فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات سیلویا پلات

کتاب خاطرات سیلویا پلات

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات سیلویا پلات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاطرات سیلویا پلات

سیلویا پلات از زمانی که کودکی بیش نبود نوشتن خاطرات روزانه‌اش را آغاز کرد و این کار را تا زمان مرگش ادامه داد. بعد از مجموعه اشعارش، این مهم‌ترین اثر او به شمار می‌رود. نوشته‌های این دفتر چیزی شبیه دفترهای خاطرات دیگر بود ــ ثبت وقایع روزمره، بازخوانی خاطرات، پرداختن به زندگی خصوصی و احتمالاً رفع این شبهه که هیچ‌کس جاودان نمی‌ماند ــ اما درعین‌حال چیزی فراتر از همه این‌ها. پلات دفتر خاطراتش را «دیوان رؤیاها، دستورها و ضروریات» نام نهاده که به معنای دقیق «ساراگاسو»ی اوست و منظورش گنجینه تخیلات است. یعنی همان ضمیرِ ناخودآگاهِ اطلاعاتی که برای اولین‌بار در این صفحات آمده است. بنابراین، آن‌چه در دست دارید مانند زندگی نامه‌های معمولی فقط شرح زندگی نویسنده نیست، بلکه سرچشمه و منشأ غالب کارهای اوست. برای نویسنده‌ای که کارش تا این حد بر جزئیات و ظرایف زندگی‌نامه‌ای‌اش متمرکز است، روابط اهمیتی ویژه دارد. این زندگی‌نامه خودنوشت مانند آثار نویسندگان اعترافی نیست، بلکه بیشتر مفهومی اساطیری دارد ــ همچنان‌که در کتاب بخش‌هایی در اسطوره‌شناسی نوشته جودیث کرول به‌وضوح دیده می‌شود. دفتر حاضر چیزی ارائه می‌دهد که از هر زندگی‌نامه خودنوشت مهم‌تر است. از میان این صفحات و عبارات دلنشین صدایی به گوش می‌رسد که مانند اشعار سیلویا صادق و بی‌نظیر است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاطرات سیلویا پلات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. کالج اسمیت ۱۹۵۰ ــ ۱۹۵۵

پلات، پیش از ورود به کالج اسمیت در پاییز، تابستان را در مزرعه ای به نام لوک آوت(۲۰) در حومه ماساچوست کار می کرد.

لوک آوت فارم

ژوئیه ۱۹۵۰ ــ شاید هیچ وقت خوشحال و خوشبخت نباشم، اما امشب راضی ام. چیزی بیش از یک خانه خالی، خستگی مفرط و مبهم پس از یک روز تمام چیدن توت فرنگی زیر آفتاب، یک لیوان شیر خنک شیرین و ظرف نیمه گود از قره قاطی(۲۱) که در خامه خوابانده شده باشد [ نمی خواهم]. حالا می فهمم که مردم چطور می توانند بدون کتاب و دانشگاه زندگی کنند. وقتی آدم در پایان روز تا این حد خسته است باید بخوابد، چون صبح روز بعد کلّی توت فرنگی دیگر آماده چیدن است. به همین ترتیب آدم به زندگی خودش روی زمین ادامه می دهد. وقت هایی مثل حالا اگر چیزی بیشتر از همین که دارم بخواهم احمقی بیش نیستم...
آیلو(۲۲) امروز در مزرعه توت فرنگی از من پرسید: «از نقاش های دوره رنسانس خوشت می آد؟ رافائل و میکل آنژ؟ من چندتا از کارهای میکل آنژ رو کپی کردم. نظرت راجع به پیکاسو چیه؟... این نقاش ها که با یه بوم و تخته شستی همیشه دنبال این هستن که سه پایه نقاشی شون رو جایی عَلَم کنن؟»
ما، در یک ردیف و کنار هم کار می کردیم، او مدتی ساکت بود، بعد ناگهان به حرف آمد و با لهجه غلیظ آلمانی اش شروع به حرف زدن کرد. قد راست کرد، صورت برنزه و باهوشش از لبخندی که به چهره داشت چروک خورده بود. هیکل تنومند و عضلانی اش آفتاب سوخته و موهای بلوندش زیر دستمال سفیدی که دور پیشانی اش بسته بود جمع شده بود. گفت: «از فرانک سیناترا خوشت میاد؟ خیلی احساسادی و رماندیک(۲۳)، مث شبای مهتابی، نه؟»

نور کج متمایل به آبی بر کف اتاق خالی. می دانستم این نور چراغ خیابان نبوده و نور ماه است. در چنین شبی چه چیزی شگفت انگیزتر از باکره، پاکیزه، سالم و جوان بودن است؟... (بی سیرت شدن)(۲۴)

امشب خیلی شب افتضاحی بود. ملغمه ای بود از همه چیز. از نمایشنامه «بدرود محبوب من»، از قهرمان بودن مثل بچه ها، از معشوقه بودن برای مردی که ستایشم می کند، همان کسی که مرا به اندازه خودم درک می کند. بعد هم که قضیه جک پیش آمد. خیلی زور می زد مهربان باشد. وقتی گفتم فقط دنبال رابطه جنسی است خیلی به او برخورد. در باشگاه دهکده شام خوردیم. تاثیر پول همه جا معلوم بود. بعد صفحه گذاشتند. همان که خیلی به درد رقصیدن می خورد. نمی دانستم که کار لویی آرمسترانگ(۲۵) است تا این که با آن صدای گرفته اش شروع به خواندن کرد [ نمی توانم شروع کنم(۲۶)]... جک گفت: «تا حالا شنیده بودیش؟» لبخند زدم: «اوه، بله». این را همراه باب [ دوست پسر دیگرش] شنیده بودم. این قضیه چیزهایی را به یادم آورد... چه صفحه معرکه ای. مدتی با هم حرف زدیم، او به حرف هایم گوش می داد و آن ها را درک می کرد و من فهمیدم که دوستش دارم.

امروز اول اوت است. هوا گرم، بخارآلود و شرجی است. باران می بارد. وسوسه شده ام شعری بسرایم. اما یادم می آید که می گویند: «پس از یک بارندگی سنگین شعرهایی با نام «باران» از در و دیوار می بارد.»

در نظر من، زمانِ حال ابدی است و ابدیت همواره درحال دگرگونی، جاری شدن و از میان رفتن است؛ زندگی همین لحظه است. زمان از دست رفته دیگر باز نمی گردد. با این حال نمی توان با هر لحظه جدید، زندگی را نیز از سر گرفت. باید داوری کنی و ببینی کدام لحظه را از دست داده ای. مثل باتلاق شنی است... از آغاز ناامیدی است. یک داستان یا تصویر می تواند اندکی احساس تو را تازه کند، اما کافی نیست، کافی نیست. هیچ چیزی جز آن چه در زمان حال می گذرد واقعیت ندارد. اکنون حس می کنم سنگینی قرن ها دارد خفه ام می کند. صدها سال پیش دختری مثل من زندگی کرده است. حالا او مُرده و «گذشته» است. من «حال» هستم، اما می دانم که من هم می میرم و می گذرم. لحظه اوج، آن بارقه سوزان، آمده و رفته است. یک باتلاق شنی همیشگی. نمی خواهم بمیرم. نوشتن درباره بعضی چیزها خیلی سخت است. بعد از این که اتفاقی می افتد از نوشتن آن ناگزیر می شوی. چه آن را بیش از حد دراماتیزه کنی و چه آن را کم اهمیت جلوه دهی، ناگزیر در بخش هایی به اشتباه غلو می کنی و قسمت های مهمی را نادیده می گیری. درهرصورت، هیچ وقت دقیقا به آن شکلی که می خواهی درنمی آید. می خواهم اتفاقی را که امروز بعدازظهر رخ داده بنویسم. نمی توانم درباره اش به مادرم چیزی بگویم، حالا نه، اصلاً. وقتی به خانه آمدم داخل اتاقم بود و به خاطر لباس هایم غرغر می کرد، ابدا بو نبرد که اتفاقی افتاده است. فقط ایراد می گرفت و مرتب غر می زد. برای همین نتوانستم آرامَش کنم و قضیه را برایش بگویم. مهم نیست چه پیش می آید، مجبورم بنویسمش.

تمام بعدازظهر در مزرعه باران می آمد. سردم بود و خیس شده بودم، روسری چاپ سیلک سرم بود و ژاکت یقه اسکی قرمزم را روی گرم کنم پوشیده بودم. کلی کار کرده و لوبیا چیده بودم. سه بوشل(۲۷) لوبیا جمع کردم، تا ساعت پنج شد و کارگرها رفتند و من کنار ماشین ها منتظر ماندم تا با یکی از آن ها به خانه بروم. همان موقع کتی(۲۸) با دوچرخه اش سر رسید و به من گفت: «آیلو داره میاد.»

نگاه کردم و مطمئن شدم خودش است، پیراهن خاکی تنش بود، همان دستمال سفید را دور سرش گره زده بود و از جاده بالا می آمد. از آن روزی که با هم در مزرعه توت فرنگی کار می کردیم با او راحت تر حرف می زدم. مدتی پیش طرح کلی منظره مزرعه را که با قلم مرکب و ظرافت خاصی کشیده بود به من داده بود و چند وقت بود که روی نقاشی صورت یکی از پسرها کار می کرد.
از او پرسیدم: «نقاشی صورت جان رو تموم کردی؟» گفت: «اوه، آره، آره.» لبخندی زد و گفت: «بیا ببین. آخرین فرصته.» قول داده بود وقتی نقاشی را تمام کرد به من نشانش بدهد. من هم دویدم و در راهی که به سوی اصطبل می رفت با او هم قدم شدم. آن جا زندگی می کرد.
سر راه مان از کنار مری کافی(۲۹) گذشتیم. حس کردم جور عجیبی به من نگاه می کند. نتوانستم خوب به چشم هایش خیره شوم. آیلو گفت: «سلام مری». مری با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد جواب داد: «سلام آیلو.»
از کنار جینی(۳۰) و سالی(۳۱) و چندتا از پسرها که در انبار تراکتور، خودشان را خشک می کردند هم رد شدیم. یکدفعه همهمه شد. دسته جمعی با هم گفتند: «اوووه، سیلویا!» گونه هایم سرخ شد. پرسیدم: «واسه چی دستم می اندازن؟» آیلو فقط خندید. خیلی تند راه می رفت. میلتون(۳۲) از داخل توالت داد زد: «ما الان می ریم خونمون.»
سری تکان دادم، به زمین خیره شدم و به راه خودم ادامه دادم. بعد داخل طویله شدیم. بزرگ بود، مثل اتاقی با سقفی بلند که بوی اسب و یونجه مرطوب می داد. خیلی تاریک بود. به نظرم آمد یک نفر دیگر هم در آن طرف آخورها ایستاده است، اما مطمئن نبودم. آیلو بدون آن که حرفی بزند از پلکان چوبی بالا رفت. «تو اون بالا زندگی می کنی؟ چقدر پله!». همین طور بالا رفت و من هم دنبالش رفتم. آن بالا کمی مکث کردم. دری را باز کرد و گفت: «بیا تو، بیا تو.» نقاشی همان جا بود، داخل اتاق. وارد شدم. جای تاریکی بود با دو پنجره و میزی پر از وسایل نقاشی و یک تخت سفری با پتویی تیره. روی میز چند پرتقال بود و لیوانی شیر کنار رادیو. «ایناهاش.»
نقاشی را در دست گرفت. تصویر کله جان بود که با مداد نوک تیز کشیده بود.
«هِی، این رو چه جوری کشیدی؟ با گوشه مداد؟»
ظاهرا اتفاق مهمی نیفتاد، اما حالا یادم می آید که چطور در را بسته و رادیو را روشن کرده بود، از رادیو موسیقی پخش می شد. خیلی تند حرف می زد، مدادی را به من نشان داد. «ببین، مغز مداد از این جا میاد بیرون، هر اندازه که باشه.» متوجه نزدیک شدنش بودم. چشم های آبی اش بیش از حد نزدیک صورتم بود. با پررویی به من نگاه می کرد، کمی هم خنده در نگاهش بود. «دیگه باید برم، خونواده م نگران می شن. نقاشی ات خیلی قشنگ بود.»
لبخند زنان بین من و در ایستاد. با یک حرکت، دستش را دور بازوهایم حلقه کرد. دست هایش مثل زنجیر دورم بسته شده بود. «آیلو، آیلو!» نمی دانم این را فریاد زدم یا آهسته گفتم، سعی کردم خودم را نجات بدهم. دست هایم کاملاً قفل شده بود و بیهوده در برابر زور زیاد او دست و پا می زدم. بالاخره رهایم کرد و عقب رفت. دستم را جلوی دهانم گرفتم، لب هایم داغ و کبود شده بود. وقتی که دید ترسیده ام و جیغ می زنم با تبسمی متعجب نگاه شیطنت باری به من انداخت. تا حالا کسی مرا این طور نبوسیده بود. ایستاده بودم و تمام بدنم مثل بید می لرزید. «چرا، چرا؟» او صداهایی حاکی از دلسوزی و ترحم از خودش درمی آورد. «الان بهت آب می دم.» یک لیوان آب برایم ریخت، خوردم. در را باز کرد. مثل کورها سکندری می خوردم و از پله ها پایین می رفتم، از کنار میبل(۳۳) و رابرت(۳۴)، بچه های دورگه ای که اسمم را غلط و بچگانه تلفظ می کردند گذشتم. از کنار مری لو(۳۵)، مادرشان که آن جا ایستاده بود و حضوری آرام و غم انگیز داشت هم رد شدم.
رفتم بیرون، کامیونی رد شد. از پشت طویله می آمد. برنی(۳۶) توی کامیون بود... همان پسر ترسناک، قد کوتاه و سبیلوی داخل توالت. چشم هایش برق خبیثی داشت و تند می راند. نتوانستم به او برسم. یعنی اون توی طویله بود؟ اون دید که آیلو در را بست؟ من را دید که بیرون آمدم؟ فکر می کنم همین طور باشد. از کنار دستشویی به سمت ماشین ها رفتم. برنی داد زد: «چرا جیغ می زنی؟»، من که جیغ نمی زدم؟! کنی(۳۷) و فردی(۳۸) کنار تراکتور آمدند. چندتا از پسرها که به خانه می رفتند به من نگاهی انداختند. یکی از آن ها با لبخندی از سر زیرکی پرسید: «ماچت کرد؟»
حالم بد بود. نمی توانستم جواب کسی را بدهم. صدا در گلویم گیر کرده بود، کلفت و دورگه شده بود.
آقای تام کینز(۳۹) به سمت تلمبه آمد تا به کنی و فِردی که ماشین کهنه را راه انداخته بودند نگاهی بیندازد. آن ها مهربان بودند، اما فهمیده بودند، حتما همه شان فهمیده اند.
کنی گفت: «خیلی تو دل بروئه.»
فردی گفت: «تو دل برو و خوشگل.»
دست به سینه ایستادم و به موتور که وِروِر می کرد خیره شدم، لبخند می زدم انگار که خوبم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
میلتون روی صندلی غژ و غوژیِ کنار من نشست و با هم به طرف خانه به راه افتادیم. دیوید(۴۰) رانندگی می کرد و اندی(۴۱) هم جلو نشسته بود. همه شان به من نگاه می کردند و نگاه شان برق می زد. دیوید با صدایی خشک و عصبی گفت: «همه اونهایی که توی توالت بودند داشتن تورو می پاییدن، همه دیدن که رفتی توی طویله و متلک می پروندن.»
میلتون درباره نقاشی پرسید. کمی هم درباره هنر و نقاشی حرف زد. همه شان با من مهربان بودند. احتمالاً از این که توانسته بودم یک جوری خودم را در ببرم خیال شان راحت شده بود. همه انتظار داشتند گریه کنم. آن ها می دانستند، بله می دانستند.
حالا در خانه ام ولی فردا مجبورم دوباره با آن مزرعه و آدم هایش روبه رو شوم. آه خدای مهربان، یعنی می شود همه این ها را خواب دیده باشم؟ دارد تقریبا باورم می شود که همین طور بوده. اما فردا اسمم سر زبان هاست. ای کاش می توانستم بدجنس و لوده باشم، ولی خیلی ترسیده ام. کاش مرا نبوسیده بود. حالا مجبورم دروغکی بگویم این کار را نکرده است. اما همه می دانند، همه شان می دانند. من در مقابل آن همه آدم چه کار می توانم بکنم...؟

داستان زیر درباره گاز و بی حسی در مطب دندان پزشکی، نوشته های بعدی سیلویا را تحت تاثیر قرار می دهد.

ولسلی(۴۲)

امروز صبح دو تا از دندان های عقل سمت چپم را کشیدم. ساعت ۹ صبح به مطب دندان پزشک رفتم. درحالی که شدیدا احساس می کردم مرگ همین حالا به سراغم می آید، سریع و دزدکی به اطراف اتاق نگاه کردم تا وسایل معمول شکنجه، مثل چرخ دندان یا ماسک گاز را ببینم و بعد فوری روی صندلی جا گرفتم. هیچ کدام از آن وسایل آن جا نبود. دکتر پیشبندی را دور گردنم سنجاق زد. خودم را آماده می کردم که بیهوشم کند و موهای سرم سیخ سیخ شود و دستگاهی را در دهانم کار بگذارد. اما نه. همه کاری که کرد این بود که پرسید: «گاز یا نووکائین؟» (گاز یا نووکائین. هه. هه! مادام، دلتون می خواد وسایل شکنجه ما رو ببینید؟ مرگ با آتش یا آب، گلوله یا طناب دار، همه چیز برای جلب رضایت مشتری فراهم است!) با قاطعیت گفتم: «گاز.»
پرستار دزدانه پشت سرم ایستاد. ماسک لاستیکی را روی بینی ام گذاشت، لوله هایش خیلی آرام روی گونه ام قرار گرفت. «راحت نفس بکشید.» گاز قلپ قلپ وارد دهانم شد، سرد و به شکل تهوع آوری شیرین بود. سعی کردم با آن کنار بیایم. دندان پزشک شیئی را داخل دهانم گذاشت و گاز آرام آرام به شکل حباب های بزرگی وارد شد. به نور چراغ خیره شده بودم. تکان می خورد، می لرزید، و به تکه های کوچکی تقسیم می شد. حلقه های کوچک رنگین کمانی، مثل کمانی موزون تاب می خوردند، اول سرعت شان کم بود. ولی بعد تند و تندتر شد. دیگر مجبور نبودم به سختی نفس بکشم. چیزی توی ریه هایم جاری می شد و همچنان که نفسم را بیرون می دادم صدای خِس خِس عجیبی می داد. حس کردم دهانم به شکل خنده شکافته شده و همین طور مانده است. همین و همین. خیلی ساده، هیچ کس هم درباره آن چیزی به من نگفته بود. مجبور بودم، قبل از مردنم بنویسمش و چگونگی آن را توضیح بدهم. به نظرم آمد دست راستم روی نوک کمان است، دستم را بالا بردم و قوسی زدم، در این لحظه کمان به سمت دیگری چرخید و چرخشش شدت گرفت. بعد دیدم که در کشتی دزدان دریایی هستم، ناخدا همچنان که سکان را می چرخاند به من خیره شده بود. آن جا ستون برگ های سیاه و سبزی بود و او با صدای بلند می گفت: «بسیار خب، یواش برید پایین، یواش.» نور خورشید از لابه لای پشت دری های کرکره ای تو آمد. به سختی نفس می کشیدم و ریه هایم را از هوا پر می کردم. در همان حالتی که بودم توانستم دست و پایم را ببینم. کوشیدم تا دوباره به کالبدم برگردم... راه درازی تا رسیدن به پاهایم وجود داشت. دست هایم را روی سرم گذاشتم؛ می لرزیدند. همه چیز تمام شد... تا شنبه آینده.
اِمیل(۴۳). اسمش این است. چه می توانم بگویم؟ می توانم بگویم شنبه شب، راس ساعت ۹، تلفنی با من تماس گرفت. آن شب هنوز به علت کشیدن دو دندان عقلم در صبح همان روز احساس ضعف می کردم. می توانم بگویم با هم به تن اکرز(۴۴) رفتیم و کلی رقصیدیم و من در تمام طول شب نوشابه زنجبیلی گازدار خوردم، درحالی که بقیه آبجو می خوردند. اما همه اش همین نیست. اصلاً. ماجرا از این قرار بود:
آرام و آهسته لباس پوشیدم، خودم را تروتمیز کردم، عطر و ادکلن زدم و در طبقه بالا نشستم، هوا تاریک و روشن و ابری بود. بیرون نم نم باران می بارید. در همین موقع اعضای خانواده روی ایوان طبقه پایین دور هم جمع شده بودند و با هم حرف می زدند و می خندیدند. با خودم فکر کردم دوشیزه امریکایی، شیک کرده تا یک نفر را از راه به در کند. می دانم دنبال خوش گذرانی هستم. قرار می گذاریم، شوخی می کنیم و اگر دخترهای خوبی باشیم، یک وقت هایی متین و سنگین هم می شویم. و روزگار همین طور می گذرد. به بار رفتیم و روبه روی هم نشستیم. من و امیل می خواستیم یک جوری مچ همدیگر را بگیریم. شروع به حرف زدن کردیم... او درباره مراسم تشییع جنازه ای که امروز صبح رفته بود گفت، درباره پسرعموی بیست ساله اش که کمرش شکسته و حالا تا آخر عمر فلج می ماند، درباره خواهرش که در دوازده سالگی ذات الریه گرفت و مرد. «خدایا، امشب چه شوم شدیم.» به خود لرزید. بعد گفت: «می دونی همیشه از چی خوشم می اومده... یعنی چی دوست داشتم؟ چشم های سیاه و موهای بور.» بعد کمی چرت و پرت گفتیم، مثلاً این که اگر بعضی کلمات را چندبار تکرار کنی معنی شان را از دست می دهند. این که همه سیاه پوست ها شبیه هم هستند مگر این که آن ها را از نزدیک بشناسی و این که چطور همه ما سن و سالی را که در آن شکوفا می شویم دوست داریم. درحالی که با سر به پسر دیگری اشاره می کرد گفت: «دلم برای واری(۴۵) می سوزه، بیست ودو سالشه، اهل آمرستِ(۴۶)، اما باید تا آخر عمرش، این جا دور از وطنش کار کنه. وقتی حساب می کنم... می بینیم فقط دو سال دیگه از کالج مونده.» «همیشه از روزهای تولد وحشت دارم.» «از سنت بزرگ تر نشون می دی.»
گفتم: «نمی فهمم مردم چطور پیری رو تاب می آرن. جون آدم بالا می آد. وقتی جوونی، کاملاً روی پاهای خودتی. حتی به دین و ایمون هم نیازی نداری.» «تو هیچ جوری کاتولیک نیستی؟» این جمله را طوری گفت که انگار خودش خیلی کاتولیک است. «نه. تو چطور؟» «چرا.» این را خیلی آهسته گفت.
خیلی گپ زدیم، خندیدیم، زیرچشمی به هم نگاه کردیم، بیشتر از آن نوع برخوردهای فیزیکی که تلویحا هر دلباختگی ای را دلچسب می کند. بوی تند مردانگی در هوا پراکنده بود، این بو برای من، محیطی ایده آل را فراهم می کرد، طوری که دلم می خواست آن جا بمانم. امشب یک چیزی در امیل بود، ردی از جدیت، نوعی گیرایی شیمیایی که در کنار روحیه من مثل دو قطعه کنار هم از یک پازل بود. صورت زیبایی دارد، موهای مشکی و چشم هایی با مردمک های سیاه سیاه، بینی کشیده، خنده های ناگهانی با یک طرف لب و چانه ای خوش برش. خیلی خوش ترکیب است و دست های کوچک و با احساسی دارد. همانی بود که باید باشد. روی سنِ رقص مرا به خودش چسباند [ حذف]... و سینه هایم محکم به قفسه سینه اش چسبید. گویی شرابی داغ در درونم جریان یافته بود، یک نوع کرختی خواب آلوده و مهیج. صورتش را روی موهایم کشید و گونه ام را بوسید. گفت: «نگاهم نکن، انگار همین الان از توی استخر اومدم بیرون، داغ و خیسم.» (حدس می زدم.) با دقت و کنجکاوانه به من نگاه می کرد، نگاه مان با هم تلاقی کرد. داشتم غرق می شدم که نگاهش را برگرداند.
نیمه شب وقتی با ماشین واری به سوی خانه می رفتیم، نوشابه ای با طعم زنجبیل خوردیم و با نور اندک ایوان رقصیدیم،... (رقصیدن مقدمه صمیمیت است. همه کلاس های رقص برای همین است، ولی ما برای پی بردن به این موضوع خیلی جوان بودیم.) «بسیار خب» ــ امیل به من نگاه کرد ــ «دیگه باید بشینیم.» سرم را به علامت منفی تکان دادم. گفت: «نه؟» «آب می خوری؟ حالت خوبه؟» (حالم خوبه، آه، بله، ممنونم.) او مرا به آشپزخانه برد، آشپزخانه سرد بود و بوی لینولئوم(۴۷) می داد. از بیرون صدای بارش باران می آمد. نشستم و آبی را که برایم آورده بود سرکشیدم، همان طور ایستاده بود و نگاهم می کرد. گفت: «مثل برق گذشت، میشه بیشتر بمونم؟»، ایستادم، جلو آمد و دست هایش را دورم حلقه کرد. اندکی بعد او را به عقب هل دادم. «بارون قشنگی میاد. حس خوبی رو توی آدم به وجود میاره، آدم احساساتی میشه، گوش کن.» پشتم را به ظرفشویی داده بودم، امیل به من نزدیک شد، بدنش گرم بود، چشم هایش برق می زد، لب هایش شهوت انگیز و دوست داشتنی بود. عمدا گفتم: «تو هیچ چیزی جز سکس برات مهم نیست.» همه پسرها این را انکار می کنند، همه پسرهای مودب، حتی دروغگوهای مبادی آداب. اما امیل گرفت و تکانم داد و بی درنگ گفت: «نباید اینو بگی، می فهمی؟ می فهمی؟ می فهمی؟»، گفتم: «حرف حق تلخه.» (کلیشه ها همیشه دم دست اند.) لبخند زد: «این قدر نیش نزن. من اون طوری که تو میگی نیستم. از کنار ظرفشویی بیا این جا و نگاه کن.» عقب رفت و مرا به سمت خودش کشید، و بالاخره ولم کرد.
لبخندی زد و گفت: «حرف حق همیشه هم تلخ نیست، نه؟» و بعد با هم از آن جا رفتیم. باران می بارید. توی ماشین بغلم کرد و سرش را روی سرم گذاشت و با هم به نور چراغ های خیابان که بر ما می تابیدند خیره شدیم، محو و سیال در تاریکی خیس. وقتی از قدم زدن زیر باران فرار می کردیم، وقتی رفت و برایم آب آورد و وقتی مرا با بوسه شب بخیر ترک کرد، حس کردم چیزی در درونم او را می خواهد. درست نمی دانم چیست؟ مشروب می خورد، سیگار می کشد، کاتولیک است، دختربازی می کند، اما با همه این ها... می خواهمش. دم در به او گفتم: «نمی خواهم بگویم شب خوبی بود، محشر بود.» لبخند زد: «بهت زنگ می زنم. مواظب خودت باش.» و رفت. بیرون باران شدیدی می بارد و من مثل اِدی کوهن(۴۸) می گویم: «... پانزده هزار سال... از چه؟ ما هنوز حیوانی بیش نیستیم.» امیل جایی در اتاقش دراز می کشد و درحالی که به خواب می رود به صدای باران گوش می دهد. خدا می داند به چه می اندیشد.
یک وقت هایی حس پیش بینی به سراغم می آید. انگار چیزی زیر پوسته شعورم منتظر است تا به آن چنگ بزنم و درکش کنم. این همان حس وسوسه انگیزی است که وقتی می خواهی اسمی را به یاد بیاوری اما هر چه فکر می کنی درست به آن نمی رسی، به تو دست می دهد. وقتی به بشریت می اندیشم می توانم این حس را دریابم. نشانه هایی از تکامل را با کشیدن دندان های عقلم درک کردم، محدودیت آرواره ها باعث شد که دندان هایم نتوانند مواد سخت را مثل سابق بجوند. ناپدید شدن تدریجی مو از بدن، تنظیم شدن چشم روی کلمات ریز، حرکت بی درنگ و ملون قرن بیستم. حالاست که آن حس به سراغم می آید، مبهم و آشفته، وقتی به بلوغ طولانیِ نوع بشر می اندیشم، به آیین تولد، ازدواج و مرگ، درمی یابم که تمامی آن مراسم بدوی و ابتدایی در برابر عصر مدرن تاب آورده است (... و فکر می کنم پرهیزکاری غیرمنطقی حیوانی بهترین راه نجات است). آه، یک چیزی منتظر من است، شاید روزی در برابر چشمانم پرده از راز جهان برداشته شود و بتوانم سوی دیگر این شوخی گروتسک را ببینم. آن گاه خنده سر می دهم و درمی یابم که زندگی چیست.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات سیلویا پلات

هر چند کتاب ارزشمندیه و دوست ندارم قیمتش، خریدم رو تحت الشعاع قرار بده، ولی قیمت کتاب بالاست.
در 10 ماه پیش توسط ine...050
با وجود اینکه ترجمه میتونست خیلی دقیق تر و بدون سانسور های متعدد باشه اما واقعا لذت بردم.
در 2 هفته پیش توسط jal....sh