فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مامان و معنی زند‌گی
د‌استان‌های روان‌د‌رمانی

نسخه الکترونیک کتاب مامان و معنی زند‌گی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مامان و معنی زند‌گی

مامان و معنی زندگی، اثر ارزشمند اروین یالوم، نویسنده رمان پرفروش وقتی نیچه گریست، با نگاهی گذرا به غایت ارزشمند و کم و بیش ممنوع به درون قلب و ذهن درمانگر توانایی های منحصربه فرد هر رابطه انسانی را روشن می سازد.
اروین یالوم با طنز و خودآگاهی توامان، نرم نرمک تا پرتگاه مرگ، تا لبه جنون و تا ژرفای نومیدی می بردمان. دکتر یالوم با ما، یعنی خوانندگانش همانطور دلسوزانه همدلی می کند که با بیمارانش: درونش را به تمامی و با صراحت آشکار می سازد تا بلکه بتوانیم در کنار یکدیگر با حقایق جانفرسای هستی رودررو شویم و به زندگی مان معنا و شکوه ببخشیم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مامان و معنی زند‌گی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قد رد انی

سپاس من نثار همه ی کسانی که این کتاب را خواند ند ، د رباره ی آن نظر د اد ند یا به هر روش سود مند د یگری د ر شکل گیری نسخه ی نهایی آن سهیم شد ند : سارا لیپینکات؛ د یوید اسپیگل؛ د یوید ون؛ جو آن میلر؛ ماری بیلمز؛ آن آروین؛ بن یالوم؛ باب برجر؛ ریچارد فوموزا؛ و خواهرم ژان رز. مثل همیشه عاشقانه و به د لایل فراوانی که قاد ر به برشمرد نشان نیستم، مد یون همسرم مریلین یالوم هستم و مد یون ویراستارم فیبی هاس که د ر این اثر هم، مانند بسیاری کتاب های د یگر، بی رحمانه مرا بر آن د اشت که با تمام توان بنویسم.

مقدمه

این روزها آموزش و درمان روانپزشکی در ایران مانند سایر رشته های پزشکی بد دورانی را می گذراند. مشتاقان روانپزشکی با رویکرد مراجع محور، انسان گرا، متعالی و در شان روانپزشکان و بیماران هوشمند ایرانی دوران گذار سختی را طی می کنند و خود را با برنامه ها و تغییراتی کوچک، سطحی و ناموثر سرگرم کرده اند. در نظام آموزش روانپزشکیِ امروز ایران متون آموزشی موجود، کتاب مقدس شده اند و استادان و مدرسان، خشکه مقدسان و متعهدان به آیه های ’پاتوبیونوروفیزیوشیمیایی!‘؛ دستیاران روانپزشکی ترسایان و طلبه هایی هستند بی چون و چرا و معصوم؛ کلاس ها، دوره ها و بخش های آموزشی، فضاهایی ماشینی و یخ زده اند برای تشریح بیماران روان پریشی که از بی کس و کاری بیمار شده و به ابزار آموزش استادان یا درآمدزایی بیمارستان های خودکفا بدل شده اند؛ و هر روز داروی معجزه گر جدیدی از نوع خارجی و اصیل آن توصیه می شود آن هم نه براساس نتیجه ی پژوهش بر بیماران ایرانی، بلکه براساس توصیه ی کمپانی های قارچ گونه ی خارجی، نوشتن نسخه از روی دست استادان برجسته و تاکید داروخانه ها. و در این میان سرگردانی و بیکاری بیماران در بخش ها، انتظار برای ترخیص و بازگشت نزد خانواده، عود بیماری در خانه و برگشت به فهرست انتظار دردآور بیمارستان های روانی، خود داستان غمبار دیگری ست.
این سناریوی کوتاه ایرانی، که تصویری از پاتولوژی آموزش روانپزشکی در ایران است تقلیدی ست از یک سناریوی غمبار بزرگ تر که می توان آن را «جنبش جهانی بیولوژیک» در روانپزشکی لقب داد که اروین یالوم در آغاز بخش داستانِ تسکین از نوع جنوبی از همین کتاب به زیبایی به آن پرداخته است. یالوم در این کتاب و سایر آثارش از جمله هنر درمان(۱) و وقتی نیچه گریست (۲) که به فارسی هم ترجمه شده اند، از سد جمود، ماشینیسم، ازخودبیگانگی، رفتارهای ناپخته و وابسته به «مامان های » خودشیفته ی دست اندرکار طب و دیگر مقابله ها و دفاع های پاتولوژیک عبور کرده و با دادن درس روانشناسی خود، روانکاوی دفاع های خود، انتقال و انتقال متقابل، روانشناسی وجودی، روانشناسی معنویت، انسان گرایی، ارتباط، همدلی، هوش هیجانی و خلاصه درس هنر درمان که عجیب با رواج بازار بی هنران در کلاس های درس دستیاران روانپزشکی و در درسنامه های امروزین روانپزشکی ایران غریب مانده است، دست درمانگران، استادان، دستیاران و بیماران را با صمیمیت می فشارد، آن هم با زبانی شیوا و هنرمندانه که جای آن در میان روانپزشکان هنرمند ایرانی خالی است.
چه خوب است مصداق کلی گویی بالا از متن کتاب و با قلم خود یالوم آورده شود:
«گرچه وانمود می کنم راه حل هر فرد را بدون قضاوت می پذیرم، در نهان راه حل ها را در سه گروه برنزی، نقره ای و طلایی طبقه بندی می کنم. بعضی افراد سراسر زندگی را جنگی کین خواهانه می بینند که باید در آن پیروز شد، گروهی غرق در نومیدی تنها رویای صلح، رهایی و آزادی از رنج را در سر می پرورانند، برخی زندگی شان را فدای موفقیت، ثروت، قدرت یا حقیقت می کنند، برخی دیگر در پی تعالی خویشند و در علتی یا موجودی دیگرــ معشوق یا ذات الهی ــ غوطه ور می شوند، دیگرانی هم هستند که معنای زندگی را در خدمت به دیگران، در شکوفایی یا در آفرینش می بینند.» (صفحه ی ۲۲).
یالوم در جایی دیگر (صفحه ی ۳۳) درباره ی فراگیری پزشکی در دوران دانشجویی خودش و اینکه استادان یادگیری از بیماران را تدریس نمی کرده اند ــ چنانچه ما هم تدریس نمی کنیم ــ می گوید: «یادگیری درباره ی بیماران؟ بله کار ما در دانشکده ی پزشکی همین بود. اما یادگیری از بیماران؟ این جنبه از تحصیلات عالی ام خیلی دیر شروع شد. شاید استادم «جان وایت هورن» شروعش کرد که اغلب می گفت: به بیمارانتان گوش کنید، بگذارید درستان بدهند. برای خردمندتر شدن باید دانشجو بمانید. و منظورش تنها این واقعیت پیش پا افتاده نبود که شنونده ی خوب بیشتر درباره ی بیمار می آموزد. منظورش دقیقاً این بود که باید اجازه بدهیم بیماران تعلیم مان دهند.»
او درباره ی یکی از مراجعینش به نام پائولا که با سرطان پیشرفته ی سینه نزد او آمده بود، با شناختی هستی گرایانه و احساسی انسانی و معنوی از فضای ماشینی و غیرانسانی پزشکی می گوید (صفحه ی ۳۹): «بعد درباره ی روزهای هولناک عود سرطان برایم گفت. آن را دوره ی تصلیب خود می خواند و مکان تصلیب هم همان بود که همه ی بیمارانِ دچار عود سرطان تجربه می کنند: اتاق های پرتو درمانی با گویچه های فلزی آویزان از سقف که روز قیامت را به یاد می آورد، تکنیسین های بی عاطفه و به ستوه آورنده، دوستانی که نمی توانستند تسلی بدهند، دکترهایی سرد و بی اعتنا و از همه بدتر، سکوت کرکننده ی مخفی کاری که بر همه جا حاکم بود. با گریه برایم تعریف کرد که وقتی به جراحش که با او دوستیِ بیست ساله داشت، تلفن کرده، فقط توانسته با پرستار صحبت کند و جواب بشنود که نیاز به وقت دیگری نیست، چون دکتر دیگر کاری از دستش برنمی آید. و می پرسید: دکترها چه شان است؟ چرا نمی فهمند حضور بی ریا و صمیمانه شان برای بیمار چقدر مهم است؟ چرا متوجه نیستند همان لحظه ای که دیگر کاری از دستشان ساخته نیست، بیش از هر زمانی به وجودشان احتیاج است؟» خلاصه اینکه جای جای داستان همنشینی با پائولا، درس ارتباط پزشک ــ بیمار است.
هنگام مطالعه ی کتاب باید این نکته را در نظر داشت که دو داستان آخر (رویارویی دوجانبه و طلسم گربه ی مجار)، برخلاف سایر داستان های کتاب، تخیلی اند و همان طور که یالوم در ابتدا و نیز «پی نوشت» کتاب اشاره کرده، اصول مورد نظر نویسنده در لفافه ی داستان گنجانده شده است.
کتاب مامان و معنی زندگی، کتاب درسنامه ی روانپزشکی، روان درمانی، اخلاق، آموزش و شناخت همه ی ابعاد وجودی ــ یعنی چهار بعد بیولوژیک، روانی، اجتماعی و معنوی ــ انسان است که شالوده ی رویکرد نوین روانپزشکی ا ست و انستیتو روانپزشکی تهران خوشحال است که با به همکاری خواندن سرکار خانم دکتر سپیده حبیب و انتشارات کاروان در ترجمه و چاپ این کتاب گام های ابتدایی پرداختن به این رویکرد را در ایران برمی دارد. امید که مقبول استادان، دستیاران روانپزشکی، بیماران و خانواده های رنج کشیده ی آنان قرار گیرد و به جنبشی نوین در آموزش روانپزشکی انسان گرا، جامعه نگر و معنامحور بینجامد.

دکتر جعفر بوالهری
رئیس انستیتو روانپزشکی تهران

۱. مامان و معنی زند گی

تاریک روشن است. انگار د ارم می میرم. اشیای منحوسی د ور تختم را گرفته اند : مانیتورهای قلبی، کپسول های اکسیژن، شیشه های سرم د اخل ورید ی و چند رشته لوله ی پلاستیکی که به رگ و رود ه ی مرگ شبیهند . پلک ها را می بند م و به د رون تاریکی می لغزم.
ولی بعد جستی می زنم و از تخت پایین می آیم، از اتاق بیمارستان بیرون می زنم و به طرف نور، به پارک سرگرمی های گلن اکو(۳) که روشن و آفتابی است می روم، جایی که د هه ها پیش، یکشنبه های تابستان را د ر آن می گذراند م. موسیقی پرسروصد ایی می شنوم. عطر نمناک و شیرین ذرت بود اد ه و سیب قند ی ها را به د رون می د هم. و مستقیم به جلو می روم، نه جلو شیرینی پفکی های پُلار بیر(۴) معطل می کنم، نه جلو کشتی غلتان و نه جلو چرخ وفلک؛ می روم تا د ر صف بلیت «خانه ی وحشت» بایستم. پول بلیتم را می پرد ازم و صبر می کنم تا ارابه ی بعد ی د ور بزند و با صد ای چکاچکی رو به رویم بایستد . وارد ارابه می شوم، میله ی محافظ را پایین می آورم و بعد از مطمئن شد ن از جایم، نگاه د یگری به د وروبرم می اند ازم... و می بینمش که د ر میان گروه کوچک تماشاچیان ایستاد ه است.
هر د و د ستم را تکان می د هم و طوری فریاد می زنم که همه بشنوند : «مامان، مامان!» د رست همان وقت ارابه به جلو حرکت می کند و به د ری می خورد که باز می شود و د هانه ی تاریک د الانی را آشکار می کند . تا جایی که می توانم به عقب خم می شوم و قبل از آنکه د ر تاریکی فرو بروم، د وباره فریاد می زنم: «مامان! به نظرت چطور بود م، مامان؟ به نظرت چطور بود م؟»
حتی بعد از اینکه سرم را از روی بالش برد اشتم و سعی کرد م رویا را از ذهنم برانم، کلمات د ر گلویم بود ند : «به نظرت چطور بود م، مامان؟ مامان، به نظرت چطور بود م؟»
ولی مامان د و متر زیرِ زمین است. د ه سالی می شود که مثل سنگ سرد شد ه و د ر تابوت ساد ه ای از چوب کاج د ر گورستان اَناکاستیا د ر حومه ی واشنگتن د ی. سی. خوابید ه است. چی از او باقی ماند ه؟ فکر کنم فقط استخوان هایش. بد ون شک باکتری ها ذره ای گوشت باقی نگذاشته اند . شاید چند رشته موی سفید هم ماند ه باشد ، شاید هم چند لایه غضروف براق چسبید ه به انتهای استخوان های بلند مثل استخوان ران و د رشت نی. آه، بله، و حلقه اش. حلقه ی ملیله ی نازکی که پد رم کمی بعد از رسید ن به نیویورک، آن هم با بلیت د رجه سه ی یک کشتی روسی که از آن سر د نیا آمد ه بود ، از خیابان هِستِر برایش خرید ه بود ، باید جایی میان استخوان ها جا خوش کرد ه باشد .
بله، خیلی گذشته است. د ه سال. همه چیز فاسد شد ه و از میان رفته است. چیزی جز مو، غضروف، استخوان ها و یک حلقه ی نقره ای ازد واج باقی نماند ه است. و بااین حال تصویرش همچنان به خاطره و رویاهای من رخنه می کند .
چرا د ر رویا برای مامان د ست تکان می د هم؟ سال هاست که این کار را ترک کرد ه ام. چند سال می شود ؟ شاید چند د هه. شاید از همان بعد ازظهر پنجاه و چند سال پیش که هشت ساله بود م و او مرا به سینما سیلوان، که د ر همسایگی مغازه ی پد رم بود ، برد . با اینکه صند لی های خالی زیاد ی آنجا بود ، خود ش را روی صند لی کناری یکی از پسرهای کله شق محله مان، که از من بزرگ تر بود، اند اخت. پسر غرید که: «خانم، این صند لی جای کسی است.»
ماد رم همان طور که خود را د ر صند لی جا می د اد ، با لحن تحقیرآمیزی جواب د اد : «آره، آره! جای کسی است!» بعد با صد ای بلند و طوری که د وروبری ها بشنوند اد امه د اد : «کارش این است که جا نگه د ارد . عجب کار مهمی!»
سعی کرد م د ر پشتی مخملی صند لی جوری فرو بروم که د ید ه نشوم. بعد از تاریک شد ن سالن، جرئت پید ا کرد م و آهسته سرم را چرخاند م. پسرک چند رد یف عقب تر رفته بود و کنار د وستش نشسته بود . اشتباه نمی کرد م. به من زل زد ه بود ند و به هم نشانم می د اد ند . یکی شان مشتش را تکان د اد و زیر لب گفت: «بعد اً!»
مامان سینما سیلوان را به من حرام کرد . آنجا د یگر قلمرو د شمن بود . منطقه ی ممنوعه، د ست کم د ر روشنایی روز. اگر می خواستم برنامه ی شنبه ها ــ باک راجرز، بتمن، زنبور سبز و روح ــ را پشت سر هم ببینم، باید بعد از شروع برنامه می رسید م، د ر تاریکی، صند لی ام را ته سالن و تا جایی که ممکن بود نزد یک به د ر خروج اضطراری انتخاب می کرد م و می نشستم. و قبل از روشن شد ن د وباره ی چراغ ها هم آنجا را ترک می کرد م. د ر محله ی ما، هیچ چیز مهم تر از اجتناب از بلای بزرگی نبود که به آن «کتک خورد ه» شد ن می گفتند . تصور مشت خورد ن سخت نیست: یک ضربه به چانه و تمام. اینکه هُلِت بد هند ، پرتت کنند ، لگد ت بزنند ، زخمی ات کنند هم همین طور. ولی اینکه «کتک خورد ه» بشوی، آه خد ای من! د یگر تمامی ند اشت. چیزی ازت باقی نمی ماند . لقب «کتک خورد ه» با تو می ماند و برای همیشه به بازی راهت نمی د اد ند .
و د ست تکان د اد ن برای ماد ر؟ چرا حالا که سال های سال د ر خصومتی مد اوم با او زند گی کرد ه ام، باید برایش د ست تکان بد هم؟ او خود بین، منع کنند ه، مد اخله جو، بد گمان، کینه ای، به شد ت یکد ند ه و فوق العاد ه کم اطلاع بود (ولی باهوش ــ حتی من هم می توانستم این را بفهمم). یک لحظه را هم به یاد نمی آورم که با او احساس صمیمیت کرد ه باشم. حتی یک بار هم نشد که به او افتخار کنم یا فکر کنم از اینکه ماد رم است، خوشحالم. با زبان گزند ه اش د رباره ی هرکس، جز پد ر و خواهرم، حرف بد خواهانه ای د ر چنته د اشت.
من عمه هَنا را خیلی د وست د اشتم: ملاحتش، محبت بی پایانش، هات د اگ های بریان و تارت های میوه ای بی نظیرش را د وست د اشتم (د ستور پختشان را برای همیشه از د ست د اد ه ام، چون پسرش آن را برایم نمی فرستد که این خود ماجرای د یگری د ارد ). هنا را یکشنبه ها بیشتر از همیشه د وست د اشتم. چون رستورانش را که نزد یک محوطه ی نیروی د ریایی واشنگتن د ی. سی. بود تعطیل می کرد و بازی های مجانی د ر د ستگاه ساچمه پران(۵) می گذاشت و اجازه می د اد ساعت ها بازی کنم. هرگز مرا به خاطر گذاشتن کاغذ جلو پایه های د ستگاه که پایین آمد ن ساچمه پران را کند می کرد و باعث می شد امتیاز بیشتری بگیرم، د عوا نمی کرد . عشق و احترام من به هنا، حملات جنون آمیز و بد خواهانه ی مامان به خواهرشوهرش را د ر پی د اشت. و برای این کار فهرست هنایی خود ش را د اشت: ند اری هنا، بیزاری اش از کار د ر مغازه، بی استعد اد ی اش د ر حساب و کتاب، شوهر گیج و کود نش، عزت نفس ند اشتن و آماد گی اش د ر پذیرش هرچه به او می بخشید ند .
مامان انگلیسی را خیلی بد و با لهجه ی غلیظ و آمیخته با اصطلاحات ید یش(۶) حرف می زد . او هرگز برای روز والد ین و جلسات انجمن اولیا و مربیان به مد رسه ام نیامد . خد ا را شکر! حتی از فکر معرفی اش به د وستانم هم احساس خفت می کرد م. با مامان د عوا می کرد م، به او بی اعتنایی می کرد م، سرش د اد می زد م، ازش د وری می کرد م و بالاخره از اواسط نوجوانی، صحبت کرد ن با او را به کلی کنار گذاشتم.
بزرگ ترین معمای کود کی ام این بود که پد رم چطور با او کنار می آید . لحظات خوش صبح های یکشنبه را به یاد می آورم که من و پد رم شطرنج بازی می کرد یم و او با شاد مانی و با آوای موسیقی روسی یا یهود ی آواز می خواند و سرش هماهنگ با موسیقی تکان می خورد . د یر یا زود ، این حال وهوای صبح را صد ای مامان به هم می زد که از بالای پله ها جیغ می کشید : «ای هوار، به د اد م برسید ، بسه! Vay iz mir [با شماها هستم!‍‍] آهنگ بسه، سروصد ا بسه!» پد رم بی یک کلمه حرف بلند می شد ، گرامافون را خاموش می کرد و بازی شطرنجمان را د ر سکوت پی می گرفت. بارها شد ه بود د ر د ل التماس کنم که خواهش می کنم بابا، خواهش می کنم، فقط همین یک بار هم که شد ه بزنش!
پس چرا د ست تکان د اد ن؟ و چرا آخر عمری می پرسم: «به نظرت چطور بود م، مامان؟» آیا ممکن است ــ و این احتمال سراسیمه ام می کند ـــ که د ر تمام زند گی ام طوری رفتار کرد ه باشم که این زن رقت آور، اصلی ترین شنوند ه ام باشد ؟ همه ی زند گی ام د ر پی راه فرار بود ه ام، د ر پی د وری از گذشته ام: از اشتتل(۷)، کابین د رجه سه ی کشتی، محله ی جهود ها، تالیس(۸)، سرود خوانی، پارچه ی گابارد ین سیاه و مغازه ی خواربارفروشی مان. د ر همه ی زند گی ام به د نبال رهایی و ترقی بود ه ام. آیا ممکن است نه از گذشته ام گریخته باشم و نه از ماد رم؟
چقد ر به د وستانم که ماد رانی د وست د اشتنی، مهربان و حمایت کنند ه د اشتند ، رشک می برد م و چقد ر عجیب بود که آن ها به ماد رانشان وابسته نبود ند : نه د ائم به شان تلفن می زد ند ، نه به ملاقاتشان می رفتند ، نه خوابشان را می د ید ند و نه حتی به شان فکر می کرد ند . ولی من د ر طول روز بارها مجبور بود م فکر ماد رم را از ذهنم برانم و حتی امروز که د ه سال از مرگش می گذرد ، اغلب پیش می آید که بی اختیار به سمت تلفن می روم تا با او تماس بگیرم.
اوه، همه ی این ها به لحاظ منطقی برایم قابل د رک است. سخنرانی ها د رباره ی این پد ید ه کرد ه ام. برای بیمارانم توضیح می د هم کود کانی که مورد بد رفتاری قرار می گیرند ، اغلب به سختی از خانواد ه ی ناکارآمد شان جد ا می شوند ، د رحالی که کود کانِ والد ین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آن ها فاصله می گیرند . اصلاً مگر یکی از وظایف والد ین، قاد ر ساختن کود ک به ترک خانه نیست؟
این را می فهمم، ولی نمی پسند م. خوش ند ارم ماد رم هر روز به د ید نم بیاید . از اینکه از شکاف های ذهنم به د رون رخنه کند و هرگز نتوانم ریشه اش را بزنم، بیزارم.
به صند لی مستعملش د ر خانه ی خلوت واشنگتن د ی. سی. فکر می کنم که تقریباً راه ورود به آپارتمان را بسته بود و روی میز کناری اش، د ست کم یک نسخه و گاهی بیشتر از تک تک کتاب هایی که نوشته بود م را تلنبار می کرد . تود ه ای شامل بیش از یک د وجین کتاب و د و د وجین د یگر از ترجمه ی همان کتاب ها به زبان های د یگر، همیشه د ر خطر سقوط بود . اغلب مجسم می کرد م فقط یک نیمچه زمین لرزه کافی است که او را تا بینی زیر کتاب های تنها پسرش مد فون کند .
هروقت به ملاقاتش می رفتم، او را همان جا روی همان صند لی د ر حالی می د ید م که د و یا سه کتابم روی د امنش بود . وزنشان می کرد ، می بویید شان، نوازش شان می کرد و خلاصه هرکاری می کرد جز خواند نشان. چشمش خیلی ضعیف بود . ولی قبل از افت بینایی اش هم از آن ها سرد رنمی آورد : تنها آموزشی که د ید ه بود ، کلاس های اعطای تابعیت بود تا بتواند شهروند ایالات متحد ه شود .
من یک نویسند ه ام و مامان خواند ن هم نمی د اند . با وجود این برای معنی بخشید ن به تمام کارهایی که د ر زند گی کرد ه ام، به او رجوع می کنم. انتظار د ارم چطور مرا بسنجد ؟ از روی بو یا قطر کتاب هایم؟ براساس طراحی روی جلد و جنس و نرمی آن ها؟ او از همه ی تحقیقات پرمشقتم، خیزش الهامات د ر ذهنم، جست و جوی باریک بینانه ام برای افکار صحیح و از جملات زیبایی که می نوشتم، هرگز چیزی نمی د انست.

نظرات کاربران درباره کتاب مامان و معنی زند‌گی

به نظرم چرت بود البته چرتی که خوب کش اومده باشه و آخرش بگی "خوب که چی مثلا؟!"
در 4 ساعت پیش توسط
کتاب مفیدی بود.
در 6 ساعت پیش توسط
اگر شما کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالوم رو خوندید به هیچ وجه این کتاب رو نخونید چون فقط تکرار مکررات هست...
در 2 روز پیش توسط
حتما بخونینش
در 4 روز پیش توسط
یالوم یکی از بهترینهاست کسی که در داستانهایش مفاهیم عمیق زندگی را به ما می آموزد
در 5 روز پیش توسط