فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شازده کوچولو

کتاب شازده کوچولو

نسخه الکترونیک کتاب شازده کوچولو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شازده کوچولو

شازده کوچولو خود گویای همه چیز است، کتابی که به همه‌ی زبان‌های دنیا برگردانده شده و همه‌ی کودکان و بزرگ‌سالان بارها و بارها آن را خوانده‌اند، تعریف و تمجیدها و تجزیه و تحلیل‌های فراوانی از بزرگان اهل ادب درباره‌اش صورت گرفته و بعد از انجیل، پرفروش‌ترین و پرخواننده‌ترین کتاب در دنیای غرب، در همه‌ی کشورها و به همه‌ی زبان‌ها بوده، دیگر سخنی درباره‌اش نمی‌توان گفت، مگر احساسی شخصی و درونی، احساسی که پس از مدت‌ها سرگردانی، تشنگی و تابش آتش گداخته‌ی خورشید در صحرا، وقتی به چشمه‌ای زلال و سایه‌ی درختی دلچسب و خنک می‌رسد به آدم دست می‌دهد. همین و بس.

ادامه...

بخشی از کتاب شازده کوچولو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گمان می کنم برای فرار از سیارکش به مهاجرت پرنده های وحشی متوسل شده باشد.

گفت وگویی خودمانی با خواننده

«گویند مگو سعدی چندان سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها»

رفتن به دنبال ترجمه ی کلیه ی آثار سنت اگزوپری، این افسون گر قرن بیستم فرانسه ماجرای کوچکی هم دارد که شاید بد نباشد شما هم بدانید. دوست بسیار خوبی دارم که در بسیاری کارها مشوقم بوده و باعث شده دل به دریا بزنم و به سراغ برگردان کتاب هایی برآیم که خیلی دوست شان داشته و دارم. این دوست که نامش را نمی برم چون شاید به این کار راضی نباشد، یک روز در دفترش نمی دانم درباره ی چه موضوعی بحث می کردیم که گفت وگومان به اگزوپری کشانده شد. نیمه جدی، نیمه شوخی گفت: «تو که این همه به اگزوپری و آثارش عشق می ورزی چرا درصدد برگرداندن کارهایش برنمی آیی؟» گفتم بسیاری از رمان هایش ترجمه شده اند، از جمله «شازده کوچولو» که شاید ده دوازده نفری از مترجمان کهنه کار و تازه کار آن را به فارسی برگردانده اند. دوستم گفت نمی گویم کار آن ها خوب نیست یا به قول خودت زبان شان با گذشت پنجاه شصت سال کمی قدیمی شده، ولی هیچ کس تاکنون اقدام به ترجمه ی مجموعه ی آثارش نکرده.
صحبت ما آن روز به همین جا ختم شد، اما این دوست عزیز بذر آشوب را در دلم کاشته و به اصطلاح خودمانی پوست خربزه را زیر پایم انداخته بود. نوشته های اگزوپری را گاه به زبان اصلی و گاه با برگردان هایی که شده بود بارها و بارها خوانده بودم، با همه ی عشق و علاقه ای که به او و آثارش داشتم و دارم هرگز به فکر برگرداندن همه ی نوشته هایش، از جمله یادداشت ها، خاطره ها و نامه نگاری هایش نیفتاده بودم، اما این بار بذر وسوسه در جانم بارور شده بود و هر روز بیش تر رشد می کرد، تا سرانجام همان دوست جوانم که ناشرم نیز هست، پیشنهاد کرد این کار را به خاطر او بکنم و مسئولیت چاپ و انتشارشان را هم به عهده گرفت.
حالا دیگر قضیه جدی شده بود، اما راستش را بخواهید از گام نهادن به این چشمه های زلال و لطیف و به ظاهر کوچک که وقتی در آن ها پا می گذاری دریایی بی انتها و پرآشوب می یابی اش دچار تردید و حتا ترس شدم. من در برگرداندن اندیشه های بزرگانی مانند داستایفسکی، بالزاک، ادگار آلن پو، حتا رب گری یه با آن طرز نگارش ویژه اش، بارها دل به دریا زده ام، اما این بار ماجرا چیز دیگری بود، برگرداندن کلیه ی آثار این خلبان جسور و عارف روشن فکر که در قالب هر جمله ی کوتاه و حتا هر واژه ای که به کار برده، دنیای پررمز و رازی گنجانده کاری بوده و هست بس سترگ.
خواندن دوباره ی نوشته هایش، اما این بار از دیدگاهی دیگر، به ویژه «شازده کوچولو» این اثر کوچک بسیار بزرگ با آن لحن لطیف و گرم کودکانه اش ولی مالامال از اندیشه هایی متعالی، به واقع همان شعله ای را که فروغ به آن اشاره می کند در جانم انداخت و تصمیمم را گرفتم.
شازده کوچولو مرا به همان حالی کشاند که زنده یاد اخوان ثالث به آن حال کشیده شده بود:

«با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا، وان سوی صحرای خدا رفتم....
پا به پای تو
تا تجرد، تا رها رفتم.»

با شروع اولین اثر، درست یادم نیست کدام یک، (گمان می کنم «زمین آدم ها» بود،) با همه ی سن و سالی که از من گذشته نیرویی بس شگفت آور در خودم یافتم. به شازده کوچولو که رسیدم، این عشق به اوج خود رسید. این کتاب، این داستان کودکانه با زبان ساده ی خود آدم در هر سن و سال و هر وضعیت روحی که بخواند، به وجد می آوردش، به حیرتش می اندازد و حتا اشکش را درمی آورد، به ویژه در آن چند صفحه ی آخر که به جدا شدن راوی از شازده کوچولو می انجامد و آن چند سطر التماس نامه ای که راوی در آن از همه ی خواننده ها تقاضا می کند، چنان چه با شازده کوچولو دیدار یا برخورد کردند به او اطلاع دهند، واقعا آدم را دگرگون می کند، آن صحنه ای که شازده کوچولو با بدن سردشده و قلب پرتپش از ترس خودش را در آغوش راوی می اندازد، راوی دلداری اش می دهد و گرمش می کند، به ویژه چند کلمه ای بس ژرف که شازده کوچولو برای تسلا بخشیدن راوی از جدایی شان به زبان می آورد، به چنان اوجی می رسد که نه تنها ممکن است اشک خواننده را درآورد، بلکه مات و مبهوت بر جا می گذاردش.
در پیش گفتار نسبتا مفصلی که برای اولین کتاب از این گروه نوشتم، گمان می کردم همه چیز را درباره ی اندیشه ها، زندگی و آثار اگزوپری گفته ام و بقیه ی کتاب هایش نیازی به پیش گفتار و توصیف و تجزیه و تحلیل ندارد، اما به هریک که رسیدم، به قول سعدی بزرگوار: «بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از کف برفت...».
اگرچه زمینه های هر یک از نوشته ها مشترکند، هواپیماست و صحرا و نبرد با باد و توفان و ستیز با مرگ، اما این افسونگر زبردست، از «به ظاهر» کاهی، کوهی می سازد بس شگفت انگیز، بس لطیف، بس سرشار از عشق. از هیولای وحشت آور بیابان بی آب و علف و بی پایان که هر کس گرفتارش شود پایانی جز مرگ برایش متصور نیست، با آن آسمان صاف و آن مخمل سیاه شبانه که گوهرهای درشت و کوچکی در آن می درخشند، با هوای خنک شبانگاهی اش و از همه بالاتر با سکوت ژرف و خلوت بی انتهایش، دنیایی می سازد پررمز و راز، پراندیشه و پرشگفتی.
شازده کوچولو خود گویای همه چیز است، نیازی به پیش گفتار و شرح و توصیف ندارد، کتابی که به همه ی زبان های دنیا برگردانده شده و همه ی کودکان و بزرگ سالان بارها و بارها آن را خوانده اند، تعریف و تمجیدها و تجزیه و تحلیل های فراوانی از بزرگان اهل ادب درباره اش صورت گرفته و بعد از انجیل، پرفروش ترین و پرخواننده ترین کتاب در دنیای غرب، در همه ی کشورها و به همه ی زبان ها بوده، دیگر سخنی درباره اش نمی توان گفت، مگر احساسی شخصی و درونی، احساسی که پس از مدت ها سرگردانی، تشنگی و تابش آتش گداخته ی خورشید در صحرا، وقتی به چشمه ای زلال و سایه ی درختی دلچسب و خنک می رسد به آدم دست می دهد. همین و بس.
پیش گفتارم را که پس از نوشتن دوباره خواندم خنده ام گرفت، به همه چیز شباهت دارد جز به پیش گفتاری که به طور معمول برای آشنا شدن خواننده با نویسنده و با موضوع کتاب نوشته می شود. بیش تر درد دل خودم بود، تشریح احساس هایم، ترس و تردیدهایم.
به همین دلیل هم عنوان پیش گفتار را خط زدم و گفت وگویی خودمانی با خواننده را به جایش گذاشتم.
خب، آدم به دهه یا دهه های پایان عمرش که می رسد دنیا و زندگی را با چشمی دیگر و از دیدگاهی دیگر می نگرد، از گذشته ها، از پستی و بلندی ها و از آن چه دیده و شاهدش بوده، یا به سرش آمده برداشت دیگری دارد. به نظر من اگر هر انسانی در دهه های اول عمرش همه گونه سختی و ناراحتی را تحمل کرده و در دهه ی آخر با آرامش و آسایش روبه رو شود، همه ی آن غم ها و رنج ها از خاطرش می رود و برعکس اگر عمری را با خوشی و لذت و در ناز و نعمت گذرانده و دهه ی آخر را با گرفتاری و بیماری و ناراحتی و تنهایی به سر برد، همه ی آن گذشته ی لذت بخش بر باد می رود. خوشبختانه من جزو آن نادر آدم هایی هستم که عمری را با دشواری ها دست و پنجه نرم کرده ام و در دهه ی آخر همای سعادت بر سرم سایه افکنده، چه در زندگی شخصی، چه اجتماعی و چه کاری، یعنی عشق به برگرداندن آثار بی همتای اندیشمندان بزرگ.
ترجمه ی مجموعه نوشته های سنت اگزوپری که اگر اجل اجازه دهد و بتوانم به پایانش برسانم ترجمان همان گفته ی ارزشمند سعدی بزرگوار است:
غرض نقشی است کز ما بازماند.

پ.ش
اردیبهشت ۹۲

به لئون ورث(۱)

از بچه ها پوزش می طلبم که کتابم را به آدم بزرگ سالی تقدیم کرده ام. پوزشی واقعی و بزرگ: آخر این آدم بهترین دوستی است که در همه ی عمرم داشته ام، پوزش دیگری هم بدهکارم: این آدم بزرگ سال همه چیز را می تواند درک کند، حتا کتاب هایی که برای بچه ها نوشته شده. عذرخواهی سومی هم دارم که باید بکنم: این شخص بزرگ سال در فرانسه زندگی می کند، جایی که گرسنگی و سرما حکم فرماست. او واقعا نیاز به ابراز همدلی و همدردی دارد. اگر همه ی این پوزش طلبیدن ها کافی نباشد، کتاب را به دوران کودکی این مرد بزرگ تقدیم می کنم. همه ی بزرگ سال ها روزی بچه بوده اند. (اما تعداد کمی از آن ها این دوران را به یاد می آورند.) بنابراین تقدیم نامه ام را به این صورت اصلاح می کنم:

به لئون ورث
موقعی که کودکی خردسال بوده.

به دوست فرزانه ام
دکتر هاشم جنت پور که علاوه بر خدمات پزشکی، گام بس بزرگی در راه اعتلای شعر فارسی برداشته است. من هم ترجمه ی این کتاب را مانند نویسنده به دوران خردسالی دوست نازنینم تقدیم می کنم.

پرویز شهدی



شش ساله که بودم یک روز در کتابی مربوط به جنگلی که پای هیچ آدمیزادی به آن نرسیده، به نام: «ماجراهای واقعی» به تصویری شگفت انگیز برخوردم. مار بوای بزرگی داشت حیوانی وحشی را درسته قورت می داد. تصویر مانند شکل بالا بود.
در این کتاب نوشته شده بود که مارهای بوای درشت جثه شکارشان را بدون جویدن درسته می بلعند. بعد دیگر نمی توانند از جاشان جنب بخورند، شش ماه می خوابند تا حیوانی را که خورده اند هضم کنند.
در آن موقع درباره ی ماجراهایی که در این گونه جنگل ها رخ می دهد خیلی فکر کردم و توانستم با یک مداد رنگی، اولین نقاشی ام را بکشم. نقاشی شماره ی یکم به این شکل بود:



شاهکارم را به بزرگ ترها نشان دادم و پرسیدم نقاشی ام نمی ترساندشان؟ جواب دادند: چی؟ مگر کلاه هم ترس دارد؟
اما من شکل کلاه نکشیده بودم. بلکه مار بوایی بود که فیلی را بلعیده و داشت هضمش می کرد. آن وقت نمای درونی مار را کشیدم تا بزرگ ترها از کارم سر در بیاورند. آخر بزرگ ترها همیشه احتیاج به توضیح دارند. نقاشی دومم به این شکل بود:



بزرگ ترها نصیحت کنان گفتند بچه جان بهتر است کشیدن نمای بیرونی یا درونی مارهای بوا را کنار بگذاری و به جای آن بروی، جغرافی، تاریخ، حساب و دستور زبان یاد بگیری، به این علت بود که در سن شش سالگی پیشه ی بسیار دلپذیر نقاشی را کنار گذاشتم. تو ذوقم خورده بود، از دو تصویری که کشیده بودم دلسرد شدم. بزرگ ترها هیچ وقت بدون توضیح مسایل را درک نمی کنند، برای بچه ها هم واقعا خسته کننده است که مکرر در مکرر هر کاری را که می کنند به آن ها توضیح بدهند.
بنابراین ناچار شدم پیشه ی دیگری را انتخاب کنم و رفتم دنبال خلبانی. کم وبیش همه جای دنیا را زیر پا گذاشتم، راستش را بگویم دانستن جغرافی خیلی به دردم خورد. با همان نگاه اول می توانستم چین را از صحرای آریزونا تشخیص دهم. این موضوع اگر آدم شب هنگام راهش را گم کرده باشد، خیلی برایش مفید است.
به این ترتیب در طول سال های زندگی به آدم های جدی زیادی برخوردم. مدت های زیادی با بزرگ ترها سروکار پیدا کردم، از نزدیک دیدم شان، اما این امر نظرم را نسبت به آن ها چندان تغییر نداد.
هر وقت به آدمی برمی خوردم، او را با نشان دادن تصویر شماره ی یکم که همیشه همراهم بود محک می زدم. می خواستم بفهمم واقعا چیزی سرش می شود یا نه. ولی همیشه جوابم می دادند: «این تصویر یک کلاه است» آن وقت دیگر نه از مار بوا با آن ها حرفی می زدم، نه از جنگل های بکر و نه از ستاره ها. خودم را با آن ها هم سطح می کردم و درباره ی بریج، گلف، سیاست و یا کراوات حرف می زدم، آن شخص هم از این که با آدم معقولی سروکار پیدا کرده خشنود می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب شازده کوچولو

لطف کنید نسخه ترجمه محمد قاضی رو منتشر کنین. باتشکر
در 2 سال پیش توسط محمد
کتاب آموزنده ای است.ازخوندنش لذت بردم.
در 2 سال پیش توسط فاطمه
کتاب خریداری شد ولی نمایش داده نمیشه لطفا راهنمایی کنید
در 1 سال پیش توسط fan...s80