فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آئورا

کتاب آئورا

نسخه الکترونیک کتاب آئورا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آئورا

زنی پیر، مردی جوان و زنی جوان. در خانه‌ای که همه‌چیز در آن بوی گذشته می‌دهد و گویی تنها نیرویی که آن را برپا نگه داشته یادها و نفس‌ها و عطرهای گذشته است. اما در این میان چیزی ناشناختنی، جادویی شگفت در کار است تا از گذشته بگذرد و به اکنون و آینده، به جاودانگی، برسد: جاودانگی عشق، جاودانگی جوانی. آئورا، نام دیگر تمناست.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آئورا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آئورا

۱

آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کس نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده ای، می ریزد. بار دیگر می خوانی ش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره ای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است... «چهارهزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می بایست دو کلمه دیگر هم می داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فلیپه مونترو. مورد نیاز است، فلیپه مونترو، بورسیه سابق در سوربون، تاریخدانی انباشته از اطلاعات بی ثمر، خوکرده به کندوکاو در لابلای اسناد زردشده، آموزگار نیمه وقت مدارس خصوصی، نهصد پسو در ماه. اما اگر چنین آگهیی می دیدی بدگمان می شدی و آن را شوخی می گرفتی. «نشانی، دونسلس ۸۱۵». شماره تلفنی در کار نیست، شخصا مراجعه کنید.
انعامی روی میز می گذاری، کیفت را برمی داری، برمی خیزی. در این فکری که شاید تاریخدان جوان دیگری، درست با موقعیت تو، همین آگهی را دیده، بر تو پیشی جسته و هم اکنون این شغل را به دست آورده است. به سمت چهارراه می روی و می کوشی این فکر را فراموش کنی. ایستاده به انتظار اتوبوس، تاریخ هایی را مرور می کنی که باید حاضر و آماده بر نوک زبانت باشد تا شاگردان خواب آلود احترامت را نگه دارند. اتوبوس نزدیک می شود و تو به نوک کفش های سیاهت خیره شده ای. باید آماده باشی. دست در جیب می کنی، میان سکه ها می گردی و سرانجام سی سنتاوو بیرون می آری. باید آماده باشی. به دستگیره چنگ می زنی ــ اتوبوس از سرعتش می کاهد اما نمی ایستد ــ و بالا می جهی. با فشار راهی باز می کنی، سی سنتاوو را به راننده می دهی، خود را میان مسافرانی که وسط اتوبوس ایستاده اند جا می کنی، دستگیره بالای سرت را می گیری، کیفت را تنگ تر زیر بازوی چپت می فشاری و بی اختیار دست چپت را بر جیب پشت که دسته اسکناس هایت در آن است می گذاری.
امروز هم درست مانند هر روز دیگر است و تو تا صبح فردا که در همان کافه می نشینی و صبحانه ای سفارش می دهی و روزنامه را باز می کنی، آگهی را به یاد نمی آری. به سراغ آگهی ها می روی، آگهی باز آن جاست: تاریخدان جوان. هنوز کسی این کار را نگرفته. آگهی را دوباره می خوانی و بر کلمات آخر درنگ می کنی: چهارهزار پسو.
عجیب است که هنوز کسی در خیابان دونسلس زندگی می کند. فکر می کردی هیچ کس در مرکز قدیمی شهر خانه ندارد. آهسته گام برمی داری و می کوشی در مجموعه ناموزون خانه های قدیمی مستعمراتی که همه شان به مغازه های تعمیرکاری، جواهرفروشی، کفاشی و داروخانه بدل شده اند، شماره ۸۱۵ را بیابی. شماره ها تغییر کرده، رنگ شده و مغشوش است. شماره ۱۳ کنار شماره ۲۰۰، پلاکی قدیمی با شماره ۴۷ روی نوشته کژ و کوژی با زغال محو شده: ۹۲۴ فعلی. به طبقه دوم ساختمان ها نگاه می کنی. آن بالا همه چیز چنان است که بوده. گرامافون های خودکار مزاحم آن جا نیست. نور چراغ های جیوه ای خیابان به آن جا نمی تابد. کالاهای ارزانی که در راستای خیابان می فروشند، تاثیری بر آن بالا ندارد، بر هماهنگی سنگ های تراش خورده، قدیسان سنگی از شکل افتاده با فوج کبوتران بر گرد شانه شان، بالکن های مشبک، ناودان های مسین، ناودان هایی از سنگ سیاه با صورت انسان و حیوان، بر پرده های سبزگونی که پنجره های دراز را تیره تر می نمایاند و بر پنجره هایی که چون به آن ها می نگری، کسی خود را از کنارشان پس می کشد. به نقش خیال انگیز گل و بوته های کنده شده بر سردر چشم می دوزی و آنگاه به پایین، به دیوار فرسوده می نگری و شماره ۸۱۵ قبلاً ۶۹ را می یابی.
با تق تقی گنگ، کوبه در را به صدا درمی آری: کله مسین سگی، چندان ساییده و صاف که همانند کله جنین سگی است در موزه علوم طبیعی. گویی صورت سگ به تو نیشخند می زند، دست از این فلز سرد برمی داری. در با نخستین فشار اندک انگشتان تو باز می شود، اما پیش از آن که به درون بروی آخرین نگاه را از فراز شانه به صف بلند اتومبیل های مانده درجا می اندازی، که خرخر می کنند، بوق می زنند و دود مسموم بی تابی خود را می پراکنند. می کوشی تصویری از این دنیای بی اعتنای خارج برای خود نگه داری.
در را پشت سر می بندی و چشم به تاریکی دالانی سرپوشیده می دوزی. این باید حیاطی یا چیزی مثل آن باشد، چرا که می توانی بوی گل، رطوبت گیاهان، ریشه های درحال پوسیدن و عطری خواب آلوده و سنگین را بشنوی. نوری نیست که راهنمایت باشد. در جیبت به دنبال کبریت می گردی که صدایی تیز و نازک خطاب به تو می گوید: «نه، لازم نیست. خواهش می کنم. سیزده قدم به جلو بردارید، سمت راستتان به پلکانی می رسید. لطفا بالا بیایید. پله ها بیست ودوتاست. بشماریدشان.»
سیزده قدم. سمت راست. بیست ودو. پیچیده در بوی نمناک گیاهان، گام هایت را می شماری. نخست بر سنگفرش گام می گذاری و آنگاه بر چوبی که زیر پا می نالد و در اثر رطوبت اسفنج وار شده است. بیست ودو پله را زیر لب می شماری و بعد می ایستی، قوطی کبریت در دست و کیف به زیر بغل. بر دری که بوی چوب کاج کهنه می دهد می کوبی. کوبه ای بر در نیست. سرانجام به فشاری در را باز می کنی. اکنون فرشی را زیر پایت حس می کنی، فرشی نازک که ناجور پهن شده است. پایت بر رویش می لغزد و چیزی نمانده که بیفتی. آنگاه نور خاکستری ملایمی را می بینی که برخی چین و شکن های فرش را آشکار می کند.
صدا می زنی:
ــ خانم.
چون گویا به یاد می آری که صدای زنی را شنیده ای. «خانم...».
ــ حالا لطفا به سمت چپ بپیچید. در اول.
در را باز می کنی: انتظار نداری که دری چفت شده باشد، همه درها به فشاری باز می شوند. رشته های پراکنده نور در مژه هایت درهم می تند، چنان که گویی از پس توری ابریشمین به آن ها نگریسته ای. تنها چیزی که می بینی مشتی رشته نور لرزان است. سرانجام می توانی ببینی که این رشته های نور از شمع های نذری است که بر طاقچه ها گذاشته یا به شکلی نامنظم در فاصله قاب های گچی دیوار آویخته اند. این شمع ها پرتوی پریده رنگ بر اشیای نقره ای، تنگ های بلورین و آینه هایی با قاب های مطلا می افکند. آنگاه در نیمه روشنای بالای اتاق، تختخواب را می بینی و جنبش ناچیز دستی را که گویی به اشاره می خواندت.
اما تا به آن کهکشان نورهای مقدس پشت نکرده ای نمی توانی چهره این زن را ببینی. سکندری خوران به پایین تخت می روی، برای آن که به بالای تخت برسی باید دور بزنی ش. پیکری نحیف که انگار در پهنه آن گم شده است. دستت را که دراز می کنی دستی دیگر را نمی یابی، گوش و موی پرپشت موجودی را لمس می کنی که آرام و یکنواخت مشغول جویدن است و با تابش سرخ چشمانش تو را نگاه می کند. لبخند می زنی و خرگوش را که کنار دست زن قوز کرده، نوازش می کنی. سرانجام با او دست می دهی و انگشتان سردش زمانی دراز در پنجه عرق کرده تو می ماند.
ــ من فلیپه مونترو هستم. آگهی تان را خواندم.
ــ بله، می دانم. می بخشید، این جا صندلی نیست.
ــ همین طور خوب است. نگران نباشید.
ــ بسیار خوب. خواهش می کنم بگذارید نیمرختان را ببینم. نه، این طور خوب نمی بینمتان. به طرف نور برگردید. بله، این طور. عالی است.
ــ من آگهی تان را خواندم.
ــ بله، می دانم. فکر می کنید برای این کار مناسبید؟ تحصیلاتتان را تمام کرده اید؟(۱)
ــ بله خانم، در پاریس.(۲)
ــ آه، بله، خوشحال می شوم که بشنوم... همیشه، همیشه... بله... می دانید... آن قدر عادت کرده بودیم... و بعد...(۳)
کنار می روی، به گونه ای که پرتو شمع ها و بازتاب نور در نقره و بلور، سربندی ابریشمین را آشکار می کند که بی گمان گیسویی بسیار سپید را می پوشاند و چهره ای را قاب می گیرد که چندان پیر است که کودکانه می نماید. تمامی پیکرش را ملافه ها و بالش های پر و یقه سپید بلندی که سفت و سخت بسته شده می پوشاند، تمامی پیکرش، مگر ساعدش که در شالی پیچیده شده و دست های چروکیده اش که بر شکم گذاشته است. تنها تا زمانی به چهره او خیره می شوی که خرگوش از جایش تکان می خورد و تو می توانی دزدانه نگاهی به خرده های نان پراکنده بر ابریشم قرمز و فرسوده بالش ها بیندازی.

نظرات کاربران درباره کتاب آئورا

تو این کتاب (با توجه به سبکش که رئالیسم جادویی هست) واقعیت و خیال همزمان باهم پیش میرن، به همین علت باید دو یا چند بار بخونیش تا بتونی به اندازه ی درک خودت از داستان، واقعیت رو از خیال تشخیص بدی و ذهنت رو توجیه کنی و اگه میبینی که از این کار کلافه میشی، سراغ این سبک نرو چون ذهنت درگیر میشه بدون اینکه به سوالاتت پاسخی داده بشه! من وقتی میخوندمش یاد فیلم "تلقین" افتادم😉
در 1 سال پیش توسط y_t...iya
این داستان رو دوست داشتم .توصیفات خانه انقدر دقیق و کامل بود که تصور میکردم الان تو خونه هستم... یه عنوان د ربخش دوم کتاب بعد از پایان داستان وجود ددره که نویسنده خودش اضافه کرده تحت عنوان چگونه آئورا را نوشتم .خیلی خوب بود تمامی مواردی که الهام بخش نویسنده شده بود رو اشاره کرده ومن تا انتها خوندمش وخوشم اومد.
در 2 سال پیش توسط خدیجه خشی
یه هفته بعد از تموم کردن آئورا، آقای کوثری رو توی کافه‌کتاب آفتاب دیدم که برای رونمایی از کتاب جدیدشون، ریچارد سوم دعوت شده بودن. دیگه آئورا باشه و ترجمه آقای کوثری، تجربه از این بهتر نمی‌شه. چیزی که توی این داستان خیلی نوآورانه و جدیده، نحوه‌ی روایت و پایان‌بندی و زاویه‌دیده که من شخصاً اینطوری نخونده بودم.
در 1 سال پیش توسط Lullaby
تجربه جالب و عجیبی بود، راوی دوم شخصه و اگر تاحالا تجربشو نداشتین پس باید چندبار بخونیدش تا داستان رو بفهمید،ترجمه روان و قابل فهمیه حتما پیشنهاد میشه
در 8 ماه پیش توسط نيما
نمونه که جالبه 😍دوست دارم کتاب فیزیکیشو بگیرم
در 6 ماه پیش توسط انسیه افشاری
یکی از کتابهای بسیار خوب فوئنتس. کتابی کم‌حجم و جادویی با ترجمه خوب عبدالله کوثری
در 7 روز پیش توسط آزاده شمس
من این کتاب رو سه بار خوندم. اعتراف می کنم تازه مرتبه سوم بود که بالاخره به یک درکی از کتتب رسیدم. شگفت انگیز و فوق العاده بود خوندن این کتاب.
در 2 ماه پیش توسط بهاره ش
رئالیسم جادویی سبک خاصیه که ارتباط برقرار کردن باهاش یه خورده سخته چون داستان نه کاملا رئاله و نه کاملا تخیلی و فانتزی یه چیزی مابین این دوتاست. در کل داستان جالبی داشت اما به نظرم ناتموم موند یعنی جا داشت نویسنده هنوز رو داستان کار کنه. ترجمه خوبی بود ولی قیمت کتاب برای نود صفحه زیاده کلا همه کتابای نشر نی گرونه . به کسانی که این رمانو دوست داشتن رمان از عشق و دیگر شیاطین گارسیا مارکز رو پیشنهاد میکنم.
در 2 ماه پیش توسط fakhteh6666
این داستان را دوست دارم خیلی جالب بود
در 7 ماه پیش توسط WhenThereIsaWish ThereIsaWay
یک روایت کوتاه با چهار شخصیت که در پایان به دو شخصیت میرسیم . تلاش پیرزنی برای برگردوندن جوانی و زیبایش و مردی که ستایشش میکرده و دوستش داشته و محقق شدن این امر با پیدا شدن جوانی هایش به عنوان یک شخصیت مستقل که گویا از او دل خوشی ندارد و دوست ندارد شبیه وی شود.تمام اتفاقات در خانه ی تاریکی روی میدهد که گویا هرکدام منظوری دارند و در پایان فهم خواننده و نتیجه گیری وی از اینکه پیرزن و دختر زیبای جوان در واقع یکی هستند
در 2 ماه پیش توسط for...ayi