فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار نو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اتاقی از آن خود

کتاب اتاقی از آن خود

نسخه الکترونیک کتاب اتاقی از آن خود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اتاقی از آن خود

در تمام طول تاریخ بعضی از کتاب‌ها جهان را تغییر دادند و شیوه نگاه ما به خودمان و دیگران را دگرگون کردند. آن‌ها به مباحث، اختلافات عقاید، جنگ‌ها و انقلاب‌ها الهام بخشیدند. آن‌ها زندگی‌های بسیاری را ساخته‌اند و تباه کرده‌اند. حالا نشر روزگارنو برای شما کارهای متفکران بزرگ، پیشگامان، اصلاح‌طلبان و طالع‌بینان را فراهم آورده است. ایده‌هایی که مدنیت را تکان داد و به ما کمک کرد تا آنچه اکنون هستیم باشیم.

ادامه...

بخشی از کتاب اتاقی از آن خود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه:

آدلاین ویرجینیا وولف بانوی رمان نویس، مقاله نویس، ناشر، منتقد و فمینیست انگلیسی بود که آثار برجسته ای چون خانم دالووی۱۹۲۵، به سوی فانوس دریایی ۱۹۲۷ و اتاقی از آن خود ۱۹۲۹ را به رشته تحریر درآورده است.

ویرجینا وولف در سال های بین دو جنگ جهانی از چهره های سرشناس محافل ادبی لندن و از مهره های اصلی انجمن روشنفکری بلومزبری بود. او در طول زندگی بارها دچار بیماری روانی دوره ای شد و در نهایت در سال ۱۹۴۱ به زندگی خود پایان بخشید.

وی در سال ۱۸۸۲ در لندن به دنیا آمد. مادر او جولیا پرینسپ استیون در هند به دنیا آمده بودکه بعد به همراه مادر خود به انگلستان نقل مکان کرد و به عنوان مدل مشغول به کار شد. پدر او سرلسلی استیون منتقد برجسته آثار ادبی عصر ویکتوریایی و از فیلسوفان مشهور لا ادری گرا بود. اگرچه برادران او برای تحصیل به کمبریج فرستاده شدند، او تحصیلات رسمی دریافت نکرد و در منزل معلم خصوصی داش. ویرجینیا از کتابخانه غنی پدر بهره بسیاری برد و از جوانی دیدگاه های ادبی خود را که متمایل به شیوه های بدیع نویسندگانی چون جیمز جویس، هنری جیمز و مارسل پروست بود در مطبوعات به چاپ می رساند.

از دست دادن ناگهانی مادرش در سیزده سالگی و به دنبال آن درگذشت خواهر ناتنی اش در دو سال بعد منجر به اولین حمله از رشته حمله های عصبی ویرجینیا وولف شد. با وجود این وی بین سالهای ۱۸۹۷ تا ۱۹۰۱، موفق شد در دانشکده زنان کالج سلطنتی لندن درسهایی (گاه تا حد مدرک) در زبان یونانی، لاتین، آلمانی و تاریخ بگذراند که مقدمات آشنایی او را با بعضی از پیشگامان مدافع آموزش زنان مانند کلارا پیتر، جرج وار و لیلیان فیتفول فراهم کرد. دومین حمله ی عصبی او پس از مرگ پدرش در ۱۹۰۴ بود. در این دوران برای اولین بار دست به خودکشی زد و سپس بستری شد.

ویرجینیا پس از مرگ پدرش در ۲۲ سالگی اش سال ۱۹۰۴، بعد از آنکه توانست از زیر سلطه برادر ناتنی اش جورج داک ورت آزاد شود، استقلال تازه ای را تجربه کرد. برپایی جلسات بحث دوستانه همراه خواهرش ونسا، و برادرش توبی و دوستان آنها تجربه نو و روشنفکرانه ای برای آنها بود. در این جلسه ها سر و وضع و جنسیت افراد مهم نبود بلکه قدرت تفکر و استدلال آنها بود که اهمیت داشت. علاوه بر این، ویرجینیا همراه خواهر و برادرش به سفر و کسب تجربه نیز می پرداخت. استقلال مالی ویرجینیا در جوانی و پیش از مشهور شدن، از طریق ارثیه مختصر پدرش، ارثیه برادرش، توبی که در سال ۱۹۰۶ بر اثر حصبه درگذشت و ارثیه عمه اش، کارولاین امیلیا استیون که در کتاب اتاقی از آن خود بدان اشاره کرده است، به دست آمد.

او در سال ۱۹۱۲ با لئونارد وولف کارمند پیشین اداره دولتی سیلان و دوست قدیمی برادرش ازدواج کرد و همراه با همسرش انتشارات هوکارث را در سال ۱۹۱۷ برپا کردند؛ انتشاراتی که آثار نویسندگان جوان و گمنام آن هنگام از جمله کاترین منسفیلد و تی.اس. الیوت را منتشر کرد.

خودکشی و مرگ

ویرجینیا وولف طی جنگهای جهانی اول و دوم بسیاری از دوستان خود را از دست داد که باعث افسردگی شدید او شد و در نهایت در تاریخ ۲۸ مارس۱۹۴۱ پس از پایانِ آخرین رمانِ خود به نام بین دو پرده نمایش، خسته و رنجور از رویدادهای جنگ جهانی دوم و تحت تاثیر روحیه ی حساس و شکننده ی خود، با جیب های پر از سنگ به رودخانه اوز در رادمال رفت و خود را غرق کرد. جسد او حدود یک ماه بعد در تاریخ ۱۸ آوریل توسط چند کودک در پایین دست رودخانه پیدا شد. جسد او در روز ۲۱ آوریل در حضور همسرش لئونارد سوزانده شد و خاکسترش در سایه درختی در باغجه ای به خاک سپارده شد.
او در آخرین یادداشتِ خود با روحیه ای افسرده، برای همسرش چنین نوشت:

عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شده ام. احساس می کنم که نمی توانیم یکی دیگر از این دوره های وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کرده ام و نمی توانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را می کنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.
بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشته ای. هرآنچه می توان بود، برایم بوده ای. می دانم که دارم زندگی ات را تباه می کنم، می دانم که بدون من می توانی کار کنی؛ و می دانم که خواهی کرد. می دانم. . گمان نمی کنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری می توانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. می بینی؟ حتی نمی توانم این را هم درست بنویسم. نمی توانم چیزی بخوانم.
می خواهم بگویم همه ی شادیِ زندگی ام را مدیونِ توام. تو با همه چیزِ من ساخته ای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بوده ای. همه چیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفته است. دیگر نمی توانم به تباه کردنِ زندگی ات ادامه دهم. گمان نمی کنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بوده ایم، شاد باشند. ویرجینیا

او یکی از بنیان گذاران بنیادِ بلومزبری بود. نخستین زندگی نامه نویس رسمی وولف خواهرزاده اش، کوئنتین بل است که گذشته از ویژگی های مثبت، چهره ای نیمه اشرافی و پریشان از او ترسیم کرده است. در دهه های ۱۹۸۰ و۱۹۹۰ پژوهشگران مختلفی درباره ی وولف نوشتند و به تدریج هم تصویر واقع بینانه تر و متعادل تری از وولف به وجود آمد و هم به اهمیت سبک و فلسفه او در ادبیات و نیز نقد فمینیستی پرداخته شد. جین مارکوس از پژوهشگرانی است که درباره ی سبک وولف کتاب نوشته است. او وولف را فردی سیاس، سرسخت و مبارز می داند و استدلال می کند وولف با آگاهی ای که به طبقه اجتماعی و تاثیر آن بر رشد فردی داشته، نباید نخبه گرا محسوب شود.

سبک

ویرجینیا وولف نویسنده رمان های تجربی است که سعی در تشریح واقعیت های درونی انسان دارد. نظرات فمینیستی وی که از روح حساس و انتقادی او سرچشمه گرفته، در دهه ششم قرن بیستم تحولی در نظریات جنبش زنان پدیدآورد. وی در نگارش از سبک سیال ذهن بهره گرفته است.
کتاب اتاقی از آن خود وولف در کلاس های آیین نگارش پایه های مختلف تحصیلی دانشگاهی تدریس می شود. علاوه بر اهمیت شیوه نگارشی آن، این کتاب ویژگی های نثر مدرنیستی را در مقاله نویسی وارد کرده و سبک جدیدی ایجاد کرده است. گذشته از این، اتاقی ازآن خود را شکل دهنده جریان نظری فمینیستی و به طور خاص نقد ادبی فمینیستی می دانند.

اندیشه های فمینیستی

ولف در مورد مشکل عدم امکان کار کردن برای زنان در مشاغل آکادمیک یا زمینه های مرتبط با کلیسا، حقوق و پزشکی بسیار نگاشته است، مشکلی که در آن زمان به دلیل عدم پذیرش زنان در آکسفورد و کمبریج شدت یافته بود. خود او به دانشگاه نرفته بود و از این موضوع که برادران و دوستان مذکرش این امکان را که او محروم بود در اختیار داشتند ابراز تاسف می کرد. او معتقد بود حتی در زمینه ی کاری ادبیات، معمولاً از زنان انتظار می رفت که زندگی نامه پدران خود را بنویسند یا مکاتبات آنان را ویرایش کنند. ولف معتقد بود که اگر پدرش هنگامی که او نسبتا جوان بود از دنیا نرفته بود، او هرگز نویسنده نشده بود.
او همچنین به مسئله ی برابری زنان با مردان در ازدواج پرداخته است و در رمان به سوی فانوس دریایی به طرز خلاقانه ای به نابرابری موجود در ازدواج والدین خود اشاره می کند. منتقدان معتقدند شخصیت های این رمان بر اساس والدین خود او ساخته و پرداخته شده اند.

فصل اول:

شاید، بگویید از شما خواسته ایم درباره زن و داستان صحبت کنید. قرار است در اتاقی از آن خود چه اتفاقی رخ دهد؟ سعی می کنم توضیح دهم. هنگامی که از من خواستید در مورد زن و داستان صحبت کنم،کنار رودخانه نشستم و با حیرت به معنی آنان فکر کردم. معنی آن ها به سادگی سخن فانی برنی(۱) ؛ چند کلمه درباره ی جین آستن، تمجید از خواهران برونته و شرح مختصری از محل زندگی هاورت(۲) پوشیده از برف، اگر امکان دارد کمی مزاح با دوشیزه میتفورد(۳)؛ اشاره ی محترمانه ای درباره ی جورج الیوت(۴) و بازگشتی به خانم گاسکل(۵) باشد و کار تمام می شود. اما به عبارت دیگر، کلمات مورد نظر خیلی هم ساده به نظر نمی رسند. عنوان زن و داستان شاید به معنای زن و یا حالت ساختگی بودن او ست؛ یا شاید هم شما آن را با چنین معنایی به کار گرفته باشید؛ و یا به معنی زن و داستانی است که می نویسد؛یا زن و داستانی که در مورد آنها نوشته شده است؛ و ممکن است هر سه ی این معانی به طور اتفاقی به هم گره خورده باشند و شما از من می خواهید این ها را سطحی بررسی کنم. ولی زمانی که به روش آخری توجه کردم؛ به نظر می رسید بسیار روش جالبی است؛ولی زود فهمیدم نتیجه ای مصیبت آمیز به همراه دارد. هرگز قادر نیستم به نتیجه برسم. قادر نیستم نخستین وظیفه ی سخنران را به جا بیاورم- و بعد از ساعتی سخنرانی بتوانم بخشی از حقیقت ناب را در اختیارتان قرار دهم تا در صفحات دفترتان بنویسید و تا ابد روی رف بخاری نگه دارید. تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که نکته کوچکی را به شما گوشزد کنم – زنی که قصد داستان نویسی دارد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد- و این امر، همان طور که می دانید، معمای بزرگ جوهر حقیقی زن و ماهیت اصلی داستان را حل نشدنی باقی خواهد گذاشت. من از زیر بار وظیفه نتیجه گیری این دو مشکل شانه خالی کرده ام - زن و داستان، تا آن جایی که به من مربوط می شود، مشکلاتی لاینحل باقی می مانند. اما برای رفع این مسئله می توانم به شما نشان دهم که چگونه و از کجا به این ایده درباره ی اتاق و پول رسیده ام. سعی می کنم در حضور شما رشته ی افکاری که مرا به این فکر انداخت به طور کامل و آزادانه توضیح دهم. شاید اگر من ایده ها و پیش داوری های پنهان این توضیحات را آشکار کنم، متوجه خواهید شد که قدری به زن و قدری به داستان مربوط می شود. در هر صورت، وقتی موضوعی تا این حد بحث انگیز است- و یا مسئله ای درباره ی جنسیت است - معنی اش این است که نمی توان به بیان حقیقت امیدوار بود. تنها می توان نشان داد که چه چیز باعث شده چنین ایده ای شکل بگیرد. تنها می توانیم به مخاطبان خود این فرصت را بدهیم با توجه به محدودیت ها و پیش داوری ها و خصوصیات اخلاقی سخنران، خودشان نتیجه گیری کنند. چرا که در اینجا داستان بیشتر از حقیقت می تواند واقعیت داشته باشد. بنابراین با توجه به تمام آزادی ها و اختیارات داستان نویس، پیشنهاد می کنم، داستان دو روز قبل از آمدنم به این جا را گوش کنید که چگونه زیر بار سنگین وظیفه ای که به من محول کرده بودید خم شده بودم، روی آن تعمق کردم، بیش از حد معمول درگیر آن شدم. نیازی نیست بگویم آن چه را که شرح داده ام وجود خارجی ندارد؛ آکسبریج نام داستانی ذهنی است؛ فرنهام هم همین طور؛ فقط «من» کلمه ی مناسبی است برای کسی که وجود خارجی ندارد. دروغ از دهانم فوران می کند، اما شاید حقایقی هم با آن همراه باشد؛ این وظیفه شماست که حقایق را کشف کنید و تصمیم بگیرید که آیا این داستان ها ارزش نگه داشتن دارند یا نه، اگر ندارند، می توانید همه ی آنها را در سطل آشغال بریزید و فراموش کنید.
پس اینک (مرا به این اسامی بنامید مری بتون ، مری ستون، مری کار، مایکلیا یا هر اسمی که دوست دارید- اصلا مهم نیست-) یکی دو هفته پیش در هوای دلپذیر ماه اکتبر، غرق در افکارم کنار رودخانه نشسته بودم. آن وظیفه ای که در موردش صحبت کرده بودم، زن و داستان، آن نیاز نتیجه گیری در مورد موضوعی که انواع و اقسام پیش داوری ها و احساسات را بر می انگیزد، سرم را تا زمین خم کرده بود. در چپ و راست انواع بوته ها، به گونه ای به رنگ های طلایی و ارغوانی می درخشیدند. حتی انگار از گرما یا آتشی سوخته اند. آن طرف رودخانه، بیدهای مجنون ابدی می گریستند، گیسوان شان روی دوش های شان ریخته بود. رودخانه هر آنچه را که می خواست از آسمان و پل و درختان آتشین منعکس می نمود و آن هنگام که دانشجویی با قایق خود از میان این بازتاب ها پارو می زد و آنها را از هم می گسست و می رفت، دوباره کاملا به هم می پیوستند، انگار کسی هرگز وجود نداشت. آن جا می توانستی بنشینی و ساعت ها در افکار خود غرق شوی. فکر- اگر شایسته ی این نام غرورآمیز باشد- قلاب خود را درون رودخانه انداخته بود. قلاب در نوسان بود، لحظه به لحظه، این طرف آن طرف در میان بازتاب ها و علف ها، آب قلاب را بالا و دوباره فرو می برد، تا اینکه – آن تقلا کردن های ناچیز را که می شناسید- آن اشتیاق ناگهانی فکر در انتهای قلاب و بعد بیرون کشیدن آن با دقت از آب و با احتیاط قرار دادنش روی زمین. گذشته از این، حالا که روی علف ها قرار گرفته بود ، چقدر حقیر به نظر می آمد، چقدر بی اهمیت بود، این افکار من، از آن ماهی هایی بود که ماهیگیر ماهر آن را به آب بر می گرداند تا شاید چاق تر شود و روزی ارزش پختن و خوردن را داشته باشد. سرتان را با گفتن این چیزها درد نمی آورم، هر چند که اگر توجه کنید، شاید خودتان آن را از لابه لای حرف هایم دریابید.
هنوز هم، آن فکر، هر چند حقیر بود، خاصیت مرموز نوع خود را داشت- تا به ذهن بر می گشت، یک مرتبه هیجان انگیز و مهم می شد؛ و در حالی که بیرون می جهید و فرو می رفت و این طرف و آن طرف دیده می شد، آن چنان آشوبی در فکر به پا می کرد که نمی توانستی آرام بنشینی. از این رو متوجه می شدم با سرعت و بی وقفه در چمن راه می روم. فوری هیبت مردی نمایان شد تا مرا متوقف کند. اول متوجه نشدم که آن مرد عجیب با لباس رسمی بر تن با دست به من اشاره می کند. قیافه اش حاکی از ترس و غضب بود. به جای استدلال، غریزه به کمکم آمد؛ او مامور بود؛ و من یک زن.

نظرات کاربران درباره کتاب اتاقی از آن خود

گیج کننده است ولی جالبه پیشنهاد میکنم بخونیدش
در 2 سال پیش توسط shm....63
کتاب خوبیه حتما پیشنهاد میکنم بخونید. به وضعیت الان جامعه ما خیلی ربط داره.
در 1 ماه پیش توسط امیر عزیززاده