فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار وحشی بافقی

کتاب مجموعه اشعار وحشی بافقی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار وحشی بافقی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار وحشی بافقی

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار وحشی بافقی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

رباعی شمارهٔ ۲۵

یارب که زمانه دلنوازت باشد
ایام همیشه کار سازت باشد

رخش تو سپهر و زین رخش تو هلال
خورشید به جای طبل بازت باشد

رباعی شمارهٔ ۲۶

می خواست فلک که تلخ کامم بکشد
ناکردهٔ می طرب به جامم، بکشد

بسپرد به شحنه فراق تو مرا
تا او به عقوبت تمامم بکشد

رباعی شمارهٔ ۲۷

شاها به عداوت توکس یار نشد
کاو در نظر جهانیان خوار نشد

با نشاهٔ خصمی تو آنکس که بخفت
در خواب شد آنچنان که بیدار نشد

رباعی شمارهٔ ۲۸

آنان که به کویی نگران می گردند
پیوسته مرا به قصد جان می گردند

از رشک نبات می دهم جان که چرا
گرد سر هم نام فلان می گردند

رباعی شمارهٔ ۲۹

آن زمره که از منطق ما بی خبرند
سد نغمهٔ ما به بانک زاغی نخرند

زاغیم شده به عندلیبی مشهور
ما دیگر و مرغان خوش الحان دگرند

رباعی شمارهٔ ۳۰

مجنون به من بی سر و پا می ماند
غمخانهٔ من به کربلا می ماند

جغدی به سرای من فرود آمد و گفت
کاین خانه به ویرانه ما می ماند

رباعی شمارهٔ ۳۱

ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسند
بیمم دهی از سنگ حوادث تا چند

من شیشه نیم که بشکند سنگ توام
مرغ قفسم که گشتم آزاد ز بند

رباعی شمارهٔ ۳۲

یا صاحب ننگ و نام می باید بود
یا شهرهٔ خاص و عام می باید بود

القصه کمال جهد می باید کرد
در وادی خود تمام می باید بود

رباعی شمارهٔ ۳۳

در کوی توام پای تمنا نرود
من سعی بسی کنم ولی پا نرود

خواهم که ز کویت روم اما چه کنم
کاین بیهده گرد پا دگر جا نرود

رباعی شمارهٔ ۳۴

تا پای کسی سلسله آرا نشود
او را سر قدر آسمان سا نشود

باز ار نشود صید و نیفتد در قید
او را به سر دست شهان جا نشود

رباعی شمارهٔ ۳۵

در صید گهت که جان طرب ساز آید
سیمرغ اسیر چنگل بازآید

هر جا که صدای طبل باز تو رسد
سد مرغ دل از شوق به پرواز آید

رباعی شمارهٔ ۳۶

ازدیده ز رفتن تو خون می آید
بر چهره سرشک لاله گون می آید

بشتاب که بی توجان ز غمخانهٔ تن
اینک به وداع تو برون می آید

رباعی شمارهٔ ۳۷

خوش آن که ره عشق بتی پیماید
برخاک رهش روی ارادت ساید

یک سو نظرش که غیر پیدا نشود
دل در طرفی که یار کی می آید

رباعی شمارهٔ ۳۸

تا شکل هلال گردد از چرخ پدید
کز بهر در شادی عید است کلید

روز وشب عمر بی زوالت بادش
مستلزم اجر روزه و شادی عید

رباعی شمارهٔ ۳۹

نوروز شد و بنفشه از خاک دمید
بر روی جمیلان چمن نیل کشید

کس را به سخن نمی گذارد بلبل
در باغ مگر غنچه به رویش خندید

رباعی شمارهٔ ۴۰

آهنگ سفر می کند آن ماه عذار
ای جان که نفس گیر شدی ناله برآر

در محملش آویز دلا همچو جرس
وزناله و فریاد زبان باز مدار

رباعی شمارهٔ ۴۱

یارب که در این دایرهٔ دیر مدار
باشی ز چنان زندگیی برخوردار

کایام شریف عیدش ار جمع کنند
سد عمر ابد به هم رسد بلکه هزار

رباعی شمارهٔ ۴۲

دانی شاها که مهر فرخنده اثر
تحویل حمل نمود و بودش چه نظر

تا روز نشاطت که به گلشن گذرد
هرروز فزونتر بود از روز دگر

رباعی شمارهٔ ۴۳

ای صیت معالجات تو عالم گیر
و آوازه تو کرده جهان را تسخیر

یارب که جدا مباد تا عالم هست
صحت ز تنت چو نور از بدر منیر

رباعی شمارهٔ ۴۴

آن شمع که دوش بود تب تا سحرش
صحت پی رفع تب در آمد ز درش

تب از بدنش راه گریزی می جست
فصاد جهاند از ره نیشترش

رباعی شمارهٔ ۴۵

ای منشاء دانایی و ای مایه هوش
بفرست از آن که تا سحر خوردم دوش

بسیار نه ، کم نه، آن قدر بخش که من
هشیار نگردم و نمانم مدهوش

رباعی شمارهٔ ۴۶

ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع
رفتی و جدا زان رخ خورشید شعاع

هیهات که جان وداع تن کرد و نداد
چندان مهلت که تن شتابد به وداع

رباعی شمارهٔ ۴۷

فن تو و سد هزار برهان کمال
شغل من و یک جهان خیالات محال

تو منزوی مدرسهٔ عالی فضل
من بیهده گرد راست بازار خیال

رباعی شمارهٔ ۴۸

در نامه رقم ز خانه ای یافته ام
وز عنبر تر شمامه ای یافته ام

از شوق دمی هزار بارش خوانم
گویی تو که گنج نامه ای یافته ام

رباعی شمارهٔ ۴۹

تا کار جهان به کام کس نیست مدام
عیش تو مدام باد و کار تو تمام

در مجلس عشرت تو غم خوردن دهر
یارب که بود چو روزه در عید حرام

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در ستایش علی (ع)

دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی
به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی

ز ما سد جان نمی گیری که دشنامی دهی ز آن لب
به سودای سبک روحان مکن چندین گرانجانی

چوکان در سینه دارم رخنه ها از تیغ بدخویی
ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی

به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزنده
عجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی

بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دل
ولی بی تیغ جانان بر نمی آید به آسانی

فغان کز آتش غم استخوانم گشت خاکستر
نماند آنهم که می کردم سگش را برگ مهمانی

منم زان یوسف گل پیرهن نومید افتاده
حزین در گوشهٔ بیت الحزن چون پیر کنعانی

ز دور چرخ دولابی به چاه غم فرورفته
ز احکام قضای آسمانی گشته زندانی

بهار و هرکسی با لاله رخساری به گلزاری
من و داغ دل و کنج فراق و سد پشیمانی

به روی لاله در صحرا غزالان در قدح نوشی
به بوی غنچه در گلشن هزاران در غزلخوانی

حریم دشت گشت از سبزهٔ ترکان فیروزه
چمن گردید از گلنار پر یاقوت رمانی

ز گل گلهای آتشناک سر بر زد ز هر جانب
عیان شد باغ را داغی که بر دل بود پنهانی

ادیم خاک عطر آمیز گردید از سهیل گل
حریم و بوستان گشت از چراغ لاله نورانی

نفیر ناله بلبل بلند آوازه شد هر سو
به تخت بوستان زد گل دگر ره کوس سلطانی

سر پیوسته دارد با عصا در بوستان نرگس
مگر بر درگه گل نصب کردندش به دربانی

نمی دانم که پیک باد صبحی از کجا آمد
که پیشش سبزه و گل بر زمین سودند پیشانی

مگر آمد ز درگاه شریف آسمان قدری
که دارد خاک راهش سد شرف بر تاج سلطانی

امام انس و جن ، شاه ولایت ، سرور غالب
که می زیبد گدای آستانش را سلیمانی

اگر در بیشهٔ گردن ز صیت عدل او باشد
اسد در هم دراند ثور را چون گاو قربانی

نسیمی کز حریم روضه اش آید عجب نبود
اگر بخشد به طفلان نباتی روح حیوانی

ز راح روح بخش مهر او خصم است بی بهره
بلی کی بهره (ور) باشد جماد از روح انسانی

به سلطانی نشان مهرش، اگر آباد خواهی دل
که بی والی چو باشد ملک رو آرد به ویرانی

دل سخت عدو خون می شود از تاب شمشیرش
شعاع مهر ساز سنگ را لعل بدخشانی

اگر یابد خبر از ریزش دست گهر بارش
صدف دیگر ندارد کاسه پیش ابر نیسانی

کجا کان لاف بخشش با کف جودش تواند زد
چه داند رسم لطف و شیوه بخشش قهستانی

عجب نبود که دارد گرگ پاس گله اش چون سگ
اگر سگبان درگاهش کند آهنگ سلطانی

به روز رزم اگر سازد علم تیغ درخشان را
دواند بر سر خصم سیه دل رخش جولانی

نهد رو در بیابان گریز از تاب شمشیرش
چنان کز شعله آتش رمد غول بیابانی

شها در شیوه مدحت سرایی آن فسون سازم
که چون ره آورد هاروت فکرم در فسون خوانی

به افسون سخن بندم زبان نکته گیری را
که خود را بی نظیر عصر داند در سخندانی

نیم آنکس که دزدم گوهر مضمون مردم را
چو بحر طبع دربار آورم در گوهر افشانی

به ملک نظم بعضی می کنند از خسروی دعوی
که شعر شاعران کهنه را سازند دیوانی

سراسر دزد ناشاعر تمامی پیش خود برپا
برابر مونس خاطر پس سر دشمن جانی

جمادی چند اما کوه دانش پیش خود هر یک
نشسته گوش بر آواز چون دزدان تالانی

که در دم بر تو خوانند از طریق خود پسندیها
چو مضمونی ز نظم خود بر آن سنگین دلان خوانی

ز کافر ماجرایی طبعشان را کی قبول افتد
اگر خوانی بران ناقابلان آیات قرآنی

از آن دزدان ناموزون بی انصاف ناشاعر
شد آن مقدارها بیقدر آیین سخندانی

که هر جا سحر ساز نکته پردازیست در عالم
ز عریانی بود در جامه رندان چوپانی

دلا وحشی صفت یک حرف بشنود در لباس از من
مکش سر در گریبان غم از اندوه عریانی

ببین آب روان را با وجود آن روان بخشی
که از عریان تنی می لرزد از باد زمستانی

خوش آن کو بر در دونان نریزد آبروی خود
به کنج فقر اگر جانش برون آید ز بی نانی

زبان خامه را کوتاه سازم از سر نامه
که در عرض شکایاتم حکایت گشت طولانی

الاهی تا مه نوکشتی خود را نگون بیند
درین دریا که از توفان دورش نوح شد فانی

خسی کز بهر مهرت در کناری می کشد خود را
چو کشتی باد سرگردان در این دریای توفانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در ستایش از شاه طهماسب

هزار شکر که بر مسند جهانبانی
نشست باز به دولت سکندر ثانی

ستون سقف فلک گشت رکن صحت شاه
و گرنه بود جهان مستعد ویرانی

سحاب فتنه بر آنگونه بسته بود تتق
که چرخ داشت مهیا کلاه بارانی

محیط حادثه آماده تلاطم بود
شکست در دلش آن موجهای توفانی

به شکل زلف بتان بود در گذر گه باد
سواد عالم هستی ز بس پریشانی

اگر بر آب شدی نقش صورت بشری
ز روی آب نرفتی ز فرط حیرانی

هزار اهرمن تیره بخت دست خلاف
دراز داشت پی خاتم سلیمانی

چو نان به دست گدا بود و زر به مشت لئیم
به دست خوف و رجا حبیب انسی و جانی

سخن ز لب نتوانست راه برد به گوش
ز بسکه روز جهان تیره بود و ظلمانی

ز تیره ابر مرض آفتاب گردون رخش
برون جهاند و جهان کرد جمله نورانی

پناه عافیت جمله در جمیع جهات
ضروری همه مانند حفظ یزدانی

فلک مطیع قضا قدرت قدر فرمان
که هر چه خواست به دو داشت ایزد ارزانی

ابوالمظفر تهماسب شاه آنکه ظفر
ستاده بر در اقبال او به دربانی

چو بار عام دهد از سران هفت اقلیم
تمام روی زمین پرشود ز پیشانی

فشاند از غضبش بر جهانیان دامن
رود به باد فنا خاک توده فانی

براق برق عنانیست حکم نافذ او
عنان او به کف امر و نهی قرآنی

به یک مشیمه تو گویی که پرورش یابند
رضای خاطر او با رضای ربانی

ز عهدهٔ کف جودش برون نیامد اگر
به جای ژاله گهر بارد ابر نیسانی

شود به کل گدایان زکات و حج واجب
کند چو دست کرم ریز او در افشانی

سخای اوست به نوعی که صورت نوعی
رسد مقارن دستش به جوهر کانی

دهند اگر به نباتات آب شمشیرش
همه شکافته سر بردمند و مرجانی

زهی سیاست عدلت چنانچه در کنفش
توان نمود به گرگ اعتماد چوپانی

به عرصه ای که در آرند ثقل ذره به وزن
برند صورت عدل ترا به میزانی

فلک گزند نیارد اگر شود همه تیغ
بر آنکه حفظ تو او را نمود خفتانی

اگر ز حفظ تو یک پاسبان بود ننهد
فساد پا به سر چار سوی ارکانی

نفس که نیست به غیر از هوای موج پذیر
به جان خراشی خصم تو کرد سوهانی

اگر ز رای تو شمعی به راه دیده نهند
به کتم غیب توان دید راز پنهانی

شها ستاره سپاها سپهر گشت بسی
که یافت چون تو کسی در خور جهانبانی

به دولت تو چنانست عهد تو محکم
که تا ابد نکند با تو سست پیمانی

غرض که کار جهان را گزیر نیست ز تو
تو خود دقایق این کار خوب می دانی

زبان ببند و به این اختصار کن وحشی
چه شد که هست لبت عاشق ثناخوانی

سخن دراز مکش این چه طول گفتار است
خوش است مدت اقبال شاه طولانی

همیشه تا کند این فعل انحراف مزاج
که آورد خلل اندر قوای انسانی

به جسم و جان تو آسیب و آفتی مرساد
ز حل و عقد خللهای انسی و جانی

جهان به ذات تو نازان چنانکه جسم به روح
همیشه تا که بود روح جسمی و جانی

غزل ۹۰

عاشق یکرنگ را یار وفادار هست
بنده شایسته نیست ورنه خریدارهست

می رسدت ای پسر بر همه کس ناز کن
حسن و جمال ترا ناز تو در کارهست

گر چه لبت می دهد مژده حلوای صبح
مانده همان زهر چشم تلخی گفتار هست

لازمهٔ عاشقیست رفتن و دیدن ز دور
ورنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست

وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش
شکر که جان ترا طاقت آزار هست

غزل ۹۱

پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست
نامحرم راز است زبانی که مرا هست

با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت
از درد همین است فغانی که مرا هست

ای دل سپری ساز ز پولاد صبوری
با عربده سخت کمانی که مرا هست

مشهور جهان ساخت بر آواز عزیزش
در کوی تو رسوای جهانی که مرا هست

بادیست که با بوی تو یک بار نیامیخت
این محرم پیغام رسانی که مرا هست

محروم کن گردنم از طوق دگرهاست
از داغ وفای تو نشانی که مرا هست

یک خندهٔ رسمی ز تو ننهاده ذخیره
این چشم به حسرت نگرانی که مرا هست

زایل نکند چین جبین و نگه چشم
بر لطف نهان تو گمانی که مرا هست

وحشی تو بده جان که نیاید به عیادت
این یار خوش قاعده دانی که مرا هست

غزل ۹۲

می نماید چند روزی شد که آزاریت هست
غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست

چونی از شاخ گلت رنگی و بویی می رسد
یا به این خوش می کنی خاطر که گلزاریت هست

در گلستانی چو شاخ گل نمی جنبی ز جا
می توان دانست کاندر پای دل خاریت هست

عشقبازان رازداران همند از من مپوش
همچو من بی عزتی یا قدر و مقداریت هست

در طلسم دوستی کاندر تواش تاثیر نیست
نسخه ها دارم اشارت کن اگر کاریت هست

چاره خود کن اگر بیچاره سوزی همچو تست
وای بر جان تو گر مانند تو یاریت هست

بار حرمان برنتابد خاطر نازک دلان
عمر من بر جان وحشی نه اگر باریت هست

غزل ۹۳

بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست

صبر در می بندند اما نیستم ایمن ز شوق
خانهٔ پر رخنهٔ کوتاه دیواریم هست

گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد
چاره خود کرده ام جان جگر خواریم هست

کی گریزم از درت اما ز من غافل مباش
گر توام خواهی که بفروشی خریداریم هست

گر چه ناید بنده ای چون من به کار کس ولی
نقش دیوارم ولیکن پای رفتاریم هست

جز در دولتسرای وصل تو هر جا روم
در حسابی هستم و قدری و مقداریم هست

حرمت من گر نداری حرمت عشقم بدار
خود اگر هیچم دل و طبع وفا داریم هست

کوری چشم رقیبان زان گلستان امید
نیست گر دامان پر گل ، چشم پرخاریم هست

وحشی اظهار وفا کردست خون او مریز
ور مدد خواهی به خون ، دست آشنا یاریم هست

غزل ۹۴

قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست
خوبی و فرخندگی جمله در این فال هست

حال نکو بگذرد، بخت مددها کند
طالع خود دیده ام، شاهد این حال هست

داد منجم نوید، گفت که با اخترت
ذلت پارینه رفت ، عزت امسال هست

داد مریض مرا مژدهٔ صحت طبیب
گرچه هنوز اندکی مضطرب احوال هست

طایر اقبال من شهپر دولت دماند
رخصت پرواز نیست ورنه پر وبال هست

بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد
مژده که این گریه را خنده ز دنبال هست

وحشی و اقصای دیر کز طرف میکده
دردسر قال نیست ، سر خوشی حال هست

غزل ۹۵

می توانم بود بی تو ، تاب تنهاییم هست
امتحان صبر خود کردم شکیبایم هست

حفظ ناموس تو منظور است می دانی تو هم
ورنه سد تقریب خوب از بهر رسواییم هست

سوی تو گویم نخواهد آمد اما می شنو
ایستاده بر در دل سد تقاضاییم هست

نی همین داد تغافل می دهد خود رای من
اندکی هم در مقام رشک فرماییم هست

گر شراب اینست کاندر کاسهٔ من می رود
پرخماری در پی این باده پیماییم هست

گرچه هیچم ، نیستم همچون رقیبان در به در
امتیازی از هوسناکان هر جاییم هست

وحشیم من کی مرا وحشت گذارد پیش تو
گر چه می دانم که در بزم تو گنجاییم هست

غزل ۹۶

شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست
اگر غلط نکنم از منش ملالی هست

ز رشک قرب من ای مدعی خلاص شدی
ترا نوید که بر خاطرش خیالی هست

به رخصت تو که رفتیم و درد سر بردیم
ترا ملالی و مارا هم انفعالی هست

به بوستان تو گر مرغ ما نمی گنجد
گرش ز بال درستی شکسته بالی هست

تو بد مزاج چه بی اعتدال و بد خویی
طبیعتی و مزاجی و اعتدالی هست

سفارش دل خود با تو این زمان گفتم
ز گریه روز وداع توام مجالی هست

چو قصد رفتن آن کوی کرد وحشی گفت
که فکر باطل و اندیشهٔ محالی هست

غزل ۹۷

تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست
طاقت و صبر مرا حوصلهٔ خواری هست

با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد
کز من و جان منش نیز مددکاری هست

می خرم مایه هر شکوه به سد شکر ز تو
من خریدار، گرت جنس دل آزاری هست

گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند
آنکه در قید کسش ذوق گرفتاری هست

ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گل
ورنه در شهر بسی لعبت بازاری هست

شکر جورش کن و خشنودی او جو وحشی
که درازست شب حسرت و بیداری هست

غزل ۹۸

اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست
میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست

ز هر دری که نهد حسن پای ناز برون
بر آستانهٔ آن در سر نیازی هست

اگر مکلف عشقی سر نیاز بنه
که هر که هست به کیش خودش نمازی هست

چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست
حقیقتی پس هر پردهٔ مجازی هست

میان عاشق و معشوق کی دویی گنجد
برو برو که تو پنداری امتیازی هست

وداع خویش کن اول اگر رفیق منی
که این رهیست خطرناک و ترکتازی هست

نه احتراز از آن جانب است همواره
گهی ز جانب وحشی هم احترازی هست

غزل ۹۹

از عرض نیازم چه بلا بی خبرش داشت
آن ناز نگه دزد که پاس نظرش داشت

فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم
صیاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت

بلبل گله می کرد ز گل دوش به سد رنگ
گل بود که هر دم به زبان دگرش داشت

این عشق بلائیست، شنیدی که چها دید
یعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت

بر هر که شنیدم که غضب کرد زمانه
دیدم که به زندان تو بیداد گرش داشت

این طی مکان بین که ز هر جا که برون تاخت
وحشی نگران بود و سر رهگذرش داشت

غزل ۱۰۰

از پی بهبود درد ما دوا سودی نداشت
هر که شد بیمار درد عشق بهبودی نداشت

بود روزی آن عنایتها که باما می نمود
خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت

دوش کامد با رقیبان مست و خنجر می کشید
غیر قصد کشتن ما هیچ مقصودی نداشت

عشق غالب گشت اگر در بزم او آهی زدم
کی فروزان گشت جایی کاشتی دودی نداشت

جای خود در بزم خوبان شمعسان چون گرم کرد
آنکه اشک گرم و آه آتش آلودی نداشت

داشت سودای رخش وحشی به سر، در هر نفس
لیک از آن سودا چه حاصل یکدمش سودی نداشت

وحشی از درد محبت لذتی چندان نیافت
هر که جسمی ریش و جان درد فرسودی نداشت

زنده بودی هنوز و پیش تو داشت
دست بر سینه چون کمین چاکر

اخذ می کرد از تو عز و شکوه
کسب می کرد از تو علم و هنر

روغنی در چراغ بخت نداشت
آب جست و نبودش آبشخور

زنده بودی و خدمتت کردی
بودی ار بخت یار اسکندر

چون نشینی و مسند آرایی
و ز دو سو آن دو نامدار پسر

چون سپهری ولی سپهر نهم
که نشیند میان شمس و قمر

عنبر اندر مجالس خلقت
خدمتی پیش برده بود مگر

وقت فرصت به طیب خلق تو زد
به طریقی که کس نیافت خبر

بوی غماز بود و پرده درید
لاجرم روسیاه شد عنبر

در زمان عدالت تو که هست
شوهر شیر ماده آهوی نر

مادری کرد گرگ ماده و شد
دایه بره های بی مادر

ظالمی بود نام او گردون
خلق در دست ظلم او مضطر

زو فقیران تمام در آزار
زو اسیران تمام در آذر

در قرانهاش سد خطر ور غم
در نظرهاش سد ضرر مضمر

سوختش آتش سیاست شاه
دور دادش به باد خاکستر

مجملا از وجود او نگذاشت
غیرخاکستری و چند شرر

دهر زد جار کای ستمکاران
ظلم آخر شود به این منجر

پند گیرید کاین زمان اینست
آنکه دی چرخ بود دوش اختر

حبذا این دراز دستی عدل
کش سر چرخ هست در چنبر

سرظالم چو خاک کردی پست
سر بلندیت باد ای سرور

سایه دولت تو بر سر خلق
سایهٔ پادشه ترا بر سر

ای ز تو روشنم چراغ سخن
چون چراغ دریچهٔ خاور

هر چراغی که از تو افروزند
شرق و غرب جهان کند انور

اندرین روزها که حضرت شاه
تکیه فرموده بود بر بستر

یک شبم هیچگونه خواب نبود
آمدم بر در دعای سحر

به نماز و نیاز رفتم پیش
که وضو داشتم ز خون جگر

در میان نماز خوابم برد
خواب دیدم که گنبد اخضر

شق شد و دختری برون آمد
گفتمش خیر مقدم ای دختر

کیستی با چنین شمایل و شکل
مرحبا ای نگار خوش منظر

پیکرتو کجاست گر جانی
ما ندیدیم جان بی پیکر

گفت خود را بگو مبارک باد
که شدت نام در زمانه سمر

همچو من دختری خدا دادت
دختری مادر هزار پسر

آنچنان دختری که تا سد قرن
زو بماند بلند نام پدر

قلمت کو که گردد آبستن
کآمدم تا بزایم از مادر

ساعت سعد اختیار کنم
به سر خویش در کشم چادر

بروم تا حریم خلوت شاه
در رخ آورده گوشهٔ معجر

رو نهفته ز چشم نا محرم
در روم بزم شاه را از در

چون غلامان بیفتمش در پای
چون کنیزان بگردمش بر سر

به کنیزی گرم قبول کند
بکنم ناز بر مه و اختر

ور نه آنجا به خدمتی باشم
هست آنجا چو من هزار دگر

می شنیدم ولی که می گفتند
پیش از آن کیم اینطرف به سفر

کای شفاء القلوب دل خوش دار
که ترا نیست غیر از او شوهر

زین نکاح آنقدر برانی کام
که تو خود هم نیایدت باور

کام بخشا زتو مسم زر شد
کار خود کرد کیمیای نظر

چه شناسند این سخن آنها
که ندانند بصره را ز بصر

تو شناسی که جوهری داند
هنر و عیب و قیمت جوهر

چه برم آب این سخن بر آن
کش مساویست اختر و اخگر

حجره را گور اگر تماشاییست
اندر او خواه لعل و خواه حجر

گردن خر به در نیارایم
گوهرست این سخن نه مهره خر

کاه باید نه زعفران خر را
گاو را پنبه دانه به که درر

داورا رسم و عادت شعر است
که اگر شان دهند سد کشور

همچنان کشوری دگر طلبند
این چنینند شاعران اکثر

بنده هم شاعرم ولی ز شما
صله چندان گرفته ام که اگر

در خور شکر آن سخن رانم
بایدم طرح کرد سد دفتر

خود نمی خواهم ار نه آماده ست
هم مرا اسب و هم مرا نوکر

زانکه شاعر که اسب و نوکر یافت
خویش را برد و کرد بر قنطر

طیب الله ختم کن وحشی
که به اطناب شد سخن منجر

تا به دست طبیب قانونیست
تن چون ساز و نبض همچو وتر

باد قانون صحت تو به ساز
رگت ایمن ز زخمهٔ نشتر

مجلس دلکشت به ساز و نوا
ماه رقاص و زهره رامشگر

اهل مهمانسرای عالم را
لطف عام تو میزبان باشد

خصم جاهت اگر ز فر همای
طالب رفعت مکان باشد

به فلک خواهدش رساند همای
لیک وقتی که استخوان باشد

در فضایی که بهر گوی زدن
باد پای تو تک زنان باشد

چون غلامان به دوش ترک سپهر
از مه عید صولجان باشد

به مثل آب خضر اگر طلبند
در دیار تو رایگان باشد

در مقامی که شیر رایت را
حمله بر گاو آسمان باشد

بر هوا گرد سرکشان سپاه
قیروان تا به قیروان باشد

بسکه گرد از زمین رود بالا
زیر پا آسمان عیان باشد

از سر تیغ گردن افرازان
رخنه در فرق فرقدان باشد

در مقام وداع گردون را
روبرو همچو توامان باشد

آنکه از تیر در کمینگه رزم
رود از جا زه کمان باشد

وانکه از خصم در گذرگه حرب
بجهد ناوک یلان باشد

تن گردان ز غایت پیکان
راست چون شاخ ارغوان باشد

خون سرگشته ای که در نگری
همه در گردن سنان باشد

مرگ را پیش تیغ بی زنهار
بانک زنهار بر زبان باشد

هر خدنگی که از کمان بجهد
نایب مرگ ناگهان باشد

آن کز آن رزم جان برد بیرون
افعی رمح سرکشان باشد

بر سر کشته با لباس سیاه
زاغ را شیون و فغان باشد

ای خوش آن ابلق فلک سرعت
که چو مهرت به زیر ران باشد

شعلهٔ خرمن جهان گردد
آتشی کز سمش جهان باشد

از صدای صهیل خود گذرد
هر کجا مطلق العنان باشد

بر سر آب ، همچو باد رود
بر سر نار چون دخان باشد

که نه از نم بر او اثر یابند
که نه از خوی بر او نشان باشد

بر تو از بهر دفع کید حسود
آسمان ان یکاد خوان باشد

بر زمین فتنه ای که بود از آن
باز گویند تا زمان باشد

نبود جز خط محیط افق
که از آن فتنه بر کران باشد

بدن و جان بهم نپردازند
بسکه آشوب در جهان باشد

از تو آواز القتال رسد
وز عدو بانگ الامان باشد

ای که شکر تو بر زبان آرد
هر کرا قوت بیان باشد

رایت مدحت تو افرازد
هر کرا خامه در بنان باشد

تیره ابریست کلک من که مدام
در ثنای تو در فشان باشد

برق معنی کز این سحاب جهد
میل چشم مخالفان باشد

از مداد زبان خامهٔ من
خصم را مهر بر دهان باشد

با چنان نظم مدعی خواهد
که سخن ساز و نکته دان باشد

شعر استاد نظم خویش آرد
کان چو اینست و این چو آن باشد

بوریا باف بین که می خواهد
بوریا همچو پرنیان باشد

پیش بیننده لعل رمانی
گر چه مانند ناردان باشد

لیک در حد ذات چون نگری
فرق بسیار در میان باشد

کی به جای شکار شهبازان
حد پرواز ماکیان باشد

خویش را جوهری شمارد لیک
خزفش مایهٔ دکان باشد

بیت معمور من که در بامش
کلک در پاش ناودان باشد

کی رسد وهم در نشیبش اگر
طوبی و سدره نردبان باشد

جلوهٔ شاهد معانی از او
جلوهٔ حور از جنان باشد

ساحت معنی وسیعش را
که نه امکان امتحان باشد

تا مساحت کند ز کاهکشان
در کف چرخ ریسمان باشد

قصر نظمی چنین بلند و مرا
پستی خاک آستان باشد

رفتم از دست تا به چند کسی
پایمال ره هوان باشد

نفع من سر به سر ضرر گردد
سود من یک به یک زیان باشد

خصم در پیش من چو تیغ شود
دوست پیش آید و فسان باشد

سد قران رفت نجم بخت مرا
همچنان با ذنب قران باشد

مرئی از بخت من نشد خط عیش
دیدهٔ بخت ناتوان باشد

با چنین غصه های جان فرسا
من فرسوده را چه جان باشد

آهم از دل ز سرد مهری چرخ
سرد چون باد مهر جان باشد

شاد باش از خزان غم وحشی
که بهار از پی خزان باشد

شادی و غم به کس نمی ماند
عاقل آنکس که شادمان باشد

همچو گل با دو روزه فرصت عمر
به تماشای بوستان باشد

نقد هستی چو می رود باری
صرف گلگشت گلستان باشد

در دعای گل حدیقهٔ ملک
همه تن غنچه سان لسان باشد

تا الف جا کند به ضمن زمان
علمت را ظفر ضمان باشد

تا نشانی بود ز پادشهی
چاکرت پادشه نشان باشد

توسن کام زیر ران دائم
شخص بخت تو کامران باشد

باد حکمت روان به خانهٔ چرخ
تا بدن خانهٔ روان باشد

شمع رای جهانفروز ترا
جرم خورشید شمعدان باشد

اثر عون شحنهٔ عضبت
خنجر و حنجر عوان باشد

تا ز مرآت دیده عینک را
صورت این اثرعیان باشد

که دهد چشم پیر را پرتو
پردهٔ دیده جوان باشد

به نظر بازی تو پیر سپهر
عینکش عین فرقدان باشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش حضرت علی «ع»

ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحاب
سراب بحر شود عنقریب و بحر سراب

گرفته روی زمین آب بحر تا حدی
که گر کسی متردد شود پیاده در آب

چنان بود که ز فرقش کلاه بارانی
گهی نماید و گاهی نهان شود چو حباب

غریب نیست که گردد ز شست و شوی غمام
به رنگ بال حواصل سفید پرغراب

عجب که بند شود تا به پشت گاو زمین
نعوذباله اگر پا فرو رود به خلاب

چنان ز بادیه سیلاب موج رفته به اوج
که نسر چرخ چو مرغایی است بر سر آب

شد انطفای حرارت بدان مثابه که موم
رود در آتش و نقصان نیابد از تف و تاب

هوا فسرده به حدی که وام کرده مگر
برودت از دم بدخواه شاه عرش جناب

علی سپهر معالی که در معارج شان
کنند کسب مراتب ز نام او القاب

مگر خبر شد ازین اهل کفر و طغیان را
که فارغند ز بیم عقاب و خوف عذاب

که تا معاند او باشد و مخالف او
به دیگری نرسد نوبت عذاب و عقاب

چو بر سپهر زند بانگ ثابتات شوند
ز اضطراب چو بر سطح مستوی سیماب

روای منجم و از ارتفاع مهر مگو
که مهر پایهٔ قدرش ندیده است به خواب

به ذروه ای که بود آفتاب رفعت او
فتاده پهلوی تقویم کهنه اصطرلاب

به نعل دلدل او چون رسد مه نو تو
رو ، ای سپهر و مپیمای بیش از این مهتاب

سواره بود و ز دنبال او فلک می گفت
خوشا کسی که تو را بوسه می زند به رکاب

زهی احاطهٔ علم تو آنچنان که تو را
ز نکته ای شده مکشوف سر چار کتاب

تو با نبی متکلم شدی در آن خلوت
که بی فرشته رود با خدا سوال و جواب

ضمیر جمله به خصم تو می شود راجع
خدا بود ابدا هر کجا کنند خطاب

بماند از نظر رحمت خدا مایوس
به سوی هر که تو یک بار بنگری به عتاب

ز استقامت عدل تو در صلاح امور
رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب

کند ز تربیتت ذره کار آن خورشید
که خاک تیره شود از فروغ آن زر ناب

تبارک اله از آن دلدل سپهر سیر
که با براق یکی بود در درنگ و شتاب

سبکروی که ز سطح محیط کرده عبور
چنانکه دایره ظاهر گشته بر سر آب

چو می رود حرکاتش ملایم است چنان
که وقت نازکی نغمه جنبش مضراب

سپهر کوکبه شاها به دیگری چه رجوع
مرا که خاک در تست مرجع از هر باب

سری که بهر سجود در تو داده خدای
بر آستانهٔ دیگر چرا نهم چو کلاب

دری که شد ز توکل گشوده بر رخ من
به هیچ باب نبندد مفتح الابواب

چرا خورم غم روزی چو کرده روز اول
تهیهٔ سبب آن مسبب الاسباب

چو بی طلب رسد از مطبح تو روزی من
چرا نخوانده به خوان کسی روم چو ذباب

به فکر مدح تو وحشی ز شر حادثه رست
توان ز حادثه رستن بلی به فکر صواب

به گاه مدح تو از کثرت ورود سخن
سزد اگر ز عطارد نمایم استکتاب

رسیده ام ز تو جایی که می کند آنجا
مخدرات سخن جمله بی نقاب حجاب

کسی چگونه کند عیب بکر فکرت من
که دست لطف تو از روی او کشیده نقاب

به زمره ای سر و کار است اهل معنی را
نه از رسوم سخن با خبر نه از آداب

کنند زیر و زبر عالمی اگر به مثل
کسی به گاه تکلم غلط کند اعراب

همیشه تا که به جلاب منقلب نشود
ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب

مخالف تو چنان تلخکام باد به دهر
که طعم زهر دهد در دهان او جلاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در ستاش میرمیران

تفت رشک ریاض رضوان است
که در او جای میرمیران است

غیرت باغ جنت است آری
هر کجا فیض عام ایشان است

حبذا این رخ بهشت آرا
که بهار حدیقهٔ جان است

مرحبا این بهار جان پرور
که ازو عالمی گلستان است

با کف او که معدن کرم است
با دل او که بحر احسان است

کیسه و کاسه ای که مانده تهی
کاسهٔ بحر و کیسه کان است

مسند عز ذات کامل او
ز آنسوی شهر بند امکان است

حضرتش را ز اختلاف زمان
چه کمال است یا که نقصان است

بحث سود و زیان و کون و فساد
بر سر چار سوی ارکان است

از ره بول چون رود به رحم
بدسگالش که خصم یزدان است

بر زمین زنده آمدن او را
به یکی از دو راه فرمان است

زان دو ره می رود یکی سوی دار
وان یکی راست تا به زندان است

دل خصمش کز آرزوی خطا
پر متاع خلاف رحمان است

حقهٔ سر به مهر اهرمن است
خانهٔ در به قفل شیطان است

پیش خصمش که می رود به مغاک
وز پر آبی چو بحر عمان است

آن تنور جهان به سیل ده است
که محل خروج توفان است

به چرا گله را دگر چه رجوع
به هیاهوی پاس چوپان است

زانکه از سنگ راعی عدلش
ظلم گرگ شکسته دندان است

شعله ماند چو عکس خویش در آب
هر کجا حفظ او نگهبان است

رخش مرگ آورند در میدان
قهرش آنجا که مرد میدان است

زیر نخل بلند همت او
که ثمربخش رفعت و شان است

به تمنای میوه ای کافتد
آسمان پهن کرده دامان است

بحر از رشک دست او گه جود
غیرت ابر گوهر افشان است

بسکه بر سر زند شکسته سرش
پینهٔ کف علامت آن است

ور دلیلی دگر بر این باید
پنجهٔ پر ز خون مرجان است

گرد خوانی ست روز جشن تو چرخ
اسدش گربهٔ سر خوان است

با تو خصمی ست جامه ای کان را
طوق لعنت ره گریبان است

دیده ای را که در تو کج نگرد
زخم عقرب ز نیش مژگان است

دهن خصم زادگان ترا
سر افعی به چاه پستان است

آنچه از حسرتش سکندر مرد
در یم خانهٔ تو پنهان است

هست ایما به آن ترشح و بس
اینکه در ظلمت آب حیوان است

خانه زادان بحر جود تواند
وین عیان نزد عین اعیان است

مادر در که نام او صدف است
پدرش نیز کابر نیسان است

پاسبانان بام آن منظر
کش زمین سقف آن نه ایوان است

سایه افکنده اند بر سر چرخ
چرخ اندر پناه ایشان است

کیست آن کس که گفت یک کیوان
بر سر هفت کاخ گردان است

تا ببیند که بر سپهر نهم
چند هندوی همچو کیوان است

ای به سوی در تو روی همه
با همه لطف تو فراوان است

کرده اند از برای عزت و قدر
این سفر کش در تو پایان است

چه گنه کرده اند کایشان را
سر عزت به خاک یکسان است

لطف کن هر دو را به وحشی بخش
بر تو این قسم بخشش آسان است

گر باو سد هزار از این بخشی
بخششت سد هزار چندان است

تا به زعم بلا کشان فراق
بدترین درد ، درد هجران است

دشمنت مبتلای دردی باد
کش اجل بهترین درمان است

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در ستایش شاه غیاث الدین محمد میرمیران

عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیار
ساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکار

ساعتی کان ساعت از خوبی گلستان ارم
در نخستین گام گردد باغ فردوست دچار

ساعتی کان ساعت ار آبی رود همراه ابر
باز گردد قطره هایش گشته در شاهوار

ساعتی کان ساعت ار گشتی سکندر کامجوی
یافتی سر چشمهٔ خضر از بن دندان مار

ساعتی کان ساعت ار طالع شود مهر از افق
تا به شام روز محشر تابد از نصف النهار

ساعتی کان ساعت ار آید برون از بیضه بوم
بر دمد پر همایش از یمین و از یسار

ساعتی کان ساعت ار سر بر زند تاج خروس
گیرد از سیمرغ بروی شاهی مرغان قرار

ساعتی الحق چه ساعت ، ساعتی کثار آن
زر برون ریز ز خارا گل برون آید ز خار

ساعتی الحق چه ساعت ساعت سعدی کزو
سعد گردون دارد آثار سعادت مستعار

در چنین وقت همایونی و فرخ ساعتی
زد به دولت خیمه بیرون داور جم اقتدار

خیمه ای زان عرصه گیتی پر از میخ و طناب
منتهای طول و عرضش طول و عرض روزگار

خیمه ای کاندر میانش وهم را گر سر دهند
پر بگردد لیک آخر ره نیاید بر کنار

خیمه ای کایمن شوند اهل قیامت ز آفتاب
گر کسش در عرصهٔ محشر زند روز شعار

خیمه ای باید که باشد اینچنینش طول و عرض
تا سپهر حشمت و شوکت در او گیرد قرار

زینت اقبال و دولت زیور فر و شکوه
حلیهٔ ملک و ملک پیرایهٔ عز و وقار

شاه دریا دل غیاث الدین محمد کز کفش
کان برآرد الامان و بحر گوید زینهار

در پناه پاس او روشن بماند سالها
در میان آب همچون دیدهٔ ماهی شرار

هستی از عالم گریزد تا در ملک عدم
گر ز جیش قهر او بر دهر تازد یک سوار

ایمنی در ملک تا حدیست کز انصاف او
آشیان گیرند مرغان در میان رهگذار

گر ز رای روشن او پرتو افتد در جهان
حامله خورشید زاید در سواد زنگبار

بسکه سر دارد تنفر در تن بدخواه او
چون به پای دار عبرت جا کند آن نابکار

از زمین نارفته پایش بر سر کرسی هنوز
سر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار

کوه را گر بر کمر زد از کمر افتاد کوه
هست تیغ باطنش قائم مقام ذوالفقار

اطلس گردون به قد لامکان بودی بلند
گر ز قدر همتت می بود او را پود و تار

آسمان گر داشتی دستی چو دست همتت
بر سر قدر تو گوهرهای خود کردی نثار

می دهد عدل تو میلش از بروت شیر نر
می کشد چون سرمه آهو بره اندر مرغزار

روضه فردوس بزم تست کاندر ساحتش
هر چه در دل بگذرد حاضر شود بی انتظار

گر ز بزم خرمت بادی وزد در بوستان
آورد گلبن به جای گل لب پر خنده بار

دفتر جود خداوندان احسان نزد کیست
گو بیا و آنچه ارباب کرم دارد بیار

تا بیارم فصلی از جودت که دفتر را تمام
ز آب پیشانی بشوید بسکه گردد شرمسار

پیش دست گوهر افشانت که فوق دستهاست
وز گهرباریش پر در گشته دامان بحار

هست دریا کید و در یوزهٔ گوهر کند
اینکه بعضی ابر می خوانندش و بعضی بخار

دین پناها داورا شاها رعیت پرورا
باد بر دور تو یارب دور گیتی را مدار

رو به هر جانب که رخش عزم راند بخت تو
کامران آنجا روی آیی از آنجا کامکار

می روی اندر سر راه وداعت مرد وزن
پای در گل مانده اند از آب چشم اشکبار

گرنه در زنجیر بودندی ز موج آب چشم
کس نماندی کز پیت نشتافتی دیوانه وار

خیمه تا بیرون زدی از شهر شهری کز خوشی
بود چون دارالقراری گشت چون دارالبوار

از برونش برنخیزد جز غریو الحذر
وز درونش برنیاید جز خروش الفرار

شد چنان آب و هوا موحش که نفرت می کند
طایران از شاخسار و ماهیان از جویبار

گر جدار و سقف را بودی در او پای گریز
این زمان در خانه ها نی سقف ماندی نی جدار

تو هنوز اندر کنار شهر و اینها در میان
آه اگر از شهر یک منزل روی ای شهریار

حال شهر اینست حال ساکنانش را مپرس
کارشان صعب است صبریشان دهد پروردگار

مضطرب، آشفته خاطر، تنگدل اندوهناک
هم وضیع و هم شریف و هم صغیر و هم کبار

خود بفرما چون ضعیفان را نگردد دل دو نیم
لاشه لنگ و شیشه دربار و گذر بر کوهسار

دست از تریاک کوتاه است و جان اندر خطر
پا نهی تاریک شب چون بر در سوراخ مار

از پریشانی فرامش کرده مادر طفل خویش
بلکه رفته شیر هم از یاد طفل شیرخوار

هر جماعت در خیالی هر گروه اندر غمی
این که چون آرام گیرد وان که چون گیرد قرار

چون قوی زور آورد دارد ضعیفان را که پاس
گر جهد بادی به دامان که آویزد غبار

گرگهای تیز دندان را که دندان بشکنند
وین لگد زن استران را چون توان کردن جدار

مفلسان در غم که دیگر کیسه ها چون پر کنند
اولا وحشی که پر می کرد سالی چند بار

آسمان قدرا بلند اقبال شاها، زانکه هست
بر عنان توسنت دست مه و مهر استوار

زیر ران داری براق گرم بر عیوق تاز
کز پی معراج دولت بر نشاندت کردگار

هر قدم طی کن سپهری تا فضای لامکان
لامکان یعنی بساط بارگاه شهریار

تا ببینی کاندران ایوان که دارد جز تو قدر
تا ببینی کاندران خلوت که دارد جز تو بار

تا ببینی سلطنت را کیست صاحب مشورت
تا ببینی مملکت را کیست صاحب اختیار

تا تو باشی دیگری را کس نخواهد برد نام
بود این اصل سخن کردم به این حرف اختصار

تا چنین باشد که باشد در شمار شهر و کوی
چون شود بر روی صحرا خیمه ای چند استوار

شهر معموری شود هر جا که فرمایی نزول
دولتش دروازه بان و حفظ یزدانش حصار

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در ستایش میرمیران

عید خرم تر از این یاد ندارد ایام
غالبا روی تو این خرمیش داده به وام

به جمال تو گرین عید مجسم بودی
چون مه خویش خمیدی و دویدی به سلام

میرمیران که کشیده ست نگارنده غیب
نقش ابروی تو و کرده مه عیدش نام

غره و سلخ نیابند در آن دایره راه
که به پرگار ضمیر تو شود ماه تمام

راست چون عینک نگشاده نماید به محاق
کس نداند که کدام است مه ومهر کدام

هست رای تو که اسرار نهانخانه غیب
غایبانه کند ارباب دول را اعلام

بر نباتات اگر پرتو رایت افتد
چشم پر نور دهد بار درخت بادام

مهر یک روز اگر جا به ضمیر تو دهد
آخر پرسش محشر رسد آن روز به شام

ور شود روز بداندیش تو شب را نایب
همه در شب گذرد تا به گه روز قیام

تن خصم تو چه شهریست که شاهش بکشد
کوچه های پر از آشوب در او راه مسام

سر دشمن نکند روز جزا تیز سری
تیغ باطن چو کشد پنجه قهرت ز نیام

قهرت آن قلزم زهر است کزو مایه برد
چون به زهر آب دهد خنجر خود را بهرام

خشمت الماس فروشی ست که با آن چنگال
پیش او دست به دریوزه گشاید ضرغام

آسمان بر سر فتنه ست چه شرها بکند
گر گذاری که بگردد به سر خود یک گام

پیش دندانش سرخار و سر مرد یکیست
شتر مست کش از دست گذارند زمام

رایض امر ترا عاجز رانست و رکاب
رخش گردون که نه زین کرده کس او را نه لجام

رستمی باید و دستی که عنان آراید
رخش از آن نیست که او راهمه کس سازد رام

جنبش چرخ ارادیست چنین گفته حکیم
گر چنین است نگیرد ز چه هرگز آرام

بنده گویم نه چنین است و بگویم چونست
لرزه افتاده اش از خوف تو بر هفت اندام

مسند قدر تو جانیست که در نظم امور
به قضاو قدر آرند از آنجا پیغام

نرسد بادی ازین ره که به پیشش ندوند
کز خداوند خبر چیست در آن وز چه پیام

عقل کل را به در قصر جلالت دیدم
گفتمش هست از آنسوی فلک هیچ مقام

گفت ما محرم این پرده نه ایم از وی پرس
که فرو می نگرد گاهی ازین گوشهٔ بام

کثرت مایه اجلال تو می آرد روز
کسوت حد و نهایت بدر بر اجسام

دورت از گرد مناهی ست به حدی رفته
که چو بزم ملک آنجا نه نشانست و نه نام

ز آنچه از زخمه به تار آید و از تار به گوش
وانچه از خم شده در شیشه و از شیشه به جام

در زمان توکه از تقویت قاضی عدل
کشتگان رادیت از گرگ گرفتند اغنام

مادهٔ شیر و نر باز ز بس الفت طبع
شوهر از آهوی نر کرد و زن از ماده حمام

هر که بگذشت به خاک در دولت اثرت
یافت بر وفق ارادت همه کار و همه کام

نامدندی به زمین بی زر و خلعت اطفال
بودی از خاصیت خاک درت با ارحام

مکث زر پیش تو چون مکث جنب در مسجد
هست در مذهب مفتی سخای تو حرام

بسکه سرمایهٔ شادی و فراغت بخشید
دلت از نعمت خاص و کفت از نعمت عام

نیم قطرهٔ نتوان یافت ، خرند ار به مثل
قطره اشک به سد در یتیم ار ایتام

بحر غافل که ز تو کوه چه معدنها یافت
از زر و سیم و ز یاقوت و ز دیگر اقسام

خواست بر کوه کند عرض سخا یافت روان
مایه خویش چو بر دامنش افشاند غمام

سیل را گفت که اینها همه جمع آر ببر
سوی دریا و بگو کوه رسانید سلام

که تو این مایه نگه دار برای خود و ابر
کان دل و دست من و سد چو مرا هست تمام

ای همه وضع زمان را ز تو قانون و نسق
وی همه کار جهان را ز تو ترتیب و نظام

ای همه ناصیه آرا ز سجود در تو
چو خواقین معظم چه سلاطین عظام

شهرت ذره به جایی رسد از تربیتت
که به پیشانی خورشید نویسندش نام

منم امروز که از فیض قبول نظرت
هر چه گویم همه مقبول خواص است و عوام

نه از این لفظ تراشان عبارت سازم
لفظهاشان همگی خاص و معانی همه عام

جگر سوخته در نیفه که این نافهٔ مشک
سرب در گوشهٔ رو مال که این نقرهٔ خام

معنیی نیست به زندان عبارت در بند
که نجسته ست دو سه مرتبه از قید کلام

هست از گفته این طایفه ناگفته من
آنقدر راه که از بتکده تا بیت حرام

روش کلک من از خامه ایشان مطلب
که کلاغ ار چه بکوشد نشود کبک خرام

فیض روح اللهی و پای فلک پیما کو
گر چه بر صورت عیسا بنگارند اصنام

معنی خاص نه گنجیست که باید همه کس
نیست سیمرغ شکاری که فتد در همه دام

گر به قدر سخن مرد بود پایه مرد
چیست قدر دگران پیش من و پایه کدام

به ز اقرانم و خواهم که اگر نبود بیش
نبود کمتر از اقران خودم قدر و مقام

شاه داند که غرض چیست از اینها وحشی
به دعا رو که بود رسم گدایان ابرام

وهم را تا نبود هیچ به پرگار رجوع
چون بود دایره ساز فلک مینا فام

عمر بدخواه ترا در خم پرگار فنا
باد چون دایره آغاز یکی با انجام

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در ستایش حضرت علی«ع»

شاه انجم چو زرافشان شود از برج حمل
پر زر ناب کند غنچه نورسته بغل

تا ز آیینه ایام برد زنگ ملال
آرد از قوس قزح ابر بهاری مصقل

در ته کاسهٔ خیری پی نقاشی باغ
به سر انگشت کند غنچه رعنا ز رحل

دوزد از رشته باران و سر سوزن برف
ابر بر قامت اشجار دو سد گونه حلل

ای خوشا خلعت نوروزی بستان افروز
جامه از اطلس زنگاری و تاج از مخمل

تا گزندی نرسد شاخ گل زنبق را
کرده از غنچه نو رسته حمایل هیکل

چون فروزان نبود عرصهٔ گلزار که هست
بر سر چوب ز گلنار هزاران مشعل

درد سر گر نشد از سردی باد سحرش
آبی از بهر چه بر ناصیه مالد سندل

پنجهٔ تاک ز سرمای سحر می لرزد
لاله از بهر همین کرده فروزان منقل

از چه رو گشته چنین شاخ گل آغشته به خون
فحل نگشوده اگر نشتر خارش اکحل

لاله سر برزده از سنگ ز سرتاسر کوه
گل برون آمده از خاک ز پا تا سر تل

گویی از کشته شده پشته سراسر در و دشت
از دم تیغ جهاندار به هنگام جدل

مسند آرای امامت علی عالی قدر
والی ملک و ملل پادشه دین و دول

باعث سلسله هستی ملک و ملکوت
عالم مسالهٔ کلی ادیان و ملل

حکمتش گر به طبایع نظری بگشاید
نتوان نام و نشان یافت ز امراض و علل

پیش در گاه تو چون سایه بود در بن چاه
گر چه بر دایرهٔ چرخ برین است زحل

اهتمام تو اگر مصلح اضداد شود
سر بر آرد ز گریبان ابد شخص ازل

پیش ماضی اگر از حفظ تو باشد سدی
هرگز از حال تجاوز نکند مستقبل

تافت بر یکدیگر از خیط زر مهر رسن
ساربان تو به پا بستن زانوی جمل

نیست خورشید فلک بر طرف جرم هلال
طبل بازیست ترا تعبیه در زین کتل

روز ناورد که افتد ز کمینگاه جدال
در فلک زلزله از غلغلهٔ کوس جدل

پر زند مرغ عقاب افکن تیر از چپ و راست
بال نسرین سماوی شود از واهمه شل

خاک میدان شود آمیخته با خون سران
پای اسبان سبک خیز بماند به وحل

بر رگ جان فتد آن عقده ز پیکان خدنگ
که به دندان اجل نیز نگردد منحل

لرزه بر مهر فتد از اثر موجه خون
که مبادا شود این سقف مقرنس مختل

دامن فتنه اجل گیرد و پرسد که چه شد
گویدش فتنه چه یارای سخن لاتسئل

شد پر آشوب جهان وقت گریز است گریز
قوت پا اگرت هست محل است محل

گرنه پای اجل از خون یلان سست شود
سد بیابان به هزیمت برود زین مرحل

برکشی تیغ زرافشان و برانگیزی رخش
آوری حمله سوی قلبگه خصم دغل

از پی روشنی دیدهٔ اجرام کشند
گرد یکران تو سکان فلک بر مکحل

آنچه از واقعهٔ نوح بر آفاق گذشت
ز آب تیغ تو همان حادثه آید به عمل

ز آتش تیغ جهانسوز توآید به دمی
آنچه در مدت سد قرن نیاید ز اجل

آورد از اثر موجه گردون فرسای
قلزم قهر تو در زورق افلاک خلل

فی المثل گر به فلک خصم براید چو نجوم
سایه بر عرصه اعلا فکنی از اسفل

برکشی تیغ چوخورشید به یکدم کم و بیش
اندر آن عرصه نه اکثر بگذاری نه اقل

داورا دادگرا داد ز بی مهری چرخ
که از او شادی من جمله به غم گشت بدل

آه کز گردش سیاره به رخسار مرا
هست چون صفحه تقویم ز خون سد جدول

کام ما چون نبود تلخ که از شوری بخت
گر نشانیم نی قند برآید حنظل

منم از حرف تمنی و ترجی فارغ
شسته از صفحه خاطر رقم لیت و لعل

پی زر کج نکنم گردن خود چون نرگس
خرقه برخرقه از آن دوخته ام همچو بصل

وحشی افسانهٔ درد تو مطول سخنی ست
طول گفتار ز حد رفت مکن زین اطول

تاکند فرق که اول نبود چون آخر
خواه آن کس که بود عاقل و خواهی اجهل

عمر خصم تو چنان باد که از کوتاهی
آخرش را نتوان فرق نهاد از اول

غزل ۴۰

خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است
سخن به رمز بگویم که غیر، غماز است

که بر خزانهٔ این رازهای پنهان زد؟
که قفل تافته افتاده است و در باز است

به اعتماد کس ای غنچه راز دل مگشای
که بلبل تو به زاغ و زغن هم آواز است

نه زخم ماست همین از کمان دشمن و بس
که دوست نیز کمان ساز و ناوک انداز است

زمان قهقههٔ کبک ، خوش دراز کشید
مجال گریهٔ خونین و چنگل باز است

حذر ز وحشت این آستانه کن وحشی
غبار بال بر افشان که وقت پرواز است

غزل ۴۱

عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است
ولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است

دلیریی که دلم کرد و می زند در صلح
به اعتماد نگه های رغبت آمیز است

مریض طفل مزاجند عاشقان ورنه
علاج رنج تغافل دو روز پرهیز است

شدیم مات به شطرنج غایبانهٔ تو
به ما بخند که خوش بازیت به انگیز است

کنند سلسله در گردنش به زلف تو حشر
دلم که بستهٔ آن طرهٔ دلاویز است

جگر زد آبله وز دیده می چکد نمکاب
که بخت شور به ریش جگر نمکریز است

رقیب عزت خود گو مبر که بردر عشق
حریف کوهکنی نیست آنکه پرویز است

به ذوق جستن فرهاد می رود گلگون
تو این مبین که عنان بر عنان شبدیز است

شدست دیدهٔ وحشی شکوفه دار و هنوز
در انتظار ثمر زان نهال نوخیز است

غزل ۴۲

طراز سبزهٔ بر گلشن عذار خوش است
معین است که گلشن به نوبهار خوش است

چه خوش بود طرف روی یار از خط سبز
بلی چو سبزه دمد طرف لاله زار خوش است

اگر چه خوش نبود در نظر غبار ولی
گر از خط تو بود در نظر غبار خوش است

به بوی مشک جراحت شود فزون و مرا
جراحت دل از آن خط مشکبار خوش است

به یاد سبزه خطی گشت سبزه کن وحشی
که سبزه سرزده اطراف جویبار خوش است

غزل ۴۳

خوار می کن ، زار می کش، منتت بر جان ماست
خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست

چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد
این گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست

ترک ما کردی و مهر و لطف بیعت با تو کرد
ناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست

بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنج
این نه جرم ما گناه پای نافرمان ماست

بر وجود ما طلسمی بسته حرمان درت
کانچه غیر از ماست دیوار و در زندان ماست

تلخ داروی است زهر چشم و ترک نوشخند
لیکن آن دردی که ما داریم این درمان ماست

عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنیست
بی خرد وحشی که در اندیشهٔ سامان ماست

غزل ۴۴

امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست

من بندهٔ نگه که به سد شرح و بسط گفت
حرف عنایتی که تبسم، نگفته خواست

از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد
درهای راز هم که نگاهش نسفته خواست

لطف آمد و تلافی سد ساله می کند
خشم ارچه کرد هر چه در این یک دو هفته خواست

بارد به وقت خود همه باران التفات
ابر عنایتی که ریاضی شکفته خواست

دل را نوید کاتش خوی تو پاک سوخت
خار و خسی کش از سر آن کوی رفته خواست

شکر خدا را که مرد به بیداری فراق
وحشی کسی که دیدهٔ بخت تو خفته خواست

غزل ۴۵

یار ما بی رحم یاری بوده است
عشق او با صعب کاری بوده است

لطف او نسبت به من این یک دو سال
گر شماری یک دوباری بوده است

تا به غایت ما هنر پنداشتیم
عاشقی خود عیب و عاری بوده است

لیلی و مجنون به هم می بوده اند
پیش ازین خوش روزگاری بوده است

می شنیدم من که این وحشی کسیست
او عجب بی اعتباری بوده است

غزل ۴۶

ابر است و اعتدال هوای خزانی است
ساقی بیا که وقت می ارغوانی است

در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان
روز قدح کشیدن و عیش نهانی است

ساقی بیا و جام می مشکبو بیار
این دم که باد صبح به عنبر فشانی است

می هست و اعتدال هوا هست و سبزه هست
چیزی که نیست صحبت یاران جانی است

یاری به دست آر موافق تو وحشیا
کان یار باقی است و خود این جمله فانی است

غزل ۴۷

در دل همان محبت پیشینه باقی است
آن دوستی که بود در این سینه باقی است

باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است

از ما فروتنی ست بکش تیغ انتقام
بر خاطر شریفت اگر کینه باقی است

نقدینه وفاست همان بر عیار خویش
قفلی که بود بر در گنجینه باقی است

وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
زهد و صلاح و خرقهٔ پشمینه باقی است

غزل ۴۸

ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست
جان فدایش که به خون ریختن من برخاست

می کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم
هر غباری که ترا از سم توسن برخاست

خرمن مشک چو بر دور مهت ظاهر شد
دود از جان من سوخته خرمن برخاست

وحشی سوخته را بستر سنجاب نمود
هر سحرگه که ز خاکستر گلشن برخاست

غزل ۴۹

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست
وفا مصاحب دیرینهٔ محبت ماست

تو و خلاف مروت خدا نگه دارد
به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست

بسا گدا به شهان نرد عشق باخته اند
به ما مخند که این رسم بد نه بدعت ماست

به دیگری نگذاریم ، مرده ایم مگر
نشان تیر تغافل شدن که خدمت ماست

تویی که عزت ما می بری به کم محلی
و گرنه خواری عشقت هلاک صحبت ماست

به دعوی آمده بودیم چاشنی کردیم
کمان ، تو نه به بازوی صبر و طاقت ماست

هزار بنده چو وحشی خرید و کرد آزاد
کند مضایقه از یک نگه که قیمت ماست

غزل ۵۰

گرد آن خانه بگردم که در او خلوت تست
سگ طالع شومش کیست که همصحبت تست

چشم ما را نرسد بیشتر از بام و دری
ای خوشا دولت آن دیده که برطلعت تست

وه چه بامست که جاروب کشش دیدهٔ من
جان من بندهٔ آن پای که در خدمت تست

همه بر بادهٔ رشکیست که در جام منست
قهقه شیشه که در انجمن عشرت تست

رخصت مجلس و بر وصل تغافل ای شوخ
این زیاد از تو و از حوصله طاقت تست

هجر بگزیدنت از وصل دلا وضع تو نیست
اختراعیست که خود کرده و این بدعت تست

وحشی از تست که ما نیز به بیرون دریم
مانعی نیست، اگر هست همین دهشت تست

غزل ۱۴

چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
ای مسلمانان نمی دانم گناه خویش را

ای که پرسی موجب این ناله های دلخراش
سینه ام بشکاف تا بینی درون خویش را

گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست
من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را

لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیک
حالتی دیگر بود بیداد بیش از بیش را

حد وحشی نیست لاف عشق آن سلطان حسن
حرف باید زد به حد خویشتن درویش را

غزل ۱۵

هست امید قوتی بخت ضعیف حال را
مژدهٔ یک خرام ده منتظر وصال را

گوشهٔ ناامیدیم داد ز سد بلا امان
هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را

رشحهٔ وصل کو کزو گرد امید نم کشد
وز نم آن برآورم رخنهٔ انفصال را

نیم شبان نشسته جان ، بر در خلوت دلم
منتظر صدای پا مهد کش خیال را

من که به وصل تشنه ام خضر چه آبم آورد؟
رفع عطش نمی شود تشنهٔ این زلال را

دل ز فریب حسن او بزم فسوس و اندرو
انجمنی به هر طرف آرزوی محال را

وحشی محو مانده را قوت شکر وصل کو
حیرت دیده گو به گو عذر زبان لال را

غزل ۱۶

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا

من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر
این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا

روزی که میرم از غم محمل نشین خود
بهر عزا بس است فغان جرس مرا

زین چاکهای سینه که کردند ره به هم
ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا

وحشی نمی زدم چو مگس دست غم به سر
بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا

غزل ۱۷

بر قول مدعی مکش ای فتنه گر مرا
گر می کشی بکش به گناه دگر مرا

پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست
بی اعتبار کرده فلک این قَدَر مرا

شوقم چنان فزود که هرگه نهان شوی
باید دوید بر سر صد رهگذر مرا

برگردنم ز تیغ تو صد بار منت است
زیرا که وارهاند ز صد دردسر مرا

وحشی صفت ز عیب کسان دیده بسته ام
ای عیبجو برو که بس است این هنر مرا

غزل ۱۸

ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا
پیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا

تا زد به نام من غم او قرعهٔ جنون
شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا

عمری به سر سبوی حریفان کشیده ام
هرگز ندیده است کسی سرگران مرا

از یک نفس برآر ز من دود شمعسان
نبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا

وحشی ببین که یار به عشرت سرا نشست
بیرون در گذاشت به حال سگان مرا

غزل ۱۹

خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را
سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را

خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است
قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را

گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان
گر براندازد فلک بنیاد این ویرانه را

می ز رطل عشق خوردن کار هر بی ظرف نیست
وحشیی باید که بر لب گیرد این پیمانه را

غزل ۲۰

ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را

پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است
پر به ما منمای زاهد خرقهٔ پشمینه را

گنج صبری بیش ازین در دل به قدر خویش بود
لشکر غم کرد غارت نقد این گنجینه را

روز مردن درد دل بر خاک می سازم رقم
چون کنم کس نیست تا گویم غم دیرینه را

گر به کشتن کین وحشی می رود از سینه ات
کرد خون خود بحل ، بردار تیغ کینه را

غزل ۲۱

کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا
گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا

چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن
بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما

چون نمی آید به ساحل غرقهٔ دریای عشق
می زند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا

گفته ای هر جا که می بینم فلان را می کشم
خوش نویدی داده ای اما نمی آری بجا

چهره خاک آلود وحشی می رسد چون گرد باد
از کجا می آید این دیوانهٔ سر در هوا

غزل ۲۲

سد حیف از محبت بیش از قیاس ما
با بیوفای حق وفا ناشناس ما

بودی به راه سیل بسی به که راه او
طرح بنای عشق محبت اساس ما

عیبش کنند ناگه و باشد به جای خویش
گو دور دار اطلس خویش از پلاس ما

ما را به دست رشک مده خود بکش به جور
اینست از مروت تو التماس ما

کفران نعمتش سبب قطع وصل شد
زینش بتر سزاست دل ناسپاس ما

ترسم که نایدش به نظر بند پاره نیز
دارد اگر نگاه تو زینگونه پاس ما

وحشی ازین عزا بدرآییم ، تا به کی
باشد کهن پلاس مصیبت لباس ما

غزل ۲۳

بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
اندیشه کن ز حال دل دردناک ما

زهر ندامتی ست که بردیم زیر خاک
این سبزه ای که سر زده از روی خاک ما

مغرور حسن خود مشو و قصد ما مکن
کاین حسن تست از اثر عشق پاک ما

بیرون دویده ایم ز محنت سرای غم
معلوم می شود ز گریبان چاک ما

وحشی ریاض همت ما زان فزونتر است
کاوراق سبز چرخ شود برگ تاک ما

غزل ۲۴

از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما
خنجر به جای برگ برآرد درخت ما

الماس ریزه شد نمک سودهٔ حکیم
در زخم بستن جگر لخت لخت ما

با اینهمه خجالت و ذلت که می کشم
از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما

زورق گران و لجه خطرناک و موج صعب
ای ناخدا نخست بینداز رخت ما

وحشی تو بودی و من و دل، شاه وقت خویش
آتش فکند شعلهٔ گلخن به تخت ما

غزل ۲۵

ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما
ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما

از تیغ بی ملاحظهٔ آه ما بترس
اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما

در آه ما نهفته خزان و بهار حسن
تاثیرهاست با نفس گرم و سرد ما

رخش اینچنین متاز که پیش از تو دیگری
کردست اینچنین و ندیدست گرد ما

سد لعب بلعجب شد و سد نقش بد نشست
تا ریختیم با تو، بد افتاد نرد ما

وحشی گرفت خاطر ما از حریم دیر
رفتیم تا کجاست دگر آبخورد ما

غزل ۶۴

آنکس که مرا از نظر انداخته اینست
اینست که پامال غمم ساخته، اینست

شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز
تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست

ترکی که ازو خانهٔ من رفته به تاراج
اینست که از خانه برون تاخته اینست

ماهی که بود پادشه خیل نکویان
اینست که از ناز قد افراخته، اینست

وحشی که به شطرنج غم و نرد محبت
یکباره متاع دل و دین باخته اینست

غزل ۶۵

ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست
بارد و قبول تو چه نقص و چه کمالست

گیرم که جهان آتش سوزنده بگیرد
بی آب شود جوهر یاقوت محالست

اینجا سر بازارچهٔ لعل فروشیست
مگشا سر صندوق که پر سنگ و سفالست

مارا به هما دعوی پرواز بلند است
باری تو چه مرغی و کدامت پر و بالست

با بلبل خوش لهجهٔ این باغ چه لافد
سوسن به زبان آوری خویش که لالست

خوش باشد اگر هست کسی را سر پیکار
ناورد گه ما سر میدان خیالست

خاموش نشین وحشی اگر صاحب حالی
کاینها که تو گفتی و شنیدی همه قالست

غزل ۶۶

مشورت با غمزه چشمت را پی تسخیر کیست
باز این تدبیر بهر جان بی تدبیر کیست

دست یاری کاستین مالیده جیب ما گرفت
جیب ما بگذاشت تا دیگر گریبانگیر کیست

ای خدنگ غمزه ضایع کن به ما هم ناوکی
تا بداند جان ما آماجگاه تیر کیست

این غرور نازیاد از بندی نو میدهد
حسن را در دست استغنا سر زنجیر کیست

بنده ای چون من که خواهد از تو قیمت یک نگاه
آورد گر دیگری در بیعش از تقصیر کیست

نام گو موقوف کن وحشی که این طومار شوق
هست گویا کز زبان عجز بی تاثیر کیست

غزل ۶۷

یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟
با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ؟

ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا
تا با که ، دوست گشته و همداستان کیست ؟

تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد
وز مهر با که دم زند و مهربان کیست ؟

آن مه کزو رسید فغانم به گوش چرخ
یارب نهاده گوش به سوی دهان کیست ؟

وحشی همین نه جان تو فرسوده شد ز غم
آنک از غم فراق نفرسود جان کیست ؟

غزل ۶۸

بسته بر فتراک و می پرسد که صیاد تو کیست
تیغ خون آلود خود دارد که جلاد تو کیست

ساختی کارم به یک پرسش که در کارت که بود
سخت پرکاری نمی دانم که استاد تو کیست

لب کنی شیرین و پرسی کیست چون بینی مرا
بنده ام یعنی نمی دانی که فرهاد تو کیست

گر عیاذبالله از رازی که می پوشم ز تو
برفتد این بوده روزی ، مرد بیدار تو کیست

گر خروشان نیستی وحشی ز درد بی کسی
چیست این فریاد و در کنج غم آباد تو کیست

غزل ۶۹

ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست
در خاطرت سواری طرز نگاه کیست

خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست
آنجا که جلوه می کند و جلوه گاه کیست

سر کرد ناز و فتنه و عالم فرو گرفت
شاه کدام عرصه گذشت این سپاه کیست

خوش کشوری که او علم داد می زند
ای من گدای کشور او پادشاه کیست

وحشی نهفته نیست که آن گرم رو که بود
این آتش نهفته که زد شعله آه کیست

غزل ۷۰

تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست
رطل میی که مست شوم ، در سبوی کیست

تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم
تا در میان غمزهٔ بیداد جوی کیست

بیخی که بردمد گل عیشم ز شاخ او
از گلشن که رسته و آبش ز جوی کیست

داغی که روغنم بچکاند ز استخوان
با آتش زبانه کش شمع روی کیست

پای طلب که در رهش الماس گرد شوند
تقدیر سودنش به تک و پوی کوی کیست

دل را کمند شوق که خواهد گلو فشرد
آن پیچ و تاب تعبیه در تار موی کیست

وحشی علاج این دل و طبع فسرده حال
شغل مزاج گرم که و کار خوی کیست

غزل ۷۱

مریض عشق اگر سد بود علاج یکیست
مرض یکی و طبیعت یکی، مزاج یکیست

تمام در طلب وصل و وصل می طلبیم
اگر یکیم و اگر سد که احتیاج یکیست

اگر چه مانده اسیر است همچنان خوش باش
که منتهای ره کاروان حاج یکیست

فریب تاج مرصع مده به سربازان
که ترک سر بر این جمع و ننگ تاج یکیست

همین منادی عشقست در درون خراب
که آنکه می دهد این ملک را رواج یکیست

چه جای زحمت و راحت که پیش پای طلب
حریر نسترن و نشتر زجاج یکیست

بجز فساد مجو وحشی از طبیعت دهر
که وضع عنصر و تالیف امتزاج یکیست

غزل ۷۲

ای همنفسان بودن وآسودن ما چیست
یاران همه کردند سفر بودن ما چیست

بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند
ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست

ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم
هر دم المی بر الم افزودن ما چیست

گر زخم غمی بر جگر ریش نداریم
رخساره به خون جگر آلودن ما چیست

وحشی چو تغافل زده از ما گذرد یار
افتادن و بر خاک جبین سودن ما چیست

غزل ۷۳

همرهی با غیر و از من احتراز از بهر چیست
خود چه کردم با تو چندین خشم و ناز از بهر چیست

باز با من هر زمانش خشم و نازی دیگر است
خشم و ناز او نمی دانم که باز از بهر چیست

از نیاز عاشقان بی نیاز است اینهمه
عاشقان را اینهمه عجز و نیاز از بهر چیست

مجلسی خواهم که پیشت گیریم و سوزم چو شمع
بر زبان آرم که این سوز و گداز از بهر چیست

گوش بر افسانهٔ ما چون نخواهد کرد یار
وحشی این افسانهٔ دور و دراز از بهر چیست

غزل ۷۴

کوچنان یاری که داند قدر اهل درد چیست
چیست عشق و کیست مرد عشق و درد مرد چیست

گلشن حسنی ولی بر آه سرد ما مخند
آه اگر یابی که تاثیر هوای سرد چیست

ای که می گویی نداری شاهدی بر درد عشق
جان غم پرورد و آه سرد و روی زرد چیست

آنکه می پرسد نشان راحت و لذت ز ما
کاش پرسد اول این معنی که خواب و خورد چیست

گرنه عاشق صبر می دارد به تنهایی ز دوست
آنچه می گویند از مجنون تنها گرد چیست

وحشی از پی گر نبودی آن سوار تند را
می رسی باز از کجا وین چهرهٔ پر گرد چیست

غزل ۷۵

قدر اهل درد صاحب درد می داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، می داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، می داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته اند
آنکه نخل حسرتی پرورد می داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکرا بودست آه سرد، می داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبهٔ این نرد می داند که چیست

قطره ای از بادهٔ عشقست سد دریای زهر
هر که یک پیمانهٔ زین می خورد، می داند که چیست

وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد می داند که چیست

غزل ۳۸۸

ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی
در هر دلی خیالی بر هر سری هوایی

آیین بی وفایی هم خود بگو که خوب است
از چون تو خوبرویی و ز چون تو دلربایی

هر جا سگ تو دیدم رو داد گریه بیخود
چون بی کسی که بیند از دورآشنایی

آمد به بزم رندان مست از می شبانه
مینا شکست جایی ساغر فکند جایی

وحشی وداع جان کن کامد به دیدن تو
سنگین دلی ، غریبی ، عاشق کشی ، بلایی

غزل ۳۸۹

مرا زد راه عشق خردسالی
از این نورس گلی نازک نهالی

فروزان عارضی مانند لاله
ز مشکین هر طرف بر لاله خالی

شکرخا طوطیی دلکش حکایت
زبان دان دلبری شیرین مقالی

به قدش سرو را نسبت توان کرد
اگر در سرو باشد اعتدالی

توان خورشید خواندن عارضش را
اگرخورشید را نبود زوالی

غزال ما نگردد رام وحشی
ندیدم این چنین وحشی غزالی

غزل ۳۹۰

خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهانی
رسالت دل و جان سوی هم ز راه نهانی

کرشمهٔ تو ز بس باشدش برای اجابت
دعای زیر لب اندر میان آه نهانی

تو خوش نشسته به تمکین و حسن از تو نهفته
به جلوه بهر فریبم به جلوه گاه نهانی

چه روزگار خوش است آن برای رفع مظنه
عتاب ظاهر و سد لطف و عذر خواه نهانی

به غارت دل ما تاخت غمزه وای اسیری
کش از کمین بدرآیند آن سپاه نهانی

به جرم دیدن پنهان بکش به فتوی نازم
که کشتنی نشود کس سگ گناه نهانی

ز خون وحشی اگر منکری نگاه به من کن
که بگذارنم از آن چشم سد گواه نهانی

غزل ۳۹۱

کردم از سجدهٔ راه تو جبین آرایی
سر اقبال من و پیشهٔ گردن سایی

باز چون آمده از سجده سرش سوده به چرخ
هر که بر خاک درت کرده جبین فرسایی

آن قدر آرزوی سجدهٔ رویت که مراست
در همه روی زمینش نبود گنجایی

دیرتر دولت پابوس تو دریافته ام
ز آنکه می کرده ام از دیده زمین پیمایی

شکرلله که رسیدم به تماشا گه وصل
کردم از خاک درت تقویت بینایی

بردر خویش بگو حرمت چشمم دارند
که به جاروب کشی آمده و سقایی

خواهم از لطف تو باشد نگهی خاصهٔ من
نگهی نی چو نگاه دگران هر جایی

طول منشور بقای ابدی را چکنم
خم ابروی تواش گر نکند طغرایی

وحشیم طوطیم اندر پس آیینهٔ بخت
دایم از شکر عطای تو به شکرخایی

غزل ۳۹۲

چو پیش نقش شیرین کوهکن عرض بلا کردی
اگر سنگین نبودی گوش او فریادها کردی

کند بیگانگی هر چند گویم شرح غم با او
چه غم بودی اگر خود را به این حرف آشنا کردی

به اغیار آنقدرها می توانست از وفا دیدن
چه می شد گر زیادی یک نظر هم سوی ما کردی

به تنگیم از جدایی کاشکی می شد یکی پیدا
که ما را رهنمایی سوی اقلیم فنا کردی

اجل گر رحم بر وحشی نکردی شام مهجوری
تو می دانی که غم با روزگار او چها کردی

غزل ۳۹۳

ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری
ای خوشا آن کشوری کانجا تو صاحب کشوری

ای سوار فرد از لشکر جدا افتاده ای
یا از آن ترکان یغما پیشهٔ غارتگری

آتشت در آب پنهانست و زهرت در شکر
آشکارا گر چه با من همچو شیر و شکری

خواه شکر ریز و خواهی زهر در جامم که تو
گر چه زهرم می چشانی از شکر شیرین تری

وحشی آن صید افکنت گر افکند در خون منال
نیستی لایق به فتراکش که صید لاغری

غزل ۳۹۴

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی
من چه کردم کاینچنین بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی

گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می کنی

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریه بی اختیارم می کنی

گفته ای تدبیر کارت می کنم وحشی منال
رفت کار از دست کی تدبیر کارم می کنی

غزل ۳۹۵

بکش زارم چه دایم حرف از آزار می گویی
تو خود آزار من کن از چه با اغیار می گویی

رقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسین
چو من یک حرف گویم، گوییم بسیار می گویی

تغافل می زنی گر یک سخن صد بار می گویم
و گر گویی جوابی روی بر دیوار می گویی

حدیث غیر گویی تا ز غیرت زودتر میرم
پس از عمری که حرفی با من بیمار می گویی

نگفتی حال خود تا بود یارای سخن وحشی
مگر وقتی که نبود قوت گفتار می گویی

غزل ۳۹۶

ای آنکه عرض حال من زار کرده ای
با او کدام درد من اظهار کرده ای

آزاد کن ز راه کرم گر نمی کشی
ما را چه بی گناه گرفتار کرده ای

تا من خجل شوم که بد غیر گفته ام
دایم سخن ز نیکی اغیار کرده ای

تا جان دهم ز شوق چو این مژده بشنوم
آهنگ پرسش من بیمار کرده ای

وحشی به کار غیر اگر شهره ای چه شد
نقد حیات صرف در این کار کرده ای

غزل ۳۹۷

ای مرغ سحر حسرت بستان که داری
این ناله به اندازهٔ حرمان که داری

ای خشک لب بادیه این سوز جگر تاب
در آرزوی چشمهٔ حیوان که داری

ای پای طلب اینهمه خون بسته جراحت
از زخم مغیلان بیابان که داری

پژمرده شد ای زرد گیا برگ امیدت
امید نم از چشمهٔ حیوان که داری

ای شعلهٔ افروخته این جان پر آتش
تیز از اثر جنبش دامان که داری

ما خود همه دانند که از تیر که نالیم
این ناله تو از تیزی مژگان که داری

وحشی سخنان تو عجب سینه گداز است
این گرمی طبع از تف پنهان که داری

غزل ۲۴۰

ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش

مست حسنی با رقیبان میل می خوردن مکن
بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش

آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود
از نهال وصل او گو غیر برخوردار باش

گر چه می دانم که دشوار است صبر از روی دوست
چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش

صبر خواهم کرد وحشی در غم نادیدنش
من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش

غزل ۲۴۱

روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش

هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکنده ست بر ابروی خویش

لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش

چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن
این سری کز بار او فرسوده ام زانوی خویش

سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد
هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش

غزل ۲۴۲

کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش
گشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش

غماز در کمین گهرهای راز بود
قفلی زدیم بر در گفت و شنود خویش

من بودم و نمودی و باقی خیال تو
رفتم که پرده ای بکشم بر نمود خویش

یک وعده خواهم از تو که گردم در انتظار
حاکم تویی در آمدن دیر و زود خویش

از چشم من به خود نگر و منع کن مرا
بی اختیار اگر نشوی در سجود خویش

گو جان و سر برو، غرض ما رضای تست
حاشا که ما زیان تو خواهیم و سود خویش

بزم نشاط یار کجا وین فغان زار
وحشی نوای مجلس غم کن سرود خویش

غزل ۲۴۳

در مانده ام به درد دل بی علاج خویش
و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش

مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود
جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش

جان را مگر به مشعلهٔ دل برون برم
زین روزهای تیره و شبهای داج خویش

فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت است
با آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش

عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیم
با آب شور دیده و تلخ اجاج خویش

ای صاحب متاع صباحت تلطفی
کاورده عاجزی به درت احتیاج خویش

وحشی رواج نیست سخن را ، زبان به بند
تا چند دعوی از سخن بی رواج خویش

غزل ۲۴۴

بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش
جذبه ای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش

عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه کار
خورد کم خونی مگر یعقوب از فرزند خویش

ایستادن نیست بر یک مطلبم در هیچ حال
بر نمی آیم به میل طبع ناخرسند خویش

اینچنین مستغنی از حال تهی دستان مباش
آخر ای منعم نگاهی کن به حاجتمند خویش

وحشی آمد از خمار زهد خشکم جان به لب
کو صلای جرعه ای تا بشکنم سوگند خویش

غزل ۲۴۵

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش
یک گام آن طرف ننهیم از مقام خویش

این مرغ تنگ حوصله را دانه ای بس است
صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش

فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد
مخصوص هیچکس نکند لطف عام خویش

دل شد کبوتر لب بامی که سد رهش
سازند دور و باز نشیند به بام خویش

وحشی رمیده ایست که رامش کسی نساخت
آهوی دشت را نتوان ساخت رام خویش

غزل ۲۴۶

تو و هر روز و بزم عشرت خویش
من و شبها و کنج محنت خویش

منم با محنت روی زمین خوش
نگه دار آسمان گو راحت خویش

ز هجران مردم و بر سر ندیدم
کسی را غیر سنگ تربت خویش

مکش زحمت برای راندن ما
که ما خواهیم بردن زحمت خویش

به زیر تیغ او نالید وحشی
فتادش سربه پیش از خجلت خویش

غزل ۲۴۷

ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش
خون چون من بیکسی آسان توان بردن ز پیش

هست بیش از طاقت من بار اندوه فراق
بیش ازین طاقت ندارم گفته ام سد بار بیش

ناوکت گفتم زدل بگذشت رنجیدی به جان
جان من گفتم خطایی مگذران از لطف خویش

از کدامین درد خود نالم که از دست غمت
سینه ام چون دل فکار است و درون چون سینه ریش

نوش عشرت نیست وحشی در جهان بی نیش غم
آرزوی نوش اگر داری منال از زخم نیش

غزل ۲۴۸

الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش

صدای شهپر شاهینی از هر گوشه می آید
تذرو غافلی دارم مقیم آشیان دارش

خدایا با منش خوش سر گران داری و خرسندم
نه تنها با من و بس ، با همه کس سرگران دارش

پدید آرد هوس از عشق با مردم جفا کاری
نمی خواهم بر این باشد ، خداوندا برآن دارش

تغافل کیش و کین اندیش و دوری جوی و وحشی خوی
عجب وضعیست خوش یارب همیشه آنچنان دارش

زمان اول حسن است و هستش فتنه ها درپی
الاهی در امان از فتنهٔ آخر زمان دارش

خدایا فرصت یک حرف پند آمیز می خواهم
نمی گویم که با وحشی همیشه همزبان دارش

غزل ۲۴۹

مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش
بی گنه می کشتیم ، اکنون گنهکارم بکش

تیغ بیرحمی بکش اول زبانم را ببر
پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش

جرم می آید زمن تا عفو می آید ز تو
رحم را حدیست ، از حد رفت ، این بارم بکش

وحشیم من کشتن من اینکه رویت بنگرم
روی خود بنما و از شادی دیدارم بکش

غزل ۱۶۶

المنهلله که شب هجر سر آمد
خورشید وصال از افق بخت برآمد

سد شکر که زنجیری زندان جدایی
از حبس فراق تو سلامت بدرآمد

شد نوبت دیدار و زدم کوس بشارت
یعنی که دعای سحری کارگر آمد

جان بود ز هجر تو مهیای هزیمت
این بود که ناگاه ز وصلت خبرآمد

بیخود شده بود از شعف وصل تو وحشی
زو درگذر ار او به درت دیرتر آمد

غزل ۱۶۷

یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد
مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد

مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است
گر چه هرگز یاد ما حوری نژاد ما نکرد

بر سر سد راه داد ما به گوش او رسید
یک ره آن بیداد گر گوشی به داد ما نکرد

دل به خاک رهگذارش عمرها پهلو نهاد
او گذاری بر دل خاکی نهاد ما نکرد

اعتماد ما یکی سد شد به وحشی زین غزل
کیست کو سد آفرین بر اعتقاد ما نکرد

غزل ۱۶۸

آنکس که دامن از پی کین تو بر زند
بر پای نخل زندگی خود تبر زند

گر کوه خصمی تو کند انتقام تو
آن تیغ را به دست خودش بر کمر زند

از لشکر توجه تو کمترین سوار
تازد برون و یکتنه بر سد حشر زند

قهر تو چون بلند کند گوشهٔ کمان
هر تیر را که قصد کند بر جگر زند

شکر خدا که خصم ترا بر جگر نشست
آن تیرها که خواست ترا بر سپر زند

مرغی کز آشیانهٔ خصم تو بر پرید
الا به خون خود نتواند که پرزند

تودر گلو فشاری خصمی و جان او
در بند فرجه ایست که از تن به در زند

مطرب به بزم خواند عدویت چه غافلست
گو کس روانه کن که در نوحه گر زند

در راه سیر کوکب اقبال تو سپهر
در دیدهٔ ستارهٔ بد نیشتر زند

فتحی نموده ای دگر از نو که بر فلک
اقبال طبل نصرت و کوس ظفر زند

وحشی کجاست منکر او تا چو دیگران
خود را به تیغ قهر قضا و قدر زند

غزل ۱۶۹

بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
عشق آمد و با نشاهٔ دیوانگی آمد

ای عقل همانا که نداری خبر از عشق
بگریز که او دشمن فرزانگی آمد

خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل
با رخنهٔ دیرینه به ویرانگی آمد

دارد خبری آن نگه خاص که سویم
مخصوص به سد شیوهٔ بیگانگی آمد

ای شمع به هر شعله که خواهیش بسوزان
مرغ دل وحشی که به پروانگی آمد

غزل ۱۷۰

ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
دیده را مژده که هنگام تماشا آمد

تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم
گل به گلزار شد و لاله به صحرا آمد

پرتو طلعت یوسف مگرش خواهد عذر
آنچه بر دیدهٔ یعقوب و زلیخا آمد

غمزه اش کرد طمع در دل و چونش ندهم
خاصه اکنون که تبسم به تقاضا آمد

مژدهٔ عمر ابد می رسد اکنون ز لبش
صبرکن یک نفس ای دل که مسیحا آمد

منع دل زین ره پر تفرقه کردم نشنید
رفت با یک حشر طاقت و تنها آمد

باش آماده فتراک ملامت وحشی
که تو در خوابی و صیاد ز سد جا آمد

غزل ۱۷۱

اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند
هر کس که از جان بگذرد بسیار خون آسان کند

ای دل به راه سیل غم جان را چه غمخواری کنی
این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند

جان صرف پرکاری که او چون رو به بازار آورد
بازار خوبان بشکند نرخ بلا ارزان کند

از بی سر و سامانیم یاران نصیحت تا به کی
او می گذارد تا کسی فکر سرو سامان کند

شد کعبهٔ دل از بتان بتخانه وحشی چون کنم
داغ رقیبانش اگر آتشگه گبران کند

غزل ۱۷۲

خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشد
به هر جا پا نهم از بیخودی غوغای من باشد

خوش آن عشقی که در کوی جنونم خسروی بخشد
جهان پر لشکر از اشک جهان پیمای من باشد

هوس دارم دگر در عشق آن شب زنده داری ها
که در هر گوشه ای افسانهٔ سودای من باشد

خوش آن کز خار خار داغ عشق لاله رخساری
جهانی لاله زار چشم خون پالای من باشد

مرا دیوانه سازد این هوس وحشی که از یاری
مهی را گوش بر افسانهٔ شبهای من باشد

غزل ۱۷۳

در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد
آغاز کردم اینچنین، انجام آن چون بگذرد

لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد سد مرحله
کو تا ز عشق روی تو سد ره ز مجنون بگذرد

ای آنکه پرسی حال من وه چون بود حال کسی
کزدیده هر دم بر رخش سد جدول خون بگذرد

از دل برآید شعله ای کاتش به عالم در زند
هر گه که در خاطر مرا آن جامه گلگون بگذرد

وحشی که شد گوهرفشان در وصف عقد گوهرش
نبود عجب کز نظم او از در مکنون بگذرد

غزل ۱۷۴

نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید
که پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید

مگوییدش حدیث کوه درد من که می ترسم
چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید

از آنم کس نمی پرسد که چون پرسد کسی حالم
باو گویم غم دل آنقدر کز من به جان آید

بیا ای باد خاکم بر سر هر رهگذر افکن
که دامانش بگیرم هر کجا دامن کشان آید

ز شوق او نرفتم سوی بستان ، بهر آن رفتم
که شاید نخل من روزی به سوی بوستان آید

تو دمساز رقیبانی چنین معلوم می گردد
که چون خوانی مرا نام رقیبت بر زبان آید

صبوحی کرده میمد، بسی خون کرده رفتارش
بلی خونها شود جایی که مستی آنچنان آید

مگو وحشی چرا از بزم او غمناک می آیی
کسی کز بزم او بیرون رود چون شادمان آید

غزل ۱۲۹

هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد
دردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد

هر چند بیش کشت به ناز و کرشمه ام
رغبت به آن کرشمه و نازم زیاده شد

باز آمدی و شعلهٔ شوقم به جان زدی
کم گشته بود سوز تو بازم زیاده شد

درد تو کم نشد ز سفر بلکه سد الم
از رنج راه دور و درازم زیاده شد

وحشی به فکر چشم غزالی به هر غزل
انگیز طبع سحر طرازم زیاده شد

غزل ۱۳۰

هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد
که باشم من که بار خاطر یاری ز من باشد

گذاریدم همانجایی که میرم بر مداریدم
نمی خواهم که بر دوش کسی باری ز من باشد

حلالی خواستم از جمله یاران قاتل من کو
که خواهم عذر او گر گاهش آزاری ز من باشد

ز اشک ناامیدی برد مژگان آب و می ترسم
که ناگه بر سر راه کسی خاری ز من باشد

به کویش گر ندارم صوت عشرت غم مخور وحشی
مرا این بس که آنجا نالهٔ زاری ز من باشد

غزل ۱۳۱

مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد

تخم امید ما از و نارسته ماند از بی نمی
اما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد

خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که من خوارم چنین
با یک جهان بی حرمتی هیچت ز حرمت کم نشد

عمری زدم لاف سگی اما چه حاصل چون مرا
با اینهمه حق وفا خواری و ذلت کم نشد

وحشی از و بر خاطرم پیوسته بود این گرد غم
ز آیینهٔ من هیچگه گرد کدورت کم نشد

غزل ۱۳۲

ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شد
حریف ساغر و هم مشرب پیمانه خواهم شد

اگر بیند مرا طفلی به این آشفتگی داند
که از عشق پری رخساره ای دیوانه خواهم شد

شدم چون رشتهٔ ای از ضعف و دارم شادمانیها
که روزی یار، با آن گوهر یکدانه خواهم شد

به هر جا می رسم افسانهٔ عشق تو می گویم
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد

مگو وحشی کجا می باشد و منزل کجا دارد
کجا باشم مقیم گوشهٔ ویرانه خواهم شد

غزل ۱۳۳

اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد
تاراجگر خانهٔ ویرانه من شد

اینست که می ریخت به پیمانهٔ اغیار
خون ریخت چو دور من و پیمانهٔ من شد

اینست که چشم تر من ابر بلا ساخت
سیل آمد و بنیاد کن خانهٔ من شد

اینست که چون دید پریشانی من ، گفت :
وحشی مگر اینست که دیوانهٔ من شد

غزل ۱۳۴

خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشد
صراحی در بغل جام میش در آستین باشد

ز دستت هر چه می آمد به ارباب وفا کردی
نکردی هیچ تقصیری وفاداری همین باشد

رقیبا می دهی بیمم که دارد قصد خون ریزیت
ازین بهتر چه خواهد بود یا رب اینچنین باشد

کجا گفتن توان شرح غم محمل نشین خود
اگر همچون جرس ما را زبان آهنین باشد

به هر ویرانه کانجا وحشی دیوانه جا گیرد
ز هر سو دامنی پرسنگ طفلی در کمین باشد

غزل ۱۳۵

گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد
از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد

خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم
چندان که دگر طاقت فریاد نباشد

شهری که در او همچو تو بیدادگری هست
بیدادکشان را طمع داد نباشد

پروانه که و ، محرمی خلوت فانوس
چون در حرم شمع ره باد نباشد

سنگی به ره توسن شیرین نتوان یافت
کاتش به دلش از غم فرهاد نباشد

وحشی چه کنی ناله که معمور نشد دل
بگذار که این غمکده آباد نباشد

غزل ۱۳۶

به راز عشق زبان در میان نمی باشد
زبان ببند که آنجا بیان نمی باشد

میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است
بیان حال به کام و زبان نمی باشد

دل رمیدهٔ من زخم دار صید گهیست
که زخم صید به تیر و کمان نمی باشد

از آن روایی بازار کم عیارانست
که در میان محک امتحان نمی باشد

اگر به من نشوی مهربان درین غرضیست
کسی به خلق تو نامهربان نمی باشد

به عالمی که منم منتهای غصه مپرس
که قطع مدت و طی زمان نمی باشد

زبان به کام مکش وحشی از فسانهٔ عشق
بگو که خوشتر ازین داستان نمی باشد

غزل ۱۳۷

دوشم از آغاز شب جا ، بر در جانانه بود
تا به روزم چشم بر بام و در آن خانه بود

دی که میمد ز جولانگاه شوخی مست ناز
نرگسش بر گوشهٔ دستار خوش ترکانه بود

بهر آن نا آشنا می رم که فرد از همرهان
آنچنان می شد که گویا از همه بیگانه بود

آن نصیحتها که می کردیم اهل عشق را
این زمان معلوم ما شد کان همه افسانه بود

قرب تا حاصل نشد دودم ز خرمن برنخاست
اتحاد شمع برق خرمن پروانه بود

سوختن با آتش است و عشق با دیوانگی
عشق بر هر دل که زد آتش چو من دیوانه بود

وحشی از خون خوردن شب دوش نتوانست خاست
کاین می مرد افکن امشب تا لب پیمانه بود

غزل ۲۰۶

عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد
انتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد

بر در میخانه من خواهم که آید غمزه مست
گه میانم گیرد و گاهی گریبانم کشد

پر نگاهی کو که چون بر دل گشاید تیر ناز
از پی هم سد نگه تازد که پیکانم کشد

سرمه ای خواهم که جز یک رو نبینم ، عشق کو
تا به میل آتشین در چشم گریانم کشد

گلشن شوقی هوس دارم که رضوان از بهشت
بر در باغ آید و سوی گلستانم کشد

وعده گاهی کو که چون نومید برخیزم ز وصل
دست امید وفای وعده دامانم کشد

در کدامین چشم جویم آن نگاه بردگی
کاشکارا گویدم برخیز و پنهانم کشد

آن غزالی را که وحشی خواهد ار واقع شود
دهر بس نیت که از طبع غزلخوانم کشد

غزل ۲۰۷

درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد
خیال روی او اینجا در او اغیار کی گنجد

ز حرف و صوت بیرونست راز عشق من با او
رموز عشق وجدانیست در گفتار کی گنجد

من و آزردگی از عشق او حاشا معاذلله
دلی کز مهر پر باشد در او آزار کی گنجد

به رطل بخت یک خمخانه می ساقی که بر لب نه
به ظرف تنگ من این بادهٔ بسیار کی گنجد

چه جای مرهم راحت دل بیمار وحشی را
بجز حسرت در آن دل کز تو شد افکار کی گنجد

غزل ۲۰۸

دلم خود را به نیش غمزه ای افکار می خواهد
شکایت دارد از آسودگی، آزار می خواهد

بلا اینست کاین دل بهر ناز و عشوه می میرد
ز نیکویان نه تنها خوبی رخسار می خواهد

دل از دستی بدر بردن نباشد کار هر چشمی
نگاه پر تصرف غمزه پر کار می خواهد

بود آهو که صیادش به یک تیر افکند در خون
دلی را صید کردن کوشش بسیار می خواهد

غلامی هست وحشی نام و می خواهد خریداری
به بازار نکو رویان که خدمتکار می خواهد

غزل ۲۰۹

جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد
مرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد

که دارد باطل السحری که بر بازوی جان بندم
که جادوی قدیمی بر سر سحر و فسون آمد

ندانم چون شود انجام مجلس کان حریف افکن
میی افکند در ساغر کزان می بوی خون آمد

سپر انداختیم اینست اگر چین خم ابرو
که زور این کمان از بازوی طاقت فزون آمد

مرا خوانی و من دوری کنم با یک جهان رغبت
چنین باشد بلی آن کس که بختش واژگون آمد

مگو وحشی چگونه آمدت این مهر در سینه
همی دانم که خوب آمد نمی دانم که چون آمد

غزل ۲۱۰

آه شراره بارم کان از درون برآمد
ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد

می کرد دل تفال از مصحف جمالش
از زلف او به فالش جیم جنون برآمد

فانوس وار ما را از شمع دل فروزی
آتش ز سینه سر زد دود از درون برآمد

از لالهٔ جگر خون احوال کوهکن پرس
کان داغدار با او در بیستون برآمد

از چشم پر فن او در یک فریب دادن
از عقل و هوشمندی سد ذوفنون بر آمد

بر رسم داد خواهان زد دست بر عنانش
آیا ز دست وحشی این کار چون برآمد

غزل ۲۱۱

کی اهل دل به کام خود از دوستان برند
تا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند

از ما برید یار به اندک حکایتی
چندان نبود این که ز هم دوستان برند

شد گرم تا شنید ز ما سوز دل چو شمع
آه این چه حرف بود که ما را زبان برند

آنکس که گشت باعث سوز فراق ما
یارب سرش به مجلس او شمعسان برند

وحشی مبر به تیغ ز جانان که اهل دل
از هم نمی برند اگر از جهان برند

غزل ۲۱۲

ز عشق من به تو اغیار بدگمان شده اند
کرشمه های نهان را نگاهبان شده اند

حمایتی که حریفان بزم در بد من
تمام متفق و جمله همزبان شده اند

عجب که بادهٔ رشکی نمی رود در جام
که سخت مجلسیان تو سرگران شده اند

رقابت است که چو در دلی به کینه نشست
کسی ندید که من بعد مهربان شده اند

همه برای تو دارند نکته ها وحشی
جماعتی ز حریفان که نکته دان شده اند

غزل ۲۱۳

یاران خدای را به سوی او گذر کنید
باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید

در ما ز دست آتش و بر عزم رفتن است
چون آه ما زبان خود آتش اثر کنید

آتش زبان شوید و بگویید حال ما
هنگام حال گفتن ما دیده تر کنید

از حال ما چنانکه درو کارگر شود
آن بی محل سفر کن ما را خبر کنید

منعش کنید از سفر و در میان منع
اغراق در صعوبت رنج سفر کنید

گر خود شنید جان ز من و مژده از شما
ور نشنود مباد که اینجا گذر کنید

وحشی گر این خبر شنود وای بر شما
از آتش زبانه کش او حذر کنید

غزل ۲۱۴

سرت از غرور خوبی به کسی فرو نیاید
سر این غرور کردم که کمی درو نیاید

بحلی ز من اگر چه همه باد برد نامم
که کسی به کوی خوبان پی آبرو نیاید

دل رشک پرور من همه سوخت چون نسوزد
که بغیر داغ کاری ز تو تند خو نیاید

ز بلای چشم شوخت نگریختم ز خود هم
به نگاه کن سفارش که به جستجو نیاید

تو بگوی مردی است این به کجا رود اسیری
سر راه تو نگیرد به طواف کو نیاید

تو به من گذار وحشی که غم تو من بگویم
که تو در حجاب عشقی ز تو گفتگو نیاید

غزل ۳۱۲

گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم
پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم

بزم فراغ آراست دل کو بی محابا غمزه ای
کش من ز راه چشم خود سر در سرای او دهم

جانی به حسرت می کنم بهرعیادت گو میا
کی بهر حفظ جان خود تشویش پای او دهم

ماخولیا گر نیست این جویم چرا خونخواره ای
کو قصد جان من کند من جان برای او دهم

چون عشق خواهم دشمنی این جان ایمن خفته را
تا باز سد ره هر شبی تغییر جای او دهم

وحشی شکایت تا به کی از روزگار عافیت
ایام رشک عشق کو تا من سزای او دهم

غزل ۳۱۳

سد دشنه بر دل می خورم و ز خویش پنهان می کنم
جان گریه بر من می کند من خنده بر جان می کنم

خون قطره قطره می چکد تا اشک نومیدی شود
وز آه سرد اندر جگر آن قطره پیکان می کنم

دست غم اندر جیب جان پای نشاط اندر چمن
پیراهنم سد چاک و من گل در گریبان می کنم

گلخن فروز حسرتم گرد آورد خاشاک غم
بی درد پندارد که من گشت گلستان می کنم

غم هم به تنگ آمد ولی قفلست دایم بر درش
این خانهٔ تنگی که من او را به زندان می کنم

امروز یا فردا اجل دشواری غم می برد
وحشی دو روزی صبر کن کار تو آسان می کنم

غزل ۳۱۴

آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم
شکرانهٔ هر سجده ای سد سجدهٔ دیگر کنم

کردم سراپا خویش را چشم از پی طی رهت
کز بهر سجده بر درت خود را تمامی سرکنم

گوگرد احمر کی کند کار غبار راه تو
این کیمیاگر باشدم خاک سیه را زر کنم

تو خوش به دولت خواب کن گر پاسبانی بایدت
من از دعای نیم شب گردون پر از لشکر کنم

خصمت که هست اندر قفس بگذار با آه منش
کو را اگریاقوت شد زین شعله خاکستر کنم

گر توتیایی افکنی در دیده ام از راه خود
از رشک چشم خود نمک در دیدهٔ اخترکنم

بر اوج تختت کاندر او سیمرغ شهپر گم کند
من پشه و از پشه کم کی عرض بال و پرکنم

وحشی چه پیش آرد که آن ایثار راهت را سزد
از مخزن فیضت مگر دامن پر از گوهر کنم

غزل ۳۱۵

کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
وین تند باد را به چراغ تو سردهم

آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد
نخلی شوم که خنجر الماس بردهم

سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی
اولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم

کشتی نوح چیست چو توفان گریه شد
هرتخته زان سفینه به موجی دگر دهم

لرزد دلم که خانه حسنت کند سیاه
گر اندک اختیار به دود جگر دهم

افسردگی بس است که باد خزان شود
آه ار به بوستان جمال تو سر دهم

بیداد کیش من متنبه نمی شود
وحشی من این ندای عبث چند دردهم

غزل ۳۱۶

ما اجنبی ز قاعدهٔ کار عالمیم
بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم

دیوانه طینتیم زر و سنگ ما یکیست
اینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیم

با مرکز و محیط نداریم هیچ کار
هست اینقدر که در خم پرگار عالمیم

ما مردمان خانه بدوشیم و خش نشین
نی زان گروه خانه نگهدار عالمیم

حک کردنی چو نقطهٔ سهویم بر ورق
ما خال عیب صفحه رخسار عالمیم

با سینه برهنه به شیران نهیم رو
انصاف نیست ورنه جگردار عالمیم

وحشی رسوم راحت و آزار با هم است
زین عادت بد است که آزار عالمیم

غزل ۳۱۷

نه من از تو مهر خواهم نه تو بگذری ز کین هم
نه تر است این مروت نه مراست چشم این هم

چه بهانه ساخت دیگر به هلاک بیگناهان
که تعرض است بر لب گرهیست بر جبین هم

به میان جنگ و صلحت من و دست و آن دعاها
که ز آستین بر آید نه رود به آستین هم

نه همین فلک خجل شد ز کف نیاز عشقم
که ز سجده های شوقم شده منفعل زمین هم

برسان ز خرمن خود مددی به بی نصیبان
که نه خرمن تو ماند نه هجوم خوشه چین هم

چه متاع رستگاری بودم ز سجدهٔ بت
که ذخیره ای نبردم ز نگاه واپسین هم

ز تو خوش نماست وحشی ره و رسم زهد و رندی
که دلیست حق شناس و نظری خدای بین هم

غزل ۳۱۸

دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم
نشد پابوس روزی آستان بوسیدم و رفتم

ز گرد راه خود را بر سر کوی تو افکندم
رخ پر گرد بر خاک درت مالیدم و رفتم

اگر منزل به منزل چون جرس نالم عجب نبود
که آواز درایی از درت نشنیدم و رفتم

نیامد سرو من بیرون که بر گرد سرش گردم
به سان گرد باد از غم به خود پیچیدم و رفتم

میسر چون نشد وحشی که بینم خلوت وصلش
به حسرت بر در و دیوار کویش دیدم و رفتم

غزل ۳۱۹

یک همدم و همنفس ندارم
می میرم و هیچ کس ندارم

گویند بگیر دامن وصل
می خواهم و دسترس ندارم

دارم هوس و نمی دهد دست
آن نیست که این هوس ندارم

گفتی گله ای ز ما نداری
دارم گله از تو پس ندارم

وحشی نروم به خواب راحت
تا تکیه به خار و خس ندارم

غزل ۲۷۸

مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم

شراب لطف پر در جام می ریزی و می ترسم
که زود آخر شود این باده و من در خمار افتم

به مجلس می روم اندیشناک ای عشق آتش دم
بدم بر من فسونی تا قبول طبع یار افتم

ز یمن عشق بر وضع جهان خوش خنده ها کردم
معاذالله اگر روزی به دست روزگار افتم

تظلم آنقدر دارم میان راهت افتاده
که چندانی نگه داری که من بر یک کنار افتم

عجب کیفیتی دارم بلند از عشق و می ترسم
که چون منصور حرفی گویم و در پای دار افتم

دگر روز سواری آمد و شد وقت آن وحشی
که او تازد به صحرا من به راه انتظار افتم

غزل ۲۷۹

آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم
نو شد آن سلسله کهنه و آن بند قدیم

آمدم من به سر گریهٔ خود به که تو نیز
بر سر ناز خود آیی و شکرخند قدیم

به وفای تو که تا روز قیامت باقیست
عهد دیرین به قرار خود و سوگند قدیم

نخل تو یک دو ثمر داشت به خامی افتاد
من و پروردن آن نخل برومند قدیم

بهر آن حلقه به گوشیم که بودیم ای باد
برسان بندگی ما به خداوند قدیم

خلوتی خواهم و در بسته ویک محرم راز
که گشایم سر راز و گله ای چند قدیم

وحشی آن سلسله نو کرد که آیند ز نو
پندگویان قدیمی به سر پند قدیم

غزل ۲۸۰

می توانم که لب از آب خضر تر نکنم
می رم از تشنگی و چشم به کوثر نکنم

شوق یوسف اگرم ثانی یعقوب کند
دارم آن تاب کز او دیده منور نکنم

آن قوی حوصله بازم که اگر حسرت صید
چنگ در جان زندم میل کبوتر نکنم

دارم آن صبر که با چاشنی ذوق مگس
بر لب تنگ شکر دست به شکر نکنم

در جنت بگشا بر رخم ای خازن خلد
که دماغ از گل باغ تو معطر نکنم

حلهٔ نور اگرم حور به اکراه دهد
پیشش اندازم و نستانم و در بر نکنم

وحشی آزردگیی داری و از من داری
من چه کردم که غلط بود که دیگر نکنم

غزل ۲۸۱

ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم
بستان به پرورندهٔ بستان گذاشتیم

می آید از گشودن آن بوی منتی
در بسته باغ خلد به رضوان گذاشتیم

در کار ما مضایقه ای داشت ناخدا
کشتی به موج و رخت به توفان گذاشتیم

در خود نیافتیم مدارا به اهرمن
بوسیدن بساط سلیمان گذاشتیم

کردیم پا ز دیده به عزم ره حرم
ره بسته بود خار مغیلان گذاشتیم

ظلمت به پیش چشمهٔ حیوان تتق کشید
رفتیم و ذوق چشمه حیوان گذاشتیم

وحشی نداشت پای گریز از کمند عشق
او را به بند خانهٔ حرمان گذاشتیم

غزل ۲۸۲

ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم
گر همه زهرست چون خوردیم ساغر نشکنیم

پیش ما یاقوت یاقوتست و گوهر گوهر است
داب ما اینست یعنی قدر گوهر نشکنیم

هر متاعی را در این بازار نرخی بسته اند
قند اگر بسیار شد ما نرخ شکر نشکنیم

عیب پوشان هنر بینیم ما طاووس را
پای پوشانیم اما هرگزش پر نشکنیم

ما درخت افکن نه ایم آنها گروهی دیگرند
با وجود سد تبر، یک شاخ بی بر نشکنیم

به که وحشی را در این سودا نیازاریم دل
بیش از اینش در جراحت نوک نشتر نشکنیم

غزل ۲۸۳

مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
ننشینم به رهش بر سر کویش نروم

هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب
که یک امروز به نظارهٔ رویش نروم

آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست
خود به خود من به شکن گیری مویش نروم

سد صلا می زند آن چشم و به این جرات شوق
بر در وصل ز اندیشهٔ خویش نروم

گر توان خواند فسونی که در آیند به دل
هرگز از پیش دل عربده جویش نروم

ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است
نیست معلوم که از دست سبویش نروم

وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر
در سر حسرت رخسار نکویش نروم

غزل ۲۸۴

نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم
آن خط غلامی که ندادیم دریدیم

در دست نداریم به جز خار ملامت
زان دامن گل کز چمن وصل نچیدیم

این راه نه راهیست عنان بازکش ای دل
دیدی که درین یک دو سه منزل چه کشیدیم

مانند سگ هرزه رو صید ندیده
بیهوده دویدیم و چه بیهود دویدیم

وحشی به فریب همه کس می روی از راه
بگذار که ما ساده دلی چون تو ندیدیم

غزل ۲۸۵

چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم
به نزدیکش روم سد بار و باز از شرم برگردم

من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشد
که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم

دلم سد پاره گشت از خنجرش و ز شوق هر زخمی
به خویش آیم دمی سد بار و از خود بیخبر گردم

اگر جز کعبهٔ کوی تو باشد قبله گاه من
الاهی ناامید از سجدهٔ آن خاک در گردم

نه از سوز محبت بی نصیبم همچو پروانه
که در هر انجمن گرد سر شمع دگر گردم

به بزم عیش شبها تا سحر او را چه غم باشد
که بر گرد درش زاری کنان شب تا سحر گردم

به زخم خنجر بیداد او خو کرده ام وحشی
نمی خواهم که یک دم دور از آن بیدادگر گردم

غزل ۳۴۸

دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
اگر با من رفیقی می روم آمادهٔ ره شو

سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی
تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو

هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا
چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو

ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را
برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو

بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی
ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو

قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد
نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو

هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی
به اطمینان خاطر گوشه ای بنشین مرفه شو

غزل ۳۴۹

آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو
منصب پاسبانیم داده به گرد کوی تو

چیست اشاره چون زیم حکم چه می کند بگو
در بد و نیک عشق من رد و قبول خوی تو

پای فرشته چون مگس برده فرو در انگبین
خنده که شهد ریخته در ره گفت وگوی تو

زان خم زلف می کشد منت بند جادوان
گردن جان من که شد طوق پرست موی تو

می گذری و داشته دست نیاز پیش رو
چشم گدا نگاه من فاتحه خوان روی تو

صاف سر خم ترا نیست قرابه کش بسی
راضیم ار به من رسد درد ته سبوی تو

وحشی اگر نه رشک زد دست نگار خویشتن
گریه که می کند گره در گذر گلوی تو

غزل ۳۵۰

یک بار نباشد که نیازرده ام از تو
در حیرتم از خود که چه خوش کرده ام از تو

خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند
ته ماندهٔ این رطل که من خورده ام از تو

این میوه که آلوده به زهرم لب و دندان
نوباوهٔ شاخی ست که پرورده ام از تو

سد پردهٔ خون گشت بر عقدهٔ غم خشک
دل مرده تر از غنچهٔ پژمرده ام از تو

چون وحشی اگر عمر بود بر تو فشاندم
جانی که به نزدیک لب آورده ام از تو

غزل ۳۵۱

ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو
طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو

می آیی و می افکند چا کم به جیب عافیت
شاخ گلی دامن کشان یعنی قد رعنای تو

وقتی نگاهی رسم بود از چشم سنگین دل بتان
آن رسم هم منسوخ شد در عهد استغنای تو

فرسوده سرها در رهت در هر سری سد آرزو
وان آرزوها خاک شد یک یک به زیر پای تو

وحشی ببین اندوه دل وز سخت جانی دم مزن
کز هم بپاشد کوه را اندوه جان فرسای تو

غزل ۳۵۲

گر چه کردم ذوقها از آشناییهای او
انتقام از من کشید آخر جداییهای او

اله اله این دل است آن دل که وقتی داشتم
یاد آن اظهار قرب و خودنماییهای او

حسرت آن مرغ کز خرم بهاری دور ماند
می توان کردن قیاس از بینواییهای او

ما و تو هم درد و هم داغیم ای مرغ چمن
تو ز گل می نال و من از بی وفاییهای او

وحشی و امید وصل و امتحان خود به صبر
عاقبت کاری کند صبرآزماییهای او

غزل ۳۵۳

میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
سگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو

به سد جان می خرم گردی که خیزد از سر راهت
ندارم قدر خاک راه پیشت ، قیمت من کو

به داغم هر زمان دردی فزاید محرم بزمت
کسی کو با تو گوید درد و داغ حسرت من کو

چو خواهد بی گناهی را کشد احوال من پرسد
که آن بی خانمان پیدا نشد در صحبت من کو

مگو در بزم او دایم به عیش و عشرتی وحشی
کدامین عیش و عشرت ، مردم از غم ، عشرت من کو

غزل ۳۵۴

دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو
قفس بر هم شکست این مرغ، خرم بوستانی کو

نگاه گرم آتش در حریف انداز می خواهم
بر این دل کز محبت سرد شد آتش فشانی کو

می دوشینه از سر رفت و یک عالم خمار آمد
حریف تازه و بزم نو و رطل گرانی کو

کمند پاره در گردن گریزانست نخجیری
بخواهد جست ازین آماجگه چابک عنانی کو

مذاق تلخ دارم وحشی از زهری که می دانی
حدیث تلخ تا کی بشنوم شیرین زبانی کو

غزل ۳۵۵

شد بی حساب کشور جانها خراب از او
ترک است و تندخو چه عجب بی حساب از او

پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست
ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او

سر در نقاب خواب کش ای بلهوس که تو
بی یار زنده ای و نداری حجاب از او

تا پرده برگرفت ز ماه تمام خویش
رو زردی تمام کشید آفتاب از او

وحشی که نیم کشته به خون می تپد ز تو
با جان مگر برون رود این اضطراب از او

غزل ۳۵۶

سد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو
کافر نکند آنچه تو کردی ، حذر از تو

بی رحم کسی شرح جگر خوردن من پرس
پیکان جفا چند خورم بر جگر از تو

آنکس که برآورد مرا از چو تو نخلی
یارب نخورد در چمن عمر بر از تو

ای قاصد از آن همسفر غیر خبر چیست
مشتاب که معلوم کنم یک خبر از تو

وحشی چه دهی شرح به ما حرف غم خویش
ما نیز اسیریم به سد غم بتر از تو

غزل ۳۵۷

می روم نزدیک و حال خویش می گویم به او
آنچه پنهان داشتم زین پیش می گویم به او

گشته ام خاموش و پندارد که دارم راحتی
چند حرفی از درون ریش می گویم به او

غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش
اندکی زین درد بیش از پیش می گویم به او

غمزه ات خونریز دل دربند لعل نوشخند
دل نمی داند جفای خویش می گویم به او

گر چه وحشی دل ازو بر کند می رنجد به جان
گر بد آن دلبر بدکیش می گویم به او

غزل ۳۲۹

رشک می بردند شهری بر من و احوال من
کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من

طایری بودم من و غوغای بال افشانیی
چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من

بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت
ورنه کس هرگز نمی رنجیده از افعال من

گشته ام آواره سد منزل ز ملک عافیت
می دواند همچنان بخت بد از دنبال من

ساده رو وحشی که می خواهد به عرض او رسید
آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من

غزل ۳۳۰

مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن
پی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن

تو شمع مجلس افروزی ، من سرگشته پروانه
مرا آتش به جان زن دیگران را خانه روشن کن

مکن نادیده وز من تند چون بیگانگان مگذر
مرا شاید که جایی دیده باشی چشم بر من کن

چو کار من نخواهد شد به کام دوستان از تو
هلاکم ساز باری فارغم از طعن دشمن کن

ببین وحشی که چون سویت به زهر چشم می بیند
ترا زان پیش کز مجلس براند عزم رفتن کن

غزل ۳۳۱

اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن
بعد ازین خوش عاشق بسیار خواهی داشتن

یک خریدار دگر ماندست و گر اینست وضع
بیش ازین هم گرمی بازار خواهی داشتن

بندهٔ بسیار خواهی داشت در فرمان خویش
گر چنین پروای خدمتکار خواهی داشتن

باغبانا خار در راه تماشاچی منه
دایم این گلها مگر بر بار خواهی داشتن

ضبط خود کن وحشی این گستاخ گویی تابه کی
باز می دانم که با او کار خواهی داشتن

غزل ۳۳۲

شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان
جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان

هر کس که آمد غیر ما در بزم وصلش یافت جا
ما بر سر راه فنا با خاک یکسان همچنان

عمریست کز پیش نظر بگذشت آن بیدادگر
ما بر سر آن رهگذر افتاده حیران همچنان

حالم مپرس ای همنشین بی طرهٔ آن نازنین
آشفته بودم پیش ازین هستم پریشان همچنان

وحشی بسی شب تا سحر بودم پریشان، دیده تر
باقی ست آن سوز جگر وان چشم گریان همچنان

غزل ۳۳۳

تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواه من
که سد ره گشت بر گرد سر چشمش نگاه من

مرا چشم تو افکند از نظر اما نمی پرسی
که جاسوس نگاه او چه می خواهد ز راه من

برای حرمت خاک درت این چشم می دارم
که گرد آلوده هر پایی نگردد سجده گاه من

به کشت دیگران چون باری ای ابر حیا خواهم
که گاهی قطره ای ضایع شود هم بر گیاه من

رقیبا پر دلیری بر سر آن کوی و می ترسم
که تیغی در غلافست این طرف یعنی که آه من

کمان شوق پر زور است و تیر انداز دیوانه
خدنگی گر نشیند بر کسی نبود گناه من
خطر بسیار دارد مدعی خود نیز می داند
اگر وحشی نیندیشد ز خشم پادشاه من

غزل ۳۳۴

چه کم می گردد از حشمت بلاگردان نازم کن
نگاهی چند ناز آلوده در کار نیازم کن

درخت میوه ای داری صلای میوه ای میزن
ولی اندیشه از گستاخی دست درازم کن

به دیوانش مرا کاری فتاد ای لطف پنهانی
یکی زان شیوه های پیش خدمت کار سازم کن

برون آور ز جیبت آن عنایتها که می دانی
کلیدی وز در زندا ن غم این قفل بازم کن

به هیچم می توان کردن تسلی گر دلت خواهد
نمی گویم که خاص از شیوه های دلنوازم کن

حجابست اینکه خالی می کند پهلوی ما از تو
به یک جانب فکن این شرم، و رفع احترازم کن

ز من برخاست تکلیف از جنون عشق بت وحشی
ببر دیوانگی از طبع و تکلیف نمازم کن

غزل ۳۳۵

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من
زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن
زان کز همه کس بی کس و بی یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد
زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید
کامروز ز دیروز بسی زارترم من

غزل ۳۳۶

آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان
طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان

رفته بودم ز آتش امید در دل شعله ها
آمدم دل گرم از سوز تمنا همچنان

یار خسرو گشت شیرین و برید از کوهکن
کوهکن ره می برد در کوه خارا همچنان

پیش لیلی کیست تاگوید ز استیلای عشق
بازگشت از کعبه مجنون رند و رسوا همچنان

رو به شهر و ملک خویش آورد هر آواره ای
وحشی بی خان و مان در کوه و صحرا همچنان

غزل ۳۳۷

ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن
سعی دارد محنت هجران تو هم امداد کن

عیش خسرو چیست با شیرین به طرف جوی شیر
رحم گو بر جان محنت دیدهٔ فرهاد کن

ناقهٔ لیلی به سرعت رفت و از آشفتگی
راه گم کردست مجنون ای جرس فریاد کن

ای که یک دم فارغ از یاد رقیبان نیستی
هیچ عیبی نیست ما را نیز گاهی یاد کن

غافلی وحشی ز ترک چشم تیر انداز او
تیر جست ای صید غافل چشم بر صیاد کن

غزل ۳۳۸

نوبهار آمد ولی بی دوستان در بوستان
آتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان

تا گل سوری بخندد ساقی بزم بهار
ریخت در جام زمرد فام خیری زعفران

غنچه کی خندد به روی بلبل شب زنده دار
گر نیندازد نسیم صبح خود را در میان

بر سر هر شاخ گل مرغی خوش الحان و مرا
مهر خاموشیست چون برگ شقایق بر زبان

غنچه با مرغ سحر خوان سرگران گردیده بود
از کناری باد صبح انداخت خود را در میان

شمارهٔ ۳۲ - سر کل

نشستم دوش در کنجی که سازم
سر کل را به زیر فوطه پنهان

در آن ساعت حکیمی در گذر بود
مرا چون دید زانسان گشت خندان

پریشان حال خود بودم در آن وقت
ز فعل او شدم از سر پریشان

به من گفتا که دارویی مرا هست
کز آن دارو سر کل راست درمان

بیا تا بر سرت پاشم که روید
ترا موی سر از خاصیت آن

کشیدم از جگر آهی و گفتم
مگر نشنیده ای حرف بزرگان:

«زمین شوره سنبل بر نیارد
دراو تخم و عمل ضایع مگردان»

شمارهٔ ۳۳ - بزم تاریک

شرفا ساقی عنایت تو
گو دماغ مرا معطر کن

ز آنچه آتش بر آبگینه زند
بزم تاریک ما منور کن

شمارهٔ ۳۴ - غضنفر گله جاری

غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگ
رسید و خواست که خود را کند برابر من

ولی ز آتش طبعم پلنگ وار گریخت
غریب جانوری دور گشت از سر من

شمارهٔ ۳۵ - مبارک باد

مبارک باد می گویند شه را
جهانی بسته صف در خدمت او

ولیکن من بعکس جمله هستم
مبارکباد گوی خلعت او

چرا زان رو که خلعت شد مشرف
به تشریف قبول حضرت او

شمارهٔ ۳۶ - هجو شراب

از من مرنج ای ز تو شادی جان من
گر لب گشوده ام پی هجو شراب تو

زیرا که او قباحت بسیار کرده است
دی شب به جامهٔ من و با جامه خواب تو

شمارهٔ ۳۷ - ماندهٔ بابا

زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا از آن تو

این تاس خالی از من و آن کوزه ای که بود
پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو

یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من
مهمیز کله تیز مطلا از آن تو

آن دیگ لب شکستهٔ صابون پزی ز من
آن چمچهٔ هریسه و حلوا از آن تو

این غوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن من
غوغای جنگ غوچ و تماشا از آن تو

این استر چموش لگد زن ازآن من
آن گربهٔ مصاحب بابا از آن تو

از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانه تا به ثریا از آن تو

شمارهٔ ۳۸ - دریغ

دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
که تا جاوید رخ پنهان نموده

چراغ دودمان نعمت الله
که شمعش مهر بود و ماه دوده

صبا کو کز حریم عفت او
به جای گرد بر وی مشک سوده

که تابر جای خرمن خرمن مشک
ز خاکستر ببیند توده توده

فلک گو خاک بر سر کن که دورش
ز تارک افسر دولت ربوده

زمان بر باد ده گو خرمنش را
که گیتی کشت اقبالش دروده

یکی آیینه بود از جوهر روح
ولیک از رنگ سودا نا زدوده

به قصد او چو سودا خصم جانی
ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده

به هر زهری که ره می برده سودا
مزاجش را به آن می آزموده

چو می دیده که تیغش کارگر نیست
به آن شغل اهتمامش می فزوده

به کارش کرده زهری آخر کار
که جز جان دادنش درمان نبوده

اگر می بست بر خود راه سودا
در این فتنه کی می شد گشوده

نکرده هیچ کس با دشمن خویش
چنین بی وجه کار ناستوده

به هر جا گوش کرده بهر تاریخ
زمانه این دو مصرع را شنوده:

چه داده بی سبب سودا به خود راه
چه بیجا قصد جان خود نموده

شمارهٔ ۳۹ - دریغ از جان قلی

دریغ از جان قلی کز جور گردون
کناری پر ز خون رفت از میانه

زمانه دشنهٔ جورش چنان زد
که نوک دشنه در دل کرد خانه

طلب کردم چو تاریخش خرد گفت :
شهید دشنهٔ جور زمانه

شمارهٔ ۴۰ - وفا داری

رفت محیا شبی به خانه و دید
زن خود با غیاث بازاری

گفت ای قحبه این چه اطوار است
دیگران را به خانه می آری

سخنی در جواب شوهر گفت
که از آن فهم شد وفاداری :

چکنم کان نمی توانی کرد
تو که سد من دل و شکم داری

«اسب لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری »

شمارهٔ ۴۱ - بنای بخت بنیاد

اساس این بنای بخت بنیاد
که یارب باد فیضش جاودانی

مبارکباد و چون نبود مبارک
بنایی را که شاه ماست بانی

شمارهٔ ۴۲ - هجو خواجه

ای خواجه هجو ریشه فرو می برد، بترس
شاخی ست این که می ندهد میوهٔ بهی

حاکم تو باش و جانب خود گیر و حکم کن
کردم در این معامله من با تو کوتهی

شاعر اگر تو باشی و از من طمع کنی
این وعده ها دهم که تو دادی و می دهی

هم خود بگو که از پی تحریر هجو من
یک لحظه کاغذ و قلم از دست می نهی ؟

شمارهٔ ۴۳ - تاریخ علم

زیب عالم علم شاه خلیل الله است
که سر قدر رسانیده ز مه تا ماهی

علمی ساخته الحق که چو گردید بلند
دست اندیشه اش از ذیل کند کوتاهی

علم پایه بلندی که در او شقه چرخ
چون شود راست به زیر فلک خرگاهی

مهجهٔ نور فشانش چو کند جلوه گری
رنگ خورشید کند رشک فروغش کاهی

در گواهند دو مصرع که رقم گشته به ذیل
هر یکی داده ز تاریخ علم آگاهی :

جای عزت طلبان داعیه جان داران
باد پای علم عز خلیل اللاهی

از نامهٔ پرسوز و گدازی که شاعر شوریده دل به دلدار سفر کردهٔ خود نگاشته است

منم با خاک ره یکسان غباری
به کوی غم نشسته خاکساری

چنین افتاده ام مگذار غمناک
بیا و ز یاریم بردار از خاک

غبارم را فکن در رهگذاری
که گاهی می کند آن مه گذاری

و گردانی که آن یار مسافر
غباری می رساند زان به خاطر

مرا بگذار و خود بگذر به سویش
بنه از عجز رو بر خاک کویش

پس از ظهار عجز و خاکساری
به آن مه طلعت گردون عماری

بگو محنت کش بی خان ومانی
اسیری، خسته جانی، ناتوانی

ز بزم شادمانی دور مانده
به کنج بی کسی رنجور مانده

چه عود از آتش غم جان گدازی
به چنگ بی نوایی نغمه سازی

علمدار سپاه جان گدازان
ترنم ساز بزم نوحه سازان

دعا گویان سرشکی می فشاند
به عرض خاک بوسان می رساند

نهال گلشن جان قامت او
گل باغ لطافت طلعت او

ز قدش سرو دایم پای در گل
صنوبر در هوایش دست بر دل

لبش را در تبسم غنچه تا دید
ز شکر خنده اش بر خویش پیچید

به راهش سبزه تر سرنهاده
ز خطش کار او بر پا فتاده

ز دوری طرفه احوالی است مارا
بیا کز هجر بد حالی است مارا

کسی تا کی به روز غم نشیند
چنین روزی الاهی کس نبیند

تو می دیدی که گر روی تو یک دم
نمی دیدیم، چون بودیم از غم

کنون چون باشد احوال دل ما
که باشد کنج هجران منزل ما

ز دوری سر به جیب غم نشینم
رود عمری که یک بارت نبینم

منم ازدرد دوری در شکایت
ز بخت تیره خود در حکایت

که آخر بخت بد با ما چها کرد
به سد محنت از او ما را جدا کرد

بدین سان بی سر و پا کرد ما را
به کنج هجر شیدا کرد ما را

از این بختی که ما داریم فریاد
چه بخت است این که روی او سیه باد

زدیم از بخت بد در نیل غم رخت
مبادا کس چو ما یا رب سیه بخت

چو ما در بخت بد کس یاد دارد؟
سیه بختی چو ما کس یاد دارد؟

نمی دانم که آن ماه شب افروز
که ما را ساخت هجرانش بدین روز

نمی گفتی که چون گردم مسافر
نخواهم برد نامت را ز خاطر

ز بند غم ترا چون سازم آزاد
خط آزادیت خواهم فرستاد

پی دفع جنون خویش کردن
حمایل سازی آن خط را به گردن

به هجران ساختی ما را گرفتار
زما یادت نیاید، یاد می دار

الاهی رخش عیشت زیر زین باد
رفیقت شادی و بخت قرین باد

به هر جانب که رخش عیش رانی
کند عیش و نشاطت همعنانی

مبادا هیچ غم از گرد راهت
خدا از رنج ره دارد نگاهت

در آن منزل که چون مه خوش برآیی
کند خورشید پیشت چهره سایی

به زودی باد روزی این سعادت
که دیگر بار با سد عیش وعشرت

وطن سازیم در بزم وصالت
دل افروزیم از شمع جمالت

ز خاک رهگذارت سر فرازیم
به خدمتکاریت جان صرف سازیم

در هجو کیدی

هله کیدی غلام ناقابل
فکر خود کن که کار شد مشکل

تا نمیری نمیشوی آزاد
این غل هجو تو مبارک باد

السلام ای سیاه ساز و نیاز
به اجازت که هجو کردم ساز

خامه کردم به فکر هجو تو تیز
ای سیاه گریز پا بگریز

هله کیدی غلام ناقابل
فکر خود کن که کار شد مشکل

قلمم باز در سیاهی شد
تو دگر چون سفید خواهی شد

هجوت ای دزد پربها کردم
دیگرت بر چراغ پا کردم

خویش را زنده می گذاری تو
رگ مردی مگر نداری تو

ای سکندر بسی بداندامی
خرک لولهٔ سیه کامی

فچه موش خسته ای، آقا
گربهٔ پا شکسته ای آقا

گه سگ چیست، جسم ناپاکت
پشم آن موی روی ناپاکت

ریش بز بسته ای، برو آقا
بد اگر گفته ام بگو آقا

چون گه گربه است پیکر تو
ای گه گربه خاک بر سر تو

گوز کون پلید شیطانی
جعل مبرز جهودانی

پخ سقل، بد عمل، جعل سیما
زشت گو، یاوه گو، کریه لقا

کون دهن، خایه سر،ذکر قامت
بی حیا، بد لقا، نجس خلقت

کیسه بر، دزد کاسه هر جابر
مهرهٔ خر فروش، بد گوهر

روبه حیله ساز پر تزویر
گربهٔ اسود کبوتر گیر

کیک گهناک دلق کناسان
کنهٔ کون گاو خر آسان

هیچ دندان نمانده در دهنت
که کسی بشکند گه سخنت

آنکه پرورده ای به نعمت او
می کنی صبح و شام غیبت او

وانکه آدم شدی ز اقبالش
چون سگ افتاده ای به دنبالش

از تو بد بیند آنکه باتو نکوست
اینهمه جرم آن رگ هندوست

زین ترا عیب چون توان کردن
هست کار کلاغ گه خوردن

انتقام فلک نمی دانی
حق نان و نمک نمی دانی

تف به روی تو بی حقیقت، تف
تف بر آن طبع و آن طبیعت تف

تف بر آن طبع بی تمیزانه
تف بر آن روی و ریش هیزانه

کشتنت راکه کام مرد و زن است
کار موقوف نیم گز رسن است

اینک از بافق می رسد اسباب
دو سه گز ریسمان ولی پر تاب

روزها گرد بافق گردیدم
تحفه لایقت همین دیدم

تحفهٔ من که یک دو گز رسن است
گر پسندی به جای خویشتن است

زود از این سر فراز خواهی شد
و ز سر خلق باز خواهی شد

تا نمیری نمی شوی آزاد
این غل هجو تومبارک باد

رباعی شمارهٔ ۵۰

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با سد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم

رباعی شمارهٔ ۵۱

امشب همه شب ز هجر نالان بودم
با بخت سیه دست و گریبان بودم

قربان شومت دی به که همره بودی
کامشب همه شب به خویش گریان بودم

رباعی شمارهٔ ۵۲

از آبله ای تازه گل باغ ارم
حاشا که شود طراوت روی تو کم

نی جوهر حسن لاله است از ژاله
نی زیور خوبی گل است از شبنم

رباعی شمارهٔ ۵۳

ای آنکه به یکرنگی تو متصفم
در بندگیت مقرم و معترفم

با «فاف» و «ر» و « الف ،ب » و «ه » ز کرم
بفرست بدست «غین » و « لام» و « الفم»

رباعی شمارهٔ ۵۴

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز فرقت تو فریاد کنم

وقت است که دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم

رباعی شمارهٔ ۵۵

رخسار تو ای تازه گل گلشن جان
کز آبله شبنمی نشسته ست بر آن

لاله ست ولی آمده با ژاله قرین
ماهی ست ولی کرده به سیاره قران

رباعی شمارهٔ ۵۶

تا بود چنین بود و چنین است جهان
از حادثه دهر کرا بود امان

بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت
جاوید تو مانی ای سلیمان زمان

رباعی شمارهٔ ۵۷

خورشید که هست شمسهٔ هفت ایوان
خواهی که بگویمت که چون گشت عیان

زد رفعت شاه خیمه بیرون از چرخ
ماندش ز ستون خیمه بر چرخ نشان

رباعی شمارهٔ ۵۸

در نفی رخت شمع شبی راند سخن
روزش دیدم گرفته کنجی مسکن

مانندهٔ عاصیی که در روز جزا
با روی سیاه سر برآرد ز کفن

رباعی شمارهٔ ۵۹

ای مدت شاهی جهان مدت تو
در عید سرور خلق از دولت تو

گر عید تواند که مجسم گردد
آید ز پی تهنیت خلعت تو

رباعی شمارهٔ ۶۰

ای رفعت و شان فروترین پایه تو
خوبی یکی از هزار پیرایهٔ تو

از بهر خدا سایه زمن باز مگیر
ای سایهٔ رحمت خدا سایهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۶۱

خوش آن که شود بساط مهجوری طی
در بزم وصال می کشم پی در پی

می جویمت آنچنان که مهجور وصال
مشتاق توام چنان که مخمور به می

رباعی شمارهٔ ۶۲

گر درخور مهرم احترامی بودی
نزدیک توام قدر تمامی بودی

من می گفتم که عشق من تا به کجاست
گر ز آنطرف از عشق مقامی بودی

رباعی شمارهٔ ۶۳

ای کاش برات من براتی بودی
کز مفلسیم خط نجاتی بودی

بالله که آنچنان براتی می بود
گر از طرف تو التفاتی بودی

رباعی شمارهٔ ۶۴

در عهد معالجات تو بیماری
بیکار شد از شیوه خلق آزاری

نی از پی آزار به سوی تو شتافت
آمد که شکایت کند از بیکاری

رباعی شمارهٔ ۶۵

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی
لازم نبود که طبع خود رنجانی

من بودم و دیدنی چو این هم منع است
آن نیز به یاران دگر ارزانی

رباعی شمارهٔ ۶۶

ای درگه تو عید گه روحانی
در تهنیتت هم انسی و هم جانی

از لطف تو عیدیی طمع دارم لیک
ترسم که توام طفل طبیعت خوانی

شیخی پس سد چله پی دختر ترسا
آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز
تا بستن زنار بگویم خبرم نیست

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر عشق کند امر که زنار ببندیم
زنار مغان در سر بازار ببندیم

سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم
تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم

گر صومعه داران مقلد نپسندند
هر چند گشایند دگر بار ببندیم

معلوم که بر دل چو در لطف گشاید
آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم

برلب تری باده و خشک ار نم او حلق
پیداست چه طرف از در خمار ببندیم

آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش
راه سخن مردم هشیار ببندیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

خواهم که شب جمعه ای از خانه خمار
آیم به در صومعه زاهد دین دار

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
آرم به در صومعه سد حلقه زنار

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار
چیزی به میان نیست به جز جبه و دستار

این صومعه داران ریایی همه زرقند
پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست
بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم
حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم

سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول
از شک و گمانی به یقینی نرسیدم

بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته
یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم

گفتند درون آی و ببین ماحصل کار
غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم

گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند
هر مساله عشق کز ایشان طلبیدم

جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس
آن می طلبی گفت که هرگز نچشیدم

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ
با دردکشان باز به میخانه دویدم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

المنه لله که ندارم زر و سیمی
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی

شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی

ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی

بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور
دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی

ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع
ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی

گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست
سد سال توان زیست به تحریک نسیمی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه
کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه

خواهم که سر آوازه ای از تازه بسازم
کرند به بازار به آواز چغانه

سر کندن و انداختنش را چه توان گفت
مرغی که نه آبی طلبیده ست و نه دانه

در عهد که بوده ست که یک بار شنوده ست
تاریخ جهان هست فسانه به فسانه

بلبل هدف تیر نمودن که پسندد
خاصه که بود بلبل مشهور زمانه

جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

ساقی سخن مست دراز است ، بده می
تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر شکوه ای آمد به زبان بزم شراب است
باید که بشویند ز دل عالم آب است

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد
آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

ابری برسد روزی و جانش به تن آید
آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

گر قهقهه اش نیست مخوان مرغ به کویش
آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک
تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می
وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند
خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

میخانه که پرورده ام از لای خم او
بادا سر من خاک ته پای خم او

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه
آن خشت که بوده ست به بالای خم او

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح
خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید
بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید
آبی که زند موج ز دریای خم او

در زردی خورشید قیامت به خود آییم
ما را که صبوحی ست ز صهبای خم او

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

آن درد که در میکده او به سفالی ست
لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
آن وقت که آواز خروس سحر آید

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیمپ

سوگواری بر مرگ شرف الدین علی

دوستان چرخ همان دشمن جان است که بود
همه را دشمن جان است ، همان است که بود

ای که از اهل زمانی ز فلک مهر مجوی
کاین همان دشمن ارباب زمان است که بود

شاهد عیش نهان بود پس پرده چرخ
همچنان در پس آن پرده نهان است که بود

هیچ بیمار در این دور به صحت نرسید
مهر بنگر که همانش خفقان است که بود

تیر بیداد فلک می گذرد از دل سنگ
پیر گردید و همان سخت کمان است که بود

گریهٔ ابر بهاری نگر ای غنچه مخند
که در این باغ همان باد خزان است که بود

تا به این مرتبه زین پیش نبود آه و فغان
این چه غوغاست نه آن آه و فغان است که بود

زین غم آباد مگر مولوی اعظم رفت
شرف الدین علی آن بی بدل عالم رفت

چند روزیست که آن قطب زمان پیدا نیست
افصح نادره گویان جهان پیدا نیست

مدتی هست که زیر گل و خاک است به خواب
غایت مدت این خواب گران پیدا نیست

چون روم بر اثرش وز که نشان پرسم آه
کانچنان رفت کز او هیچ نشان پیدا نیست

گر نهان گشته مپندار که گردیده فنا
چشمه آب بقا بود از آن پیدا نیست

دل چه کار آید و جان بهر چه باشد که مرا
مرهم ریش دل وراحت جان پیدا نیست

دور از آن گوهر نایاب ز بس گریه ، شدیم
غرق بحری که در آن بحر کران پیدا نیست

مرهم سینه آزرده دلان پنهان است
مردم دیده صاحب نظران پیدا نیست

آه بر چرخ رسانید در این روز سیاه
دود از مشعل خورشید برآرید ز آه

رفتی و داغ فراقت همه را بر دل ماند
پیش هر دل ز تو سد واقعهٔ مشکل ماند

آمدم گریه کنان سینه خراشیده ز درد
همچو لوحم به سر قبر تو پا در گل ماند

دولت وصل تو چون مدت گل رفت و مرا
خار غم حاصل از این دولت مستعجل ماند

روز محشر به تو گویم که چه با جانم کرد
از تو داغی که مرا بر دل بی حاصل ماند

محمل کیست که فریاد کنان بر بستند
که به حسرت همه را دیده بران محمل ماند

ساربان ناقه بر انگیخت ز پی بشتابید
وای بر آنکه در این بادیهٔ هایل ماند

بار بربسته وخلقی ز پیت بهر وداع
آمد و گریه کنان بی تو به هر منزل ماند

ای سفر کرده کجا رفتی و احوال چه شد
نشد احوال تو معلوم بگو حال چه شد

ساربان گریه کنان بود چو محمل می برد
راه می کرد گل و ناقه در آن گل می برد

محمل قبلهٔ ارباب سخن بسته سیاه
می شد و آه کنانش به قبایل می برد

روی صحرا خبر از عرصهٔ محشر می داد
اندر آن لحظه که محمل ز مقابل می برد

سنگ بر سینه زنان ، اشک فشان ، جامه دران
ناقه خویش مراحل به مراحل می برد

هر قدم خاک از ین واقعه بر سر می ریخت
محملش را ز اعالی به اسافل می برد

در دلش بود که از دهر گرانی ببرد
بسکه بار غم از ین واقعه بر دل می برد

بسکه آشفته در آن بادیه ره می پیمود
در عجب بود که چون راه به منزل می برد

محمل آمد به در شهر مباشید خموش
سینه ها را بخراشید و برآرید خروش

کاه پاشید به سر ، نالهٔ جانکاه کنید
خلق را آگه ازین ماتم ناگاه کنید

بدوانید به اطراف جهان پیک سرشک
همه را ز آفت این سیل غم، آگاه کنید

کوچه ها را چو ره کاهکشان گردانید
مشعلی چند چو خورشید پر ازکاه کنید

تا به دامن همه چون شده گریبان بدرید
عالم از آتش دل بر علم آه کشید

خلق انبوه بریدند الفها بر سر
مشعل و شمع به این طایفه همراه کنید

آسمان مجمره افروخته می سازد عود
چشم بر مجمر افروختهٔ ماه کنید

در خور مرتبهٔ چرخ بلند است این کار
دست از پایه نعشش همه کوتاه کنید

نعش او را چو فلک قبله خود می خواند
چرخ بر دوش نهد وین شرف خود داند

سوگواری بر مرگ برادر

آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت
کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت

جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید
تاریک باد آینهٔ مهر انورت

مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ
با خاک تیره گر ننمایم برابرت

شد کشته عالم و تو همان در مقام جنگ
ای تیز جنگ کند نگردید خنجرت

تا چند تلخ کام جهان را کنی هلاک
هرگز تهی نمی شود از زهر ساغرت

سد داد خواه هر طرفی ایستاده لیک
دست که می رسد به عنان تکاورت

چندین شکست کار من دلشکسته چیست
ای هرزه گرد نیست مگر کار دیگرت

کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی
گویا نشد دچار کس از من زبون ترت

بادا سپاه روز تو یارب که هیچ یار
نور وفا نیافت زشمع مه وخورت

چون جویم از تو مهر که برخاکش افکنی
گیرد اگر چه مهر جهانگیر در برت

بگسل طناب خیمهٔ لعبت که سوختم
زین بازی ملال فزای مکررت

گو زرد از خزان فنا شو که هیچ بار
جز بار دی ندید کس از چرخ اخضرت

نسبت به من غریب طریقی گزیده ای
گویا هنوز شعله آهم ندیده ای

یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست
مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست

من بیخودانه سینه بسی کنده ام زدرد
گویید مرهم دل افکار من کجاست

دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ
توتی زبان نادره گفتار من کجاست

بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع
آتش نشان آه شرربار من کجاست

بی یار و بی کسم ، چه کنم چیست فکر من
آنکس که بود یار وفادار من کجاست

بیمار بود آنکه غمش ساخت بیخودم
آگاهیم دهید که بیمار من کجاست

با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت
آن نوربخش دیده بیدار من کجاست

دل زار شد ز نوحه من نامراد را
ای همدمان مراد دل زار من کجاست

روز خزان نهاد گلستان عمر من
آن گل که بود رونق گلزار من کجاست

گوهرشناس و جوهری نظم و نثر کو
جوهر فزای گوهر اشعار من کجاست

یاری نماند و کار من از دست می رود
آن یار را که بود غم کار من کجاست

در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم

در جهان غصه ، یعنی خاطر بدخواه تو
ناشده معدوم یک غم ، سد الم موجود باد

در حریم حرمتت از سد حفظ ایزدی
راه یاجوج حوادث تا ابد مسدود باد

تا بود محدود با این قدر و رفعت آسمان
برخلاف آسمان قدر تو نامحدود باد

هر چه گیری پیش یارب در صلاح جزو و کل
اولش مسعود باد وآخرش محمود باد

همچو وحشی سدهزاران مدح گوی و مدح خوان
باد از یمن مدیحت کامکار و کامران

در هجو ملا فهمی

لازم شده کسر حرمت تو
ملا فهمی به رخصت تو

دی نوبت کیدی دگر بود
امروز شده ست نوبت تو

می باید گفت باز سد فحش
از نکبت که ز نکبت تو

خوش پرده درانه می زدم نیش
ای وای بر اهل عصمت تو

خود را بکشی اگر بگویم
از مردی و از حمیت تو

اینست که بهر خاطر میر
واجب شده حفظ صورت تو

ما نکبتییم ،گو چنین باش
خوش دولتی است حضرت تو

گوزت یار است ، دولتت کو
گوزم به تو و به دولت تو

شمشیر بداده ام به زهر آب
نازم جگرت گر آوری تاب

تو هیچ به ملحدان نمانی
چونست که شهره ای به الحاد

سد تهمت و سد هزار بهتان
مردم به تو می کنند اسناد

این طعنهٔ خلق ، بد بلاییست
ای کاش که مادرت نمی زاد

از عصمتیان تو چه گویم
دشنام به تو نمی توان داد

خواهند که بند بند گردی
از بنده بگیر تا به آزاد

تو یک تن و دشمن تو خلقی
یک کشتنی و هزار جلاد

از شیر سگت بزرگ کرده ست
مادر، که به مرگ تو نشیناد

ذات تو کجا و آدمیت
آدم نشوی به آدمیت

از قصهٔ شب ترا خبر نیست
چون گوش تو هیچ گوش کر نیست

تا چاشتگهی، به خواب مستی
گوشت به دهل زن سحر نیست

رسواتر از این نمی توان گفت
دشنامی از این صریح تر نیست

مسخی تو چنانکه خانه ات را
حاجت به حلیم و مغز خر نیست

این شاخ که از گل تو سر زد
جز طعنهٔ مردمش ثمر نیست

هر دشنامی که می توان گفت
رویش ز تو در کسی دگر نیست

هر فعل بدی که می توان گفت
از سلسلهٔ شما به در نیست

داند همه کس که این دروغ است
نتوان گفتن که ماست دوغ است

گفتم که حدیث مختصر کن
وین عربده با کسی دگر کن

در هم نشوی ز گفته ما
اینها عرضی ست معتبر کن

گفتم که تو شیشه باز داری
جهل است ز سنگ من حذر کن

حالا کس و کون یک قبیله
آمادهٔ میخ چار سر کن

خود کاشته ای کنون بیاور
از خانه جوال پر گزر کن

این فتنه شده است از تو بر پا
خود دسته اش این زمان به در کن

بر کردنی است این سخنها
بشنو که فتاده در دهنها

دشنام به غلتبان رسیده ست
خود را بکش این زمان رسیده ست

ناگفتنیی که بود در دل
از دل به سر زبان رسیده ست

سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگیر
نزدیک لب و دهان رسیده ست

بر باد شود کنون به رویت
کاین تیر به تیردان رسیده ست

آن بند شکست بند ناموس
این بند به کسرشان رسیده ست

این پردهٔ تو درست ماند
مهتاب به این کتان رسیده ست

اینست که قیمه ات کشیدم
این کارد به استخوان رسیده ست

اینست که تیر شد گذاره
شستم به زه کمان رسیده ست

بگریز که باز می کنم شست
بگریز که تیرم از کمان جست

بگذار که از نسب بگویم
وز نسبت جد و اب بگویم

تا پشت چهارم تو یعنی
هیزم کش بو لهب بگویم

بگذار که نام پشت پشتت
با کنیت و با لقب بگویم

کوتاه کنم ز کونشان دست
هیچ از دم یک وجب بگویم

سد بوبک و بوبکی نیارم
سد کیدی وزن جلب بگویم

بگذار که من خموش باشم
سد فقره بلعجب بگویم

آن معنی کدخدا عرب کن
در قافیهٔ عرب بگویم

آمد شد آن گروه معلوم
در پهلوی لفظ شب بگویم

دریاب زبان رمز و ایما
دریاب کنایه و معما

ای منکر حضرت رسالت
سبحان اله زهی سفاهت

انکار کسی که شق کند ماه
از چیست ز غایت شقاوت

برگشته کسی ز دین احمد
این است نهایت ضلالت

معبود تو ملحدیست چون تو
او نیز سگی ست بی سعادت

هجو تو چو حاصل تبراست
فهرست جریده های طاعت

قتل تو چو معنی جهاد است
سرمایهٔ طاعت و عبادت

در شرع محمدی ست واجب
قتل تو به سد دلیل و عادت

از ما به زبان طعن و دشنام
و ز شاه به خنجر سیاست

ای کشتهٔ زخم خنجر ما
اینست جهاد اکبر ما

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم هم کس طور مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

اینهمه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

در ستایش میرمیران

سال نو و اول بهار است
پای گل و لاله در نگار است

والای شقایق است دررنگ
پیراهن غنچه نیم کار است

آن شعله که لاله نام دارد
در سنگ هنوز چون شرار است

پستان شکوفه است پر شیر
نوباوهٔ باغ شیرخوار است

برگ از سر شاخه تازه جسته
گویا که مگر زبان مار است

این فرش زمردی ببینید
کش از نخ سبزه پود وتار است

ای پرده نشین گل بهاری
مرغ چمنت در انتظار است

این وزن ترانه می سراید
مرغی که مقیم شاخسار است

کای تازه بهار عالم افروز
هر روز تو عید باد و نوروز

بخت تو بهار بی خزان باد
عالم ز تو رشگ بوستان باد

گردون همه چشم باد از انجم
وز چشم بدت نگاهبان باد

قدرت که براق اوج پوی است
با توسن چرخ هم عنان باد

بزمت که مفر آرزوهاست
با وسعت خلد توامان باد

آثار کف گهر فشانت
زینت گر راه کهکشان باد

در عرصه کبریای تو وهم
هر جا که قدم نهد میان باد

در گوشه ذکر گوشه گیران
این ذکر طرار هر زبان باد:

کز حادثه باد میرمیران
در حفظ دعای گوشه گیران

آنجا که فلک ز دست خرگاه
با قدر تو هست سالها راه

یک رشحه ز کلک لطف تو بس
در هندسهٔ ترقی جاه

جزمی ست کز و الف شود الف
صفری ست کزوست ، پنج و پنجاه

لب تشنه و کام دشمنت کرد
از شاخ امید دست کوتاه

دستی نه ومیوه بر سر شاخ
دلوی نه و آب در ته چاه

گویند ز مه هلال جزوی ست
زو پرتو مهر تیرگی کاه

نی نی غلط است ، کرده خصمت
آیینهٔ ماه تیره از آه

رای تو برد به صیقل آن زنگ
ز آیینهٔ زنگ بستهٔ ماه

یعنی که مه از تو نور یاب است
آن نور نه ، نور آفتاب است

ای حاتم حاتمان عالم
نی یک حاتم ، هزار حاتم

در شهر عطای تو طمع را
سد قافله بیش در پی هم

دروجه برات یک عطایت
سد حاصل بحر و کان بود کم

داغ جگری ست بحر وکان را
هر نقش از آن نگین خاتم

آرایش دهر ز آب و خاک است
آن هر دو به دیده ها مکرم

آن خاک چه خاک ، خاک این در
وان آب چه آب ، آب زمزم

ابعاد رهند از تناهی
گر همت تو شود مجسم

شاگردی رایت ار نماید
روشنگر آینه شود نم

رایی داری که گر تو خواهی
از رنگ برون برد سیاهی

هر فرق که خاک آن ته پاست
گر خود سر من بود فلک ساست

پر ساخته دامن فلک را
جود تو که مایه بخش دریاست

آن نوع جواهری کز آن نوع
یک مست به کیسه ثریاست

شاها به طواف شاه ماهان
نی شاه که ماه بی کم وکاست

آن قبله که در طریق سیرش
ره تا در کعبه می رود راست

وحشی شده مستعد رفتن
نعلین دو دیده اش مهیاست

زاد ره او توجه تست
او را ز تو همتی تمناست

گر بدرقه همت تو نبود
ما خود به کجا رسیم پیداست

ای سایهٔ تو پناه عالم
یارب که مباد سایه ات کم

رضای تو مرا مقصود جان است
نه کام دل نه دل اندر میان است

تراگر راندن شهوت مراد است
مرا نی در کمر آب و نه باد است

وگر این نیست قصد و امتحان است
مرا آن تیر جسته از کمان است

به چین افکندم آنرا همچو نافه
چو آهوی ختایی بی گزافه

و گر زان صورتی بر جای مانده ست
به راه عاشقی بی پای مانده ست

بنتواند ز جا برخاست کامی
ندارد جز قعود بی قیامی

چو خسرو گر کسی آلفته گردد
بود کین در به سعیش سفته گردد

ز حرف کوهکن شیرین برآشفت
بخندید و در آن آشفتگی گفت

چوخسرو بایدت آلفته گشتن
که می باید درم را سفته گشتن

تو کوه بیستون از پا درآری
چرا افزار در سفتن نداری

وگر داری و از کار اوفتاده ست
چو خوانیمش به خدمت ایستاده ست

رضای من اگر جویی زجا خیز
به خدمت کوش و از شنعت مپرهیز

که بی مردی زنی را خرمی نیست
که بی روح القدس این مریمی نیست

بسنب این گوهر ناسفته ام را
بکن بیدار عیش خفته ام را

که از آمیزش خسرو به شکر
نهادم پیشت این ناسفته گوهر

فکندم گنج باد آورد از دست
که جانم با غم عشق تو پیوست

ز عشقت بی نیاز از ملک و مالم
در این برج شرف نبود وبالم

نخوانده خطبه ام خسرو به محضر
نکرده بیع این ناسفته گوهر

متاع خویش را دیگر به خسرو
بنفروشم که دارد دلبری نو

بیا آسان کن از خود مشکلم را
به برگیر و بده کام دلم را

که مه را مشتری در کار باشد
نه هر انجم که در رفتار باشد

چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش
به کامش شد شرنگ از غیرت آن نوش

بگفت ای عشق تو منظور جانم
کرم فرما به این خدمت مخوانم

از این خدمت مرا معذور می دار
که در سفتن بسی کاریست دشوار

به هجران تا رضای تست سازم
به وصلم گر نوازی سرفرازم

مرا در عشق تو از خود خبر نیست
به غیر از عاشقی کار دگر نیست

بر این سر کوهم ار گویی بمانم
وگر خواهی به پایت جان فشانم

چو شیرین این سخنها کرد از او گوش
به کامش باز کرد آن چشمهٔ نوش

دهانش را ز نقل بوسه پر کرد
ز مژگان هم کنارش پر ز در کرد

در آغوشش دمی بگرفت چون جان
به کامش لب نهاد و گفت خندان

که الحق چون تو اندر عشق فردی
ندیده تا جهان دیده ست مردی

نشاندم بر سر خوان وصالت
نپوشیدم ز چشم جان جمالت

ترا چندان که باید آزمودم
به رویت باب احسانها گشودم

زرت آمد برون پاک از خلاصم
چه غم دیگر ز طعن عام و خاصم

بمان چندی بر این سرکوه چون برف
گدازان کن به یادم عمر را صرف

که آخر زین گدازش جام لاله
دمد زین خاک چون پر می پیاله

به پایان نخل عشق آرد از آن بار
کند آسان هزاران کار دشوار

میان گفتگو شد صبح را چاک
گریبان و عیان شد عرصهٔ خاک

ز زیر زاغ شب چون بیضه خورشید
عیان شد چون به محفل جام جمشید

پرستاران شیرین هم ز بستر
برآوردند سر چون خفت اختر

پی پوشیدن آن راز شیرین
ز جا برخاست همچون باغ نسرین

چو خور بر کوههٔ گلگون برآمد
چو سیل از کوه در هامون برآمد

وداع کوهکن کرد و عنان داد
به گلگون و روانش ساخت چون باد

پرستارانش هم از پی براندند
به هجرش کوهکن را برنشاندند

از آن هامون چو بیرون رفت شیرین
نماند آنجا به جز فرهاد مسکین

به سنگ و تیشه باز افتاد کارش
به تکمیل مثال روی یارش

ندانم در فراق یار چون کرد
ز تیشه بیستون را بی ستون کرد

پس از چندی که شیرین را به خسرو
گذار افتاد و جست آن شادی نو

حدیث کوهکن گفتند با هم
در این مدعا سفتند با هم

میان گفتگو خسرو ز شیرین
شنید از محنت فرهاد مسکین

به عشق کوهکن دیدش گرفتار
پی آزادیش دل ساخت بیدار

به دفع کوهکن اندیشه ها کرد
بسی تیر خطا از کف رها کرد

در آخر از حدیث مرگ شیرین
به جان کوهکن افکند زوبین

نبودش چون ز عشق او فروغی
به جانش زد خدنگی از دروغی

به تیشه دست خود سر کوفت فرهاد
شد از کوه دو سد اندوه آزاد

درخت عشق را جزغم ثمر نیست
بر و برگش جز از خون جگر نیست

نه تنها کوهکن جان داد ناشاد
که خسرو هم نشد زین غصه آزاد

یکی از تیشه تاج غم به سرداشت
یکی پهلو دریده از پسر داشت

خمش کن صابر ازین گفت پرپیچ
که دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ

زبان زین گفتگو بربند یکچند
که توتی از زبان مانده ست در بند

وصال و وحشی این افسانه خواندند
به پایان نامده دامان فشاندند

تو هم رمزی از این افسانه گفتی
که اندر خواب دیدی یا شنفتی

جهان گویی همه خواب و خیال است
خیال وخواب اگر نبود چه حال است

دلم از معنی این قال خون است
که در آخر ندانم حال چون است

بود خواب و خیال این خواری ما
پس از مردن بود بیداری ما

در پند دادن دایه به شیرین و دلداری از نازنین گوید

ز شاخی عندلیبی کرد پرواز
به دیگر گلبنی شد نغمه پرداز

چو تیغ عشق جانش غرق خون ساخت
هوس را مرهم زخم درون ساخت

ز غم چون خویش را آزاد پنداشت
به روی یار نو این نغمه برداشت

که چند از رنج بی حاصل کشیدن
ز جام عشق خون دل چشیدن

به سودای یکی افسوس تاکی
تمنای کنار و بوس تاکی

چمن یکسر پر از گلهای زیباست
به یک گل اینهمه آشوب بیجاست

عنان بدهم به خود کامی هوس را
به کام دل برآرم هر نفس را

نشینم هر دمی بر شاخساری
سرآرم با گلی بی زخم خاری

گلش گفت ار درین قولت فروغ است
ترا در عاشقی دعوی دروغ است

وگر در عاشقی قولت بود راست
به هر گلبن روی حسن من آنجاست

مرا هم نیست با خسرو شماری
ندارم بر دل از وی هیچ باری

اگر بنیاد مهرش بر هوس بود
ازو چندان که بردم رنج بس بود

و گر بر عشق کارش را مدار است
به هر جا هست مهرش برقرار است

ز شکر کام شیرینش تمناست
به هر جا می رود اینش تمناست

چنین می گفت و از عشق فسونگر
زبانش دیگر و دل بود دیگر

گرش دلداده ای در پیش بودی
ز حرفش بوی سوز دل شنودی

اگر چه دایه پیری بود هوشیار
نبود از روی معنی پیر این کار

چون اندر تجربت شد زندگانیش
از آن دریافت اندوه نهانیش

به نرمی بهر تسکین درونش
زبان بگشاد و برخواند این فسونش

که ای نازت نیاز آموز شاهان
سر زلفت کمند کج کلاهان

رخت خورشید را در تاب کرده
لبت خون در دل عناب کرده

گل از رشک رخت خونابه نوشی
شکر پیش لبت حنظل فروشی

چه فکر است این که گشتت رهزن هوش
که بادت یارب این سودا فراموش

به دست غم مده خود را ازین بیش
بس است ، این دشمنی تا چند با خویش

ترا بینم ازین خونابه نوشی
که خویش اندر هلاک خویش کوشی

همی ترسم کز این درد نهانی
به باغت ره برد باد خزانی

دو تا سازد قد سرو روان را
به دل سازد به خیری ارغوان را

ز حرمان خویشتن را چند کاهی
تو خورشید جهانتابی نه ماهی

از این غم حاصلت جز دردسر نیست
ز کام تلخ جز کام شکر نیست

اگر بازار خسرو با شکر شد
نمی باید تو را خون در جگر شد

گلت را عندلیبان سد هزارند
رخت را ناشکیبان بی شمارند

به کویت ناشکیبی گو نباشد
به باغت عندلیبی گو نباشد

تو دل جستی و خسرو کام دل جست
تو بی آرامی، او آرام دل جست

بر نازت هوس را دردسر بس
تو را فرهاد و خسرو را شکر بس

گلت را گر هوای عندلیب است
دل فرهادت از غم ناشکیب است

و گر داری هوای صید شاهان
به دام آوردن زرین کلاهان

برافشان حلقهٔ زلف دلاویز
مسخر کن هزاران همچو پرویز

چو باشد گلبنی خرم به باغی
ازو هر بلبلی جوید سراغی

تو گل را باش تا شاداب داری
چو گل داری ز بلبل کم نیاری

خزان گلبنت جز غم نباشد
نباشی چون تو گم عالم نباشد

خوشا عشقی که جان و تن بسوزد
از و یک شعله سد خرمن بسوزد

در جستجوی جایی دلکش و سرزمینی خرم

ز هم پرواز اگر مرغی فتد دور
قفس باشد به چشمش گلشن حور

گرش افتد به شاخ سرو پرواز
نماید شاخ سروش چنگل باز

رمد طبعش ز فکر آب و دانه
ارم باشد برا و صیاد خانه

نهد گل زیر پا آسیب خارش
نماید آشیان سوراخ مارش

نه ذوق آنکه افشاند غباری
کشد مرغوله ای در مرغزاری

نه آن خاطر که برآزاده سروی
کند بازی به منقار تذوری

ز باغ و راغ در کنجی خزیده
سری در زیر بال خود کشیده

دل شیرین که مرغی بسته پر بود
پرش ساعت به ساعت خسته تر بود

ز بس غم شد بر آن مرغ غم آهنگ
سرا بستان خسرو چون قفس تنگ

دگر مرغان پر اندر پر نواساز
غم دل بسته او را راه پرواز

ز ناخوش بانگ آن مرغان گستاخ
بر آن شد تا پرد زان گوشهٔ کاخ

نهد بر شاخساری آشیانه
شود ایمن از آن مرغان خانه

ز کار خویش بردارد شماری
کند کاری که ماند یادگاری

به پرگاری کشد طرح اساسی
که از کارش کند هر کس قیاسی

به شغلش خویش را مشغول دارد
ز خسرو طبع را معزول دارد

یکی را از پرستاران خود خواند
کشید آهی و اشک از دیده افشاند

که دیدی آشناییهای مردم
به مردم بی وفاییهای مردم

بنامیزد زهی یاری و پیوند
عفا اله ز آنهمه پیمان و سوگند

چه تخمی رست از آب و گل من
دلم کرد این، که لعنت بر دل من

تو او را بین که مارا خواند بر خوان
خودش فرمود دیگر جا به مهمان

به بازارشکر خود کرده آهنگ
مرا اینجا نشانده با دل تنگ

چه اینجا پاس این دیوار دارم
همانا فرض تر زین کار دارم

به خسرو ماند این بستان سرایش
موافق نیست طبعم را هوایش

دراین آب و هوا بوی وفا نیست
به چم نرگس باغش حیا نیست

فقیر آن بلبلی، مسکین تذوری
که اینجا با گلی خو کرد و سروی

یک نزهتگهی خواهم شکفته
غزالی هر طرف بر سبزه خفته

نم سرچشمه ها پیوسته با نم
بساط سبزه ها نگسسته از هم

صفیر مرغکان بر هر سر سنگ
گلش خوشرنگ و مرغانش خوش آهنگ

چنین جایی برای من بجویید
بپویید و رضای من بجویید

کزین مهمان نوازیهای بسیار
بسی شرمنده ام از روی آن یار

به این مهمانی و مهمان نوازی
توان صد سال کردن عشقبازی

بزرگی کرد و مهمان را نکو داشت
چنین دارند مهمان را که او داشت

فرو نگذاشت هیچ از میزبانی
که برخوردار باد اززندگانی

چه زهر آلود شکرها که خوردیم
چه دندانهاکه بر دندان فشردیم

زهی مهمان کش آن صاحب سرایی
که آید در سرایش آشنایی

کند از خانه و مهمان کرانه
گذارد خانه با مهمان خانه

گفتار در رفتار خادمان شیرین به طلب نزهتگاه دلنشین و پیدا نمودن دشت بیستون و خبردادن شیرین را

خوشا خاکی و خوش آب و هوایی
که افتد قابل طرح وفایی

خوشا سرمنزلی خوش سرزمینی
که باشد لایق مسند نشینی

عجب جایی بباید بهجت انگیز
که بر شیرین سرآرد هجر پرویز

ملال خاطر شیرین چو دیدند
پرستاران جنیبت ها کشیدند

به کوه و دشت میراندند ابرش
مراد خاطر شیرین عنان کش

گر آهویی بدیدندی به راغی
از آن آهو گرفتندی سراغی

به کبکی گر رسیدندی به دشتی
بپرسیدند از وی سرگذشتی

به هر سر چشمه ای، هر مرغزاری
همی کردند بودن را شماری

بدین هنجار روزی چند گشتند
که تا آخر به دشتی برگذشتند

صفای نوخطان با سبزه زارش
صفای وقت وقف چشمه سارش

هوایش اعتدال جان گرفته
نم از سرچشمهٔ حیوان گرفته

ز کس گر سایه بر خاکش فتادی
ز جا جستی و برپا ایستادی

اگر مرغی به شاخش آرمیدی
گشادی سایه اش بال و پریدی

گلش چون گلرخان پروردهٔ ناز
نوای بلبلانش عشق پرداز

تو گفتی حسن خیزد از فضایش
فتوح عشق ریزد از هوایش

به شیرین آگهی دادند از آنجای
از آن آب و هوای رغبت افزای

که در دامان کوه و کوهساری
که تا کوه است از آنجا نعره داری

یکی صحراست پیش او گشاده
فضای او سد اندر سد زیاده

اگر بر سبزه اش پویی به فرسنگ
سر برگی نیابی زعفران رنگ

رسیده سبزه هایش تا کمرگاه
درختانش زده بر سبزه خرگاه

گشاده چشمه ای از قلهٔ کوه
گل و سنبل به گرد چشمه انبوه

فرو ریزد چو بر دامان کهسار
رگ ابریست پنداری گهر بار

خورد بر کوه و کوبد سنگ بر سنگ
صدای آن رود فرسنگ فرسنگ

پر اندر پر زده مرغابیانش
به جای موجه بر آب روانش

زمینهایش ز آب ابر شسته
در او گلهای رنگارنگ رسته

بساطش در نقاب گل نهفته
گل و لاله ست کاندر هم شکفته

اگر گلگون در آن گردد عنان کش
وگر آنجا بود نعلش در آتش

نسیمش را مذاق باده در پی
همه جایش برای صحبت می

اگر شیرین در او بزمی نهد نو
دگر یادش نیاید بزم خسرو

ز کنج چشم شیرین اشک غلتید
به بخت خود میان گریه خندید

که گویا بخت شیرین را ندانند
که بر وی اینهمه افسانه خوانند

شکر تلخی دهد از بخت شیرین
زهی شیرین و جان سخت شیرین

چه شیرین تلخ بهری، تلخ کامی
ز شیرینی همین قانع به نامی

اگر سوی ارم شیرین نهد روی
ز لاله رنگ بگریزد ز گل بوی

به باغ خلد اگر شیرین کند جای
نهد عیش از در دیگر برون های

اگر چین است اگر بتخانهٔ چین
بود زندان چو خوشدل نیست شیرین

دل خوش یاد می آرد ز گلزار
چو دل خوش نیست گل خار است و مسمار

اگر دل خوش بود می خوشگوار است
شراب تلخ در غم زهر مار است

دلی دارم که گر بگشایمش راز
به سد درد از درون آید به آواز

غمی دارم که گر گیرم شمارش
بترسم از حساب کار و بارش

کدامین دل کدامین خاطر شاد
که آید از گل و از گلشنم یاد

مرا گفتند خوش جاییست دلکش
هوا خوش، دست خوش، کهسار او خوش

بلی اطراف کوه و دامن دشت
بود خوش گر به ذوق خود توان گشت

چو دامان ماند زیر کوه اندوه
چه فرق از طرف دشت و دامن کوه

چه خرسندی در آن مرغ غم انجام
که باغ و راغ باید دیدش از دام

دگر گفتند جای می گساریست
که دشتی پر ز گلهای بهاریست

بلی می خوش بود در دشت و کهسار
ولی گر یار باشد لیک کو یار

بود بر بلبل گل آتشین داغ
کش افتد در قفس نظارهٔ باغ

در ستایش حضرت علی «ع»

نه هر دل کاشف اسرار «اسرا» ست
نه هر کس محرم راز « فاوحا» ست

نه هر عقلی کند این راه را طی
نه هر دانش به این مقصد برد پی

نه هرکس در مقام «لی مع الله»
به خلوتخانهٔ وحدت برد راه

نه هر کو بر فراز منبر آید
«سلونی» گفتن از وی در خور آید

«سلونی » گفتن از ذاتیست در خور
که شهر علم احمد را بود در

چو گردد شه نهانی خلوت آرای
نه هرکس را در آن خلوت بود جای

چو صحبت با حبیب افتد نهانی
نه هرکس راست راز همزبانی

چو راه گنج خاصان را نمایند
نه بر هرکس که آید در گشایند

چو احمد را تجلی رهنمون شد
نه هر کس را بود روشن که چون شد

کس از یک نور باید با محمد
که روشن گرددش اسرار سرمد

بود نقش نبی نقش نگینش
سراید «لوکشف» نطق یقینش

جهان را طی کند چندی و چونی
کلاهش را طراز آید « سلونی »

به تاج «انما» گردد سرافراز
بدین افسر شود از جمله ممتاز

بر اورنگ خلافت جا دهندش
کنند از «انما» رایت بلندش

ملک بر خوان او باشد مگس ران
بود چرخش بجای سبزی خوان

جهان مهمانسرا، او میهمانش
طفیل آفرینش گرد خوانش

علی عالی الشان مقصد کل
به ذیلش جمله را دست توسل

جبین آرای شاهان خاک راهش
حریم قدس روز بارگاهش

ولایش « عروهالوثقی» جهان را
بدو نازش زمین و آسمان را

ز پیشانیش نور وادی طور
جبین و روی او « نور علی نور»

دو انگشتش در خیبر چنان کند
که پشت دست حیرت آسمان کند

سرانگشت ار سوی بالا فشاندی
حصار آسمان را در نشاندی

یقین او ز گرد ظن و شک پاک
گمانش برتر از اوهام و ادراک

رکاب دلدل او طوقی از نور
که گردن را بدان زیور دهد حور

دو نوک تیغ او پرکار داری
ز خطش دور ایمان را حصاری

دو لمعه نوک تیغ او ز یک نور
دوبینان را ازو چشم دوبین کور

شد آن تیغ دو سر کو داشت در مشت
برای چشم شرک و شک دو انگشت

سر تیغش به حفظ گنج اسلام
دهانی اژدهایی لشکر آشام

چو لای نفی نوک ذوالفقارش
به گیتی نفی کفر و شرک کارش

سر شمشیر او در صفدری داد
زلای «لافتی الاعلی » یاد

کلامش نایب وحی الاهی
گواه این سخن مه تا به ماهی

لغت فهم زبان هر سخن سنج
طلسم آرای راز نقد هر گنج

وجودش زاولین دم تا به آخر
مبرا از کبایر و ز صغایر

تعالی اله زهی ذات مطهر
که آمد نفس او نفس پیمبر

دو نهر فیض از یک قلزم جود
دو شاخ رحمت از یک اصل موجود

به عینه همچو یک نور و دو دیده
که آن را چشم کوته بین دو دیده

دویی در اسم اما یک مسما
دوبین عاری ز فکر آن معما

پس این شاهد که بودند از دویی دور
که احمد خواند با خویشش ز یک نور

گر این یک نور بر رخ پرده بستی
جهان جاوید در ظلمت نشستی

نخستین نخل باغ ذوالجلالی
بدو خرم ریاض لایزالی

ز اصل و فرع او عالم پدیدار
یکی گل شد یکی برگ و یکی بار

ورای آفرینش مایهٔ او
نموده هر چه جزوی سایهٔ او

کمال عقل تا اینجا برد پی
سخن کاینجا رسانیدم کنم طی

گفتار در آرایش و نکویی سخن

سخن صیقلگر مرآت روح است
سخن مفتاح ابواب فتوح است

سخن گنج است و دل گنجور این گنج
وز او میزان عقل و جان گهرسنج

در این میزان گنج و عقل سنجان
که عقلش کفه ای شد کفهٔ جان

سخن در کفه ریزد آنقدر در
که چون خالی شود عالم کند پر

نه گوهرهاش کانی لامکانی
ز دیگر بوم و بر نی این جهانی

گهرها نی صدف نی حقه دیده
نه از ترکیب عنصر آفریده

صدف مادر نه و عمان پدر نه
چو این درها یتیم و دربدر نه

در گفتار عمانی صدف نیست
صدف را غیر بادی زو به کف نیست

درین فانی دیار خشک قلزم
مجو این در که خود هم می شوی گم

ز شهر و بحر این عالم بدر شو
به شهری دیگر و بحری دگر شو

دیاری هست نامش هستی آباد
در او بحری ز خود موجش نه از باد

در آن دریا مجال غوص کس نی
کنار و قعر راه پیش و پس نی

چو این دریا بجنبد زو بخاری
به امکان از قدم آرد نثاری

ز در لامکانی هر مکانی
ز ایثارش شود گوهر ستانی

بدان سرحد مشرف گر کنی پای
بدانی پایهٔ نطق گهر زای

سخن خورده ست آب زندگانی
نمرده ست و نمیرد جاودانی

سپهر کهنه و خاک کهن زاد
سخن نازاده دارد هر دو را یاد

اگر خاک است در راهش غباریست
و گر چرخ است پیشش پرده داریست

تواریخ حدوثش تا قدم یاد
که چون در بطن قدرت بود و کی زاد

سخن گر طی نکردی شقهٔ عیب
کجا هستی برآوردی سر از جیب

سخن طغراست منشور قدم را
معلم شد سخن لوح و قلم را

دبستان ازل را در گشاده
قلم را لوح در دامن نهاده

جهان او را دبستانی پر اطفال
«الف ، بی » خوان عقل او کهن سال

سخن را با سخن گفت و شنود است
نمود بود و بود بی نمود است

سخن را رشته زان چرخ است رشته
که آمد پره اش بال فرشته

سر این رشته گم دارد خردمند
که چون این رشته با جان یافت پیوند

ازین پیوند باید سد گره بیش
خورد هر دم به تار حکمت خویش

نیارد سر برون مضراب فرهنگ
که پیوند از کجا شد تار این چنگ

نوایی کاندر این قانون راز است
ز مضراب زبانها بی نیاز است

در این موسیقی روحانی ارشاد
چو موسیقار حرف مابود باد

از این نخلی که شد بر جان رطب بار
نماید نوش جان گر خود خورد خار

ازین شاخ گل بستان جاوید
خوش آید خار هم در جیب امید

از آن خاری که آید بوی این گل
به عشق او نهد سد داغ بلبل

گل خودروست تا رست از گل که
که داند تا زند سر از دل که

هما پرواز عنقا آشیانی ست
زبانش چتر شاهی رایگانی ست

گدایی گر برش سرمایه یابد
به پایش هر که افتد پایه یابد

ز ابر بال او در پر فشانی
ببارد ز آسمان تاج کیانی

ز پایش چون سری عیوق سا شد
به تعظیمش سر عیوق تا شد

کسی را کاین هما بر سر نشیند
به بالادست اسکندر نشیند

ز تاجش خسروی معراج یابد
جهان در سایهٔ آن تاج یابد

فلک در خطبه اش جایی نهد پا
که هست از منبرش سد پایه بالا

به منشوری که طغرا شد به نامش
نویسند از امیران کلامش

سخن را من غلام خانه زادم
ولیکن اندکی کاهل نهادم

به خدمت دیر دیر آیم از آنست
که با من گاهگاهی سرگرانست

کنم این خدمت شایسته زین پس
که نبود پیشخدمت تر ز من کس

بر این آفتابم ایستاده
قرار ذرگی با خویش داده

کمال است او همه، من جمله نقصم
قبولم کرده اما زان به رقصم

بدین خورشید اگر چه ذره مانند
نخواهم یافت تا جاوید پیوند

ولی این نام بس زین جستجویم
که در سلک هواداران اویم

چه شد کاین کور طبعان نظر پست
کزین خورشید کوری دیده شان بست

کنندم زین هواداری ملامت
من و این شیوه تا روز قیامت

در ستایش حضرت پیغمبر«ص»

حکیم عقل کز یونان زمین است
اگر چه بر همه بالانشین است

به هر جا شرع بر مسند نشیند
کسش جز در برون در نبیند

بلی شرع است ایوان الاهی
نبوت اندر او اورنگ شاهی

بساطی کش نبوت مجلس آراست
کجا هر بوالفضولی را در او جاست

خرد هر چند پوید گاه و بیگاه
نیابد جای جز بیرون درگاه

بکوشد تا کند بیرون در جای
چو نزدیک در آید گم کند پای

چه شد گو باش گامی تا در کام
چو پا نبود چه یک فرسخ چه یک گام

بسا کوری که آید تا در بار
چو چشمش نیست سر کوبد به دیوار

مگر هم از درون بانگی برآید
که چشمی لطف کردیمش، درآید

در این ایوان که با طغرای جاوید
برون آرند حکم بیم و امید

نبوت مسند آرایان تقدیر
وز او اقلیم جان کردند تسخیر

به عالی خطبهٔ «الملک لله»
ز ماهی صیتشان بررفت تا ماه

جهان را در صلای کار جمهور
به لطف و قهر تو کردند منشور

نه شاهانی که تخت و تاج خواهند
ازین ده های ویران باج خواهند

از آن شاهان که کشور گیر جانند
ولایت بخش ملک جاودانند

عطاهاشان به هر بی برگ و بی ساز
هزاران روضهٔ پرنعمت و ناز

بود ملک ابد کمتر عطاشان
اگر باور نداری شو گداشان

شهانی فارغ از خیل وخزانه
طفیل پادشاهیشان زمانه

همه از آفرینش برگزیده
همه از نور یک ذات آفریده

چه ذاتی عین نور ذوالجلالی
چه نوری اله اله لایزالی

ز نورش هر کجا آثار روحی ست
به خدمت اندرش هر جا فتوحی ست

جهان را علت غائی وجودش
وجود جمله موج بحر جودش

محمد تاجدار تخت کونین
دو کون از وی پر از زیب و پر از زین

چراغ چشم چرخ انجم افروز
ز نامش حرز تو مار شب و روز

فلک میدان سوار لامکان پوی
مجره صولجان آسمان کوی

شکست آموز کار لات و عزا
نگونسازی از او در طاق کسری

شده ز آب وضوی آو به یک مشت
به گردون دود از آتشگاه زردشت

شکوه او صلیب از پا در افکند
کزان هیزم بسوزد زند و پازند

عرب را زو برآمد آفتابی
که از وی صبح هستی بود تابی

نه خورشیدی که چون پنهان کند روی
گذارد دهر را ظلمت ز هر سوی

فروزان نیری کاندر نقاب است
ازو عالم سراسر آفتاب است

ز شرع او که مهر انور آمد
جهان را مهر بالای سر آمد

چنان شد ظلمت کفر از جهان دور
که ناگه خال بت رویان شود نور

ز عزت مولدش با مکه آن کرد
که اندر هر شبان روزی زن ومرد

سجود از چار حد مرکز گل
برندش پنج نوبت در مقابل

هزاران راه را یک راه کرده
سخن بر رهروان کوتاه کرده

سپرده ره به ره داران مقصود
همه غولان ره را کرده نابود

میان آب و گل آدم نهان بود
که او پیغمبر آخر زمان بود

نداده با نفس یک حرف پیوند
که نقش زر نگشته سکه مانند

ز جنبش گیر از وی تا به آرام
نبود الا رموز وحی و الهام

چو شد قلب آزمای آفرینش
به معیاری که دانند اهل بینش

نخست آورد سوی آسمان دست
فلک را سیم قلب ماه بشکست

ز نقد خود چو دیدش شرمساری
درستی دادش و کامل عیاری

که یعنی آمدم ای قلب کاران
به کامل کردن ناقص عیاران

کرا قلبیست تا بعد از شکستن
درستش کرده بسپارم به دستش

نه در دستش همین شق قمر بود
به هر انگشت از اینش سد هنر بود

به تخت هستی ار خاص است اگر عام
همه در حیطهٔ فرمان او رام

زمانه خانه زاد مدت اوست
ز خردی باز اندر خدمت اوست

ز رویش روز تابی وام کرده
زمانه آفتابش نام کرده

چه می گویم به جنب رحمت عام
بود بیهوده وام و نسبت وام

به شب از گیسوی خود داده تاری
بر او هر شب کواکب را نثاری

هم از گنجینهٔ جودش ستانند
گهرهایی که بر مویش فشانند

دویده آسمان عمری به راهش
که کرده ذروهٔ خود تختگاهش

چه مایه ابر کرده اشکباری
که گشته خاصه شغل چترداری

زر شک شغل او خورشید افلاک
زند هر شام چتر خویش بر خاک

سحابش بود بر سر تازیانه
چو دید آن خلق و حسن جاودانه

سپندی سوخت در دفع گزندش
به بالا جمع شد دود سپندش

کسی از چشم بد خود نیستش باک
که خواند «ان یکاد»ش ایزد پاک

در آن عرصه که نور جاودانست
براق جان در او چابک عنانست

جنیبت تا به حدی پیش رانده
که از پی سایه نیزش بازمانده

به هر جا کآفتاب آنجا نهد پای
پس دیوار باشد سایه را جای

فتادی سایه اش گر بر سر خاک
زمین سر برزدی از جیب افلاک

چو راه خدمتش نسپرد سایه
در آن پستی که بودش ماند مایه

گرش سایه زمین بوسیدی از دور
دویدی چون غلامان از پیش نور

به ذوق بزم قرب وحدت انجام
بدانسان قالبی بودش سبک گام

که گرنه بر شکم می بست سنگش
ندیدی کس به دیگر جا درنگش

تعالی الله چه قالب اصل جانها
دوان درسایهٔ لطفش روانها

زهی قالب نه قالب جان عالم
نه تنها جان و بس جانان عالم

ز جسمش گوخرد اندازه بردار
حدیث جان همان در پرده بگذار

که ترسم گر شود بی پرده آن راز
نباشد کس حریف وهم غماز

در آن قالب کسی کاین جانش باشد
به گردون برشدن آسانش باشد

حکایت

به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گر چه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیب جو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و روی است

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شکر خنده خونست
تو لب می بینی و دندان که چونست

کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی ست کز من برده آرام

اگر می بود لیلی بد نمی بود
ترا رد کردن او حد نمی بود

مزاج عشق بس مشکل پسند است
قبول عشق برجایی بلند است

شکار عشق نبود هر هوسنانک
نبندد عشق هر صیدی به فتراک

عقاب آنجا که در پرواز باشد
کجا از صعوه صید انداز باشد

گوزنی بس قوی بنیاد باید
که بر وی شیر سیلی آزماید

مکن باور که هرگز تر کند کام
ز آب جو نهنگ لجه آشام

دلی باید که چون عشق آورد زور
شکیبد با وجود یک جهان شور

اگر داری دلی در سینه تنگ
مجال غم در او فرسنگ فرسنگ

صلای عشق درده ورنه زنهار
سر کوی فراغ از دست مگذار

در آن توفان که عشق آتش انگیز
کند باد جنون را آتش آمیز

اساسی گر نداری کوه بنیاد
غم خود خور که کاهی در ره باد

یکی بحر است عشق بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه

اگر مرغابیی اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر

یکی خیل است عشق عافیت سوز
هجومش در ترقی روز در روز

فراغ بال اگر داری غنیمت
ازین لشکر هزیمت کن هزیمت

ز ما تا عشق بس راه درازیست
به هر گامی نشیبی و فرازیست

نشیبش چیست خاک راه گشتن
فراز او کدام از خود گذشتن

نشان آنکه عشقش کارفرماست
ثبات سعی در قطع تمناست

دلیل آنکه عشقش در نهاد است
وفای عهد بر ترک مراد است

چه باشد رکن عشق و عشقبازی ؟
ز لوث آرزو گشتن نمازی

غرضها را همه یک سو نهادن
عنان خود به دست دوست دادن

اگر گوید در آتش رو، روی خوش
گلستان دانی آتشگاه و آتش

وگر گوید که در دریا فکن رخت
روی با رخت و منت دار از بخت

به گردن پاس داری طوق تسلیم
نیابی فرق از امید تا بیم

نه هجرت غم دهد نی وصل شادی
یکی دانی مراد و نامرادی

اگر سد سال پامالت کند درد
نیامیزد به طرف دامنت گرد

به هر فکر و به هر حال و به هر کار
چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار

به هر صورت که نبود نا گزیرت
بجز معشوق نبود در ضمیرت

حکایت

یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید

ز شیرین گفت در هر سو نشانی ست
به هر سنگی ز شیرین داستانی است

فلان روز این طرف فرمود آهنگ
فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ

فلان جا ایستاد و سوی من دید
فلان نقش فلان سنگم پسندید

فلان جا ماند گلگون از تک و پو
به گردن بردم او را تا فلان سوی

غرض کز گفتگو بودش همین کام
که شیرین را به تقریبی برد نام

گفتار در ستایش عشق

زبان دان رموز کیمیا کیست
که گویم حل و عقد کیمیا چیست

نه بحث ما در آن امر محال است
که در اثبات و نفیش قیل و قال است

سخن در کیمیای جسم و جانست
که گر خود کیمیایی هست آنست

بیا زین کیمیا زر کن مست را
غنی گردان وجود مفلست را

مراد از کیمیا تاثیر عشق است
که اکسیر وجود اکسیر عشق است

بر این اکسیر اگر خود را زند خاک
طلایی گردد از هر تیرگی پاک

اگر زین کیمیا بویی برد سنگ
عیار سنگ را باشد ز زر ننگ

صفات عشق را اندازه ای نیست
کجا کز عشق حرف تازه ای نیست

خواص عشق بسیار است، بسیار
جهان را عشق در کار است، در کار

ز جام عشق اگر مدخل خورد می
کند منسوخ جود حاتم طی

نهیب عشق اگر باشد ز دنبال
زند زالی به سد چون رستم زال

گدا را سر فرو ناید به شاهی
اگر عشقش دهد صاحب کلاهی

ز بحر عشق اگر بارد بخاری
شود هر شوره زاری مرغزاری

ز کوی عشق اگر آید نسیمی
شود هر گلخنی باغ نعیمی

همه دشوارها آسان کند عشق
غم وشادی همه یکسان کند عشق

گرت سد قلزم آید در گذرگاه
به هر گامی نهنگی بر سر راه

توجه کن به عشق و پیش نه گام
ببین اعجاز عشق قلزم آشام

ورت سد بند بر هر دست و پایی ست
که هر بندی از آن دام بلایی ست

مدد از عشق جو و ز عشق یاری
ببین وارستگی و رستگاری

منادی می کند عشق از چپ و راست
که حد هر کمال اینجاست اینجاست

کمال اینجاست، دیگر جا، چه پویی
زهی ناقص ز دیگر جا چه جویی

اگر اینجا زن آید مرد گردد
رسد بی درد صاحب درد گردد

به یاقوتی برآید سنگ را نام
بر او یک جرعه گر ریزی ازین جام

مگو نتوان دوباره زندگانی
که گر عشقت مدد بخشد توانی

گفتار درآوردن خادمان شیرین فرهاد را در نزد آن ماه جبین و دلربایی آن نازنین از فرهاد

چو شیرین خیمه زد بر طرف کهسار
بدان کز غم شود لختی سبکبار

مدارا با مزاج خویش می کرد
حکیمانه علاج خویش می کرد

خیالش در دلش هر دم ز جایی
وزانش هر نفس در سر هوایی

می عشرت به گردش صبح تا شام
به صبح و شام مشغول می و جام

صباحی از صبوحی عشرت اندوز
خمار شب شکسته جرعهٔ روز

شراب صبح و صبح شادمانی
صلای عیش و عشرت جاودانی

هوای ابر و قطره قطره باران
کدامین ابر؟ ابر نوبهاران

بساط دشت و دشتی چون ارم خوش
گذرهای خوش و می های بیغش

جهان آشوب ماه برقع انداز
به گلگون پا درآورد از سرناز

به صحرا تاخت از دامان کهسار
نه مست مست و نه هشیار هشیار

ز پی تازان بتان سر خوش مست
یکی شیشه یکی پیمانه در دست

گذشتی چون به طرف چشمه ساری
به آب می فروشستی غباری

به خرم لاله زاری چون رسیدی
ستادی لختی و جامی کشیدی

نشاط باده و دشت گل انگیز
بساط خرم و گلگون سبک خیز

بت چابک عنان از باده سرمست
نگاهش مست و چشمش مست و خود مست

از این صحرا به آن صحرا دواندی
از این پشته به آن پشته جهاندی

ز ناگه بر فراز پشته ای تاخت
نظر بر دامن آن پشته انداخت

گروهی دید از دور آشنا روی
بزد مهمیز و گلگون تاخت ز آنسوی

چو شد نزدیک دید آن کارداران
که رفتند از پی صنعت نگاران

از آنجانب عنان گیران امید
رخ آورده چو ذره سوی خورشید

دوانیدند بر وسعتگه کام
نیاز اندر ترقی گام در گام

چو شد نزدیک از گرد تکاپوی
غبار دامن افشاندن ز آنسوی

فرو جستند و رخ بر خاک سودند
به داب کهتران خدمت نمودند

نگار نوش لب، ماه شکر خند
عبارت رابه شکر داد پیوند

به شیرین نکته های شکرآمیز
به قدر وسع هر یک شد شکر ریز

سخن طی می شد از نسبت به نسبت
چنین تا صنعت و ارباب صنعت

بگفت از اهل صنعت با که یارید
ز صنعت پیشگان با خود که دارید

بگفتند از فنون دانش آگاه
دو صنعت پیشه آوردیم همراه

دو مرد کاردان در هر هنر طاق
به منشور هنر مشهور آفاق

نسق بند رسوم هر شماری
هزار استاد و ایشان پیشکاری

چه افسون ها که بر هر یک دمیدیم
که آخر بوی تاثیری شنیدیم

نخستین کاردان بنای پرکار
نمی جنباند از جا پای پرگار

ز هر سحری که می بستیم تمثال
دمیدی باطل السحری ز دنبال

به هر افسون که می بردیم ناورد
به یک جنباندن لب دفع می کرد

لب عذر آوری بر هم نمی بست
یک آری از لبش بیرون نمی جست

چه مایه گنج سیم و زر گشادیم
که تا با او قرار کار دادیم

زهی پر عقده کار بینوایی
که چون زر نیستش مشگل گشایی

عجب چیزیست زر! جایی که زر هست
به آسانی مراد آید فرادست

بلرزد کاردان زان کار پر بیم
که برناید به امداد زر و سیم

به ما از سنگ فرسا کار شد تنگ
که یکسان بود پیش او زر و سنگ

غرور همتش را مایه زان بیش
که سنجد مزد کس با صنعت خویش

تعجب کرد ماه مهر پرورد
که چون خود این سخن باور توان کرد

که مردی کش بود این کار پیشه
که سنگ خاره فرساید به تیشه

کند بی مزد جان در سخت کوشی
بود مستغنی از صنعت فروشی

مگر دیوانه است این سنگ پرداز
که قانون عمل دارد بدین ساز

بگفتندش که نی دیوانه ای نیست
به عالم خود چو او فرزانه ای نیست

چرا دیوانه باشد کار سنجی
که پوید راه تو بی پای رنجی

نه آن صنعتگر است این تیشه فرسای
که افتد در پی هر کار فرمای

نهاده سر به دنبال دل خویش
دلش تا با که باشد الفت اندیش

چه گوییمت که از افسون و نیرنگ
چها گفتیم تا آمد فرا چنگ

ولی این گفته ها در پرده اولاست
به تو اظهار آن ناکرده اولاست

مه کارآگهان را ناز سر کرد
ز کنج چشم انداز نظر کرد

تبسم گونه ای از لب برون داد
سخن را نشاه سحر و فسون داد

که خوش ناید سخن در پرده گفتن
چه حرف است این که می باید نهفتن

بگفتندش سخن بسیار باشد
که آنرا پرده ای در کار باشد

اگر روی سخن در نکته دانی ست
زبان رمز و ایما خوش زبانی ست

به مستی داد تن شوخ فسون ساز
به ساقی گفت لب پر خندهٔ ناز

که می گفتم مده چندین شرابم
که خواهی ساختن مست و خرابم

تو نشنیدی و چندین می فزودی
که عقلم بردی و هوشم ربودی

کنون از بی خودیها آنچنانم
که از سد داستان حرفی ندانم

چنان بی هوشیی می کرد اظهار
که عقل از دست می شد هوش از کار

بدیشان گفت هستم بی خود و مست
عنان هوشیاری داده از دست

دمی کایم به حال خویشتن باز
ببینم چیست شرح و بسط این راز

جهاند آنگه به روی دشت گلگون
لبی پرخنده و چشمی پر افسون

به بازی کرد گلگون را سبک پای
خرد را برد پای چاره از جای

به سوی مبتلای نو عنان داد
هزارش رخنه سر در ملک جان داد

چه می گویم چه جای این بیان است
بیان این سخن یک داستان است

در توصیف دشتی که رشک گلزار بهشت بود و تفرج شیرین در آن دشت و رسیدن نامهٔ خسرو به او

بهار دلکش و باغ معانی
چنین پیدا کند راز نهانی

که شیرین آن بهار گلشن راز
بهاران شد به دشتی غصه پرداز

بهشتی کوثر اندر چشمه سارش
دم عیسی نهان در نوبهارش

فضایش چون سرای می فروشان
هوایش چون دماغ باده نوشان

همه صحرا گرفته لاله و گل
خروش ساری و دستان بلبل

زبان سوسنش از گفت خاموش
که آهنگ تذوراتش کند گوش

به پای چشمه با گلهای شاداب
فروغ آتش افزون گشته از آب

ز سنگش لاله های آتشین رنگ
برآورده برون چون آتش از سنگ

در او رضوان به منت گشته مزدور
ز خاکش برده عطر طره حور

گلش یکسر به رنگ ارغوان بود
ولیکن با نشاط زعفران بود

ز خاکش سبزه چون خنجر دمیده
به قصد جان غم خنجر کشیده

ز بس در وی درخت سایه گستر
نبودش جز سیاه سایه پرور

نگون بید موله در سمن زار
سمن را سجده می بردی شمن زار

از آن ساغر که نرگس داده پیوست
شقایق خورده و افتاده سرمست

از آن لحنی که موزون کرده شمشاد
شنیده سرو و گشته از غم آزاد

نگون از کوه سیل از ابر آزار
توگفتی کوهکن گرید به کهسار

چمن از باد گشته عنبر آگین
تو گفتی طره بگشاده ست شیرین

چمان در آن چمن شیرین مه رو
چو شاخ طوبی اندر باغ مینو

ز قامت سرو بن را جلوه آموز
شقایق را ز عارض چهره افروز

ز درویش ارغوان را آب رفته
ز مویش سنبل اندر تاب رفته

سر زلف آشنا با شانه کرده
ز سنبل باد را بیگانه کرده

دو نرگس را نمود از سرمه مشکین
چمن کرد از دو آهو صفحهٔ چین

تبسم را درون غنچه ره داد
به دست غمزه تیری از نگه داد

بهم بر زد کمند صید پرویر
بلای زهر گشت آشوب پرهیز

عدوی کوهکن را کرده سرمست
هزاران دشنه اش بنهاد در دست

بلای عقل را آموخت رفتار
عدوی صبر را فرمود گفتار

تفرج را سوی سرو و سمن شد
گلستانی به تاراج چمن شد

به پای سرو گه آرام بگرفت
به زیر یاسمن گه جام بگرفت

نگویی میل سرو و یاسمن داشت
که سرو و یاسمی در پیرهن داشت

خرام آموختی سرو و چمن را
طراوت وام دادی یاسمن را

ز چشم آموخت نرگس را فریبی
ز طرز دلبری دادش نصیبی

به سنبل شد ز گیسو داد گستر
که گر دل می بری باری چنین بر

به گلگشت از رخ خویش آتش افکن
که آتش در دل بلبل چنین زن

به جان سرو تالی داد سروش
که داد آگاهی از جان تذورش

چو لختی جان شیرین آرمیدش
به سوی باده میل دل کشیدش

یکی زان ماهرویان گشت ساقی
به جامش کیمیای عمر باقی

بپیمود آتش اندیشه سوزش
فروزان کرد ماه شب فروزش

به لب چون برد راح ارغوانی
به کوثر داد آب زندگانی

چو آتش گشت از می روی شیرین
نمود از روی شیرین خوی شیرین

چو سر خوش گشت از جام پیاپی
بزد آهی وگفت ای بخت تا کی

اسیر محنت ایام بودن
به کام دشمنان نا کام بودن

کجا شیرین کجا آن دشت و وادی
کجا شیرین و کوی نامردای

کجا شیرین و زهر غم چشیدن
کجا شیرین و بار غم کشیدن

کجا شیرین کجا این درد و این سوز
کجا شیرین کجا این صبح و این روز

نه از کس آتشم در خرمن افتاد
که این آتش هم از من در من افتاد

گرفتم دشمنی را دوست داری
شمردم خود سری را حق گزاری

محبت خواستم از خود پرستی
نهادم نام هشیاری به مستی

وفا کردم طلب از بیوفایی
سزای من که جستم ناسزایی

به تلخی روز شیرین می رود سر
لب خسرو شکر خاید ز شکر

گهی انصاف دادی کاین چه راه است
به کس بستن گناه خود گناه است

تو صیدی افکنی بر خاک چالاک
نبندی از غرور او را به فتراک

چو صیاد دگر گیرد ز راهش
گنهکار از چه خوانی بیگناهش

ترا در دست ز آب صاف جامی
ننوشی تا بنوشد تشنه کامی

اگر درهم شوی بس ناصواب است
نه جرم تشنه و نه جرم آب است

ترا پا در شود ناگه به کنجی
ز استغنا به یک دانگش نسنجی

چو از وی مفلسی کامی برآرد
پیشمان گر شوی سودی ندارد

چو در دست تو شمعی شب فروز است
تو گویی چهره ام خورشید روز است

از او گر بی کسی محفل فروزد
اگر سوزد دلت آن به که سوزد

وگر بهر فریب خاطر خویش
نمودی معذرت را مرهم ریش

که گر چه سینه از غم ریش کردم
سپاس من که پاس خویش کردم

نهان کردم ز دزد خانه کالا
به گنج خویش بستم راه یغما

به گلچینان در گلزار بستم
هوس را آرزو در دل شکستم

ببستم چنگل شاهین ز دراج
ندادم گنج گوهر را به تاراج

نهفتم غنچه ای از باد شبگیر
گرفتم آهویی از پنجه شیر

حذر از دشمن خون خواره کردم
رطب را پاس از افیون خواره کردم

چنین با خویشتن می گفت و می گشت
که آمد برق خرمن سوزی از دشت

سواری چون شرر ز آتش جهیده
ز خسرو در بر شیرین رسیده

به دستش نامهٔ سر بسته شاه
جگر سوز و درون آشوب و جانکاه

عباراتی به زهر آلوده پیکان
بدل آتش برآتش گشته دامان

اشاراتی همه چون خنجر تیز
جگر سوراخ کن، خونابه انگیز

چو شیرین حرف حرف نامه را دید
به خویش از تاب دل چون نامه پیچید

به یاران گفت جشن ای سوگواران
که آمد نامه یاران به یاران

کرا لب تشنه اینک آب حیوان
کرا شب تیره اینک مهر تابان

کرا برجست چشم این شادمانی
کرا خارید کام این ارمغانی

که گفتی شه ز شیرین کی کند یاد
بگو این نامهٔ شه کوریت باد

که فالی زد که این شادی برآمد
که آهی زد که این اندر سر آمد

کدامین طالع این امداد کرده ست
که شاه از مستمندان یاد کرده ست

پرستاری ز شه بیمار گشته ست
که بخت بی کسان بیدار گشته ست

شکر را آسمان خاری به پا کرد
که خسرو صدقه بخشید فدا کرد

ازین بی شبهه شه را مدعایی ست
ز مسکینان طلبکار دعایی ست

همیشه خوش ز دور آسمانی
شکر از طالع و شاه از جوانی

پس آنگه نامه شه را بینداخت
ز نرگس یاسمن را ارغوان ساخت

چو لختی ارغوان بر یاسمن کشت
به تلخی پاسخ این نامه بنوشتپ

هم اندر بیستون آن فرخ استاد
که دارد در تن آهن جان ز فولاد

یقین زان دم که بازو بر گشوده ست
ز کلک و تیشه صنعتها نموده ست

به صنعت های او طبعت خوش افتد
که صنعتهای چینی دلکش افتد

در اینجا نیز چندی بود باید
که تا بینم از گردون چه زاید

حدیث دایه را شیرین چو بشنید
تبسم کرد و پنهانی پسندید

بگفتا گر چه اکنون خاطر من
به جایی خوش ندارد بار بر من

کز آن روزی که مسکن شد عراقم
همه زهر است و تلخی در مذاقم

ز پرویزم زمانی خاطر شاد
نبوده ست ای که روز خوش نبیناد

ولیکن چون هوای بیستون نیز
بود چون دشت ارمن عشرت انگیز

بباید یک دوماه آن جایگه بود
وزان پس رو به ارمن کرد و آسود

به حکمش رخت از آن منزل کشیدند
به سوی بیستون محمل کشیدند

ز بس هر سو غزالی نازنین بود
سراسر دشت چون صحرای چین بود

به سرعت بسکه پیمودند هامون
به یک فرسنگی از تک ماند گلگون

یکی زان مه جبینان شد سبک تاز
به گوش کوهکن گفت این خبر باز

چنین گویند کن پولاد پنجه
که بود از پنجه اش پولاد رنجه

میان بربست و آمد پیش بازش
نیازی برد اندر خود ر نازش

چنان کان ماه پیکر بد سواره
به گردن بر کشید آن ماه پاره

عیان از پشت زین آن ماه رخسار
چو ماهی کاو عیان گردد ز کهسار

به چالاکی همی برد آن دل افروز
به گلگون شد به چالاکی تک آموز

تو کز نیروی عشقت آگهی نیست
مشو منکر که این جز ابلهی نیست

اگر گویی نشان عشقبازان
تنی لاغر بود جسمی گدازان

ز عاشق این سخن صادق نباشد
وگر باشد یقین عاشق نباشد

کسی کو بر دلش چون عشق یاریست
برش گلگون کشیدن سهل کاریست

نه هر کوعاشق است از غم نزار است
بسا کس را که این غم سازگار است

در حکایت گفتگوی آن بی خبر از مقامات عشق با مجنون و جواب دادن مجنون

شنیدم عاقلی گفتا به مجنون
که برخود عشق را بستی به افسون

که عاشق لاغر است و زرد و دلتنگ
ترا تن فربه است و چهره گلرنگ

جوابش داد آن دلدادهٔ عشق
به غرقاب فنا افتادهٔ عشق

که بینی هرکجا رنجور عاشق
نباشد عشق با طبعش موافق

مرا این عاشقی دلکش فتاده ست
محبت با مزاحم خوش فتاده ست

به طبع آتشین ناخوش نماید
که عشق آبست اگر آتش نماید

چو من در عاشقی چون خاک پستم
کجا از آب عشق آید شکستم

اگر چهرم چو گل بینی چه باک است
نبینی کاصل گل از آب و خاک است

تو نیز ای در خمار از بادهٔ عشق
مزاج خویش کن آماده عشق

که چون عشق گرامی سرخوش افتد
به طبعت سرکشیهایش خوش افتد

سخن را تاکنون پیرایه ای بود
که با صاحب سخن سرمایه ای بود

از آن گفتار شیرین میسرودم
کزان لبهای شیرین می شنودم

کنون می بایدم خاموش بنشست
که دلدارم لب از گفتار بربست

و گر گویم هم از خود باز گویم
حدیث از طالع ناساز گویم

ز دلبر گویم و ناسازگاریش
هم از دل گویم و افغان و زاریش

ز جانان گویم و پیوند سستش
هم از دل گویم و عهد درستش

که دیده ست اینچنین یار جفاکیش
جفای او همه با بیدل خویش

که دیده ست اینچنین ماه دل آزار
ستیز او همه با عاشق زار

برید از خلق پیوندم به یکبار
که جای مست دل با غیر مگذار

چو دل خالی شد از هر خویش و پیوند
بگفتا هم تو رخت خویش بربند

که من خوش دارم از تنها نشینی
که تنها باشم اندر نازنینی

فریب او ز خویش آواره ام ساخت
چنین بی خانمان بیچاره ام ساخت

کنون با هر که بینم سازگار است
ز پیوند منش ننگ است و عار است

چو گل با هر خس و خاری قرین است
چو با من می رسد خلوت نشین است

به من سرد است و با دشمن به جوش است
باو در گفتگو، با من خموش است

نمی پرسد ز شبهای درازم
نمی بیند به اندوه و گدازم

نمی گوید اسیری داشتم کو
به حرمان دستگیری داشتم کو

نپرسد تا ز من بیند خبر نیست
نجوید تا ز من یابد اثر نیست

نبیند تا ببیند غرق خونم
نگوید تا بگویم بی تو چونم

نخواند تا بخوانم شرح هجران
نیاید تا زنم دستش به دامان

نه چون مینا درآید در کنارم
نه چون ساغر کند دفع خمارم

نه چون چنگم نوازد تا خروشم
نه چون بربط خروشد تا بجوشم

لبش برلب نه تا چون نی بنالم
ز اندوه و فراق وی بنالم

نه دستی تا که خار از پا در آرم
نه پایی تا ره کویش سپارم

نه دینی تا باو در بند باشم
دمی از طاعتی خرسند باشم

کنون این بی دل و دینم که بینی
حکایت مختصر اینم که بینی

عجب تر آنکه گر غیرت گذارد
که دل شرحی ز جورش برشمارد

ز بیم رنجش آن طبع سرکش
زنم از دل به کلک و دفتر آتش

همان بهتر که باز افسانه خوانم
ز حال خود سخن در پرده رانم

بیا ساقی از آن صهبای دلکش
بزن آبی بر این جان پرآتش

که طبع آتشین چون خوش فروزد
مبادا در جهان آتش فروزد

شرابی ده چو روی خرم دوست
به دل شادی فزا یعنی غم دوست

شب و روزم سر اندر پای او بود
سرم پیوسته پر سودای او بود

بسی گشتم که او را زنده بینم
به جان آن گوهر ارزنده بینم

ندیدم در همه چین همچو اویی
شدم شیدایی و آشفته خویی

از آن آشوب بی اندازه من
همه چین گشت پرآوازه من

همه گفتند شادان نیک بختی
زباغ خسروی خرم درختی

کش اول بت می صورت چشاند
به معنی بازش از صورت کشاند

همه بامن نیاز آغاز کردند
مرا از همگنان ممتاز کردند

برهمن چون مرا بی خویشتن دید
مرا همچون صنم خود را شمن دید

من از سودای بت ز آنگونه گشته
که فرش بت پرستی در نوشته

هجوم خلق و عشق بت چنان کرد
که دورم عاقبت از خانمان کرد

سفر کردم ز صورت سوی معنی
ترا دیدم بدیدم روی معنی

چه بودی باز چشمش بازگشتی
هم از صورت به معنی بازگشتی

وصال از دیدهٔ جانت گشاده ست
ترا نیز اینچنین کاری فتاده ست

هوس های دل دیوانه تو
همه بت بوده در بتخانهٔ تو

خیال منصب و ملک و زن ومال
هوای عزت و سلمن و اقبال

هنرهایی که بود آخر و بالت
سراسر نقص می دیدی کمالت

همه چون بت پرستی های خامه
سیاه از وی چو بختت روی نامه

چو با عشق بتان افتاد کارت
شرابی شد پی دفع خمارت

ز صورت های بی معنی رمیدی
چنان دیدی که در معنی رسیدی

بسی از سخت گوییهای اغیار
به سنگ و آهن افتادت سر و کار

بسی آه نفس را گرم کردی
که تا سنگین دلی را نرم کردی

بر دلها بسی رفتی به زاری
که نقش مهر بر سنگی نگاری

جفاها دیدی از بیگانه و خویش
ز جور دلبر و کین بداندیش

که گردیدی و سنجیدی کنونش
فزودن دیدی زکوه بیستونش

لبی دیدی که از شیرین کلامی
شکر را داده فتوا بر حرامی

رخی دیدی که خورشید سحر تاب
چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب

بدیدی مویی آتش پرور عشق
هزاران خسرو اندر چنبر عشق

قدی دیدی خرام آهو زشمشاد
به رعنایی غلامش سرو آزاد

تذروی دیدی از وی باغ رنگین
خضاب چنگلش از خون شاهین

غزالی دیدی از وی دشت را زیب
و زو بر پهلوی شیران سد آسیب

بهشتی دیدی از وی کلبه معمور
سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور

اگر چه آن هم از صورت اثر داشت
ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت

اگر چه نقش آن صورت زدت راه
ولی جانت ز معنی بود آگاه

ترا گر نی دل و گردیده بودی
چو فرهادش به معنی دیده بودی

برو شکری کن ار دردی رسیدت
که آخر چاره از مردی رسیدت

که معنی های مردم صورت اوست
جنون سرمست جام حیرت اوست

هر آن معنی که صورت را مقابل
کجا بند صور بگشاید از دل

چو بحر معنی آید در تلاطم
شود این صورت معنی در او گم

در این معنی کسی کاو را نه دعوی ست
یقین داند که صورت عین معنی ست

به نام خالق پیدا و پنهان
که پیدا و نهان داند به یکسان

در گنج سخن را می کنم باز
جهان پر سازم از درهای ممتاز

حدیثی را که وحشی کرده عنوان
وصالش نیز ناورده به پایان

به توفیق خداوند یگانه
به پایان آرم آن شیرین فسانه

که کس انجام آن نشیند از کس
که در ضمن سخن گفتندشان بس

حکایتها میان آن دو رفته ست
که نه آن دیده کس ، نی آن شنفته ست

شبی در خواب فرهاد آن به من گفت
که چشمم زیر کوه بیستون خفت

که آن افسانه کس نشنیده از کس
که من خواهم که بنیوشند از این پس

ز وحشی دید یاری روی یاری
وصالش داشت از یاری به کاری

بسی در معانی هردو سفتند
به مقداری که بد مقدور ، گفتند

به نام خسرو و فرهاد و شیرین
بیان عشق را بستند آیین

ولی ز آن قصه چیزی بود باقی
که پرشد ساغر هر دو ز ساقی

ز دور جام مردافکن فتادند
سخن از لب ، ز کف خامه نهادند

شدند اندر هوای وصل جانان
به گیتی یادگاری ماند از آنان

کنون آن خامه در دست من افتاد
که آرد قصه ای شیرین ز فرهاد

چو شرح حال خود را کوهکن گفت
ندانی پاسخش چون زان دهن گفت

وصال اینجا سخن را بس نموده ست
نقاب از چهرهٔ جان بس نموده ست

ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد
که بس کام از لبش زان گفتگو داد

لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانه ایست و حدیث خلدبرین افسانه ای

دبیر مکتب نادر بیانی
چنین گوید ز پیر نکته دانی

که مکتبخانه ای گردید تعیین
چه مکتب، خانه ای پر لعبت چین

گلستانی ز باد فتنه رسته
در او از هر طرف سروی نشسته

در او خوش صورتان پرنیان پوش
چو صورتخانهٔ چین دوش بر دوش

یکی درس جفا آغاز کرده
کتاب فتنه جویی باز کرده

یکی را غمزه از مژگان قلمزن
به خون بیدلان می شد رقمزن

یکی مصحف ز هم بگشوده چون گل
یکی در نغمه سازی گشته بلبل

در آن مکتب که عشرتخانه ای بود
در او حرف بهشت افسانه ای بود

به فرمان نظر منظور و ناظر
پی تعلیم گردیدند حاضر

معلم دیده خود جایشان ساخت
سر از اکرام خاک پایشان ساخت

به سوی خویش از تعظیمشان خواند
به دامن تختهٔ تعلیمشان ماند

معلم بر رخ منظور حیران
ز طفلان شور حسنش در دبستان

خوشا آن دلبر غارتگر هوش
کزو خرد و بزرگ افتند مدهوش

می حیرت دهد نظارهٔ او
ز دل طاقت برد رخسارهٔ او

به سد دل غمزه اش تیری فروشد
لبش جانها به تکبیری فروشد

دمی ناظر از و غافل نمی شد
به سوی دیگری مایل نمی شد

نظر از لوح خود سوی دگر داشت
الف می گفت و بر قدش نظر داشت

برآن صورت گشادی چشم پرنم
نمی زد چشم همچون صاد بر هم

چو میل آن رخ گلفام می کرد
دو چشم دیگر از وی وام می کرد

ز تیغ حسن او گاه نظاره
دلی بودش بسان غنچه پاره

چو آن میم دهان گشتی سخن ساز
چو میم از حیرتش ماندی دهان باز

چو بر حیرانی ناظر نظر کرد
به دل شهزاده را چیزی اثر کرد

به خود می گفت کاین حیرانیش چیست
به سویم دیدن پنهانیش چیست

چرا چون می کنم نظارهٔ او
شود تغییر در رخسارهٔ او

تغافل گر زنم بیتاب گردد
بر او گر تیز بینم آب گردد

به دل پیوسته بود این خار خارش
که چون آرد سری بیرون ز کارش

به راه عشق از آن خوشتر دمی نیست
به آن عشرت فزایی عالمی نیست

که بیند یار زیر بار شوقت
شکی پیدا کند در کار شوقت

ترا ساقی کند چشم فسون ساز
که در مستی گشایش پرده از راز

لبش با دیگری در بذله گویی
نهانی غمزه اش در رازجویی

تبسم را به دلجویی نشاند
نظر سویت به جاسوسی دواند

وگر در پرده پنهان سازی آن راز
کند از ناز قانون دگر ساز

بفرماید به ترک چشم خونریز
که نوک خنجر مژگان کند تیز

دهد هندوی زلفش عرض زنجیر
کشد ابروی خوبش بر کمان تیر

به جانت درزند از ناز پنجه
کشد زلفش دلت را در شکنجه

اگر اظهار آن معنی نمودی
به روی خود در سد غم گشودی

و گر کردی نهان راز جمالش
بسا شادی که دیدی از وصالش

حکایت

بی درمی خار کشیدی به پشت
نامده جز آبله هیچش به مشت

بود همین زخم سر نیش خار
آنچه به دست آمدش از روزگار

زخم بسی خار بر اندام داشت
خواری بسیار از ایام داشت

رو به در قاضی حاجات کرد
دست برآورد و مناجات کرد

کای ز تو خرم شده باغ و بهار
خار ز فیض تو گل آورده بار

چند در این دشت من تیره روز
خرقهٔ سد پاره کنم خاردوز

چند شوم نخل صفت لیف پوش
چند توان بار کشیدن به دوش

نخل که شد خارکشی کار او
هست رطب نیز گهی بار او

وه که من از خارکشی سوختم
جز ضرر خار نیندوختم

جز گل اندوهم ازین خار نیست
هیچم از این خار جز آزار نیست

تیشه به گل میزد و میکند خار
گشت ز گل مشربه ای آشکار

مشربه ای بود در او زر بسی
از سر زردار گرانتر بسی

چون سر آن مشربه را باز کرد
زمزمه خوشدلی آغاز کرد

رفت و به زن صورت آن راز گفت
صورت آن راز نهان باز گفت

پرده برانداخت چو از روی راز
رفت زن و گفت به همسایه باز

راز نخواهی که شود آشکار
لب بگز و باز مگو زینهار

کوه که سنگ است و ندارد بیان
وز پی گفتار ندارد زبان

هیچ مگویش که بیان میکند
راز نهان تو عیان میکند

آن سخن افسانه بازار شد
والی آن شهر خبردار شد

گفت که از خانه برونش کشند
از سر آزار به خونش کشند

حاجب شه رفت و به فرمان شاه
برد کشانش به سوی بارگاه

شاه باو بانگ زد از روی قهر
شربت آن عیش بر او کرد زهر

کی شده از خارکشی پشت ریش
جامه زربفت چه پوشی به خویش

وصلهٔ پالان خر خارکش
نیست ز پر گالهٔ زربفت خوش

گنج برون آر که رستی ز رنج
مار صفت کشته مشو بهر گنج

خارکشش گفت که ای شهریار
دست ز آزار اسیران بدار

از نفس گرم اسیران بترس
ز آه دل ریش فقیران بترس

گنج ز من می طلبی گنج چیست
حاصل ایام به جز رنج چیست

گنج کنی مشربه ای را لقب
کنج کند خاک به سر زین سبب

شاه زد از خشم گره بر جبین
گفت که بستند دو دستش ز کین

از فلکش آه و فغان می گذشت
وز سر دردش به زبان می گذشت :

کز غم این حادثه گر جان برم
چشم کنم دوش و مغیلان برم

از سر بیداد زدندش بسی
قاعدهٔ داد ندید از کسی

ای ز حسد با همه عالم به جنگ
زین عمل بد همه عالم به تنگ

نیست ز رنج حسد امید زیست
وای به جان تو علاج تو چیست

دیده انصاف ز تو خاردوز
چشم هنربین ز تو مسماردوز

پیشه تو عیب هنرپیشگان
عیب شمار هنراندیشگان

دشمن آن کز هنرش مایه ایست
بر سرش از فر هما سایه ایست

عیب کنی مرد هنر کیش را
تا بنمایی هنر خویش را

زین هنر آنکس که بود هوشمند
بی هنریهای تو داند که چند

آنکه تو عیب هنرش میکنی
در همه جا نامورش میکنی

گر ز هنر نیست غرض نام و بس
به ز تو شهرت که دهد نام کس

آن هنر اندیش شود نامدار
کش تو کنی عیب شماری شعار

آنکه چو پروانهٔ آتش پرست
گرد تو گشت از تو در آتش نشست

شعله زنی بر تن خود شمع وار
تا دگری از تو شود داغدار

آنکه پی حفظ تو فانوس وار
شب همه شب ساخته پا استوار

پاس تو شب تا به سحر داشته
باد به نزدیک تو نگذاشته

سر زده او را ز تو دود از نهاد
زین عمل زشت ترا شرم باد

جور به پاداش وفا میکنی
باد ترا شوم چها میکنی

خار نشانند و گل آرد به بار
ای تو کم از خار ز خود شرم دار

بد مکن از گردش دوران بترس
دور مکافات کند ز آن بترس

هر که در این مزرعه شد دانه کار
آرد از آن دانه همان دانه بار

ما که چو پرگار قدم می زنیم
چرخ برین نقطه غم می زنیم

دور ز هر نقطه که برداشتیم
باز به آن نقطه گذر داشتیم

آنکه به ره خار فشان بست بار
باز چو گردید به ره داشت خار

هر که بدی کرد به جز بد ندید
کرد که یک بد که عوض سد ندید

مار که او بر سر آزار رفت
زندگیش بر سر این کار رفت

شمع که آتش ز درون برفروخت
سوخت دلش چون دل پروانه سوخت

کس چه کند دشمنی زشتخو
دشمن او بس عمل زشت او

مار که آزار کسان کار اوست
هر که بود بر سر آزار اوست

آنکه گذر بر سر نیکی فکند
کی رسد از اهل گزندش گزند

زر که به مردم همه راحت دهد
ز آتش سوزنده سلامت جهد

خار کز و شد همه را پا فکار
سوخت چو افکند بر آتش گذار

شیوهٔ آزار مکن اختیار
ور نه ز بیخت بکند روزگار

خار پر آزار که نشتر زند
خارکن از بیخ و بنش بر کند

نور فشان گر چه بسوزی به داغ
کسب کن این قاعده را از چراغ

باید اگر سوخت ، بساز و بسوز
خانهٔ تاریک کسی بر فروز

فتنه مینگیز و بترس از ستیز
ورنه شوی کشته در آن فتنه خیز

خلق کشند آتش خلوت فروز
زانکه مبادا شود آفاق سوز

آنکه در او هست ز لنگر اثر
نیست به جز کشتی دریا گذر

هر که نصیبی ز هنر می برد
بیشتر از فیض نظر می برد

رو نظری جو که هدایت در اوست
مایه اکسیر سعادت در اوست

از طرف اهل دلی یک نگاه
رهبر مقصود تو سد ساله راه

فیض ازل از نظر اهل راز
کرده دری بر رخ مقصود باز

آنکه ترا مایه جان می دهد
هر چه طلب می کنی آن می دهد

جان طلب و بگذر ازین آب وخاک
جسم رها کن که شوی جان پاک

وحشی ازین گفته فروبند لب
روز نهان است و عیان است شب

رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام عزت فتاده

سوار رخش تاز دشت دعوی
چنین راند از پی نخجیر معنی

که روزی چند از این حالت چو بگذشت
که سوی شهر منظور آمد از دشت

به نزدیک پدر یک روز جا کرد
به خسرو مدعای خود ادا کرد

غرض چون بود آهنگ شکارش
به رفتن داد رخصت شهریارش

سپاه بیشمارش کرد همراه
تمامی از رسوم صید آگاه

اشارت کرد تا صحرانشینان
حشر کردند در کوه و بیابان

یلان بستند صف در دور نخجیر
ز هر سو پر زنان شد طایر تیر

دم شمشیر دادی رنگ را زهر
وز آن زهرش ندادی سود پازهر

پلنگ افتاده سر گردان و مضطر
نهاده رسم دست انداز از سر

به جستن روبهان درحیله سازی
به خرگوشان سگان در دست یازی

پی تیر یلان چون کلک جادو
ز خون می زد رقم بر جلد آهو

عیان گردید از کیمخت گوران
به جای دانهٔ کیمخت پیکان

فتاد از بیم سگ آهو به زاری
به دست و پای شیران شکاری

چنین تا شام صید انداز بودند
به قصد صید شیری می نمودند

ز چرخ این شیر زرین یال شد گم
پلنگ شب نمود از کهکشان دم

به عزم شب چرا شد بره برپا
شبان مانندش از پی خواست جوزا

به قصد صیداین گاو پلنگی
اسد می کرد ساز تیز چنگی

از این مزرع شد آب مهر نایاب
چو کاهش چهره گشت از دوری آب

ز بحر شرق بیرون رفت خرچنگ
سوی دریای مغرب کرد آهنگ

گشودی قفل زر شب از سر گنج
وز آتش پلهٔ میزان گهر سنج

کند چندان فغان از جان ناشاد
که آید آه ز افغانش به فریاد

فکنده زنگی شب دلو در چاه
به قعر بحر ماهی را گذرگاه

چو خواب آورد بر لشکر شبیخون
ز لشکرگاه شد منظور بیرون

سمند تند رو میراند و می تاخت
به سایه اسبش از تندی نمی ساخت

بسان چرخ آن رخش سبک پی
بیابانی به گامی ساختی طی

چنین میراند تا زین دشت اخضر
نمایان شد عیار زردهٔ خور

سحرگه لشکران از خواب جستند
میان از بهر خدمت چست بستند

چو از شهزاده جا دیدند خالی
ز جا رفتند از آشفته خالی

چو صرصر پر در آن صحرا دویدند
ولیکن هیچ جا گردش ندیدند

ز حد چون رفت سوی شهر راندند
حدیث او به گوش شه رساندند

ز بخت سست خود آشفته شد سخت
ز روی بیخودی افتاد از تخت

به هوش خود چو آمد ناله برداشت
علم در جستجوی او برافراشت

به اطراف جهان مردم روان کرد
ولیکن کس پیام او نیاورد

خروشان شد نظر کای دیده را نور
چه دیدی کز نظر گشتی چنین دور

مرا در دور چون نبود تاسف
که این خیل بتر ز اخوان یوسف

به جانم داغ یعقوبی نهادند
به گرگت همچو یوسف باز دادند

الا ای یوسف گمگشته بازآی
چو یعقوبم مکن بیت الحزن جای

تو بودی آنکه منظور نظر بود
فروغ عارضت نور بصر بود

چه خوشحالی که گشتی از نظر دور
نظر دیگر چه خواهد داشت منظور

جهان پیش نظر تاریک از آنست
که شمعی چون تو از بزمش نهانست

خروشان بود از اینسان چند روزی
ز دل می کرد آه سینه سوزی

چو روزی چند شد آن شعله بنشست
به عیش و عشرت هر روزه پیوست

چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل
که چیزی کز نظرشد رفت از دل

هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق تو
کانچه داری در دل و جان خلقت الله تست

منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنک
خود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست

جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسید
کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست

چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدی
عقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه تست

روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیک
هر که روزی یا شبی در بند باد افراه تست

گام در میدان کام خویش زن مردانه وار
خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست

هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهان
نوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه تست

همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زمان
دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد

با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنی
گرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی

در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتی
قطره ای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی

اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکی
گر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی

چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردوار
با طبایع پای داری با کواکب سر زنی

بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز
آتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی

تیرت از جرم ثریا رشتهٔ گوهر شود
بر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی

بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ بره
گر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی

صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل
بر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی

باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بنان
نار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی

لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبید
گر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی

اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ
آفتابت باده، جام باده جرم ماه باد

چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگ
چون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ

از قوی دستی اجل گردد امل را پای سست
وز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ

چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهر
چون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ

در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگر
می برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ

گه به هر سر عقل را سایه کند تیغ یمان
گه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ

گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو موم
گه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ

بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاک
جان بی شخص از شتاب و شخص بی جان از درنگ

گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیب
گرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ

ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاب
بر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ

آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شود
نجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ

تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمی
عمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد

بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدام
گاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام

تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طرب
تات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام

گه به میدان زیر رانت باره ای کز گرد نعل
روی خورشید درخشان را کند بس تیره وام

گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیز
خامه ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام

آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیار
و آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام

زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجب
گر کسی زاندیشهٔ بسیار گردد زرد فام

شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثر
زان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام

او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهر
او زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام

خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهان
شد چو دریای محیط از در مدحت با نظام

کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپس
جز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام

چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنک
چون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام

چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاست
چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام

جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید
کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد

ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد
از چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد

هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوار
چون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد

در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریم
در جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد

هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی تو
آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد

گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنک
هم نشیند گه گهی بر آشیانهٔ باز خاد

مدحتی گفتم ترا چونان که کس، کس را نگفت
خلعتی ده مر مرا چونان که کس ، کس را نداد

من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بد
خود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد

از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دل
کاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد

این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطف
بارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد

از فعال شاعران خر تمیز بی ادب
وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد

دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیم
از محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد

خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیم
رحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد

در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر دراز
در ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد

از برای خدمتت را صف زده همچون خدم
تیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم

خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زد
علم تقدیر ازل در عالم صورت علم

از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجود
از برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم

تختهٔ خاکی بدین گیتی و گردون هندسی
مردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم

در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراست
این رقمهای چنین شایسته را از باد دم

تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بود
از برای چون تو جمعی محو این چندین رقم

هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاک
چون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم

آب را گر چه سوی بالا برد ابر از نشیب
هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم

تا زبانهٔ صبح نارد چشمها را جز ضیا
تا دهانهٔ شام نارد دیده ها را جز ظلم

تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاح
گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم

صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاه
شام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم

عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد
بخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد

دیوان

ترکیب بند در مدح ایرانشاه

گر چه شاخ میوه دار آرایش بستان شود
هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود

از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را
زان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود

شاخها از میوه ها گر گشت چون بی زه کمان
غم مخور ماهی دگر چون تیر بی پیکان شود

چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل
بیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود

دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک
سخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود

دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشت
تا همی شمع روان زی خوشهٔ گردان شود

گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدست
از چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود

تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریست
چون همی هنگام آن آمد که بی سامان شود

از برای آنکه تا پرده ش ندرد باد مهر
هر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود

شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر
تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود

تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه باد
حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد

گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد
دست او پیراهن اشجار از سر برکشد

باغها را داغهای عبریان بر بر زند
شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد

زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم
هر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد

افسر زرین همی بر تارک نرگس نهد
گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد

باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتست
چون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد

از پی آن تا ببیند چهرهٔ شاهد درو
چادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد

سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی باد مهر
گل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد

سوی میزان شد برای سختن زر آفتاب
زان که روی باغ را گردون به میزان در کشد

با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخا
یا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد

خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیم
نه بپیماید به کیل و نز ترازو بر کشد

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد
آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد
ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کور
چشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد

جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بود
از دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد

گرچه نا ممکن بود لیکن به خاطر در حساب
نیمهٔ پنجش صحیح بیست را مکسور کرد

عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفی
وهمش از روی گهر پردهٔ عرض را دور کرد

در هوای ربع مسکون شیمت انصاف او
باز را هنگام کوشش دایهٔ عصفور کرد

همچو پردهٔ عالم علوی برآسود از فساد
عالمی کان را سخا و جود او معمور کرد

دلبران را مهر او از دلستانی توبه داد
جانبران را کین او از جان بری معذور کرد

هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببست
خویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد

شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج او
گنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد

پس چو چونین ست بهر نام نیکش خلق را
مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد

میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند
تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند

از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی
طول و عرض و سمت آن از نقطه ای برهان کند

جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی
حل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند

گر چه دشوارست برهان کردن هیئت ولیک
هیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند

مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کند
مرتبه «یعطی ولا» در یک نظر یکسان کند

لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزست
در حساب آن که روزی با کسی احسان کند

ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیست
کو بدین برهان چنویی را همی حیران کند

غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرام
گرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند

همتش را نقطهٔ وهمی اگر صورت کند
قطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند

عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویند
پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند

هر که خاک درگهش را گاه سازد هفته ای
همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد

دوستانش در فنای دهر دورند از فنا
دشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا

گر چه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیک
هر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا

هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوال
وان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا

علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ او
ایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا

در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوف
نیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا

از برای بغض «لا» و مهر «یعطی» را همی
جذر بستاند برای خانهٔ «یعطی» ز «لا»

مادر ایام اگر چه از فنا آبستن ست
چرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا

گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندید
خود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا

عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کس
تا نیامد در میان کلکش چو خط استوا

گر شمال خشم او بر دایرهٔ گردون زند
پر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا

ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزد
زیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا

از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنک
دیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا

چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظام
روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد

ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه تست
کیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست

آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای تست
مشتری در حسرت رخسارهٔ چون ماه تست

مشتری در طالعت با زهره دایم همبرست
زان که او در حال سعد و خرمی همراه تست

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
پر از دود سپند جان من کن دور میدان را

بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش
که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را

کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه
چه جای دل که روزن می کند در سینه سندان را

چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی
چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را

درستی در کدامین کوی دل ماند نمی دانم
که آن مژگان کج می آزماید زخم چوگان را

سر سد جان خون آلود بر نوک سنان گردد
کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را

ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن
که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را

ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق
ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را

شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول
کباب خام سوز روی آتش می کند جان را

مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی الله
که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را

چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش
که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را

تبسم خونبها می آورد گو غمزه خنجر زن
که همره کرده می آرد نگاه درد درمان را

چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی
روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را

شه والا گهر بحر کرم شهزادهٔ اعظم
که مثلش گوهری پیدا نشد دریای امکان را

بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل
که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را

پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی
چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را

ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه
توان دادن به هر یک قطره اش سد غوطه عمان را

غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او
به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را

نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش
چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را

به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری
که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را

نکردی بی اجازت سیل سر در خانه موری
خواص عدل او همراه اگر می بود باران را

بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد
ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را

به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی
به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را

اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش
سر اندر دیدهٔ خورشید بودی چوب دربان را

اگر می بود حفظ او حصار عصمت آدم
نبودی رخنهٔ آمد شدن وسواس شیطان را

مگر کش آز را سر پر کند از پنبهٔ مرهم
چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را

عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش
کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را

چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید
که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را

نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده
که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را

سوار عرصهٔ دولت که در جولان اقبالش
نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را

جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی
که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را

به جای دانه در هر رشته سد گوهر کشد خوشه
ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را

اگر اینست جذب همت امید بخش او
به زور دست جود از کوه بیرون می کشد کان را

برآوردی ز توفان دود با یک شعلهٔ قهرش
تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را

عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت
همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را

زهی جایی رسیدهٔ پایه قدر تو کز عزت
بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را

به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی
که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را

اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد
به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را

چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت
نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را

پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید
نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را

برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید
اجل چون آزماید اره های تیز دندان را

کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی
اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را

ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید
کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را

چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی
کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را

سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش
ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را

فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو
که سازد موجهٔ او کان گوهر جیب و دامان را

چه گوهرها که گردون را اگر درجی ازین بودی
مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را

سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت
اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را

الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن
کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را

سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد
نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در ستایش پروردگار

راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب
عزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب

تنگ مکن ای همای خانه بر این خاکیان
شهپر لا برگشای کنگر الا طلب

دیر خراب جهان بتکده ای بیش نیست
دیر به ترسا گذار معبد عیسا طلب

تیره مغاکیست تنگ خانهٔ دلگیر خاک
مرغ مسیحا نه ای بزم مسیحا طلب

وادی ایمن مجوی از پی ناز کلیم
آن همه جا روشن است دیدهٔ موسا طلب

نکته وحدت مجوی از دل بی معرفت
گوهر یکدانه را در دل دریا طلب

گرچه هزار است اسم هست مسما یکی
دیده ز اسما بدوز عین مسما طلب

ابجد ارکان تست چار کتاب عظیم
جزو به جزوش ببین اعظم اسما طلب

آینه ای پیش نه از دل صافی گهر
صورت خود را ببین معنی اشیا طلب

نیست به غیب و شهود غیر یکی در وجود
خواه نهانش بخواه خواه هویدا طلب

وقت جهاد است خیز تیغ تجرد بکش
نفس ستمکاره را در صف هیجا طلب

کعبهٔ گل در مزن بر در دل حلقه کوب
زین نگشاید دری مقصد اقصا طلب

ذلت ده روزه فقر مایهٔ سد عزت است
عزت دنیا مخواه پایهٔ عقبا طلب

زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر او
علت صفراست این داروی صفرا طلب

خون جگر نوش کن تا شوی از اهل حال
نشاه هوس کرده ای بادهٔ حمرا طلب

لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق
از دل می خوارگان لذت صهبا طلب

بخت جوان کسی کو به طلب پیر شد
کم ز زنی نیستی درد زلیخا طلب

سالک ره را ببوس پای پر از آبله
گنج گهر بایدت در ته آن پا طلب

درد اگر راحت است پیش مریضان عشق
در مرض از نیشتر راحت اعضا طلب

سوخته را راحت است از پی هر آه سرد
راحت گلخن فروز در دم سرما طلب

همچو سکندر مجوی آب خضر در سواد
عارف دل زنده را آن ز سویدا طلب

رتبهٔ عرفان شود شام فنا روشنت
قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب

شانه به درد آورد تارک شاهدوشان
طاقت زخم اره از زکریا طلب

زمرهٔ عشاق را پایهٔ والاست دار
بر سر کرسی برآ پایهٔ والا طلب

عاشق مرتاض کی طالب جنت شود
ای که به راحت خوشی جنت اعلا طلب

سالک ره را کجا فرصت آسایش است
گر تو از آن فارغی سایهٔ طوبا طلب

مرد خدا کی کند میل به لذت خلد
در دل کودک وشان حسرت حلوا طلب

دشمن اگر تیغ و تشت پیش نهد سر مکش
دوست اگر بایدت حالت یحیا طلب

سگ ز پی جیفه رفت در به در و کو به کو
گر به سگی قائلی جیفهٔ دنیا طلب

خیز و چو سبزی مکن جا به سر خوان کس
طعمه اگر بایدت سبزی صحرا طلب

در دل سختست و بس آرزوی سیم و زر
گر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب

باطن صافی چو نیست راه حقیقت مپوی
چاه بسی در ره است دیده بینا طلب

شمع هدایت کجا در دل هر کس نهند
همچو کلیمی بجو دیده ز بیضا طلب

پا به سر خود منه در ره این بادیه
رهرو (ی ) این راه از شبرو اسرا طلب

احمد مرسل که چرخ از شرف پای او
با همه رفعت کند پایهٔ بطحا طلب

از لب او گوش کن زمزمهٔ لاینام
وز دل بیدار او راز فاوحا طلب

جلد اگر می کنی مصحف و جدش بر او
دفتر انجیل را بهر مقوا طلب

گو علم سبز او خضر ره خویش ساز
آنکه به محشر کند سایهٔ طوبا طلب

پای بلندی که زد پای طلب در رهش
از پی ایثار او عقد ثریا طلب

درگذر از نه فلک در ره او خاک باش
اهل خرد کی کند پایهٔ ادنا طلب

وحشی اگر طالبی بر در احمد نشین
کام از آنجا بجوی نام از آنجا طلب

عرض تمنا مکن از در دونان دهر
آب رخ هر دو کون از در مولا طلب

در حق من بخششی یا نبی اله که نیست
رسم تو الا عطا کار من الا طلب

قهرمانیست غضب پیشه جهان را سخطت
گرهٔ ابروی او های هوالقهار است

از نهیب تو نه تنها سر ظالم شده نرم
نرمی آنست که در گردن هر جبار است

چشمهٔ قهر تو را این یکی از بلعجبی است
که همه ماهی او افعی آتشخوار است

در تن آن که فلک زهر عناد تو نهاد
استخوان ریزه در او عقرب و شریان مار است

در کمانی که کشد تیر خلاف تو عدو
رخنهٔ جستن پیکان دهن سوفار است

باز را خون خورد از صولت انصاف تو کبک
رنگ خونش به همین واسطه در منقار است

بیخ آزار بدینگونه که انصاف تو کند
عنقریب است که هر گل که دمد بی خار است

شاخ گل لرزد از این بیم که عدلت گوید
غنچه از بهر چه مانند دل افکار است

چرخ گوید چه کشم پیش تو درهای نجوم
در زوایای ضمیر تو از این بسیار است

دهر گوید منم و بحر وجودی کان بحر
ابر احسان ترا مایه یک ادرار است

لامکان را پس ازین پرکند از منظر کاخ
دهر را همت عالی تو گر معمار است

یا مرنجان به رکاب زر خود کابلق چرخ
خوش بلند است ولیکن نه چنان رهوار است

خانه زادیست کهین قلزم احسان ترا
در یکتا که بهین زادهٔ دریا بار است

آرزوی دل کس را به زبان نیست رجوع
پیش رای تو که مستغنی از استفسار است

در نظر حزم ترا آمده چون آتش طور
نور آن آتش موهوم که در احجار است

نسخه خواهش دلهاست برات کرمت
نقش انگشتر تو مهر لب اظهار است

داورا بلبل دستان زن معنی وحشی
که خوش آهنگ ترین طایر این گلزار است

در ازل جز به دعای تو صفیری نکشید
وین نوا تا ابدش تعبیه در منقار است

بود دایم به دعای تو و تا خواهد بود
کارش اینست و جز این هر چه کند بیکار است

تا چنین است که بی پاس نماند محفوظ
جنس آن خانه که همسایهٔ او طرار است

باد حزم تو نگهبان جهان کز پی ملک
پاسبانیست که تا صبح ابد بیدار است

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در ستایش میرمیران

شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است
تحصیل اتحاد صفات مس و زر است

این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروه
زان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است

فرعی ست این عمل ز اصول کمال خور
وین اصل در جریده حکمت مقرر است

در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولی
گر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است

عرض زر از جبلت مس سهل صنعتی ست
قلاب شهر نیز باین معرض اندر است

از کیمیا مراد نه اینست نزد عقل
کن صنعت از قبیل عملهای دیگر است

تحقیق اگر ز من شنوی اصل کیمیا
فیضی بود که در نظر شاه مضمر است

فیضی که جان پاک کند جسم خاک را
کی با سرشت زیبق و گوگرد احمر است

این فیض کامل از نظری می کند ظهور
کش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است

شاهی که با مشاهده اعتبار او
هستی و نیستی دو گیتی برابر است

ماهی که در معامله مهرش آفتاب
در ذروهٔ کمال خود از ذره کمتر است

یعنی غیاث دین محمد که درگهش
جای تفاخر سر خاقان و قیصر است

اکسیر دولت ابدی در جناب اوست
دولت در آن سر است که بر خاک این در است

طعنش رسد به ناصیهٔ نور پاش مهر
آن جبهه کش سجود در او میسر است

از شخص آفرینش و از پیکر وجود
در رتبه دیگران همه پایند و او سر است

آنجا که بحث منزلت پا و سر کند
داند خرد کزین دو که لایق به افسر است

در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوست
گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است

با آب کرد آتش سوزان به عدل او
صلحی چنان که بط همه جا با سمندر است

گر شیر در زمان بهار عدالتش
بیند رخ غزاله که از لاله احمر است

از خوف تب کند که مبادا گمان برند
کن سرخی از تپانچهٔ ظلم غضنفر است

آنجا که نفس نامیه را تربیت کند
لطفش که ظل او همه جا فیض گستر است

رویاند از زمین فنا سبزهٔ بقا
آبی که چشمه اش دم شمشیر و خنجر است

گر عرصهٔ عبور فتد خیل مور را
آیینه ای که روشن از آن رای انور است

اعمی ز هم جدا کند اندر اشعه اش
هر نقش پای مور که بر روی جوهر است

ای کز درر فشانی ابر عطای تست
هر گوهری که در صدف بحر اخضر است

درویشخانه ای که جهان داشت پیش از این
از بخشش تو رشک سرای توانگر است

هر بیوه ای که چرخی و دوکی نهاده پیش
در شغل رشته تافتن عقد گوهر است

در حجله ای که حفظ تو مشاطگی کند
ای کز تو نوعروس جهان غرق زیور است

چون شبنمی که بر رخ غنچه ست حلیه بند
سیماب قطره زیور رخسار اخگر است

از شرم خاطر تو که نازیست بی دخان
هرجا که شعله ایست رخش از عرق تر است

عدل تو قاضیی است که پیوسته بهر عقد
در مجلس عروسی باز و کبوتر است

گوی سپهر مجمرهٔ تست و اندر او
خورشید و ماه عنبر سوزان اخگر است

دور بقاست مجمره گردان مجلست
روزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است

جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور دید
با جسم گفت وعده به صحرای محشر است

کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیر
کلکی که در زلال مدیحت شناور است

از لای منجلاب کجا می خورد فریب
آن ماهیی که جلوه گهش آب کوثر است

احکام امر و نهی تو در انتفاع خلق
نایب مناب قول خدا و پیمبر است

شکر حقوق وعد و وعید کلام تو
بر ذمهٔ لسان مسلمان و کافر است

ای آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست
گر جنبش سپهر و گر سیر اختر است

شاهی و چهار حد جهان پایتخت تست
اقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است

«الفقر فخری » است ترا در خطاب قدر
آن خطبه ای که زینت نه پایه منبر است

رو زردی از کلاه گدای تو می کشد
تاج زری که بر سر خورشید خاور است

کج نه کلاه گوشهٔ اقبال سرمدی
مستغنیانه باش که این از تو درخور است

وحشی بلند شد سخنت بی ادب مباش
کوتاه کن که این نه حد هر سخنور است

باشد همین دعا و ثنا از تو خوشنما
زین هر دو چون گذشت سکوت از تو خوشتر است

گر چه ثنا خوش است ولی در دعا فزای
کاین زینت اجابت و آن زیب دفتر است

تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرض
وز حکم عقل نسبت ایشان مقرر است

بادا امور کل جهان را به ذات تو
آن نوع نسبتی که عرض را به جوهر است

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در ستایش میرمیران

آن را که خدا نگاهبان است
از فتنه دهر در امان است

هرکس شد از او بلند پایه
بیرون ز تصرف زمان است

صیاد تهی قفس نشنید
زان مرغ که سد ره آشیان است

نخلی که ز باغ لایزال است
با نشو و نمای جاودان است

از نشو و نما چگونه افتد
طوبا که درخت بی خزان است

تا زندهٔ عرصهٔ الاهی
هر سو که دواند کامران است

گردون به تصرف مرادش
چون گوی به حکم صولجان است

مهرش همه ساله در رکابست
ماهش همه روزه در عنان است

در عرصهٔ کام رخش عزمش
چون حکم خدایگان روان است

آن شاه که امر لطف و قهرش
ملکت ده و سلطنت ستان است

آن ماه که شمسهٔ جلالش
آرایش طاق آسمان است

یعنی که حباب بخش آفاق
کافاق چو جسم و او چو جان است

دارای دو کون میر میران
کش عرصهٔ قدر لامکان است

یارب که همیشه در جهان باد
زانرو که ضروری جهان است

انگشت اشاره اش گه جود
مفتاح دفین بحر و کان است

پاشیدن نقد سد خزینه
با جنبش آن سر بنان است

از بسکه به دامن گدایان
دست کرمش گهر فشان است

تا خانه هر یک از در او
راهی به طریق کهکشان است

تخت جم و افسر فریدون
گر چه دو متاع بس گران است

ز آنجا که بساط همت اوست
بالله که هر دو رایگان است

با عون عنایتش رعیت
ایمن ز تعرض عوان است

محفوظ بود ز حملهٔ گرگ
آن گله که موسی اش شبان است

شریان عظیمه ای که تن را
سررشته زندگی از آن است

خاص از پی بر کشیدن دار
بر گردن خصم ریسمان است

می خواست مخالفت که بیند
کش بال همای سایبان است

گردید میسرش زهی بخت
امروز ولی که استخوان است

چون زهره خصم را کند آب
خوف تو که در دلش نهان است

هر سبزه که روید از گل او
آن سبزه به رنگ زعفران است

در دایرهٔ وجود ذاتت
بیرون ز قیاس این و آن است

ایما به ثبات دولت تست
آن نقطه که ساکن میان است

از حال احاطهٔ تو رمزیست
آن خط که مجاور کران است

شاها ز میامن قدومت
این بلده چو روضهٔ جنان است

از فیض تو خاک پاک او را
اوصاف بهشت جاودان است

هر آرزویی که در دل آید
تا گفته ای این چنین چنان است

در ساحت امن او جهانی
از کاهش عمر در امان است

دی هر که بدیدمش در او پیر
امروز چو بنگرم جوان است

القصه میان این دو مامن
گر هست تفاوتی از آن است

کان نسیه و این بهشت نقد است
آن روضه نهان و این عیان است

شهریست به از بهشت اما
اکنون که ترا در او مکان است

فریاد از آن زمان که گویند
زو مرکب عزم تو روان است

این رفتن زود اگر چه باریست
کان بر همه خاطری گران است

خاطر به همین خوش است کاقبال
زود آمدن ترا ضمان است

دارم دو سه حرف واجب العرض
هر چند نه جای این بیان است

بر خوان وظیفه تو شاها
وحشی که همیشه میهمان است

زانگاه که رفته ای به دولت
حالش نه به وضع پیش از آن است

ماند به کسی که دست بسته
حاضر شده بر کنار خوان است

تا هست چنین که طبع اطفال
درهر شب عید شادمان است

یادت همه روز خوشتر از عید
کاین منشاء شادی جهان است

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در ستایش میرمیران

بلبلی را که همین با گل بستان کار است
بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است

غرض از بودن باغ است همین دیدن گل
ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است

چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست
که غم هجر گلی دارد و در آزار است

خود چه فرق است از آن خار که بر چوب گل است
تا از آن خار که پرچین سر دیوار است

زحمت خار بود راحت بلبل اما
نه بهر فصل در آن فصل که گل در بار است

هر چه جز گل همه خار است چو بلبل نگرد
اندکی غیرت اگر خود بودش مسمار است

گو خسک ریشه در آن دیده فرو بر که چو یار
پا از آنجا بکشد سیرگه اغیار است

دارم از شش جهت آوازه حرمان در گوش
همچنان در ره امید دو چشمم چار است

لن ترانی همه را دیدهٔ امید بدوخت
ارنی گوی همان منتظر دیدار است

پرده ای نیست ولی تا که شود محرم راز
کار موقوف به فرمان دل دلدار است

شرط عشق است که گر یار بگوید که مبین
چشم خود را نهی انگشت که امر از یار است

هر که را جان به رضای دل یاریست گرو
صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است

آرزوها بزدا تا نگری جلوه حسن
که دل بیغرض آیینه بی زنگار است

هست موقوف غرض رد و قبول و بد و نیک
ورنه خوبست گر اقبال و گر ادبار است

جنس بازارچهٔ عشق نباشد مطلب
دو بضاعت که یکی فخر و دگر یک عار است

مشرک عشق بود بلهوس کام پرست
کمر دعوی عشقش به میان زنار است

هست در مذهب ما کافر از آن مرتد به
که گهی قول وی اقرار و گهی انکاراست

من یکی گویم و جاوید بدین اقرارم
مرتدی معنی انکار پس از اقرار است

اله اله چو یکی مظهر آثار دو کون
کش متاع دو جهان ریزش یک ایثار است

میرمیران که کمین رایتش از آیت شان
بهترین رکن فلک را پی استظهار است

در بنایی که کند جنبش از آن رای مصیب
راستی لازمهٔ ذات خط پرگار است

پیش دستش که همه افسر عزت بخشد
زر چه کرده ست ندانم که بدینسان خوار است

نقل حکمش نه همین مرکز کل دارد و بس
به امانت قدری نیز بر کهسار است

لامکان نیست به جز عرصه گه مضماری
گر همه جیش علو تو بدان مضمار است

کهکشان نیست به جز منتسخ تو ماری
که همه وصف ضمیر تو بر آن تومار است

خیمه جاه ترا در خور اجزای طناب
امتدادیست که آن لازمه مقدار است

قطره ای ریخت ز ابر اثر تربیتت
اصل آن نشو و نما گشت که در اشجار است

سینهٔ صاف تو و آن دل پوشندهٔ راز
طرفه جاییست که آیینه درو ستار است

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در ستایش امام دوازدهم «ع»

سپهر قصد من زار ناتوان دارد
که بر میان کمر کین ز کهکشان دارد

جفای چرخ نه امروز می رود بر من
به ما عداوت دیرینه در میان دارد

اگر نه تیر جفا بر کیمنه می فکند
چرا سپهر ز قوس قزح کمان دارد

به کنج بی کسی و غربتم من آن مرغی
که سنگ تفرقه دورش ز آشیان دارد

منم خرابه نشینی که گلخن تابان
به پیش کلبهٔ من حکم بوستان دارد

منم که سنگ حوادث مدام در دل سخت
به قصد سوختنم آتشی نهان دارد

کسی که کرد نظر بر رخ خزانی من
سرشک دمبدم از دیده ها روان دارد

چه سازم آه که از بخت واژگونه من
بعکس گشت خواصی که زعفران دارد

دلا اگر طلبی سایهٔ همای شرف
مشو ملول گرت چرخ ناتوان دارد

ز ضعف خویش برآ خوش از آن جهت که همای
ز هر چه هست توجه به استخوان دارد

گرت دهد به مثل زال چرخ گردهٔ مهر
چو سگ بر آن ندوی کان ترا زیان دارد

بدوز دیده ز مکرش که ریزهٔ سوزن
پی هلاک تو اندر میان نان دارد

کسی ز معرکه ها سرخ رو برون آید
که سینه صاف چو تیغ است و یک زبان دارد

چو کلک تیره نهادی که می شود دو زبان
همیشه روسیهی پیش مردمان دارد

ز دستبرد اراذل مدام دربند است
چو زر کسی که دل خلق شادمان دارد

کسی که مار صفت در طریق آزار است
مدام بر سر گنج طرب مکان دارد

خود آن که پشت بر اهل زمانه کرد چو ما
رخ طلب به ره صاحب الزمان دارد

شه سریر ولایت محمد بن حسن
که حکم بر سر ابنای انس و جان دارد

کفش که طعنه به لطف و سخای بحر زند
دلش که خنده به جود و عطای کان دارد

به یک گدای فرومایه صرف می سازد
به یک فقیر تهی کیسه در میان دارد

زری که صیرفی کان به درج کوه نهاد
دری که گوهری بحر در دکان دارد

دهان کان زر اندود بازمانده چرا
اگر نه حیرت از آن دست زرفشان دارد

اگر نه دامن چترش پناه مهر شود
ز باد فتنه چراغش که در امان دارد

به راه او شکفد غنچهٔ تمنایش
هوای باغ جنان آن که در جهان دارد

لباس عمر عدو را ز مهجهٔ علمش
نتیجه ایست که از نور مه کتان دارد

تویی که رخش ترا از برای پای انداز
زمانه اطلس نه توی آسمان دارد

برون خرام که بهر سواری تو مسیح
سمند گرم رو مهر را عنان دارد

نهال جاه ترا آب تا دهد کیوان
ز چرخ و کاهکشان دلو و ریسمان دارد

به دهر راست روی سرفراز گشته که او
سری به خون عدوی تو چون سنان دارد

بود گشایش کار جهان به پهلویش
ترا کسی که چو در سر بر آستان دارد

کلید حب تو بهر گشاد کارش بس
کسی که آرزوی روضهٔ جنان دارد

ز نور رای تو و آفتاب مادر دهر
به مهد دهر دو فرزند توامان دارد

رسید عدل تو جائی که زیر گنبد چرخ
کبوتر از پر شهباز سایبان دارد

اگر اشاره نمایی به گرگ نیست غریب
که پاس گله به سد خوبی شبان دارد

شها ز گردش دوران شکایتیست مرا
که گر ز جا بردم اشک جای آن دارد

ز واژگونی این بخت خویش حیرانم
که هر کرا دل من دوستر ز جان دارد

همیشه در پی آزار جان زار من است
به قصد من کمر کینه بر میان دارد

حدیث خود به همین مختصر کنم وحشی
کسی کجا سر تفسیر این بیان دارد

همیشه تا که بود کشتی سپهر که او
ز خاک لنگر و از سدره سایبان دارد

به دهر کشتی عمر مطیع جاهش را
ز موج خیز فنا دور و در امان دارد

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در ستایش شاه طهماسب

آنکه جان بخش و جان ستان باشد
لطف و قهر خدایگان باشد

آفتابی که سایهٔ چترش
بر سر شاه خاوران باشد

پادشاهی که ساحت بارش
عرصهٔ ملک جاودان باشد

شاه تهماسب آنکه دست و دلش
ضامن رزق انس وجان باشد

کبک را در پناه مرحمتش
شهپر باز سایبان باشد

صعوه را در زمان معدلتش
حلقهٔ مار آشیان باشد

از پی دفع و رفع هر منهی
قاضی نهیش آنچنان باشد

که ز بیمش عروس نغمهٔ نی
در پس پرده ها نهان باشد

گر شود آمر ، آمر نهیش
ناهی خنده زعفران باشد

پنبه ایمن بود ز آتش اگر
حفظش او را نگاهبان باشد

بود از گرگ میش باج ستان
هر کجا عدل او شبان باشد

پیش نعل سمند او خارا
همچو در پیش مه کتان باشد

ذات او جوهری که عالم ازو
مخزن گنج شایگان باشد

وه چه گنجی که بر سرش مه و سال
اژدر چرخ پاسبان باشد

نیست فرق از وجود تا به عدم
قهرش آنجا که قهرمان باشد

همه ضرب عصای دربانش
بر سر پادشاه و خان باشد

گرد قصرش کتابهٔ سیمین
ثانی اثنین کهکشان باشد

ای که بر شقه های رایت تو
رقم فتح جاودان باشد

غیر میزان بار انعامت
کیست آن کز تو سرگران باشد

نبود لعل آتشین پیکر
آنکه در جوف کان نهان باشد

بلکه از رشک معدن کف تو
آتش اندر نهاد کان باشد

معطی رزق خلق گردد آز
گر ترا زله بند خوان باشد

جوع گردد ز امتلا رنجور
گر به خوان تو میهمان باشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

دل و طبعی که من دارم اگر دریا و کان باشد
یکی جوهر نثار آید یکی گوهر فشان باشد

ز بس گوهر کزان دریا نثار آسمان گردد
سراسر آسمان مانند راه کهکشان باشد

ز بس جوهر که آن کان در زمین بر روی هم ریزد
همه روی زمین در زیر گنج شایگان باشد

از آن دریا و کان کآمد محیط مرکز دوران
زمین و آسمان در جوهر و گوهر نهان باشد

کمین گوهر از آن دریا و ز آن کان کمترین جوهر
زمین را زیب تخت و زیور تاج زمان باشد

کشد در باختر بر رشته گوهر تیره شب اعما
اگر زان جوهر رخشان یکی در خاوران باشد

نیاید جوهری را در نظر گنجینهٔ قارون
یکی زان گوهر پر قیمتش گر در دکان باشد

مگر زان جوهر و گوهر مرصع افسری سازم
که آن افسر سزاوار سرافراز جهان باشد

امیر باذل و عادل که رشک بذل و عدل او
جحیم افروز روح حاتم و نوشیروان باشد

غیاث الدین محمد سر فراز دولت سرمد
که خاک پای قدرش تاج فرق فرقدان باشد

ره اقبال او جوید اگر اجلال پا یابد
ثنای دست او گوید کرم را گر زبان باشد

کند چون میزبان همتش ترتیب مهمانی
فلک مهمانسرا گردد کواکب میهمان باشد

عجب نبود که در ایام عدلش گوسفندان را
به جانب داری گرگان خصومت با شبان باشد

به اقلیمی که آید شحنه در وی حزم بیدارش
قضای خواب رفته عهد شغل پاسبان باشد

ز استیلای امر نافذش چون آب فواره
نباشد دور کآب چاه بر گردون روان باشد

فلک پر کاروانست از دعای خیر او هر شب
به راه کهکشان تا روز گرد کاروان باشد

به بازار سیاست قهر او چون محتسب گردد
بلا ارزان شود نرخ سر و جان رایگان باشد

سر از گردن گریزد گردن از پیکر کران خواهد
میان گردنان چون حرف تیغت در میان باشد

سراپا نافه گردد گر چرد در ساحتش آهو
شمیم خلق او گر عطرسای بوستان باشد

نمی خواهد که صبح بخت او لب بندد از خنده
فلک را طلبهٔ خورشید از او پر زعفران باشد

جهان گر در خور بحر نوالش کشتیی سازد
زمینش لنگر آید آسمانش بادبان باشد

زمان گر خانهٔ طرح افکند شایستهٔ قدرش
سپهرش طاق گردد آسمانش کهکشان باشد

زهی قدر ترا بنیاد دولت آنچنان عالی
که در رفعت نشیب او فراز آسمان باشد

به چاهی شد فرو خصمت که نتوان بر کشید او را
زمان آغاز تا انجام اگر یک ریسمان باشد

توان کرد از کتان آیینهٔ آن مه که جاویدان
نفرساید اگر حفظ تو نساج کتان باشد

تعالی اله چه ترکیب است آن رخش جهان پیما
که گه برق جهان گردد گهی باد وزان باشد

چو زین بر پشت او بندند برقی زیر ران آید
نشیند گر کسش بر پشت بادش زیر ران باشد

محیط نور و ظلمت پر ز موج روز و شب سازد
گرش رخش زمان یک دم عنان اندر عنان باشد

بدان ساحل بود دستش هنوزش تا بدین ساحل
اگر پهنای بحری قیروان تا قیروان باشد

گرش پیری دواند در ره ایام طی گشته
به خیزی کهل گردد و ز دگر خیزیش جوان باشد

شود پشت و شکم یک سطح با هم گاو ماهی را
چو لنگر افکند یعنی رکاب او گران باشد

چنان زان بگذرد کش کج نگرد موی بر پیکر
به سقف سوزنش ره گر چه تار پرنیان باشد

بدو آسان توان رفتن به سقف آسمان زیرا
که دست و پای او بام فلک را نردبان باشد

به یک اندازه از چوگان، از ابدان نیمش اندازد
خم پایش اگر گوی فلک را صولجان باشد

دمد تیرو جهد زین نه سپر بی دست ناوک زن
بر آن خاکی که پای آن سبک پی را نشان باشد

به میدان سعادت بی قرین رخشی چنین باید
که پای دولتت را با رکاب او قران باشد

زبان خامه چون شد خشک از عجز ثنا وحشی
همان بهتر که در عرض دعا رطب اللسان باشد

الا تا هست در دست فنا سر رشتهٔ تاری
کز آن سررشته پیوند بقای انس و جان باشد

تن و جان ترا تار تعلق نگسلد از هم
میان هر دو پیوند دعای جاودان باشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

یک جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار
کن جهان جان ، بر آن جان جهان سازم نثار

گر دهد دستم ثبات کوه بستانم به وام
بسکه پای بندگی خواهم به راهت استوار

خاک چون گرداندم جذب سکون درگهت
تندباد رستخیز ازمن نینگیزد غبار

حاش لله گر بشوید صدمهٔ توفان نوح
از جبین من غبار سجده آن رهگذار

آمدم تا افکنم یک یک به راه توسنت
اینکه یک سردر بدن دارم بود گر سد هزار

آمدم تا سازم از بس خاک فرسایی به عجز
خاک این درگاه را از جبههٔ خود شرمسار

آمدم با کاروانهای دعای مستجاب
تا گشایم در حریم کعبهالاسلام بار

حبذا این خطه یزد است یا دارالامان
یا گلستان ارم یا روضهٔ دارالقرار

خفته در وی فارغ از آسیب و ایمن از گزند
شیر و آهو باز و تیهو بچهٔ گنجشک و مار

ضبط و ربط ملک تا حدی که بر وی نگذرد
جز به اذن باغبان در بوستان باد بهار

مردمش پروردهٔ ناز و نعیم عافیت
در پناه کامران کام بخش کامکار

تاج فرق سروری سرمایهٔ فر و شکوه
خاتم دست بزرگی مایهٔ عز و وقار

ماه ملک آرا غیاث الدین محمد آنکه هست
بر مراد خاطر او چرخ و انجم را مدار

در طلسم باطن او گنج درویشی نهان
وز جبین ظاهرش سیمای شاهی آشکار

ظاهرش بخشنده آمال هر صاحب امل
باطنش داننده امید هر امیدوار

در بساطی کاندرو دیوان احسانش بود
آرزو بسیار گو باشد تقاضا هرزه کار

ره ندارد چند چیز اندر جهان جود او
عیب منت نقص قلت احتمال انتظار

دشمنش گو خویش را میکش نخواهد یافتن
آنقدر رفعت که آویزند دزدی را ز دار

خویش را انداخت گردون در رکاب او ولی
زود می ماند که بس تند است رخش این سوار

بلعجب رخشی که گر تازاندش رو بر ابد
در نخستین گام بر فارس کند امسال پار

در سر میدان چو خود را گرد کرده همچو گوی
پای او از گوشهٔ سم کرده گوشش را فکار

چشم تا بر هم زند بر جا نبیند نقش او
گر مصور صورت او را نگارد بر جدار

تیزهوش و تیزبین و نرم موی و نرم رو
خوش نشان و خوش عنان و راه دان و راهوار

با وجود آنکه چون کوه گرانش پیکریست
از سبک خیزی نماند نقش پایش بر غبار

ای ز پای توسنت یک نعل زرین آفتاب
کآسمانش می نهد بر سر ز روی افتخار

اقتباس نور اگر از پرتو رایت کند
تا ابد منفک نگرد روشنایی از شرار

تقویت چون یابد از حفظ تو تار عنکبوت
نگسلد گر بختی ایام را باشد مهار

بسکه دور از اعتدال انداخت وقت امتزاج
مایهٔ ترکیب بدخواه ترا پروردگار

گر مزاج فاسدش گردد موثر در عدد
مرتفع سازد فسادش صحت نصف از چهار

ز آتش قهرت شراری گرددش قائم مقام
فی المثل گر عنصر آتش کشد پا بر کنار

روز و شب روی تو بزم آرای عالم مثل مه
چون قمر در چارده چون شمس در نصف النهار

روزگار از بهر چشم بخت بد خواهت نهاد
خواب را در حقه های سر به مهر کو کنار

سعی نیسان و صدف شرط است با دیگر امور
تا گهر گردد چو بارد مایهٔ بحر از بخار

کو خواص دست تو تا ابر بی آن حل و عقد
سازد از تاثیر آن هر قطره در شاهوار

زین تشبه چشم خصمت را نشاید ابر خواند
کاین سفید و اشکریز است آن سیاه و اشکبار

اشتراکی هست اما این کجا ماند بدان
چشم او گر ابر بودی نم که دیدی در بحار

داورا وحشی گر از لطف تو یابد تربیت
ای بسا نقد سخن کز وی بماند یادگار

از من استعداد و از تو تربیت وز بخت سعی
اهتمام از طبع و توفیق سخن از کردگار

گر مرتب گردد این اسباب در کم فرصتی
بشنوی کز من چها در دهر یابد انتشار

طالع ناساز و بخت نامساعد چون مرا
داد سر در وادی اندوه ازین خرم دیار

داشتم ناقص مسی وز کیمیای لطف تو
آن مس ناقص همه زر شد زر کامل عیار

آمدم تا سازدش رایج در اطراف جهان
سکه نام تو و شه زاده های نامدار

تا به استعداد یابد هر که یابد پایه ای
تا به قدر پایه یابد که هر یابد اعتبار

در میان اعتبار و پایهٔ خصم تو باد
آنچنان بعدی که می باشد میان فخر و عار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در ستایش میرمیران

الاهی تا زمین باد و زمان باد
به حکمت هم زمین هم آسمان باد

کمین جولانگه خورشید رایت
فضای باختر تا خاوران باد

زمین مسندگه کمتر غلامت
بساط قیروان تا قیروان باد

پناه ملک و ملت میرمیران
که امرت حکم فرمای جهان باد

جناب و سدهٔ فرهنگ و بختت
ملاذ و ملجاء پیر و جوان باد

حریم ساحت انصاف و عدلت
مقر و مامن امن و امان باد

به کاخ همتت اطباق افلاک
به جای پایه های نردبان باد

ابد پیوند عمر دیر پایت
بقای جاودانی را ضمان باد

به شکر نوبهار فیض عامت
چو سوسن برگها یکسر زبان باد

به ذکر خیر فروردین لطفت
تمام غنچه های گل دهان باد

گل فصل ربیع دولت تو
سپردار ریاحین از خزان باد

تف کین تو با دمسری مهر
چو آتش در هوای مهر جان باد

ریاضی کن شد از بخت تو سرسبز
درخت آن درفش کاویان باد

زلال چشمهٔ بخت بلندت
نهال انگیز جوی کهکشان باد

در آن ایوان که بنشینی چو شاهان
گدایی منصب سلطان و خان باد

به مسندگاه بی همتا نشینی
گدای کشورت خسرو نشان باد

ز عالم گیر شاهان جهان بخش
غلام کمترت کشور ستان باد

دیاری را که خواهد فتنه ویران
در او آثار قهرت قهرمان باد

چو مرزی خواهد آبادانی از من
در او تاثیر لطفت مرزبان باد

از آن سوی مکان وز لامکان هم
ز قدرت کاروان در کاروان باد

به اردوی جلالت کآسمانست
ز رفعت سایبان در سایبان باد

ز راه رفعتت گردی که خیزد
غبار دیدهٔ وهم و گمان باد

مسیر اختران در سیر امرت
به سان گوهر اندر ریسمان باد

خطوط نورخورشید جلالت
صف مژگان و چشم فرقدان باد

سمندت هم به پیکر هم به پویه
به رخش آسمانی توامان باد

سپهرت باد یکران وز مه نو
کهن داغ تواش بر روی ران باد

برای جامعه جاوید مهتاب
ز حفظت تاب در تاب کتان باد

پی اسباب خصم اشک پاشت
در آتشخانه نم را پاسبان باد

به کیف و کم گزندی نارسیده
ز حفظت آب و آتش را قران باد

ز فیضت بر سر دریای آتش
به جای دود نیلوفر عیان باد

جهان را بخششت بی بحر و کانست
دل و دستت به جای بحر و کان باد

شکسته وقت تعجیل عطایت
در سد خانه گنج شایگان باد

به سودای سر بازار جودت
متاع هر دو عالم رایگان باد

ز عدلت در زوایای زمانه
عقاب و صعوه در یک آشیان باد

به تیهو باز را در دور دادت
نه تنها وصل ، وصلت درمیان باد

عزالان را به دورت دست بازی
همه با سبلت شیر ژیان باد

به عهد انتقامت پای پشه
لگد کوب سر پیل دمان باد

شب از آسایش ایام عدلت
ز دوش گرگ بالین شبان باد

ز بیمت خنجر وشمشیر مریخ
گروگان عصا و طیلسان باد

در آب افتد اگر برخی زخمت
روان چون آتش اندر پرنیان باد

پی قربانگه عید جلالت
اسد گاو فلک را پاسبان باد

چو کلب گرسنه از خوان جودت
اسد در حسرت یک استخوان باد

رسیده جان به لب از جوع کلبی
بداندیش تو بر هر در دوان باد

بسان سگ دو چشمش چار و هر چار
سفید اندر ره یک پاره نان باد

در زندان قهر ایزدی را
سر خصمت به جای آستان باد

به هر در کز اجل بانگی بر آید
در او طفل عدویت در فغان باد

به چاهی در رود هر جا نهد پای
ز بس بند بداندیشت گران باد

سمند تند عمر دشمنت را
عنان در دست مرگ ناگهان باد

رگ و پی ریشه ریشه خون بر او خشک
ز خوفت خصم را چون زعفران باد

چو راز اندر نهاد راز داران
به سر نیستی خصمت نهان باد

اجل چون دست بندد بر حسودت
بلا تیر و قضای بد کمان باد

اجل چون غرق خون آید ز رزمی
سر بد خواهت او را بر سنان باد

چو تیر روی ترکش آزماید
جگرگاه بداندیشت نشان باد

هزاران سر محرومی کشیده
عدویت را میان جسم و جان باد

به گاه صور هم جان و تنش را
همان سدی که بود اندر میان باد

سخندان داورا، معنی شناسا
ثنایت زیور نطق و بیان باد

چو وحشی گر چه چوی وحشی یکی نیست
هزارت مدح گوی و مدح خوان باد

اگر یک نکته سنجد کلک نطقش
ورای مدح تو سهو اللسان باد

به عکس این دو سال رفته با او
ترا احسان و لطف بی کران باد

ز دست بخششت در آستینش
کلید قفل گنج شایگان باد

ز تفصیل عطاهای تو او را
به هر هنگامه ای سد داستان باد

ز بس لطف تو طبع بذله سنجش
پشیمان از ثنای دیگران باد

الا تا بعد باشد لازم جسم
الا تا جسم محتاج مکان باد

به گیتی هرکجا صاحب مکانیست
به حکمت زنده چون جسم از روان باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش میرمیران

باد فرخنده عید و فصل بهار
بر تو و شاهزاده های کبار

میر میران که روی خرم تست
عید احرار و قبلهٔ ابرار

بر یمین و یسار تو چو روند
آن دو شهزادهٔ فلک مقدار

اله اله چه رشکها که برند
بر هم وقدر هم یمین و یسار

ای ترا آسمان جنیبت کش
وی ترا آفتاب غاشیه دار

کوه را همچو برق سرعت داد
هر کجا عزم تو نمود گذار

برق را همچو کوه ساکن ساخت
هر کجا حلم تو گرفت قرار

مور با حفظ تو برون آید
از ته پای پیل بی آزار

خصم بیهوده گردگو می کرد
گرد بازار نکبت و ادبار

نه متاعی ست دولت و اقبال
که فروشند بر سر بازار

باز بر نسر طایر اندازند
بازداران تو ، به روز شکار

بر فلک نسر طایر ایمن نیست
کبک خود چیست و بر سر کهسار

گر به دیوار بر کشد به مثل
نقش خصم تو کلک نقش نگار

تن رود سرنگون که کوته چاه
سر رود مضطرب که کو سردار

بد سگالت که مرد وخاکش خورد
بلکه از خاک او نماند غبار

لحدش دیدمی به خواب که بود
همچو سوراخ مار تیره و تار

پیکری اندر او ز دود جحیم
پای تا سر سیاه گشته چو قار

دل پر زنگ کینه گر سوده
مانده یک کف سیاهی زنگار

چشم در چشمخانه خاک شده
مانده یک مشت نشتر و مسمار

قدرتت چون زبون نواز شده
صولتت چون رود به دفع مضار

عجز بگریزد از جبلت مور
زهر بگریزد از طبیعت مار

در کف استقامت رایت
جز خط راست ناید از پر گار

آب حزمت گرش به روی زنند
جهد از خواب صورت دیوار

داورا دادگسترا شاها
ای جهان را به ذاتت استظهار

واجب العرض خود به خدمت تو
گر اجازت بود کنم اظهار

به خدایی که لطف او بخشد
سد گنه را به نیم استغفار

از خطایی چو کفر سجده بت
بگذرد عفو او به یک اقرار

رقمی پیش طاق وحدت او
لیس فی الدار غیره دیار

آنکه نسبت به بی نیازی او
هست یکسان چه یار و چه اغیار

وانکه محتاج اوست هر کس هست
خواه بدکار و خواه نیکوکار

آن کس اول ز چشم تو فکند
هر کرا پیش خلق خواهد خوار

وانکه آخر کند غلام تواش
هر کرا آفرید دولتیار

که به دارالعبادهٔ تکلیف
مدتی قبل از آن که یابم بار

دم ازین خاندان زدم چون کرد
اقتضای طبیعتم مختار

این کشش ذاتی است و هر ذاتی
هست تا هست ذات را آثار

در میان عقیدهٔ من و غیر
هست شاها تفاوت بسیار

من نمی خواهم از تو غیر از تو
او نمی خواهد از تو جز دینار

همت هر کس از تو چیزی خواست
غیر دینار جست و ما دیدار

من سگ این درم اگر دگران
خادم این درند وخدمتکار

به خدا کز پی گدایی نیست
اینکه مدح تو می کنم تکرار

از در مدح و زیور نامت
می دهم زیب و زینت اشعار

چون بگویم گدا نیم ، هستم
شاعران را گدایی است شعار

هنر من گدایی است و مرا
از گدایی چگونه باشد عار

خاصه زینسان گداییی که گدا
زان شود صاحب ضیاع و عقار

از چه کس از کسی که گوید چرخ
که مرا هم گدای خویش شمار

آنقدر گویم ای که دست و دلت
مایه بخش معادن است و بحار

که گدای توام نه از همه کس
همه کس داند از صغار و کبار

فرقهٔ خود پسند کس مپسند
همگی عجب و جملگی پندار

از پی جر و اخذ سر تا پای
همه دست و زبان چو بید و چنار

آنچنان فرقه زیاده طلب
که طلب می کنند پنج از چار

چه عجب گر ز بیم طامعه شان
کور بنهد عصا و کل دستار

گر ز ابرامشان سخن راند
قابض روح بر سر بیمار

خوش بمیرند خستگان آسان
ندهد هیچ خسته جان دشوار

شکرلله کزین گروه نیم
من و شکر و زبان شکر گزار

شکر کز نقد کنز لایفنی
همتم پر نمود جیب و کنار

وحشی این شکر و این شکایت چیست
تا کی و چند طی کن این تومار

در دعای دوام دولت شاه
دست عجز و کف نیاز برآر

تا جهان را بهار و عیدی هست
در جهان باشی ای جهان وقار

که جهان از رخ خجستهٔ تست
خرم و خوش چو عید و فصل بهار

در طلوع مهرش ار با پرتو خور سردهند
پیش از او آید به غرب از شرق تا پای جدار

نقشش از عالم جهد بیرون اگر بر پشت او
مقرعه در دست تمثالی کشد صورت نگار

باد گویی اسب شطرنج است مانده در عری
در بساط بازی آن عرصه گردد راهوار

بر هوا پویان تواند گشت پیش از نفخ صور
کوه بر فتراک او گر دست سازد استوار

از دو دستش درگه بازی دو ابروی سیاه
بر فراز دیدهٔ خورشید گردد آشکار

قرص مهر و ماه چون آرد به زیر پا و دست
زان دو هاون سرمه کوبد بهر چشم روزگار

ور بیفشارد قدم سازد عروس زهره را
زان یکی خلخال سیمین زین یکی زرین سوار

نشکند در زیر پایش از سبک خیزی حباب
گر کند با پیکر چون کوه در دریا گذار

آید از حد مکان بر لامکان زان پیشتر
کز سر زین سایه بر خاک ره افتد از سوار

باید الحق اینچنین عالم نوردی تا بود
لایق ران و رکاب داور گیتی مدار

مایهٔ اکسیر از او گیرند اهل کیمیا
گر به خاک رهگذر بینی به عین اعتبار

ای که خاک پای یکران فلک میدان تست
خسرو سیارگان را زیت تاج افتخار

بهر حمل محملت بستن حلال از زر جهاز
این جهان پیما که هستش کهکشان سیمین مهار

وه چه گفتم چون شود محمل کش اجلال تو
ناقه دیرینه سال باز مانده از قطار

دست مظلومان چنان کردی قوی کاهو بره
با بروت شیر بازی می کند در مرغزار

مرغزاری را که از آب حمایت پروری
هر غزالی کاندراو گردد شود ضیغم شکار

با سر سد جا شکسته صرصر آید باز پس
پیش راهش گر کشد حفظ تو سدی از غبار

خواهد از اجرای حکمت سبزی باغ سپهر
از زمین بر آسمان جاری شود سد جویبار

کار فرمای طبیعت را اگر گویی ببند
رخنه های فتنه این قلعهٔ نیلی حصار

از پی اجزای گل بر آسمان آرند گرم
جزو خاکی را دخان و جزو آبی را بخار

در خور اوصاف آصف نیست وحشی این مقال
شو به عجز خویش قائل بر دعا کن اختصار

تا توان تعریف کردن رای نیکان را به نور
تا توان تشبیه کردن روی خوبان را به نار

باد از روی تو نار شمع خاور عاریت
باد از روی تو نور ماه انور مستعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - قصیده

باز وقت است که از آمدن باد بهار
بشکفد غنچه و گل خیمه زند در گلزار

آید از مهد زمین طفل نباتی بیرون
دایهٔ ابر دهد پرورش او به کنار

دفتر شکوهٔ گل مرغ چمن بگشاید
که چها می کشم از جور گل و خواری خار

لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه
که نکو نیست ز عاشق گله از خواری یار

نرگس از باد زند چشمک و گوید که بنال
که اثرها بکند عاقبت این نالهٔ زار

جدول آب نگر داغ دل از برگ سمن
غنچهٔ تازه ببین خنده زن از باد بهار

این به رنگیست که عاشق بنماید ساعد
وان به شکلیست که معشوق نماید دیدار

لالهٔ راغ که دارد خفقانش خسته
نرگس باغ که سازد یرقانش بیمار

هیچ یابی که چرا عنبر تر کرده به مشک
هیچ دانی که چرا بر لب جو کرده گذار

تپش قلب ز عنبر کند این یک چاره
زردی چشم ز ماهی کند آن یک تیمار

زاغ انداخت به گلزار چنین آوازه
کاینک از کشور وی خیل خزان گشت سوار

برگ داران شکوفه شده همراه نسیم
می نمودند سراسیمه ز هر گوشه فرار

بید لرزان شد و پنداشت پی غارت باغ
سپه برف فرود آمد از این سبز حصار

می کند فاخته فریاد که در باغ چرا
دست زور از پی آزار برآورد چنار

نیست بیمش که به یک دم فکند دستش را
صرصر معدلت خسرو عالی مقدار

آنکه از صولت شمشیر جهان آرا برد
ظلمت ظلم ز آیینه دوران به کنار

کان دم از ریزش خود با کف جودش می زد
لیک چون دید سحاب کرمش گوهر بار

کرد پهلو تهی از مردم و شد گوشه نشین
تا که از سرزنش خلق نیابد آزار

ای که از بحر سبق برده کفت در بخشش
وی که از ابر گرو برده یدت در ادرار

مخزن پر گهر و دست گهرپاش ترا
که یکی بحر محیط است و یکی ابر بهار

بحر می گفتم اگر بحر بدی پر گوهر
ابر می خواندم اگر ابر بدی گوهربار

کوس کین با تو در این عرصهٔ پر فتنه که زد
که نگردید علم بر سر او شمع مزار

دایمی بر سر خصم تو علم خواهد بود
لیک آهی که علم می کشدش از دل زار

دیدهٔ بخت عدوی تو چنان رفته به خواب
که عجب گر شود از صور قیامت بیدار

گو بیا کان و ببین دست گهر بارش را
خیز گو ابر و کف همت او در نظر آر

کان ز بخشش نکند بحث بر از پستی کوه
وین ز ریزش نزند لاف ز بالای بحار

کامرانا نظری کن که ز پا افتادم
دستگیرا شدم از دست چنینم مگذار

در گذر از سر این نکته سرایی وحشی
وندر این مجلس فرخ به دعا دست برآر

تا که از تیز روی نعل مه نو فکند
ابلق چرخ در این مرحلهٔ صاعقه بار

سخت رویی که نه رخ بر سم اسب تو نهد
باد چون نعل به هر گوشه هبه چشمش مسمار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

ای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبار
زیرا که با تو بر سر لطف آمده ست یار

ای جان تو خوش بخند که حسرت سر آمده ست
آن گریه و دعای سحر کرده است کار

ای دل تورا نوید که پیدا شدش کلید
آن در که بسته بود به روی تو استوار

کشتی ما که موج غمش داشت در میان
برخاست باد شرطه و افتاد بر کنار

منت خدای را که بدل شد همه به شکر
آن شکوه ها که داشتم از وضع روزگار

گو مدعی خناق کن از قرب من که هست
رشگ دراز دست و حریف گلو فشار

وقت شکفتگی و گل افشانی من است
خارم همه گل است و خزانم همه بهار

من بلبل ترانه زن باغ دولتم
یعنی که آمده ست گل دولتم ببار

هست این همه ذخیرهٔ دولت که مینهم
از فیض یک توجه سلطان نامدار

ماه بلند کوکبه کوکب احتشام
شاه سپهر مسند خورشید اقتدار

یعنی غیاث دین محمد که یافته
نظم دو کون بر لقب نام او قرار

اندر رکاب حشمت و میدان شوکتش
جمشید یک پیاده و خورشید یک سوار

هفت آسمان و چرخ نهم مشتبه شوند
یابند اگر به درگه او فرصت شمار

ای رفعت از علاقه قدر تو مرتفع
وی فخر را به نسبت ذات تو افتخار

از ساکنان صف نعالند نه فلک
جایی که همت تو نشیند به صدر بار

ایزد چو کرد تعبیه در چرخ نظم کون
دادش به مقتضای رضای تو اختیار

تا رهنمای امر تو تعیین نکرد راه
اجرام را به چرخ معین نشد مدار

از نعل دست و پا سمند تو زهره را
در ساعداست یا ره و در گوش گوشوار

حفظ تو واجب است فلک را که داردت
از سد جهان خلاصه دوران به یادگار

آنجا که باشد از تف خون تو یک اثر
کوه قوی نهاد به یک تف شود نزار

دریای آتش ار بود از حفظ نام تو
ماهی موم سالم از آنجا کند گذار

گر نامیه به نرمی خویت عمل کند
از راه طبع کسوت قاقم دهد به خار

نشو گیاه عمر حسودت ز چشمه ایست
کز رشحه ای از آن شده پرورده زهر مار

آبش به نام سینهٔ خصم تو گر دهند
با خنجر کشیده دمد پنجهٔ چنار

از جام بغض هر که فلک گشت سرگران
الا به خون دشمن تو نشکند خمار

تیغیست خصمی تو که بسیار گردنان
خود را بر آن زدند و فتادند خوار و زار

در حملهٔ نخست سپر بایدش فکند
با تیغ گردنی که کند قصد کارزار

با قوت تسلط شاهین عدل تو
سیمرغ را مگس به سهولت کند شکار

کان از زبان تیشه چه آواز برکشید
گر از کف عطای تو نامد به زینهار

در معرض شمارهٔ او گو میا حساب
دست امید بخش تو چون شد وظیفه بار

دریا گهی که موج زند زان قبیل نیست
امواج او که رخنه در او افکند بخار

از بهر ثبت و ضبط ثواب و گناه تو
تا آفریده آن دو ملک آفریدگار

بالا نکرده سر ز رقم کاتب یمین
ناورده دست سوی قلم ضابط یسار

عدل تو حاکمیست که اندر حمایتش
از بس قویست دست ضغیفان این دیار

جایی رسیده کار که در خاک پاک یزد
حد نیست باد را که کند زور بر غبار

شاها توجه تو سخن می کند نه من
ورنه من از کجا و زبان سخن گزار

بودم خزف فروش سر چار سوی فکر
پر ساختی دکان من از در شاهوار

نظمم اگر چه بود زری سکه ای نداشت
از نام نامی تو زری گشت سکه دار

اطناب در سخنی نیست مختصر
وحشی از آن سبب به دعا کرد اختصار

تا رخش روزگار نیاید به زیر زین
تا توسن فلک نتوان داشت در جدار

بادا زبون رایض اقبال و جاه تو
همواره توسن فلک و رخش روزگار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش عبدالله خان اعتمادالدوله

سد زبان خواهم که سازم یک به یک گوهر نثار
در ثنای میرزای کام بخش کامکار

مجلس آرای وزارت انجمن پیرای عدل
گوهر دریا کفایت اختر مهر اقتدار

بازده گو پشت دولت از وجود او به کوه
اعتمادالدوله آن پشت و پناه روزگار

هر پسر را کان پدر باشد به استصواب اوست
هر چه گیتی پرورد در تحت امر اختیار

از پسر گلزار عز کشوری را آب و رنگ
و ز پدر نخل وقار لشکری را برگ و بار

بیخ کش دولت نشاند بار آرد عزوشان
تخم کش حشمت فشاند بر دهد عز و وقار

گو پسر بر دهر فرمان ده که باز انسان پدر
از صلاحش نیست بیرون شیخ و شاب و شهریار

گوهری کز صلب آن دریاست می زیبد اگر
زینت افسر کنندش خسروان تاجدار

آصف جمجاه عبدالله دریا دل که هست
کان ز طبع او خجل بحر از کف او شرمسار

کشتی اندیشه گر در قلزم قهرش فتد
بشکند جایی که ناید تخته ای زان بر کنار

بر ضمیر او که مرآت تصاویر قضاست
آنچه در اوهام بالقوه است بالفعل آشکار

حرف خوانان کتاب لطف او را در نظر
نسخه تریاق فاروق است نقش پشت مار

لطف و قهرش سبزه پرور سازد و گوهر گداز
قطره در قعر سقر ، وندر تک دریا شرار

حکم او گر سایه بر کهسار اندازد به فرض
چاهساری آورد پیدا به جای کوهسار

ماند ار گردون به خارستان قهرش بگذرد
پاره ای از اطلس او بر سر هر نوک خار

در گشاد و بست با دستش تشبه می کنند
گرنه این می بود جزر و مد نبودی در بحار

با خطش کز خطهٔ شادیست دارد نسبتی
صبح خرم زانجهت خیزد ز خاک زنگبار

باد اگر رخش سلیمان بود زیر ران اوست
دیو طبعی کافرید از آذرش پروردگار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - قصیده

ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار
من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار

چند ما را ز جفای تو دود اشک به روی
ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار

از جفاگر غرضت ریختن خون من است
پا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر

گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدم
جرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار

فلک از رشتهٔ تدبیر نگردد به مراد
نافه را تار عناکب نتوان کرد مهار

داغ اندوه مرا باز مپرسید حساب
نیست آن چیز کواکب که درآید به شمار

گر فلک مرهم زنگار کنم کافی نیست
بسکه این سینه ز الماس نجوم است فکار

سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوز
بخت سر گشته ام از خواب نگردد بیدار

چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور
چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار

می روم داد زنان بر در دارای زمان
آنکه بر مقصد او دور فلک راست مدار

آصف ملک جهان خواجهٔ با نام و نشان
سایهٔ مرحمت شاه سلیمان آثار

چرخ پیش نظر همت او پاره مسی ست
که درین مهره گل گشته نهان در زنگار

آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست
که درین مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار

آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست
هست با سبزه گلنار مدامش سر و کار

لیک زهری که بود در ته جامش سبزه
لیک خونی که بود بر سر داغش گلنار

توسن قدر تو زان سوی فلک تا بجهد
سدره اش رایض اندیشه کند میخ جدار

رشک احسان تو زد در دل دریا آتش
هست دود دل دریا که شدش نام بخار

نیست سر برزده هر گوشه حباب از سر آب
چشم بر راه کف جود تو دارند بحار

گر کمان یک جهت خصم بداندیش تو نیست
از چه رو تیر دو شاخه کندش از سوفار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش میرمیران

لله الحمد کز حضیض خطر
شد به اوج آفتاب دین پرور

چشم خفاش کور گو می باش
کز فلک مهر بگذراند افسر

شکرلله که حفظ یزدانی
پیش تیر قضا گرفت سپر

جست بیرون ز پشت دشمن شاه
ناوک پر کشی که داشت قدر

ابر خیرات شاه بست تتق
گشت باران او زر و گوهر

دور شو گو بلا ز سر تا پا
دهر گو باش فتنه پا تا سر

نحل عمر و بنای دانش را
زان چه آسیب یا از آن چه ضرر

چرخ ویران نگردد از توفان
نشود کنده طوبی از صر صر

نه که سد شکر سد هزاران شکر
که سر آمد زمان فتنه و شر

صبح شادی رسید خنده زنان
کار خود کرد گریه های سحر

کوس شادی زدند بر سر چرخ
رقص کردند انجم و مه و خور

گریه ها رفت و خنده ها آمد
ای خوشا گریه های خنده اثر

خوش بخند ای زمانه خواهی داشت
خنده بهر کدام روز دگر

عیش کن عیش کن که ممکن نیست
که بود روزگار ازین خوشتر

عیش و عشرت درآمد از در وبام
بنگر بر بساط خود بنگر

صحت شاه و خلعت شاهی
آن در آمد ز بام و این از در

صحتی و چه صحت کامل
خلعتی و چه خلعتی در خور

صحتی دامن از مرض چیده
خلعت عمر جاودان در بر

خلعتی پای رفعتش بر چرخ
افسر عز سرمدی بر سر

آنچنان خلعت اینچنین صحت
بر تن و جان شاه دین پرور

باد زیبنده تا به صبح نشور
باد پاینده تا دم محشر

میرمیران که تا جهان باشد
باشد او در جهان جهان داور

صحت عمر و دولتش جاوید
اخترش یار ودولتش یاور

ایکه خواهی عطای بیخواهش
بر در کبریای او بگذر

تا ببینی بلند درگاهی
شمسه اش طاق چرخ را زیور

زو روان آرزوی خاطرها
کاروان کاروان به هر کشور

گنج احسان در او و دربان نه
خانهٔ گنج و گنج بی اژدر

بسکه از مهر بر برات سخاش
سوده گردد نگین انگشتر

گر بدخشان تمام لعل شود
ناید از عهدهٔ دو هفته بدر

بحری از دانش است مالامال
نه کنارش پدید و نه معبر

جمله حالات گیتی اش در ذکر
همه تاریخ عالمش از بر

سرو را نطفهٔ عدوی ترا
نقش می بست دست صورتگر

چشم تا می نگاشت نشتر بود
به گلو چون رسید شد خنجر

طرفه مرغی ست خصم یاوه درا
بیضه آرد به دعوی گوهر

چه توان کرد می رسد او را
آمده دعوی خودش باور

اینقدر خود چرا نمی داند
که شما دیگرید و او دیگر

کیست او قطره ایست بی مقدار
بلکه از قطره پاره ای کمتر

قطره ای را چه کار با عمان
عرضی را چه بحث با جوهر

گوهر این بلند پروازی
زانکه او نیست مرغ این منظر

ماکیان تا به بام مزبله بیش
نپرد گر چه بال دارد و پر

امر و نهی ترا به کل امور
هرکه نبود مطیع و فرمانبر

کافرش خوانم و کنم ثابت
کافر است او به شرع پیغمبر

زانکه گر هست امر تو در نهی
هست عین شریعت اطهر

هر که او تابع شریعت نیست
هست درحکم شرع و دین کافر

در حواشی دولتت شاها
کرده از بس طهارت تو اثر

لب به سد احتیاط تر سازد
مشک سقای کویت از کوثر

گر سکندر که آب حیوان جست
نور رای تو بودیش رهبر

روی شستی نه دست ز آب حیات
لب تر داشتی نه دیدهٔ تر

دهقان زرع قدر ترا کی کند قبول
گردون کهنهٔ فلک و گاو لاغرش

یک بار اگر ز مشرق رایت کند طلوع
من بعد مهر یاد نیاید ز خاورش

طبعت که زادهٔ خلف جود و بخشش است
بحر است یک برادر و کان یک برادرش

رخش براق فعل تو زیبد به وقت آب
سطل مه سه روزه پر از آب کوثرش

می خوانمش سپهر ولی گر بود سپهر
با چار ماه عید مقارن شش اخترش

در حیرتم که چون ز درون بر برون بتاخت
روز نخست گشت چو صورت مصورش

اندر عنان او نفس برق سوخته ست
چون غاشیه به دوش برد باد صرصرش

سد دایره نموده ز پرگار دست و پای
یک دم که ره فتاد به چرخ مدورش

قطب سپهر گر به ته پا در آورد
چون لام الف کند الف خط محورش

سازد ز نعل و میخ سرش همچو روی تیر
در بیشه گر گذار فتد بر غضنفرش

عاجز ز وصف شکل ویم کز سبک روی
اندیشه در نیافت سراپای پیکرش

شاهی به پشت زینش و بازی به روی دست
بازی عقاب گشته زبون چون کبوترش

بازی که نسر طایر و واقع کند شکار
گردد شکارگاه اگر چرخ اخضرش

آرد به ضرب گردنی از اوج غاز را
بیند به جوی کاهکشان گر شناورش

افتد عقاب و رقص کنان پرزند به خاک
چون طبل باز ساز شد وبانگ شهپرش

آرد شکست و بر سپه کرکس ار بود
سد لشکر غراب سیاهی لشکرش

بردست شه ننشسته چو شاهی به تخت بخت
زین پایه گشته شاهی مرغان مقررش

سیمرغ رفت شاهی مرغان به او گذاشت
وز خوف تا به حشر نیاید برابرش

گر یابد آن کلاه که دارد ز دست شاه
بر طرف سر نهد عوض تاج قیصرش

وحشی ز حرف اسب زبان بست و ذکر باز
کز وصف عاجز است زبان سخنورش

تا هر کرا ز دولت و بخت است اسب و بار
گردد شکار کام دل آسان میسرش

زین نوع باز و اسب که گفتم هزار بیش
بادا به زیر ران و سر دست نوکرش

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در ستایش پیغمبر اکرم«ص»

کسی مسیح شود در سراچه افلاک
که پا چو مهر مجرد کشد ز عالم خاک

به سیل خیز حوادث اسیر کلبه گل
ز طاق خانه نشیند به زیر موج هلاک

مقیم کشتی نوح است در دم توفان
کسی که ساخته چون مرغ خانه در خاشاک

چه برده آرزوی قصر و گلشنی ز تو هوش
که غیر آرزوی آن کسی نبرده به خاک

خطی طلب که شوی مالک ممالک قرب
کجا بری دم مردن قبالهٔ املاک

ز چرخ عربده جو غافلی که بر سر تست
به هوش باش که بد سرکشی ست این بسراک

مجو ز شعله فروز ستیزه خاتم مهر
چرا که پیشهٔ زرگر نیاید از سکاک

به زیر دست بود صاف دل ز مسند جاه
که آب میل کند بیشتر به سوی مغاک

رخش سیاه که از بهر چرک دنیایی
نهد به هر کف پارو چو کیسه دلاک

ترا هوای دری در سر است و سرگرمی
که در سرش رودت سر چو مثقب حکاک

چرا نمی طلبی مهر در ز بهر وجود
که هست زینت بحر جهان به گوهر پاک

محمد عربی منشاء حکایت کن
که کرده زیب قدش را به جامهٔ لولاک

قمر به حجلهٔ چرخ از عروس معجزه اش
نمود گرد گریبان به یک مشاهد چاک

جهانیان ز عطایت چنان شدند سخی
که نیست در دگری جز مه صیام امساک

تو آن براق سواری که در شب اسرا
گذشته ای ز بیابان لامکان چالاک

مجره باز شبی خواهد آنچنان عمری
که در رکاب تو افتاده بود چون فتراک

اشاره تو اگر زور ساعدش بخشد
به نیزه گاو کمک از زمین کشد به سماک

گزند دیده تومار جرم را تو علاج
چنانکه علت افعی گزیده را تریاک

کجا به ملک کمال تو پای عقل رسد
که عالمیست از آنسوی کشور ادراک

به سوی من نگر از لطف یا رسول الله
ببین به این دل پرخون و دیده نمناک

شود چو چشم پرآبم هزار کشتی غرق
دمی که قلزم خوناب دل زند کولاک

در آتشیم چو وحشی ز سوز سینه ولی
چوهست قطره فشان ابر رحمت تو چه باک

سحاب لطف بباران به ما سیه کاران
که حرف نامه عصیان ما بشوید پاک

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در ستایش میرمیران

ای برسر سپهر برین برده ترکتاز
خورشید بر سمند بلند تو طبل باز

دادند بهر لعل زر نقره خنگ تو
در کورهٔ سپهر زر مهر را گداز

دولت بود متابع بخت جوان تو
محمود را گزیر کجا باشد از ایاز

کوته شود فسانه دور و دراز خصم
در عرصه ای که تیغ تو گردد زبان دراز

در پا فکند کبک به جنب حمایتت
خلخال دار حلقهٔ زرین چشم باز

از ماه نو قضا پی محمل کشیدنت
هر ماه بر جمازه گردون نهد جهاز

با خاطرت که پرده در نار موسویست
می خواست شمع لاف زند لب گزید گاز

مانند نرگس آنکه بود با تو سرگران
دست زمانه برکندش پوست چون پیاز

دندان زنی به کسر وقار تو زد عدو
لیک ایمنست کوه ز مقراضه گراز

شد سر فکنده دشمن جاهت که کس ندید
پیش عقاب دعوی گردنکشی ز غاز

اول اگر ز تیغ تو شد سرفکنده خصم
آخر ولی سنان تواش کرد سرفراز

جای مخالف تو دهد جان که هیچکس
نبود به غیر زاغ که بر وی کند نماز

تا واهب عطای تو ننهاد خوان جود
از روی حرص سیر نگردید چشم آز

شادی کمینه خادم عشرت سرای تست
ناشاد آنکه بر رخ او در کنی فراز

زیبد که چون صدف دهنش پر گهر کنی
وحشی که لب به ذکر عطای تو کرد باز

دادم طراز کسوت معنی ز نام تو
طرز کلام بنگر و طبع سخن طراز

تا مقتضای عشق چنین است کورند
عشاق در برابر ناز بتان نیاز

بادا نیازمند جنابت عروس بخت
چندان که میل طبع جوانان بود به ناز

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در ستایش شاهزادهٔ آزاده شاه خلیل الله

حسن ترا که آمده خط گرد لشکرش
بس ملک دل هنوز که گردد مسخرش

رویی ز اول خطش آغاز رستخیز
گویی ز اهل عشق چو صحرای محشرش

خورشید لعل پوش چگویم کنایه ایست
چون ماه لیک هاله ای از طوق عنبرش

هرچند توتی است خطت ، چون در آتش است
بر من مگیر نکته چو خوانم سمندرش

خاکی که عکس روی تواش کان لعل ساخت
سازد زمین صومعه یاقوت احمرش

رویت مگر بجای خلیل است ورنه چیست
در یکدگر شکستن بتهای آذرش

زان غمزه الامان که اجل نوحه می کند
بر سینه ای که نوک فرو برده خنجرش

از رشک رشتهٔ در او گریهٔ صدف
اندر گلو گره شد خوانند گوهرش

شیرینی فراغ کند تلخ در مذاق
زهری که آشکار شد از طرف شکرش

بلبل ترانه می کشد از گل به سبزه وار
تا دیده بر کنارهٔ گل سبزهٔ ترش

یارب که باد دولت خوبیش بردوام
لطف یگانه دو جهان یار و یاورش

برهان دین سمی خلیل صنم شکن
کآمد حریم کعبه جان ساحت درش

می خواست مرغ وهم که بر بام او پرد
مقراض شد به قطع پرش هر دو شهپرش

بر زلف حور روز چو عنبر کند سیاه
دودی که روز بزم برآید ز مجمرش

جوشن شکاف یخ نشود تیغ آفتاب
در سایه عدالت انصاف گسترش

گردون به داد شاهی دهرش چرا که هست
این ملک زیب دیگر وزو نیست زیورش

بی تخت خسروی سر تاجش ستاره سای
شاه جهانیان نه و آفاق چاکرش

کشتی نوح در دم توفان قهر او
نه بادبان به جای بماند نه لنگرش

برق آمده ست و بر سم او بوسه می دهد
نبود شرر جهنده ز نعل تکاورش

گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار
زهر آبدار تیغ مرصع به جوهرش

ای سروری که هر که سرش خاک پای تست
زیبد به سر ز تاج زر مهر افسرش

تیغت میان هر دو صفا آورد پدید
خصمت که دشمنی ست میان تن و سرش

در مهد مدعای تواش پرورش دهند
هر طفل نه پدر که بود چار مادرش

در دفع تیر حادثه پیشت سپر شود
چتر مرصع فلک و قبهٔ زرش

بودی اگر چو رای تو بنمودی آب خضر
آیینه ای که جلوه نما شد سکندرش

آراست چرخ حلقهٔ پروین به شب چراغ
خاص از پی همین که کنی حلقهٔ درش

شد خضر راه بخت تو نخلی که نار طور
شمع ره کلیم شد از شاخ اخضرش

گر مهر در تو کج نگردد بشکند سپهر
در دیده آن خطوط شعای چو نشترش

انداخت دست آمر نهیت بریده سر
زر را به جرم اینکه شرابست دخترش

نهی تو شد چنان که دو پرگالهٔ دو صبح
دوزد عروس مهر به هم بهر چادرش

گر زهره رابه بزم نشاط تو ره دهند
جاروب فرش بزم شود طرف معجرش

دف پاره کرد چرخ به بزم مخالفت
غربال خاک بیز بلا ساخت چنبرش

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - رد ستایش حضرت علی«ع»

تا به روی توشد برابر گل
غنچه بسیار خنده زد بر گل

در گلستان ز مستی شوقت
جامه را چاک زد سراسر گل

بر تنش گشته پیرهن خونین
کز غمت خار کرده بستر گل

پیش روی تو آفتابی زلف
زیر زلف تو سایه پرور گل

چو رخ آتشین برافروزی
از خوی شرم می شود تر گل

ای خطت بر فراز گل سبزه
وی رخت بر سر صنوبر گل

سوی باغ آ که سبزه نو برخاست
رست از شاخه های نو پر گل

زیر پا سبزه فرش زنگاریست
بر زبر چتر سایه گستر گل

تا کشد بیخبر هزاران را
زیر دامان گرفته خنجر گل

غنچه تا لب نبندد از خنده
ریختش زعفران به ساغر گل

نیست شبنم که بهر زینت دوخت
بر کنار کلاه گوهر گل

اثر بخت سبز بین که نمود
شهر سبز چمن مسخر گل

سایه بان هر طرف سلیمان وار
زد ز بال هزار بر سر گل

تا رود خیل سبزه را بر سر
باد را می کند تکاور گل

هست قائم مقام آتش طور
بر فراز نهال اخضر گل

پی نقاشی سراچه باغ
دارد اندر صدف معصفر گل

بسته یک بند کهربا به میان
در چمن شد مگر قلندر گل

گشت یکدل به غنچه تا بگشود
خانهٔ گنج باغ را در گل

غنچه را جام جم فتاد به دست
یافت آیینهٔ سکندر گل

کرده اوراق سرخ دفتر خویش
سبز کرده ست جلد دفتر گل

از کششهای قطرهٔ شبنم
بر ورقها کشیده مسطر گل

تا کند حرفهای رنگین درج
بر وی از مدح آل حیدر گل

شاه دین مرتضا علی که شدش
به هزاران زبان ثنا گر گل

بسکه در دشت خیبر از تیغش
رست از گل ز خون کافر گل

گر خزان ریاض دهر شود
نشود کم ز دشت خیبر گل

در کفش از غبار اشهب او
مشگ دارد بنفشه عنبر گل

در بغل از خزانهٔ کف او
یاسمین سیم دارد و زر گل

باد قهرش اگر بر آن باشد
ندمد تا به حشر دیگر گل

ور شود فیض او بر این ماند
تازه تا صبحگاه محشر گل

بود از رشح جام احسانش
که به این رنگ گشت احمر گل

باشد از یاد عطر اخلاقش
که بر اینگونه شد معطر گل

خلق او هست غنچه ای که از او
زیر دامان نهاد مجمر گل

در ازل بسته است قدرت او
اندر این شیشهٔ مدور گل

گر نهد در ریاض لطفش پای
دمد از ناخن غضنفر گل

حرز خود گر نساختی نامش
کی شدی بر خلیل آذر گل

ای که باغ علو قدرت را
چرخ نیلوفر است و اختر گل

دم ز لطفت اگر خطیب زند
دمد از چوب خشک منبر گل

گر دهندش ز باغ قهرت آب
بردمد همچو خار نشتر گل

گر اشارت کنی که در گلشن
نبود رو گشاده دیگر گل

پیچد از بیم شحنهٔ غضبت
غنچه سان خویش را به چادر گل

گر نسیم بهار احسانت
سوی گلزار بگذرد بر گل

گردد از دولت حمایت تو
بر سپاه خزان مظفر گل

باد قهرت اگر به خلد وزد
خرمن آتشی شود هر گل

ور به دوزخ رسد نم لطفت
دود گردد بنفشه اخگر گل

خشک ماند درخت گل برجای
گر بگویی دگر میاور گل

گر به اژدر فسون خلق دمی
آورد بار شاخ اژدر گل

گر نیاید ز جوی لطف تو آب
نخل طبعم کی آورد بر گل

خیز وحشی که در دعا کوشیم
زانکه بسیار شد مکرر گل

تا شود از نتیجهٔ صرصر
پست و با خاک ره برابر گل

باد آزار آه خصم ترا
آنچه دارد ز باد صرصر گل

روز بدخواه و کلبهٔ سیهش
شام مرگ است و خاطر جهال

اثر خفت مخالف تو
ثقل ذاتی برد ز طبع جبال

سایه ذلت معاند تو
لعل و گوهر کند چو سنگ و سفال

وقت حاضر جوابی کرمت
چون گشاید طمع زبان سوال

کیست نی کان زمان نباشد گنگ
چیست لا، کان زمان نباشد لال

پیش حاجت روایی کف تو
وعده در تحت امرهای محال

در جهان فراخ احسانت
مدت انتظار تنگ مجال

گر تو گویی که باز رو به ازل
بازگردد فلک به استعجال

گردد امروز دی و دی امروز
شود امسال پار و پار امسال

نیست در حقه های کیسه چرخ
هیچ زهری چو زهر تو قتال

افکند نرم خویی خویت
دوستی در میان شیر و غزال

خصم را برتو چون گزیند عقل
با وجود ظهور نقص و کمال

تا بود پای ابلق مهدی
کس نبوسد سم خر دجال

داورا خاک راه تو وحشی
که ز بی لطفی تو شد پامال

گر به احوال او نپردازی
ای بدش حال و ، ای بدش احوال

تا چنین است دور چرخ که نیست
ماضی و حال او به یک منوال

مدت دولت تو باد چنان
که بردرشک ماضیش بر حال

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در ستایش میرمیران

بر کسانی که ببینند به روی تو هلال
عید باشد همه روز و همه ماه وهمه سال

میرمیران که بود طلعت فرخندهٔ او
صبح عیدی که شدآفاق از او فرخ فال

گر به اندازهٔ قدر تو و صدر تو زیند
کس در ایوان تو برنگذرد از صف نعال

بسکه انصاف تو برتافته سرپنجهٔ ظلم
عبث محض نمایند پلنگان چنگال

قهرت آنجا که کند زلزله تفرقه عام
حفظ جمعیت اجزا نکند طبع جبال

عزمت آنجا که شده در مدد ناصیه صلب
ریشه در آهن و فولاد فرو برده نهال

می شود کور حسود تو و درمانش نیست
که مصون است کمال تو ز آسیب زوال

دایم از نیر تابنده به سمت الراس است
گو به سوراخ نشین شب پره ، کوته کن بال

گرنه هم لطف تو باشد سپر جان عدو
سایه با تیغ رود خصم ترا در دنبال

مور از تشت برون آید و این ممکن نیست
کاختر تیرهٔ خصمت بدر آید زو بال

دیده بخت بداندیش تو از گردش چرخ
چون ببیند رخ مقصود که امریست محال

چارهٔ باصرهٔ اعمی فطری چه کند
گر چه در صنعت خود موی شکافد کحال

گر به خون ریختن خصم تو فتوا طلبند
خونش آواز برآرد که حلال است حلال

فلک ثابت از آنسوی زمان تازد رخش
از سمند تو اگر کسب کند استعجال

رایت ار سرمه کش دیدهٔ اندیشه شود
در شب تار توان دید پی پای خیال

صیت آسایش عدل تو برانگیزدشان
کز مضیق رحم آیند سوی مهد اطفال

دست انصاف تو آن کرد که در پای حمام
حلقهٔ دیدهٔ باز است چو زرین خلخال

گر کند خصم تو در آینه آن روی کریه
از رخش در پس آیینه گریزد تمثال

جودت از بلعجبیها شده مغناطیسی
که کشد جذبه اش از کام و زبان حرف سال

هیچ حرف طمع از دل به سوی لب نشتاف
کش سد آری و بلی از تو نکرد استقبال

داورا از مدد فیض و ثنای تو مرا
خاطری هست چو بحری ز گهر مالامال

نرسد جز تو به کس گوهری از خاطر من
کرده ام وقف تو این بحر لبالب ز زلال

معدن طبع مرا کرد پر از جوهر خاص
پرتو تربیت عام تو خورشید مثال

این جواهر نه متاعیست که هر جا یابند
همه دانند که نادر بود این طرز مقال

سخن من نه ز جنس سخن مدعی است
که بود بر سر کو سد سد ازین سنگ و سفال

وحشی اینجا چو رسیدی به همین قطع نمای
که چو ممدوح تو تمییز کند نقص و کمال

تا مقرر بود این وضع به تاریخ عرب
که بود عید صیام اول ماه شوال

بر تو ای قبلهٔ احرار عرب تا به عجم
عید باشد همه روز و همه ماه و همه سال

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش امام هشتم«ع»

تا شنید از باد پیغام وصال یار گل
بر هوا می افکند از خرمی دستار گل

گرنه از رشگ رخ او رو به ناخن می کند
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل

تا نگیرد دامنش گردی کشد جاروب وار
دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل

خویش را دیگر به آب روی خود هرگز ندید
تا فروزان دید آن رخسار آتشبار گل

از رگ گردن نگردد دعوی خوناب خوب
گو برو با روی او دعوی مکن بسیار گل

نافه تاتار را باد بهاری سرگشود
چیست پر خون نیفه ای ازنافه تاتار گل

گر گدایی در هم اندوز و مرقع پوش نیست
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دینار گل

تا میان بلبل و قمری شود غوغا بلند
می زند ناخن بهم از باد در گلزار گل

بر زمین افتاد طفل غنچه گویا از درخت
خود نمودش غنچه بر شکل دهان مار گل

گر نمی آید ز طوف روضه آل رسول
چیست مهر آل کاورده است بر تومار گل

نخل باغ دین علی موسی بن جعفر را که هست
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سیار گل

آنکه بر دیوار گلخن گر دمد انفاس لطف
عنکبوت و پرده را سازد بر آن دیوار گل

نخل اگر از موم سازی در ریاض روضه اش
گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل

گاه شیر پرده را جان می دهد کز خون خصم
بر دمد سرپنجهٔ او را ز نوک خار گل

گه برون آورد خار ساکنی از پای سگ
گاه دست ناقه اش زد بر سر کهسار گل

گاه بهر مردم آبی ز خون اهرمن
نقش ماهی را کند در قعر دریا بار گل

ای که دادی دانهٔ انگور زهر آلوده اش
کشت کن اکنون به گلزاریکه باشد بار گل

با دل پر زنگ شو گو غنچه در باغ جحیم
آنکه پنهان ساختش در پرده زنگار گل

ای به دور روضه ات خلد برین را سد قصور
وی به پیش نکهتت با سد عزیزی خوار گل

گر وزد بر شاخ گل باد سموم قهر تو
از دهن آتش دمد در باغ اژدر وار گل

سرو را کلک من است آن بلبل مشکین نفس
کش به اوصاف تو ریزد هر دم از منقار گل

کلک من با معنی رنگین عجب شاخ گلیست
کم فتد شاخی که آرد بار این مقدار گل

در حدیث مدعی رنگینی شعرم کجاست
کیست کاین رنگش بود در گلشن اشعار گل

کی بود چون دفتر گل پیش دانایان کار
گر کسی چیند ز کاغذ فی المثل پرگار گل

از گل بستان که خواهد کرد بر دیوار رو
گر بود بر صفحهٔ دیوار از پرگار گل

کی تواند چون گل گلشن شود بلبل فریب
گر کشد بر تختهٔ در باغ را نجار گل

غنچه سان سر در گریبان آر وحشی بعد ازین
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل

در گلستان دل افروز جهان ما را بس است
پنبه مرهم که کندیم از دل افکار گل

شد بهار و چشم بیمار غمم در خون نشست
در بهاران بوتهٔ گل بردمد ناچار گل

تا بهار آمد در عشرت بر ویم بسته شد
کو ببازد بر در خوشحالیم مسمار گل

در بیان حال گفتن تا بکی بلبل شویم
در دعا کوشیم گو دست دعا بردار گل

تا زبان گل کشد بر صفحه بی پرگار آب
تا بود آیینه ساز باغ بی افزار گل

آنکه یکرنگ نقیضت گشته وز بیدانشی
می شمارد خار را در عالم پندار گل

باد رنگی کز رخش گردد سمن زار آینه
بسکه او را از برص بنماید از رخسارگل

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در ستایش میرمیران

ای تماشاییان جاه و جلال
بشتابید بهر استقبال

که ز ره می رسد به سد اعزاز
از در شاه موکب آمال

موکبی با جهان جهان شوکت
موکبی با جهان جهان اجلال

خلعت خسروانه سر تا پا
داشته شاه خسروان ارسال

آنچنان چون عدیل سوی عدیل
وآنچنان چون همال سوی همال

تاج و سارق نهاده طالع و بخت
بر سر دست دولت و اقبال

تاجی از مهر پایه اش ارفع
مهری ایمن ز احتمال زوال

تاجی اختر بر او گهر پیرای
اختری فارغ از فتور و بال

پیش پیش افسری چنین وز پی
اسب و زینی چو چرخ و جرم هلال

اسبی اندر جهندگی چو صبا
اسبی اندر روندگی چو شمال

در فضایی چو پهن دشت سپهر
بردویده به نیم تک چو خیال

در مضیقی چو تنگنای قلم
شده باریک در خزیده چو نال

همچو تیرش قلم جهد ز بنان
چون مصور تکاورش تمثال

وقت سرعت بود تقدم جوی
پای او بر سر و دمش بر یال

اینچنین اسب و اینچنین تشریف
کش دو سد دولت است در دنبال

باد یارب مبارک و میمون
بر تو فرخنده بخت فرخ فال

میر میران غیاث ملت و ملک
شحنهٔ کامل صنوف کمال

قلزم معنی و محیط کرم
عالم دانش و جهان نوال

عالم از روی بخت خرم تو
صبح عید است و خاطر اطفال

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در ستایش بکتاش بیک

اگر مساعدت بخت نبود و اقبال
کجا هلال و رسیدن به مستقر کمال

اگر مدد نرسیدی ز طالع فیروز
نداشتی زر و گوهر رواج سنگ و سفال

شد از نتیجه صالع خجسته ظل همای
وگرنه همچو هما بود بوم را پر و بال

ز طالعست که خونی کزو کشی دامان
فشانیش به گریبان چو شد به ناف غزال

اگر نه از اثر طالعست ، وقت بیان
چه موجب است که سازند تاج دولت دال

وگر نبود ز بی طالعی به گاه رقم
سبب چه بود که آمد کلاه ذلت ذال

ز ضعف و قوت طالع بود و گرنه چرا
شود گهی صفت ماه بدر و گاه هلال

اگر چه جزو زمانند و اصل هر دو یکیست
کجاست سلخ صفر همچو غرهٔ شوال

دو قطعه بر کرهٔ خاک هر دو از یک جنس
یکی به صدر سمر شد یکی به وصف نعال

دلیل طالع و بی طالعی همینم بس
که من به کنج فراقم دلم به بزم وصال

چو بزم ، بزم بلند اختر خجسته اثر
چه وصل ، وصل همایون فر ستوده خصال

گزیده گوهر کان سخا و معدن جود
یگانه گوهر دریای لطف و بحر نوال

جهان عز و شرف عالم وقار و شکوه
سپهر رفعت و شان آفتاب جاه و جلال

بلند مرتبه بکتاش بیگ گردون قدر
که در زمانه نبیند کسش نظیر و همال

ز کحل خاک ره یکدلان او چه عجب
دو بینی اربرد از چشم احوالان کحال

ز اهتمام دل راز دار او آید
که عکس شخص نهان دارد اندر آب زلال

به بیشه در دهن شیر، از آن روایح خلق
بساط عطر فروشی نهاده باد شمال

به نیش افعی و در کام اژدها ننهاد
اجل ذخیرهٔ زهری چو قهر او قتال

اگر به دخمهٔ زابلستانیان به مثل
کسی ز خنجر و شمشیر او کشد تمثال

به گرد جسم نگردند روز حشر از بیم
روان سام نریمان و روح رستم زال

مجرد از صفت حال ماند و مستقبل
زمان عمر حودش ز فرط استعجال

ز پیش همت او خلعتی که آرد بخت
به لامکان رود او را فلک به استقبال

میان خواهش و جودش نه آن یگانگی است
که دست و پا به میان آورد جواب و سوال

درون خلوت جاهش جملیه ایست شکوه
ز طوق حلقهٔ «ها» کرده عنبرین خلخال

زهی ضمیر تو جایی که پرده برفکند
جمیله تتق غیب را ز پیش جمال

کند چو مشوره در نصب خسروی ز ملوک
فلک ز مصحف اقبال او گشاید فال

اگر ضمیر تو بر زنگ پرتو اندازد
ستاره وار درخشد ز روی زنگی خال

نفاذ امر تو چون با زمان دواند رخش
گهی عنان کشد و گاه بیند از دنبال

به عهد عدل تو بگشاید ار اشاره کنی
اسد به ناخن و دندان گره ز شاخ غزال

ز خسم خشک و تر هستیش بر آرد دود
اگر زبانه خشم تو افتدش به خیال

به عهد عدل تو شمشیر گردن افرازان
گرفته زنگ چو در نوبهار تیغ جبال

رمد رسیده گرد سپاه قهر ترا
به نوک نیزه گشاید قضای بد قیفال

شجاعت تو که مرآت نصرت و ظفر است
در او به صورت رستم عیان شود تمثال

به تنگنای رحم از جدایی در تو
نشسته در پس زانوی حسرتند اطفال

به بیشهٔ غضبت خفته هر قدم شیری
به جای ناخنش الماس رسته از چنگال

مهابتت که سواریست اژدها توسن
ز پشت شیر کشد به هر تازیانه دوال

پی ثنای تو سر برزند جواهر نطق
بسان جوهر تیغ از زبان مردم لال

تو بر سرآیی اگر سد جهان گهر بیزد
فلک که بر زبر هم نهاده نه غربال

ز سر برون برش از نیم قطره آب حسام
که عمر خصم تو پیمانه ایست مالامال

اگر ارادهٔ تغییر وضع چرخ کنی
شب مقابله طالع شود ز شرق هلال

رسیده است به جایی عدالت تو که هست
عبور شیر از این پس به لاله زار محال

ز بیم آنکه بدین تهمتش نگیرد کس
که کشته صیدی و کرده ست خون او پامال

ستاره منزلتا، آفتاب مقدارا
مباد بی تو و دور تو گردش مه و سال

ز راه قدر ترا آفتاب گویم لیک
گر آفتاب بود خالی از کسوف و وبال

ستاره گویمت از روی منزلت اما
اگر ستاره بود ایمن از هبوط و وبال

به چرخ نسبت ذات تو می کنم اما
به شرط آنکه بود چرخ مستقیم احوال

غرض که نسبت بی شرط اگر بود منظور
ترانه هست نظیر و ترانه هست مثال

قلم بیفکن و قائل به عجز شو وحشی
چرا که بر تر از این نیست جای قال و مقال

همیشه تا نتوان چید گل ز شاخ گوزن
همیشه تا نتوان خورد بر ز شاخ غزال

برای آنکه بچینی همیشه میوه کام
کند در آهن و فولاد ریشه سخت نهال

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در ستایش خان احمد

نماز شام که سیمین همای زرین بال
به بام به اختر انداخت سایه اقبال

پدید گشت مه نو ز طرف چشمه مهر
به سان خشک لبی برکنار آب زلال

نموده هیات پروین به عینه چون گویی
که کرد از اثر آبله بسی تبخال

ز فرط ظلمت شب تنگنای عالم خاک
سیاه شد چو شبستان خاطر جهال

سیاهی شب دیجور تا بدان غایت
که بعد حرق هوا التیام بود محال

به سد چراغ نبردند از سیاهی شب
به سوی مقصد خود را شبروان خیال

شبی چنانکه تو گویی نمونه ایست مگر
ز روز خصم جهان داور ستوده خصال

ملک سپاه فلک بارگاه ، خان احمد
سپهر شوکت و حشمت جهان جاه و جلال

به غایتی ست عطایش که خواهد از اشجار
به جای برگ زبان بردهد به گاه سوال

کمینه زله خور خوان او تواند شد
ضمان روزی اهل جهان به استقلال

ز شوق رایت احسان بی کرانه او
چه خون که در رحم مادران خورند اطفال

شد از مهابت او زهرهٔ نهنگان آب
بس است تلخی آب بحار شاهد حال

به روز حمله کمین خیل او به زور کمند
کشند ماضی ایام را به عرصهٔ حال

زهی کمند تو آن اژدها به روز وغا
که جذب ثقل جبلی کند ز طبع جبال

چنان به عهد تو دست ضعیف گشته قوی
که چشم کرده سیه بر هلاک شیر غزال

هزار دوره به یک دم کند گر آموزد
فلک ز عمر حسود تو رسم استعجال

فزوده شاهد حسن تو چتر شاهد گل
چنانکه حسن بتان را سواد نقطه خال

هزار بار فزون از پی تکاور تو
تمام کرد و شکست آفتاب نعل هلال

کزین وسیله خدمت اگر دهد دستش
که رایضان ترا پا نهد به صف نعال

سپهر منزلتا، عرضه ایست وحشی را
به حضرت تو بیان می کند علی الاجمال

نهفته نیست که طوف جناب عالی شاه
که هست کعبهٔ آمال قبله آمال

اگر چه بر همه چون طوف خانهٔ کعبه
نموده فرض خداوند کعبه جل جلال

در این فرضیه بود فرض استطاعت و بس
و گرنه هیچ مسلمان نمی کند اهمال

همیشه تا بود این حال دور گردون را
که نیست ماضی و مستقبلش به یک منوال

به هر طرف که تو آیی زمان مستقبل
معاونی رسدت هر زمان به استقبال

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش بکتاش بیگ حکمران کرمان

از آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمان
که دارد بانیی چون عدل نواب ولی سلطان

ز برج عدلش ار خورشید بر باغ جهان تابد
به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان

فتاده گرگ را با میش در ایام او وصلت
صدای نغمهٔ سور است و آواز نی چوپان

میان بچه شیر و گوزن است آنقدر الفت
که بی هم مادران را شیر نستانند از پستان

به راه ره زنان سدی کشیده تیغ انصافش
که نتواند زدن راه کسی غارتگر شیطان

صبا را گر بیاموزند محکم کاری حفظش
بدارد موج را بر آب چون آجیده بر سوهان

نموداری پدید آورد گیتی از دل و طبعش
یکی شد معنی معدن یکی شد صورت عمان

مگر با جود او انداخت دریا پنجه در پنجه
وگرنه پوست از بهر چه رفت از پنجه مرجان

بود مزدور دست با ذلش خورشید از این معنی
که در می پرورد در بحر و زر می آکند در کان

به جرم چین ابرویی زند مریخ را گردن
در آن ایوان که دارد قهرمان قهر او دیوان

قبایی کش برید ایزد به قد عهد اقبالش
ازل آراستش جیب و ابد می دوزدش دامان

زهی قدر ترا بالای اختر دامن خیمه
زهی رای تو را خورشید انور شمسه ایوان

اگر خورشید رایت دانه را نشو و نما بخشد
شود بر خوشه پروین زمین کشته دهقان

ضمیرت گر بر افروزد چراغ مردم دیده
نماند در فروغ روی او از خویشتن پنهان

دل خصمت که نگشاید، شدی گر فی المثل آهن
تقاضای سرشتش ساختی قفل در زندان

خدنگ قهر پرکش کرده و شمشیر کین بسته
چو خصم واژگون بخت تو آید بر سر میدان

به انداز میانش تیغ بگشاید نیام ازهم
به قصد جانش از سوفار سر بیرون کند پیکان

در آن میدان که صف بندند گردان دغا پیشه
اجل از جا جهاند رخش و پیش صف دهد جولان

شود روی زمین از مرد همچون عرصهٔ محشر
بود سطح هوا از گرد همچون نامهٔ عصیان

چنان گردی کز آن گر مایه باشد شام دوران را
نیارد برد روز وصل ظلمت از شب هجران

ز بس نوک سنان سرکشان بر چرخ پیوندد
نماند در میان اختران یک چشم بی مژگان

زند سد نیش بر یک جای سد چوبین بدن افعی
نهد از طوق بر یک حلق اسد ابریشمین ثعبان

به بالا رفتن و زیر آمدن شمشیر بشکافد
هم از شیر فلک سینه هم از گاو زمین کوهان

همه روی هوا را نیزه خونین فرو گیرد
ز بس کز تیغ شیران را زند خون از رگ شریان

گر اسبان سبکرو را نباشد در هوا پویه
زمین در آب گم گردد ز ثقل جوشن و خفتان

جهانی از زمین آن بادپای برق سرعت را
که برق و باد را پیشی دهد در پویه سد میدان

ز خاکش مایه هر چار عنصر در سکون اما
شود آتش به هنگام شتابش اصل چار ارکان

خلاف مذهب جمهور اگر شخصی سخن راند
عدو را از شمار گام او ثابت کند پایان

اگر باشد بر اجزای زمانش راه آمد شد
خبر ز انجام کار آوردنش کاری بود آسان

به پای او اگر آفاق پیماید عجب نبود
به شرق و غرب اگر حاضر شود یک شخص دریک آن

کند کاری که وقتی کشتی نوح نبی کرده
چو در صحرای کین از خون دشمن سرکند توفان

نشان دست و پای او به وقت حملهٔ دشمن
یکی در اول ایران یکی در آخر توران

برآری از نیام قهر شمشیری که در آتش
برآرد غسل هر جان کز لباس تن شود عریان

ز آبش قطره ای گر در زلال زندگی افتد
سرا پا زخم گیرد ماهی اندر چشمه حیوان

به هر جانب که آری حمله بگریزد سراسیمه
ز سویی جان بی پیکر ز سویی پیکر بی جان

هژبر تیغ زن ضیغم شکار اژدها حمله
که بر شیر از تب خوفش بود هر شب شب هجران

ز یک سو از تو غوغای قیامت و ز دگر جانب
جهان پرشور و محشر از نهیب سرور دوران

جان مکرمت بگتاش بیگ عادل به اذل
که ذاتش مصدر عدل است و جانش مظهر احسان

چو بگشاید خدنگ قهر و راند تیغ کین گردد
از این یک رخنه اندر سنگ وزان یک رخنه در سندان

در آن ایوان که باشد قابض ارواح بر مسند
کمان او بود حاجب سنان او بود دربان

حسام قهر او را مرگ روز کین بگنجاند
جهان اندر جهان جان در میان قبضه و یلمان

چو راه کهکشان گیرد دخان آتش قهرش
سحابی گسترد در بحر کش اخگر بود باران

نمی آیند بی هم بر سر کین بسته پنداری
سر شمشیر او با پای مرگ ناگهان پیمان

کمان و تیر را نادیدهٔ مثلش کارفرمایی
از آن وقتی که ریط ترکش افتاده ست با قربان

ز تیغش هر دهن کز پیکر دشمن پدید آید
نهد در وی ز پیکان پیاپی رشته دندان

بدینسان صف شکافی همعنان صف دری چون تو
صف دشمن اگر کوه است با هامون شود یکسان

معاون گر سپاه روم و چین باشد مخالف را
نه از اتباع ایشان زنده بگذاری نه از اعوان

به تیغ انتقام آن سرکه از گردن بیندازی
سر قیصر بود ک ویزیش از گردن خاقان

رعیت پرورا فرماندها خوشوقت آن کشور
که چون عدل تو در وی قهرمانی می دهد فرمان

بود از آشیان جغد ره در خانه عنقا
در آن بوم و بری کش دارد انصاف تو آبادان

بهار عدل تو دارالامان را ساخت بستانی
که شد گلهای خلد از رشک او داغ دل رضوان

به نام ایزد چه بستانی در او سد گلبن دولت
ز هر گلبن هزاران غنچه فرمان وی خندان

به حق خود عمل فرمای یعنی بگذران از وی
اگر وحشی به گستاخی صفیری زد در این میدان

الا تا مملکت بی سلطنت باشد تن بی سر
الا تا سلطنت بی عدل باشد پیکر بی جان

به تدبیر تو بادا عقل چون جان از خرد خرم
به انصاف تو بادا ملک چون پیکر به جان نازان

به امر و نهی گیتی آنچه گویی و آنچه فرمایی
خرد را واجب التعظیم و جان را واجب الاذعان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - قصیده

جهان چرا نبود در پناه امن و امان
که هست مایهٔ امن و امان پناه جهان

معز دین و دول خسرو ستاره محل
معین ملک و ملل پادشاه شاه نشان

سپهر عز و علا فتنه بند قلعه گشا
جهان جود و سخا تاج بخش تاج ستان

شعاع نیر فتح از لوای او لامع
فروغ اختر بخت از جبین او تابان

پی محافظت بره از تعرض گرگ
چو هست صولت عدلش چه احتیاج شبان

ز رنگ جوهر فیروزه می شود ظاهر
که بسته زنگ غم از عز غصه کفش دل کان

عجب ز همت تشریف بخش او که گذاشت
که طفل سوی وجود آید از عدم عریان

جهان ز غایت امن و امان چنان گردید
به دور معدلت آثار پادشاه جهان

که اهل عربده را نیست حد آن که کشند
به قصد عربده شمشیر جز بر وی فسان

عدو ز خوردن تیغ تو زرد روتر شد
اگر چه خوردن ماهیست دافع یرقان

کجا عدوی تو یابد خبر ز صدمه صور
که از فسانه گرز تو شد به خواب گران

ز ابر دست تو شد چون صدف کف همه پر
چنانکه نیست تهی غیر پنجه مرجان

سپهر با تو مگر لاف غدر زد که قضا
فکنده بر رخ او از ستاره آب دهان

به دور عدل تو آن فرقه را رسد زنجیر
که دم زنند ز زنجیر عدل نوشروان

ز عهد عدل تو گر کسب اعتدال کنند
فصول اربعه در چار باغ چار ارکان

به یک قرار بماند لطافت گلشن
به یک طریق بماند طراوات بستان

چنان ز جود تو گوهر پر است دامن چرخ
که حلقه گشته قدش از گرانی دامان

اگر چنانچه نه در اصل و فرع یک شجرند
نهال رمح تو و چوب موسی عمران

به روز معرکه این از چه رو شود افعی
به وقت معجزه آن از چه رو شود ثعبان

در آن مصاف که باشد اجل سراسیمه
ز گیر و دار جوانان و های و هوی یلان

دهد صدای یلان از غریو کوس خبر
دهد فضای نبرد از بساط حشر نشان

شود به صورت چشم خروس حلقهٔ درع
بود به هیات منقار زاغ نوک سنان

زنند فتح و ظفر هر دو در رکاب تو دست
شوی سوار بر آن گرم خیز برق عنان

تکاوری که چو گردید گرم پویه گری
ز نور بینش خود بیش جسته سد میدان

سبک روی که نیفتد به موج ریگ شکست
اگر روانه شود بر فراز یک میدان

به تار مو اگرش ره فتاد در شب تار
چنان دوید که گلگون اشک بر مژگان

به دفع حیله دشمن به روی ران شمشیر
به قصد حمله اعدا به زیر ران یکران

هزار فتنه ز توفان نوح باشد بیش
چو آب در دم آن تیغ آبدار نهان

ز باد گرز تو بهرام را شود رعشه
ز عکس تیغ تو خورشید را شود خفقان

بود سنان تو نایب مناب سد فتنه
شود حسام تو قائم مقام سد توفان

میان عرصه درآیی به دست قبضهٔ تیغ
ز بیم قابض ارواح پا کشد ز میان

اگر سپاه مخالف کند چو خیل نجوم
فراز قلعه ذات البروج چرخ مکان

بسان مهر دوانی بر آسمان توسن
حصار چرخ برین با زمین کنی یکسان

کشیده خوان عطای تو بر بسیط زمین
فتاده صیت سخای تو در بساط زمان

تو آفتاب منیری و من هلال ضعیف
من ابر مایه ستانم تو بحر فیض رسان

هلال ار به کمالی رسد ز پرتو مهر
یقین کز آن نشود نور مهر را نقصان

و گر به ابر رسد مایه ای ز رشحهٔ بحر
محیط را چه غم از بودن و نبودن آن

خموش وحشی ازین انبساط و ترک ادب
بساط پادشه است این نگاه دار زبان

به حضرتی که نم ابر جود اوست بحار
ترا چه کار که دریا چنین و بحر چنان

همیشه تا گذرد ذکر روضهٔ فردوس
مدام تا که بود نام شعلهٔ نیران

ز خوف قهر تو اشرار در عذاب حجیم
به یاد لطف تو احرار در نعیم جنان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در ستایش میرمیران

بهار آمد و گشت عالم گلستان
خوشا وقت بلبل خوشا وقت بستان

زمرد لباسند یا لعل جامه
درختان که تا دوش بودند عریان

دگر باغ شد پر نثار شکوفه
که گل خواهد آمد خرامان خرامان

چه سر زد ز بلبل الا ای گل نو
که چون غنچه پیچیده ای پا به دامان

برون آکه صبح است وطرف چمن خوش
چمن خوش بود خاصه در بامدادان

نباشد چرا خاصه اینطور فصلی
دل گل شکفته، لب غنچه خندان

تو گویی که ایام شادی و عشرت
به هم صحبتی عهد بستند و پیمان

ببین صحبت عید با مدت گل
ببین ربط نوروز با عید قربان

ز هم نگسلد عهد شادی و عشرت
چو دوران اقبال دارای دوران

جهاندار صورت جانگیر معنی
شه کشور دل گل گلشن جان

بزرگ جهان و جهان بزرگی
سر سروران جهان میر میران

سرش سبز بادا که نخلی چو او نیست
ز گردی که آید از آن طرف دامان

به دامان یوسف نهفته است کحلی
که روشن کند دیدهٔ پیر کنعان

جهان چیست مهمانسرای سخایش
نمکدان مه و مهر نان و فلک خوان

ز درگاه احسان عاجز نوازش
که کار جهان می رسد زو به سامان

نشاط شب اول حجله در سر
رود پیرزن جانب بیت احزان

به دوران انصاف و ایام عدلش
به هم الفت گرگ و میش است چندان

که بر عادت مادران گرگ ماده
نخواهد جدا از لب بره پستان

اگر پایه عدل اینست و انصاف
وگر رتبهٔ جود اینست و احسان

عدالت به کسرا سخاوت به حاتم
بود محض تهمت بود عین بهتان

همیشه گشوده است بدخواه جاهش
خدنگی کش از پشت خود جسته پیکان

ز فعل بد خویش افکنده دایم
پی جان خود افعیی در گریبان

به دست خود آورده ماری و آنرا
نهاده سر انگشت خود زیر دندان

زهی عقرب بی بصارت که خواهد
که نیش آزمایی نماید به سندان

رو ای مور و انگار پامال گشتی
چه می جویی از پای پیل سلیمان

کم از قطره ای را به افزون ز دریا
چه امکان نسبت کجا این کجا آن

بجنبد از این بحر گر نیم قطره
به کشتی نوحت کند غرق توفان

چه کارت به سیمرغ و پروازگاهش
ترا گر پری باشد ای مور نادان

باین پر که باریست الحق نه بالی
نشاید پریدن ز پهنای عمان

به عهد تو ای از تو اطراف گیتی
پر از قصر ومنظر پر از کاخ و ایوان

بود جغد ممنون خصمت که او را
همه خانمان گشته با خاک یکسان

که گر خانه خصم جاهت نبودی
نمی بود در دهر یک خانه ویران

دل بد سگال تو و شادمانی
بود خانه مبخل و پای مهمان

اساس وجود وی و اشک حسرت
بود سقف فرسوده و روز باران

عدوی تو آن قابل طوق لعنت
به ابلیس آن راندهٔ قهر یزدان

فکنده ست طرح چنان اتحادی
که خواهند سر بر زد از یک گریبان

به جایی که می بخشد استاد فطرت
به هر صورتی معنیی در خور آن

چو نوبت به معنی خصم تو افتد
مقرر چنین کرده وینست فرمان

که کلک نگارنده بر جای نطفه
کشد صورتش را به دیوار زهدان

به امداد حفظ دل راز دارت
کزو راز گیتی ست در طی کتمان

در آیینهٔ صاف عکس مقابل
توان داشت از چشم بیننده پنهان

به یاقوت اگر موم را دعوی افتد
کز آتش نیاید در او کسر و نقصان

بر آید عرق بر جبین نانشسته
به نیروی حفظ تواز قعر نیران

بساط فرح بخش دولت سرایت
برابر به فردوس می کرد رضوان

یکی نکته گفتش صریر در تو
که رضوان شد از گفتهٔ خود پشیمان

که فردوس خوبست این هست اما
که در پیش ما نیست تشویش دربان

جوانبخت شاها غلام تو وحشی
غلام ثناگر غلام ثنا خوان

برای دعا و ثنای تو دارد
زبان سخن سنج و طبع سخندان

گرفتم که باشد دلم گنج گوهر
گرفتم بود خاطرم ابر نیسان

چه آید چه خیزد از این ابر و دریا
نباشد اگر بر درت گوهر افشان

لبم عاشق مدح خوانیست اما
دلیری از این بیش پیش تو نتوان

ز تصدیعت اندیشه دارم و گرنه
کجا می رسد حرف عاشق به پایان

الا تا به هر قرن یک بار باشد
ملاقات نوروز با عید قربان

همه روز تو عید و نوروز باد
وزان عید و نوروز عالم گلستان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در ستایش میرمیران

ساقیا روز نشاط آمد و شد دور به کام
می رود روز ز بالای تو می ریز به جام

در قدح ریز از آن لعلی خورشید فروغ
که به یاقوت دهد پرتو اورنگ به وام

دلفریبی که در آیند روانی به سجود
زاهدان را چو شمیمی گذرد زان به مشام

آخر مجلس او بزم جدل را آغاز
اول صحبت او مجلس غم را انجام

بر سر پیک اجل گرم چو تازد گلگون
نگذارد که دگر گام نهد بر سر گام

گر گدای در میخانه خورد یک جامش
دهد از مستی آن جام به جم سد دشنام

ساز قانون طرب در چه مقامی برخیز
لاله سان با قدحی بر لب جو ساز مقام

بسکه شد باد روانبخش به آن بی جانی
سرو را در حرم باغ شود میل خرام

در پس پنجرهٔ باغ به رقص آمده گل
جلوه اش مرغ چمن دید و در افتاد به دام

از پی عذر که سر در سر ساغر کرده
در رکوع است گهی نرگس و گاهی به قیام

غنچه بگشوده لب از هم ز سر شاخ درخت
یا ز خون شیشهٔ خود کرده لبالب حجام

گشته در لاله ستان داغ دل لاله عیان
همچو هندو که در آتشکده گیرد آرام

غنچه را آب دماغ است روان از شبنم
مگر از لطف نسیم سحری کرده ز کام

آفتاب سر بام است غنیمت دانید
گل اگر ساخت دو روزی به سر شاخ مقام

غنچه بشکفت مگر پیک نسیم سحری
برد از آمدن میر به گلزار پیام

آن حسن خلق حسینی نسب حیدر دل
که فلک بهر زمین بوسی او کرده قیام

تیغ بند در او گر نشمارد خود را
خانه چرخ برین گور شود بر بهرام

تویی آن پاک ضمیری که ضمیرت امروز
بی سخن آورد از عالم فردا پیغام

با کف جود تو بخشندگی معدن چیست
پیش دست کرمت ریزش ابر است کدام

اندکی می کند آن صرف به سد جان کندن
جزویی خرج کند این به هزاران ابرام

کرده قهر تو مگر تیز به خورشید نگاه
ورنه از به هر چه مو تیغ شدش بر اندام

نیست کیوان که قدم بر سر افلاک زده
خانهٔ قدر ترا پیر غلامیست به بام

آنکه چون پسته ز نقل طربت خندان نیست
به که از سنگ بکوبند سرش چون بادام

خون بدخواه بر احباب تو چون شیر حلال
شربت عیش بر اعدای تو چون باده حرام

کامکارا منم آن نادر فرخنده پیام
شهریارا منم آن شاعر پاکیزه کلام

که کشیده ست ز یمن تو کلامم به کمال
که رسیده ست ز اقبال تو نظمم به نظام

نیست پوشیده که گر تاج و قبایی بودم
مردمان نادره خواندند مرا در ایام

چشم بر جامه و بر تاج معقد دارند
فکر بکر سخن خاص ندانند عوام

بارها داشت بر آن کوشش عریان تنی ام
که برو جامه و دستار کسی گیر به وام

تا به جمعی که رسی جمله کنندت تعظیم
چون ز جایی گذری خلق کنندت اکرام

دیگر از طعنه نگویند که وضعش نگرید
باز از کینه نخندند که بینید اندام

عام شد گفتهٔ هر بی سر و پایی بر من
لطف خاصی که به تنگ آمدم از گفتهٔ عام

کام حاصل نشود وحشی ازین گفت و شنود
در ره فکر منه گام و زبان بند به کام

تا همه عمر در این بادیه از چادر کف
بحر چون حاج ره کعبه ببندد احرام

قله اهل دعا باد درت همچو حرم
مجمع اهل صفا کوی تو چون بیت حرام

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در ستایش علی«ع»

زلف پیش پای او بر خاک می ساید جبین
همچو هندویی که پیش بت نهد سر بر زمین

زین خطایش بر سر بازار باید کند پوست
گر کند دعوی به زلفت نافهٔ آهوی چین

ای شب خورشید پوشت سنبل باغ بهشت
وی لب شکر فروشت چشمهٔ ماء معین

عاجز از موی میانت مردمان موشکاف
مضطر از درک دهانت مردمان خرده بین

گرمی مهر تو هردم می شود در دل ز یاد
تا ز ماه عارضت بنمود خط عنبرین

بهر دلگرمی طلسمی ماند بر آتش مگر
غمزهٔ افسونگرت چون غمزهٔ سحر آفرین

مردمان دیده از موج سرشکم بد برند
آب چون در کشتی افتد بد برد کشتی نشین

شد بهار اما چه خوشحالی مرا چون بی قدش
شاخ گل در دیده می آید چو میل آتشین

بگذر از بیت الحزن اکنون که در اطراف باغ
می کند بلبل غزلخوانی به آواز حزین

بلبل از گل در شکایت غنچه خندان از نشاط
گل پریشان زین حکایت بر جبین افکنده چین

تاکند در کار بلبل چون رسد هنگام کار
شاهد گل زهر پنهان کرده در زیر نگین

غنچه و گل اشک بلبل گر نمی کردند پاک
آستین آن چرا خونین شد و دامان این

آب جو بهر چه رو در هم کشد چون در چمن
کرده همیان پر درم از عکس برگ یاسمین

غنچه گو دلتنگ شو کو خرده ای دارد به کف
کز نسیمش کیسه پردازیست هر سو در کمین

روح در تن می دمد باد بهاری غنچه را
می رسد گویا ز طرف روضه خلدبرین

یعنی از خاک حریم روضهٔ شاه نجف
گلبن باغ حقیقت سرو بستان یقین

حیدر صفدر، شه عنترکش خیبر گشای
سرور غالب، سر مردان امیر المومنین

تا چرا خود را نمی بیند ز نامش سر فراز
رخنه ها در سینه کرد از رشک عینش حرف سین

کیست کو سر کرده سر باشد بدور عدل او
کش ز سر نگذشت حرف ناامیدی همچو شین

گر نیارد سر فرو با پاسبان درگهت
هندوی گردنکش کیوان درین حصن حصین

از طناب کهکشان جلاد خونریز فلک
برکشد او را به حلق از پیش طاق هفتمین

چرخ چوگانی که گوی خاک در چوگان اوست
رخش قدر عالیش را چیست داغی بر سرین

ذات پاکش گر نبودی بانی ملک وجود
حاش لله گر بدی الفت میان ماه وطین

شرح احوال حجیم و صورت حال جنان
سر به سر گوید، اشارت گر کند سوی جنین

ای حریم بوستان مرقدت دارالسلام
وی ز خیل خاک بوسان درت روح الامین

درگه قدر ترا ارواح علوی پاسبان
خرمن فضل ترا مرغان قدسی خوشه چین

سرکشان بردند سرها در گریبان عدم
هر کجا تیغت برون آورد سر از آستین

وقت خونریزی که سوی پیشهٔ ناوردگاه
پر دلان از هر طرف آیند چون شیر عرین

از نفیر جنگ گردد قصر گردون پر صدا
وز غریو کوس باشد گوش گردون پر طنین

جنگجویان نیزه بازند از یمین و از یسار
تندخویان رخش تازند از یسار و از یمین

گردد از برق سنان هر سو تنور کینه گرم
باشد از خون سران خاک سم اسبان عجین

بر سمند کوه پیکر تند خویان گرم جنگ
همچو آتش گشته پنهان در لباس آهنین

بر کشی تیغ درخشان روبروی خیل خصم
و ز پی آهنگ میدان جاکنی بر پشت زین

آن زمان مشکل که گردد در حریم کارزار
آن نفس حاشا که ماند در فضای دشت کین

نیزه داری غیر مهر آن نیز لرزان بر سپر
تیغ داری جز جبل افتاده او هم بر زمین

در دهن تیغ و کفن در گردن از دیبای چرخ
موکشان آرند زیرش از حصار چارمین

طبع معنی آفرینت در فشانی می کند
آفرین وحشی به طبع در فشانت آفرین

تا برون آرد ز تاثیر بهاران شخص خاک
لعل و یاقوتی که در زیرزمین دارد دفین

بسکه بر روی ز می بر قهر بارد آسمان
باد همچون مار بدخواه تودر زیرزمین

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - قصیده

همچو گل در زیر گل باشید ای گلها نهان
زانکه آغاز بهاری شد بتر از سد خزان

آنکه در پای شکوفه می زد این موسم نوا
پیش پیش نخل تابوت است اکنون نوحه خوان

نیستش در دست جز شمع سیه بر اشک سرخ
آنکه در کف بودیش این فصل شاخ ارغوان

تاکند خاکسترش بر سرزدست این نو بهار
نخلهای خرم خود سوخت یک سر باغبان

بر زمین بارید آتش (ز) آسمان بر جای آب
دوزخی گردید باغ و گلخنی شد بوستان

چشم دارد گو برو آن نرگس از خواب و ببین
سبزه ها از تف آن آتش به رنگ زعفران

ده زبان سهل است ، گو با سد زبان سوسن برآ
کز برای نوحه در کار است بسیارش زبان

گو تمامی غنچه شو شاخ گل و بگشا دهن
زانکه به هرمویه باید شد سراپایش دهان

هست با این سوزش ماتم همان شور عشور
زانکه دود هر دو بر می خیزد از یک دودمان

هم به صورت هم به معنی هر دو را قرب جوار
عالی از یک شهر و جا بنیاد این دو خاندان

ماتم فرزند پیغمبر بود بر جمله فرض
گر یزیدی سیرتی این را نداند گو بدان

رفته زهرا عصمتی در خلوت آل رسول
کامده آل علی از فرقت او در فغان

مانده چون شبیر و شبر دو بزرگ نامدار
سر به زانو، دست بر سر، خسته دل ، آزرده جان

مریمی رفته ست و مانده زو مسیحای رضیع
شسته رخ ز آب مژه ، ناشسته لبها از لبان

از سریر تخت بلقیس آیتی بربسته رخت
تاج افکنده ز سر بی او سلیمان زمان

در جوانی رفت و دل زینسان جوانان برگرفت
چون نسوزد از چنین رفتن دل پیر و جوان

پای در ربع نخست از چار ربع زندگی
رهزن ایام عمرش ره زده بر کاروان

ابتدای فصل نوروز و درختان برگ ریز
چون شکوفه بر لب پرخنده رفت از بوستان

همچو غنچه تازه رو رفتن نه کار هر کسی ست
خار در کف اول فصل بهار از گلستان

کرده قسمت جزو و کل بر جزو و کل خویشتن
رو نهاده بر کران و پا کشیده از میان

پشه ای را داده اسبابی که فیل از بردنش
ناله کرده بسکه حملش آمده بر وی گران

یک مگس را طعمه سیمرغ داده همتش
بس گشاده بال وقاف قرب کرده آشیان

کاروانهای ثواب و روزه و حج و زکات
کرده پیش از خود روان در دار ملک جاودان

از جزای خیر او را قافله در قافله
پیش پیش و در پیش سد کاروان در کاروان

زن بود انکس که از عالم نه زینسان باربست
راه عقبا هر که زانسان رفت او را مرد خوان

غرق رحمت باد یارب در محیط مغفرت
موج فیضی شامل حالش زمان اندر زمان

طاقتی بخشد شه و شهزاده ها را ذوالمنن
تا ابدشان دارد از کل نوایب در امان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در ستایش حضرت علی «ع»

بر زمین گشتیم تا زد جسم محزون آبله
وه که خوابانید ما را بی تودر خون آبله

بسکه از پهلو به پهلو گشته ام در بزم غم
کرده پهلویم سراسر همچو قانون آبله

گل شد از خون دشت و دیگر راه بیرون شد نماند
بسکه ما را پاره شده از قطع هامون آبله

گر نیاید بر زمین پایش ز شادی دور نیست
در ره لیلی زند چون پای مجنون آبله

نسبت خود می کند گوهر به دندانش درست
در کف دستش از آن دارد صدف چون آبله

زلف مشکینت که ازهر سو دلی شد بسته اش
چیست هندویی که آورده ست بیرون آبله

کی کند باطل مرا دل گرمیی کز مهر اوست
گر فسون خوان را شود لبها ز افسون آبله

وه چه بخت است اینکه گر جام شراب آرم به دست
می شود بر دست من از بخت وارون آبله

از رکاب زر بکش پا در گذرگاه سلوک
پای سالک را در این راه است گلگون آبله

راه جنت کی تواند یافت آن دونی که شد
پای او در جستجوی دنیی دون آبله

یافت ره در روضه آن کو در ره شاه نجف
کرد پای او ز سیر کوه و هامون آبله

سرور غالب امیرالمومنین حیدر که شد
در طریق جستجویش پای گردون آبله

رفت مدتها که پا بر خاک نتواند نهاد
در ره او پای انجم نیست جیحون آبله

یک شرار از قاف قهرش در دل دریا فتاد
جوش زد چندانکه از وی شد گهر چون آبله

بسکه بر هم زد ز شوق ابر جودش دست خویش
شد کف دست صدف از در مکنون آبله

ای خوش آن روزی که خود را افکنم در روضه اش
همچو مجنون کرده پا در بر مجنون آبله

خیز تا راه دعا پوییم وحشی زانکه شد
پای طبع ما ز جست و جوی مضمون آبله

تا درین گلزار ایام بهاران شاخ گل
آورد از غنچه نورسته بیرون آبله

آنکه چون گل نیست خندان از نسیم حب او
باد او را غنچه دل غرق خون چون آبله

رسانی دماغ از شراب دمادم
سرود پیاپی به گردون رسانی

قدح چون حریفان می کش به مجلس
نبندد لب از خنده کامرانی

چو مستان ز تاثیر آهنگ مطرب
کند چشم مینای می خونچکانی

به سازنده دف آورد روی در روی
نوازنده با نی کند همزبانی

مقارن به فریاد گردد کمانچه
چو از تیر غم خصم صاحبقرانی

چه صاحبقرانی که او را قرینه
نگردیده موجود را دار فانی

علی ولی والی ملک هستی
که دانش بنای جهان راست بانی

زحل گر به درگاه قصر رفیعش
نورزد نکو شیوه پاسبانی

فلک از شهاب و هلالش کند غل
به شکل غلامان هندوستانی

به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش
ز لطف نسیمش کند گلستانی

و گر باد قهرش وزد سوی گلشن
درخت گل آید به آتش فشانی

گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان
ز سد پایه برتر ز عالی مکانی

کجا با همای سر بارگاهش
تواند زدن لاف هم آشیانی

پر فرق گردنکشان سپاهش
کند خسرو مهر را سایبانی

اگر زاغ بر بام قصرش نشیند
کند با زحل دعوی توامانی

عجب نبود از بارگاه رفیعش
اگر کهکشانش کند پاسبانی

تویی آن گرانمایه در گرامی
که چون جوهر اولت نیست ثانی

سمند بلندت به قطع مراحل
کند با کمیت فلک همعنانی

در آن دم که گلگون چو برق جهنده
به خون ریز دشمن به میدان جهانی

همای ظفر بر سرت گسترد پر
به روی زمین فرش خون گسترانی

غراب از سر شوق گوید به کرکس
که ای بیخبر خیز و ده مژدگانی

که روزی شد از دولت دست و تیغش
ترا و مرا نعمت جاودانی

در این دشت از جور گرگ حوادث
مطیعش اگر شیوه سازد شبانی

اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ
شهاب آورد از پی پاسبانی

وگر چرخ زنجیر عدل از مجرد
نبندد به آیین نوشیروانی

ز میل شهابش برای سیاست
ببینی کنی تیر و هر سو دوانی

به کف تیغ رخشنده رخش سبک پی
به میدان کین بر سر خصم رانی

نهد از سرای جهان بار بر خر
به آهنگ سر منزل آن جهانی

به هر سو نشان ماند از خون ایشان
چو آتش به منزل پس از کاروانی

ثریاست یا از شفق مهر گردون
چو آلوده لب از می ارغوانی

چنان سیلیی زد بر او دست پهنت
که از ضرب آن ماند بر وی نشانی

زمین گر به پای سمندت نیفتد
به دستت عدم چون غبارش نشانی

وگر چرخ اطلس رود بر خلافت
روانی چه کرباسش از هم درانی

شها داد از ناکسان زمانه
فغان از خسیسان آخر زمانی

به صوف و سقرلاتشان پشت گرمی
به مردم ز دستارشان سر گرانی

خری چند مایل به جلهای رنگین
ددی چند راغب به آفت رسانی

همه صاحب اسب و استر ولیکن
ز نا قابلی قابل خر چرانی

سزاوار آن جمله کز اسب و استر
کشی زیر و بمشان زنی تا توانی

پس آنگه شترها کنی پیش هر یک
به صحرا فرستی پی ساربانی

بود خوبتر وصف صوف مرقع
به گوش خردشان ز سبع المثانی

ز بازار آیند چون شب به خانه
به پرسند هر یک ز نوکر نهانی

که دیروز چون از فلان جا گذشتم
نمی کرد تعریف صوفم فلانی

ز پی شان غلامان ز کرس شبانه
زمین گیر چون سایه از ناتوانی

چو وحشی وطن کن به دشت خموشی
مکن ناله از درد بی خانمانی

همان گیر کز تست این دیر ششدر
پر از زر در او نه خم خسروانی

مخور غم گرت نیست اسب رونده
چو بر توسن طبع داری روانی

سخن گستری بر دعا ختم سازم
که سر می کشد خامه از هم زبانی

الا تا مه نو در این کهنه میدان
کند گوی خورشید را صولجانی

به چوگانی عیش بادا سواره
مطیعت به میدان گه کامرانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در ستایش میرمیران

صبح عید است و تماشاگه گیتی در شاه
شاه چون عید مجسم به سر مسند و گاه

شاه بر مسند و زربفت قبایان ز دو سو
هر طرف بند قبا بافته بربند قباه

دیده طرف کمر جاه و کله گوشه بخت
چشم بیننده به هر گوشه که افکنده نگاه

بر دربار ز بسیاری سرهای سران
عرصه خاک همه گم شده در زیر جباه

سد حشر رخش به پیراهن هر جولانگه
سد جهان غاشیه کش بر سر هر میدانگاه

تا مصلا شده راهی چو ره کاهکشان
بسکه از دیده نظارگیان پر شده راه

چشم در راه جهانی که برون فرماید
همچو خورشید بلند اختر گردون خرگاه

میرمیران سبب امن و امان جان جهان
مظهر فیض ازل ماصدق لطف الاه

مرگ در قلزم قهرش اگر افتد به مثل
جان برون بردن از آن ورطه نیارد به شناه

در جهان بارد اگر ابر ز بحر سخطش
همه جا تیغ بروید به دل برگ گیاه

سایه طایر باسش نگذارد که شود
بیضه در فصل تموز از تف خورشید تباه

سجده درگهش ای چرخ زیاد از سرتست
مکن این بی ادبی راست کن آن پشت دو تاه

پیشتر زانکه بیابی ادبی بر سر این
بهتر آنست که داری ادب خویش نگاه

شاهراه نفس دشمن جاهش که در او
بر سخن راه گذر بسته ز بس ناله و آه

همچو دهلیزهٔ محنتکدهٔ ماتمیان
نیست خالی دمی از ولولهٔ وااسفاه

ای جهانی همه فرمانبر و تو فرمانده
وی تو حاجت ده و غیر از تو همه حاجتخواه

عقل غیر از تو ندیده ست و نبیند دگری
گر بود عاری از امثال و بری از اشباه

ذات پاک بری از شبهه گر اینست الحق
و هم ترسم که به سد دغدغه افتد ناگاه

در همان روز که فرمان تو بر عالم تاخت
رفت از ملک طبیعت به هزیمت اکراه

داری آن پایه که گر مصلحتی را به الفرض
بانگ بر نور زند باس تو کز سایه به کاه

مهر هر چند گراید به بلندی ز افق
نور او سایه اشخاص نسازد کوتاه

موج بر آب توان داشت چو جوهر بر تیغ
ضابطی گر بود از حفظ تو بر سطح میاه

طبع کافور به پا مردی آن گرمی طبع
چون سقنقور کند تقویت قوت باه

تند بادی که کند صدمه او کوه نگون
خرمن حلم ترا کج نکند یک پرکاه

زمره ای را بود این زعم کز آنست کسوف
که شود حایل خورشید و بصر هیات ماه

این خلاف است دم از نور زند با رایت
روی خورشید کند چرخ به این جرم سیاه

هچ جا ملک دلی نیست که تسخیر نکرد
نام نیک تو که باشد همه جا در افواه

شاه آن نیست که ملکی به سپاهی گیرد
شاه آنست که بر ملک دلی باشد شاه

نام نیک است کلید در دروازه دل
دل نه ملکیست که تسخیر کنندش به سپاه

دارد آنسان کرمی عفو خطا آشامت
که لبش تر نکند مایه سد بحر گناه

از سیاست نکشد یک سر مو باد بروت
گنهی را که بود سایه عفو تو پناه

دشمنت در ته چاهیست که روح از بدنش
چون پرد تا به قیامت نرسد بر لب چاه

گر کسی را نبود حشر هم او خواهد بود
که نخواهد شدن از صور سرافیل آگاه

خصم پر کید تو ریشی که شدش دستویز
عنقریب است که آویخته از تخته کلاه

بر سر مسخرگان زود شود ژولیده
آن دمی را که زند شانه به ناخن روباه

داورا نادرهٔ بی بدلان سخنم
هر دو مصراع به صدق سخن من دو گواه

همچو من نادره گویی چو کنی از خود دور
کس نباشد که به سویم فکند نیم نگاه

وحشی از شاه نظر خواه که اند این دگران
بس بود سد چو ترا یک نظر همت شاه

تا چنین است که از غرهٔ هر مه تا سلخ
نبود عید و مه عید نباشد هر ماه

چرخ را باد مه عید خم آن ابرو
عیدگاه و خور عرصه گه این درگاه

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - قصیده

چه در گوش گل گفت باد خزانی
که انداخت از سر کلاه کیانی

ز بالای اشجار از باد دستی
نسیم خزان می کند زر فشانی

به تاراج برگ درختان ز هر سو
کند موذی باد موشک دوانی

شده برف ظاهر به فرق صنوبر
چو دستار بر تارک مولتانی

از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا
که خوردند سیی ز باد خزانی

ز یخ آب را لوح سیمین به دامن
چو طفلی که دارد سر درس خوانی

چو بلبل نظر کرد کز لشکری دی
گل افتاد از مسند کامرانی

کفن کرد از برف بر خود مهیا
که بی او نمی خواهم این زندگانی

ببین گردش دور و طور زمان را
به گردش درآور می ارغوانی

می کهنه و نو خطی را طلب کن
که حظ یابی از نوبهار جوانی

سبک باش و بردار رطل گران را
که از دل برد بار محنت گرانی

به دست آر تا می توان جام باده
مده عشرت از دست تا می توانی

به یاران جانی دمی خو بر آور
که عیشی ست خوش بزم یاران جانی

خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می
چو مینای چرخ و سهیل یمانی

که در بزم عشرت به گردش درآری
به کامت شود گردش آسمانی

چه شادی ازین به که در بزم عشرت
نشینی و ساقی برابر نشانی

غزلیات

غزل ۱

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

غزل ۲

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را
نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را

توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم
که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را

من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می بینم
که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را

به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی
که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را

اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری
ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را

نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی
مگر وحشی نمی داند، زبان رمز و ایما را

غزل ۳

راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام
این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند
شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

غزل ۴

چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را

تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو
بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را

شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند
زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را

آنکه خدنگ نیمکش می خورم از تغافلش
کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را

خیل خیال کیست این کز در چشمخانه ها
می کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را

می جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان
صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را

وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه
آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را

غزل ۵

تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا
نغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا

خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن
نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا

مدعی خوش کرد محکم در میان دامان سعی
فرصتش بادا که گیرد سخت دامان ترا

باد، پیمان تو با اغیار یارب استوار
گرچه امکان درستی نیست پیمان ترا

صد چو وحشی بستهٔ زنجیر عشقت شد ز نو
بعد از این گنجایش ما نیست زندان ترا

غزل ۶

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می داری
نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

غزل ۷

طی زمان کن ای فلک ، مژدهٔ وصل یار را
پاره ای از میان ببر این شب انتظار را

شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همان
چشم به ره نشانده ام جان امیدوار را

هم تو مگر پیاله ای، بخشی از آن می کهن
ور نه شراب دیگری نشکند این خمار را

شد ز تو زهر خوردنم مایهٔ رشک عالمی
بسکه به ذوق می کشم این می ناگوار را

نیم شرر ز عشق بس تا ز زمین عافیت
دود بر آسمان رسد خرمن اعتبار را

وحشی اگر تو عاشقی کو نفس تورا اثر
هست نشانه ای دگر سینهٔ داغدار را

غزل ۸

خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را
چون قد خود بلند کن پایهٔ قدر ناز را

عشوه پرست من بیا، می زده مست و کف زنان
حسن تو پرده گو بدر پردگیان راز را

عرض فروغ چون دهد مشعلهٔ جمال تو
قصه به کوتهی کشد شمع زبان دراز را

آن مژه کشت عالمی تا به کرشمه نصب شد
وای اگر عمل دهی چشم کرشمه ساز را

نیمکش تغافلم کار تمام ناشده
نیم نظر اجازه ده نرگس نیم باز را

وعدهٔ جلوه چون دهی قدوهٔ اهل صومعه
در ره انتظار تو فوت کند نماز را

وحشیم و جریده رو کعبهٔ عشق مقصدم
بدرقه اشک و آه من قافلهٔ نیاز را

غزل ۹

نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را
شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را

پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست
مردم بی امتیاز و عاشق ممتاز را

صید بندانت مبادا طعن نادانی زنند
بهر صید پشه، بند از پای بگشا باز را

انگبین دام مگس کردن ز شیرین پیشه ایست
برگذر نه دام، مرغ آسمان پرواز را

حیف از بازو نیاید، دست بر سیمرغ بند
تیر بر گنجشگ مشکن چشم تیر انداز را

بر ده ویران چه تازی، کشوری تسخیر کن
شوکت شاهی مبر حسنی به این اعزاز را

مهر بر لب باش وحشی این چه دل پردازی است
بیش از این رخصت مده طبع سخن پرداز را

غزل ۱۰

نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را

کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته
گرداند از تاثیر خود ، سد اختر فیروز را

دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین
ترسم که ناگه رم دهی این مرغ دست آموز را

بر جیب صبرم پنجه زد عشقی، گریبان پاره کن
افتاده کاری بس عجب دست گریبان دوز را

کم باد این فارغ دلی کو سد تمنا می کند
سد بار گردم گرد سر عشق تمناسوز را

با آنکه روز وصل او دانم که شوقم می کشد
ندهم به سد عمر ابد یک ساعت آن روز را

وحشی فراغت می کند کز دولت انبوه تو
سد خانه پر اسباب شد جان ملال اندوز را

غزل ۱۱

بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را

گویی هزار بند گران پاره می کنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را

در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را

هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را

عمر ابد ز عهده نمی آیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را

وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را

غزل ۱۲

عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
این بس که ضایع می کنی برمن جفای خویش را

لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من
اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را

هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی
کشتی به دیوار آوری ویرانهٔ درویش را

بر کافر عشق بتان جایز نباشد مرحمت
بی جرم باید سوختن مفتی منم این کیش را

عشقم خراش سینه شد گو لطف تو مرهم منه
گر التفاتی می کنی ناسور کن این ریش را

چون نیش زنبورم به دل گو زهر می ریز از مژه
افیون حیرت خورده ام زحمت ندانم نیش را

با پادشاه من بگو وحشی که چون دور از تو شد
تاریخ برخوان گه گهی خوبان عهد خویش را

غزل ۱۳

منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را

هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق می داند نکو آداب کار خویش را

غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست
می کند بیچاره ضایع روزگار خویش را

صید ناوک خورده خواهد جست، ما خود بسملیم
ای شکار افکن بتاز از پی شکار خویش را

با تو اخلاصم دگر شد بسکه دیدم نقض عهد
من که در آتش نگردانم عیار خویش را

بادهٔ این شیشه بیش از ساغر اغیار نیست
بشکنیم از جای دیگر ما خمار خویش را

کار رفت از دست ،وحشی پای بستی کن ز صبر
این بنای طاقت نااستوار خویش را

غزل ۲۶

دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها

رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها

به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها

به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها

شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که می کرد از طریق مهر ما را غمگساریها

غزل ۲۷

پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب
گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب

خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست
چون نماید مه چو گردد متصل با آفتاب

کی دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غیر
دم مزن از عشق اگر ره می دهی بر دیده خواب

نیست بر ذرات یکسان پرتو خورشید فیض
لیک باید جوهر قابل که گردد لعل ناب

وحشی از دریای رحمت گر دهندت رشحه ای
گام بر روی هوا آسان زنی همچون سحاب

غزل ۲۸

قصهٔ می خوردن شبها و گشت ماهتاب
هم حریفان تو می گویند پیش از آفتاب

آگهم از طرح صحبت تا شمار نقل بزم
گر نسازم یک به یک خاطر نشانت بی حساب

مجلسی داری و ساغر می کشی تا نیمشب
روز پنداری نمی بینیم چشم نیمخواب

باده گر بر خاک ریزی به که در جام رقیب
می خورد با او کسی حیف از تو و حیف از شراب

وحشی دیوانه ام در راستگوییها مثل
خواه راه از من بگردان خواه رو از من بتاب

غزل ۲۹

شد یار به اغیار دل آزار مصاحب
دیدی که چه شد با چه کسان یار مصاحب

رنگین شدن بزم من از یار محال است
زین گونه که گردیده به اغیار مصاحب

من رند گدا پیشه و او پادشه حسن
با همچو منی کی شود از عار مصاحب

یکباره چرا قطع نظر می کنی از ما
بودیم نه آخر به تو یکبار مصاحب

وحشی شده دمساز سگان سرکویت
گردیده به یاران وفادار مصاحب

غزل ۳۰

گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب
چو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب

گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان سازد
چسان قاصد من گمنام را پیدا کند یا رب

به آه و نالهٔ شبها اسیرم کرد و فارغ شد
چرا با تیره روز خود کسی اینها کند یا رب

به بازار جنون افتاد وحشی بی سر زلفش
بد افتادست کارش، ترک این سودا کند یا رب

غزل ۳۱

مژدهٔ وصل توام ساخته بیتاب امشب
نیست از شادی دیدار مرا خواب امشب

گریه بس کرده ام ای جغد نشین فارغ بال
که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب

دورم از خاک در یار و ، به مردن نزدیک
چون کنم چارهٔ من چیست در این باب امشب

بسکه در مجلس ما رفت سخن ز آتش شوق
نفسی گرم نشد دیدهٔ احباب امشب

شمع سان پرگهر اشک کناری دارم
وحشی از دوری آن گوهر سیراب امشب

غزل ۳۲

ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب
وصیت می کنم باشید از من با خبر امشب

مباشید ای رفیقان امشب ِ دیگر ز من غافل
که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می بینم
رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب

مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم
که من خود را نمی بینم چو شبهای دگر امشب

شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب

غزل ۳۳

کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسون سازت
دگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت

نمی دانم که باز ای ابر رحمت بر که می باری
که بینم در کمینگاه نظر سد ناوک اندازت

همای دولتی تا سایه بر بام که اندازی
خوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت

چه گفتم ، اله ، اله آنچنان سرکش نیفتادی
که آساید کسی در سایهٔ سرو سرافرازت

من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستم
که سر درخانهٔ جان کرد عشق خانه پردازت

ز وحشی فاش شد رازی که حسنت داشت پنهانی
بکش او را که اشک و آه او کردند غمازت

غزل ۳۴

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست

جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست

ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست

دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست

محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایهٔ عیش دل اندوهگین من کجاست

غزل ۳۵

یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست
خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست

چون نفس امشب فرو بردم جدا از صبح وصل
کز سر بالین من آن سست پیمان زود خاست

دوش در مجلس به بوی زلف او آهی زدم
آتشی افتاد در مجمر که دود از عود خاست

از سرود درد من در بزم او افتاد شور
نی ز درد من بنالید و فغان از رود خاست

گر چه وحشی خاک شد بنشست همچون گردباد
از زمین دیگر به عزم کعبهٔ مقصود خاست

غزل ۳۶

لطف پنهانی او در حق من بسیار است
گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است

فرصت دیدن گل آه که بسیار کمست
و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است

دل من در هوس سرو و سمن رخساریست
ورنه برطرف چمن سرو و سمن بسیار است

یار ساقی شد و سد توبه به یک حیله شکست
حیله انگیزی آن عهد شکن بسیار است

وحشی از من مطلب صبر بسی در غم دوست
اندکی گر بودم صبر ز من بسیار است

غزل ۳۷

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است

پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است

چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او
میرود بیشتر آنجا که بلا بی سپر است

شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا
با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است

چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش
از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است

غزل ۳۸

بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است
سلخ ماه دگر و غرهٔ ماه دگر است

آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو
گرچه نوخیز نهالیست ، سراپا ثمر است

توتی ما که به غیر از قفس تنگ ندید
این زمان بال فشان بر سر تنگ شکر است

بشتابید و به مجروح کهن مژده برید
که طبیب آمد و در چارهٔ ریش جگر است

آنکه بیند همه عیبم نرسیدست آنجا
که هنرها همه عیب و همه عیبی هنراست

از وفای پسران عشق مرا طالع نیست
ورنه از من که در این شهر وفادارتر است ؟

وحشی عاقبت اندیش از آنسو نروی
که از آن چشم پرآشوب رهی پرخطر است

غزل ۳۹

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصهٔ محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهرهٔ مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

وحشی تو برون مانده ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است

غزل ۵۱

بهر دلم که درد کش و داغدار تست
داروی صبر باید و آن در دیار تست

یک بار نام من به غلط بر زبان نراند
ما را شکایت از قلم مشکبار تست

بر پاره کاغذی دو سه مدی توان کشید
دشنام و هر چه هست غرض یادگار تست

تو بی وفا چه باز فراموش پیشه ای
بیچاره آن اسیر که امیدوار تست

هان این پیام وصل که اینک روانه است
جانم به لب رسیده که در انتظار تست

مجنون هزار نامهٔ ز لیلی زیاده داشت
وحشی که همچو یار فراموشکار تست

غزل ۵۲

وداع جان و تنم استماع رفتن تست
مرو که گر بروی خون من به گردن تست

زمانه دامنت از دست ما برون مکناد
خدای را نروی دست ما و دامن تست

به کشوری که کس از دوستی نشان ندهد
مرو مرو که نه جای تو ، جای دشمن تست

نشین و بال برافشان که هر کجا مرغیست
وطن گذاشته ، در آرزوی گلشن تست

در آتشی ز فراقش فتاده ای وحشی
که هر زبانهٔ آن برق سد چو خرمن تست

غزل ۵۳

بگذشت دور یوسف و دوران حسن تست
هر مصر دل که هست به فرمان حسن تست

بسیارسر به کنگره عشق بسته اند
آنجا که طاق بندی ایوان حسن تست

فرمان ناز ده که در اقصای ملک عشق
پروانه ای که هست ز دیوان حسن تست

زنجیر غم به گردن جان می نهد هنوز
آن مویها که سلسله جنبان حسن تست

آبش هنوز می رسد از رشحهٔ جگر
آن سبزه ها که زینت بستان حسن تست

دانم که تا به دامن آخر زمان کشد
دست نیاز من که به دامان حسن تست

تقصیر در کرشمهٔ وحشی نواز نیست
هر چند دون مرتبهٔ شان حسن تست

غزل ۵۴

ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست

این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی
این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست

من بودم و دل بود و کناری و فراغی
این عشق کجا بود که ناگه به میان جست

در جرگهٔ او گردن جان بست به فتراک
هر صید که از قید کمند دگران جست

گردن بنه ای بستهٔ زنجیر محبت
کز زحمت این بند به کوشش نتوان جست

گفتم که مگر پاس تف سینه توان داشت
حرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست

وحشی می منصور به جام است مخور هان
ناگاه شدی بیخود و حرفی ز زبان جست

غزل ۵۵

بگذران دانسته از ما گر ادایی سرزدست
بوده نادانسته گر از ما خطایی سرزدست

آخر ای صاحب متاع حسن این دشنام چیست
در سر دریوزه ، گر از ما دعایی سرزدست

اله اله محرم راز تو سازم حرف صوت
این زبان و تیغ اگر حرفی ز جایی سرزدست

التفات ابر رحمت نیست ورنه بر درت
تخم مهری کشتم و ، شاخ وفایی سرزدست

ابر رحمت گر نبارد گو سمومش خود مسوز
بعد سد خون جگر کاینجا گیایی سرزدست

هست وحشی بلبل این باغ و مست از بوی گل
از سر مستیست ، گر از وی نوایی سرزدست

غزل ۵۶

از نظر افتادهٔ یاریم مدتها شدست
زخمهای تیغ استغنا جراحتها شدست

پیش ازین با ما دلی زایینه بودش صافتر
آهی از ما سرزدست و این کدورتها شدست

چشم من گستاخ بین ، آن خوی نازک زود رنج
تا نگاهم آن طرف افتاده صحبتها شدست

بر سر این کین همه خواری چرا باید کشید
با دل بیدرد خود ما را خصومتها شدست

زین طرف وحشی یکی سد گشته پیوند امید
گر چه زان جانب به کلی قطع نسبتها شدست

غزل ۵۷

هنوز عاشقی و دلرباییی نشدست
هنوز زوری و زور آزماییی نشدست

هنوز نیست مشخص که دل چه پیش کسیست
هنوز مبحث قید و رهاییی نشدست

دل ایستاده به دریوزهٔ کرشمه، ولی
هنوز فرصت عرض گداییی نشدست

ز اختلاط تو امروز یافتم سد چیز
عجب که داعیهٔ بیوفاییی نشدست

همین تواضع عام است حسن را با عشق
میان ناز و نیاز آشنایی نشدست

نگه ذخیرهٔ دیدار گو بنه امروز
که هست فرصت و طرح جداییی نشدست

هنوز اول عشق است صبر کن وحشی
مجال رشکی و غیرت فزاییی نشدست

غزل ۵۸

بازم زبان شکر به جنبش درآمدست
نیشکر امید ز باغم بر آمدست

آن دولتی که می طلبیدیم در به در
پرسیده راه خانه و خود بر در آمدست

ای سینه زنگ بسته دلی داشتی کجاست
آیینه ات بیار که روشنگر آمدست

تا بامداد کوس بشارت زدیم دوش
غم را ازین شکست که بر لشکر آمدست

از من دهید مژده به مرغ شکر پرست
کاینک ز راه قافلهٔ شکر آمدست

وحشی تو هرگز اینهمه شادی نداشتی
گویا دروغهای منت باور آمدست

غزل ۵۹

خوش صید غافلی به سر تیر آمدست
زه کن کمان ناز که نخجیر آمدست

روزی به کار تیغ تو آید نگاه دار
این گردنی که در خم زنجیر آمدست

کو عشق تا شوند همه معترف به عجز
اول خرد که از پی تدبیر آمدست

عشقی که ما دو اسبه ازو می گریختیم
اینست کامدست و عنانگیر آمدست

ملک دل مرا که سواری بس است عشق
با یکجهان سپاه به تسخیر آمدست

در خاره کنده اند حریفان به حکم عشق
جویی که چند فرسخ از آن شیر آمدست

بی لطفیی به حال تو دیدم که سوختم
وحشی بگو که از توچه تقصیر آمدست

غزل ۶۰

ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست
ذره ای در سایهٔ خورشید تابان آمدست

قطره ای ناچیز کو را برد ابر تفرقه
رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست

سنگ ناقص کرده خود را مستعد تربیت
تا کند کسب کمالی جانب کان آمدست

بی زبان مرغی که در کنج قفس دم بسته بود
سد زبان گردیده و سوی گلستان آمدست

تشنهٔ دیدار کز وی تا اجل یک گام بود
اینک اینک بر کنار آب حیوان آمدست

تا به کی این رمز و ایما، این معما تا به چند
چند درد سر دهم کین آمدست، آن آمدست

مختصر کردم سخن وحشیست کز سر کرده پا
بهر پابوس سگان میر میران آمدست

غزل ۶۱

از تو همین تواضع عامی مرا بس است
در هفته ای جواب سلامی مرا بس است

نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب
همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است

بیهوده گرد عرصهٔ جولانگه توام
گاهی کرشمه ای و خرامی مرا بس است

خمخانه ای نمی طلبم از شراب وصل
یک قطره بازمانده جامی مرا بس است

وحشی مگو، بگو سگ کو ، بلکه خاک راه
یعنی ز تو نوازش مامی مرا بس است

غزل ۶۲

آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست
گو مهیا شو که می باید به سد حیرت نشست

آمدم تا روبم و در چشم نومیدی زنم
گرد حرمانی که بر رویم در این مدت نشست

بزم ما را بهر چشم بد سپندی لازمست
غیر را می باید اندر آتش غیرت نشست

مسند خواری بیارایید پیش تخت ناز
زانکه خواهیم آمد و دیگر به سد عزت نشست

وحشی آمد بر در رد و قبولت حکم چیست
رفت اگر نبود اجازت ور بود رخصت نشست

غزل ۶۳

خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست

بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو
آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست

جایی که بود خاک به سد عزت سرمه
بیقدر تر از خاک رهم، عزتم اینست

با خاک من آمیخته خونابهٔ حسرت
زین آب سرشتند مرا ، طینتم اینست

میلم همه جاییست که خواری همه آنجاست
با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست

وحشی نرود از در جانان به سد آزار
در اصل چنین آمده ام ، خصلتم اینست

غزل ۷۶

باز این عتاب و شیوه عاشق گداز چیست
بر ابرو اینهمه گره نیم باز چیست

زهرم دهند یا شکر آن چشم و لب بگو
امر کرشمهٔ تو و فرمان ناز چیست

ما خود بسوختیم در اول نگاه گرم
این شعلهٔ تغافل طاقت گداز چیست

از ما اگر کناره کنی حایلی بکن
اما نگاه را ز نگار احتراز چیست

یک زخم دور باش چو کوته نظر نخورد
پس مدعا از این مژه های دراز چیست

این لطفها که صرف دگرهاست کو یکی
تا بنگرد که عجز کدام و نیاز چیست

وحشی همیشه راز تو فاش از زبان تست
باز این سخن گزاری و افشای راز چیست

غزل ۷۷

زهر در چشم و چین بر ابرو چیست
باز فرمان تندی خو چیست

غیر ازین کآمدیم و خوار شدیم
گنه ما درین سر کو چیست

چون به ما زین بتر شوی که شدی
غرض مردم غرض گو چیست

گل تو خارهای خود راییست
بار تو ای نهال خودرو چیست

از دو سو بود این کشش ز نخست
این زمان جرمهای یکسو چیست

حسن و عشقند از دو سو در کار
جرم چشم من و لب او چیست

صبر وحشی به غمزه می سنجد
تیر در جان من ترازو چیست

غزل ۷۸

خنده ات برما و بر داغ دل درمانده چیست
گریه ات بر حال ماگر نیست باری خنده چیست

از قدح نوشیدن پنهانیش با دیگران
گر نمی داند که آگاهم چنین شرمنده چیست

از نکو خواهیست با او پند مهرآمیز من
ورنه از این گفت و گو سود و زیان بنده چیست

محتسب در جستن می پردهٔ ما می درد
مدعایش دیگر از این جستجوی گنده چیست

سال نو آمد غم بیهوده خوردن خوب نیست
می بخور وحشی خدا داند که در آینده چیست

غزل ۷۹

مست آمدی که موجب چندین ملال چیست
هشیار چون شوی به تو گویم که حال چیست

من حرف می کشیدن اغیار می زنم
آن مست ناز را عرق انفعال چیست

خنجر کشی که ما ز تو قطع نظر کنیم
کی می بریم از تو ، ترا در خیال چیست

از دشت هجر می رسم آگاهیم دهید
وضع نشست و خاست به بزم وصال چیست

وحشی مپرس مساله عاشقی ز من
مفتی منم به دین محبت سوال چیست

غزل ۸۰

وصلم میسر است ولی بر مراد نیست
بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست

غم می فروخت لیک به اندازه میفرست
یک دل درون سینه ما خود زیاد نیست

جایی هنوز نیست به ذوق دیار عشق
هر چند ظلم هست و ستم هست و داد نیست

ای بی وفا برو که بر این عهدهای سست
نی اندک اعتماد که هیچ اعتماد نیست

رو ، رو که وحشی آنچه کشید از تو سست عهد
ما را به خاطر است ، ترا گر به یاد نیست

غزل ۸۱

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
تا زنده ام چو شمع ازینم گزیر نیست

هر درد را که می نگری هست چاره ای
درد محبت است که درمان پذیر نیست

هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست

بر من کمان مکش، که از آن غمزه ام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست

رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست

سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست

غزل ۸۲

کس به بزم دلبران از دور گردان پیش نیست
قرب نزدیکان مجلس حرف و صوتی بیش نیست

در صلات عاشقان دوری و تنهاییست رکن
گو قضا کن طاعت خود هر که اینش کیش نیست

ما نکو دانیم طور حسن دور افتاده دوست
قرب ارزانی به مشتاقی که دور اندیش نیست

بر سر خوانند نزدیکان ولیکن لطف شاه
منتظر جز بر ره دریوزهٔ درویش نیست

انگبین زهر هلاک تست با دوری بساز
ای مگس مرگ تو در نوش است اندر نیش نیست

دلبران وحشی حکیمانند ضایع کی کنند
مرهم خود را بر آن دل کز محبت ریش نیست

غزل ۸۳

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت
آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست
آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

غزل ۸۴

وقت برقع ز رخ کشیدن نیست
رخ بپوشان که تاب دیدن نیست

بر من خسته بین و تند مران
که مرا قوت دویدن نیست

با که گویم غمت که در مجلس
زهرهٔ گفتن وشنیدن نیست

من خود از حیرت تو خاموشم
حاجت منع و لب گزیدن نیست

میرمد وحشی آن غزال از من
هرگزش میل آرمیدن نیست

غزل ۸۵

جز غیر کسی همره آن عربده جو نیست
بد میرود این راه و روش هیچ نکو نیست

دوری نگزیند ز رقیبان سر مویی
با ما کشش خاطر او یک سر مو نیست

پیش تو سبب چیست که ما کم ز رقیبیم
آیین وفاداری ما خود کم ازو نیست

گویی سخن از مهر به هر بی ره و رویی
هیچت ز هم آوازی این طایفه رو نیست

زین در برود گر غرضت رفتن وحشیست
حاجت به تغافل زدن و تندی خو نیست

غزل ۸۶

یک التفات ز فرماندهان نازم نیست
ز دور رخصت یک سجدهٔ نیازم نیست

منه به گوشهٔ طاق بلند استغنا
کلید وصل ، که دستی چنان درازم نیست

خلاف عادت پروانه خواهد از من شمع
و گرنه ز آتش سوزنده احترازم نیست

مرا به کنگرهٔ وصل او صلا مزنید
که آن پری که شما دیده اید بازم نیست

حدیث ترک وفا گو زبان به صرفه بگو
که اعتماد بر این صبر حیله سازم نیست

صلاح کار در انکار عشق بینم لیک
تحملی که بود پرده پوش رازم نیست

غزل ۸۷

چه لطفها که در این شیوه نهانی نیست
عنایتی که تو داری به من بیانی نیست

کرشمه گرم سال است ، لب مکن رنجه
که احتیاج به پرسیدن زبانی نیست

رموز کشف و کرامات سالکان طریق
ورای رمز شناسی و نکته دانی نیست

به هر که خواه نشین گر چه این نه شیوه تست
که از تو در دل ما راه بدگمانی نیست

مرا ز کیش محبت همین پسند افتاد
که گر چه هست سد آواز سرگرانی نیست

تو خون مردهٔ وحشی چرا نمیریزی
بریز تا برود ، آب زندگانی نیست

غزل ۸۸

طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست
گلشنم نزدیک اما رخصت پرواز نیست

در قفس گر ماند بلبل باغ عیشت تاز ه باد
رونق گلزار از مرغ نوا پرداز نیست

دهشتم در سنگلاخ هجر فرماید درنگ
ورنه شوقم جز به راه وصل توسن تاز نیست

صعوهٔ کم زهره ام من وین دلیری از کجا
رخصت پروازم اندر صیدگاه باز نیست

میر مجلس راچه بگشاید ز من جز دردسر
زانکه چنگ من به قانون حریفان ساز نیست

آنکه من من شیشه دارد بار ، سود آنگه کند
کو بساط خود نهد جایی که سنگ انداز نیست

در بیان حال خود وحشی سخن سربسته گفت
نکته دان داند که هر کس محرم این راز نیست

غزل ۸۹

تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست
عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست

اثر شیوهٔ منظور کند هر چه کند
میل این فتنه نخست از طرف ناظر نیست

عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دور
حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست

دیده گستاخ نگاهست بر آن مست غرور
در کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست

همه جا جلوه حسن تو و مشتاق وصال
همه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست

وحشی آن چشم کزو نیست ترا پای گریز
بست چون پای تو بی سلسله گر ساحر نیست

غزل ۱۱۱

تا ابد دولت نواب ولی سلطان باد
ملکت سرمدیش نامزد فرمان باد

آن عصایی که شکست سر قیصر با اوست
پیش قصرت به سر دست کمین دربان باد

دشمنت راکه برو حبس مبست حیات
چین ابروی اجل قفل در زندان باد

رفعت آن جامه که آرد به قد قدر تو راست
طوق جیب فلکش دایرهٔ دامان باد

عرصه گاهی که شکوه تو کند عرض سپاه
طول و عرضش همه ایران و همه توران باد

گرد هر خشم که از تیغ تو در چشم عدوست
ناوک حادثه صف برزده چون مژگان باد

باد یارب ز تو بستان امالی خرم
وحشی نکته سرا بلبل این بستان باد

غزل ۱۱۲

خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد
ورنه ز دست تست مرا سد هزار داد

شد یار و غیر و داد قرار جفا به ما
یاران نمی توان به خود اینها قرار داد

رفت وز دست اهل تظلم عنان کشید
داد از عنان کشیدن آن شهسوار داد

آن ترک ظلم پیشه دگر می رود که باز
از خلق برخاست بر سر هر رهگذار داد

وحشی تو ظلم دیده و آن ترک تند خوست
ترسم که سر زند ز تو بی اختیار داد

غزل ۱۱۳

عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد
سر زنجیر گیرد و ز در عقلم درون آرد

من و رد و قبول بزم سلطانی که دربانش
به سد خواری کند بیرون به سد عزت درون آرد

به جرم عشق دربند یکی سلطان بی رحمم
که هرکس آید از دیوان او فرمان خون آرد

سر خسرو ز گل گردد گران فرهاد را نازم
که گلگون را به گردن گیرد و از بیستون آرد

کمند جذبهٔ معشوق اگر در جان نیاویزد
کسی پروانه را در آتش سوزنده چون آرد

برو فارغ نشین وحشی که نخل آرزومندی
نیارد بار اگر هم آورد بار زبون آرد

غزل ۱۱۴

باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد
بی خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد

خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت
دوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد

ما و میخانه که تمکین گدایی در او
شوکت شاهی اسکندر و دارا ببرد

جام می کشتی نوح است چه پروا داریم
گر چه سیلاب فنا گنبد والا ببرد

جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند حرام
که به پیش دگری دست تمنا ببرد

عرصهٔ ما به مروت که ز عالم کم شد
هدهدی کو که به سر منزل عنقا ببرد

شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد

خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز
آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد

وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنیم
ما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد

غزل ۱۱۵

غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد
عافیت را همه اسباب به یغما ببرد

صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زور
پنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد

گو تو خواهی ، که گرانی ببرد بندی عشق
کوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد

دل من کیست که لطف از تو کند گستاخی
بر دهانش زن اگر نام تمنا ببرد

پیش ما نیست ازین جنس بفرمای که ناز
صبر و آرام ز دلهای شکیبا ببرد

از تو ایمایی و از صیقل ابرو میلی
زنگ سد ساله تغافل ز دل ما ببرد

ندهی عشق به خود ره که چو فرصت یابد
قفل گنجینهٔ جان پیچد و کالا ببرد

هر زبان کو سر بی جرم نخواهد بر دار
دعوی عشق کند کوته و غوغا ببرد

دشت پیمایی بسیار کند چون وحشی
هر کرا دل نگه آهوی صحرا ببرد

غزل ۱۱۶

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد
در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد

دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد
گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد

میجهد برق جمالی که دهد اجر فراق
کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد

عشق چون بر سر کس حملهٔ بیداد آرد
اولش قوت بگریختن از پا ببرد

هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق
دل و جانی که بود ز آهن وخارا ببرد

آنکه سود سر بازار محبت خواهد
باید آنجا همهٔ سرمایهٔ سودا ببرد

در برو باز زنم بی رخ او رضوان را
گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد

ندهد طوف صنمخانه به سد حج قبول
شیخ صنعان که دلش را بت ترسا ببرد

با چنین درد که وحشی به دعا می طلبد
بایدش کشت اگر نام مداوا ببرد

غزل ۱۱۷

خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد
بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد

خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز
آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد

شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد

دوزخ جور برافروز که من تاقویم
نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد

جرعهٔ پیر خرابات بران رند حرام
که به پیش دگری دست تمنا ببرد

وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی
ما چه داریم که از ما ببرد یانبرد

غزل ۱۱۸

دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد
زبان کز شکوه ام پر زهر بود اکنون شکر دارد

دگر راه کدامین کاروان صبر خواهد زد
که چشمش سد نگهبان در کمینگاه نظر دارد

به یک صحبت که با او داشت دل کز من بحل بادا
دگر نامد ز من یادش بلی صحبت اثر دارد

دعاهای سحر گویند می دارد اثر آری
اثر می دارد اما کی شب عاشق سحر دارد

ز هر کس بیشتر مهر تو دارم وین دلیلم بس
که هر کس را فزونتر مهر ، حسرت بیشتر دارد

عجب نبود ز وحشی گریه های تلخ ناکامی
که زهرآلوده پیکانهای حسرت بر جگر دارد

غزل ۱۱۹

به زیر لب حدیث تلخ ، کان بیدادگر دارد
بود زهری که بهر کشتن ما در شکر دارد

بلای هجر و درد اشتیاق پیر کنعانی
کسی داند که چون یوسف عزیزی در سفر دارد

ندارد اشتیاق وصل شیرین، کوهکن، ورنه
به ضرب تیشه سد چون بیستون از پیش بردارد

عتاب آلوده آمد ، باده در سر، دست بر خنجر
کدامین بی گله را میکشد دیگر چه سر دارد

کسی دارد خبر از اشک و آه گرم من وحشی
که آتش در دل و داغ ندامت بر جگر دارد

غزل ۱۰۱

رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت
تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد
تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت

به جذبهٔ نگهی کز پیش کشان می برد
چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت

کرشمه ای که جنون آورد تعقل آن
بلای دانش سد هوشمند کرد و گذشت

یکی قبول نکرد از هزار تحفهٔ جان
بهانه غمزهٔ مشکل پسند کرد و گذشت

که بود این ، که ز چشم بدش گزند مباد
که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت

رسید و باز به اندک ترحمی وحشی
زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت

غزل ۱۰۲

ز پیش دیده تا جانان من رفت
تو پنداری که از تن جان من رفت

اگر خود همره جانان نرفتم
ولی فرسنگها افغان من رفت

سر و سامان مجو از من چو رفتی
تو چون رفتی سر و سامان من رفت

چه دید از من که چون بر هم زدم چشم
چو اشک از دیدهٔ گریان من رفت

از آن پیچم به خود چون مار ، وحشی
که گنج کلبهٔ ویران من رفت

غزل ۱۰۳

به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت
ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت

اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو
به یاد قامت آن گلعذار خواهم رفت

جدا ز یار چه باشم درین دیار مقیم
چو یار کرد سفر زین دیار خواهم رفت

مرا به میکده ، ای محتسب رجوعی نیست
اگر روم پی دفع خمار خواهم رفت

به رهگذارش اگر خاک ره شود سر من
کجا چو وحشی از آن رهگذار خواهم رفت

غزل ۱۰۴

گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت

آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت

برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت

از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت

وحشی نشد نصیبم ازو تازیانه ای
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت

غزل ۱۰۵

ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت
فتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت

لاله آتشناک رویاند ز آب و خاک دشت
ز آب خوی رخساره از گرد سواری شستنت

پیش دست و قبضه ات میرم که خوش مردم کش است
در کمان ناز تیر دلبری پیوستنت

تا چه آتشها کند بر هر سر کویی بلند
شوخی طبع تو و یک جا دمی نشستنت

وحشیم من جای من میدانگه نخجیر تست
نیستم صیدی که باید کشت و باید خستنت

غزل ۱۰۶

گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت
وان دست و تازیانه و مرکب جهاندنت

شهری به ترکتاز دهد بلکه عالمی
ترکانه برنشستن و هر سو دواندنت

پیش خدنگ پرکش ناز تو جان دهم
وان شست باز کردن و تا پر نشاندنت

میرم به آن عتاب که گویا سرشته اند
سد لطف با ادای تعرض رساندنت

طرز نگاه نازم و جنبیدن مژه
وان دامن کرشمه به مردم فشاندنت

وحشی اگر تو فارغی از درد عشق ، چیست
این آه و ناله کردن و این شعر خواندنت

غزل ۱۰۷

تو منکری ولیک ، به من مهربانیت
می بارد از ادای نگاه نهانیت

می رم به ملتفت نشدنهای ساخته
وان طرز بازدیدن و تقریب دانیت

یک خم شدن ز گوشهٔ ابروی التفات
آید برون ز عهدهٔ سد سر گرانیت

نازم کرشمه را که سدم نکته حل نمود
بی منت موافقت و همزبانیت

شادی التفات تو کارم تمام کرد
بادا بقای عمر تو و زندگانیت

ای شاهباز دوری ما از تو لازمست
گنجشک را چه زهرهٔ هم آشیانیت

جنبیدت این هوس ز کجا ای نهال لطف
کی اوفتاد رغبت میوه فشانیت

من از کجا و اینهمه نوباوهٔ امید
یارب که بر خوری ز درخت جوانیت

شاخ گلی کجاست بدین پاک دامنی
بیهوده سالها نکنم باغبانیت

سد نوبهار را ز تو آبست و رنگ و بو
دارد خدا نگاه ز باد خزانیت

وحشی پیاله گیر که دیگر حریف تست
کز خم به شیشه رفت می شادمانیت

غزل ۱۰۸

نوید آشنایی می دهد چشم سخنگویت
گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت

بمیرم پیش آن لب، اینچنین گاهی تبسم کن
بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابرویت

به رویت مردمان دیده را هست آنچنان میلی
که ناگه می دوند از خانه بیرون تا سر کویت

شرابی خورده ام از شوق و زور آورده می ترسم
که بردارد مرا ناگاه و بیخود آورد سویت

ز آتش آب می جویم ببین فکر محال من
وفاداری طمع می دارم از طبع جفا جویت

فریب غمزه امروز آنقدر، خوردم که می باید
مجرب بود ، هر افسون که بر من خواند جادویت

چه بودی گر به قدر آرزو جان داشتی وحشی
که کردی سد هزاران جان فدای یک سر مویت

غزل ۱۰۹

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد
این نگاه دور را از روی او دوری مباد

من کجا و رخصت آن بزم دانم جای خویش
دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد

هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست
لیک جانم را ز درد رشک و رنجوری مباد

چشم غارت کرده را صعب است از دیدار دوخت
هیچ عاشق را الهی هرگز این کوری مباد

جوهر حسن تو کنج خانهٔ آباد نیست
بر بنای جان وحشی نام معموری مباد

غزل ۱۱۰

هجران رفیق بخت زبون کسی مباد
خصمی چنین دلیر به خون کسی مباد

یارب حریف گرم کنی همچو آرزو
گرم اختلاط داغ درون کسی مباد

این شعله های ظاهر و باطن گداز هجر
پیراهن درون و برون کسی مباد

آن گریه های شوق که غلتید کوه از و
سیل بنای صبر و سکون کسی مباد

سد بند شوق پاره کند زور آرزو
یارب که بخت شور و جنون کسی مباد

نعلم به نام جملهٔ اجزا در آتش است
جادوی او به فکر فسون کسی مباد

وحشی هزار بادیه دورم ز کعبه کرد
این بخت بد که راهنمون کسی مباد

غزل ۱۲۰

به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد
از آن مژگان قتال اینقدر یاری طمع دارد

نهادست از نکویانش بسی غمهای ناخورده
ازین خونخوار مردم هر که غمخواری طمع دارد

سحر گل خنده می زد بر شکایت گوییی بلبل
که این نادان مگر کز ما وفاداری طمع دارد

گناه گل فروشان چیست گو بلبل بنال از خود
که یکجا بودن از یاران بازاری طمع دارد

هوای باده ، ساقی ساده، صاف عشرت آماده
کسی مست است وحشی کز تو هشیاری طمع دارد

غزل ۱۲۱

چشم او قصد عقل و دین دارد
لشکر فتنه در کمین دارد

عالمی را کند مسخر خویش
هر که او لشکری چنین دارد

مست و خنجر به دست می آید
آه با عاشقان چه کین دارد

هیچکس را به جان مضایقه نیست
اگر آن شوخ قصد این دارد

ساعد او مباد رنجه شود
داغ بر دست نازنین دارد

هر کرا هست تحفه ای در دست
پیش جانان در آستین دارد

نیم جانی ست تحفهٔ وحشی
چه کند بی نوا همین دارد

غزل ۱۲۲

جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد

رحمی که به این غمزده اش بود نماندست
لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد

آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید
کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد

گر یار خبردار شود از غم عاشق
جوری که به این قوم روا داشت ندارد

وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست
کان گوشهٔ چشمی که به ما داشت ندارد

غزل ۱۲۳

کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد
هر چه فرمان بدهد حسن چنان باید کرد

تیغ تیز و دل بی رحم چرا داده خدا
جوی خون بر در بیداد روان باید کرد

گاه باشد که مروت ندهد رخصت جور
چون بود مصلحت ناز همان باید کرد

سنت ملت خوبیست که با صاحب عشق
دوستی از دل و خصمی به زبان باید کرد

گو زبان درد سر عاشق و معشوق مده
چیست پوشیده از ایشان که چنان باید کرد

وحشی آزار حریفان کند از کم ظرفی
دفع بدمستیش از رطل گران باید کرد

غزل ۱۲۴

خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کرد
نگاه را به نگاه آشنا تواند کرد

خوش آن نگاه که در آشنایی اول
شروع در سخن مدعا تواند کرد

خوش آن غرور که وام دو سد جواب سلام
به یک کرشمهٔ ابرو ادا تواند کرد

خوش آن ادا که هزاران هزار وعده ناز
به نیم جنبش مژگان روا تواند کرد

خوش آن فریب که در عین تیغ راندنها
علاج دعوی سد خونبها تواند کرد

خوش است طرز اداهای خاص با وحشی
خوش آن که پیروی طرز ما تواند کرد

غزل ۱۲۵

کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد
ننشست با رقیبی و آزار من نکرد

یک شمه کار در فن ناز و کرشمه نیست
کز یک نگاه چشم تو در کار من نکرد

گفتم مرنج و گوش کن از من حکایتی
رنجش نمود و گوش به گفتار من نکرد

خندان نشست و شمع شبستان غیر شد
رحمی به گریه های شب تار من نکرد

وحشی نماند هیچ سیاست که هجر یار
با جان خسته و دل افکار من نکرد

غزل ۱۲۶

چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد

زمانه وصل ترا سد سبب مهیا ساخت
ولی چه سود که اقبالم اتفاق نکرد

هزار نقش وفاقم نمود ظاهر بخت
ولیک باطن خود ساده از نفاق نکرد

کلید دار عنایت وسیله ها انگیخت
ولیک بخت بدم با تو هم وثاق نکرد

چه ذوق از اینهمه تنگ شکر، که بخت گشود
چو دفع تلخی هجر تو از مذاق نکرد

شد از فراق به یک ذره صبر راضی و نیست
کسی که طاقت او را غم تو طاق نکرد

مذاق وحشی و این درد و غم که ساقی وقت
نصیب ساغر ما بادهٔ رواق نکرد

غزل ۱۲۷

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد

غزل ۱۲۸

تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد

خواب آورد افسانه و افسانهٔ عاشق
هر کس که کند گوش دگر خواب ندارد

پهلوی من و تکیهٔ خاکستر گلخن
دیوانه سر بستر سنجاب ندارد

سیل مژه ترسم که تن از پای در آرد
کاین سست بنا طاقت سیلاب ندارد

گر سجده کند پیش تو چندان عجبی نیست
وحشی که جز ابروی تو محراب ندارد

غزل ۱۴۹

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود
چشم پر عربده اش بر سر ناز آمده بود

چشمش از ظاهر حالم خبری می پرسید
غمزه اش نیز به جاسوسی راز آمده بود

بود هنگامهٔ من گرم چنان ز آتش شوق
که نگاهش به تماشای نیاز آمده بود

غیر داند که نگاهش چه بلا گرمی داشت
زانکه در بوتهٔ غیرت به گداز آمده بود

چه اداها که ندیدم چه نظرها که نکرد
بنده اش من که عجب بنده نواز آمده بود

آرزو بود که هر لحظه به سویت می تاخت
داشت می دانی و خوش در تک و تاز آمده بود

وحشی از بزم که این مایهٔ خوشحالی یافت
که سوی کلبهٔ ما با می و ساز آمده بود

غزل ۱۵۰

زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود
بودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود

اقرار مهر کردم وگفتم وفاکنی
کشتی مرا قرار تو با من چنین نبود

انکار مهر سد ره سد تغافل است
اما چه سود چون دل ما پیش بین نبود

من خود گره به کار خود انداختم که تو
زین پیش با منت گرهی بر جبین نبود

افسانه ایست بودن شیرین به کوهکن
آن روز چشم فتنه مگر در کمین نبود

وحشی کسی که چشم وفا داشتم ازو
زود ازنظر فکند مرا چشم این نبود

غزل ۱۵۱

هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود

عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد
کار چون افتاد با دل بخت فیروزش نبود

خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز
گرمی خاصی که باشد شعله افروزش نبود

در کمان ناز آن تیری که من می خواستم
بود پر ، کش لیک پیکان جگر دوزش نبود

طاقت آوردیم چندین سال ازو بیگانگی
آشنایی شد ضرورت تاب یک روزش نبود

آنکه سد مرغ است در دامش اگر وحشی رمد
گو تصور کن که یک مرغ نو آموزش نبود

غزل ۱۵۲

یک ره سوال کن گنه بی گناه خود
زین چشم پر تغافل اندک گناه خود

زان نیمه شب بترس که در تازد از جگر
تاکی عنان کشیده توان داشت آه خود

دادیم جان به راه تو ظالم چه می کنی
سر داده ای چه فتنهٔ چشم سیاه خود

بردی دل مرا و به حرمان بسوختی
او خود چه کرده بود بداند گناه خود

درد سرت مباد ز فریاد دادخواه
گو داد می زنید تو میران به راه خود

زان عهد یاد باد کز آسیب زهر چشم
می داشت نوشخند توام در پناه خود

من صید دیگری نشوم وحشی توام
اما تو هم برون مرو از صیدگاه خود

غزل ۱۵۳

مرا وصلی نمی باید من و هجر و ملال خود
صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود

نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من
تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود

ز من شرمنده ای از بسکه کردی جور می دانم
ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود

زبان خوبست اما بی زبانی چون زبان من
که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود

کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو
قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود

چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه
به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود

نمی گفتم مشو پروانهٔ شمع رخش وحشی
چو نشنیدی نصیحت این زمان می سوز بال خود

غزل ۱۵۴

نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
نیاز بلهوس همچون نماز بی وضو باشد

ز مستی آنکه می گوید اناالحق کی خبر دارد
که کرسی زیر پا، یا ریسمانش در گلو باشد

نهم در پای جان بندی که تا جاوید نگریزد
از آن کاکل که من دانم گرم یک تار مو باشد

به خون غلتیدم از عشق تو، سد چون من نگرداند
به یک پیمانه آن ساقی کش این می در سبو باشد

نه صلحت باعثی دارد نه خشمت موجبی ، یارب
چه خواند این طبیعت را کسی وین خو چه خو باشد

بدین بی مهری ظاهر مشو نومید ازو وحشی
چه می دانی توشاید در ته خاطر نکو باشد

غزل ۱۵۵

ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند
برقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند

از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سری
آن نیمه های شب که او با مدعی ساغر زند

کوس نبرد ما مزن اندیشه کن کز خیل ما
گر یک دعا تازد برون بر یک جهان لشکر زند

آتشفشانست این هوا ، پیرامن ما نگذری
خصمی به بال خود کند مرغی که اینجا پرزند

می بی صفا، نی بی نوا ، وقتست اگر در بزم ما
ساقی می دیگر دهد مطرب رهی دیگر زند

ما را درین زندان غم من بعد نتوان داشتن
بندی مگر بر پانهد، قفلی مگر بر در زند

وحشی ز بس آزردگی زهر از زبانم می چکد
خواهم دلیری کاین زمان خود را بر این خنجر زند

غزل ۱۵۶

بتان که اهل تعلق به قید شان بندند
غریب سخت دلی چند سست پیوندند

تهیهٔ سبب گریه های چون زهر است
شکر فشانی اینان که در شکر خندند

در این جریده افسوس رنگ معنی نیست
چنین نگاشته مطبوع صورتی چندند

به رود نیل فکندند دیدهٔ پدران
جماعتی که از ایشان بهینه فرزندند

فغان که نغمه سرایان گل نیند آگه
که هست رنگی و بویی بدانچه خرسندند

حقوق خدمت سد ساله لعب اطفال است
به کشوری که در آن کودکان خداوندند

ز شور این نمکینان جز این نیاید کار
که بر جراحت وحشی نمک پراکندند

غزل ۱۵۷

لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
شکرستان ترا قفل ز در بگشاید

غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند
دیده ای کو به تو گستاخ نظر بگشاید

ره نظارگیان بسته به مژگان فرما
که به یک چشم زدن راه گذر بگشاید

در گلویم ز تو این گریه که شد عقدهٔ درد
گرهی نیست که از جای دگر بگشاید

شب مارا به در صبح نه آن قفل زدند
که به مفتاح دعاهای سحر بگشاید

همه را کشت، بگویید که با خاطر جمع
این زمان باز کند تیغ و کمر بگشاید

راه تقریب حکایت ندهی وحشی را
که مبادا گله را پیش تو سر بگشاید

غزل ۱۳۸

امروز ناز را به نیازم نظر نبود
زان شیوه های خاص یکی جلوه گر نبود

چشم از غرور اگر چه نمی گشت ملتفت
عجز نگاه حسرت من بی اثر نبود

بس شیوه های ناز که در پرده داشت حسن
اما تبسمی که شود پرده در نبود

آن خنده ها که غنچهٔ سیراب می نهفت
بیرون ز زیر پردهٔ گلبرگ تر نبود

من کشته کرشمه مژگان که بر جگر
خنجر زد آنچنان که نگه را خبر نبود

دل را که نومقید زندان حسرت است
جز عرض عشق هیچ گناه دگر نبود

وحشی نگفتمت که غرور آورد نیاز
این سرکشی و ناز چرا بیشتر نبود

غزل ۱۳۹

چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود
که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود

شد آتش جگرم پیش مردمان روشن
ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود

به التفات تو دارم امیدواریها
ولی ز خوی تو ایمن نمی توانم بود

ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با تو
کدام روز دگر اینقدر فغانم بود

زبان خامهٔ من سوخت زین غزل وحشی
مگر زبانه ای از آتش نهانم بود

غزل ۱۴۰

ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود
مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود

از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید
اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود

بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او
بود اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود

خاطر هرکس از و می شد، به نوعی شادمان
شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود

وحشی از بی لطفی او سد شکایت داشتیم
پیش او گفتم که یارای زبان باشد، نبود

غزل ۱۴۱

مرغ ما دوش سرایندهٔ بستانی بود
داشت گلبانگی و معشوف گلستانی بود

دیده کز نعمت دیدار نبودش سپری
مگسی بود که مهمان سرخوانی بود

دست امید که یک بار نقابی نکشید
بود دور از سر و نزدیک به دامانی بود

آنکه از تشنگیش بود گذر بر ظلمات
تف نشان جگرش چشمهٔ حیوانی بود

ریشه تفسیدهٔ گیاهی ز لب کوثر رست
که ز ابرش هوس قطرهٔ بارانی بود

خویش را ساخته آماده سد شعله خسی
گرم همصحبتی آتش سوزانی بود

بود وحشی که ز رخسار تو شد قافیه سنج
یا نواساز گلی مرغ خوش الحانی بود

غزل ۱۴۲

آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود
هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود

من چرا در عشق اندیشم ز سنگ طعن غیر
آنکه مجنون بود اینش در جهان سرکوب بود

چند گویی قصهٔ ایوب و صبر او بس است
بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود

بود از مجنون به لیلی لاف یکرنگی دروغ
در میان گر احتیاج قاصد و مکتوب بود

من نمی دانم که این عشق و محبت از کجاست
اینقدر دانم که میل از جانب مطلوب بود

این عجایب بین که یوسف داشت در زندان مصر
پای در زنجیر و جایش در دل یعقوب بود

وحشی این مژگان خون پالا که گرد غم گرفت
یاد آن روزی که در راه کسی جاروب بود

غزل ۱۴۳

بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود
بنده بودیم و زبان ماجرا کوتاه بود

حق یاریهای سابق گر نبستی راه نطق
درجواب این که گفتی نکته ای در راه بود

پیش ازینم جان فزودی لذت دشنام او
اله اله از چه امروز اینچنین جانکاه بود

گو مده فرمان که دیگر نیست دل فرمان پذیر
حکم او می رفت چندانی که اینجا شاه بود

سالها هم بگذرد وحشی که سویش نگذرم
تا نپنداری که خشم ما همین یک ماه بود

غزل ۱۴۴

آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود
چندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود

ای مرغ زود رام که آورد نقل و می
دام فریب آب که و دانهٔ که بود

روشن بسان آتش حسنت می که شد
شمعت زبانه کش پی پروانهٔ که بود

آوازه ات به مستی و رندی بلند شد
افشای آن ز نعرهٔ مستانهٔ که بود

وحشی چه پرسش است که شد با که آشنا
خود گو که او به غیر تو بیگانه که بود

غزل ۱۴۵

دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود
تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود

رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم
دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود

رسم این می باشد ای دیر آشنای زود سر
آنهمه لاف وفا آخر همین مقدار بود

یاری ظاهر چه کار آید خوش آن یاری که او
هم به ظاهر یار بود و هم به باطن یار بود

بر نیاوردن مروت بود خود انصاف بود
آرزوی خاطری گردور یک دم دار بود

کرد وحشی شکوهٔ بی التفاتی برطرف
درد سر می شد و گرنه درد دل بسیار بود

غزل ۱۴۶

با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود
و ز زهر چشم جانب ما دیدنش چه بود

آن ناز چشم کرده سر صلح اگر نداشت
از دور ایستادن و خندیدنش چه بود

اظهار قرب اگر نه غرض بود غیر را
از من ره حریم تو پرسیدنش چه بود

گر وعدهٔ وصال نبودش به دیگران
بی وجه تند گشتن و رنجیدنش چه بود

وحشی اگر نبود زما یار ما به تنگ
بی موجبی به جنگ رسانیدنش چه بود

غزل ۱۴۷

چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود
بر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود

در تصرف چون نمی آورد حسنت ملک دل
این حشر بردن به اقلیم شکیبایی چه بود

مشکلی دارم بپرسم از تو ، یا از یارتو
جلوهٔ خوبی چه و منع تماشایی چه بود

بود چون در کیش خوبی عیب عاشق داشتن
جرم چشم ما چه باشد عرض زیبایی چه بود

گشته بودم مستعد عشق ، تقصیر از تو شد
آنچه باشد کم مرا زاسباب رسوایی چه بود

از پی رم کرده آهویی که پنداری پرید
کس نمی پرسد مراکاین دشت پیمایی چه بود

گر مرا می کرد بدخو همنشینیهای خاص
وحشی اکنون حال من در کنج تنهایی چه بود

غزل ۱۴۸

چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود
تغییر طور خویش چرا مدعا چه بود

ما کشتهٔ جفا نه برای وفا شدیم
سد جان فدای خنجر تو خونبها چه بود

بی شکوه و شکایت ما ترک جور چیست
دیدی چه ناصواب ، بفرما خطا چه بود

طبع تو هیچ خاطر ما در میان ندید
منع جفا و جور ز بهر خدا چه بود

چینندت این هوس ز کجا ای نهال لطف
بر ما ثمر فشانی شاخ وفا چه بود

با این غرور حسن که سد نخل سربلند
از پا فکند ، نرمی او با گیا چه بود

وحشی نیاز و عجز تواش داشت بر وفا
خود کرده ای چنین به خودش جرم ما چه بود

غزل ۱۵۸

خرم دل آن کس که ز بستان تو آید
گل در بغل از گشت گلستان تو آید

ما با لب تفسیده ره بادیه رفتیم
خوش آنکه ز سرچشمهٔ حیوان تو آید

خوش می گذری غنچه گشای چمن کیست
این باد که از جنبش دامان تو آید

بر مائدهٔ خلد خورانم همه خونم
رشک مگسی کان ز سر خوان تو آید

گو ماتم خود دار و به نظاره قدم نه
آنکس که به راه سر میدان تو آید

سر لشکر هر فتنه که آید پی جانی
تازان ز ره عرصهٔ جولان تو آید

وحشی مرض عشق کشد چاره گران را
بیچاره طبیبی که به درمان تو آید

غزل ۱۵۹

نزدیک ما سگان درت جا نمی کنند
مردم چه احتراز که از ما نمی کنند

رسم کجاست این ، تو بگو در کدام ملک
دل می برند و چشم به بالا نمی کنند

رحمی نمی کنی، مگر این محرمان تو
اظهار حال ما به تو اصلا نمی کنند

لیلی تمام گوش و ندیمان بزم خاص
ذکر اسیر بادیه قطعا نمی کنند

این قرب و بعد چیست نه ما جمله عاشقیم
آنها چه کرده اند که اینها نمی کنند

عشق آن دقیقه نیست که از کس توان نهفت
مردم مگر نگاه به سیما نمی کنند

پند عبث بلاست بلی زیرکانه عشق
بیهوده جا به گوشهٔ صحرا نمی کنند

این طرفه بین که تشنه لبان را به قطره ای
سد احتیاج هست و تمنا نمی کنند

وحشی چه کرده ای تو که خاصان بزم او
هرگز عنایتی به تو پیدا نمی کنند

غزل ۱۶۰

گر دیده به دریوزهٔ دیدار نیاید
دل در نظر یار چنین خوار نیاید

ور دعوی جانبازی عشقی نکند دل
بر جان کسی اینهمه آزار نیاید

فرماندهی کشور جان کار بزرگیست
نو دولت حسنی، ز تو این کار نیاید

ندهد دل ما گوشهٔ هجر تو به سد وصل
عادت به قفس کرده به گلزار نیاید

با بوی بسازم که گل باغچه وصل
بیش از بغل و دامن اغیار نیاید

ناپخته ثمر اینهمه غوغای خریدار
نو باوهٔ این باغ به بازار نیاید

بس ذوق که حاصل کند از زمزمهٔ عشق
از وحشی اگر یار مرا عار نیاید

غزل ۱۶۱

گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود
گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می شود

همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن
زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می شود

یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست
آن نگه کش تا به ما سد جای منزل می شود

رخنه بند دیده امید خواهد شد مکن
خاک کویت کز سرشک اشک ما گل می شود

آنچه کردی انفعالش عذر خواهد باک نیست
چشمها روزی اگر با هم مقابل می شود

دیده را خونبار خواهد کرد از دیدار زود
گر تغافل در میان زینگونه حایل می شود

دست بر هم سودنی دارد کزو خون می چکد
در کمین صید صیادی که غافل می شود

عشوه های چشم را کان غمزه می خوانند و ناز
من گرفتم سحر شد آخر نه باطل می شود

گل طراوت دارد اما گو به بلبل خوش ترا
کاب و رنگ صبحگاهش چاشت زایل می شود

دل اگر دیوانه شد دارالشفای صبر هست
می کنم یک هفته اش زنجیر و عاقل می شود

عشق و سودا چیست وحشی مایهٔ بی حاصلی
غیر ناکامی ز خودکامان چه حاصل می شود

غزل ۱۶۲

شهر، بیم است کزین حسن پرآشوب شود
اینقدر نیز نباید که کسی خوب شود

در زمینی که به این کوکبه شاهی گذرد
سر بسیار گدایان که لگد کوب شود

نشود هیچ کم از کوکبهٔ شاهی حسن
یوسف ار ملتفت سجدهٔ یعقوب شود

خاک بادا به سر آن مژهٔ گرد آلود
کش در آن کو نپسندند که جاروب شود

طلبش گر بکشند نیز مبارک طلبی ست
طالبی را که کسی مثل تو مطلوب شود

من خود این مطلب عالی ز خدا می طلبم
زین چه خوشتر که محب کشتهٔ محبوب شود

برو ای وحشی و بگذار صف آرایی صبر
شوق لشکر شکنی نیست که مغلوب شود

غزل ۱۶۳

شکل مستانه و انکار شرابش نگرید
تا ندانند که مست است ، شتابش نگرید

آنکه گوید نزدم جام و زد آتش به دلم
چهره افروختن و میل کبابش نگرید

سد گل تازه شکفته ست ز گلزار رخش
گل گل افتاده برو از می نابش نگرید

تا نپرسیم از آن مست که کی می زده ای
چین بر ابرو زدن و ناز و عتابش نگرید

آنکه می گفت به وحشی که منم زاهد شهر
گو بیایید به میخانه ، خرابش نگرید

غزل ۱۶۴

این دل که دوستی به تو خون خواره می کند
خصمی به خود نه ، با من بیچاره می کند

بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است
حالا نظر به خوبی رخساره می کند

این صید بی ملاحظه غافل از کمند
گردن دراز کرده چه نظاره می کند

این شیشهٔ ظریف که صد جا شکسته بیش
این اختلاط چیست که با خاره می کند

فردا نمایمش که سوی جیب جان رود
وحشی که جیب عاریتی پاره می کند

غزل ۱۶۵

گر ریخت پر عقابی ، فر هما بماند
جاوید سایهٔ او بر فرق ما بماند

رفت آنکه لشکری را در حمله ای شکستی
لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند

ماه سپهر مسند ، شد از صف کواکب
مهر ستارهٔ خیل ، گردون لوا بماند

عباس بیک اعظم کز بار احتشامش
تا انقراض عالم گردون دو تا بماند

خان ضعیف پرور کز بهر حفظ جانش
بر چرخ عالمی را دست دعا بماند

خورشید خادم او ، گردون ملازم او
تا حشر این بزرگی، وین کبریا بماند

گردون ذخیره سازد گرد سم سمندش
کز بهر چشم گردون این توتیا بماند

گر دست تیغ فتنه گردون بلند سازد
خشک از نهیب عدلش اندر هوا بماند

گر جان گذاشت خالی نخل رسیدهٔ او
او هر دو تازه نخلش او را بجا بماند

این را به باغ دولت و آنرا به گلشن بخت
یارب که تا قیامت نشو و نما بماند

تو جاودان بمانی گر او نماند باقی
اقبال تو جهان را تا انتها بماند

وحشی همیشه ماند این زبدهٔ زمانه
تا هیچکس نماند تنها خدا بماند

غزل ۱۸۷

آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینه ات را جلا نماند

روزی که ما ز بند تو آزاد می شدیم
بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند

دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او
هیچم امیدواری مهر و وفا نماند

سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندید
کز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند

وحشی ز آستانهٔ او بار بست و رفت
از ضعف چون تحمل بار جفا نماند

غزل ۱۸۸

هرکه یار ماست میل کشتن ما می کند
جرم یاران چیست دوران این تقاضا می کند

می کند افشای درد عشق داغ تازه ام
این سیه رو دردمندان را چه رسوا می کند

اشک هر دم پیش مردم آبرویم می برد
چون توان گفتن که طفلی با من اینها می کند

از جنون ما تماشای خوشی خواهد شدن
هر که می آید به کوی ما تماشا می کند

دم به دم از درد وحشی سنگ بر دل می زند
هر زمان درد دلی از سنگ پیدا می کند

غزل ۱۸۹

ما را به سوی خود خم موی تو می کشد
زنجیر کرده بر سر کوی تو می کشد

ای باغ خوش بخند که خلقی ز هر طرف
چون سبزه رخت بر لب جوی تو می کشد

ای سبزه، بخت سبز تو داری که لاله سان
هر سو کسی پیاله بر روی تو می کشد

ای بوستان شکفته شو اکنون که خلق را
دل همچو غنچه باز به سوی تو می کشد

غزل ۱۹۰

دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد
و ز پی آن گریه ای بسیار می بایست کرد

حال خود گر عرض می کردم به این سوز و گداز
چارهٔ کار منش ناچار می بایست کرد

بعد عمری کامدی یک لحظه می بایست بود
پرسش حال من بیمار می بایست کرد

امتحان ناکرده خواندی غیر را در بزم خاص
چند روزی چون منش آزار می بایست کرد

رفتن از مجلس بدین صورت چه معنی داشت دوش
رنجشی گر داشتی اظهار می بایست کرد

تا شود ظاهر که نام ما نرفت از یاد دوست
یاد ما در نامه ای یک بار می بایست کرد

کار خود بد کردم از عرض محبت پیش یار
خود غلط کردم چرا این کار می بایست کرد

شب که می بردند مست از بزم آن بدخو مرا
هر چه دل می خواست با اغیار می بایست کرد

اینکه وحشی را زدی بر دار کم لطفی نبود
اولش بسیار منت دار می بایست کرد

غزل ۱۹۱

سرخیی کان ز نی تیر تو پیدا باشد
رنگ خونابهٔ خم جگر ما باشد

رازها دارم و زان بیم که بدنام شود
می کنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد

چون دهم جان کفنم پینهٔ مرهم گردد
بسکه از تیغ توام زخم بر اعضا باشد

ای خوش آن ناز که چون بر سر غوغا باشی
اثر خنده ز لب های تو پیدا باشد

چون تو در دیده نشینی نرود اشک بلی
کی رود طفل زجایی که تماشا باشد

میرم از دغدغه چون غیر نباشد پیدا
که مبادا حرم وصل تواش جا باشد

گل گل از سنگ جنون گشت تن ما وحشی
آری آری گل دیوانگی اینها باشد

غزل ۱۹۲

می کشم زان تند خو گر صد تغافل می کند
دیگری باشد کجا چندین تحمل می کند

می کند فریاد بلبل از کمال شوق باد
غنچه گویا خنده ای در کار بلبل می کند

بر رخ چون زر سرشک همچو سیمم دید و گفت
این گدا را بین که اظهار تجمل می کند

زلف او دل برد و کاکل در پی جانست وای
کانچه با جانم نکرد آن زلف، کاکل می کند

می کند بی نوگلی خونابهٔ دل در کنار
در چمن وحشی چنین دامن پر از گل می کند

غزل ۱۹۳

هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد
چشمم به کف پای کسی سوده نگردد

آلوده نیم چون دگران این هنرم هست
کز صحبت من هیچکس آلوده نگردد

پروانه ام و عادت من سوختن خویش
تا پاک نسوزم دلم آسوده نگردد

با بلهوس از پاکی دامان تو گفتم
تا باز به دنبال تو بیهوده نگردد

وحشی ز غمش جان تو فرسود عجب نیست
جانست نه سنگست که فرسوده نگردد

غزل ۱۹۴

آنکه هرگز یاد مشتاقان به مکتوبی نکرد
گر چه گستاخیست می گوییم پرخوبی نکرد

با وجود کاروان مصر کز هم نگسلد
یوسفی دارم که هرگز یاد یعقوبی نکرد

کشت ما را هجر و یاری بر در سلطان وصل
جامهٔ خون بستهٔ ما بر سر چوبی نکرد

دورم از مطلب همان با آنکه هرگز هیچکس
اینقدرها جهد در تحصیل مطلوبی نکرد

با بلایی چون بلای هجر عمری کرد صبر
آنچه وحشی کرد هرگز هیچ ایوبی نکرد

غزل ۱۹۵

دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی داند
چراغی را که این آتش بود مردن نمی داند

دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد
نه دل سنگست پنداری که آزردن نمی داند

خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاقی
عجب نبود که پای صبر افشردن نمی داند

عنان کمتر کش اینجا چون رسی کز ما وفاکیشان
کسی دست تظلم بر عنان بردن نمی داند

میی در کاسه دارم مایهٔ سد گونه بد مستی
هنوز او مستی خون جگر خوردن نمی داند

بخند، ای گل کز آب چشم وحشی پرورش داری
که هر گل کو به بار آورد پژمردن نمی داند

غزل ۱۹۶

کسی از دور تا کی چین ابروی کسی بیند
سراپا چشم حسرت گردد و سوی کسی بیند

ز روی خویشتن هم شرم می آید مرا تا کی
کسی بنشیند و از دور در روی کسی بیند

نه مغروری چنانم کشت کز دل چون کشد خنجر
سری پیش افکند در چاک پهلوی کسی بیند

فلک گو استخوان پیش سگ افکن ناتوانی را
که فرساید ز حسرت چون سگ کوی کسی بیند

کسی داند که وحشی را چه برق افتاد در خرمن
که داغی بر جگر از تندی خوی کسی بیند

غزل ۱۷۵

هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
در خور شکر عطای تو زبانی بدهد

آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است
هم مگر همت تو بحری و کانی بدهد

چشمهٔ فیض گشا خاطر فیاض شماست
وه چه باشد که به ما طبع روانی بدهد

وحشی از عهدهٔ شکر تو نیاید بیرون
عذر این خواهد اگر عمر امانی بدهد

غزل ۱۷۶

غم هجوم آورده می دانم که زارم می کشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم می کشد

می کشد سد بار هر ساعت من بد روز را
من نمی دانم که روزی چند بارم می کشد

گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر بهار
کاینچنین فصلی غم آن گلعذارم می کشد

شب هلاکم می کند اندیشهٔ غمهای روز
روز فکر محنت شبهای تارم می کشد

گفته خواهد کشت وحشی را به سد بیداد زود
دیر می آید مگر از انتظارم می کشد

غزل ۱۷۷

کجا در بزم او جای چو من دیوانه ای باشد
مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه ای باشد

چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی
که اینهم در میان مردمان افسانه ای باشد

من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش
که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه ای باشد

میان آشنایان هر چه می خواهی بکن با من
ولی خوارم مکن چندین اگر بیگانه ای باشد

مگو وحشی کجا می باشد ای سلطان مهرویان
کجا باشد مقامش گوشهٔ میخانه ای باشد

غزل ۱۷۸

باغ ترا نظارگیانی که دیده اند
گفتند سبزه های خوشش بر دمیده اند

در بوستان حسن تو گل بر سر گلست
در بسته بوده ای و گلش را نچیده اند

ای باد سرگذشت جدایی به گل بگوی
زین بلبلان که سر به پر اندر کشیده اند

آیا چگونه می گذرد تلخی قفس
بر توتیان که بر شکرستان پریده اند

شکرت به خون رقم شود ار سر بری به جور
عشاق را زبان شکایت بریده اند

از بی حقیقیست شکایت ز مردمی
کز بهر ما هزار حکایت شنیده اند

وحشی بیا که آمده آن بلهوس گداز
زرهای کم عیار به آتش رسیده اند

غزل ۱۷۹

عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفته اند
عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفته اند

کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من
عاشقی را رکن اعظم بردباری گفته اند

پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق را
غایت نومیدی و امیدواری گفته اند

پیش من هست احتراز از چشم و دل از غیر دوست
آنچه اهل تقویش پرهیزکاری گفته اند

راست شد دل با رضای یار و ، رست از هجر و وصل
آری آری راستی و رستگاری گفته اند

من مرید عشق گر ارشاد آن شد حاصلم
آن صفت کش نام موت اختیاری گفته اند

زیستن فرعست وحشی ، اصل پاس دوستیست
جان و سر سهلست اول حفظ یاری گفته اند

غزل ۱۸۰

پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد

به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز اما
از آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد

فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان را
ز ضعف طالعم هر روز کاری در میان افتد

خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقان
حدیث درد من هم از کناری در میان افتد

غزل ۱۸۱

کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید
اگر در بزم او بیند مرا، بر حال من گرید

به بزم عیش بی دردان به جانم ، کو غم آبادی
که سوزد یک طرف مجنون و یک سو کوهکن گرید

چه می پرسی حدیث درد پروردی که احوالش
کسی هرگز نفهمد بسکه هنگام سخن گرید

نشینم من هم از اندوه و، دور از کوی او گریم
غریب و دردمندی هر کجا دور از وطن گرید

برو ای پند گو بگذار وحشی را که این مسکین
دمی بنشیند و بر روزگار خویشتن گرید

غزل ۱۸۲

کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد
این نقد بقا چیست که بیهوده فنا شد

اظهار محبت به سگ کوی تو کردیم
گفتیم مگر دوست شود دشمن ما شد

دل خون شد و از دیدهٔ خونابه فشان رفت
تا رفته ای از دیده چه گویم که چها شد

با جلوهٔ حسنت چه کند این تن چون کاه
انوار تجلیست کزان کوه ز پا شد

رفتیم به خواب غم از افسانهٔ وحشی
او را که به عشرتگه ما راهنما شد

غزل ۱۸۳

پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد
بهانه ساخت که شنجرف بوده پی گم کرد

تبسمی ز لب دلفریب او دیدم
که هر چه با دل من کرد آن تبسم کرد

چنان شدم ز غم و غصهٔ جدایی دوست
که دید دشمن اگر حال من ، ترحم کرد

ز سنگ تفرقه ایمن نشست صاف دلی
که رفت و تکیه به دیوار دیر چون خم کرد

نگفت یار که داد از که می زند وحشی
اگر چه بر در او عمرها تظلم کرد

غزل ۱۸۴

غلام عشق حاشا کز جفای یار بگریزد
نه عاشق بلهوس باشد که از آزار بگریزد

ببر، گر بلبلی درد سر بیهوده از گلشن
که گوید عاشق روی گلم و ز خار بگریزد

نباشد بی وفا گل بلکه مرغی بی وفا باشد
که چون گل را نماند خوبی رخسار بگریزد

بس است این طعنه از پروانه تا جاوید بلبل را
که رنگ و بوی گل چون رفت از گلزار بگریزد

چرا از نسبت خود عشق را تهمت نهد وحشی
کسی کز جور یار و طعنهٔ اغیار بگریزد

غزل ۱۸۵

در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
اساس زندگی خضر را ثبات نباشد

منادی است ز هجران که هر که بندی شد
ز بند خانه ما دیگرش نجات نباشد

مبین به ظاهر بی لطفیش که هست بتان را
تغافلی که کم از هیچ التفات نباشد

متاعهای وفا هست در دکانچهٔ عشقم
که در سراسر بازار کاینات نباشد

به مذهب که عمل می کنی و کیش که داری
که گفته است که حسن ترا ، زکات نباشد

بساط دوری و شطرنج غایبانه به خوبان
به خود فرو شده وحشی عجب که مات نباشد

غزل ۱۸۶

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
که به جان دادن من گریهٔ بسیار نکرد

که مرا در نظرآورد که از غایت ناز
چین برابر و نزد و روی به دیوار نکرد

هیچ سنگین دل بی رحم به غیر از تو نبود
که سرود غم من در دل او کار نکرد

روح آن کشتهٔ غم شاد که تا بود دمی
یار غم بود و شکایت ز غم یار نکرد

روز مردن ز تو وحشی گله ها داشت ولی
رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد

غزل ۱۹۷

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید
کلاه کج نهد از ناز و بر سرگذر آید

رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد
دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید

ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد
هنوز قافله در مصر و قاصد و خبر آید

کمینه خاصیت عشق جذبه ایست که کس را
ز هر دری که پرانند بیش ، بیشتر آید

سبو به دوش و صراحی به دست و محتسب از پی
نعوذبالله اگر پای من به سنگ بر آید

مگو که وحشیم آید ز پی اگر بروم من
چه مانعست نیاید چرا به چشم و سر آید

غزل ۱۹۸

شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید
یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید

آن آرزو که دوش نبودش اثر هنوز
بسیار زود بود به این عشق چون کشید

فرهاد وضع مجلس شیرین نظاره کرد
برجست و رخت خود به سوی بیستون کشید

خود را نهفته بود بر این آستانه عشق
بیرون دوید ناگه و مارا درون کشید

آن نم که بود قطره شد و قطره جوی آب
وز آب جو گذشت به توفان جنون کشید

زین می به جرعهٔ دگر از خود برون رویم
زین بادهای درد که از ما فزون کشید

وحشی به خود نکرد چنین خوار خویش را
گر خواریی کشید ز بخت زبون کشید

غزل ۱۹۹

ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید
که سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید

به گلخن گر روم از رشک گلخن تاب در بندند
به روی ناکسی چون من در بستان که بگشاید

چنین کز دیدن هر ناپسندم خون بجوش آمد
اگر نه سیل خون زور آورد مژگان که بگشاید

جگر تا لب گره از غصه و سد عقده در خاطر
کجا ظاهر کنم وین عقدهٔ پنهان که بگشاید

طلسم دوستی پرخوف و گنج وصل پردشمن
عجب گنجیست اما تا طلسم آن که بگشاید

مگو وحشی که بگشاید در امید ما آخر
خدا بگشایداین در آخر ای نادان که بگشاید

غزل ۲۰۰

سد حشر جان ز پی یکه سواری رسید
خنجر پرخون به دست شیر شکاری رسید

بیهده ابرش نتاخت اینطرف آن ترک مست
تیغ به دست اینچنین از پی کاری رسید

رخش دوانی ز پیش، اشک فشانی ز پی
تند سواری گذشت ، غاشیه داری رسید

داغ جنون تازه گشت این دل پژمرده را
سخت خزانی گذشت، خوب بهاری رسید

وحشی ازین موج خیز رست ولی بعد مرگ
غوطه بسی زد به خون تا به کناری رسید

غزل ۲۰۱

مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد
چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد

گلشن در هم شکفت آن بی مروت بین که می خواهد
چنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد

زبانم می سراید قصهٔ اندوه و می ترسم
که بر هر حرف من بدگو هزاران داستان بندد

خدنگی خورده ام کاری ز شست ناز پرکاری
که از ابرو گشاید تیر و تهمت بر کمان بندد

رهی در پیشم افتادست و بیم رهزنی در پی
که چون بر کاروانی تاخت اول دست جان بندد

قبا می پوشد و خون می کند افشاندن دستش
معاذالله از آن ساعت که خنجر بر میان بندد

علاج زخمهای ظاهری آید ز وحشی هم
طبیبی آنچنان خواهم که او زخمی نهان بندد

غزل ۲۰۲

چرا خود را کسی در دام سد بی نسبت اندازد
رود با یک جهان نا اهل طرح صحبت اندازد

حذر از صحبت او باش اگر خود یک نفس باشد
که گر خود پادشاهی کثرت اندر حرمت اندازد

نگه دار آب و رنگ خویش ای یاقوت پر قیمت
که بی آبی و بی رنگی خلل در قیمت اندازد

چو باشد باده در خم تلخی و حالی دگر دارد
تصرف کردن بادیش از کیفیت اندازد

خلاف عقل باشد می نخورده جامه آلود
برد خود را کسی در شاهراه تهمت اندازد

تو و مارا وداع حسن و عشق اولاست کاین صحبت
نه تنها حسن را ، سد عشق را از حالت اندازد

مجال گفت و گو تنگ است ، گو وحشی زبان در کش
همان به کاین نصیحتها به وقت فرصت اندازد

غزل ۲۰۳

در راسته ناز فروشان که بتانند
ماییم ونگاهی که به هیچش نستانند

ای عشق شدی خوار بکش ناز دو روزی
کاین حسن فروشان همه قدر توندانند

خوبان که گهی خوانمشان عمر و گهی جان
بازی مخور از من که نه عمرند و نه جانند

جانند بدین وجه کشان نیست وفایی
عمرند از این رو که به سرعت گذرانند

جز رنگی و بویی نه و سد مایهٔ آزار
در پردهٔ گل خار بنی چند نهانند

بی جوشن فولاد صبوری نروی پیش
کاین لشکر بیداد عجب سخت کمانند

وحشی سخن نقص بتان بیهده گوییست
خوبند الهی که بسی سال بمانند

غزل ۲۰۴

ما را دو روزه دوری دیدار می کشد
زهریست این که اندک و بسیار می کشد

عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش می برد به زاری و خوش زار می کشد

مجروح را جراحت و بیمار را مرض
عشاق را مفارقت یار می کشد

آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفا کشان وفادار می کشد

وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست
ما را هزار بار نه یک بار می کشد

غزل ۲۰۵

خونخواره راهی می روم تا خود به پایان کی رسد
پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد

سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو
این سر که من می بینمش لیکن به سامان کی رسد

گر چه توانی چاره ام سهل است گو دردم بکش
نتوان نهادن بدعتی عاشق به درمان کی رسد

جانی که پرسیدی از و کرده وداع کالبد
بر لب ستاده منتظر تا از تو فرمان کی رسد

داور دلم در تربیت شاخی برش نادیده کس
تا چون گلی زو بشکفد یا میوهٔ آن کی رسد

نازم مشام شوق را ورنه صبا گر بگذرد
در مصر بر پیراهنی بویش به کنعان کی رسد

موری بجد بندد میان بزم سلیمان جا کند
تو سعی کن وحشی مگو کاین جان به جانان کی رسد

غزل ۲۲۳

دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر

گله گر کنم ز خویت به جز اینقدر نباشد
که شوند اگر تو خواهی قدری ازین نکوتر

همه رنگ حیله بینم پس پردهٔ فریبت
برو ای دو رو که هستی ز گل دور و دوروتر

تو نه مرغ این شکاری پی صید دیگری رو
که عقاب دیگر آمد به شکار این کبوتر

نه خوش آمده است وحشی تو غریب خوش ادایی
همه طرز تازه گویی، ز تو کیست تازه گوتر

غزل ۲۲۴

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر
زیر پای خود سر عجز گدای خود نگر

این چه استغنا و ناز است ، این چه کبر و سرکشیست
حسبه لله به سوی مبتلای خود نگر

چون خرامی غمزه را بنشان بر آن دنبال چشم
نیمکشت ناز خلقی بر قفای خود نگر

این مبین جانا که آسان پنجه صبرم شکست
زور بازوی غم مرد آزمای خود نگر

باورت گر نیست از وحشی که می سوزد ز تو
چاک در جانش فکن داغ وفای خود نگر

غزل ۲۲۵

گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار
خود را ز زبان من دیوانه نگه دار

جا در خور او جز صدف دیدهٔ من نیست
گو جای خود آن گوهر یکدانه نگه دار

زاهد چه کشی اینهمه بر دوش مصلا
بردار سبوی من و رندانه نگه دار

هر چیز که جز باده بود گو برو از دست
در دست همین شیشه و پیمانه نگه دار

پروانه بر آتش زند از بهرتو خود را
ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

آن زلف مکن شانه که زنجیر دل ماست
بر هم مزن آن سلسله را شانه نگه دار

وحشی ز حرم در قدم دوست قدم نه
حاجی تو برو خشت و گل خانه نگه دار

غزل ۲۲۶

جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر

گو مکن غمزهٔ او سعی به دلداری ما
زانکه دادیم دل خویش به دلدار دگر

بسکه آزرده مرا خوشترم از راحت اوست
گر سد آزار ببینم ز دل آزار دگر

وحشی از دست جفا رست دلت واقف باش
که نیفتد سرو کارت به جفا کار دگر

غزل ۲۲۷

عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور

پایه آن یافت که گردید مجرد ز همه
هست آری به فلک رفتن عیسا مشهور

نه همین قصه مجنون شده مشهور جهان
در جهان هست ز ما نیز سخنها مشهور

شهرت حسن کند زمزمه عشق بلند
شد ز یوسف سخن عشق زلیخا مشهور

همچو وحشی سخن ما همه جا مشهور است
نیست جایی که نباشد سخن ما مشهور

غزل ۲۲۸

شده ام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز

ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم
که شبی ز خانه بیرون ننهاده گام هرگز

هوس پیاله خوردن بودم به خردسالی
که کسی نگفته پیشش ز شراب و جام هرگز

چو حدیث من بر آید کند آنچنان تغافل
که مگر به عمر خویشم نشینده نام هرگز

به رهت مقام کردم ، نگذاشتی مقیمم
به اسیر خود نبودی تو در این مقام هرگز

به شکنج طره او دل وحشی است مایل
که خلاصیش مبادا ز بلای دام هرگز

غزل ۲۲۹

مست آن ترک به کاشانه من بود امروز
وه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز

وای بر غیر اگر یک دو سه روزی ماند
با من این نوع که جانانهٔ من بود امروز

بی لبت خون دلی بود که دورم می داد
می که در ساغر و پیمانهٔ من بود امروز

بسکه شب قصهٔ دیوانگی از من سر زد
بر زبان همه افسانهٔ من بود امروز

شرح ویرانگی جغد غم از وحشی پرس
زانکه یک لحظه به ویرانهٔ من بود امروز

غزل ۲۳۰

دوش پر عربده ای بود و نه آنست امروز
نگهش قاصد سد لطف نهانست امروز

حسنش آنست ولی خود نه همانست بلی
بودی آفت دل ، راحت جانست امروز

روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز

شرح رازی که میان من و او خواهد بود
بیش از حوصلهٔ نطق و بیانست امروز

تا چه ها بر سر و دستار حریفان گذرد
زان می تند که در رطل گرانست امروز

بر کمان می کشد آن غمزهٔ خدنگی که مپرس
ای خوشا سینهٔ وحشی که نشانست امروز

غزل ۲۳۱

ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز
آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز

کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله
اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز

وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی
اله اله ، بسته آن سست پیوندی هنوز

با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی ترا
شرم بادت زین غلامی، بی خداوندی هنوز

خنده ات بر خود نیامد پاره ای بر خود بخند
از لب او چشم در راه شکرخندی هنوز

تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود بس است
این کهن نخل تمنا را نیفکندی هنوز

ساده دل وحشی که می داند ترا احوال چیست
وین گمان دارد که گویا قابل پندی هنوز

غزل ۲۱۵

روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید

سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوز ما
کز تنم آن کو نشان می جست خاکستر ندید

الوداع ای سر که ما را می برد سودای عشق
بر سر راهی که هر کس رفت آنجا سر ندید

مرد عشق است آنکه گر عالم سپاه غم گرفت
تاخت در میدان و بر بسیاری لشکر ندید

گر چه وحشی ناخوشیها دید و سختیها ولی
سخت تر از روزگار هجر و ناخوشتر ندید

غزل ۲۱۶

تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب ندارد
تنک شراب ستم ظرف این شراب ندارد

چه دیده ای و درین چیست مصلحت که نگاهت
تمام خشم شد و رخصت عتاب ندارد

تو زود رنج تغافل پرست ، وه چه بلندی
چه گفته ام که سلامم دگر جواب ندارد

به خشکسال وفا رستی ای گیاه محبت
بریز برگ که ابر امید آب ندارد

دل بلاکش وحشی که خو به داغ تو کرده
اگر به آتش دوزخ رود عذاب ندارد

غزل ۲۱۷

به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند

تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای
که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند

تو رنجه ای زمن و میل من ولی چکنم
بگو که ناز توام دست در میان نکند

گرم مجال نگاهی بود زمان چکنم
حکایتی که نگه می کند زبان نکند

هزار سود در این بیع هست خواهی دید
مرا بخر که خریدار من زیان نکند

جفا و هر چه کند گو به من خداوند است
ولیک نسبت ما را به این و آن نکند

بس است جور ز صبر آزمود وحشی را
هزار بار کسی را کس امتحان نکند

غزل ۲۱۸

چرا ستمگر من با کسی جفا نکند
جفای او همه کس می کشد چرا نکند

فغان ز سنگدل من که خون سد مظلوم
به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند

چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو
خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند

کدام سنگدل از درد من خبر دارد
که با وجود دل سخت گریه ها نکند

کشیده جام و سر بی گنه کشی دارد
عجب که بر نکشد تیغ و قصد ما نکند

به جای خویش نیامد مرا چو وحشی دل
اگر ز تیر تو پیکان به سینه جا نکند

غزل ۲۱۹

پرسیدن حال دل ریشم بگذارید
یک دم به غم و محنت خویشم بگذارید

یاران به میان من و آن مست مییید
گر می کشد آن عربده کیشم بگذارید

روزی که برید از ره این کشته عشقش
آنچه از دو سه روز از همه پیشم بگذارید

وحشی صفتم جامهٔ سد پاره بدوزند
چسبیده به زخم دل ریشم بگذارید

غزل ۲۲۰

آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید
بانگ درای همت زین کاروان نیاید

ای عندلیب خو کن با خار غم که هرگز
بوی گل مروت زین بوستان نیاید

بر حرف اهل حاجت گوش قبول بگشا
کاین حرف را نگوید کس تا به جان نیاید

ناچار گشته غربت دل را و گرنه هرگز
مرغی بود که یادش از آشیان نیاید

کم آیدم به خاطر همصحبتان جانی
کاتش به جان نگیرد دل در فغان نیاید

تیر دعا چه خوبست گر بر نشان توان زد
اما چه چاره سازم گر بر نشان نیاید

وحشی دگر نیاید سویم عروس دولت
روزی بیاید آخر گر این زمان نیاید

غزل ۲۲۱

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید
کلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید

رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد
دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید

ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد
هنوز قافله درمصر و نامه و خبر آید

کمینه خاصیت عشق جذبه ایست که کس را
ز هر دری که برانند بیش ، بیشتر آید

سبو به دوش و صراحی به دست و محتسب از پی
نعوذبالله اگر پای من به سنگ بر آید

مگو که وحشیم آمد ز پی اگر بروم من
چه مانع است نیاید چرا به چشم و سر آید

غزل ۲۲۲

روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر

به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است
به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر

خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف
حکایتیست که گفتی هزار بار دگر

غزل ۲۳۲

وه که دامن می کشد آن سرو ناز از من هنوز
ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز

ناز بر من کن که نازت می کشم تا زنده ام
نیم جانی هست و می آید نیاز ازمن هنوز

آنچنان جانبازیی کردم به راه او که خلق
سالها بگذشت و می گویند باز از من هنوز

سوختم سد بار پیش او سراپا همچو شمع
پرسد اکنون باعث سوز و گداز از من هنوز

همچو وحشی گه به تیغم می نوازد گه به تیر
مرحمت نگرفته باز آن دلنواز از من هنوز

غزل ۲۳۳

گر چه دوری می کنم بی صبر و آرامم هنوز
می نمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز

باورش می آید از من دعوی وارستگی
خود نمی داند که چون آورده در دامم هنوز

اول عشق و مرا سد نقش حیرت در ضمیر
این خود آغاز است تا خود چیست انجامم هنوز

من به سد لطف از تو ناخرسند و محروم این زمان
از لبت آورده سد پیغام دشنامم هنوز

صبح و شام از پی دوانم روز تا شب منتظر
همرهی با او میسر نیست یک گامم هنوز

من سراپا گوش کاینک می گشاید لب به عذر
او خود اکنون رنجه می دارد به پیغامم هنوز

وحشی این پیمانه نستانی که زهر است این نه می
باورت گر نیست دردی هست در جامم هنوز

غزل ۲۳۴

هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز
وز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز

سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنان
جان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز

ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن
خوب می گویی ولی او را نمی دانی هنوز

گرچه عمری شد که کشت از درد استغنا مرا
در رخش پیداست آثار پشیمانی هنوز

وحشی از طرز سخن بگذر که اینجا عام نیست
طرز خاص نکته پردازان کاشانی هنوز

غزل ۲۳۵

شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس

شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده ام
گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس

شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا
می کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس

دور از آن کو تا به کی باشی دلا بی خان ومان
این چه اوقاتست راه خان و مان خود بپرس

حال بیماران خود هرگز نمی پرسد چرا
وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس

غزل ۲۳۶

مغرور کسی به که درت جا نکند کس
وصلی که محالست تمنا نکند کس

نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی
بیعانهٔ جان چیست که سودا نکند کس

روشن نکند چشم کس این طرفه عزیزیست
همچشمی یعقوب و زلیخا نکند کس

مرغ دل ما کیست اگر دامگه اینست
سیمرغ به دام افتد و پروا نکند کس

آه این چه غرور است که سد کشته گر افتد
دزدیده هم از دور تماشا نکند کس

چندین سر بی جرم به دار است در آن کو
یک بار سر از ناز به بالا نکند کس

وحشی سبب ناز و تغافل همه حسن است
حسن ار نبود این همه اینها نکند کس

غزل ۲۳۷

ای دل به بند دوری او جاودانه باش
ای صبر پاسبان در بند خانه باش

ای سر به خاک تنگ فرو رو ، ترا که گفت
در بند کسر حرمت این آستانه باش

هرگز میان عاشق و معشوق بعد نیست
سد ساله راه فاصله گو در میانه باش

سد دوزخم زبانه کشد عشق خود یکیست
گو یک زبان بر سر آمد سد زبانه باش

وحشی نگفتمت که کمانش نمی کشی
حالا بیا خدنگ بلا را نشانه باش

غزل ۲۳۸

عشق می فرمایدم مستغنی از دیدار باش
چند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش

شوق می گوید که آسان نیست بی او زیستن
صبر می گوید که باکی نیست گو دشوار باش

وصل خواری بر دهد ای طایر بستان پرست
گلستان خواهی قفس، مستغنی از گلزار باش

وصل اگر اینست و ذوقش این که من دریافتم
گر ز حرمانت بسوزد هجر منت دار باش

صبر خواهم کرد وحشی از غم نادیدنش
من چو خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش

غزل ۲۳۹

تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش
دیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش

در نگاهی کان به هر ماهی کنی آنهم ز دور
سهل باشد گو عنایت گونه منظور باش

یک نگاه لطف از چشم تو ما را می رسد
گو کسی کاین نیز نتواند که بیند کور باش

بزم بدمستان عشق است این به حکمت باده نوش
ساقی مجلس شود هم مست و هم مخمور باش

لطف با اغیار و کین با ما تفاوت از کجاست
با همه هر نوع می باشی به یک دستور باش

سیل بی لطفی همین سر در بنای ما مده
خانهٔ ما یا همه ویرانه یا معمور باش

کار ما و کار وحشی پیش تیغت چون یکیست
گو دلت بی رحم و بازوی ستم پر زور باش

غزل ۲۶۰

مستغنی است از همه عالم گدای عشق
ما و گدایی در دولتسرای عشق

عشق و اساس عشق نهادند بر دوام
یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق

آنها که نام آب بقا وضع کرده اند
گفتند نکته ای ز دوام و بقای عشق

گو خاک تیره زر کن و سنگ سیاه سیم
آنکس که یافت آگهی از کیمیای عشق

پروانه محو کرد در آتش وجود خویش
یعنی که اتحاد بود انتهای عشق

اینرا کشد به وادی و آنرا برد به کوه
زینها بسی ست تا چه بود اقتضای عشق

وحشی هزار ساله ره از یار سوی یار
یک گام بیش نیست ولیکن به پای عشق

غزل ۲۶۱

مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ
رو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ

غمزه گو ناوک خود بیهده زن پس مفکن
که دل و جان دگر ساختم از آهن و سنگ

عذرم این بس اگر از کوی تو رفتم که نماند
نام نیکی که توانم بدلش ساخت به ننگ

بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد
که دو روزیست وفاداری یاران دو رنگ

آه حسرت نه به آیینه وحشی آن کرد
که توان بردنش از صیقل ابروی تو زنگ

غزل ۲۶۲

تو زمن پرس قدر روز وصال
تشنه داند که چیست آب زلال

ذوق آن جستن از قفس ناگاه
من شناسم نه مرغ فارغ بال

می توان مرد بهر آن هجران
کش وصال تو باشد از دنبال

این منم، این منم به خدمت تو
ای خوشم حال و ای خوشم احوال

این تویی، این تویی برابر من
ای خوشم بخت و ای خوشم اقبال

وحشی اسباب خوشدلی همه هست
ای دریغا دو جام مالامال

غزل ۲۶۳

کی تبسم دور از آن شیرین تکلم می کنم
زهر خند است این که پنداری تبسم می کنم

در میان اشک شادی گم شدم روز وصال
اینچنین روزی که دیدم خویش را گم می کنم

با من آواره مردم تا به کشتن همرهند
من نمی دانم چه بی راهی به مردم می کنم

چهره پرخاکستر از گلخن برون خواهم دوید
هر چه خواهد کوهکن تا من تظلم می کنم

تکیه بر محراب دارد عابد و زاهد به زهد
وحشی دردی کشم من تکیه بر خم می کنم

غزل ۲۶۴

دل باز رست از تو ،ز بند زمانه هم
در هم شکست بند و در بند خانه هم

برخاست باد شرطه و زورق درست ماند
از موج خیز رستم و دیدم کرانه هم

آن مرغ جغد شیوه که سوی تو می پرید
بال و پرش بسوختم و آشیانه هم

گر دیگر از پی تو دوم داد من بده
مهمیز کن سمند و بزن تازیانه هم

وحشی چرا به ننگ نمیری که پیش او
از غیر کمتری ، ز سگ آستانه هم

غزل ۲۶۵

تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم
وقتست که با یار به عشرت بنشینم

بی طاقتیم در ره او می رود از حد
کو صبر که در گوشهٔ طاقت بنشینم

تا چند روم از پی او بند کنیدم
باشد که زمانی به فراغت بنشینم

داغ تو مرا شمع صفت سوخت کجایی
مگذار که با اشک ندامت بنشینم

پامال شدم چند چو وحشی به ره غم
از دست تو بر خاک مذلت بنشینم

غزل ۲۶۶

برزن ای دل دامن کوشش که کاری کرده ام
باز خود را هرزه گرد رهگذاری کرده ام

گشته پایم راز دار طول و عرض کوچه ای
چشم را جاسوس راه انتظاری کرده ام

می کنم پنهان ز خود اما گلم خواهد شکفت
کز دل خود فهم اندک خار خاری کرده ام

آب در پیمانه گردانیده ام زین درد بیش
در سبوی خود شراب خوشگواری کرده ام

ساقیا پیشینه آن دردی که اندر شیشه بود
دیگران را ده که من دفع خماری کرده ام

تا چه فرماید غلوی شوق در افشای راز
برخلاف آن به خود حالا قراری کرده ام

وحشی از من زین سرود غم بسی خواهد شنید
زانکه خود را بلبل خرم بهاری کرده ام

غزل ۲۶۷

هر خون که تو دادی چو می ناب کشیدیم
زهر تو به سد رغبت جلاب کشیدیم

این باب محبت همه اشکال دقیقست
ما زحمت بسیار در این باب کشیدیم

دوش از طرف بام کسی پرتو مه تافت
از ظلمت شب رخت به مهتاب کشیدیم

گر آهن بگداخته در بوتهٔ ما ریخت
گشتیم سراپا لب و چون آب کشیدیم

هر چند خسک بود از او در ته پهلو
در بستر از او محنت سنجاب کشیدیم

ای دیده به خوابی تو که با اینهمه تشویش
از غفلت این بخت گران خواب کشیدیم

وحشی نپسندند به پیمانهٔ دشمن
آن زهر که ما از کف احباب کشیدیم

غزل ۲۶۸

سحر کجاست که فراش جلوه گاه توام
نشسته بر سر ره دیده بان راه توام

هنوز خفته چو بخت منند خلق که من
برون دویده ز شوق رخ چو ماه توام

من آن گدای حریصم که صبح نیست هنوز
که ایستاده به دریوزه نگاه توام

مرا تو اول شب رانده ای به خواری ومن
سحر خود آمده ام باز و عذر خواه توام

تو بی گناه کشی کن که ایستاده به عذر
به روز عرض جزا حایل گناه توام

اگر به کشتن وحشی گواه می طلبی
مرا طلب به گواهی که من گواه توام

غزل ۲۶۹

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

غزل ۲۵۰

کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
جان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش

آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی او
تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش

جمله از خاک درش خیزند روز رستخیز
بسکه بیماران غم مردند بر خاک درش

دست برخنجر خرامان می رود آن ترک مست
مانده چشم حسرت خلقی به دست و خنجرش

فکر زلفت از سر وحشی سر مویی نرفت
گر چه مویی گشت از زلف تو جسم لاغرش

غزل ۲۵۱

با جوانی چند در عین وفا می بینمش
باز با جمع غریبی آشنا می بینمش

باز تا امروز دارد با که میل اختلاط
زانکه از یاران دیروزی جدا می بینمش

ماه رخسارش که چون آیینه بودی در صفا
بی صفا گردید با من بی صفا می بینمش

آنکه هر دم در ره او می فکندم خویش را
راه می گردانم اکنون هر کجا می بینمش

مرغ دل وحشی که از دامی به چندین حیله جست
از سرنو باز جایی مبتلا می بینمش

غزل ۲۵۲

بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش
عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش

بود جهان جهان فریب از پی جان مضطرب
آمدن و گذشتن و رفتن و ایستادنش

ناز دماند از زمین، فتنه فشاند از هوا
طرز خرام کردن و پا به زمین نهادنش

جذب محبتش کشد، هست بهانه ای و بس
اینهمه تند گشتن و در پی من فتادنش

وحشی اگر چنین بود وضع زمانه بعد ازین
وای بر آن که باید از مادر دهر زادنش

غزل ۲۵۳

بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش
تا چو من افتاده ای نا گه بگیرد دامنش

مرغ فارغ بال بودم در هوای عافیت
از کمین برخاست ناگه غمزهٔ صید افکنش

عشق لیلی سخت زنجیریست مجنون آزما
این کسی داند که زنجیری بود در گردنش

سر به قدر آرزو خواهم که چون راند به ناز
گرد آن سر گردم و ریزم به پای توسنش

این سر پرآرزو در انتظار عشوه ایست
گوشه چشمی بجنبان و بینداز از تنش

سود پیراهن بر آن اندام و ما را کشت رشک
تا قیامت دست ما و دامن پیراهنش

وحشیم حیران او از دور و جان نزدیک لب
کار من موقوف یک دیدن ز چشم پر فنش

غزل ۲۵۴

نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص
کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص

کار دشوار است برمن ، وقت کار است ای اجل
سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص

کشتی تابوت می خواهم که آب از سرگذشت
تا به آن کشتی کنم خود را ازین توفان خلاص

چند نالم بردرش ای همنشین زارم بکش
کو رهد از درد سر ، من گردم از افغان خلاص

بست وحشی با دل خرم ازین غمخانه رخت
چون گرفتاری که خود را یابد از زندان خلاص

غزل ۲۵۵

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف
خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

غزل ۲۵۶

بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ
از چنان جانی که باشد بی رخ جانان چه حظ

دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مه پاره رفت
چون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ

ناامید از خدمت او جان چه کار آید مرا
جان که صرف خدمت جانان نگردد زان چه حظ

جانب بستان چه می خوانی مرا ای باغبان
با من آن گلپیرهن چون نیست در بستان چه حظ

دل به تنگ آمد مرا وحشی نمی خواهم جهان
از جهان بی او مرا در گوشهٔ حرمان چه حظ

غزل ۲۵۷

قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ
قدر یاران وفادار ندانست دریغ

درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس
یار حال من بیمار ندانست دریغ

یار هر خار و خسی گشت درین گلشن حیف
قیمت آن گل رخسار ندانست دریغ

زارم انداخت ز پا خواری هجران هیهات
مردم و حال مرا یار ندانست دریغ

وحشی آن عربده جو کشت به خواری ما را
قدر عشاق جگر خوار ندانست دریغ

غزل ۲۵۸

به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ

بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خود
ورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ

سخن را شسته دفتر بر سر آب فراموشی
چو گل از پای تا سر گوش اما از زبان فارغ

کمان را زه بریده، تیر را پیکان و پرکنده
سپر افکنده خود را کرده از تیر وکمان فارغ

عجب مرغی نه جایی در قفس نی از قفس بیرون
ز دام و دانه و پروازگاه و آشیان فارغ

برون از مردن و از زیستن بس بلعجب جایی
که آنجا می توان بودن ز ننگ جسم و جان فارغ

به شکلی بند و خرسندی به نامی تابه کی وحشی
بیا تا در نوردم گردم از نام و نشان فارغ

غزل ۲۵۹

شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف
ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف

روبرو بنشست با هر بی ره و رویی ، دریغ
کرد بی باکانه جا در جمع هر بی باک، حیف

ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل، ظلم
حیف باشد بر چنان رو دیدهٔ ناپاک ، حیف

گر بر آید جانم از غم ، نیستی آن ، کز غلط
بر زبانت بگذرد روزی کز آن غمناک حیف

در خم فتراک وحشی را نمیبندی چو صید
گوییا می آیدت زان حلقهٔ فتراک حیف

غزل ۲۷۰

عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده ایم
گرم کن هنگامهٔ دیگر که ما افسرده ایم

گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمند
کز تو پر آزردگی داریم و بس آزرده ایم

لخت لخت است این جگر چون خود نباشد لخت لخت
که مگر دندان حسرت بر جگر افشرده ایم

در نمی گیرد باو نیرنگ سازیهای ما
گر چه ز افسون آب از آتش برون آورده ایم

وحشی آن چشمت اگر خواند به خود نادیده کن
کان فریب است اینکه ما سد بار دیگر خورده ایم

غزل ۲۷۱

من این کوشش که در تسخیر آن خودکام می کردم
اگر وحشی غزالی بود او را رام می کردم

درین مدت اگر اوقات من صرف ملک می شد
باو در بزمگاه عیش می در جام می کردم

رهم را منتهایی نیست زان رو دورم از مقصد
اگر می داشت پایانی منش یک گام می کردم

به کنج این قفس افتاده عاجز من همان مرغم
که تعلیم خلاص بستگان دام می کردم

به اندک صبر دیگر رفته بود این ناز بی موقع
غلط کردم چرا این صلح بی هنگام می کردم

پیامی کرد کز شرمندگی مردم که گفت اورا
شکایت گونه ای کز بخت نافرجام می کردم

چه ننگ آمیز نامی بوده پیش یار این وحشی
بسی به بود ازین خود را اگر سگ نام می کردم

غزل ۲۷۲

نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم
دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم

گر چه از دل می رود عشق به جان آمیخته
با وجود این وداع صعب گریان نیستیم

گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده ایم
درد گو ما را بکش در فکر درمان نیستیم

آنچه مارا خوار می کرد آن محبت بود و رفت
گو به چشم آن مبین مارا که ما آن نیستیم

ما سپر انداختیم اینک حریف عشق نیست
طبل برگشتن بزن ما مرد میدان نیستیم

یوسف دیگر به دست آریم وحشی قحط نیست
ما مگر درمصر یعنی شهر کاشان نیستیم

غزل ۲۷۳

به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشم
سگ وفای خود و بندهٔ محبت خویشم

سزای خدمت شایسته است لطف چه منت
ز خدمتم خجل و حقگزار خدمت خویشم

عنایت تو به پاداش صبردارم و طاقت
به شکر صبر خود و ذکر خیرطاقت خویشم

پلنگ خوی غزالی که می رمد ز فرشته
چگونه ساختمش رام صید قدرت خویشم

به کام شیر درون رفتن و به کام رسیدن
کراست زهره و یارا غلام جرات خویشم

چه خوش گزیده امت از بساط حسن فروشان
نه عاشق تو که من عاشق بصیرت خویشم

مرا رسد که چو وحشی چنین دلیر درآیم
که خوانده لطف تو در سایهٔ حمایت خویشم

غزل ۲۷۴

شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم
ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم

چندی بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود
هم محرم مجلس شوم هم باده پیمایی کنم

گر خواهیم در بند غم پای وفا در سلسله
کردم میان خاک و خون زنجیر فرسایی کنم

تو خفته و من هر شبی در خلوت جان آرمت
دل را نگهبانی دهم خود را تماشایی کنم

گفتم که خود رایی مکن گفت اینچنین باشد ولی
وحشی کجا شیدا شود گر ترک خود رایی کنم

غزل ۲۷۵

این بس که تماشایی بستان تو باشم
مرغ سر دیوار گلستان تو باشم

کافیست همین بهره ام از مائدهٔ وصل
کز دور مگس ران سر خوان تو باشم

این منصب من بس که چو رخش تو شود زین
جاروب کش عرصهٔ جولان تو باشم

خواهم که شود دست سراپای وجودم
در شغل عنان گیری یکران تو باشم

در بزمگه یوسف اگر ره دهدم بخت
درآرزوی گوشهٔ زندان تو باشم

در تشنگیم طالع بد جان به لب آرد
گر خود به سر چشمهٔ حیوان تو باشم

من وحشیم و نغمه سرای چمن حسن
معذورم اگر مرغ غزلخوان تو باشم

غزل ۲۷۶

بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم
دل جنیبت کش و جان غاشیه دارش سازم

خواهم این سینه پر از جوهر جانهای نفیس
که به دامان وفا کرده نثارش سازم

نفس گرم نگر فیض اثر بین که اگر
بگمارم به خزان رشک بهارش سازم

کیست بدخواه تو ای همت پاکان با تو
که به یک آه سحر بهر تو کارش سازم

باغبان چمن حسن توام گو دگران
گل نچینند که من با خس و خارش سازم

وحشی این دل که عزیزست به هر جا که رود
چندش آرم به سر کویی و خوارش سازم

غزل ۲۷۷

دو هفته رفت که ننواختی به نیم نگاهم
هنوز وقت نیامد که بگذری ز گناهم

کرشمه ای که نکاهد ز حسن اگر بنوازی
به لطف گاه به گاه و نگاه ماه به ماهم

میان ما و تو سد گونه خشم شد همه بیجا
چنین مکن که مرا عیب می کنند و ترا هم

کدام ملک به توفان دهم کدام بسوزم
که فرق تا به قدم سیل اشک و شعلهٔ آهم

فتاده ام به رهت چشم و گوش گشته سراپا
بیا که گوش به آواز پا و چشم به راهم

مکن که عیب کنندت ز چون منی چو گریزی
که نیکنامی جاوید از برای تو خواهم

چو وحشی از چمن وصل رستم اول وآخر
سموم بادیهٔ هجر ، زرد کرد گیاهم

غزل ۲۹۵

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
بی تابم و از غصهٔ این خواب ندارم

زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود
درمانده ام و چارهٔ این باب ندارم

آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب
دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم

ساقی می صافی به حریفان دگر ده
من درد کشم ذوق می ناب ندارم

وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست
غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم

غزل ۲۹۶

منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم
بوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم

صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشید
طاقت من چو همین بود چه می رنجیدم

غیردانست که از مجلس خاصم راندی
شب که با چشم تر از کوی تو بر گردیدم

یاد آن روز که دامان توام بود به دست
می زدی خنجر و من پای تو می بوسیدم

وحشی از عشق خبر داشت که با سد غم یار
مرد و حرفی گله آمیز از و نشنیدم

غزل ۲۹۷

چون طفل اشک پرده در راز نیستم
از من مپوش راز که غماز نیستم

در انتظار اینکه مگر خواندم شبی
یک شب نشد که گوش بر آواز نیستم

بیخود مرا حکایت او چیست بر زبان
گر در خیال آن بت طناز نیستم

در بزم عشق نرد مرادی نمی زدم
زانرو که چون رقیب دغا باز نیستم

گر ترک خانمان نکنم از برای تو
وحشی رند خانه برانداز نیستم

غزل ۲۹۸

در آن مجلس که او را همدم اغیار می دیدم
اگر خود را نمی کشتم بسی آزار می دیدم

چه بودی گر من بیمار چندان زنده می بودم
که او را بر سر بالین خود یکبار می دیدم

به من لطفی نداری ورنه می کردی سد آزارم
که می ماندم بسی تا من ترا بسیار می دیدم

به مجلس کاش از من غیر می شد آنقدر غافل
که یک ره بر مراد خویش روی یار می دیدم

عجب گر زنده ماند شمع سان تا صبحدم وحشی
که امشب ز آتش دل کار او دشوار می دیدم

غزل ۲۹۹

دلی و طاقت سد آه آتشین دارم
همین منم که دل و طاقت چنین دارم

نعوذباله اگر بگذری به جانب غیر
تو می خرامی و من رشک بر زمین دارم

به راندن از تو شکایت کنم خدا مکناد
شکایت ار کنم آزار بیش ازین دارم

محیط جانب من بین و عذر رفته بخواه
که سخت رخش گریزی به زیر زین دارم

مکن تغافل و مگذارم از کمند برون
که صید بیشهٔ بسیار در کمین دارم

بیا بیا که تو از عافیت گریزانی
که من گمان یکی عشق آفرین دارم

کدام صبر و چه طاقت چه دین و دل وحشی
ازو نه صبر و نه طاقت نه دل نه دین دارم

غزل ۳۰۰

در راه عشق با دل شیدا فتاده ایم
چندان دویده ایم که از پا فتاده ایم

عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک
ما در میانهٔ همه رسوا فتاده ایم

پشت رقیب را همه قربست و منزلت
مردود درگه تو همین ما فتاده ایم

ما بیکسیم و ساکن ویرانهٔ غمت
دیوانه های طرفه به یک جا فتاده ایم

وحشی نکرده ایم قد از بار فتنه راست
تا در هوای آن قد رعنا فتاده ایم

غزل ۳۰۱

از بهر چه در مجلس جانانه نباشم
گرد سر آن شمع چو پروانه نباشم

بیموجب از او رنجم و بیوجه کنم صلح
اینها نکنم عاشق دیوانه نباشم

سد فصل بهار آید و بیرون ننهم گام
ترسم که بیایی تو و در خانه نباشم

بیگانه شوم از تو که بیگانه پرستی
آزار کشم گر ز تو بیگانه نباشم

وحشی صفت از نرگس مخمور تو مستم
زانست که بی نعرهٔ مستانه نباشم

غزل ۳۰۲

جان رفت و ما به آرزوی دل نمی رسیم
هر چند می رویم به منزل نمی رسیم

برقیم و بلکه تندتر از برق و رعد نیز
وین طرفه تر که هیچ به محمل نمی رسیم

لطف خدا مدد کند از ناخدا چه سود
تا باد شرطه نیست به ساحل نمی رسیم

در اصل حل مساله عشق کس نکرد
یا ما بدین دقیقهٔ مشکل نمی رسیم

وحشی نمی رسد ز رهی آن سوار تند
کش از ره دگر ز مقابل نمی رسیم

غزل ۳۰۳

برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم
اگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم

هزار مرحل دورم فکند چرخ ز کویت
به جستجوی تو چون گرد باد فرد بیایم

مکن مکن که پشیمان شوی چو بر سر راهت
به عزم داد دل پر ز داغ و درد بیایم

به سوی ملک عدم گر چه از جفای تو رفتم
اگر به لطف بگویی که باز گرد بیایم

مگو نیامده ای سوی ما بگو که چگونه
به صحبتی که مراکس طلب نکرد بیایم

غزل ۲۸۶

در آغاز محبت گر وفا کردی چه می کردم
دل من برده بنیاد جفا کردی چه می کردم

هنوزم مبتلا نا کرده کشت از تیغ استغنا
دلم را گر به لطفی مبتلا کردی چه می کردم

نگار آشنا کش دلبر بیگانه سوز من
مرا با خویشتن گر آشنا کردی چه می کردم

بجز جور و جفا کردی نکرد آن مه بحمداله
اگر بعد از وفا این کارها کردی چه می کردم

شدم آگاه زود از خوی آن بیداد جو وحشی
دلم گر خو به آن شوخ بلا کردی چه می کردم

غزل ۲۸۷

دارد که چون تو پادشهی بنده ات شوم
قربان اختلاط فریبنده ات شوم

بیعانهٔ هزار غلام است خنده ات
سد بار بندهٔ لب پر خنده ات شوم

سد کس به یک نگه فکنی در کمان لطف
شیدایی نگاه پراکنده ات شوم

پروانه سوزد از پی سد گام پرتوت
سرگرم شمع عارض تابنده ات شوم

خوش اختریست اینکه بر آمد به طالعت
وحشی غلام اختر تابنده ات شوم

غزل ۲۸۸

ز کوی آن پری دیوانه رفتم
نکو کردم خردمندانه رفتم

بیا بشنو ز من افسانه عشق
که دیگر بر سر افسانه رفتم

ز من باور کند زاهد زهی عقل
که کردم تو به وز میخانه رفتم

سفر کردم ز کوی آشنایی
ز صبر و دین و دل بیگانه رفتم

چه می بود اینکه ساقی داد وحشی
که من از خود به یک پیمانه رفتم

غزل ۲۸۹

خوشست آن مه به اغیار آزمودم
به من خوش نیست بسیار آزمودم

همان خوردم فریب وعدهٔ تو
ترا با آنکه سد بار آزمودم

ز تو گفتم ستمکاری نیاید
ترا نیز ای ستمکار آزمودم

به مهجوری صبوری کار من نیست
بسی خود را در این کار آزمودم

به من یار است دشمن تر ز اغیار
که هم اغیار و هم یار آزمودم

کسی کز عمر بهتر بود پیشم
نبود او هم وفادار آزمودم

اجل نسبت به درد هجر وحشی
نه چندان بود دشوار ، آزمودم

غزل ۲۹۰

از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم
که با تردامنان یار است جانانی که من دارم

اگر با من چنین ماند پریشان اختلاط من
ازین بدتر شود حال پریشانی که من دارم

ز مردم گر چه می پوشم خراش سینهٔ خود را
ولی پیداست از چاک گریبانی که من دارم

کشم تا کی غم هجران اجل گو قصد جانم کن
نمی ارزد به چندین درد سر جانی که من دارم

مپرس از من که ویران از چه شد غمخانه ات وحشی
جهان ویران کند این چشم گریانی که من دارم

غزل ۲۹۱

انجام حسن او شد پایان عشق من هم
رفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم

کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع
بر عشق من ستم کرد بر حسن خویشتن هم

بدمستی غرورش هنگامه گرم نگذاشت
افسرده کرد صحبت بر هم زد انجمن هم

گو مست جام خوبی غافل مشو که دارد
این دست شیشه پر کن سنگ قدح شکن هم

جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین
یکچند کوه می کند بیهوده کوهکن هم

وحشی حدیث تلخست بار درخت حرمان
گویند تلخ کامان زین تلختر سخن هم

غزل ۲۹۲

دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم
ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم

خواهم که شوم ازنظر لطف تو غایب
هر چند که پر دردم و بسیار حقیرم

گر آب فراموشی ازین بیشتر آید
ترسم که فرو شوید از آن لوح ضمیرم

جان کرد وداع تن و برخاست که وحشی
بنشین تو که من در قدم موکب میرم

غزل ۲۹۳

از تندی خوی تو گهی یاد نکردم
کز درد ننالیدم و فریاد نکردم

پیش که رسیدم، که ز اندوه جدائی
نگریستم و حرف تو بنیاد نکردم

با اینهمه بیداد که دیدم ز تو هرگز
دادی نزدم ناله ز بیداد نکردم

گفتی چه کس است این ، چه کسم، آن که ز جورت
جان دادم و آه از دل ناشاد نکردم

وحشی منم آن صید که از پا ننشستم
تا جان هدف ناوک صیاد نکردم

غزل ۲۹۴

ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم

به گمان این فکندم تن ناتوان به کویت
که سگ تو بر سر آید به امید استخوانم

اگر آنکه زهر باشد چو تو نوشخند بخشی
به خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم

ز غم تو می گریزم من ازین جهان و ترسم
که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم

نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقت
اثری نماند از من اگر اینچنین بمانم

غزل ۳۰۴

مدتی شد کز گلستانی جدا افتاده ام
عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتاده ام

نوبهاری می دماند از خاک من گل وان گذشت
گشته ام پژمرده و ز نشو و نما افتاده ام

در هوای گلشنی سد ره چو مرغ بسته بال
کرده ام آهنگ پرواز و بجا افتاده ام

گر نمی پویم ره دیدار عذرم ظاهر است
بسکه در زنجیر غم ماندم ز پا افتاده ام

نه گمان رستگی دارم نه امید خلاص
سخت در تشویش و محکم در بلا افتاده ام

مایهٔ هستی تمامی سوختم بر یاد وصل
مفلسم وحشی به فکر کیمیا افتاده ام

غزل ۳۰۵

صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم
خوش بر سر بهانه نشسته ست طاقتم

من مرد حملهٔ سپه هجر نیستم
گیرم که استوار بود پای جراتم

زندان بی در است کدورتسرای هجر
من چون در این طلسم فتادم به حیرتم

جایز نداشته ست کسی هجر دائمی
من مفتی مسائل کیش محبتم

وحشی منم مورخ زندانیان هجر
زیرا که دیر سالهٔ زندان حسرتم

غزل ۳۰۶

کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم

تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی
آنروز آمدی که نثاری نداشتم

گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت
خندید و گفت من به تو کاری نداشتم

شد مانع نشستنم از خاک راه خویش
خاکم به سر که قدر غباری نداشتم

پیوسته دست بر سرم از عشق بود کار
هرگز به دست دست نگاری نداشتم

در مجلسی میانه جمعی نبود یار
کانجا پی نظاره کناری نداشتم

وحشی مرا به هیچ گلستان گذر نبود
کز نوگلی فغان هزاری نداشتم

غزل ۳۰۷

آتش به جگر زان رخ افروخته دارم
وین گریهٔ تلخ از جگرسوخته دارم

گفتی تو چه اندوخته ای ز آتش دوری
این داغ که بر جان غم اندوخته دارم

انداخته ام صید مراد از نظر خویش
یعنی صفت باز نظر دوخته دارم

در دام غمت تازه فتادم نگهم دار
من عادت مرغان نو آموخته دارم

وحشی به دل این آتش سوزنده چو فانوس
از پرتو آن شمع بر افروخته دارم

غزل ۳۰۸

چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط می گفت خود را کشتم و درمان خود کردم

مگو وقتی دل سد پاره ای بودت کجا بردی
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم

ز سر بگذشت آب دیده اش از سر گذشت من
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم

ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
باو اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم

غزل ۳۰۹

دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم
در گوشهٔ باغی می نابی نکشیدیم

چون سبزه قدم بر لب جویی ننهادیم
چون لاله قدح بر لب آبی نکشیدیم

بر چهره کشیدیم نقاب کفن افسوس
کز چهرهٔ مقصود نقابی نکشیدیم

بسیار عذابی که کشیدیم ولیکن
دشوارتر از هجر عذابی نکشیدیم

وحشی به رخ ما در فیضی نگشودند
تا پای طلب از همه بابی نکشیدیم

غزل ۳۱۰

جانا چه واقعست بگو تا چه کرده ایم
با ما چه شد که بد شده ای ما چه کرده ایم

آیا چه شد که پهلوی ما جا نمی کنی
از ما چه کار سرزده بیجا چه کرده ایم

بندد کمر به کشتن ما هر که بنگریم
چون است ما به مردم دنیا چه کرده ایم

وحشی به پای دار چو ما را برند خلق
از بهر چیست اینهمه غوغا چه کرده ایم

غزل ۳۱۱

من که چون شمع از تف دل جانگدازی می کنم
گر سرم برداری از تن سرفرازی می کنم

با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشست
آه اگر داند که با او عشقبازی می کنم

می کشد آنم که خنجر می زند وانگه به ناز
باز می پرسد که چون عاشق نوازی می کنم

ای عزیزان بار خواهم بست یار من کجاست
حاضرش سازید تا من کار سازی می کنم

همچو وحشی نیم بسمل در میان خاک و خون
می تپم و آن شوخ پندارد که بازی می کنم

غزل ۳۲۰

چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم

بر آن بودم که در راه وفایش عمرها باشم
چو می دیدم که ازحد می برد جور و جفا رفتم

دلم گر آید از کویش برون آگه کنید او را
که گر خواهد مرا من جانب شهر وفا رفتم

شدم سویش به تکلیف کسان اما پشیمانم
نمی بایست رفتن سوی او دیگر چرا رفتم

ز من عشقی بگو دیوانگان عشق را وحشی
که من زنجیر کردم پاره در دارالشفا رفتم

غزل ۳۲۱

در بزم وصل اگر چه همین در میان منم
چون نیک بنگری ز همه بر کران منم

رنگی ز گل ندارم و بویی ز یاسمن
آری کلیددار در بوستان منم

خار وخس زیاده بر آتش نهاد نیست
گر بوستان حسن ترا باغبان منم

معلوم مهربانی اهل هوس که چیست
بشنو سخن که عاشقم و مهربان منم

ای گل اگر به گفتهٔ وحشی عمل کنی
سد ساله نو بهار خزان را ضمان منم

غزل ۳۲۲

به دل دیرین بنایی بود کندم
به جای او ز نو طرحی فکندم

خریدارانه چشمی دید سویم
نگفت اما هنوز از چون و چندم

قبولی زان نگه می یابم ای بخت
بسوزان بهر چشم بد سپندم

نگهبانت به سوی فتنه و ناز
فریبم می دهند و می برندم

ره پر تیغ و تیر غمزه پیش است
خداوندا نگه دار از گزندم

برو وحشی تو صید زلف او باش
که من جای دگر سر در کمندم

غزل ۳۲۳

به استغنات میرم سرو استغنا بلند من
که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من

سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم بین
که نیک است از برای چشم بد دود سپند من

من این تار نگه را حلقه حلقه می کنم اما
شکاری را که من دیدم زیاد است از کمند من

حلاوت بخشیی گاهی به شکر خنده میفرما
به زهر چشم خود مگذار کار زهر خند من

شکاری نیستم کارایش فتراک را شایم
به صید من چه سعی است اینکه دارد صید بند من

مرا بایست کشتن تا نه من رسوا شوم نی او
نصیحت نشنو من گوش اگر می کرد پند من

ز وحشی بر در او بدترم بلک از سگ کویم
ازین بدتر شوم اینست اگر بخت نژند من

غزل ۳۲۴

آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن
اینک اینک عشق می آید به شور انگیختن

هر کرا کحل محبت چشم جان روشن نساخت
روز حشرش همچنان خواهند کور انگیختن

پا به حرمت نه در این وادی که موسی حد نداشت
گرد نعلین از تجلیگاه طور انگیختن

رسم بزم ماست دود از دل بر آوردن نخست
سوختن چون عود و از مجمر بخور انگیختن

دست کردن در کمر با عشق کاری سهل نیست
فتنه ای نتوان ز بهر خود به زور انگیختن

عرصهٔ عشق و حریف ما چنین منصوبه باز
سخت بازی چیست بازیهای دور انگیختن

خیز و دامن برفشان وحشی که کار دهر نیست
جز غبار فتنه و گرد فتور انگیختن

غزل ۳۲۵

هست هنوز ماه من چشم و چراغ دیگران
سبزهٔ او هنوز به از گل باغ دیگران

خلق روان به هر طرف بهر سراغ یار من
بیهده من چرا روم بهر سراغ دیگران

رسته گلم ز بام و در جای دگر چرا روم
با گل خود چه می کنم سبزهٔ باغ دیگران

من که میسرم شود صافی جام او چرا
در دل خود کنم گره درد ایاغ دیگران

وحشی از او علاج کن سوز درون خویش را
فایده چیست سوختن از تف داغ دیگران

غزل ۳۲۶

من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن
این تغافلهای بیش از پیش در کارم مکن

پای برگشتن نخواهم داشت خواهم رفت و ماند
در تماشا گاه دیگر نقش دیوارم مکن

بنده می خواهی ز خدمتکار خود غافل مباش
می شود ناگه کسی دیگر خریدارم مکن

من که مستم مجلست گر هست و میر مجلسی
بزم خود افسرده خواهی کرد هشیارم مکن

عزت سگ هست در کوی تو وحشی خود چه کرد
گر چه عاشق خوار می باید، چنین خوارم مکن

غزل ۳۲۷

ای قامت تو جلوه ده شیوه های حسن
در هر کرشمهٔ تو نهان سد ادای حسن

خواهی بدار و خواه بکش ، ناپسند نیست
مستحسن است هر چه بود اقتضای حسن

سلطان حسن هر چه کند حکم حکم اوست
بگذار کار حسن به تدبیر و رای حسن

این حسن پنج روز به یوسف وفا نکرد
زنهار اعتماد مکن بر وفای حسن

دانی که گل ز باغ چرا زود می رود
یعنی که اندکیست زمان بقای حسن

گویی بزن که حال جهان برقرار نیست
حالا که در رکاب مراد است پای حسن

وحشی من و گدایی خوبان که این گروه
سلطان عالمند ز فر همای حسن

غزل ۳۲۸

مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
زبان کوته ما را به خود دراز مکن

مکن مباد که عادت کند طبیعت تو
بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن

پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است
مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز، مکن

من آن نیم که بدی سر زند ز یاری من
درآ خوش از در یاری و احتراز مکن

به حال وحشی خود چشم رحمتی بگشای
در امید به رویش چنین فراز مکن

غزل ۳۳۹

فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن
سر کوی قناعت گیر تا باشی فراغت کن

به چندین گنج رنج و محنت عالم نمی ارزد
چرا باید کشیدن رنج عالم ترک راحت کن

اگر خواهی که هر دشوار آسان بگذرد بر تو
خدنگ جور گردون را لقب سهم سعادت کن

ازین بی همتان خواریست حاصل اهل حاجت را
اگر خواهی که خود را خوارسازی عرض حاجت کن

اگر کوتاه خواهی از گریبان دست غم وحشی
چو من با کسوت عریان تنی خوگیر و عادت کن

غزل ۳۴۰

ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن
آغاز عشق است ای پسر اینها مکن اینها مکن

ول یاری بدان رسمی ست خوبان را کهن
ای از همه بی رحم تر رسم نوی پیدا مکن

گاهی نگاهی می کنی آن هم به چندین خشم و ناز
گو کارها یکباره شو این چشم هم بالا مکن

مشهور شهری گشته ای وحشی چه رسوایی ست این
چندین به کوی او مرو خود را دگر رسوا مکن

غزل ۳۴۱

زینسان که تند می گذرد خوشخرام من
کی ملتفت شود به جواب سلام من

گفتم بگو از آن لب شیرین حکایتی
سد تلخ گفت دلبر شیرین کلام من

آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت
بهر چه بر فروخت چو بشنید نام من

کامی نیافتم ز لب او به بوسه ای
هر گز نبود آن لب شیرین به کام من

وحشی غزال من که به من آرمیده بود
وحشی چنان نشد که شود باز رام من

غزل ۳۴۲

به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن
حیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن

ز اهل نشاه حرفی یاد دارم جان من بشنو
نشین با شیشه همزانو و می را یار جانی کن

دل مینای می باید که باشد صاف با رندان
دگر هرکس که باشد گو چو ساغر سرگرانی کن

به آواز دف و نی خاکبوس دیر می گوید
بیا خاک در میخانه باش و کامرانی کن

ز رنگ آمیزی دوران مشو غافل ز من بشنو
می رنگین به جام انداز و عارض ارغوانی کن

نصیحت گوش کن وحشی که از غم پیر گردیدی
صراحی گیر و ساغر خواه و خطی از جوانی کن

غزل ۳۴۳

گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن
زکات بزم عشرت عشوه ای در کار ما می کن

قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی
نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می کن

نگه خوبست مستغنی زد اما آن نه در هر جا
بود جایی که باید گفت چشمی بر قفا می کن

چو داری غمزه را بگذار تا عالم زند بر هم
نگه گو باش شرم آلود و اظهار حیا می کن

تو زخم ناز بر جان میزن و می آزما بازو
دهان پر تبسم گو علاج خونبها می کن

سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست این
به استغنات میرم گه نگاهی زیر پا می کن

تغافل رطل پر کرده ست وحشی ظرف می باید
نگاهی جانب این کاسهٔ مرد آزما می کن

غزل ۳۴۴

می یابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این
آمادهٔ سد گریه ام از اشتیاق کیست این

سد جوق حسرت بر گذشت اکنون هزاران گرد شد
گر نیست هجران کسی پس طمطراق کیست این

رطل گران و اندر او دریای زهری موج زن
یارب نصیب کس مکن بهر مذاق کیست این

اسباب سد زندان سرا چندست بر بالای هم
جایی است خوش آراسته آیا وثاق کیست این

ای شحنه بی جرم کش این سر که در خون می کشی
گفتی که می آویزمش از پیش طاق کیست این

وصلی نمودی ای فلک پوشیده سد هجران در او
تو خود موافق گشته ای کار نفاق کیست این

هجر اینچنین نزدیک و تو در صحبت فارغ دلی
وحشی دلیرت یافتم از اتفاق کیست این

غزل ۳۴۵

ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن

ره آوارگی در پیش و از پی دیدهٔ حسرت
وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن

ز کوی او که کار پاسبان کعبه می کردم
خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن

بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من
مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن

به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمی خواهم
ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن

ز سد فرسنگ از پشت حریفان جسته پیکانم
مرو نزدیک او وحشی حذر از تیر آهم کن

غزل ۳۴۶

ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کردست در کارش مکن

هندوی چشم تو شد می بین خریدارانه اش
اعتمادی لیک بر ترکان خونخوارش مکن

گر چه تو سلطان حسنی دارد او هم کشوری
شوکت حسنش مبر بی قدر و مقدارش مکن

انتقام از من کشد مپسند بر من این ستم
رخصت نظاره اش ده منع دیدارش مکن

جای دیگر دارد او شهباز اوج جان ماست
هم قفس با خیل مرغان گرفتارش مکن

این چه گستاخی ست وحشی تا چه باشد حکم ناز
التماس لطف با او کردن از یارش مکن

غزل ۳۴۷

تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو
پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو

زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت
کز خون ناحق کشتگان گل شد سر میدان تو

از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پرشود
گر غمزه را فرمان دهد جنبیدن مژگان تو

تو خوش بیا جولان کنان گو جان ما بر باد رو
ای خاک جان عالمی در عرصه جولان تو

سهلست قتل عالمی بنشین تو و نظاره کن
کز عهد می آید برون یک دیدن پنهان تو

بردل اگر خنجر خورد بر دیده گر نشتر خلد
آگه نگردم بسکه شد چشم و دلم حیران تو

وحشی چه پرهیزی برو خود را بزن بر تیغ او
آخر تو را چون می کشد این درد بی درمان تو

غزل ۳۶۷

گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر مانده
ببین کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده

بیا بنگر که غمناکیست چشم آرزو بر در
به امید نگاهی بر سراین رهگذر مانده

بجز من هر کرا دیدی ز بیماران غم گشتی
هنوز از کف منه خنجر که بیمار دگر مانده

برآمد عمرها کز دور دیدم نخل بالایش
هنوزم آن قد و رفتار در پیش نظر مانده

به هر کس گفته بی تقریب وحشی عرض حال خود
که در بزمت به این تقریب یک دم بیشتر مانده

غزل ۳۶۸

ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همه
آفرین بادا که تیرت بر نشان آمد همه

شد نشان تیر بیداد تو جسم لاغرم
سد خدنگ انداختی، بر استخوان آمد همه

جان و دل کردم نشان پیش خدنگ غمزه ات
جست تیرت از دل زار و به جان آمد همه

جان من گویا نشان تیر بیداد تو بود
زانکه بر جان من بی خانمان آمد همه

بر تن خم گشته وحشی زخمها خوردم از او
تیر پرکش کرده زان ابرو کمان آمد همه

غزل ۳۶۹

بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه
روم به شهر دگر چون هلال اول ماه

به سبزی سر خوان کسی نیارم دست
کنم قناعت و راضی شوم به برگ گیاه

کشیده باد مرا میل آهنین در چشم
اگر کنم به زر آفتاب چشم سیاه

دل چو آینه ام تیره شد در این پستی
بس است چند نشینم چو آب در تک چاه

به قعر چاه فنا اهل جاه از آن رفتند
که پیش یار ستمگر نمی کنند نگاه

غزل ۳۷۰

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه
به من کم می کنی لطفی که داری این زمان یا نه

گمان دارند خلقی کز تو خواریها کشم آخر
عزیز من یقین خواهد شد آخر این گمان یا نه

سخن باشد بسی کز غیر باید داشت پوشیده
نمی دانم که شد حرف منت خاطرنشان یا نه

بود هر آستانی را سگی ای من سگ کویت
تو می خواهی که من باشم سگ این آستان یا نه

نهانی چند حرفی با تو از احوال خود دارم
در این اندیشه ام کز غیر می ماند نهان یا نه

اگر زینسان تماشای جمال او کنی وحشی
تماشا کن که خواهی گشت رسوای جهان یا نه

غزل ۳۷۱

قلب سپه ماست به یک حمله شکسته
با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته

پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم
وین طرفه که تیرت ز کمانخانه نجسته

امید من از طایر وصل تو بریده ست
نتوان پر او بست به این تار گسسته

از دور من و دست و دعایی اگرم تو
بر خوان ثنائی در دریوزه نبسته

نگذاشت کسادی که غباری بنشانیم
زین جنس محبت که بر او گرد نشسته

هرگز نرهد آنکه تواش بند نهادی
میرد به قفس مرغ پر و بال شکسته

وحشی نتوان خرمن امید نهادن
زین تخم تمنا که تو کشتی و نرسته

غزل ۳۷۲

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه
تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه

جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است
با ضعیفی همچو من زور آزمایی اینهمه

استخوانم سوده شد از روی خویشم شرم باد
بر زمین از آرزو رخساره سایی اینهمه

هر که بود از وصل شد دلگیر و هجر ما همان
نیست ما را طاقت و تاب جدایی اینهمه

وحشی این دریوزهٔ دیدار دولت تا به کی
عرض خود بردی چه وضعست این گدایی اینهمه

غزل ۳۷۳

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای
تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

چون بسوی کس توانم دید باز از انفعال
اینچنین کز روی مردم شرمسارم کرده ای

ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز
چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای

تو همان یاری که با من داشتی صد التفات
کاین زمان با صد غم و اندوه یارم کرده ای

ای که می پرسی بدینسان کیستی زار و نزار
وحشیم من کاینچنین زار و نزارم کرده ای

غزل ۳۷۴

شوقیست غالب بر دلم ازنو، به دل جا کرده ای
جانم گرفته در میان عشق هجوم آورده ای

ای صید کش صیاد من تاب کمندت بازده
تا چند دست و پا زند صید گلو افشرده ای

ای عقل برچین این دکان از چار سوی عافیت
کامد به بد مستی برون رطل پیایی خورده ای

چون معدن الماس شد از عمزهٔ تو سینه ام
رحمی که پهلو می نهد آنجا دل آزرده ای

ای غیر ،دل داری تو هم اما دلت را نور کو
در هر مزار افتاده است اینسان چراغ مرده ای

گو مرغ آیی ره بتاب از ما سمندر مشربان
یعنی به آتش در شدن ناید ز هر افسرده ای

وحشی چه معنیها که تو کردی به این صورت عیان
تا ره به این معنی برد کو پی به معنی برده ای

غزل ۳۷۵

خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای
مرغ قفس شکسته ای از دام جسته ای

صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش
غیر از سر بریده و بال شکسته ای

صیدی ستاده باز که بندد گلوی جان
در گردنش هنوز کمند گسسته ای

کو جرگه ای که باز نماند نشان از او
جز جان زخم خوردهٔ خونابه بسته ای

قیدیست قید عشق که ذوقش کسی که یافت
هرگز طلب نکرد دل باز رسته ای

عشرت در آن سر است که آید برون از او
هر بامداد چهره به خونابه شسته ای

وحشی خموش باش که آتش زبان نشد
الا دلی چو شعله بر آتش نشسته ای

غزل ۳۷۶

مردمی فرموده جا در چشم گریان کرده ای
شوره زار شور بختان را گلستان کرده ای

تو کجا وین دل که در هر گوشه ای جغد غمی ست
گنج را مانی که جا در کنج ویران کرده ای

کارها موقوف توفیق است ،مشکل این شدست
ورنه تو ای کعبه بر ما کار آسان کرده ای

منت کحل الجواهر می کشد چشمم زیاد
گر نمک آرد از آن راهی که جولان کرده ای

بوی جان می آید از تو خیر مقدم ای صبا
غالبا طوقی به گرد کوی جانان کرده ای

ای صبا پیراهن یوسف مگر همراه تست
از کدامین باغ این گل در گریبان کرده ای

مرحبا ای ترک صید انداز وحشی در کمند
جذب شوقم خوش کمند گردن جان کرده ای

غزل ۳۵۸

منفعل دل خودم چند کشد جفای تو
عذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو

گشت ز تاب و طاقتم تاب رقیب منفعل
هیچ خجل نمی شود طبع ستیزه رای تو

شب همه شب دعا کنم تا که به روز من شوی
دل به ستمگری دهی کو بدهد سزای تو

رخنه چو میفتد به دل بسته نمی شود به گل
گو مژه تر مکن به خون خاک در سرای تو

ای رقم فریب عقل از تو بسوخت هستیم
خانه سیاه می کند نسخهٔ کیمیای تو

افسر لطف داشته این همه عزتش مبر
تارک عجز ما که شد پست به زیر پای تو

ای که طبیب وحشیی خوب علاج می کنی
وعده به حشر می دهد درد مرا دوای تو

غزل ۳۵۹

آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
در کمین خرمن جان شعله ها پنهان در او

شعله ای می بایدم سوزان که ننشیند ز تاب
گر بجوش آید ز خون گرم سد توفان در او

خانهٔ دل را به دست شحنه ای خواهم کلید
چند بر بالای هم اسباب سد زندان در او

آرزو دارم طلسمی رخنهٔ او بسته عشق
عقل سرگردان در آن بیرون و من حیران در او

سود دریای محبت بس همین کز موجه اش
بشکند کشتی و سرگردان بماند جان در او

شهسواری بر سرم تاز ای عنان جنبان حسن
وانگهم چشمی بده سد عرصهٔ جولان دراو

چشم وحشی عرصه ای باید که در جولان ناز
شوخی ار خواهد تواند ساخت سد میدان در او

غزل ۳۶۰

با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو
ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو

نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم
چون نرم گشت آه دل همچو سنگ تو

با ما سبک عنان و به غیری گران رکاب
رشک آور است سخت شتاب و درنگ تو

قانون خود به چنگ مخالف کنم به ساز
چون نیست احتمال رهایی ز چنگ تو

ای تازه گل نه گرم جهان دیده ای نه سرد
نوعی نما که کم نشود آب و رنگ تو

بد نام عالمیم ز ما احتراز کن
برماست حفظ جانب ناموس و ننگ تو

وحشی نشین به خلوت خفاش کافتات
ناید به کنج کلبهٔ تاریک و تنگ تو

غزل ۳۶۱

تند سویم به غضب دید که برخیز و برو
خسکم در ته پا ریخت که بگریز و برو

چیست گفتم گنهم دست به خنجر زد و گفت
پیش از آن دم که شوی کشته بپرهیز و برو

پیش رفتم که بکش دست من و دامن تو
گرم شد کاتش من باز مکن تیز و برو

می نشستم که مگر خار غم از پا بکشم
داد دشنام که تقریب مینگیز و برو

وحشی این دیده که گردید همه اشک امید
آب حسرت کن و از دیده فرو ریز و برو

غزل ۳۶۲

خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده
نشان اینچنین بختی کجا یابم نشانم ده

نثاری خواهم ای جان آفرین شایستهٔ پایش
پر از نقد وفا و مهر یک گنجینه جانم ده

سخن بسیار و فرصت کم خدایا وصل چون دادی
نمی بخشی اگر طول زمان طی لسانم ده

سگ خواری کش عشقم به گردن طوق خرسندی
اگر خوان امیدی گستری یک استخوانم ده

من و آزردگی از عشق و عشق چون تویی حاشا
گرت باور نمی داری به دست امتحانم ده

من آن خمخانه پردازم که بدمستی نمی دانم
الا ای ساقی دوران می از رطل گرانم ده

یکی طومار در دست و در او احوال من وحشی
اگر فرصت شود گاهی به یار نکته دانم ده

غزل ۳۶۳

گرفته رنگ ز خ