فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دایی وانیا

کتاب دایی وانیا

نسخه الکترونیک کتاب دایی وانیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دایی وانیا

دایی‌وانیا (۱۸۹۹ ). پروفسور سربریاکوف، دانشمندی میان‌مایه و متظاهر، سالهاست که با جان‌کندن دخترش سونیا و برادرزنش ایوان (دایی‌وانیا) که اداره ملکی را که از زن مرحومش به میراث برده به عهده دارند، زندگی بی‌دغدغه‌ای را می‌گذراند. سربریاکوف حالا با یلنا، دختر جوانی که مجذوب شهرت او شده، ازدواج کرده است. بی‌قراری یلنا و خودخواهی سربریاکوف کار اداره ملک را مختل می‌کند واین اوضاع متشنج وقتی به اوج خود می‌رسد که سربریاکوف اعلام می‌کند می‌خواهد ملکش را بفروشد و در شهر زندگی کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دایی وانیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

صحنه نمایش سکویی است که نمایشنامه نویس را بر روی آن به دار می کشند.

آنتون چخوف

آنتون پاولوویچ چخوف در ژانویه ۱۸۶۰ در بندر تجاری تاگانروگ در کنار دریای آزوف در شبه جزیره کریمه به دنیا آمد. پدرش، فرزند سرفی که با کار و کوشش آزادی خود را باز خریده بود، مردی سختگیر بود که با شش فرزند و همسر آرام و مهربانش رفتاری خشونت آمیز داشت. چخوف بیشتر سالهای کودکی خود را در دکان بقالی پدرش گذراند. در سال ۱۸۷۱ کار پدر به علت بی مبالاتی مالی به ورشکستگی کشید و خانواده مدتی بعد خانه و کاشانه شان را فروختند و رهسپار مسکو شدند و چخوف را تا سه سال دیگر در تاگانروگ به جای گذاشتند تا درسش را در دبیرستان محلی تمام کند و خرجش را هم با تدریس خصوصی درآورد. این سه سال در شکل بخشیدن به شخصیت چخوف نقش اساسی داشت. تکیه کردن بر خود و وابسته کسی نبودن در او حس مسوولیت و استقلال رای پدید آورد و به او آموخت چگونه بر پستی و حقارت با دیده تحقیر بنگرد.
چخوف جوان در اوت ۱۸۷۹ وارد مسکو شد و با بورس تحصیلی در دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو به تحصیل پرداخت. دیری نگذشت که پدرش بکلی درمانده و ناتوان شد و سرپرستی خانواده هم به دوش او افتاد. قبول این مسوولیت اخلاقی و تعهد مالی را چخوف در سراسر زندگیش وظیفه خود می دانست و هرگز شانه از زیر آن خالی نکرد.
چخوف برای آنکه پولی به دست آورد به توصیه برادر بزرگترش الکساندر شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد و آن را برای مجلات فکاهی فرستاد. در مارس ۱۸۸۰ نخستین داستانش تحت عنوان «نامه ای از عمده الملاکین جناب استفان ولادیمیردویچ ن» در مجله فکاهی سنجاقک به چاپ رسید. این داستانْ هجو هزل آمیزی بود از تصور عامیانه ای که خرده اشراف متظاهر کم سواد از معارف علمی داشتند. چهار سال تمام چخوف برای مجلات فکاهی مسکو صدها حکایت و طرح و فکاهه و مقاله و قطعه کوتاه نمایشی نوشت که در آنها شخصیتها و موضوع داستان از کوی و برزن مسکو برگرفته شده بود. شخصیتهای داستانهای چخوف در تمام دوران زندگی ادبیش همین آدمهای عادی و معمولی بودند.
چخوف نخستین داستانهای کوتاه جدی خود را به نامهای «بانوی قصر» و «گلهای دیر شکفته» در ۱۸۸۲ نوشت. در هر دوی این داستانها سبک فشرده و طنزآمیز دوران استادی او بخوبی جلوه گر است. در ۱۸۸۲ تحصیلات پزشکی خود را به اتمام رساند و شروع به طبابت کرد. ولی بیماران او فقیر بودند، ناگزیر برای گذران معاش بیش از پیش به داستان نویسی روی آورد. در همین زمان بود که به بیماری سل دچار شد که البته زمینه ارثی داشت.
در سالهای ۱۸۸۲ تا ۱۸۸۶ چخوف بیش از ۳۰۰ اثر کوتاه برای نیکلای لیکین، صاحب امتیاز مجله گوشه ها نوشت که در آن میان ستون «گوشه هایی از زندگی مسکویی» حمله ای سخت بر بسیاری از جنبه های زندگی شهری بود. هرچند چخوف گرفتار تضییقات هیات تحریریه این مجله بود و آزادی عمل نداشت، ولی همین موضوعات عُلقه او را به واقعیت محکمتر کرد و بر حدت نظر او افزود. در همین زمان داستانهایی که برای مجله رسمی پترزبورگ می نوشت نشان از قریحه کمال یافته او می داد. در خلال همین سالهای خلاق و سازنده بود که چخوف به این نتیجه رسید تراژدی وجود را در زندگی روزمره باید جست.
در دسامبر ۱۸۸۵ چخوف برای دیدن لیکین به سن پترزبورگ رفت و در آنجا با شگفتی تمام دریافت که در میان سردمداران عالم نشر شهرتی به هم زده است و داستانهایش مقبول خوانندگان و نقل مجالس ادبی است. در همین سفر بود که با سوورین سردبیر نشریه با نفوذ دوران جدید آشنا شد. چخوف تا آن زمان با نام مستعار چیز می نوشت، ولی در مارس ۱۸۸۶ نامه ای از داستان نویس مشهور دیمتری گریگورویچ دریافت کرد که در آن به او توصیه شده بود بیش از این استعداد خود را هدر ندهد و آثارش را با نام اصلی خود منتشر کند. چخوف هم دست از داستان نویسی در مجلات فکاهی برداشت و داستانهایش را در مجله دوران جدید سوورین به چاپ رساند. برخی از درخشانترین داستانهای کوتاه او از جمله «گروهبان پریشیبف»، «شکارچی» و «اندوه» در همین مجله انتشار یافت. در مارس ۱۸۸۸ با چاپ داستان «استپ» در مجله پیک شمال پا به عالم ماهنامه های «بسیار» روشنفکرانه نهاد. در همین زمان مدتی هم شیفته فلسفه تسلیم و رضای تولستوی شد.
چخوف در دوران نوجوانی چند نمایشنامه نوشته بود که از آن میان فقط نمایشنامه پلاتونوف (۱۸۷۸-۱۸۸۱) به جا مانده است، ولی کار جدی نمایشنامه نویسی را با چند کمدی تک پرده ای و نخستین نمایشنامه بلندش به نام ایوانف ( ۱۸۸۷) آغاز کرد، و به دنبال آن نمایشنامه ها، یا به قول خودش «شوخیهای» تک پرده ای، خرس ( ۱۸۸۸) و خواستگاری (۱۸۸۸ ) را نوشت که قبول عام یافت. شیطان چوبی ( ۱۸۸۹) نخستین نمایشنامه غنائی او بود. این نمایشنامه که لحنی تولستوی مآب و شباهتی تام به نمایشنامه های اخلاقی داشت با شکست مواجه شد و به دنبال آن چخوف چند سال دست از نمایشنامه نویسی برداشت و در پرتو جهان بینی تولستوی تمام همّ خود را متوجه نوشتن داستانهای کوتاه کرد. مجموعه داستانهای کوتاهی که در این دوره نوشت در چهار مجلد به چاپ رسید که جلد سوم آن تحت عنوان در شامگاه ( ۱۸۸۷) از سوی فرهنگستان علوم روسیه جایزه پوشکین را ربود.
چخوف در ۱۸۹۰ دلزده و سرخورده از زندگی عازم سفری طولانی شد، از سیبری گذشت و به جزیره ساخالین رفت تا از زندانهای آنجا بازدید کند. اینک تمام اعتقاد خود را به فلسفه تولستوی از دست داده بود و در کتابش به نام ساخالین ( ۱۸۹۳) که تاثیر اساسی در اصلاح زندانها گذارد این فلسفه را بکلی رد کرد. ولی همچنان بی قرار و ناآرام بود. در مارس ۱۸۹۱ همراه سوورین عازم سفر اروپا شد. شش هفته از این سیر و گشت نگذشته بود که دلش برای کار و کاشانه خود تنگ شد و با عجله به وطن بازگشت. دو داستان «دوئل» ( ۱۸۹۱) و «اتاق شماره ۶» در شمار قدرتمندترین داستانهای او در رد و انکار درک و دریافت تولستوی از عشق مسیحایی و تسلیم و رضا در مقابل شر است. تجربه چخوف در ساخالین در او این آرزو را بیدار کرد که برای رفع شر و نکبت جامعه روسی دست به کاری عملی بزند. دیگر تاب تحمل روشنفکران فلسفه باف بی عمل ــ این «هاملتهای مسکویی» ــ را نداشت و روزبه روز بیشتر از آنها نومید می شد.
در بهار ۱۸۹۲، چخوف ملک ملیخووو را در نزدیکی مسکو خریداری کرد. امیدوار بود در آنجا در کنار خانواده اش به سر برد و در سکون و آرامش به نویسندگی بپردازد. ولی دیری نگذشت که در حول و حوش ملک او بیماری وبا پیدا شد و او را درگیر مداوای دهقانان کرد. دو سال بعد هم بیماری سل خودش عود کرد و ناچار برای مداوا به یالتا، در کنار دریای سیاه، رفت. در همین زمان بود که کار نوشتن نمایشنامه مرغ دریایی را آغاز کرد. این نمایشنامه در ۱۷ اکتبر ۱۸۹۶ در تئاتر الکساندر نیسکی سن پترزبورگ به روی صحنه آمد، ولی نه کارگردان و نه بازیگران این نمایشنامه هیچگونه همدلی با چخوف نشان ندادند و به تلقی او از نمایش که گفتار و حالت را در آن بسی برتر از واقعه و عمل می دانست وقعی ننهادند، در نتیجه نمایشنامه با شکست کامل مواجه شد. چخوف آزرده از این ماجرا دست از نمایشنامه نویسی برداشت و بار دیگر به نوشتن داستانهای کوتاه پرداخت. بیماریش هم هر روز وخیمتر می شد و در مارس ۱۸۹۷ برای نخستین بار از ریه هایش خون بیرون زد. در همین سال بود که ماجرای دریفوس پدید آمد و چخوف همراه سوورین به فرانسه رفت و از طرفداران پروپا قرص امیل زولا و لیبرالهای فرانسه شد، و این همه باعث اختلاف او با سوورین محافظه کار گردید و دوستی طولانی آنها به سردی گرایید.
وقتی در ۱۸۹۸ به ملیخووو بازگشت، پزشکهای معالج او وادارش کردند زمستانها را در آب و هوای ملایمتری بگذراند. چخوف هم به دنبال مرگ پدرش ملک خود را فروخت و همراه مادر و خواهرش در ۱۸۹۹ به یالتا رفت و چون با بنگاه انتشاراتی فیودور مارکس در سن پترزبورگ قرارداد بسته بود که مجموعه کامل آثارش را چاپ کنند، سه سال تمام به ویرایش و تجدیدنظر و گاه بازنویسی کامل داستانهایش پرداخت و آنها را برای چاپ آماده کرد. هرچند تا پایان عمر همچنان به نوشتن داستانهای جدید و قدرتمند ادامه می داد و مدام سبک و صناعت داستان نویسی خود را تهذیب می کرد، ولی سالهای ۱۸۹۵ تا ۱۹۰۴ بویژه از این نظر به یادماندنی است که کار عظیم چخوف در نوآوری و بنیانگذاری تئاتر جدید روسیه در طی همین سالها انجام پذیرفت. با تاسیس تئاتر هنری مسکو به همت دوست چخوف ولادیمیر نمیروویچ ــ دانچنکو و کنستانتین استانیسلاوسکی، چخوف وارد آنچه که باید آن را مهمترین و پربارترین همکاری سراسر عمر او دانست، شد. این دو تن از چخوف اجازه گرفتند که مرغ دریایی را در اولین برنامه نمایشی خود به روی صحنه بیاورند، و برای اجرای آن به تمرین پرداختند، که خود چخوف نیز قبل از ترک مسکو در برخی از آنها شرکت می جست. در یکی از همین تمرینها بود که با اولگا کنیپر، بازیگر نقش مادام آرکادینا، برای نخستین بار آشنا شد و چندی بعد با او ازدواج کرد. اجرای مرغ دریایی در ۱۸۹۸ با موفقیتی بی نظیر مواجه شد. در سال بعد استانیسلاوسکی دایی وانیا را به روی صحنه آورد و در ۱۹۰۰ گروه هنری به کریمه رفتند و آن را در حضور چخوف اجرا کردند و چخوف هم فرصتی تازه یافت و با اولگا کنیپر تجدید عهد کرد و سرانجام در ۶ مه ۱۹۰۱ به همسری یکدیگر درآمدند. این دو فقط در تابستانها کنار هم بودند: به اصرار چخوف اولگا همچنان در فصل تئاتر در مسکو می ماند و بازیگری می کرد و چخوف هم روزگار خود را در جنوب آفتابی می گذراند و با اینکه ناچار خود را از حیات فکری مسکو برکنار می دید، ولی دوستی گرم و صمیمانه او با ماکسیم گورکی و تولستوی این همه را جبران می کرد. در واقع چخوف در ۱۹۰۲، یعنی دو سال بعد از انتخابش به عضویت افتخاری فرهنگستان علوم روسیه، در اعتراض به مخالفت تزار با انتخاب گورکی در فرهنگستان از آن استعفا داد.
چخوف همچنان برای تئاتر هنری مسکو نمایشنامه می نوشت. در ۱۹۰۱ سه خواهر به روی صحنه آمد. ولی کار طاقت فرسا بر سر اتمام باغ آلبالو ( ۱۹۰۳) و حضور در جلسات تمرین آن علی رغم منع پزشکان، در زمستان ۱۹۰۴ سرانجام یکسره او را از پای انداخت. همسرش او را به آسایشگاهی در جنوب آلمان برد تا شاید توان از دست رفته را بازیابد، ولی حاصلی نداشت و چخوف در ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۴ در همانجا درگذشت.
چخوف رعیت زاده ای بود که از طبقه ای فرودست خود را به بالا کشیده بود، پزشک شده بود و به دنبال آن در نویسندگی آوازه ای بلند و در محافل هنری نقشی فعال یافته بود، همین سابقه و زمینه مواد متنوع و گونه گونی برای خلق آثارش در اختیار او می گذاشت. بعلاوه، این آگاهی که بیماری سل به او امان نمی دهد و زندگیش دیری نمی پاید و اینکه بار مسوولیت خانواده ای پرجمعیت را به دوش دارد در او نوعی حس وظیفه شناسی و وسواس کار پدید آورده بود و او را بر آن داشته بود که در آثارش با نگاهی نگران و حیرت زده به کسانی که زندگیشان را با بی حالی و ملال می گذرانند بنگرد. بی حالی و ملال در سالهای ۱۸۸۰ که چخوف کار ادبی خود را آغاز کرد به علت سرکوب حکومت که هرگونه فعالیت سیاسی و اجتماعی را منع می کرد امری شایع بود و بسیاری از شخصیتهای داستانهای او را همین بیماری سستی و رخوت از پای می انداخت. ولی تحصیلات پزشکی و این واقعیت که چخوف در آغاز لطیفه نویسی فکاهه پرداز بود، گونه ای عینیت بالینی و طبی به او بخشیده بود که به دنبال دلیل تراشی نرود و جانبداری نکند و به توجیه نپردازد و همین امر باعث شده منتقدان آثار او را به شیوه های گوناگون تفسیر کنند و از زبان او سخنی دیگر بگویند.
چخوف از نوجوانی شیفته تئاتر بود و در همان زمان چند نمایش کمدی نوشت که از هیچکدام آنها اثری باقی نمانده است. نخستین نمایشنامه ای که از چخوف در دست است (نمایشنامه ای که بعدها ناشران آثارش نام پلاتونف به آن دادند و ظاهرا در سالهای ۱۸۷۸ـ۱۸۸۱ نوشته شده) و تئاتر مالی Malyآن را نپذیرفت و از اجرای آن خودداری کرد، فقط به صورت چرکنویس وجود دارد و بیشتر حالت یک رمان پرگفتگو را دارد تا یک نمایشنامه واقعی را. این اثر دراز نفس و سست پیوند ملودرام البته فاقد ظرافت بیان و ساختار محکم نمایشنامه های بعدی اوست، ولی نطفه بسیاری از ویژگیهای آنها از جمله نوع شخصیتها، مایه های داستانی، سمبلها و نمادها، و حالت آفرینیها نظیر مکث و خودفریبیهای همدلانه در این نمایشنامه به چشم می خورد. دومین نمایشنامه بلند چخوف به نام ایوانف ( ۱۸۸۷) که تصویری است از یک «انسان زیادی» در خیل روشنفکران و پندارگرایان سرخورده زمانه، ساختار محکمتری دارد و در همان حال و هوای درامهای جدی مرسوم آن دوره نوشته شده و از این رو سرشار از حرکات نمایشی از جمله خودکشی قهرمان داستان بر روی صحنه است. شیطان چوبی ( ۱۸۸۹) در تلفیق حالات سوزناک و خنده آور ملودرام و کمدی رمانتیک با توفیق کمتری همراه است، ولی چخوف در این نمایشنامه بوضوح در جستجوی یافتن شیوه ای است که از درون سبکهای سنتی راهی برای خود باز کند و بیانی پربارتر، پیچیده تر و خالی از حکم و قضاوت به خود گیرد.
اولین نمایشنامه های تک پرده ای چخوف به نامهای در شاهراه (۱۸۸۴ که روی صحنه درنیامد) و آواز قو (۱۸۸۸ ) شخصیت پژوهیهایی است مغشوش که از روی دو داستان کوتاه خود او یعنی «در پائیز» و «کالچاس» اقتباس شده است. بقیه نمایشنامه های اولیه او همگی از عشق او به «وودویل» سرچشمه می گیرند و از قاعده ای که برای «فارس» موفق گذاشته بود تبعیت می کنند: مخلوط درهم جوشی از آدمهایی که هرکدام شخصیت کاملاً متمایزی دارد و حرف خود را می زند؛ هیچکس روده درازی نمی کند و همه کس این طرف و آن طرف می رود و در بازی لحظه ای وقفه نمی افتد. نمایشنامه خرس ( ۱۸۸۸) حکایت اربابی دهاتی و بیوه زنی احساساتی است که دعوای آنها سرانجام به ازدواج ختم می شود و نمایشنامه خواستگاری (۱۸۹۰ ) جریان یک خواستگاری است که مرتب با داد و بیداد و دعوا به هم می خورد. این هر دو نمایش در واقع برای تماشاگران ماشین خنده ای ارزان قیمت و برای چخوف در سراسر عمرش منبع درآمدی لایزال بود. در نمایشنامه های عروسی ( ۱۸۸۹) و جشن یادبود ( ۱۸۹۱) که باز هم از داستانهای کوتاهش اقتباس شده، تعداد بازیگران بیشتر و ساختار آن پرداخته تر است؛ بویژه نمایشنامه اولی با آن ناخدای تحقیرشده اش و با آن میهمانان عجیب و غریب جشن عروسی مایه ای تلخ شیرین دارد که انسان را یاد گوگول و تورگینف می اندازد. خصیصه اصلی این به قول چخوف «شوخیها» یک موقعیت رسمی اجتماعی است که تحت فشار وسواسهای فردی می شکند و فرو می ریزد.
چخوف که هم مجذوب تئاتر بود و هم ابتذال و روزمرگیهای آن او را از خود می رماند، به دشواری می توانست در سبکهای مرسوم نمایش جایی برای بیان دقت نظر و نکته سنجیهای خود بیابد و همین ناتوانی او در رعایت داستانگوییها و رمزگشاییهای مرسوم تجاری مایه ناکامی ایوانف و شیطان چوبی و نومیدی منتقدان از کار او شد. مرغ دریایی ( ۱۸۹۶) که در اجرای اول با ناکامی روبرو شد تا آنکه در تئاتر هنری مسکو در ۱۸۹۹ از آن اعاده حیثیت شد و تجدیدحیاتی تازه یافت، نمایشنامه ای حد واسط بود که بسیاری از شیوه های غریب و نامانوس چخوف در آن به چشم می خورد، ولی هنوز هم سرشار از شگردهای مانوس قدیمی نظیر صدای شلیک تفنگ، تک گوییهای دراز نفس و ماجراهای عشقی چندطرفه بود. این نمایشنامه که صحنه های آن در ملکی در کنار «دریاچه ای افسونگر» قرار دارد، مجموعا مساله هنر و استعداد هنری را مطرح می کند؛ کارهای بظاهر بی اهمیتی که شخصیتهای نمایشنامه انجام می دهند ــ ورق بازی، ماهیگیری، غذاخوردن و بگومگو کردنهای مدام ــ بر بحران عمیقی که در درونشان می گذرد سرپوش می گذارد. نماد مرغ دریایی که البته فقط مظهر بعضی از شخصیتهای نمایشنامه است تا حدی تصنعی می نماید، ولی چخوف کم کم یاد گرفته بود نمادهایش را طبیعی تر و منسجم تر جلوه دهد. در دایی وانیا ( ۱۸۹۹) که بازنویسی شیطان چوبی و تصویری از بیهودگی و درماندگی و سرخوردگی است پایان خوش نمایشنامه و نیز خودکشی خود دایی وانیا حذف شده است. مرغ دریایی را چخوف «کمدی» و دایی وانیا را «صحنه هایی از زندگی روستایی» می دانست؛ ولی نمایشنامه بعدی یعنی سه خواهر ( ۱۹۰۱) «درام» بود و با نگاهی افسرده تر و تیره تر به زندگیهایی که آرام آرام در آرزوهای ناکام می پژمرند و می میرند می نگریست. رویای این خواهران که در شوق رفتن به مسکو می سوزند آرزویی والا نیست، بلکه گریزگاهی است که از ملال زندگی روزمره بدان پناه می برند و همان زندگی معمولی خود را بر باد می دهند. ساختار سه خواهر در میان نمایشنامه های چخوف از همه پیچیده تر است، فرم فوگ را در موسیقی دارد، گویی نواهای اصلی را انبوه بازیگران مدام تکرار می کنند و به نوبت باز می خوانند. در باغ آلبالو ( ۱۹۰۴) باغ میوه و ملک به رهن رفته نمادهای درهم تنیده گذر زمان و سرنوشت قهرمانان است. در این «کمدی» واکنشهای تند و آرام بازیگران و انعطاف پذیری کلیشه ای آنها نوعی مخالف خوانی (کنترپوان) خنده آور در مقابل فاجعه فروش باغ پدید می آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب دایی وانیا

عالی
در 1 سال پیش توسط sab...ib3