»
کمیسر پلیس گفت:
«باشه، عضو انجمن شهرت کردیم. یاللا دوست عزیز، بیا پایین و همکاراتو معطل نکن!...»
«نمی آم، نمی آم پایین! شهردارم بکنین تا بیام پایین!»
پیرمرد گفت:
«دیدین؟... یه وقتی شاید می اومد پایین، اما الآن دیگه اصلاً... امکان نداره بیاد پایین...»
فرمانده آتش نشان ها که خیس عرق بود، گفت:
«حالا اگه شهردارش بکنیم مگه چی می شه؟»
بعد دست هایش را به حالت شیپور دور دهانش گرفت و رو به بالا فریاد زد:
«بیا پایین داداش... تو رو کردیمت شهردار... بیا پایین و کارتو شروع کن!»
دیوانه قری داد و گفت:
«نُچ، نمی آم پایین. میونِ آدمایی که یه دیوونه رو کردنش شهردار چی کار دارم؟! نمی آم!»
«خب پس چی می خوای؟»
«اگه وزیرم بکنید می آم پایین!»
آن هایی که پایین بودند، پس از جر و بحثی کوتاه، گفتند:
«باشه، تو رو وزیرت هم کردیم! خب دیگه، بسّه، بیا پایین!... بیا که همه منتظرتن...»
دیوانه دستش را به طرف دهانش برد و شیشکی بست:
«نمی آم پایین! مگه می آم میون آدمایی که یه دیوونه رو کردنش وزیر؟!»
«یاللا دوست عزیز، تو رو وزیرت هم کردیم، اون یکی وزیرا منتظرتن ها! یاللا بیا پایین!»
«مگه زوره؟ بیام پایین و بگیرین ببرینم توی دیوونه خونه حبسم کنین؟ نمی آم!»
پیرمرد گفت:
«بیخودی خودتونو خسته نکنین. اون پایین بیا نیس! من این دیوونه ها رو خوب می شناسم. اگه شما رو هم وزیر بکنن، شما هم دلتون نمی خواد پایین بیاین.»
دیوانه بالای بام داد و فریاد راه انداخته بود:
«اگه نخست وزیرم نکنید، گفته باشم، خودمو از این بالا پرت می کنم پایین!»
از آن پایین فریادزنان گفتند:
«باشه! نخست وزیرت کردیم!»
پیرمرد گفت:
«پایین نمی آد.»
دیوانه دوباره بنای قر دادن را گذاشت. بعد هم گفت:
«پادشاهم بکنید تا بیام پایین! اگه پادشاهم نکنید خودمو می ندازم پایین...»
حرف های پیرمرد درست از آب در می آمد. با او مشورت کردند. پرسیدند:
«تو چی می گی پیرمرد؟ پادشاهش بکنیم؟»
پیرمرد گفت:
«کار از کار گذشته؛ دیگه هرچی بگه باید گوش بکنین. هرچی نباشه نخست وزیر که شده...»
از پایین فریادزنان گفتند:
«برادر، تو رو پادشاهت کردیم، یاللا دیگه، بیا پایین!»
دیوانه که روی هره پشت بام داشت قر می داد، گفت:
«نمی آم پایین!»
«دیگه چی می خوای؟ پادشاهت هم که کردیم!»
«نمی آم، پایین نمی آم!... امپراتورم بکنین تا بیام پایین، وگرنه خودمو از این بالا پرت می کنم...»
پیرمرد گفت:
«راست می گه، پرت می کنه...»
فریادزنان گفتند:
«باشه، امپراتورت کردیم! شدی امپراتور ما... یاللا بیا پایین دیگه!...»
«امپراتوری مثل من میونِ آدمای گیجی مثل شما چی کار داره؟ نُچ، نمی آم!»
«خیله خب، چی می خوای؟ می خوای چی کار بکنیم؟ بگو تا همون کارو بکنیم...»
دیوانه بالای بام گفت:
«من امپراتورم؟»
آن هایی که پایین توی کوچه بودند، فریاد زدند:
«امپراتوری!»
«حالا که امپراتورم، اگه دلم بخواد می آم پایین، اگه دلم نخواد همین جا می مونم... نمی آم پایین!»
کمیسر پلیس عصبانی شد. با خودش گفت: «حالا که می خواد بپره، خب بذار بپره؛ مگه چی می شه؟ یه دیوونه کم تر، زندگی بهتر...»
ولی اگر می پرید، ممکن بود اوضاع بدتر بشود. فرمانده آتش نشانی از پیرمرد پرسید:
«الآن باید چی کار کنیم؟ این دیوونه هه هیچ رقمه پایین بیا نیست؟»
«چرا، هس...»
«چه جوری؟...»
«اجازه بدین، خودم می آرمش پایین...»
همه کنجکاو بودند بدانند پیرمرد می خواهد دیوانه را چطور پایین بیاورد. پیرمرد رو به دیوانه بالای بام فریاد زد:
«اعلیحضرت امپراتور!... آیا میل دارند به طبقه ششم تشریف فرما شوند؟»
دیوانه با لحنی کاملاً جدی گفت:
«بسیار خوب!»
از در خرپشته رفت تو. از پله ها پایین آمد. رفت پشت پنجره طبقه ششم و از آن جا به آدم های توی کوچه نگاه کرد.
پیرمرد گفت:
«قدرقدرتا!... آیا میل مبارک بر آن نیست که به طبقه پنجم تشریف ببرند؟»
دیوانه گفت:
«تشریف می برم!»
همه حیرت کرده بودند. پیرمرد رو کرد به دیوانه که از پنجره طبقه چهارم داشت جماعت را تماشا می کرد:
«قوی شوکتا!... آیا قصد آن ندارید به طبقه سوم تشریف فرما شوید؟»
دیوانه جواب داد:
«بله، بله... تشریف فرما می شوم...»
دیوانه پشت پنجره طبقه سوم بود. دیگر مثل آن موقع که بالای پشت بام بود قر نمی داد. خیلی جدی شده بود، انگار که پادشاهی واقعی است.
«امپراتور عظیم الشان!... آیا طبقه دوم را با قدوم خود آراسته نمی کنید؟»
«می کنم، آراسته می کنم طبقه دوم را...»
دیگر در طبقه دوم بود.
«آیا اعلیحضرت نمی خواهند به طبقه اول تشریف بیاورند؟»
دیوانه توی کوچه آمده بود؛ میان جمعیت بود. صاف به طرف پیرمرد رفت. دستش را روی شانه پیرمرد گذاشت. گفت:
«پسر، تو هم قشنگ پیداست دیوونه ای... دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.»
بعد رو کرد به کمیسر و گفت:
«زود باش ببینم، زود دست و پامو ببند و بفرستم دیوونه خونه. حالا یاد گرفتی چطور باید با دیوونه رفتار کرد؟»
دیوانه را بردند. جمعیت کنجکاو دور پیرمرد را گرفتند:
«آقا، شما چه جوری این کارو کردین؟»
پیرمرد گفت:
«خب... آسون نیست. چهل سال تو کار سیاست ورز اومده یم...»
آهی عمیق کشید و ادامه داد:
«آخ، آخ... اگه پاهام قوّت داشت، منم می رفتم بالای پشت بوم و هیشکی هم نمی تونست از اون بالا پایین بیاردم.»

خب، این مسئله تون هم که حل شد!

قرار بود سیاستمدارهای مشهور بیایند. این طور نبود که، مثل قدیم ها، بیایند، یکی دو کلمه حرف بزنند، بعد بروند و انگار نه انگار... روستا به روستا، قصبه به قصبه می گشتند.
سیاستمدارها، پیش از آمدن به این سفر، در مرکز حزب کلی بحث کرده بودند. باتجربه ترینشان گفته بود:
«دوستان، ما وقتی توی جلسه حزبی هستیم با همدیگه چطور صحبت می کنیم، با مردم هم همون طور حرف می زنیم. عین خیالمون هم نیست که مردم از حرف هامون سر در می آرن یا نه. این کار خیلی اشتباهه. چیزهایی هست که مردم می خوان در باره حزبمون بپرسن و بفهمن. باید به این ها یکی یکی جواب بدیم. مردم باید بدونن وقتی حکومت رو به دست گرفتیم چه کارهایی می خوایم بکنیم.»
همحزبی هایش این فکر را پسندیدند. قرار شد سخنران های حزب وقتی پشت کرسی خطابه قرار می گیرند، آن طور که بلدند و عادت کرده اند حرف نزنند، بلکه به سوال های مردم با زبانی عامه فهم جواب بدهند. اما این کار آن قدرها هم که به نظر می آید، آسان نبود. رفتن به جایگاه سخنران و دو سه ساعت حرف زدن آسان بود، اما جواب دادن به سوال ها، جواب دادن به هر پرسشی که احتمالاً می شد، کار سختی بود. نباید فکر کرد دهاتی اند و ساده؛ زیرکی روستایی از قدیم معروف بوده! یک وقت دیدی سوالی می کنند که سخنران همان بالا درجا خشکش می زند و آبروی حزب در آن منطقه سکه یک پول می شود. برای همین سوال هایی را که مردمِ هر منطقه ممکن بود بپرسند، همه را در نظر گرفتند و هیئت پنج نفره ای تشکیل دادند. اعضای هیئت عبارت بودند از یک دکتر اقتصاد، یک پرفسور حقوق، یک کارشناس امور مالی، یک کارشناس ارشد کشاورزی و یک دکتر که تخصصش را از آمریکا گرفته بود. دیگر مردم هر سوالی می کردند این پنج آدم منورالفکر می توانستند پاسخ سخت ترین سوال ها را هم، با توجه به اساسنامه حزب، بدهند.
به همه تشکیلات حزب در شهرستان ها اطلاع دادند که این هیئت تبلیغی به آن جاها می آید، اما سخنران ها مثل سابق پشت کرسی خطابه سخنرانی نمی کنند، بلکه با مردم حرف می زنند.
اهالی تورگوتلو از این خبر خیلی عصبانی شدند. «قراره هم سخنرانی بکنن، هم پرسش و پاسخ باشه.» مسئول حزبی تورگوتلو گفت:
«بگو ببینم، حالا چی می شه؟ این حزب ما اختراع جدید کرده؟ خب قبلنا مثل آدم می اومدن داد می زدن، فریاد می زدن، نصف حرفاشونو می فهمیدیم، نصفشو نمی فهمیدیم؛ کف می زدیم، زنده باد می گفتیم و تموم می شد می رفت پی کارش. الآن چی می شه؟ کی قراره با اونا حرف بزنه؟ چی بایس بپرسیم؟ حالا گیریم یه چیزی پرسیدیم، کی حرفای اونا رو ملتفت می شه؟ کی حالیش می شه که چی گفتن؟»
سلیم آقا بزاز گفت:
«تو حالا سوالای ما رو بی خیال شو؛ حرف حرفو می آره، اگه اونا یه وقت چیزی از ما بپرسن چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ این همه عضو حزب هست. جلو اونا آبرو واسه مون نمی مونه.»
رئیس گفت:
«فهمیدم، راهشو پیدا کردم... بیخودی دست بلند کردن و توی هر حرفی پریدن قدغنه. باید از قبل معلوم کنیم کی قراره با اعضای هیئت صحبت بکنه. خوبه؟ قبول؟»
همه با هم گفتند:
«خوبه، عالیه!»
«کی داوطلب می شه؟ هر کی به خودش اطمینان داره، دستشو بالا ببره.»
رئیس که دید کسی داوطلب نمی شود، رو کرد به عثمان سلمانی و گفت:
«عثمان وراج، چرا وایستادی؟ تو که از صبح تا شب کارت حرف زدنه، خب حالا وقتشه که از هنرت استفاده کنی.»
عثمان سلمانی گفت:
«آقا، تا وقتی از ما بزرگ ترا هستن، ما نباید دم بزنیم...»
هیچ کس نمی خواست این کار را به عهده بگیرد. آخرسر رئیس رو کرد به صالح عطار و گفت:
«آقا صالح، اگه یه نفر باشه که از پس ِ این کار بر بیاد، اون یه نفر تویی.»
صالح عطار که باد به غبغب انداخته بود، گفت:
«یه نفری که نمی شه... خوبه نوری افندی هم بیاد...»
همان طور که در مرکز حزب هیئتی تشکیل شده بود تا بتوانند به همه سوال های دهاتی ها جواب بدهند، این جا هم صالح عطار و نوری افندی انتخاب شدند تا بتوانند چیزی از آن ها بپرسند.
رئیس گفت:
«حالا خوب گوش کنین ببینین چی می گم. باید کاری کنیم جلو حزبای دیگه سکه یه پول نشیم. همه شون می آن این جا. جلو اونا اگه دیدین یه حرفو نفهمیده ین، طوری وانمود کنین که انگار از همه چی سر در می آرین. طوری حرف بزنین که انگار فهمیده ین. بعد حرفای اونا رو یه کم این ور و اون ور بکنین، یه کم بپیچونین و دوباره همون حرفا رو تحویل جمعیت بدین...»
هیئت قرار بود صبح روز بعد به قصبه بیاید. صالح عطار و نوری افندی توی ذهنشان برنامه چیده بودند که چه سوال هایی بکنند. ساعت ده چهار اتومبیل به ایستگاه قصبه تورگوتلو وارد شد. پنج سیاستمدار با حزبی هایی که در ایستگاه به پیشوازشان آمده بودند به ساختمان حزب رفتند. چای و قهوه خوردند. می خواستند پیش از ناهار سخنرانی بکنند. سیاستمداری که پرفسور حقوق بود، گفت:
«از اون جا که میتینگ قدغنه، برای شهروندان فقط یه سخنرانی می خواهیم بکنیم. کجا مناسبه؟»
«بریم قهوه خونه.»
هم توی قهوه خانه پر آدم بود، هم بیرونش. پنج سیاستمدار با روی خندان آمدند، روی صندلی های قهوه خانه نشستند. یکی از سیاستمدارها که دکتر بود، گفت:
«هموطنان، می دونید که میتینگ قدغنه. برای همین مناسب تر دیدیم به جای این که بریم پشت تریبون و سخنرانی بکنیم، این طوری دوستانه گپ بزنیم. هرچی دلتون می خواد می تونین از ما بپرسین. سعی می کنیم به همه سوال هاتون جواب بدیم.»
آن هایی که توی قهوه خانه جمع شده بودند، از این حرف ها خوشحال شدند. عثمان سلمانی به رئیس کمیته بخش حزب گفت:
«ای آقا، اصلاً اون طوری نیست که گفته بودی و ترسونده بودیمون. این ها هم مثل خودمونن، مثل آدمیزاد حرف می زنن... حرف هاشونو می فهمیم.»
«حالا وایستا، یه دقیقه صبر کن... هنوز حرفای سیاسی رو شروع نکرده ن که... بذار رگ سیاستمداریشون بگیره، اون وقت نیگا کن ببین از حرفاشون چیزی سر در می آری...»
صالح عطار از جایش بلند شد:
«اگه اجازه بدین می خواهم یه سوال بکنم؛ گیریم اومدین سرِ کار، اون وقت چه کارهایی می خواین بکنین؟»
سیاستمدارها به همدیگر نگاه کردند. چون از قبل پیش خودشان حساب کرده بودند که همچو سوالی از آن ها می شود، جواب را آماده کرده بودند.
پرفسور حقوق شروع کرد به توضیح دادن:
«پیش از هر چیز می خواهم عرض بکنم همه ملت باید این را درک بکنند که جهت تدوین قانون اساسی مطابق با معیارهای غربی و متکی بر تفکیک قوا که قادر باشد نهادهای سیاسی و اجتماعی را بر اساس آرمان های دموکراسی به پیش ببرد، تشکیل مجلس دوم و تاسیس دادگاه قانون اساسی ضروری است. حزبمان که بر اساس محاسبات ابژکتیف می کوشد مانند همه احزاب به موازات نیروی فعال خود کارزاری نیرومند را تدارک ببیند، معتقد است باید ائتلافی تشکیل شود تا میان قوای تقنینیه و مجریه نقش داور مرضی الطرفین را ایفا کند. حزبمان در برنامه اش نشان داده است که دارای اصولی است که بر پایه آن ها می توان اراده ملی را به شکلی کامل و بی نقص متبلور کرد...»
صالح عطار گفت:
«این جاشو فهمیدیم، اما یه مشکل دیگه داریم... این برنامه کشت برنج چطور می شه؟»
همه کسانی که در قهوه خانه نشسته بودند، سراپا گوش شدند. مهم ترین مسئله قصبه مطرح شده بود. اگر این حزب حکومت را به دست بگیرد، با کشت برنج چه می کند؟
چون این سوال در حوزه تخصصی دکتر اقتصاد قرار داشت، رشته کلام را به دست گرفت:
«الآن این مسئله را به آشکارترین نحو و به شکل علمی خدمتتان توضیح می دهم. ضرورت انکارناپذیر موازنه اقتصادی ـ سیاسی از این جا هم پیداست که جدیتمان در روابط با دنیای خارج با خوش بینی ای دور از رئالیسم سبب شده است صادراتمان امسال به یک میلیارد و دویست میلیون لیره برسد، در حالی که متوسط صادراتمان در سال ۱۹۵۳ ماهانه نود و دو میلیون دلار بود. بنابراین همگی متوجه هستید که باید بدهی هایی که نتوانسته ایم ترانسفر کنیم به حالت تعلیق در بیاید...»
رئیس حزبی بخش به چشم های صالح عطار نگاه کرد. صالح عطار گفت:
«فهمیدنش که می فهمیم... یعنی اون قدر چیزیم که چیزای به این سادگی رو نفهمیم؟...»
دکتر اقتصاد گفت:
«گمان می کنم وضعیت را به اندازه کافی توضیح داده م و افکار هموطنان را تنویر کرده م...»
نوری افندی صحبت دکتر را قطع کرد؛ رو به جمعیت کرد و گفت:
«یعنی، همشهری های عزیز، آقای دکتر می خوان بگن که کاراتون روبراه می شه، مسئله کشت برنج هم حل می شه، همه چیز...»
صالح عطار گفت:
«یه چیزی مونده که نفهمیده یم. اگه اجازه می دین اونم بپرسم.»
یکی از سیاستمدارها که دکتر بود، گفت:
«البته که باید بپرسین. ما پا شده یم تا این جا آمده یم که به سوال های شما جواب بدیم، واسه مشکلاتتون راه چاره پیدا کنیم و برنامه و اساسنامه حزبمونو توضیح بدیم.»
نوری افندی گفت:
«حالا اینا رو ولش کنین... بالاخره این جا مدرسه راهنمایی ساخته می شه یا نه؟»
سیاستمدار حزبی گفت:
«الآن این مسئله رو هم روشن می کنم. باید بدانیم که برای تحقق بخشیدن به دموکراسی پارلمانی نباید هیچ گاه کارکرد فرهنگ را به فراموشی سپرد. باید این سخنان توماس هیدلی از متفکرین بزرگ آنگلوساکسون را چراغ راه خود قرار بدهیم: تمایل خودبخودی ارگان های دولتی در وضعیت های بسیار بحرانی به سوی سزاریسم نقش سیاست اجتماعی را در حفظ هماهنگی و تعادل کمرنگ می کند.` بنابراین، همان گونه که جان بولیندا مبارز راه آزادی گفته است، فقدان سیستم در داخل کشور از آن جا که پژوهش های علمی را در نظر نمی گیرد، نوعی وضعیت نمادین پیدا می کند. به نظرم مسئله روشن شده. هموطنان عزیز، اگه سوال دیگه ای دارین، خواهش می کنم بدون رودربایستی مطرح بکنین...»
نوری افندی رو کرد به دهاتی ها و گفت:
«خودتون که فهمیدین... خب، این مسئله تون هم حل شد... یعنی می خواد بگه مدرسه راهنمایی، به جای یکی، چند تا می خوان بسازن. حتی دبیرستان هم می سازن...»
صالح عطار گفت:
«سوالامون زیاد شد، خیلی ببخشید... اما می خواستم بدونم قضیه قیمت توتون چطور می شه؟»
متخصص امور اقتصادی گفت:
«الآن توضیح می دم. از آن جا که نظام مبادله آزاد در عمل از میان رفته، امکان فراهم نیامده که نظام بازرگانی خارجی لیبرال به مرحله اجرا در بیاید و کنترل های فیزیکی صورت بگیرد. این تئوری فقط با این فونکسیون ها می تواند سیاست پولی و مالی مربوط به موازنه داخلی را به طور کامل شرح دهد. تجمع کالای فروش نرفته و مبایعه سوبوانسیون، اگر کالای ذخیره هم محاسبه شود، همه چیز به آسانی قابل فهم می شود. به این ترتیب پاسخ این سوالتان را هم به واضح ترین شکل ممکن و به صورت علمی داده ام. به گمانم نکته مبهمی نمانده.»
صالح عطار گفت:
«فهمیدیم. دستتون درد نکنه.»
نوری افندی چیزهایی را که فهمیده بود به دهاتی ها توضیح داد:
«یعنی می خواد بگه اون کارِتون هم درست می شه... قیمت توتونو زیاد می کنن، اما قیمت سیمان و میخ طویله و بقیه چیزا رو پایین می آرن.»
دکتر اقتصاد گفت:
«سوال دیگه ای دارین؟ می خواین موضوع دیگه ای رو توضیح بدیم؟»
صالح عطار گفت:
«خیلی ممنون. دیگه هیچ سوالی نمونده.»
مهندس کشاورزی گفت:
«این را هم عرض بکنم؛ چون در این مورد نپرسیدین، عرض می کنم. از گزارش یکی از کنگره هایی که موسسه روابط بین المللی زراعی دانشگاه پرینستون تشکیل داده بود متوجه می شویم که آلترناتیوها باید به خوبی در نظر گرفته شود و هزینه های متصور بر آن ها هم باید به دقت محاسبه شود تا مزد که دارای کاراکتر آلیمانتر است، یعنی واضح تر بگویم، به طور مستقیم با گذران زندگی ارتباط دارد، در کشاکش ارزیابی و ارزشگذاری محصولات استراتژیک دچار نقصان نشود. گمان می کنم این نکته هم به خوبی روشن شده و جای ابهامی نمانده.»
نوری افندی رو کرد به دهاتی ها:
«خب، موضوع به این سادگیه، یعنی می خواد بگه راه شوسه رو می خوان از ایستگاه تا قصبه ادامه بدن. خب، پس این موضوع هم حل شد، فهمیدین دیگه...»
صدای کف زدن بلند شد. سیاستمدارها را روی شانه هاشان بلند کردند. چون قرار بود با عجله به قصبه دیگری بروند، برای ناهار نماندند. سوار اتومبیل هاشان شدند. اتومبیل ها در میان کف زدن اهالی و شعارهای «زنده باد!» از آن جا دور شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب دیوانه‌ای بالای بام

دومین کتابیه که از عزیز نسین میخونم. نسبت به کتاب "پخمه" هم کمتر خنده‌دار هم کمتر مفهوم داره. در کل اگه دوست دارین از نسین کتاب بخونین "پخمه" بهتره.
در 10 ماه پیش توسط
عالیه ولی خیلی گرونه
در 2 سال پیش توسط