فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک ضیافت خصوصی

کتاب یک ضیافت خصوصی
گفت‌وگوهای احمدرضا احمدی بامطبوعات

نسخه الکترونیک کتاب یک ضیافت خصوصی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک ضیافت خصوصی

پنجاه سال از طرح احمدرضا احمدی می‌گذر اما او شعر می‌نویسد و منتشر ‌می‌کند، شاید این بدان معنا است که در این کتاب با گزیده‌ای از حرف‌های شاعری روبرو هستیم که سال‌های سال پیگیر شعر بوده وهست. توجه اصلی در انتخاب و برگزیدن گفتگوها این بوده است که خواننده با خواندن کتاب چکیده‌ای از مهمترین حرف‌های شاعری را بخواند که خواه یا ناخواه در نوشت و سرنوشت شعر مدرن فارسی سهم زیادی داشته است و او پس از خواندن این کتاب بتواند به درک فراسوی شعرهای شاعر دست پیدا کند. یک ضیافت خصوصی ه نوعی حرف‌های اصلی احمدرضا احمدی بیرون شعرهایش هستند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک ضیافت خصوصی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت

این کتاب گزیده ای از مصاحبه هایی است که من طی سال های گوناگون انجام دادم. حجم این مصاحبه زیاد و خیلی از حرف ها تکراری بود. پر بود از این سوالات: انگیزه ی شما از شعر گفتن چیست، تعریف شعر چیست، آیا با مداد می نویسید یا روان نویس یا با کامپیوتر، سهراب سپهری و فروغ فرخزاد روی شعرهای شما چه تاثیری داشته اند، چرا آن قدر در شعرهایتان حرف از مرگ می زنید، «دلم می خواهد حرف بزنم»، چرا طنزهای شما در شعرهای شما جایی ندارد، درباره ی نیما و احمد شاملو چه عقیده ای دارید، «گاهی می گویم شاملو، گاهی هم می گویم نیما»، آیا ادبیات کلاسیک فارسی را خوانده اید، «مثل اینکه من در سوئیس یا بنگلادش بزرگ شده ام» و خیلی از این حرف های تکراری. من همه ی این مصاحبه ها را به دوست شاعر و جوانم رسول رخشا سپردم و به او گفتم، تو در انتخاب و ویراستاری این مصاحبه ها آزاد هستی. خیلی از این مصاحبه ها را رسول رخشا کنار گذاشت و برخی را هم من کنار گذاشتم تا شد این کتاب. در هر صورت تکه ای از عمر من است. من به انتخاب رسول رخشا احترام می گذارم و از او صمیمانه تشکر می کنم که وقت گذاشت و حوصله به خرج داد. هر مصاحبه ای را که کنار گذاشت دلیل منطقی داشت؛ گرفتار احساسات و دسته بندی های معمول نشد. من هم خیلی از تلخی های حرف هایم را حذف کردم، اشکال مصاحبه در این است که آدمیزاد به هنگام مصاحبه زنجیر پاره می کند و هرچه دلش خواست می گوید و بعد از مدتی که به متن مصاحبه ها بازمی گردد متوجه می شود اصلاً لازم نبوده است این حرف ها را بزند. من در این لحظه از عمر، ۷۱ سالگی، هرچه بنویسم و بگویم وصیت است. در پایان این یادداشت با صراحت می گویم آن چه که من و رسول رخشا در این مجموعه انتخاب کرده ایم حرف هایی ست که من قبول دارم و اگر در آینده و یا پس از مرگ من کسی مصاحبه های دیگر من را که در این کتاب نیست چاپ کند مورد تایید من نبوده است، اما می دانم لحظه ای که دست من از این جهان هیچ در هیچ که غرق در بی اخلاقی و دنائت است کوتاه شود، کسی حرف های مرا باور ندارد. مگر ما حرف های گذشتگان مان را باور داریم؟

احمدرضا احمدی
۱۸شهریور۱۳۹۰ ـ تهران

با حروف سُربی

اهمیت مطبوعات به عنوان اساسی ترین و اثر گذارترین رسانه در دنیای مدرن (مدرنیته) و در زندگیِ معاصر غیرقابل انکار است و نبودن و فقدان آن در ذهنِ آشنای انسانِ امروز شاید تصور چیزی باشد شبیه به نداشتن سینما در عالم هنرِ مدرن یا حذف مقوله ی دموکراسی در عالم سیاستِ امروز. پس سهم و وظیفه ی ما نیز از حوالی قرنِ ماضی به این سو، نزدیک کردن خود به جهان معاصر و خویشاوند شدن با آن بوده است و خیلی عجیب نیست که این اشتیاق از همان آغاز، شکل خاص خود را در روزگار مهم شدنش برای ما پیدا کرده باشد. دیر، اما خوشبختانه از دوره ی نو شدنِ مشروط به عنوان رکنی شناخته شد که می توانست بر رکن های اساسی یک جامعه نظارت یا دخالت کند و حتماً تاثیرش را نیز بر آن ها بگذارد و این نشان دهنده ی توجه ویژه ی جهان معاصر به ارتباطات گسترده از طریق رسانه هایی ذیل عنوان مطبوعات بوده است؛ هرچند که این روزها با پیشرفت شتابناک تکنولوژی، هر روزه شاهد پیدایش رسانه های پرسرعت متنوعی هستیم، اما تولید و تکثیر اخبار و فکر از طریق مطبوعات، سبب ظهور فرهنگی شده است که جنبه های گوناگون زندگی انسان را در دنیای معاصر دربرگرفته و بر گستره های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و... اثر گذاشته است.
به نظر می رسد نوشتن، انتشار و خواندن روزنامه ها و مجلات علاوه بر تولید و تکثیر فکر میان مردم، سازنده ی فرهنگ متکثری است که بر وجوه متنوع زندگی آن ها نیز اثرگذار است. مثلاً تاثیری که مطبوعات بر شعر مدرن و معاصر ما داشته به سادگی قابل ردیابی است. مطبوعات در شناسایی شعر از یک سو و شناخت مخاطب از سوی دیگر نقشی کلیدی داشته است و ضمن رشد و پرورش شعر مدرن ما در تغییر نگرش و پیشبرد فکر و سلیقه ی فرهنگی و هنریِ مخاطبان و ارائه ی راه کارهای شناخت و معرفت شناسی آن ها نیز سهیم بوده است. هرچند نمی توانیم خیلی دور برویم، اما همین که نگاهی به گذشته ی تاریخی مطبوعات بیندازیم، می توانیم به تاثیری که مجلات ادبی هنریِ فردوسی، خروس جنگی، روشنفکر، سخن، کتاب هفته، کتاب جمعه، خوشه، بامشاد، آرش، تماشا، نگین و... در معرفی، نقد و اعتلای اندیشگانی شعر و داستان مدرن و معاصر ما داشته است کمی فکر کنیم.
با این استدلال می شود گفت با مراجعه به مطبوعات می توانیم مثلاً به سیر تاریخیِ فرهنگ در یک دوره ی خاص توجه کنیم و از آن میان به مقاصد و دغدغه های ذهنی مان پاسخ دهیم. بهتر است کمی جزئی تر و مربوط تر مثال بزنم؛ با رجوع کردن به گفت وگوهای مطبوعاتی یک شاعر در دوره ی حیاتش می توان به متر و معیاری دست یافت که بر اساس آن سنجه ها به یک شناخت نسبتاً اساسی از حرف های شاعر بیرون از شعرش رسید.
توجه اصلی در انتخاب و برگزیدن گفت وگوها این بوده است که خواننده با خواندن کتاب بتواند چکیده ای از مهم ترین حرف های شاعری را بخواند که در شعر مدرن ما سهم بزرگی داشته است و او پس از خواندن کتاب به درکی فراسوی شعرهای شاعر دست پیدا کند و به جایی برسد که بتواند نموداری ترسیم کند که در آن زندگی شاعر، حرف های او درباره ی شعر و شاعران، درباره ی داستان کودک، درباره ی ترانه، درباره ی موسیقی و... را تصویر کند. ساده شده ی این حرف را می توان به چنین گزاره ای رساند: این گفت وگوها به نوعی حرف های اصلیِ احمدرضا احمدی بیرونِ شعرهایش هستند.
۵۰ سال از انتشارِ طرح اولین کتاب احمدرضا احمدی می گذرد و این بدان معناست که ما در این کتاب با گزیده ای از حرف های شاعری روبه رو هستیم که ۵۰ سال پی گیرِ شعر بوده است، شاعری که شعرش خواه یا ناخواه مان در نوشت و سرنوشت شعر مدرن فارسی تاثیر داشته است و جالب اینکه احمدی در این ۵۰ سال، تقریباً ۵۰ کتاب شعر منتشر کرده است، به طور متوسط سالی یک کتاب و این نشان دهنده ی استمرار در کار شاعری ست که به زعم خودش، از خودش شروع کرده است.
با نگاهی به تاریخِ انجام گفت وگوها می فهمیم که اغلب آن ها در ده سال اخیر صورت گرفته است. این واقعیت در بیرون از این انتخاب ها نیز واقع بوده، طوری که حین بررسی برایم جالب شد که انگار رویکرد و توجه به شعر احمدرضا احمدی در ده سال اخیر بیش از چهل سال پیش تر از آن بوده است، حقیقتش این است که جواب درستی برای این موضوع ندارم و حتماً هم که جای جوابش این جا نیست اما شاید یکی از دلایلش این باشد که شعر او جلوتر از زمانه اش بوده است؛ شاید هم شعر، غرق در پوسته ای بوده که در این سال های نزدیک پوست انداخته است. این جا بنا ندارم درباره ی ویژگی های شعر احمدی بنویسم زیرا در کتابی دیگر که گزیده ای از نقدها و یادداشت های مطبوعاتی درباره ی شعر اوست، خواهم نوشت.
هدف از گردآوری این کتاب این نبوده است که صرفاً به جمع آوریِ گفت وگوهای منتشر شده ی احمدرضا احمدی با مطبوعات بپردازد و نقش آرشیوِ مطبوعاتیِ شاعر را بازی کند که اگر چنین بود حالا با کتابی نزدیک به هزار صفحه روبه رو بودیم. بنابراین، تمام تلاشم را کرده ام که گفت وگوهای با محتوایِ تکراری و یا حتی نزدیک به هم را کنار بگذارم شاید کمی با سخت گیری، آن جا که به مفاهیم مشابه و مشترکی رسیدم بعد از چند بار خواندن، گفت وگویی را انتخاب کردم که حرف های جذاب تر و به دردبخورتری برای در کتاب ماندن داشته باشد نه آن را که گفت وگوکننده اش نامی آشنا باشد برای خواننده، آمده ها برخی شان گزیده تر شده اند تا باز هم به دور حرف و تکرار سخن نرسیم هرچند پیشاپیش اعتراف می کنم که در جاهایی می توان به گفتارها، حرف ها و اسم های تکراری رسید که عذرش را به گردن می گیرم و از ناچاری تسلیم اش می شوم؛ چرا که با هر حذفی رشته ی کلام و معنای آن بخش گسسته و راه پرسش و پاسخ گم می شد. عنوان گفت و گوها همان بوده است که هنگام چاپ در مطبوعات. یکی دوتایی نام نداشتند که من نام شان دادم و یکی دو تا از گفت وگوکننده ها مشخص نیستند که مشخص نیستند. در پایان کتاب دو گفت وگو هست که تا به حال منتشر نشده اند؛ یعنی این جا اولین بار است که می آیند. یکی دو تا از گفت وگوها، گفتار و نوشتار عامیانه و غیررسمی دارند که آن ها را تغییر ندادم، فکر کردم بد نیست باشند، در آن ها لحنِ شاعر بی پرده و حجاب است و خواننده می تواند کمی با عریانی و صراحت و تلخی و طنزِ زبان زد شاعر آشنا شود، پس جز گاهی ویرایش فنی، دست به ویرایش محتوایی مطالب نبردم... و القصه همین شد که پیش روی شماست.

رسول رخشا
بهار ۱۳۹۱ ـ تهران

شاعرِ بیرون جسته از بطن جنجال ها که شیفته ی سکوت و سادگی است(۱)

منوچهر آتشی

*خب، جناب احمدی، بهتر است اول، نخستین برخوردت را با شعر، یا به لفظ دیگر «لحظه»ی جوانه زدن شعر را در خودت، درگیر شدنت را با شعر یا... هر جور روبه رو شدن با آن را به ما بگویی...
لحظه، لغت بی وسعتی است. اصلاً خود لحظه هم کم اتفاق می افتد، کم وسعت است. نه در گذشته است نه در آینده. شاید تنها ترجمه ی خوب از کلمه ی لحظه زمانی باشد که یک سیگار آتش می زنیم یا دوام صبر را محک می زنیم یا به کهنگی فروتنی و شکیبایی توجه می کنیم. ولی آن لحظه ای که تو نام بردی برای من وسعتی چندان داشت، وسعتی که ستاره در آن خفه می شد ـ روزی بود که دلکش آواز می خواند ـ فراموشی آسمان کرمان بود که ستاره ها داشت که فراموشی، آن ستاره ها را در پایتخت خفه می کرد. با نفرت از ۳۰ ساله های آن روزی که امروز چهل ساله اند، سر طاس دارند، پیپ می کشند و به حقارت های خود معنای عشق دیررس می دهند و آثار فلسفی ترجمه می کنند. همه این ها بود که ما شعر گفتیم ـ یا من شعر گفتم ـ برای اینکه می خواستم از علت های غایی رمانتیک که عطر خستگی سال های دور را داشت فرار کنم. یا یادآوری به کسانی که شعر را تفننی و فراری از گرمای خانه ی خود یا رنگ لباس خود می دانستند. من فقط دلم می خواست دفاع کنم. وزن و قافیه هم نمی دانستم. روزهای اول فقط از سیاهی و آبی چشم ها در مقابل روزها دفاع می کردم. ولی دیگر چقدر امکان داشت از سیاهی و آبی چشم ها دفاع کرد؟ کم کم دفاع کردن را فراموش کردم. نمی خواستم از چیزهای غیرمعقول دفاع کنم که به حساب ازلیت و ابدیت بگذارند. راه رفتن یک بچه در کنار درختان دیگر ازلیت و ابدیت را برای من بی معنی کرد. آموختن اینکه باید ابدیت را فراموش کرد، چشمان آبی و چشمان سیاه را باید در شعر پناه داد. آیا این به نظر شما کافی نبود که من شعر بگویم؟ و دلیل شعر و قافیه، دلیل خیلی اندکی برای شعر بود، بهانه بود...

*احمدی، می دانی، بعضی ها هنوز تو را توی جلد همان جوانک تخس می بینند که با پیش کشیدن آن «نوشته های نامانوس» توی «روزنامه ی شیشه ای» به عنوان شعر، سر و صدای جماعت معتادان به شعر موزون و مقفی و حتی طرفداران «اوزان شکسته ی نیمایی» را درآورد و به عقیده ی خیلی ها بهانه به دست مخالفین در کمین نشسته شعر داد که گرم تر بتازند ـ می خواهم اولاً بدانم تو با آن روزها یا بهتر بگویم با روزنامه ی شیشه ای چقدر فاصله گرفته ای؟
نمی دانم من هنوز هستم که جوان باشم یا به قول شما که با حسن نیت می گویید جوانک ـ یک «ک» طلب شما! ـ اما نمی دانم چرا می گویند «نوشته های نامانوس روزنامه ی شیشه ای». من فقط عادت دو سه نفر را عوض کردم. آن دو سه نفری که من دوست شان داشتم ـ بقیه را نمی دانم ـ شاید آن ها کسانی هستند که حقیقت را از فصل های آخر کتب فلسفی دریافته اند و زندگی را تنها کنار سفره ی صبحانه می شناسند. من که دانش چندانی ندارم و کتب فلسفی را هم فقط در روزهای بیماری می خوانم، یکسر کار شعر را جوشش می دانم ـ جوشش دور از آتشفشانی که دیگر خاکستر نشده باشد ـ و فقط بچه ها از آن ـ با فرهنگ خودشان ـ به عنوان گرمایی مقدس یاد می کنند. من خودم هم دیگر نمی توانم از روزهای گرم روزنامه ی شیشه ای یاد کنم ـ اقلاًً گرما برای خودم ـ از آن روز ۸ سال می گذرد. من خانه ی تازه دارم و حرف های تازه دارم. چیزی عوض نشده، بدتر شده است. وزن شعرها زنانه شده، باور کنید ناله نمی کنم! از روزنامه ی شیشه ای ۵۰۰ شماره چاپ شد. فروغ فرخزاد، شمیم بهار و مهرداد صمدی سه جلد خریدند و به خانه بردند، بقیه...

*رابطه ی شخصی یا بهتر بگویم درونی تو با شعرهای آن روز چگونه است، با فضای شعرهای آن روز؟ شاعران آن روز؟...
آن روز فرخزاد زنده بود ـ شعر جدی بود ـ هنوز نمایندگان مایاکوفسکی جوجه بودند و هنوز شعر احترام داشت. اما حالا هرچه هست حرف است و ادعا... فعلاً از این مقوله بگذریم...

*برای خیلی ها، مدتی طول کشید تا بفهمند تو از چه رهگذری وارد این قلمرو تازه شدی. بعضی ها را اندیشه های ناگهانی، بعضی ها را علاقه ی شدید و بعدش تقلید به راه های تازه می کشد. به نظر من تو با نرده های زبان بود که کلنجار رفتی، مثل همان پسرک تخس با درگیر شدن و تجاوز به زبان متداول بود که راه به این شیوه ی شعری بردی. خودت، کامل تر یا دقیق تر بگو چگونه بوده است آن...
من وارد نشدم. خارج شدم و از نیمه راه به داخل آمدم. در دهلیزهای رسیده به خودم بودم که صدای خودم را شنیدم. من خبر آمدن نخستین میوه را در روزنامه ها دیدم. میوه را در بازار ندیدم الهام از صدای میوه ها بود، از کتب فلسفی و کتب شعر نبود؛ من خودم خواستم زندگی کنم. تجربه ی دیگران برای خودشان خوب بود، برای همسایه ها و همپایه های خودشان، ولی من خواستم طلوع را در خانه ی خودم شرح دهم. آن روزها همه شعرهای حماسی! می خواستند، خیال می کردند حماسه فقط صدای گلوله ی تفنگ است، نمی دانستند در غیبت آن ها، در شعر آن ها و در دوری آن ها از زمان حال گل میوه می دهد و عشق اتفاق می افتد. من در غیبت همه ی آن ها از زمان حال و در غیبت دیگران از زمان گذشته، شعر گفتم. زبان من نبودن آن ها بود، آن گذشته ها... غیبت کهنگی بود. اگر آن ها حضور داشتند، زبان من زبان آن ها می شد که خود زندگی نکرده بودند، سال ها و روزها، همه چیز را از دیگران شنیده بودند. من نمی خواستم شنیده های خود را به اسم شعر به دیگران قالب کنم. من می خواستم که شعرهای جسورانه را برای فاتحان بخوانم و از آن ها طلب شکیبایی کنم و فروتنی. باید به آن ها، به همه، شکیبایی را آموخت. پس می بینید که من پسرک تخسی نبودم. من خودم بودم که آواز دلکش را دوست داشتم. زبان متداول را خواهش می کنم برای من معنی کنید. من فقط کلمات را از خانه و شهر خودم شنیدم و در گیاهان خانگی شست و شو دادم، صیقل دادم، دلم می خواست کلمات من هوا را ارغوانی کنند، حرکت قطارها را به هم ریزند. زمین خانه ی من این بار با مفهوم «من» که فقط نامی در یک شناسنامه است، بچرخد. پس مرا ببخشید، مرا صدا کنید، حتی با صفت تخس.

*احمدی، در حیطه ی زبان شعری ات، آیا به فصاحت کلام، یا به تعبیر دیگر پرداخت کلام اعتقادی داری؟ می دانی و می دانم که زبان با فصاحت و ادب فرق دارد. آیا زبان شعر تو، توافقی یا تباینی با زبان فصیح ادب دارد؟
فصاحت کلام را نمی دانم، اما برگ، فصاحت دارد، پرداخت هم دارد، من چرا با وزن و قوافی آن ها را بکشم؟ چرخش زمین می تواند از روی ساعت شام باشد. شعر حتی اگر فصاحت را نداند و نداشته باشد، اما شعر باشد حرکت قطارهایی را که برای جبهه ها سلاح می برند متوقف می کند. حرکت وزن و قافیه را متوقف می کند. شعر شما میوه های دیررس را میوه می کند. از شما نمی پرسم آقای آتشی، از خودم می پرسم که دیگر در این روزها مجبورم حضور داشته باشم، که من چقدر شعر را باور دارم، آیا منطق شعر من یا شما و یا کسی که زبانش را نمی دانم، می تواند آتشفشان را مبدل به حبابی کند؟ گل را وادار به سکوت کند؟ این سکوت را با سکوت ساعت ده صبح ادارات دولتی اشتباه نکنید! در گرمای این اتاق، دو کارمند، با فراموش کردن زمان حال، از شعر پررنگ می شوند و قوس و قزح، آن روز در اداره است.

*این سوال خیلی تکراری است، اما از طرح آن منظوری دارم: هرگز به وزن، حتی ریتم یا آهنگ کلام فکر کرده ای؟ یا اینکه فکر می کنی این عامل اضافی به «شعریت» شعرت لطمه بزند؟ مسئله ی دیگر از همین مقوله: آیا دیده ای که وقتی ما شعر مثلاً «پاوند» را ترجمه می کنیم واقعاً دیگر شعر «پاوند» نیست. با اینکه شعر «پاوند» مثلاً وزن عروضی مثل شعر ما ندارد، اما در هر حال ضابطه ای دارد. فکر می کنی این چه عامل دیگری است که شعر را چنین ترجمه ناپذیر می کند؟ قضیه را ساده تر کنم: شعر حافظ را فکر می کنی بتوانیم به شعر بی وزن فارسی برگردانیم؟
مرگ شعر مربوط به ترجمه ی شعر نیست. اگر شعر شما را خسته کرد، روز با تنگی حوصله نشکست، شما را در باغچه دفن کرد، دفن روز شما، یا خود شما... عیب شعر شما آن است که مرگ را معنی نکرده است. شعر فقط یک عکس العمل در مقابل مرگ است. این حدیث را عاشقان و کودکان می دانند؛ شاعر هم باید بداند که چهره ها از آتشفشان روزها رنگ می گیرند. شاعر هم روزی که شعر می گوید خود را در آینه خواهد دید. اگر شعرش بمیرد، مطمئن باشید خود را در آینه ندیده است. شاعر نمی تواند همیشه امیدوار باشد که آینه ای هست که کودکان و عاشقان در کوچه هستند و رنگ صورتش را که رنگ مرگ است به او خواهند گفت، ترجیح نمی دهید که رنگ شاعر رنگ گل نباشد، رنگ میوه باشد که کامل است؟ لحظه ی ماندن این است که شاعر قبل از رسیدن میوه به خودش برسد، خودش را صدا کند. دلم نمی خواهد که من آهنگ درونی ام را با این رنگ گل و میوه عوض کنم. من رنگ خودم و مرگ خودم را به حساب تمام آینه هایی می گذارم که در آن ها حضور نداشته ام. این بار می خواهم حضور داشته باشم. خواهش می کنم وزن و قافیه را شما هم فراموش کنید. مگر ما به دنبال رهایی نیستیم؟

*حتماً «موج نو»یی را که خودت ـ یا خودتان ـ دارودسته ی همان نشریه ی کذایی را می گویم، راه انداختید یادت هست. گو اینکه دیگر بازار گرمی ندارد. علت این بی رونقی چیست؟ چرا غیر از شما، شاعر دیگری که بتواند به شیوه ی شما و به خوبی شما شعر بگوید پیدا نشد، کج رفتند؟ یا از اصل راه را نفهمیدند؟ درهرحال غیر از تو و یکی دو نفر دیگر کسی نام آوری نکرد. چرا؟
من موج نو را نمی شناسم. من برای آن نشریه یک سرمقاله نوشتم که باید هر روز در انتظار تولد یک شاعر بود. متولدین در مطبوعات زیاد شدند، ولی من شاعر کم دیدم. شعر بهانه ای بزرگ می خواهد. آن ها بهانه های بزرگ نداشتند، فقط کار چاپخانه ها رونق گرفت.

*امروز در چه حال و هوایی هستی، رشد زبانت تا کجا رسیده؟ کارهای تازه چه داری، چه کرده ای؟
رشد زبانم را نمی دانم. ولی دلم می خواهد ساده تر باشم، خودم و زبانم و روزها که از اختیار من بیرون هستند. دلم می خواهد این روزها کم رنگی روزها و شدت شب را به حساب کشتار دسته جمعی، گرسنگی، سوختن دست و پا و سرد شدن یک فنجان قهوه در کنار ریل راه آهن بگذارم، چرا که زمین هنوز می چرخد. من دیگر فقط زمین خانه ی خودم را دوست دارم. شکست شعرهای امروز را در ندیدن مضاعف روزها نمی دانم. دیگر هر شنیدن و هر دیدن دومرتبه است، دوبار است. باید هردوبار را دید. دیگر فریادها هم آن قدرها فریاد نیستند. همه چیز رنگ خاکستر به خود می گیرد. ما، به نظر، شاعر روزهای خاکستری هستیم. روزهای خیلی سفید و روزهای خیلی سیاه، مثل اینکه اصلاً در سینما هم رنگ اختراع نشده است!... رنگ خاکستری وهم می آورد؛ وهم دیگر همسایه ی تخیل نیست، همسایه ی واقعیت است. دیگر تصور مجهولی درباره ی روز و شب نداریم. درهای خانه باز است، نه صاحب خانه شناخته می شود نه سارق، در خانه باز است، دلم می خواهد فقط صاحب خانه خودم را بشناسم و به او سلام کنم. برای صاحب خانه حتی اگر مهربان هم نباشد عطر را از گل جدا کنم ـ گل بی عطر را به سینه بزنم ـ گل بوی خاکستر خواهد داد، دلم می خواهد شما اگر شهرهای ساحلی را تنها در تصویر دیده اید، این بار خود، به طرف شهرهای ساحلی حرکت کنید. شاعر با تمام واقعیت خاکستری در آنجا منتظر شماست. شما و شاعر به طرف حرف ها، به طرف عطری سنگین از رنگ خاکستری، حرکت می کنید. این بار حضور شما با دریا حضوری بی واسطه است، چرا که شاعر حضور دارد. این بزرگ ترین واقعیت است. حتی اگر رنگش خاکستری باشد. شاعر حضور دارد، شاعر خداحافظی نمی کند، شاعر سلام می کند. دلم می خواهد که من هم حضور داشته باشم، اگرچه وزن و قافیه را نمی دانم.

دارید شعر می گویید، شعرهای خودتان... خب موفق باشید.

نظرات کاربران درباره کتاب یک ضیافت خصوصی