فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رستوران آخر جهان

کتاب رستوران آخر جهان

نسخه الکترونیک کتاب رستوران آخر جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رستوران آخر جهان

تاب رستوران آخر جهان جلد دوم مجموعه ی پنج جلدی راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها است که نشر چشمه جلد نخست آن با عنوان راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زنها را منتشر کرد است. رستوران آخر جهان مانند جلد نخست رمانی است علمی تخیلی و طنزآمیز، این رمان سفر کهکشانی پرماجرای آرتور دنت، مردی میان مایه از طبقه متوسط انگلیس و نقش ناخواسته ی او را در یافتن معنای زندگی روایت کرده و با نقل داستانی ماجراهایی که در فضای بین کهکشانی و سیاره هایی دور از کره زمین رخ می دهند، زمین و زمان و زمانه، قدرت، مراجع و اتوریته های جهان معاصر، آدم ها و مفاهیم، افکار و کردار انسان ها را با زبانی کتابی به طنزی متعالی بر می کشد. ماجرای رسیدن آرتور و همسفرانش به رستوران آخر جهان دیدار آنها با مردی که دنیا را اداره می کند و تفسیر طنز آمیز رمان از تاریخ کره ی زمین، از شیرین ترین، پرمعنا ترین و موفق ترین خط های داستانی جلد دوم مجموعه اند. رمان ۵ جلدی راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زنها که برخی منتقدان آن را از درخشان ترین طنز ها و زیباترین آثار پست مدرن معاصر ارزیابی می کنند، از پر فروش ترین کتاب های دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی بود جوایز فراوانی را از آن خود کرده و تاکنون به ده ها زبان ترجمه شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رستوران آخر جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

خلاصه ی ماجرا تا این جا:
یه نژاد از موجوداتِ خیلی باهوش و چند بُعدی در گذشته های دور یه کامپیوترِ ویژه و خیلی بزرگ ساختند به نامِ تفکرِ عمیق(۱). این کامپیوتر قرار بود که یک بار برای همیشه جواب سوالِ بزرگ رو درباره ی زندگی، جهان و همه چیز پیدا کنه و به اون ها بگه.
تفکر عمیق هفت و نیم میلیون سال فکر کرد، محاسبه کرد، همه چی رو سنجید و آخرسر اعلام کرد که جواب این سوال یه کلمه است: چهل و دو. این رو هم گفت که اون ها باید برای فهمیدن این پاسخ سوال اصلی رو فرموله کنند. به همین دلیل اون موجوداتِ خیلی باهوش و چند بعدی مجبور شدند که کامپیوترِ دیگه ای، که از تفکر عمیق هم بزرگ تر بود، بسازند که بتونه سوال اصلی رو به دقت تعریف کنه.
این کامپیوتر، که اسمش «زمین» بود، اون قدر بزرگ بود که خیلی ها، مخصوصاً موجوداتِ عجیب وغریبی که رو سطح این کامپیوتر این ور و اون ور می رفتند و به میمون ها شباهت داشتند ، به اشتباه فکر می کردند که یه سیاره است.
این موجوداتِ عجیب وغریب اصلاًوابداً خبر نداشتند که فقط بخشی از یه برنامه ی بزرگ کامپیوتری اند . بی خبریِ اون ها از این واقعیت کم چیزی نبود چون اگه آدم از این حقیقت ساده و روشن خبر نداشته باشه از هیچ کدوم از اتفاق هایی که روی کره ی زمین می افته سر درنمی آره.
القصه، متاسفانه کامپیوتری که اسمش زمین بود چند ثانیه پیش از این که برنامه ش به پایان برسه و سوال اصلی رو فرموله و تعریف کنه به ناگهان به دست وگون(۲)ها نابود شد. وگون ها می گفتند که دستور دارند زمین رو، که سر راه یه بزرگراه کمربندیِ ماوراءمکانی بود، نابود کنند. با نابودیِ زمین همه ی امیدها واسه کشف معنایِ زندگی برای همیشه از دست رفتند یا به نظر می رسید که از دست رفته اند.
اما دو تن از موجوداتِ عجیب وغریب زمین از فاجعه ی نابودی کره ی خودشون جون سالم به دربردند.
آرتور دنت(۳) در آخرین لحظه نجات یافت چون دوستِ قدیمیش فورد پریفکت(۴)، اهل گیلفورد(۵) نبود بلکه اهل یه سیاره ی کوچک بود نزدیکی های بتلگویس(۶) و جالب تر و مهم تر از سیاره ی محلِ تولدش، این واقعیتِ به دردبخور بود که فورد فوت وفن اتواستاپ زدن با سفینه های فضایی رو بلد بود.
تریشیا مک میلان(۷)، که بهش می گفتند تریلیان(۸)، شش ماه پیش از نابودی زمین به کمک زاپود بیبلبروکس(۹)، رییس جمهورِ کهکشان، زده بود به چاک.
این دو تنها بازمانده های بزرگ ترین آزمایشِ تاریخِ کهکشان برای پیدا کردنِ آخرین پرسش درباره ی زندگی، جهان و همه چیز و پاسخش بودند.
درحالی که سفینه ی اون ها با سرعت کم از سیاهیِ مطلقِ فضا رد می شد، سفینه ی وگون ها، که کمتر از نیم میلیون کیلومتر از اون ها دورتر بود، آهسته به شون نزدیک شد.

۲

این سفینه مثل همه ی سفینه های وگون ها بود؛ یعنی به جای این که با فکر و ظرافت طراحی شده باشه، به حجمی بی قواره و بدریخت می برد که بدون طرح و نقشه ی قبلی یخ زده. برآمدگی ها و فرورفتگی های بی نظم و زشت و اشکالِ تهوع آور و زرد رنگی که با زاویه های تند و آزاردهنده از بدنه ی سفینه بیرون زده بودند و مثل تیغِ تیزی به چشم بیننده فرو می رفتند، فرمِ خارجی هر سفینه ای رو به گند می کشیدند، اما به گند کشیدن شکل و فرم این سفینه ناممکن بود. بعضی ها، که تعدادشون زیاد نیست، ادعا می کنند که چیزهای زشت تری از یه سفینه ی وگونی هم تو آسمون دیده شده اند اما این آدم ها شاهدهای معتبری نیستند.
آدم اگه واقعاً بخوا د چیزی رو ببینه که از یه سفینه ی وگونی خیلی زشت تره، باید بره توی یه سفینه ی وگونی و نگاهی به یه وگون بندازه. البته اگه آدم یه کمی عقل تو کله ش باشه به هیچ وجه این کار رو نمی کنه. یه وگونِ معمولی تو یه چشم به هم زدن چنان کارهای بد، آزار دهنده و زشتی با آدم می کنه که آدم آرزو می کنه که ای کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بود، یا (اگه مغزِ آدم کار کنه) آرزو می کنه که این وگون هیچ وقت به دنیا نمی اومد.
حقیقت اینه که یه وگون برای عذاب دادنِ دیگرون حتا یه لحظه هم تردید نمی کنه. وگون ها موجوداتی کند ذهن و لجوج اند و مغزشون از حلزون هم کوچک تره و اصولاً برای فکر کردن ساخته نشده اند. اگه آدم بدن وگون ها رو کالبدشکافی کنه می بینه که مغزشون در واقع یه کبدِ پُر از چربیه که شکلش رو عوض کرده و افتاده تو یه جای اشتباه. مثبت ترین چیزی که می شه درباره ی وگون ها گفت اینه که می دونن از چی کِیف می کنند . البته وگون ها بیش از همه از آزار دادن مردم کیف می کنند و در مرحله ی دوم از عصبانی شدن، اون هم تا بالاترین پله و درجه، لذت می برند .
چیزی که وگون ها اصلاً دوست ندارند اینه که یه کاری رو نیمه تمام بگذارند. مخصوصاً این وگونِ خاص و مخصوصاً و به دلایل فراوان، این کارِ بخصوص.
این وگونِ خاصْ فرمانده پروستتنیک وگون یلتس(۱۰)، عضوِ شورای برنامه ریزیِ راه سازیِ ماوراءمکانیِ کهکشان بود و کاری که باید انجام می داد نابود کردن «سیاره»ی زمین بود.
پروستتنیک وگون یلتس بدن عظیم الجثه ش رو روی صندلیِ لزج فرماندهی این ور و اون ور کرد و به مونیتورِ سفینه ی وگونیش خیره شد. مونیتورْ سفینه ی قلب طلا رو نشون می داد و کامپیوتر های سفینه ی وگونی، قلب طلا رو اسکن و بررسی می کردند.
این واقعیت که سفینه ی قلب طلا با موتورِ نامحتملیِ بی نهایتِ خود زیباترین و مدرن ترین سفینه ای بود که تاکنون ساخته شده بود، برای پروستتنیک وگون یلتس اصلاًوابداً مهم نبود. از زیبایی شناسی و تکنولوژی سر درنمی آورد و این چیزها براش به کتاب هایی می موندن که به خط و زبان هایی ناشناخته نوشته شده اند؛ کتاب هایی که پروستتنیک وگون یلتس دوست داشت سوزونده و دفن بشن.
این که زاپود بیبلبروکس در سفینه ی قلب طلا نشسته بود هم برای او اهمیتی نداشت. زاپود حالا دیگه رییس جمهور «سابق» کهکشان بود و همه ی پلیس های کهکشان دنبال اون و سفینه ای بودند که دزدیده بود. اما این ماجرا هم برای پروستتنیک وگون یلتس هیچ اهمیتی نداشت.
پروستتنیک وگون یلتس کارهای مهم تری داشت.
در کهکشان شایعه شده که وگون ها از رشوه خواری و فساد به همون اندازه خوش شون می آ د که گربه ها از شیر، موش ها از پنیر و مگس ها از شیرینی. این شایعه در مورد پروستتنیک وگون یلتس حقیقت داره. وقتی پروستتنیک وگون یلتس کلمات «صداقت» و «ارزش های اخلاقی» رو می شنید دستش رو بالا می برد تا کتابِ لغت رو از قفسه برداره و معنای این واژه ها رو اون تو جست وجو کنه. وقتی صدای جرینگ جرینگ سکه های طلا رو می شنید دستش رو بلند می کرد تا کتابِ قانون رو از قفسه بر داره و پرت کنه تو آشغال دونی.
پروستتنیک وگون یلتس در اجرای دستورِ نابودیِ زمین و همه ی ساکنانش با پشتکار و سماجتِ تمام انجام وظیفه کرده و حتا کمی هم از ماموریتِ اصلی جلوتر رفته بود. البته وقتی می گیم کمی منظورمون خیلی ئه. خیلی ها حتا شک داشتند که این جاده ی کمربندیِ ماوراءمکانی واقعاً باید احداث بشه. اما پروستتنیک وگون یلتس به این گونه شک و پرسش ها هیچ اعتنایی نمی کرد.
پروستتنیک وگون یلتس صدای منزجرکننده ای از خودش در آورد که نشونه ی رضایت خاطرِ کامل او بود.
گفت «کامپیوتر، شماره ی متخصصِ مغزم رو بگیر.»
چهره ی گاگ هالفرانت(۱۱) در چند ثانیه بر مونیتور ظاهر شد. گاگ هالفرانت لبخند می زد، چرا که می دونست با چهره ی وگونی که بر صفحه ی مونیتورِ او ظاهر شده، حداقل ده سالِ نوری فاصله داره. لبخندش با کمی طنز آمیخته بود. پروستتنیک وگون یلتس با سماجت از گاگ هالفرانت به عنوانِ «متخصصِ شخصیِ مغزم» یاد می کرد اما در کله ی او مغزِ زیادی برای معاینه و آنالیز وجود نداشت. در واقع این گاگ هالفرانت بود که پروستتنیک وگون یلتس رو در خدمت گرفته بود و بهش رشوه های درست وحسابی می داد تا کارهای غیرقانونی اون رو انجام بده. گاگ هالفرانت از مشهورترین و موفق ترین روان کاوانِ کهکشان بود. او و چندتا از همکارانش حاضر بودند برای نجات آینده ی روان کاوی مبلغِ هنگفتی هزینه کنند.
گفت «خب، روز شما به خیر فرمانده پروستتنیک وگون یلتس. امروز حال تون چه طوره؟»
فرمانده براش تعریف کرد که در چند ساعت گذشته حدود نصفِ خدمه ی سفینه رو برای تنبیه های انضباطی اعدام کرده.
حالتِ شاد و طنزآمیزِ لبخندِ گاگ هالفرانت حتا یه ثانیه هم تغییر نکرد.
گفت «فکر می کنم این برای یه وگون رفتاری کاملاً عادی باشه. شما تمایلاتِ پرخاشگرایانه ی خودتون رو از طریق سوپاپِ طبیعی و سالمِ خشونتِ بی دلیل، نشون می دید.»
وگون با دندان های به هم فشرده گفت «شما همیشه همین رو می گید.»
دکتر هالفرانت جواب داد «بله. فکر می کنم این هم برای یه روان کاو رفتاری کاملاً عادیه. به هرحال، به نظر می رسه که ما دو نفر امروز از نظر روح وروان خیلی خوب باهم هماهنگیم. حالا تعریف کنید ببینم، از ماموریت چه خبر؟»
«سفینه رو پیدا کردیم.»
هالفرانت گفت «به به! چه عالی! سرنشینان سفینه چی؟»
«اون زمینی تو سفینه ست.»
«عالی! دیگه کی؟»
«یه مونثی هم از همون سیاره تو سفینه ست. آخرین بازمونده های کره ی زمین.»
چهره ی هالفرانت از خوشحالی می درخشید. «خب، خب! دیگه کی؟»
«این مردیکه پریفکت هم هست.»
«خوبه.»
«و زاپود بیبلبروکس.»
لبخند بر لب های هالفرانت یه ثانیه خشکید.
گفت «بله. انتظارش رو داشتم. البته تاسف آوره.»
وگون پرسید «دوستِ شخصیِ شماست؟» این جمله رو یه جایی شنیده بود و به نظرش رسید که اکنون موقعیتِ مناسبیه که اون رو به کار ببره.
هالفرانت پاسخ داد «نه. می دونید، تو کاروکاسبیِ ما آدم دوستِ شخصی نداره.»
وگون گفت «درسته. جلو پارتی بازی رو هم می گیره.»
هالفرانت با لحنی شاد جواب داد «نه. فقط این جور دوستی ها به گروهِ خونی ما نمی خوره و با طبع ما سازگار نیست.»
هالفرانت مکث کرد. لب ها ش هنوز لبخند می زدند اما در نگاهش اندکی خشم می درخشید.
گفت «این زاپود بیبلبروکس از مشتری های منه و ازش خیلی سود می برم. یه مشکل هایی داره که روان کاو ها خوابش رو هم نمی بینن.»
در ذهنش کمی با این افکار کلنجار رفت و آخرسر با نارضایتی اون ها رو از سرش بیرون کرد.
پرسید «خب، شما هنوز برای انجام ماموریت آماده ید؟»
«بله.»
«سفینه رو همین الان نابود کنید.»
«بیبلبروکس چی؟»
هالفرانت که دوباره سرحال اومده بود گفت «بیبلبروکس هم مثل بقیه، آش دهن سوزی نیست. خونش هم از دیگرون رنگین تر نیست. درست نمی گم؟»
چهره ی هالفرانت از صفحه ی مونیتورِ وگون محو شد.
فرمانده وگون ها دکمه ای رو فشار داد و بلندگو روشن شد. فرمان داد «حمله کنید.»

نظرات کاربران درباره کتاب رستوران آخر جهان

لطفا بقیه جلد های این رمان رو هم ترجمه کنید و بزارید. عالیه
در 2 سال پیش توسط احسان عابدیان
منتظر بقیه‌ی جلدهاش هم هستیم. آیا ترجمه شدن؟
در 2 سال پیش توسط مهسا
عالی بود تفکرات و رفتار انسانها را با طنزی متعالی بیان کرده
در 2 سال پیش توسط zah...ary
کتاب بسیار جذاب با طنز گزنده و دل چسب . به عقیده من ترجمه روان و متناسب با متن و سبک کتاب است . من متوجه نشدم چرا بعضی از دوستان از ترجمه کتاب ایراد گرفتند
در 5 ماه پیش توسط Alireza Baniasad
عالی، یکی از بهترین کتابهایی که در این ژانر خوندم
در 2 سال پیش توسط Ham...man
جون مادرتون بیایید بقیه فصلهاش و هم ترجمه کنید اینهمه کتاب ترجمه میکنید بهترین اثرها ترجمه نمیشه !! اصلا فوش گذاشتم هر کى ترجمه نکند یگه چى بگم اخه ... اصلا میدم دست فامیلمون ترجمه بکنه !!! تازه یادم افتاد عجیبه که اصلا بهش فکر نمیکردم !! همش میگفتم چرا شخصى نمیاد ترجمش کنه چند ساله !! فامیل نزدیک درجه یک و یادم رفت اون وقت !!! خخ
در 2 سال پیش توسط mil...lvs
همچنان جذاب و خنده‌دار بود اما انقدر تو کتاب اول همه چیز سازمان‌یافته و در عین حال خارق‌العاده بود که اندکی از هیجان این یکی کاسته شد، هرچند هنوز هم خیلی جالب و قابل تامل بود. به نظرم انسجام جلد اول در این جلد وجود نداشت، انگار بیشتر مقدمه‌چینی نویسنده بود برای یه داستان بزرگتر چون برخلاف راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن ها که در نهایت به نوعی نتیجه‌گیری و حتی پایان موقت ماجرا ختم میشد، پایانِ رستوران آخر جهان با مقادیری خماری و گنگی برای خواننده همراه بود. با خوندن جلد سوم به اعتبار این فرضیه پی خواهم برد؛ بی‌صبرانه منتظرش هستم. :)
در 1 سال پیش توسط mohsen m.b
یعنی هیچی توی این کتاب قابل پیش بینی نیست 🤣 عالیه ، حال آدم رو خوب میکنه
در 4 ماه پیش توسط سُبْحٰانْ
جلد اولش رو تازه تموم کردم، طنز کتاب بی نظیره. سیاست و فلسفه و دین و علم و اخلاق رو یجوری نقد میکنه و به چالش میکشه که از خنده روده بر میشی! برگردان آرش سرکوهی فوق العاده ست، بسیار روان و نکته سنج ترجمه کرده در عین حال طنز متن انگلیسی کاملا حفظ شده و با یکسری ظریف کاری حتی بیشترم شده! امیدوارم جلد دوم هم به خوبی اولی باشه و شدیدا منتظر جلدهای بعدی با ترجمه آرش سرکوهی هستم!
در 1 سال پیش توسط میثم
عالی بود کلی ذهنم روشن تر شد انگار وسعت دید بیشتری پیدا کردم و کلی هم خندیدم. کتاب باید اینجوری باشه .... ممنونم. جلد بعدی لطفا؟
در 1 سال پیش توسط somi alipour