فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاکستر

کتاب خاکستر

نسخه الکترونیک کتاب خاکستر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاکستر

کتاب «خاکستر» نوشته گراتزیا دلددا (۱۹۳۶-۱۸۷۵)، نویسنده ایتالیایی برنده جایزه نوبل است.
دلددا تنها نویسنده زن ایتالیایی است که موفق به دریافت جایزه نوبل شده است. او در دوران نوجوانی و جوانی زندگی خانوادگی سختی داشت و فضای تنگ قرن هیجدهم و نوزدهم برای زنان، او را از درس خواندن وا داشت، اما پس از ترک تحصیل و به خاطر علاقه شخصی‌اش به خوانش آثار ادبیات جهان و به خصوص روسیه پرداخت و به زودی نوشتن رمان را آغاز کرد.
شهرت دلددا با انتشار رمان «راه خطا» رقم خورد و پس از آن تبدیل به نویسنده‌ای پرکار شد که توانست مخاطبان زیادی را نیز به آثار خود جلب کند.
رمان «خاکستر» داستان اولی دختری فقیر را روایت می‌کند که با پسر آسیابان دوست شده اما متوجه می‌شود که او متاهل است، اولی در جدال با عشق و جنون ، راهی را انتخاب می‌کند که باید عقوبتی سنگین را تحمل کند.
در بخشی از رمان «خاکستر» می‌خوانیم:
« بهار وحشی جزیره ساردنی در میان دشت‌ها جان می‌داد. گل‌های بوریا و خوشه‌های طلایی گل‌های پرطاووسی پرپر می‌شدند، علف‌ها زرد می‌شدند، رزها در میان درختان و بوته‌ها، رنگ سرخشان را رفته‌رفته از دست می‌دادند و کمرنگ می‌شدند. بوی گرم و تند یونجه، هوای سنگین را معطر می‌کرد. راه شیری در آسمان و آخرین رنگ‌های غروب در افق با رشته‌های صورتی و سبزرنگ که به دریایی در دوردست شباهت داشت، شب را مانند سحر روشن کرده بود. در نزدیکی رودخانه‌ای کم آب که آسمان کبود و ستارگان در آن منعکس شده بودند اُلی دو برادرش را دید که عقب جیرجیرک می‌گردند.
دخترک با صدایش که هنوز بچگانه بود گفت:
ـ فورا برگردید به خانه!
یکی از پسربچه‌ها جواب داد: «نه.».
این کتاب را بهمن فرزانه، یکی از مشهورترین مترجمان فارسی، ترجمه کرده است که از دیگر کتابهای او می‌توان به «صد سال تنهایی»، «عذاب وجدان»، «حریق در باغ زیتون»، «وسوسه»، «دفترچه ممنوع» و «دیر یا زود» اشاره کرد.
برخی از منتقدان آثار دلددا را شبیه رمان‌های گابریل گارسیا مارکز می‌دانند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خاکستر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

۱

شب عید سان جووانی بود. اُلی(۱) از خانه اش، خانه نگهبان جاده، بیرون آمد. خانه کنار جاده ای قرار داشت که از نوئورو به مامویادا(۲) می رفت. رنگ سفید خانه در تاریکی شب بیش تر به چشم می آمد. دختر به طرف دشت های اطراف رفت. پانزده ساله بود، بلندقامت و زیبا. با چشمانی همانند چشمان گربه وحشی، زنگاری رنگ و کمی بادامی، دهانش شهوت انگیز بود، لب پایینش از وسط چاک خورده بود، گویی دو گیلاس سرخ رنگ را به هم چسبانده باشند. از زیر لچک سرخ رنگی که زیر چانه پیش آمده اش، گره زده بود دو گیس مشکی و براق دیده می شد که به پشت گوش انداخته بود. این طرز آرایش گیسوها، با آن لباس محلی، که دامنی قرمز و بالاتنه ای گلدوزی شده بود و پستان هایش را برجسته تر نشان می داد به دخترک زیبایی خاص زنان شرقی را داده بود. اُلی در مشتش که انگشتانی تماما پوشیده از انگشترهای فلزی داشت، چند نوار ارغوانی رنگ را می فشرد. می خواست با آن نوارها، بوته هایی را علامت گذاری کند. بوته های بوریا و آویشن که خیال داشت روز بعد، کله سحر بچیندشان، از آن ها جوشانده درست کند و به عنوان نظرقربانی مصرفشان کند. از طرفی هم فکر می کرد که حتی اگر بوته ها را علامت هم نگذارد، هیچ کس نمی چیندشان. دشت های اطراف خانه نگهبان، جایی که او همراه پدر و برادران کوچک ترش در آن مسکن داشت، همه متروک بودند. فقط در دوردست ویرانه خانه ای دیده می شد که از میان گندمزار سر برآورده بود. درست مثل صخره ای که از میان دریاچه ای سبزرنگ قد علم کرده باشد. بهار وحشی جزیره ساردنی در میان دشت ها جان می داد. گل های بوریا و خوشه های طلایی گل های پرطاووسی پرپر می شدند، علف ها زرد می شدند، رزها در میان درختان و بوته ها، رنگ سرخشان را رفته رفته از دست می دادند و کمرنگ می شدند. بوی گرم و تند یونجه، هوای سنگین را معطر می کرد. راه شیری در آسمان و آخرین رنگ های غروب در افق با رشته های صورتی و سبزرنگ که به دریایی در دوردست شباهت داشت، شب را مانند سحر روشن کرده بود. در نزدیکی رودخانه ای کم آب که آسمان کبود و ستارگان در آن منعکس شده بودند اُلی دو برادرش را دید که عقب جیرجیرک می گردند.
دخترک با صدایش که هنوز بچگانه بود گفت:
ـ فورا برگردید به خانه!
یکی از پسربچه ها جواب داد: «نه.»
ـ در این صورت امشب باز شدن آسمان را نخواهید دید. چون بچه های خوب، امشب که شب عید سان جووانی است آسمان را می بینند که از هم باز می شود و بعد در آن بالا بهشت را می بینند، بهشت و پروردگار متعال و روح القدس. ولی شما بچه های بد اگر فورا به خانه برنگردید، هیچ چیز نخواهید دید.
یکی از پسربچه ها که در فکر فرو رفته بود گفت: «برویم.» پسربچه دیگر باز غرولندی کرد ولی عاقبت حرف برادرش را گوش کرد و همراهش رفت.
اُلی به راهش ادامه داد. از رودخانه گذشت، از راه باریکی عبور کرد، از کنار درختان زیتون وحشی گذشت. گاه خم می شد و رشته ای از آن پارچه ها را به نوک بوته ای گره می زد و بعد قد راست می کرد و با چشمان گربه وارش، به شب خیره می ماند و چیزی را در آن جستجو می کرد.
قلبش به شدت می تپید، از هیجان، از ترس، از شوق. شبِ معطر هر چیزی را به سمت عشق جذب می کرد و اُلی هم عاشق بود. اُلی پانزده سال داشت و به بهانه علامت گذاری بوته های عید سان جووانی، به ملاقاتی عاشقانه می رفت.
شش ماه قبل، در شبی زمستانی، یک جوان دهاتی ــ کارگر مرد ثروتمندی از اهالی نوئورو که دشت های اطراف آن خانه ویرانه نیز مال او بود ــ وارد خانه نگهبان جاده شد و برای روشن کردن آتش تقاضای سنگ چخماق کرد. جوان بلندقامت بود با گیسوانی مشکی و بلند که از روغنی که به آن ها مالیده بود برق می زد. چشمان سیاهش چنان درخشان بود که نمی توانستی نگاهشان کنی. فقط اُلی موفق شده بود به چشم هایش خیره شود، با نگاهی که در مقابل هیچ کس پایین نمی آمد.
نگهبان جاده، مردی که در عین جوانی از تحمل بار سنگین زندگی خسته بود و از فقر خاکستری، با مهربانی جوانک را پذیرفت، سنگ چخماقی به او داد، در باره اربابش سوالاتی کرد و گفت که هر وقت به چیزی احتیاج داشت می تواند بدون تعارف به خانه آن ها برود.
از آن شب به بعد جوانک چندین بار به خانه آن ها رفت. در شب های بارانی، برای بچه ها که همه دور هم در کنار اجاق پر از دود گرد آمده بودند، قصه هایی تعریف می کرد و به اُلی جاهایی را یاد می داد که در آن قارچ های خوب و سبزی خوردن می رویید.
یک روز برای گردش دخترک را به دشت های اطراف برد. به طرف باقیمانده یک «نوراگه»(۳) که در دشتی مرتفع واقع شده بود، مابین درختانی کوتاه که پر از دانه های سرخ رنگ بودند و آن جا، به او گفت که در میان آن قطعات عظیم سنگ، گنجی نهفته است.
و بعد، وقتی که اُلی داشت شوید می چید پسرک با لحنی بسیار جدی گفت:
ـ من جای چند گنج دیگر را هم بلدم، عاقبت یکی از آن ها را به دست می آورم و آن وقت...
اُلی با چشمانش که در انعکاس منظره اطراف سبز شده بودند، به بالا نگاه کرد و با لحنی تمسخرآمیز از او پرسید: «و آن وقت...؟»
ـ آن وقت از این جا خواهم رفت. به جایی دور و اگر تو هم دلت خواست، می توانی همراهم بیایی. می خواهم به «شبه جزیره(۴)» بروم. من همه جای «شبه جزیره» را بلدم چون در همین اواخر خدمت وظیفه ام را در آن جا به پایان رسانده ام. به رم رفته ام، به کالابریا(۵) و جاهای دیگر هم رفته ام. در آن جا، همه چیز زیباست... اگر تو همراه من بیایی...
اُلی به خود بالید و شروع کرد به خندیدن. گرچه خنده اش کمی طعنه در خود داشت.
از پشت «نوراگه» دو برادرش که پشت درختی پنهان شده بودند، سوت می زدند. سوت می زدند تا نظر گنجشکی را به خود جلب کنند. فضای آن جا چنان وسیع بود که هیچ صدایی به گوش نمی رسید. هیچ کس از آن جا عبور نمی کرد.
جوانک دست هایش را دور کمر اُلی گرفت و او را کمی از زمین بلند کرد، چشمانش را بست و او را بوسید. و از آن روز به بعد، آن دو جوان وحشیانه عاشق و معشوق شدند. راز عشقشان را روی بوته های ساکت، علف های لب رودخانه و دهانه های «نوراگه»های متروک می پاشیدند.
اُلی که از فقر و تنهایی دلتنگ شده بود، به خاطر چیزهایی که پسرک معرف آن بود عاشقش شده بود. به خاطر آن همه چیزهایی که او دیده بود، شهری که اهل آن بود، ارباب ثروتمندی که نوکرش بود، نقشه های افسانه ای که از آینده ترسیم می کرد. و جوانک به خاطر زیبایی و شهوت انگیزی اُلی عاشقش شده بود. هر دوی آن ها بی خیال، بدوی و خودخواه در غرایز خود، با شوق زندگی و احتیاج به لذت، عاشق هم شده بودند.
آن طور که اُلی تعریف می کرد، مادرش نیز زنی بوده است فوق العاده و پر از شور زندگی. می گفت: «مادرم از یک خانواده اعیان بود و اقوام نجیب زاده اش می خواستند او را به مالکی ثروتمند ولی پیر بدهند. پدربزرگ من، یعنی پدر مادرم، شاعر بود. طی یک شب، ناگهان چند شعر می گفت و آن اشعار به حدی زیبا بودند که وقتی نقالی دوره گرد اشعار را در جاده ها می خواند، مردم همه بلافاصله آن ها را یاد می گرفتند و برای خود تکرار می کردند. بله، پدربزرگ من شاعر بزرگی بود! بعضی از اشعارش را خود من هم از حفظم. مادرم آن ها را به من یاد داده است. صبر کن، الآن یکی از آن ها را برایت می خوانم.»
چند بیت شعر را به لهجه ده خود می خواند و بعد به گفته هایش ادامه می داد.
ـ برادرِ مادرم، دایی مرتزیورو دزوگوس،(۶) روی دیوار کلیساها نقاشی می کرد و در ضمن نجار هم بود و نمازخانه می ساخت. ولی خودکشی کرد، چون محکوم به عمل خلافی شد و می بایستی به زندان می رفت. بله، اقوام مادر من، همه نجیب زاده و درس خوانده بودند.
به هر حال مادرم حاضر نشد با آن مالک پیر ثروتمند ازدواج کند. در عوض با پدرم آشنا شد که در آن زمان مثل پرچم ظریف و زیبا بود. عاشق او شد و همراه او، فرار کرد و رفت. یادم می آید که می گفت: «پدرم مرا از ارث محروم کرده است. ولی مهم نیست بگذار آن ثروت به بقیه برسد. برای من همان میکلی(۷) نازنینم کافی است».

یک روز نگهبان جاده برای خرید گندم به نوئورو رفت و وقتی بازگشت بیش از همیشه پریشان حال و غمگین بود.
دستش را تهدیدآمیز به سمت اُلی دراز کرد و به دخترش گفت: «اُلی مواظب خودت باش. وای به حالت اگر آن پسره نوکر پایش را بار دیگر به این جا بگذارد. او ما را فریب داده است. حتی اسم واقعی اش را هم از ما پنهان کرده است. به ما گفته بود که اسمش کوئیریکو(۸) ست. در حالی که اسمش آنانیا(۹)ست. او اهل اورگوزولوست، که همه آن ها نسل اندر نسل چوپان بوده و هستند، همه آن ها با راهزن ها و زندانی ها قوم و خویشند. دختر جان من، مواظب رفتارت باش. او متاهل است.»
اُلی به گریه افتاد و اشک هایش همراه دانه های گندم به داخل صندوق چوبی سیاه رنگی فرو ریخت. ولی تا در صندوق بسته شد و عمومیکلی به سر کارش رفت، دخترک نیز راه افتاد تا به جستجوی پسرک نوکر برود.
به او گفت: «اسم تو آنانیاست! و متاهل هم هستی!»
با گفتن این جملات چشمانش از غیظ شعله ور شده بود.
آنانیا داشت بذرافشانی را تمام می کرد. دو کلاغ زاغی روی شاخه درخت زیتون وحشی تکان می خوردند و قارقار می کردند. قطعات بزرگ ابرهای سفید، رنگ آبی آسمان را بیش تر نمایان می ساخت. همه چیز زیبا بود، همه جا در سکوت فرو رفته بود.
جوانک که همچنان گونی بذر را به دوش داشت گفت: «درست است. من زن دارم. زن پیری است. او را به زور به من دادند. درست همان طور که اقوام تو خیال داشتند مادرت را به آن مالک پیر ثروتمند بدهند. من فقیرم و زنم پولدار است. ولی تمام این حرف ها، حرف مفت است. او، زن پیری است و به زودی از دنیا خواهد رفت. من و تو در عوض جوانیم، اُلی. من فقط عاشق تو هستم. اگر تو مرا ترک کنی، از غصه دق می کنم. می میرم.»
اُلی دلش به رحم آمد و حرف های او را باور کرد. پرسید: «خوب، حالا چه خواهیم کرد؟ اگر من و تو باز هم همدیگر را ببینیم، پدرم با چوب به جانم می افتد و مرا به باد کتک می گیرد.»
ـ عزیز دل من، باید کمی صبر و تحمل داشته باشی. همسر من چیزی از عمرش باقی نمانده است. ولی حتی اگر هم نمیرد، من آن گنج را پیدا می کنم و آن وقت من و تو با هم به «شبه جزیره» می رویم.
اُلی اعتراض کرد، گریه کرد. و گرچه چندان امیدی به یافتن آن گنج نداشت ولی به هر حال عشقبازی خود را با آن پسرک کارگر ادامه داد.
بذرافشانی پایان یافته بود، ولی آنانیا اغلب به مزارع سری می زد تا ببیند گندمی از خاک بیرون زده است یا نه و در ضمن علف های هرز را هم از زمین های شخم زده در آورد. در ساعات استراحت خود، به جای خوابیدن به «نوراگه» می رفت. به خود می گفت که خیال دارد در آن جا، دور آن بنای باستانی دیواره ای سنگی بسازد، ولی در واقع در جستجوی آن گنج خیالی بود.
به اُلی می گفت: «اگر گنج را در این جا پیدا نکنم، آن را در جای دیگری خواهم یافت. در دهکده ماراس(۱۰)، پسرک کارگری که مثل من در مزارع کار می کرد، با شخم زدن زمین، چند قطعه طلا پیدا کرد، قطعاتی دراز و باریک از طلا. خودش متوجه نشد که آن قطعات فلزی، طلاست و آن ها را پیش یک آهنگر برد و به او تحویل داد. چقدر خر! ولی من بلافاصله متوجه خواهم شد که طلاست یا فلزی ناچیز. در این «نوراگه»ها، غول هایی زندگی می کردند که تمام وسایلشان از طلا ساخته شده بود. حتی میخ های تخت کفش های آن ها نیز، طلا بوده است. بعله! اگر آدم خوب همه جا را جستجو و زیرورو کند، عاقبت گنجی به دست خواهد آورد. وقتی در رم بودم و داشتم دوره سربازی را می گذراندم جایی را دیدم که پر بود از سکه های طلا و اشیاء دیگر طلایی که غول ها پنهان کرده بودند. از این گذشته، در زمان حال نیز در سایر نقاط دنیا هنوز غول هایی هستند و زندگی می کنند و آن قدر پولدارند که سیخ گاومیش راندنشان از نقره ساخته شده است. حتی داس های آن ها نیز نقره ای است.»
پسرک جدی حرف می زد و چشمانش با آن رویاهای طلایی برق می زد. گرچه اگر از او می پرسیدند که با گنج هایی که امیدوار بود به دست آورد چه خواهد کرد. احتمالاً جوابی حاضر و آماده نداشت. عجالتا فقط در فکر این بود که چگونه با اُلی از آن جا فرار کند. آینده، برایش مسئله ای افسانه ای بود و بس.
طرف های عید پاک، برای دخترک فرصتی پیش آمد تا به شهر نوئورو برود و در آن جا از حال و روز همسر آنانیا اطلاعاتی به دست آورد. دخترک فهمید که گرچه همسر او چندان جوان نیست ولی اصلاً و ابدا پولدار نیست. و همین که اُلی این دروغ را به رخ او کشید و تحویلش داد، پسرک در جواب گفت:
ـ بله، حالا فقیر شده است ولی هنگامی که با من ازدواج کرد زنی بود بس ثروتمند. بعد از آن که با هم ازدواج کردیم من به سربازی رفتم، سخت بیمار شدم و مجبور شدم یک عالم پول خرج بیماری خودم بکنم. همسرم نیز مریض شد. آه، تو نمی توانی بفهمی یک بیماری طولانی چه چیز وحشتناکی است! بعد از آن مقداری پول قرض دادیم و پولمان را خوردند و بعد هم من فکر می کنم، یعنی مطمئنم که زنم، پول های خود را در جایی مخفی کرده است. باورکن. سوگند می خورم که درست همین طور است.
پسرک واقعا به گفته های خود ایمان داشت و اُلی نیز حرف های او را باور می کرد. آن ها را باور می کرد چون دلش می خواست باورشان کند و از آن گذشته آنانیا عادتش داده بود که خیالبافی هایش را باور کند. در اوایل ماه ژوئن، پسرک همان طور که داشت باغچه صیفی کاری ارباب خود را بیل می زد، از لابلای خاک، یک حلقه بزرگ فلزی پیدا کرد که رنگش به سرخی می زد و او خیال کرد که یک انگشتر طلاست.
فکر کرد: «در این جا، حتما گنج مدفون است.» و بلافاصله به سراغ اُلی رفت تا امید تازه اش را برای او تعریف کند.
بهار، بر آن دشت های وحشی حکمفرمایی می کرد. گل های سفید بوته ها در رودخانه منعکس شده بودند. گل های نرگس عطر شهوت انگیزی از خود تراوش می کردند و هوا در شب های مهتابی مطبوع و ساکت، با سرمستی مدهوش کننده ای موج می زد.
اُلی به این طرف و آن طرف می رفت. روی چشمانش را پرده ای از شهوت پوشانده بود. در آن سحرهای نورانی و طولانی، در آن بعدازظهرهایی که آفتاب چشم را می زد و کوه های دوردست، به رنگ آبی در می آمد و با آسمان یکرنگ می شد، او با نگاهی غمگین برادران نیمه برهنه خود را نگاه می کرد، بچه هایی سیاه، مثل بت هایی که از مفرغ ساخته شده باشند. و همان طور که پسربچه ها با جیغ و داد خود، مثل پرندگان وحشی، مناظر اطراف را به جنب و جوش در می آوردند، اُلی به روزی فکر می کرد که باید آن ها را ترک کند و همراه آنانیا برود.
او، انگشتری را که پسرک یافته بود دیده بود، امیدوارانه منتظر بود و خون در رگ هایش با زهرهایی بهاری می جوشید.

آنانیا از پشت درختی اُلی را صدا زد.
اُلی لرزید، محتاطانه پا پیش گذاشت و خود را به بغل جوانک انداخت. روی علف هایی که هنوز مرطوب بودند، نشستند. از سبزه ها و گل های وحشی بوی عطر تندی به مشام می رسید. جوانک گفت:
ـ نمی دانی با چه سختی خودم را به این جا رساندم. همسر اربابم امشب فارغ خواهد شد و همسر من که باید مواظب او باشد نمی خواست که از خانه خارج شوم. من به او گفتم: نه، نمی توانم بمانم. امشب باید بروم گیاهان دارویی بچینم. مگر فراموش کرده ای که امشب شب عید سان جووانی است؟` و با این حیله خودم را به تو رساندم.
جوانک به سینه خود دست می برد، چیزی را در آن جا پنهان کرده بود. اُلی برگ غار را لمس می کرد و می پرسید که چیست و به چه درد می خورد.
ـ نمی دانی چیست؟ برگ غاری که امشب چیده شود، داروست، هم داروست و هم به چند کار دیگر می آید. این برگ ها را این جا و آن جا، روی دیوارها، روی تاکستان می ریزی، در چراگاه ها پخش می کنی و آن وقت حیوانات صیاد قدرت این را نخواهند داشت پا جلو بگذارند. نه می توانند انگورها را بخورند و نه می توانند برّه ها را بدزدند.
ـ ولی مگر نه این که خودت چوپان هستی؟ غیر از این است؟
ـ آره، ولی من مراقب تاکستان ارباب خود خواهم بود و بعد این برگ های غار را روی زمین ها، و حیاط هم می گذارم تا مورچه ها موفق نشوند دانه های گندم را همراه خود ببرند. وقتی زمان خرمن چینی برسد تو هم خواهی آمد؟ خیلی ها می آیند، جشن می گیریم و شب که شد همگی آواز می خوانیم.
دخترک آه کشید و گفت: «پدرم هرگز چنین اجازه ای نخواهد داد.»
آنانیا که باز به سینه خود دست می برد گفت:
ـ پدر تو هم عجب مرد عجیبی است! معلوم است که اصلاً همسر مرا نمی شناسد. زن من، مثل سنگ ها پیر است. این را کجا گذاشته ام که پیدایش نمی کنم؟
اُلی با لحنی شیطنت آمیز پرسید: «این یعنی همسرت؟ یعنی همسرت را کجا گذاشته ای که پیدایش نمی کنی؟»
ـ نه، یک صلیب است. آره، یک صلیب نقره هم پیدا کرده ام.
ـ یک صلیب نقره؟ از همان جایی که انگشتر را پیدا کرده بودی؟ و نمی خواستی این را به من بگویی؟
ـ آها، پیدایش کردم! نقره خالص است.
از زیر بغل خود بسته ای بیرون کشید. اُلی آن را باز کرد. صلیب را دستمالی کرد و با نگرانی پرسید:
ـ پس واقعیت دارد؟ پس گنج واقعا وجود دارد؟
و چنان خوشحال شده بود که آنانیا گرچه صلیب را در جای دیگری پیدا کرده بود، دلش نیامد او را ناامید کند.
ـ آره، آن را در همان صیفی کاری پیدا کردم. خدا می داند چه اشیای قیمتی دیگری هم آن جا زیر خاک مدفون است. باید شب ها بروم و بیل بزنم تا کسی متوجه نشود.
ـ ولی آن گنج متعلق به ارباب توست.
آنانیا در جواب گفت: «نه، گنج متعلق به کسی است که پیدایش می کند.» و برای اثبات این مسئله، اُلی را به طرف خود کشید و او را بوسید.
بعد با صدایی لرزان پرسید: «اگر من این گنج را پیدا کنم تو همراه من می آیی؟ عزیز دلم بگو که همراه من می آیی. من باید هر چه زودتر این گنج را پیدا کنم چون دیگر طاقت ندارم بیش از این دور از تو زندگی کنم. باور کن، هر وقت همسرم را می بینم دلم می خواهد بمیرم در حالی که با دیدن تو، آرزو می کنم که هزاران هزار سال با تو زندگی کنم. آره، نازنین من.»
اُلی گوش می داد و سراپا می لرزید. پیرامونشان همه چیز در سکوت مطلق فرو رفته بود. ستارگان مثل مشتی مروارید، مثل چشمانی که از شدت عشق لبخند می زنند، می درخشیدند و عطر گیاهان وحشی رفته رفته در هوا شدیدتر می شد.
ـ اُلی، عزیز دل من، همسر من به زودی این دنیا را ترک خواهد کرد. آری، پیرها روی این زمین بیهوده مانده اند. خدا را چه دیدی. شاید سال دیگر در این موقع من و تو با هم ازدواج کرده باشیم.
اُلی آه کشید و گفت: «به خواست سان جووانی. ولی انسان نباید خواهان مرگ دیگران باشد. خوب، حالا ولم کن، بگذار بروم.»
پسرک با صدایی ملتمسانه گفت: «کمی دیگر بمان. چرا می خواهی به این زودی بروی؟ من بدون تو چه خواهم کرد؟»
ولی دخترک که سراپا می لرزید بلند شده بود.
ـ شاید فردا صبح همدیگر را دیدیم. چون من باید علف هایی را که علامت گذاشته ام قبل از طلوع آفتاب بچینم. با آن گیاهان برایت یک نظرقربانی درست می کنم. یک نظرقربانی بر ضد وسوسه...
ولی پسرک از وسوسه وحشتی نداشت. زانو زد. با دو بازوی خود اُلی را چسبید و ناله کرد:
ـ نه، نرو. نازنین من، نرو. کمی دیگر بمان. تو زندگی من هستی. می بینی دارم زمینی را که تو بر آن پای می نهی می بوسم. کمی دیگر بمان وگرنه من می میرم.
پسرک ناله می کرد و سراپا می لرزید. صدای قلبش اُلی را آب می کرد.
کنار او ماند.

در فصل پاییز عمومیکلی متوجه شد که دخترش مرتکب عملی شده است که گناه به شمار می رفت. آن وقت مردی که تمام غم های عالم را دیده و تحمل کرده بود به جز بی شرافتی، دیوانه وار خشمگین شد. نسبت به آن رسوایی عصیان کرد. دست اُلی را گرفت و از خانه بیرون انداختش.
اُلی شیون کرد. ولی عمومیکلی ظالمانه در مقابل گریه و شیون او مقاومت کرد. هزاران بار به دخترش اخطار کرده بود و شاید اگر او با مردی آزاد گناه کرده بود عفوش می کرد ولی این چنین، نه، نمی توانست، نمی توانست ببخشدش.
اُلی چند روزی را در آن خانه رو به ویرانی گذراند، جایی که آنانیا در زمین های اطراف آن بذرافشانی کرده بود. برادرانش تکه ای نان برایش می آوردند ولی عمومیکلی از این قضیه آگاه شد و بچه ها را به باد کتک گرفت.
آن وقت اُلی که می دید پاییز دارد با ابرهای غلیظی آسمان کبود را می پوشاند و باد مرطوب درختان یخ زده را تکان می دهد، برای این که از گرسنگی و سرما نمیرد به طرف نوئورو به راه افتاد تا از فاسق خود تقاضای کمک کند. از روی تصادف یا به خواست تقدیر در نیمه های راه آنانیا را دید. آنانیا تسلی اش داد، قبای خود را به او پوشاند و به فونی(۱۱)، دهکده ای در آن طرف مامویادا، بردش.
جوانک به او گفت: «نترس. همین الآن تو را پیش یکی از اقوام خودم می برم. آن جا در امان خواهی بود. خیالت راحت باشد. من هرگز تو را یکه و تنها رها نخواهم کرد.»
او را به خانه بیوه زنی برد که یک پسربچه چهار ساله داشت. اُلی با دیدن این پسربچه که ژنده پوش و سیه چهره بود و گوش ها و چشمانش درشت بود به یاد برادران خود افتاد و گریه کرد. آه، چه کسی از آن بچه های یتیم نگهداری می کرد؟ چه کسی به آن ها غذا می داد؟ به آن ها آب می داد؟ در آن خانه چه کسی نان می پخت؟ چه کسی رخت ها را در آن رودخانه آبی رنگ می شست؟ چه کسی به پدرش رسیدگی می کرد، مردی بیوه که آن طور بدبخت بود؟ بس است. اُلی یک شبانه روز اشک ریخت و بعد با چشمان صاف خود اطرافش را نگریست.
آنانیا از آن جا رفته بود. بیوه زن اهل فونی، رنگپریده و استخوانی با چهره ای همانند شبح که با روسری زردِ رنگ و رورفته ای احاطه شده بود، در مقابل منقل آتش نشسته بود و با دوک نخ ریسی می کرد. همه چیز از فقر حکایت می کرد. همه جا کثیف بود. همه جا پر از پیراهن های پاره بود. از سقف، تار عنکبوت هایی دود زده آویزان بود. چند قطعه اثاثیه چوبی، آن خانه حقیر را زینت داده بود. پسربچه ای که گوش های بزرگی داشت و از همان سن لباس محلی پوشیده بود و کلاه بره پشمی به سر داشت، هرگز نه حرفی می زد و نه می خندید. تنها دلخوشی او این بود که شاه بلوط ها را در میان خاکسترهای گداخته بگذارد و بو بدهد.
بیوه زن بدون آن که نگاه از دوک بردارد به دخترک گفت: «دخترجان، باید صبر و تحمل داشت. زندگی کار مشکلی است. اگر انشاءاللّه زنده بمانی بدتر از این را خواهی دید. ما همه به دنیا آمده ایم تا زجر بکشیم. من هم وقتی دختر بودم خیلی می خندیدم ولی بعد، درست به همان اندازه اشک ریختم و حالا هم همه چیز برایم به آخر رسیده است.»
اُلی حس کرد که قلبش منجمد شده است. آه که چه غمی، چه غم عظیمی! بیرون از خانه، شب فرا رسیده بود، هوا سرد شده بود. باد سهمگینی می وزید که صدایش مثل خروش امواج دریایی طوفانی بود. در نور کمرنگ آتش بیوه زن نخ ریسی می کرد و خاطرات خود را به خاطر می آورد. اُلی نیز که روی زمین کز کرده بود، آن شب گرم و شهوت انگیز عید «سان جووانی» را به خاطر می آورد: عطر برگ غار و ستارگانی که لبخند می زدند.
شاه بلوط های زوآنه(۱۲) کوچولو، در میان خاکسترهای گداخته درق و دورق می کردند و از هم باز می شدند و خاکستر به روی زمین پخش می شد. باد، وحشیانه خود را به در خانه می کوبید، درست مثل هیولایی که در آن شب غم انگیز به خانه حمله کرده باشد.
بعد از یک سکوت طولانی بیوه زن گفت: «من هم از یک خانواده حسابی بودم. پدر این بچه اسمش زوآنه بود. چون خواهر عزیز من، باید همیشه اسم پدر را به روی پسر گذاشت تا به هم شباهت پیدا کنند. آه، آری، شوهر من مردی بود که سرش به تنش می ارزید. قدبلند بود مثل سرو. می بینی، قبای او هنوز آن جا روی دیوار از میخ آویزان است.»
اُلی سر خود را برگرداند و روی دیوار کاهگِلی قبای بلندی دید که از پارچه ای پشمی و مشکی درست شده بود و در میان چین هایش، عنکبوت ها تارهای گرد و خاک گرفته خود را بافته بودند.
بیوه زن ادامه داد: «هرگز به آن دست نخواهم زد. حتی اگر قرار شود از سرما جان بدهم. به پسرانم تعلق دارد. البته زمانی آن را خواهند پوشید که مثل پدرشان مردی قابل و شایسته بشوند.»
اُلی پرسید: «پدر آن ها چکاره بود؟»
بیوه زن بدون آن که لحن صدایش عوض شود ادامه داد، گرچه چهره شبح وارش کمی جان گرفته بود: «پدر آن ها راهزن بود. ده سال راهزنی کرد. آری، ده سال. چند ماه بعد از ازدواج، مجبور شد متواری شود. من برای دیدن او به کوه های جنارجنتو(۱۳) می رفتم. او گوسفند و عقاب و لاشخور شکار می کرد و هر بار که به دیدنش می رفتم، یک ران گوسفند کباب می کرد. در هوای آزاد می خوابیدیم. در زیر باد، روی قله های کوه ولی آن قبا را به روی خود می کشیدیم و دستان شوهر من همیشه گداخته بود، حتی وقتی که برف می بارید دست هایش داغ بودند. اغلب در مصاحبت سایر...»
اُلی که با گوش دادن به داستان بیوه زن غم و غصه خود را از یاد برده بود پرسید: «مصاحبت کی؟»
پسربچه هم گوش می داد. گوش های بزرگش را تیز کرده بود. به خرگوشی می ماند که از دور صدای روباهی را شنیده باشد.
ـ در مصاحبت سایر راهزن ها، تمام آن ها مردانی بودند بسیار ماهر، زرنگ و چابک، آماده به هرکار و بیش از هرچیز، آماده مرگ. تو خیال می کنی که راهزنان آدم های بدجنسی هستند؟ سخت در اشتباهی. آری خواهر نازنین من، آن ها مردانی هستند که مایلند قابلیت خود را به اثبات برسانند. همین و بس. شوهر من همیشه می گفت: «در قدیم الایام مردها به جنگ می رفتند. ولی حالا دیگر جنگی وجود ندارد در حالی که مردها همچنان احتیاج دارند نبرد کنند و آن وقت راهزنی می کنند، غارت می کنند، دسته جمعی دزدی می کنند. و تمام این عملیات نه به خاطر این که ذاتا خبیث باشند، بلکه فقط به خاطر نمایان ساختن مهارت و نیرویشان است. می خواهند آن را به رخ بقیه بکشند.»
ـ خاله گراتیا(۱۴) واقعا که خیلی هم به رخ کشیدن دارد! چرا سر خود را به دیوار نمی کوبند؟ از راهزنی که بهتر است!
بیوه زن، غمگین و موقر گفت: «دختر جانم، تو این چیزها را نمی فهمی. سرنوشت این اعمال را پیش پای تو می گذارد. حالا برایت تعریف می کنم که چطور شوهر من راهزن شد.»
«راهزن شد» را با وقار خاصی بر زبان راند، انگار به آن فخر می فروخت.
اُلی که لرزش خفیفی بر اندامش مستولی شده بود جواب داد: «آره، آره، تعریف کنید.»
سایه ها تاریک تر می شدند، غرش باد شدت گرفته بود و رعد و برق می زد، انگار در وسط جنگلی طوفانی گرفتار شده باشی، کلمات و چهره آن بیوه زن که به میت می ماند در آن محیط تیره که فقط با نور خفیف آن آتش مختصر روشن شده بود، اُلی را به نحو بچگانه ای می ترساند، به نظرش می رسید که دارد به یکی از قصه های ترسناک آنانیا گوش می دهد که برای برادران کوچک او تعریف می کرد. حس می کرد که خود او، نقشی را در آن قصه ها بازی می کند و جزئی از آن هاست.
بیوه زن داشت تعریف می کرد:
ـ چند ماه بود که ازدواج کرده بودیم. وضع مالی ما خوب بود. آری، خواهر نازنین من، گندم داشتیم، سیب زمینی، شاه بلوط، کشمش. صاحب املاک بودیم، خانه، اسب و سگ. شوهرم اغلب هیچ کاری نداشت که خودش انجام دهد و حوصله اش سر می رفت. آن وقت می گفت: «دلم می خواهد یک مغازه باز کنم چون نمی توانم این طور وقتم را به بطالت بگذرانم. من مرد تندرستی هستم، قوی و قادر به هر کار، و هنگامی که این طور به رخوت فرو می روم، صدها فکر بد به سرم می زند.» ولی، برای باز کردن یک مغازه، سرمایه کافی نداشتیم. آن وقت یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد و گفت: «زوآنه آتونزو(۱۵)، اگر دلت می خواهد می توانی در یک غارت با ما شرکت کنی. عده زیادی خواهیم بود و عده ای از راهزنان ماهر و زبردست راهنمای ما خواهند بود. قرار است در دهکده ای دوردست به خانه آدم متشخصی حمله کنیم که سه صندوق مملو از نقره جات و سکه های نقره دارد. یک نفر از اهالی آن دهکده که در نزدیکی شهر ساساری است درست به همین منظور آمده است و این چیزها را برای راهزنان تعریف کرده است تا آن ها را به ولع بیندازد. شخص او راه را به ما نشان خواهد داد. باید از جنگل هایی گذر کرد، از کوه هایی صعود کرد، از رودخانه هایی عبور کرد. تو هم همراه ما بیا.» شوهرم پیشنهاد دوستش را به من گفت و من در جواب گفتم: «تو چه احتیاجی به نقره های آن مرد داری؟» شوهرم گفت: «من روی آن چنگال های نقره که پس از غارت سهم من خواهد بود تف می اندازم ولی با دیدن آن همه جنگل و کوه، با دیدن آن همه چیزهای جدید، خیلی به من خوش خواهد گذشت و تازه از این گذشته دلم می خواهد ببینم این راهزن ها چگونه دزدی می کنند. نترس. حادثه ناگواری پیش نخواهد آمد. جوانان دیگری هم در این ماجرا شرکت خواهند کرد. آری، درست مثل خود من. تا هم وقت گذرانی کنند و هم لیاقت خود را نشان دهند. از این که بروم به میکده و مست کنم که بهتر است نه؟»
بیوه زن که با انگشتان لاغر خود نخ می پیچید و با نگاهی تیره و تار حرکات دوک را دنبال می کرد ادامه داد: «من شیون سردادم. او را به عالم و آدم قسم دادم ولی او به سفر رفت. گفت که برای انجام چند معامله باید به شهر کالیاری برود.» زن آه کشید: «آری، او رفت و من تنها ماندم. تک و تنها بودم و آبستن هم شده بودم. بعدها فهمیدم که قضیه از چه قرار بوده است. گروه غارتگران حدود شصت مرد بودند، که گروه به گروه پا به سفر گذاشته بودند و در اماکنی که قبلاً قرارش را گذاشته بودند به هم ملحق می شدند تا بار دیگر در باره نقشه خود مذاکراتی بکنند. مردی که اهل آن دهکده بود راهنمای آن ها شده بود و سردسته راهزنان کورتددو(۱۶)، راهزن معروف، بود، مردی که از چشمانش آتش می بارید و سینه اش پوشیده بود از پشم های حنایی رنگ. غول آسا و چابک مثل صاعقه. اولین روزهای سفر، بارانی بود. طوفان شده بود. آب رودخانه ها بالا آمده و بر دشت ها سرازیر شده بود. حتی رعد و برق به یکی از آن مردها اصابت کرد. شب ها در نور صاعقه ها پیش می رفتند. بعد، به جنگلی در نزدیکی کوه «هفت برادر» رسیدند. سردسته راهزنان، بقیه راهزنان را دور خود جمع کرد و گفت: «برادران من، آسمان دارد علاماتی می دهد که برای ما به هیچ وجه شگون ندارد. خوش یمن نیست. در نتیجه کار ما نتیجه مثبتی نخواهد داشت. از این گذشته، در این میان بوی خبرچینی حس می کنم. این مردک راهنما، جاسوسی ما را کرده است. به نظرم بهتر است از این غارت صرفنظر کنیم و از هم جدا شویم. یک بار دیگر خودمان این کار را عملی خواهیم کرد.» خیلی ها با او موافق بودند و پیشنهادش را پذیرفتند. ولی پیلاطو بارراس(۱۷)، راهزن اورانی(۱۸)، که دماغش را تیر برده بود و داده بود یک دماغ از نقره برایش ساخته بودند، پا پیش گذاشت وگفت: «بندگان خدا، (تکیه کلام او بود) من این پیشنهاد را رد می کنم. نه، اگر دارد باران می بارد، این دلیل نشد که آسمان از ما حمایت نکند. درست برعکس، کمی سختی کشیدن گاهی بسیار مفید است. به درد جوان ها می خورد تا از رخوت و تنبلی بیرون بیایند. اگر هم این مردک راهنما ما را فریب داده باشد، او را به قتل خواهیم رساند. بجنبید، کره اسب ها، به پیش!» کورتددو سر خود را که به سر شیر شباهت داشت به علامت نفی تکان داد. یکی دیگر از راهزنان زمزمه کنان گفت: «معلوم می شود که او قادر به بوکشیدن نیست.» آن وقت پیلاطو بارراس فریاد زد: «بندگان خدا، سگ بلد است بو بکشد، نه بشر. دماغ من از نقره ساخته شده و دماغ شما از استخوان بی جان. می خواهم به شما بگویم که اگر، اکنون از هم جدا شویم، نامردی خود را ثابت کرده ایم و این مسئله برای جوانان تازه کار، درس چندان خوبی نیست. بین ما جوانانی وجود دارند که بسیار مایلند مهارت خود را آشکار کنند، درست همان طور که یک پرچم تازه را از هم باز می کنی و بالا می بری. حالا اگر شما آن ها را مرخص کنید، نامردی خود را نشان داده اید و این عمل اصلاً صحیح نیست. آن ها به خاکسترهای اجاق های خود بازمی گردند. بار دیگر در آن خانه ها به رخوت فرو می روند و به هیچ دردی نخواهند خورد. بجنبید کره اسب ها، به پیش!» آن وقت راهزنان دیگر نیز حق را به او دادند و گروه پیشروی کرد. ولی حق با کورتددو بود. آن مردک راهنما سرشان کلاه گذاشته بود. به آن ها نارو زده بود. در خانه آن مرد نجیب زاده ثروتمند چند سرباز مسلح مخفی شده بودند. جدال آغاز شد. بسیاری از راهزن ها زخمی شدند. خیلی از آن ها را شناختند و یکی از آن ها نیز به قتل رسید. برای این که هویت راهزن مقتول فاش نشود، رفقایش، لباس هایش را از تنش درآوردند لخت و برهنه اش کردند و بعد سرش را گوش تا گوش بریدند. سر بریده او و البسه اش را همراه خود بردند و در جنگل دفن کردند. شوهر مرا هم راهزن به حساب آوردند و پس از آن به اجبار راهزن شد... من هم بچه انداختم.»
زن همان طور که حرف می زد، دست از ریسیدن نخ برداشته و دست هایش را به سمت آتش برده بود. اُلی از سرما، از ترس و لذت می لرزید. آه که داستان بیوه زن تا چه حد ترسناک و لذت بخش بود! آه، اُلی همیشه تصور کرده بود که راهزن ها مردانی بسیار خبیث و ظالمند! ولی حالا می دید که نه، راهزن ها، یک مشت آدم بدبخت بودند که روزگار به آن اعمال ناشایست وادارشان کرده بود. درست مثل خود او که ناخودآگاه به سوی سرنوشت خود پیش رفته بود.
بیوه زن تکان خورد و گفت: «خوب، حالا بلند شویم و شام بخوریم» بعد بلند شد. یک شمع روشن کرد. و شام را آماده ساخت؛ سیب زمینی، سیب زمینی و بس. اُلی دو روز بود که سیب زمینی خورده بود به اضافه چند عدد شاه بلوط.
شام که می خوردند، دخترک بعد از سکوتی طولانی پرسید:
ـ آنانیا یکی از اقوام شماست؟
ـ بله. شوهر من از اقوام دور آنانیا بود. چون خود او نیز اهل فونی نبود. اجداد او همه اهل اورگوزولو(۱۹) بودند. برای همین آنانیا کوچک ترین شباهتی به آن خدابیامرز ندارد. آه، خواهر نازنین من، شوهر من، اگر مرتکب عمل خلافی که آنانیا کرده است می شد، بدون شک خود را به دار می آویخت، نه، او این طور نامرد نبود.
اُلی گریه کرد. سر زوآنه کوچولو را به زانوهای خود تکیه داد. دست کوچولوی سفت و کثیف او را در دست گرفت و فشرد و به یاد برادران کوچک خود افتاد که ترکشان کرده بود.
ـ آن ها درست مثل یک مشت جوجه می مانند، جوجه هایی که هنوز پر درنیاورده اند و مادر زخمی آن ها که یک شکارچی زخمی اش کرده است به لانه باز نمی گردد. چه کسی به آن ها غذا خواهد داد؟ چه کسی برای آن ها مادری خواهد کرد؟ فکرش را بکنید که کوچک ترین آن ها هنوز بلد نیست لباسش را درآورد.
بیوه زن برای تسلی دادن او گفت: «عیب ندارد. با لباس به بستر می رود و می خوابد! دخترجان گریه نکن. باید قبلاً گریه می کردی. حالا اشک ریزی بی فایده است. باید صبر و تحمل داشته باشی. پروردگار متعال، خودش مواظب جوجه های توی لانه خواهد بود.»
اُلی ناله کنان گفت: «چه بادی می وزد. چه باد بدی است. شما به مرده ها اعتقاد دارید؟»
بیوه زن که شمع را خاموش کرده بود و بار دیگر دوک نخ ریسی را در
دست داشت، گفت:
ـ من دیگر نه به مرده ها اعتقاد دارم و نه به زنده ها.
زوآنه سر خود را بالا آورد و آهسته گفت: «من آره.» و بعد بار دیگر چهره اش را در دامان اُلی مخفی کرد.
بیوه زن داستان خود را از سرگرفت.
ـ من، صاحب یک پسر دیگر هم هستم که حالا هشت سال دارد و در یک چراگاه، نوکری می کند. بعد صاحب این بچه هم شدم. آری، خواهر من، ما بسیار فقیریم. شوهر من دیگر راهزن نبود. با آنچه که داشتیم روزگار خود را می گذراندیم. بالاجبار آنچه داشتیم به تدریج فروختیم. فقط همین یک خانه باقی مانده است.
دخترک، سر بچه را که ظاهرا به خواب رفته بود نوازش کرد و پرسید:
ـ شوهرتان چگونه از دنیا رفت؟
ـ چطور مُرد؟ در یکی از همان راهزنی ها.
بیوه زن با لحنی باوقار ادامه داد: «او هرگز پا به زندان نگذاشت. گرچه مدام در تعقیبش بودند. درست مثل گرازی که شکارچیانی در تعقیب او باشند. او با مهارت هرچه تمام از دست آن ها فرار می کرد و همان طور که دستگاه عدالت روی کوه ها در جستجوی او بود، او شب ها را این جا می گذراند. آری، درست در همین جا. درست همین جا در مقابل اجاق، همان جایی که تو نشسته ای...»
پسربچه سر خود را بالا آورد، گوش های بزرگش برافروخته شده بود و بعد، بار دیگر سر خود را به دامان اُلی فروبرد، گوش هایش نیز فروآمدند.
ـ آری، درست همان جا. یک بار، دو سال پیش، فهمید که گروهی سرباز در تعقیب او به کوهستان رفته اند. آن وقت برایم پیغام فرستاد: «همان طور که آن ها در جستجوی من هستند، من در یک سرقت مهم شرکت خواهم کرد و در مراجعت، به خانه خود خواهم آمد، همسر عزیز من، منتظرم باش.» من منتظر ماندم، سه شب، چهارشب منتظر ماندم و یک کلاف نخ پشمی سیاه بافتم.
ـ به کجا رفته بود؟
ـ مگر به تو نگفتم؟ رفته بود در یک سرقت دسته جمعی شرکت کند.
بیوه زن با بی صبری این را گفت و بعد صدای خود را آهسته کرد.
ـ من، چهار شب در انتظار ماندم، ولی غمگین شده بودم. با شنیدن هر صدایی، قلبم فرو می ریخت و شب ها می گذشتند و با هر شب قلب من بیش تر می گرفت. تنگ تر می شد. مثل یک بادام، در پوست چوبی خود، کوچک می شد. شب چهارم دیدم که دارند در می زنند. در را باز کردم. مردی که نقاب به چهره داشت گفت: «زن، دیگر منتظر او نباش» و قبای شوهرم را به دستم داد. آه!
صدای آه بیوه زن بیش تر به نعره شباهت داشت تا به آه. اُلی مدتی به چهره او خیره ماند و برای لحظه ای هم به بچه نگاه کرد، به دست های کوچکش، محکم و قهوه ای رنگ مثل پنجه های یک پرنده. دستان او تکان می خوردند، می خواست دیوار را بگیرد.
ـ تو را چه می شود؟ داری چه می بینی؟
بچه زمزمه کرد: «یک مرده.»
دخترک که یکمرتبه بی جهت خوشحال شده بود گفت: «چه حرف ها، یک مرده!»
ولی هنگامی که در اتاقکی در آن بالا به بستر رفت و باد همچنان روی سقف نعره می کشید و سفال ها را تکان می داد، بار دیگر به داستان های بیوه زن فکر کرد، به مردی که نقاب زده بود و به او گفته بود: «زن، دیگر منتظر او نباش»، به آن قبای بلند و مشکی، به آن بچه ای که مرده ها را می دید، به آن جوجه هایی که در لانه تنها رها کرده بود، به برادران مفلوک خود، به گنج آنانیا، به شب «سان جووانی»، به مادر مرده خود و آن وقت سخت دچار وحشت شد. آن قدر غمگین شد که گرچه می دانست پا به جهنم خواهد گذاشت، و او از جهنم سخت می ترسید، ولی با این حال آرزوی مرگ کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب خاکستر