فیدیبو نماینده قانونی رهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مادرم دو بار مرد

کتاب مادرم دو بار مرد

نسخه الکترونیک کتاب مادرم دو بار مرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مادرم دو بار مرد

او را در اتاقش تنها می‌گذارم، در یکی از اتاق‌های خانه که نه از من دور باشد و نه نزدیک. او را در این چهار دیواری محصور می‌کنم، بین مهر و کینه، ناتوان و گرفتار بین این دو حس، درون جعبه‌ای سربسته داخل قلبم... برای همیشه...

  • ناشر رهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مادرم دو بار مرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اسماء

لندن ـ ۱۲سپتامبر. ۱۹۹۲

مادرم دوبار مُرد، با خودم عهد کردم که هرگز داستان زندگی اش را فراموش نکنم. اما هیچ گاه زمان و فرصت و یا بهتر است بگویم شجاعت لازم را برای نوشتن آن نداشتم، لااقل تا همین چند وقت پیش. فکر نمی کنم بتوانم روزی نویسنده ی چیره دستی شوم اما اقرار به این ناتوانی نیز می تواند در حال حاضر به من کمک کند. عمری از من گذشته و به خوبی از نقاط ضعف و شکست هایم آگاه هستم. باید این داستان را روایت کنم، حتی اگر مخاطبم یک نفر باشد. باید آن را در آسمان رها کنم تا بتواند آزادانه در هوا غوطه ور شود. من این آزادی را مدیون مادرم هستم. باید این داستان را امسال تمام کنم، قبل از آن که "او" از زندان آزاد شود.
چند ساعت دیگر حلوای کنجد را از روی اجاق برمی دارم و آن را کنار سینک می گذارم تا خنک شود. همسرم را خواهم بوسید و تظاهر می کنم که اضطراب چشمانش را ندیده ام. سپس با دوقلوهای هفت ساله ام که تفاوت سنی شان تنها چهار دقیقه است – خانه را ترک خواهیم کرد تا به جشن تولد برویم. حتماً در مسیر دعوا خواهند کرد، ولی من دخالتی نمی کنم. آن ها از من خواهند پرسید که دلقک یا شعبده بازی به این جشن خواهد آمد؟ جواب دادن به این سوال از دعوایشان قابل تحمل تر است. به آن ها خواهم گفت:
ـ مثل هری هودینی(۱).
ـ هری کی؟
ـ گفت هودینی احمق.
ـ مامان، هودینی کیه؟
درد آور است. دردی مانند گزش نیش زنبور. شاید هم نه، یک درد خارجی نیست. چیزی شبیه سوزشی از درون که هر لحظه شدت بیشتری به خود می گیرد. یک بار دیگر با این حقیقت روبرو می شوم همان طور که قبلاً بارها و بارها آن را لمس کرده بودم که آن ها چیزی از تاریخ خانواده شان نمی دانند، چرا که من آن را مخفی کرده ام. می دانم که الان زمانش نیست. شاید روزی که آن ها آمادگی شنیدنش را داشته باشند، یا شاید روزی که من آمادگی گفتنش را داشته باشم.
پس از رساندن بچه ها، با دیگر مادران حاضر در جشن صحبت کوتاهی خواهم داشت. به میزبان جشن یادآور می شوم که یکی از دوقلوها به آجیل حساسیت دارد اما چون تشخیص آن دو سخت است، شاید بهتر باشد که هر دو را تحت نظر بگیرد که مبادا به سمت غذاهای حساسیت آور بروند. طبیعتاً کیک تولد هم شامل این قاعده می شود. می دانم که شاید این محدودیت ها برای یکی شان منصفانه نباشد، ولی بعضی وقت ها این گونه ستم ها در حق بچه ها طبیعی است.
سپس به سمت اتومبیل اوستن مونتیگوی قرمز رنگ خود خواهم رفت. اتومبیلی که من و همسرم به نوبت از آن استفاده می کنیم. مسافت بین شهر لندن تا شروزبری سه ساعت و نیم است. شاید مجبور شوم که در بیرمنگهام توقف کنم تا باک بنزین را پر کنم. در طول این مدت صدای رادیو را بلند نگه خواهم داشت، موسیقی اشباح را دور می کند.
بارها و بارها به این فکر کرده ام که او را بکشم. نقشه های پیچیده ای را برای این کار در سر داشتم، شاید یک انتقام شاعرانه با تفنگ، چاقو و یا حتی سم. به بخشیدن او هم فکر کرده ام، بخششی واقعی و خالصانه. ولی موفق به انجام هیچ کدام از این کارها نشده ام.
وقتی که به شروزبری برسم، ماشین را روبروی ایستگاه قطار پارک خواهم کرد. مسافتی پنج دقیقه ای را طی می کنم تا به زندان دود اندودی برسم. شاید از خیابان رد شوم و شاید هم همان جا به دیوار روبروی در اصلی زندان تکیه کنم و منتظر بمانم. نمی دانم این اتفاقات چقدر طول خواهد کشید. نمی دانم واکنشش بعد از دیدن من چه خواهد بود. از آخرین باری که یکدیگر را دیده ایم یکسال گذشته است. با این که همیشه به ملاقات او می آمدم اما با نزدیک شدن موعد آزادیش تصمیم گرفتم که دور بمانم.
ناگهان در زندان از داخل باز خواهد شد. او بیرون می آید و به آسمان نگاهی می اندازد. بعد از چهارده سال حبس حتماً به دیدن این فضای گسترده از آسمان آشنایی ندارد. تصورش را می کنم که آفتاب چشمانش را مثل موجودی شبگرد می آزارد. به خودم مسلط می شوم و از یک تا ده، صد، شاید هم هزار می شمارم. آغوش و یا دست دادنی در کار نیست، به سلام کوتاه و آرامی اکتفا خواهیم کرد. وقتی به اتومبیل برسیم با چابکی به داخل ماشین می جهد و من از شادابی او متعجب می شوم، اما در هر صورت او هنوز جوان است.
اگر خواست در ماشین سیگار بکشد مانعش نخواهم شد. هرچند که از بوی آن بیزارم و حتی به شوهرم هم اجازه این کار را نمی دهم. از کنار خانه های روستایی بریتانیایی و دشت های پهناور عبور می کنیم. از من حال دخترانم را خواهد پرسید و من هم به او خواهم گفت که خوب هستند و در چشم برهم زدنی بزرگ شد ه اند. درست است که از احساسات پدرانه بی نصیب است اما با شنیدن این حرف به من لبخندی خواهد زد. در برابر پرسش هایش هیچ سوالی از او نمی پرسم.
نوار کاستی را در ضبط ماشین می گذارم تا با هم گوش کنیم، نوار کاستی شامل گلچین بهترین آهنگ های گروه آبا(۲). تمام آهنگ هایی که مادرم هنگام آشپزی، خیاطی یا تمیز کردن منزل زیر لب زمزمه می کرد:

"take a Chance one me " "Mamma Mia" "Dancing Queen"
"The Name of the Game".

مطمئن هستم که مادر ما را می بیند. مادران بعد از مرگ به بهشت نمی روند، از خدا اجازه می گیرند تا در کره ی خاکی مراقب فرزندانشان باشند، بی توجه به هرآن چه بر آن ها در این دنیای فانی کوتاه گذشته باشد.
وقتی به میدان برانزبری لندن برسیم در تلاش برای پیدا کردن جای پارک زیر لب غرولند می کنم. از آسمان قطرات بلوری باران خواهد بارید. بالاخره فضای کوچکی را پیدا می کنم تا بتوانم اتومبیل خود را با مشقت فراوان در آن جا پارک کنم. شاید بتوانم خودم را گول بزنم که راننده ی ماهری هستم، البته تا وقتی که مجبور به پارک کردن ماشین در جایی تنگ نشده باشم. حتماً در آن موقع به این فکر خواهم کرد که آیا او هنوز من و سایر رانندگان زن را مسخره می کند؟
در خیابان های خلوت به همراه یکدیگر به سمت منزل پیاده روی خواهیم کرد. برای یک لحظه محله مان را با خانه ی قدیمی در خیابان "لاوندر گرو" محله ی "هاکنی" مقایسه می کنیم و از این همه تغییری که در زندگی مان حاصل شده تعجب خواهیم کرد. روزگار به چه سرعتی گذشته که ما جا مانده ایم...
وقتی وارد منزل بشویم کفش هایمان را درمی آوریم و روفرشی خواهیم پوشید. رو فرشی های سیاه کلاسیک شبیه رو فرشی های همسرم برای او، و روفرشی های زنانه ی خمری رنگ شبیه رو فرشی های مادر برای من. همین که چشمش به روفرشی های من بیفتد حتماً رنگ از رخش خواهد پرید. برای این که او را آرام کنم به او خواهم گفت که این هدیه ی دخترانم است. با شنیدن حرفم آسوده می شود و خواهد دانست که این تشابه، صرفا تصادفی بوده است.
وقتی در حال آماده کردن چای هستم، از لای در من را زیر نظر می گیرد، مشغول آماده کردن شیر و مقدار زیادی شکر می شوم تا از او پذیرایی کنم، البته اگر زندان عادت او را عوض نکرده باشد. بعد از شیر، نوبت به حلوا می رسد. مثل دو غریبه ی متشخص، فنجان و پیش دستی چینی را به دست می گیریم و کنار پنجره به تماشای بارانی می ایستیم که بنفشه های حیاط پشتی را خیس می کند.
از حلوای من تعریف می کند و خواهد گفت که در طول این مدت هوس خوردن حلوای کنجد او را رها نکرده بود. می گوید حاضر است تمام وعده هایش همین حلوا باشد. در جواب حتماً به او خواهم گفت که برای پختنش دستورالعمل مادر را مو به مو اجرا می کنم اما با این حال هیچ وقت به طعم حلواهای مادر نمی رسد. با شنیدن این حرفم ساکت خواهد شد. ارتباط چشمی طولانی و عمیقی بینمان برقرار خواهد شد و سکوتی سنگین بر ما حاکم می شود. بعد از من اجازه خواهد گرفت که کمی استراحت کند. او را به اتاقش راهنمایی می کنم و در را پشت سرش به آرامی خواهم بست.
او را در اتاقش تنها می گذارم، در یکی از اتاق های خانه که نه از من دور باشد و نه نزدیک. او را در این چهار دیواری محصور می کنم، بین مهر و کینه، ناتوان و گرفتار بین این دو حس، درون جعبه ای سربسته داخل قلبم... برای همیشه...
او برادرم است...
او قاتل است...
***

نام هایی به شیرینی قند

روستایی نزدیک رود فرات ـ ۱۹۴۵

روزی که "پمبی" به دنیا آمد، مادرش "نازی" به قدری غمگین شد که درد دوازده ساعت گذشته ی خود را به کلی فراموش کرد و بدون توجه به خونریزی شدیدی که داشت سعی کرد از اتاق خارج شود. این روایتی بود که شاهدان از اتفاقات آن روز زیبا می گفتند.
در میان بهت زنان حاضر در اتاق و شوهرش "برزو" – که در حیاط خانه منتظر نشسته بود – انقباضات رحمی دوباره به سراغش آمد و او را مجبور کرد که به بالین خود برگردد. سه دقیقه ی بعد سر نوزاد دیگری پیدا شد. پر از مو، پوستی قرمز، خیس و پر از چین و چروک. یک دختر دیگر، اما ریزتر.
نازی این بار تلاشی برای فرار نکرد. آه سوزناکی کشید و سرش را روی بالشت فشرد. رویش را به سمت پنجره ی باز اتاق برگرداند، انگار تلاش می کرد صدای تقدیر را در میان بادها بشنود. با خود فکر کرد، اگر گوش هایش را تیز کند شاید بتواند جوابی را از آسمان ها بشنود. باید دلیلی وجود داشته باشد، حکمتی که برای او مجهول و برای خدا معلوم بود، این که چرا خدا دو دختر دیگر به او داده است، دو دختر به اضافه ی شش تای قبلی، و هنوز حسرت پسر داشتن را بر دلش گذاشته بود.
نازی لبان خود را مانند پارچه ی اتو خورده برهم فشرد. با خود عهد کرد تا وقتی خدا حکمت این کارش را به شکل کامل و قانع کننده به او نگوید کلمه ای هم از دهانش خارج نشود. حتی هنگام خواب هم لبانش به یکدیگر می چسبید. در طول چهل روز و چهل شب بعد، نازی حتی یک کلمه هم حرف نزد. نه هنگام پختن نخود با پیه گوسفند، نه هنگام شستن شش دختر بزرگش در تشت مسی بزرگ، نه هنگام درست کردن پنیر با سیر و سبزیجات، و یا حتی وقتی شوهرش از او نام جدید فرزندانش را پرسید. او همچنان ساکت بود. سکوتی سنگین درست مثل سکوت قبرستان نزدیک روستایشان، جایی که تمام اجدادش در آن جا آرامیده بودند، جایی که خود نیز روزی در آن جا آرام خواهد گرفت.
روستای دور افتاده ی کردنشینی که نه برق داشت و نه جاده و نه پزشک و نه حتی یک مدرسه. به سختی می شد خبری، غلاف انزوای آن روستا را بشکافد و به گوش اهالی برسد.عواقب جنگ جهانی دوم، بمب اتم... هیچ یک از این اخبار به گوش روستاییان نرسیده بود. با وجود این بی خبری، اهالی روستا اطمینان داشتند که اتفاقات عجیبی در دنیا روی داده است، دنیا یعنی آن سوی رود فرات. جهان تا وقتی میلی به کشف آن نباشد همیشه ثابت است، دقیقاً همان چیزی که پیش از این بود و قرار است همان طور بماند. گویی مقدر شده که بشر نیز مانند درختان و سنگ ها ثابت و ساکن بماند. البته اگر جزو این سه دسته نباشد: درویشی دوره گرد که گذشته خود را گم کرده، یا دیوانه ای که عقل در سرش نمانده، و یا عاشقی که یارش را از دست داده باشد. اگر این سه دسته را به کناری بگذاریم، سایرمردم، جهان هستی را شگفت انگیز و جذاب نمی بینند، بلکه همه چیز را مقدر و از پیش تعیین شده می دانند. هر اتفاقی که در کنجی روی می داد لحظه ای بعد به گوش دیگران می رسید. راز، جنس لوکسی بود که تنها ثروتمندان به آن دست پیدا می کردند اما در روستای "مال چاربایان" (خانه بادهای چهارگانه) ثروتمندی وجود ندارد.
ریش سفیدان ده، سه مرد کوتوله با چهره ای افسرده بودند که بیشتر وقت خود را در قهوه خانه به نوشیدن چای در استکان هایی به نازکی پوست تخم مرغ و به شکنندگی زندگی، و تفکر در راز و رمز حکمت های الهی و حماقت سیاستمداران می گذراندند. وقتی آن ها از تصمیم نازی مطلع شدند تصمیم گرفتند به سراغش بروند تا با او صحبت کنند.
ـ اومدیم پیش تو تا بهت هشدار بدیم که داری به توهین به مقدسات نزدیک می شی.
مرد اولی که این جمله را گفت به قدری کهنسال بود که حتی نسیم ملایمی هم می توانست تعادل او را به هم بزند. ریش سفید دوم که گذر عمر دندان هایش را به تاراج برده بود صحبت های نفر اول را پی گرفت و گفت:
ـ چطور می تونی از خدای عزوجل انتظار داشته باشی که حکمتش رو برات فاش کنه؟ همه مون می دونیم که اون به غیر از پیامبرها با هیچ احدی صحبت نمی کنه. که تازه، هیچ کدومشون هم زن نبودند.
مرد سوم دست های همچون ریشه های درختش را تکانی داد و گفت:
ـخدا می خواد که صدای حرف زدنت رو بشنوه، اگه غیر این بود تو رو یه ماهی خلق می کرد.
نازی به صحبت های ریش سفیدان گوش می داد و با دستمال کوچکی اشک هایش را از گوشه ی چشمش پاک می کرد. برای یک لحظه خودش را قزل آلای بزرگی تصور کرد که در رودی شنا می کند. باله هایش زیر پرتوی آفتاب برق می زند و خال های سیاهش با هاله هایی بی رنگ احاطه می شود. نازی در آن لحظه نمی دانست که در آینده، فرزندان و نوه هایش نیز با ماهی مرتبط خواهند بود و دنیای زیر آب تا نسل های بعد هم در خاندان او ادامه خواهد یافت.
مرد اول گفت:
ـ حرف بزن، این سکوتت خلاف ذات بشریه. هر چی رو که طبیعت نفی می کنه، خدا هم نقضش می کنه.
اما نازی همچنان چیزی نمی گفت.
وقتی مهمانان خانه را ترک کردند نازی به گهواره ای که دو نوزاد در آن خوابیده بودند نزدیک شد. نور کم آتش بخاری، به اتاق رنگی طلایی بخشیده بود، رنگی که صورت نوزادان را مانند فرشته ها، روحانی می کرد. قلبش به مهر افتاد. به سمت شش دخترش که به ترتیب قد ایستاده بودند روی برگرداند و با صدایی آرام و گرفته گفت:
ـ می دونم اسم اون ها رو چی بذارم.
دختران وقتی صدای مادر را شنیدند شاد و خوشحال گفتند:
ـبه ما هم بگو مامان.
نازی خم شد و با صدایی خسته گفت:
ـاین "بخت" است، و دیگری "بس".
دخترها با صدایی یکپارچه گفتند:
ـبخت و بس.
ـ آره، بچه هام...
نازی همین که این را گفت، دهانش را طوری مزه مزه کرد که انگار این دو اسم مزه ی ترش و شوری را بر زبانش بر جای گذاشته باشند. "بخت" و "بس" در زبان کردی، "کدر" و "ییتر" در زبان ترکی، و "Destiny" و "Enough" به انگلیسی و یا هر زبان دیگری. این روش نازی بود که به خدا اعلام کند، با وجود این که مثل هر زن مسلمانی به خدای یگانه معتقد است اما به اندازه ی کافی دختردار شده است و در آخرین آبستن خود که در چهل و یک سالگیش خواهد بود، انتظار دارد که قادر متعال به او فقط و فقط پسر عطا کند.
آن شب، وقتی پدر به خانه بازگشت دختران با خوشحالی به سمتش دویدند تا به او مژده بدهند:
ـ بابا! بابا! مامان صحبت کرد!
برزو همانقدر که از شنیدن این خبر خوشحال شد، به همان اندازه از شنیدن نام نوزادان عصبانی و خشمگین شد. سری به نشانه تاسف تکان داد و دقایقی ساکت ماند، سکوتی اضطراب انگیز.
ـ بخت و بس؟ تو در واقع رو این بچه ها اسم نگذاشتی و فقط یه عریضه به آسمون فرستادی.
نازی ساکت و آرام، نگاه خود را به پاهایش دوخت و به انگشتش که از سوراخ جوراب بیرون زده بود خیره ماند.
برزو ادامه داد:
ـ این جور اسم های کنایه ای شاید باعث رنجش خدا بشه. چرا کاری می کنی که عصبانیتش رو سر ما خالی کنه؟ بهتر نبود مثل بقیه، سرمون تو کار خودمون باشه. اسم های عادی انتخاب می کردی تا به زندگی بی خطرمون ادامه بدیم؟
بعد اسم های جایگزینی که در ذهن داشت را اعلام کرد: پمبی و جمیله. صورتی و زیبا. نام هایی به شیرینی قند که در چای حل می شود، شیرین و خوشمزه.
با اینکه حرف برزو حرف آخر بود اما انتخاب های نازی به آسانی پاک نمی شد. آن اسم ها در ذهن همه ماندگار شده بود، مثل دو بادبادک که در میان شاخه های شجره نامه ی خانوادگی شان گرفتار مانده باشد. به این ترتیب دوقلوها با چند اسم مرکب در میان اهالی معروف شدند: پمبی بخت و جمیله بس. اقبال صورتی و زیبای کافی. چه کسی گمان می کرد روزی فرا می رسد که این نام ها در روزنامه های سرتاسر دنیا به چاپ برسند؟
***

رنگ ها

روستایی نزدیک رود فرات ـ ۱۹۵۳

از وقتی یک دختربچه ی کوچک بود، پمبی به سگ ها علاقه داشت. برایش نحوه ی نفوذ نگاهشان به روح آدمی، حتی با چشمان بسته جالب و دوست داشتنی بود. بیشتر بزرگتر ها اعتقاد داشتند که سگ ها حیوانات نفهمی هستند، ولی او به این موضوع اهمیتی نمی داد چون باور داشت که سگ ها همه چیز را می فهمند ولی همه را می بخشند.
در میان سگ ها، پمبی به سگ گله ای علاقه ی بیشتری داشت. سگی لاغر اندام با روحی لطیف، گوش های آویزان، پوزه ای بلند و کرک هایی به رنگ سیاه و سفید که به دنبال کردن پروانه ها و دویدن به دنبال چوب پرتاب شده علاقه داشت. پمبی این سگ همه چیزخوار را "کتمیر" صدا می زد، بعضی وقت ها هم "کوتو" یا "دودو"، اسم این سگ همیشه در حال تغییر بود.
روزی از روزها کتمیر مثل جن زده ها شروع به انجام رفتارهای عجیب و غریبی کرد. وقتی پمبی سعی داشت سینه اش را نوازش کند، سگ هراسان پارس کرد و دستش را گاز گرفت. بیش از بریدگی کوچکی که بر روی دست دخترک ماند، رفتار کتمیر باعث نگرانی دیگران شده بود. به تازگی هاری در منطقه شایع شده بود و سه ریش سفید ده اصرار کردند که دخترک باید به دکتر برود. تا نزدیک ترین مطب شصت مایل فاصله بود.
به این ترتیب پمبی کوچک و پدرش برزو سوار مینی بوس و سپس اتوبوس شدند و به سمت شهر اورفه به راه افتادند. فکر دور شدن از خواهرش جمیله، رعشه بر اندام پمبی می انداخت، اما تصور این که تمامِ پدرش قرار بود یک روز کامل برای خودش باشد او را به وجد می آورد. برزو مردی خودساخته و مصمم، با سبیلی پرپشت و موهای سفید در کناره ی سر بود. هیکل تنومندش را عضلاتی قوی و دستانش را پینه های یک کشاورز می پوشاند. از چشمان میشی و نافذش می شد مهربانی را در وجود او دید. به غیر از اوقات تلخی های گاه و بی گاهش او مردی آرام بود، حتی با وجود غمی که در پس زندگی اش موج می زد، غم نداشتن پسری که نام او را در تمام دنیا به دوش بکشد. با وجود این که مردِ عبوس و کم لبخندی نشان می داد اما رفتارش با بچه ها از رفتار مادرشان بهتر بود. در مقابل نیز هشت دخترش برای به دست آوردن مهر پدر مثل مرغی که به دنبال دانه باشد، با هم به رقابت می پرداختند.
هرچقدر که سفر به شهر برایشان اشتیاق آور و جذاب بود، انتظار در بیمارستان برایشان خسته کننده شد. جلوی در اتاق پزشک بیست و سه بیمار به صف نشسته بودند. پمبی می توانست تعدادشان را بشمرد، او و خواهرش جمیله برخلاف بقیه بچه های هشت ساله ی روستا سواد داشتند و به مدرسه می رفتند. مدرسه ی آن ها، ساختمانی یک طبقه در ده مجاور بود که تا منزل آن ها با پای پیاده چهل دقیقه فاصله داشت. یک بخاری نفتی قدیمی در وسط کلاس قرار داشت که البته بیش از گرما دود تولید می کرد. بچه های کوچکتر در یک سمت بخاری و کودکان بزرگتر در سمت دیگر کلاس می نشستند. به غیر از زمان هایی که پنجره ی کلاس باز می شد، در باقی ساعات روز هوای اتاق متعفن و سنگین مثل خاک اره بود.
پیش از شروع مدارس، پمبی تصور می کرد که تمام مردم جهان به زبان کردی صحبت می کنند، اما اکنون او می دانست که این طور نیست و خیلی از مردم اصلاً زبان کردی را نمی فهمند، یکی از این آدم ها معلمشان بود. مردی با موهای کوتاه و چشمانی غمگین، غمی که یادآور روزهای شیرینش در استانبول و تلخی فرستادنش به این روستای دور افتاده بود. وقتی دانش آموزانش حرف های او را نمی فهمیدند و یا در موردش جوک های کردی می گفتند، آقای معلم حسابی کلافه می شد. به همین دلیل اخیرا قوانینی را در کلاس اجباری کرده بود: هرکس که کلمه ای به زبان کردی بگوید باید کنار تخته سیاه پشت به بچه ها روی یک پا بایستد. اکثر دانش آموزان کلاس تن به این تنبیه دادند و تنها به شرط عدم تکرار این اشتباه، اجازه ی نشستن به آن ها داده می شد. ولی معمولاً مدت زیادی نمی گذشت که دانش آموز دیگری دوباره قوانین را فراموش کند. این بار اما دانش آموز خاطی مجبور بود ساعت ها تنبیه را تحمل کند و بر روی یک پا بایستد. قانون آقای معلم روی دوقلو ها تاثیر متفاوتی داشت: جمیله در مقابل این قانون مقاومت کرد. تصمیم به سکوتی بلند مدت گرفت و از به کار بردن هر کلمه ای به غیر از زبان کردی خودداری کرد. پمبی در عوض تمام تلاشش را می کرد تا به زبان ترکی مسلط شود و با این وسیله در دل آقای معلم جا خوش کند.
در این میان، نازی از رفتن بچه هایش به مدرسه راضی نبود و اعتقاد داشت یادگیری این همه عدد و کلمه کاری بیهوده است و دخترها باید بعد از چند مدت به خانه ی بخت بروند. اما پدر بر آموزش دختران اصرار می کرد. نازی غرولند کنان گفت:
ـ هر روز دخترها این همه مسیر رو میرن و میان و فقط کفش هاشون رو داغون می کنن... برای چی آخه؟
برزو جواب داد:
ـ برای اینکه بتونند قانون اساسی را خوب بخونند.
ـ قانون اساسی چیه؟
ـ قانون اساسی قانونه زن نادون، یک کتاب بزرگه که تو اون نوشته که چه کارهایی آزاده و چه کارهایی ممنوع، اگه فرق این دو تا رو ندونی به مشکل می خوری.
نازی که از حرف های برزو قانع نشده بود با زبانش نچ نچی کرد و گفت:
ـ دونستن قانون به چه درد شوهر کردن دخترها می خوره؟
ـ آخه تو چه می دونی! اگه یه روز شوهراشون باهاشون بدرفتاری کنن، دخترامون مجبور نمی شن که تا آخر عمر اون ها رو تحمل کنند، می تونند بچه هاشون رو بردارند و برن.
ـ وای... بعدش کجا می رن؟
برزو به این مورد فکر نکرده بود:
ـ خب حتماً می تونن برگردن خونه ی باباشون.
ـ دهع! بچه ها برای شنیدن این خزعبلات این همه مسیر را هر روز پیاده میرن و میان؟ که آخرش برگردن خونه ی باباشون؟
برزو با بی حوصلگی جواب داد:
ـ برو زن، برو برای من چای درست کن. فقط بلدی غر بزنی.
نازی غرغر کنان به سمت آشپزخانه رفت:
ـ خدا نکنه، هیچ کدوم از دخترام شوهرشون رو ول نمی کنن، اگه این کار رو بکنند خودم با چک و لگد به جونشون می افتم. حتی اگر تا اون موقع مرده بودم هم روحم برمی گرده تا به حسابشون برسم!
هرچند تهدید نازی گستاخانه و پوچ جلوه می کرد، اما این در واقع یک پیشگویی بود. نازی بعد از مرگ، به این دنیا باز خواهد گشت و بر زندگی دخترانش سایه خواهد انداخت. نازی زنی سرسخت و مشکل پسند بود که هیچ وقت نمی توانست چیزی را فراموش کند، نمی توانست ببخشد و یا بخشیده شود، درست برعکس سگ ها.
در صف انتظار بیمارستان، پمبی با چشمان کودکانه اش مردان و زنان منتظر در راهرو را زیر نظر داشت. بعضی به سیگار پناه برده بودند، بعضی دیگر سر خود را با خوردن غذاهای که از خانه آورده بودند گرم می کردند. بعضی گریان و نالان در حال باز و بسته کردن پانسمان زخمشان بودند. از راهرو بوی ناخوشایندی به مشام می رسید، بوی تعفن، بوی عرق، مواد ضدعفونی کننده و شربت سرفه.
پمبی همان طور که بیماران را زیر نظر داشت، اشتیاقش برای دیدن پزشکی که تا پیش از این ندیده بود هر لحظه افزایش می یافت. مردی که می توانست این همه بیمار را درمان کند حتماً یک ابر قهرمان، حکیم، شعبده باز و یا جادوگری بود که اکسیر جوانی خورده و با انگشتان ماهرش معجزه می کرد. در این حین نوبت به آن ها رسید و دخترک سرشار از حس کنجکاوی به دنبال پدر به مطب وارد شد.
در داخل مطب همه چیز سفید بود اما نه آن سفیدی که هنگام شستن لباس در تشت بر روی کف ظاهر می شود، سفیدتر از برفی که زمستان ها در حیاط پشتی خانه شان می نشست، حتی با شیری که از آن پنیر درست می کردند هم فرق می کرد، رنگی بی رحم و شگفت انگیز، سفیدی که پیش از این به چشم ندیده بود. سردی آن لرزه بر اندام دخترک می انداخت. صندلی ها، دیوارها، سیمان کف، تخت بیمار، حتی لیوان ها و فنجان ها، همه و همه یک رنگ داشتند. پمبی هیچ وقت فکر نمی کرد که سفیدی روزی اینگونه برایش اضطراب آور، دور و تاریک باشد.
اما برای پمبی " زن" بودن دکترش از سفیدی مطب عجیب تر بود. زنی که با مادر، عمه و همسایه ها زمین تا آسمان فرق می کرد. به همان اندازه که مطب عاری از هر رنگی به چشم می آمد، دکترش نیز از ویژگی هایی که او از یک زن در خاطر داشت بی بهره بود. خانم دکتر در زیر روپوش پزشکی، دامن خاکستری مایل به قهوه ای کوتاهی به تن داشت که فقط تا بالای زانویش را می پوشاند. روی جوراب پشمی اش، کفشی چرمی با ساقی بلند پوشیده بود. خانم دکتر عینکی با فریم مربعی و بزرگی به چشم داشت که او را بیشتر شبیه جغد شومی کرده بود. درست است که تا اکنون جغد شومی را به چشم ندیده بود ولی یقین داشت که حتماً شبیه خانم دکتر است. چقدر این زن با زنان روستایش متفاوت بود، زنانی که از خروس خوان صبح تا بوق سگ در زمین های کشاورزی کار می کردند و آنقدر می زاییدند تا شوهرشان به اندازه ی کافی پسر دار شود. یک زن که بسیاری از مردم ساعت ها به انتظار می نشینند تا دقایقی با او صحبت کنند، حتی پدرش برزو هم در مقابلش به احترام کلاه را از سر برداشت و شانه هایش را پایین انداخت.
خانم دکتر فقط یک نیم نگاه به پدر و دخترش انداخت، انگار وجود این دو نفر در مطب برایش خسته کننده و شاید هم غم انگیز بود. می شد حدس زد که او تمایل نداشت روز سخت خود را با یک کودک بیمار تمام کند. کلمات زیادی بینشان رد و بدل نشد و ترجیح داد تا زحمت پرسیدن سوالات مهم را به پرستارش محول کند: "سگه چه شکلی بود؟ دهنش کف کرده بود؟ برای آب له له می زد؟ آدم دیگه ای رو هم گاز گرفت؟ بعد از این اتفاق سگ را معاینه کردید؟" و... پرستار سریع حرف می زد، انگار که داشت با زمان مسابقه می داد. پمبی از اینکه مادرش به همراه آن ها نیامده بود خدا را شکر می کرد. نازی حوصله ی یک مکالمه ی طولانی را نداشت و معمولاً برای سرهم آوردن قضیه به مسائل ماورائی روی می آورد.
زمانی که خانم دکتر مشغول نوشتن نسخه بود، پرستار واکسنی به شکم دخترک زد. پمبی از درد گریه می کرد و این ناله بعد از دیدن دلسوزی بیماران خارج از مطب بیشتر هم شد. برزو برای آرام کردن بچه اش مهربانانه در گوشش گفت که "اگر آرام باشد و مثل یک خانم محترم رفتار کند او را به سینما خواهد برد".
پمبی به سرعت ساکت شد و چشمانش برق جالبی به خود گرفت. کلمه ی "سینما" برایش مانند شکلاتی سربسته بود، نمی دانست درون آن چیست ولی مطمئن بود که در آن چیز خوشمزه ای مخفی شده است.
***
در آن شهر دو سالن تئاتر وجود داشت. سالن بزرگ بیش از آن که در اختیار نوازندگان و بازیگران باشد، در اختیار سیاستمداران بود. مردم قبل و بعد از انتخابات در این سالن جمع می شدند تا به سخنرانی های حماسی و وعده های انتخاباتی نامزدها گوش دهند.
سالن دوم دورتر و ساده تر اما محبوب تر بود. آن جا به سلیقه ی مالک سالن فیلم های مختلفی روی پرده می رفت. شخصی که فیلم های معروف و ماجراجویانه را به جلسات و بحث های سیاسی ترجیح می داد و بابت خرید فیلم های قاچاقی جدید، تنباکوی مرغوب و دیگر چیز های ممنوعه، سر کیسه را حسابی شل می کرد. به این ترتیب اهالی شهر اورفه در این سالن با فیلم های و سترنی جان وین(۳) آشنا شدند، "مردی از آمو" و "جنون طلا" و فیلم "قیصر جولیوس" و همچنین چند فیلم کمدی که در آن مردی با سبیل نصفه و تیره نقش آفرینی می کرد.
آن روز در سینما فیلم ترکی سیاه و سفیدی بر روی پرده در حال نمایش بود و دخترک با دهانی باز، سرشار از شگفتی محو تماشای آن شد. داستان فیلم به دختر زیبا و فقیری می پرداخت که به پسر ثروتمند و مغروری دل داده بود، اما جادوی عشق پسرک را عوض کرد. همه ی شخصیت های داستان – از جمله پدر و مادر پسر ثروتمند – عشق آن ها را مسخره می کردند در حالی که عاشق و معشوق داستان، بی تفاوت و مخفیانه هر روز در کنار رود به دیدار هم می رفتند، دست یکدیگر را می گرفتند و آهنگ های غمگین و سوزناک می خواندند.
پمبی از تمام اجزای سینما خوشش آمده بود: شلوغی، صف انتظار، راهروی تنگ، پرده های ضخیم و حتی تاریکی دلنشین آن در او حس خوشایندی را ایجاد می کرد. بی صبرانه منتظر بود تا به روستا برگردد و برای خواهرش جمیله از این شگفتی جدید صحبت کند. در راه بازگشت، پمبی در اتوبوس بارها و بارها آهنگ فیلم سینمایی را تکرار کرد.

"اسمت تو تقدیرم نوشته شده
و عشقت تو رگهام جاری شده
اگه به کس دیگه ای لبخند بزنی
یا خودم رو می کشم، یا از غصه می میرم"

پمبی باسن خود را تکان می داد و این آهنگ را شادانه می خواند. تمام مسافران اتوبوس نیز کف زنان او را همراهی می کردند. بعد از کلی رقاصی و آواز خوانی، دخترک بالاخره خسته شد و آرام گرفت. پدرش برزو لبخندی زد، طوری که چین و چروک اطراف چشمش آشکار شد. رو به دخترش کرد و با صدایی محکم و مغرور گفت:
ـ دخترک با استعداد من.
پمبی صورت خود را به سینه ستبر پدر فشرد و عطر روغن اسپرکی که برزو معمولاً به سبیلش می زد را بو کشید. او نمی دانست که در حال سپری کردن شادترین لحظات عمر خویش است.
***
وقتی به خانه برگشتند، جمیله حال مساعدی نداشت، چشمانش از شدت گریه ورم داشت. دخترک تمام مدت روز کنار پنجره با موهایش بازی می کرد، لبانش را گاز می گرفت و منتظر آن ها نشسته بود. بعد هم ناگهان بی هیچ دلیلی فریاد کشید، شروع به گریه و زاری کرد و هرچقدر که مادر و خواهرانش تلاش کردند، دخترک آرام نگرفت.
پمبی پرسید:
ـ جمیله از کی شروع به گریه کرد؟ یعنی از چه ساعتی؟
نازی اندکی فکر کرد و گفت:
ـ فکر کنم از حوالی عصر، چطور؟ چرا می پرسی؟
پمبی جوابی نداد، آن چه می خواست را فهمیده بود: با وجود مایل ها فاصله، دوقلوها در یک زمان به گریه افتاده بودند، دقیقاً همان زمانی که پرستار به پمبی واکسن زد. مردم اعتقاد داشتند که دوقلوها یک روح در دو بدن هستند اما پمبی و خواهرش از این هم فراتر رفته بودند. آن ها یک روح و یک بدن داشتند: بخت و بس. اگر یکی از آن ها چشمانش را می بست آن یکی دیگر چیزی نمی دید. اگر یکیشان زخمی می شد، دیگری خونریزی می کرد. و اگر یکی کابوس می دید دومی قلبش به تپش می افتاد.
آن شب پمبی رقصی که در فیلم دیده بود را برای جمیله به نمایش گذاشت. دختران نقش دو دلباخته ی فیلم را بازی می کردند، همدیگر را در آغوش می گرفتند، می بوسیدند و از ته دل می خندیدند.
نازی که برنج را در سینی پاک می کرد آن ها را دید و با لحن تحقیر آمیزی گفت:
ـ این همه سر و صدا برای چیه؟
پمبی چشمانش را از ناراحتی درشت کرد و جواب داد:
ـ ما فقط داشتیم می رقصیدیم.
ـ و چرا باید این کار رو بکنین؟ مگه این که دوست داشته باشین که بعدها هرزه بشین.
پمبی معنی کلمه "هرزه" را نمی دانست و جرات پرسیدن معنی آن را هم نداشت، ولی حس ناخوشایندی را از شنیدن این کلمه در وجودش احساس می کرد. چرا مادرش مثل مسافران اتوبوس از آواز و آوازخوانی لذت نمی برد؟ چرا غریبه ها تحملشان از آشنایان بیشتر است؟ پمبی در افکار خودش غرق شده بود که صدای جمیله را شنید که با عذاب وجدان به سمت مادر رفته و طلب بخشش می کرد:
ـ معذرت می خوایم مامان، دیگه این کار رو نمی کنیم.
پمبی به خواهرش خیره ماند، احساس می کرد که به او خیانت شده است.
ـ من این رو به خاطر خودتون می گم، اگه امروز بخندین، فردا به گریه میفتین. بهتره از همین الان به فکر غصه ها باشید.
پمبی گفت:
ـ من نمی فهمم، چرا ما امروز و فردا و روزهای بعدش نخندیم؟
این بار نوبت جمیله بود تا چهره اش درهم کشیده شود. جسارت پمبی نه تنها برایش شگف آور بود، بلکه آن ها را در موقعیت خطرناکی هم قرار می داد. جمیله نفس را در سینه حبس کرد و به چیزی که در انتظار آن ها است اندیشید: "وردنه". هر وقت یکی از دوقلوها از حد و حدودش تجاوز می کرد مادر با و ردنه به سراغشان می آمد. البته به صورتشان ضربه ای وارد نمی شد، چرا که نازی عقیده داشت زیبایی هر دختر جهیزیه ی اوست. برای دوقلوها جالب بود همان وسیله ای که برایشان کیک و شیرینی خوشمزه درست می کند، می تواند به ابزار شکنجه ی ترسناکی تبدیل شود.
اما آن شب نازی کسی را تنبیه نکرد. دماغش را بالا کشید، سری تکن داد و به دور دست خیره شد. انگار که می خواست در آن لحظه در جای دیگری باشد. وقتی دوباره صحبتش را آغاز کرد صدایش آرام بود:
ـ حیا، تنها سپر یه زنه. این حرفم یادتون باشه، اگه دختری حیای خودش رو از دست بده دیگه یک قروش(۴) هم ارزش نداره. دنیا خیلی سخته، هیچ رحمی به کسی نمی کنه.
پمبی در خیالش سکه ای را به آسمان انداخت و فرود آمدنش در کف دستانش را مشاهده کرد. سکه ها فقط دو رو دارند: برنده یا بازنده، سرافراز یا سرافکنده، وای به حال کسانی که تنها یک اشتباه مرتکب شوند.
نازی گفت:
ـ همه ی این ها به خاطر اینه که زن ها از پارچه ی حریر و نازک درست شدن، عوضش پارچه ای که مردها از اون ساخته شدن ضخیم و تیره هستش. خواست خدا همین بود، این که یکیشون روی دیگری مسلط بمونه. دلیلش رو که نمی شه از خدا پرسید، آدمی نباید تو این مسائل خودش رو قاطی کنه. چیزی که مهمه اینه که روی رنگ سیاه هیچ لکه ای معلوم نمی شه، اما کافیه فقط یک نقطه ی سیاه روی رنگ سفید بیفته تا دیده بشه. واسه همینه که زن هایی که پشت سرشون حرفی زده می شه سریع بی آبرو می شن، درست مثل یه دونه ای که پوستش رو می کنن از جامعه پرت می شن بیرون. یک دختر باکره اگه خودشو بده دست یک مرد غریبه، حتی اگه مردی باشه که دوستش داشته باشه، همه چیزش رو از دست می ده، اما اون مرد هیچ چیزی رو از دست نمی ده.
این حال و روز روستایی بود که پمبی و جمیله در آن زندگی کرده و بزرگ شدند. جایی که "ناموس" برای اهالی اش فراتر از یک کلمه ی ساده بود. حتی می شد یک اسم باشد.
پمبی همان طور که به حرف های مادرش گوش می داد، سفیدی زننده مطب خانم دکتر را به یادآورد و دوباره همان ناراحتی را در وجودش احساس کرد. رنگ های دیگری در ذهنش رژه رفتند: آبی حلزونی، سبز پسته ای، قهوه ای فندقی و... رنگ های متفاوتی بر انواع پارچه ها. تنوع رنگ زیادی در این دنیا وجود دارد، بسیار بیشتر از برنج هایی که مادرش درون سینی غربال می کرد.
این یکی از طنزهای زندگی پمبی خواهد بود، جملاتی که از شنیدنشان تنفر داشت را روزی برای دخترش "اسماء" تکرار خواهد کرد. کلمه به کلمه، سال های بعد، در انگلستان.
***

۱. هری هودینی (۲۴ مارس۱۸۷۴ ۳۱ اکتبر ۱۹۲۶) به انگلیسی Harry Houdini، شعبده باز،بدل کار،تهیه کننده و بازیگر فیلم مجارستانیـآمریکایی.
۲. آبا (به سوئدی: ABBA،مخفف نام اعضای گروه: Agnetha، Benny، Björn، AnniـFrid) پرفروش ترین گروه موسیقی پاپ در دهه ی ۷۰ میلادی به حساب می آمد.
۳. ماریون میشل موریسون (به انگلیسی: Marion Mitchell Morrison) (۲۶مه۱۹۰۷ ۱۱ژوئن۱۹۷۹) که بیشتر با نام هنری جان وین (به انگلیسی: John Wayne) شناخته می شود،بازیگر سرشناس، کارگردان و تهیه کننده ی آمریکایی بود.
۴. کروش یا قروش (به ترکی Kuruş) کوچکترین واحد پولی در کشور ترکیه می باشد. هر صد کروش برابر با یک لیره ی ترک است.

نظرات کاربران درباره کتاب مادرم دو بار مرد

کاش میتونستم همه کتابای دنیارو بخونم.اون وقت نظر میدادم ک همه عالین
در 2 سال پیش توسط far...187
۳۸ سال سن دارم وتو عمرا کلا ۴ یا ۵ تا کتاب خونده بودم خارج از کتب درسی ولی با این طرح من طرف دو هفته بالع بر ۶ کتاب خوندم وکلی هم کتاب خریداری کردم.وواقعا از خوندنشون لذت بردم.ممنون از شمااا
در 2 سال پیش توسط معصومه احمدی
سلام. خانم الیف شافاک نویسنده توانای ترکیه آنقدر زیبا مینویسه که جای هیچ حرفی باقی نمیگذاره .واقعا از خوندن این کتاب لذت بردم .حتما بخونین با تشکراز فیدیبو بابت این همه تلاش.
در 2 سال پیش توسط ash...341
کتابی خوب از نویسنده ی کتاب معروف "ملت عشق" با ترجمه ای روان و مطمئن...
در 2 سال پیش توسط our...tra
عالیه این کتاب و با خوندنش غم عجیبى را از شروع داستان حس مى کنید ????????????????
در 2 سال پیش توسط los...ore
مرسى از همه نظرهاتون که میگید کدوم کتاب رو بخونیم . کتاب ملت عشق از شافاک بهترین بود ولى اینو هنوز نخوندم
در 2 سال پیش توسط nes...ghi
این دومین کتابیه که از الیف شاکار خوندم. میتونم بگم عالیه.. فقط متعجبم از بین ایشون و اورهان پاموک چرا دومی جایزه نوبل گرفته؟!! الیف شاکار فوق العاده مینویسه. حتما بخونید.
در 2 سال پیش توسط پروین خواجه دهی
کتاب زیبایی بود به خوبی رنج های زنان خاور میانه رو به تصویر کشیده
در 2 سال پیش توسط sar...i57
کتاب خوبیه ولی نه بخوبی ملت عشق. چون بهرحال ملت عشق نقطه ی اوج این نویسنده به حساب میاد و این کتاب خوبه ولی خب در سطح پایین تری نسبت ملت عشق قرار میگره و اصلا با اون کتاب قابل مقایسه نیس پس انتظار نداشته باشین به اون خوبی باشه چون حالتون گرفته میشه کتاب به موضوعات اجتمایی مثل قتل های ناموسی، تبعیض، فرهنگ و نژاد پرستی میپردازه و این قضیه رو مد نظر قرار میده که چطور تربیت مادران یک سرزمین فرهنگ اون جامعه رو میسازه
در 1 سال پیش توسط zeinab safary pour
قلم نویسنده قویه ، ترجمشم خوبه(چن جا فقط مشکل داره ولی روونه) نباید سرسری خوندش. بعضی جاها لازمه حسابی فکر کنی خوندنشو ب کتاب دوستا پیشنهاد میکنم
در 2 سال پیش توسط آیهان