فیدیبو نماینده قانونی نشر پارو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زن‌ها مردها را از دست می‌دهند،چرا؟

کتاب زن‌ها مردها را از دست می‌دهند،چرا؟

نسخه الکترونیک کتاب زن‌ها مردها را از دست می‌دهند،چرا؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زن‌ها مردها را از دست می‌دهند،چرا؟

ازدواج دلپذیرترین موهبتی است که ادیان الهی برای انسان به ارمغان آورده‌اند. در دنیای امروز تحت تأثیر فن‌آوری و پیشرفت‌های علمی و روان‌شناسی و... چنان دامنه ارتباطات گسترده شده است که نیاز به کسب دانش برای درک پیچیدگی‌های درونی، ویژگی‌های فردی، جزئیات روابط و واکنش‌های افراد به وضوح احساس می‌شود. بسیاری از جوانان به اطلاعات مفیدی درباره رمز و راز ازدواج نیاز دارند تا بتوانند اقبالی برای رسیدن به ازدواج داشته باشند. جوانان هنگام ازدواج با پرسش‌های بیشماری مواجه می‌شوند که لازم است به آن‌ها پاسخ مناسبی داده شود. پرسش‌هایی نظیر: چگونه می‌توانند فرد مناسبی برای ازدواج بیابند؟ چگونه توجه مرد یا زنی را به سوی خود جلب کنند که به دلیل گذشته بد و رابطه‌ای نافرجام از ازدواج هراسانند؟ چه عواملی حلقه‌های ازدواج را می‌شکند؟ انجام چه رفتارهایی آنان را فردی دوست‌داشتنی یا تلخ جلوه می‌دهد؟ و... باید درک کنیم تنها با یافتن یک فرد نمی‌توانیم به عشق برسیم، نمی‌توانیم افسار خوشبختی را به دست دیگران بسپاریم و منتظر بمانیم تا آنان این احساس را به ما ببخشند. با کسب دانش و آگاهی در این زمینه می‌توانیم کنترل امور را در دست بگیریم، زندگی مشترک را در مسیری مناسب هدایت کنیم و زندگی لذت‌بخش‌تری را تجربه نماییم.

ادامه...
  • ناشر نشر پارو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زن‌ها مردها را از دست می‌دهند،چرا؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

ازدواج دلپذیرترین موهبتی است که ادیان الهی برای انسان به ارمغان آورده اند. در دنیای امروز تحت تاثیر فن آوری و پیشرفت های علمی و روان شناسی و... چنان دامنه ارتباطات گسترده شده است که نیاز به کسب دانش برای درک پیچیدگی های درونی، ویژگی های فردی، جزئیات روابط و واکنش های افراد به وضوح احساس می شود. بسیاری از جوانان به اطلاعات مفیدی درباره رمز و راز ازدواج نیاز دارند تا بتوانند اقبالی برای رسیدن به ازدواج داشته باشند.
جوانان هنگام ازدواج با پرسش های بیشماری مواجه می شوند که لازم است به آن ها پاسخ مناسبی داده شود. پرسش هایی نظیر: چگونه می توانند فرد مناسبی برای ازدواج بیابند؟ چگونه توجه مرد یا زنی را به سوی خود جلب کنند که به دلیل گذشته بد و رابطه ای نافرجام از ازدواج هراسانند؟ چه عواملی حلقه های ازدواج را می شکند؟ انجام چه رفتارهایی آنان را فردی دوست داشتنی یا تلخ جلوه می دهد؟ و...
باید درک کنیم تنها با یافتن یک فرد نمی توانیم به عشق برسیم، نمی توانیم افسار خوشبختی را به دست دیگران بسپاریم و منتظر بمانیم تا آنان این احساس را به ما ببخشند. با کسب دانش و آگاهی در این زمینه می توانیم کنترل امور را در دست بگیریم، زندگی مشترک را در مسیری مناسب هدایت کنیم و زندگی لذت بخش تری را تجربه نماییم.
طبق آمار مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی، ۵ /۹۹ درصد جوانان ۲۹ ـ ۲۰ سال کشور ازدواج نکرده اند و از آنجایی که کشور ما در مرحله گذر از سنت به مدرنیته است، امیدوارم این خدمت کوچک در نظر آید و بتواند به پرسش های بسیاری از جوانان پاسخ دهد. در این گذر بخش هایی از کتاب به دلیل ناهماهنگی با فرهنگ و آداب مردم کشورمان حذف شده است.
شماری از زنان به عنوان پاداشِ تلاشی که برای همسران خود می کنند، خواهان یک زندگی عاشقانه هستند و انتظار تعهد و وفاداری دارند و خواستار ارزش و احترام هستند، اما در احساس ناامیدی، فریب خوردگی، سرخوردگی و شکست در روابط خود با مردان دست و پا می زنند و همواره مردان را مقصر می دانند. زنان به دنبال رابطه ای متعهدانه، امنیت، امید به فردا، معنویت و... هستند. بنابراین اگر در آغاز یک رابطه هستید، اگر ازدواج کرده اید و می خواهید کنترل امور را دوباره در دست بگیرید و پایه های زندگی تان را مستحکم کنید، اگر فریب خورده اید و به دنبال راهی برای یافتن اصول و قوانین هستید، این کتاب مناسب شماست.

پایدار بمانید
مهراوه فیروز

کتاب زن ها، مردها را از دست می دهند.چرا؟ برگردانی است از:
YOU LOST HIM AT HELLO
by
Jess Me cann

۱. این مشکل تو است، نه مرد!

عامل مشترک

چند سال پیش به همراه بهترین دوستم، آدیسون در کافه ای در جورج تاون نشسته بودیم و صبحانه می خوردیم. او صبح زود من را از رختخواب بیرون کشیده بود تا با من درد دل کند. پیش از اینکه بتوانم حتی یک فنجان قهوه سفارش دهم، شروع کرد به نامزدش گاویان، ناسزا گفتن. سپس جزئیات رابطه شان را با شور و اشتیاق همیشگی اش تعریف کرد.
«هیچ وقت به وعده ای که می دهد عمل نمی کند، می گوید زنگ می زنم، اما تماس نمی گیرد. جوری رفتار می کند که انگار فقط یک دقیقه من را دوست دارد... از دست این مردها و بازی هایشان خسته شده ام.»
مانند یک دوست خوب به حرف های سرشار از ناامیدی اش گوش دادم. او درباره ترس از تعمد گاویان، اینکه چطور رفتار متغیر گاویان او را دیوانه می کند و اینکه چگونه بار دیگر که گاویان را ببیند سنگ هایش را با او واخواهد کند، حرف می زد. از میان ناسزاهایش متوجه شدم که رابطه آدیسون با گاویان به فاجعه رابطه پیشین او شباهت دارد. وقتی خوب به حرف هایش گوش کردم، به این نتیجه رسیدم که برهم زدن رابطه از سوی مرد، برای آدیسون به یک الگو تبدیل شده است.
زمانی که آدیسون می خواست برای بار دهم به گاویان ناسزا بگوید، با خود گفتم شاید این موضوع که همه مردانی که سر راه او قرار می گیرند، آدم های احمقی از کار درمی آیند، اتفاقی نیست! شاید یک دلیل واقعی برای این موضوع وجود دارد.
به نظر یک مقدار عجیب می آید، اینکه همه افرادی که مورد علاقه او قرار می گیرند، با اینکه ویژگی های اخلاقی آنان متفاوت است، عاقبت او را دیوانه می کنند، اما آدیسون همچنان به یک نتیجه می رسید. می دانستم موضوع از چه قرار است؛ یک عامل مشترک در همه این موارد وجود داشت و این عامل مشترک مردها نبودند!
گفتم: «آدیسون، هیچ وقت فکر کرده ای ممکن است مشکل از سوی تو باشد نه او؟»
دهان آدیسون از تعجب باز ماند. از حرفی که زده بودم، پشیمان شدم و منتظر واکنش او ماندم. قرار بود دوست او باشم پس باید این مرد را یک آدم خودخواه می نامیدم نه اینکه به غرور او بیشتر لطمه می زدم. خواستم حرفم را پس بگیرم که او گفت: «واقعا؟ فکر می کنی مقصر اصلی من هستم که او را وادار می کنم این چنین با من رفتار کند؟»
تا آن لحظه به راستی باور داشتم مشکل از ما خانم ها است که انتخاب های مناسبی نداریم و هر زمان که به مشکل برمی خوریم، طرف مقابل را متهم می کنیم که بی عاطفه است و هیچ وقت در دسترس نیست.
برای مثال گاویان را در نظر بگیریم. او واقعا از آدیسون خوشش می آمد. اما آدیسون با اینکه فقط چند هفته از آشنایی شان می گذشت کاملاً به گاویان دل بست و فکر کرد رابطه شان جدی است. اما گاویان هنوز داشت جوانب امر را می سنجید.
آدیسون رویای همسری گاویان را در سر می پروراند، در حالی که گاویان هنوز نمی دانست واقعا نسبت به او چه احساسی دارد. بنابراین وقتی که آدیسون شروع به جدی گرفتن رابطه کرد، گاویان خود را عقب کشید. البته این موضوع باعث دیوانگی آدیسون شد. هرچه آدیسون دیوانه تر می شد، فشار بیشتری به گاویان وارد می کرد و هرچه فشار بیشتر می شد، گاویان کمتر دلش می خواست آدیسون را ببیند. عاقبت گاویان دیگر به تماس های تلفنی آدیسون جواب نداد و آدیسون را در یک برزخ رابطه ای رها نمود.
من و آدیسون ساعتی را به کالبدشکافی رفتارهایمان پرداختیم و دریافتیم تقریبا در همه موارد، مردهایی که فکر می کردیم مناسب نیستند، در حقیقت خیلی هم بد نبودند.
ما مردها را مسئول می دانستیم که به ما خیانت و ما را رها کرده اند. به جست وجوی هر دلیل ممکن برای اینکه چرا مردها بد رفتاری می کنند، پرداختیم. درواقع این ما بودیم که نمی دانستیم باید با مردی که به او علاقه داریم چگونه رفتار کنیم. اهمیتی نداشت که آدیسون دختری زیبا و باهوش است، طرز رفتار او کاملاً مردها را به عقب می راند. چه درکی! ما باید به همه خطاهای دیوانه واری که در طی سال ها از ما سر زده بود، می خندیدیم.
ناگهان آدیسون وحشت زده شد.
«اوه، خدای من! جسی! می دانی مفهوم این نتیجه گیری چیست؟ طی سال گذشته نامزدی من سه بار از سوی مردها به هم خورده و حالا می فهمم دلیلش کاری است که من انجام می دهم. من مردها را از خودم می رانم. حالا باید چه کار کنم؟»
سوال خوبی بود. آن زمان، پاسخی برای سوال او نداشتم. فقط می دانستم مشکل مختص من و آدیسون نیست. همه دوستان من نیز در رابطه شان با همسر و یا نامزدشان دچار مشکل بودند و رنج می بردند. هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر اطمینان می یافتم که این مردها نیستند که زندگی را بر ما دشوار می کنند، بلکه خود ما هستیم.

می پذیرم، مشکل از من است. حالا چه کار کنم؟

سال ها بعد من و دوست خوبم لانا، در همایشی در لاس وگاس، برای تبلیغ آخرین ویدئوی کودکان لانا شرکت کرده بودیم. پس از چند ساعتی که سپری شد، تصمیم گرفتیم استراحت کنیم و ناهار بخوریم. در آن نزدیکی یک رستوران پیدا کردیم و پشت میزی نشستیم. پس از چند دقیقه دو مرد پشت میز کناری ما نشستند. من بی اختیار مکالمه آنان را شنیدم. یکی از آنان به تازگی یک قرارداد مهم بسته بود. پس از چند دقیقه سنگینی نگاه او را احساس کردم. یک دفعه چشم در چشم شدیم. به من لبخند زد. سمت او خم شدم و گفتم: «به نظر می آید شما دارید جشن می گیرید.»
پس از ده دقیقه مشغول گفت وگو شدیم. او گفت نامش دانیل است و از من تقاضا کرد که میز ما را حساب کند، اما این موضوع اهمیت چندانی نداشت. قسمت مهم ماجرا، اتفاقی بود که صبح روز بعد رخ داد. وقتی به بخش پذیرش رفتم دیدم دانیل در لابی هتل منتظرم است. او از من درخواست کرد تا یک شب دیگر در هتل بمانم. حتی پیشنهاد داد هزینه اقامتم را هم بدهد. او تمایل داشت با من بیشتر آشنا شود. وقتی نارضایتی من را دید، دلسرد شد و گفت: «شما جالب توجه ترین دختری هستید که تا حالا دیده ام...»
وقتی من و لانا سوار تاکسی شدیم تا به فرودگاه برویم، لانا با حیرت به من نگاه کرد و پرسید: «چرا همه مردها عاشق تو می شوند؟»
من خندیدم.
او در ادامه گفت: «جدی می گویم. وقتی که من مجرد بودم، مردهایی بودند که به من ابراز علاقه می کردند، اما آنان آن طور که نسبت به تو رفتار می کنند، با من نبودند. چند ماه طول کشید تا همسرم احساس تعهد کرد و به من پیشنهاد ازدواج داد. اگر تو اجازه می دادی این مرد فردا صبح اتاق عقد را هم اجاره می کرد! چطور این کار را می کنی؟»
آن زمان بود که فهمیدم باید این کتاب را بنویسم. من صاحب یک راز بودم و حالا زمانش رسیده بود تا این راز را با خانم ها در میان بگذارم.

دختری که پیش از این بودم

همان طور که قبلاً گفتم من همیشه در مورد مردها موفق نبودم. حتی پس از درک این موضوع که «این مشکل تو است، نه مرد!»، همچنان از روابط شکست خورده بی نصیب نبودم.
در دانشگاه با پسری به نام شاون آشنا شده بودم و واقعا او را دوست داشتم. از او خواستم در مراسم جشن انجمنی که با تولد بیست ویک سالگی ام هم زمان شده بود شرکت کند. خیلی هیجان زده بودم که در چنین شب مهمی مردی در کنارم است که واقعا او را دوست دارم. به علاوه همه اعضای خانواده و دوستانم نیز همراهم خواهند بود تا با من جشن بگیرند. اما دو روز پیش از روز تولدم، او زنگ زد و گفت که نمی تواند با من بیاید. گفت با دختر دیگری که واقعا مورد علاقه اش بوده نامزد کرده است و آن دختر از او خواسته به جشنی برود که در همان تاریخ برگزار می شد.
من خیلی ناراحت بودم. حتی دلم نمی خواست دیگر او را ببینم. اما متاسفانه او در همسایگی ما زندگی می کرد.
یک بار دیگر به مردی به نام سنگیاچی علاقه مند شدم که در طبقه بالای خانه ما زندگی می کرد.
او هیچ وقت به طور رسمی از من درخواست ازدواج نکرد. از نظر من او نامزدم بود و به زودی ما با هم ازدواج می کردیم، اما یک روز شنیدم چند نفر از دخترها درباره او صحبت می کنند.
گوش دادم و فهمیدم او دنبال یکی از دوستان آنان بوده و این دوست هم عاقبت تصمیم گرفته به او جواب مثبت بدهد. سرانجام او با آن دختر ازدواج کرد.
نسبت به مردها بدبین شده بودم. تا اینکه پس از مدت ها با مردی به نام دنی آشنا شدم. قسمت جالب توجه ماجرا این است که در ابتدا او بشدت دنبال من بود و من او را نمی پذیرفتم. او مرتب تماس می گرفت و اصرار می کرد. عاقبت راضی شدم و پس از چند بار ملاقات، به او وابسته شدم. یک دفعه همه چیز تغییر کرد. حالا من بودم که به دنبال او بودم تا در زمان بازی های گلفش برایم جا باز بکند. کل هفته من حول محور دنی می گذشت. هر وقت او می خواست هر کاری داشتم را رها می کردم و به سمت او می رفتم. قرار ملاقات با دوستانم را لغو می کردم تا اگر او تماس گرفت، جایی نباشم که نتوانم بروم. من کاملاً بی اراده بودم و نمی دانستم که چطور کنترل اوضاع را دوباره در دست بگیرم. عاقبت پس از اشک های فراوان از او جدا شدم. سه روز پس از جدایی، با دختری دیگر نامزد شد.
پس می بینید که من هم سهم خود را از داستان های گریه آور داشته ام. درک این موضوع که نمی دانم چگونه از همان ابتدا با مردها رفتار کنم، نخستین قدم بود. می دانستم که مشکل دارم، اما راه حل آن را نمی دانستم.
خوشبختانه پس از پایان دوره دانشکده به فرمول قرار موفقیت آمیز دست پیدا کردم. فهمیده بودم که چگونه مردها را علاقه مند کنم، کنترل اوضاع را در دست بگیرم و آنان را متعهد کنم. زندگی عشقی من عالی شد و مردهایی که قبلاً به من توجه نمی کردند، اکنون برای ازدواج با من سر از پا نمی شناختند. در حالی که قبلاً نمی توانستم نظر کاپیتان تیم شطرنج را به خود جلب کنم، اکنون افراد مشهور و ورزشکارها از من تقاضای ازدواج می کردند. حتی یک نفر از چهل ثروتمند بزرگ زیر چهل سال هم به من ابراز علاقه نمود. همه مردها ظرف چند هفته می گفتند که عاشق من هستند و همه آنان حرف از ازدواج می زدند.
از وقتی که این راز راکشف کرده ام، به من خیانت نشده است. همه مردها برای جلب توجه من، نهایت تلاش خود را می کنند و بدون کلامی از سوی من، تقاضای ازدواج می کنند. اما بهترین قسمت ماجرا این است که دیگر مجبور نبودم به مردهایی بسنده کنم که من را می خواهند. من دیگر می توانستم مردی را که می خواستم انتخاب کنم و می دانستم چگونه رفتارکنم تا او هم من را بخواهد.
راز من چیست؟ چطور این کار را انجام می دهم؟ همه موارد را در این کتاب ذکر کرده ام. تفاوت دقیق این کتاب با بقیه کتاب های موجود در این باره چیست؟ ساده است. این کتاب بر پایه نظرات و یا توصیه های تکراری بنا نهاده نشده است. این کتاب فقط کمک نمی کند تا مردها را بفهمید. چه فایده دارد اگر این اطلاعات را داشته باشید، اما ندانید که چگونه از آن استفاده کنید؟ این کتاب کاملاً متفاوت است. این کتاب دقیقا به شما می آموزد که چطور کنترل زندگی و احساستان را در دست بگیرید.
این کتاب مانند کتاب قواعد(۱) نیست. مجموعه ای از توصیه های تاریخ مصرف گذشته مادربزرگ ها هم نیست. این کتاب نظیر کتاب آن مرد خیلی به تو علاقه مند نیست(۲) هم نیست. وقتی این کتاب را بخوانید دیگر با دوستان دخترتان دور هم نمی نشینید تا پیامک های مردها را تحلیل کنید و دیگر منتظر تماس آقایان نخواهید بود. آیا می خواهید ازدواج کنید؟ به شما نشان می دهم که چگونه از روش های اثبات شده استفاده کنید تا مرد ایده آلتان را به دست بیاورید.

راز موفقیت من

پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، اصلاً نمی دانستم که می خواهم چه کاره شوم و با بقیه زندگی ام چه کاری انجام دهم. یک روز که برگه های روزنامه واشنگتن پست را ورق می زدم، به یک آگهی فروش تجهیزات پزشکی برخوردم. قبلاً چنین کاری انجام نداده بودم. اما زمان داشت می گذشت و پس اندازم رو به اتمام بود. بنابراین برای مصاحبه رفتم. آنان بدون معطلی مرا به عنوان همراه با یک فروشنده زن موفق، برای کار به شرکتی فرستادند. او همسن من بود؛ زرنگ، زیبا و با دیدی اعجاب انگیز. وقتی در پارکینگ توقف کردیم از او پرسیدم قرار است چه کسی را ببینیم. او جواب داد: «اصلاً نمی دانم. هیچ وقت قرار ملاقات نمی گذارم.»
کاملاً کنجکاو شده بودم. او می خواست بدون قرار ملاقات وارد شرکت شود و با صاحب شرکت قرارداد تجاری ببندد؟ چگونه می خواست این کار را انجام دهد؟ بدون هیچ تماس قبلی وارد ساختمان شد و ظرف چند دقیقه به ملاقات مسئول شرکت رفت. از نحوه رفتار او با مشتریان بهت زده شده بودم. او آن روز سه قرارداد بست. هیچ کدام از آن مشتریان نمی دانستند که ما به آنجا می رویم، اما همه آنان قرارداد را امضا کردند. او خیلی راحت دیگران را وادار می کرد کاری را انجام دهند که او می خواهد. حتی کاری می کرد که آنان فکر کنند این فکر مال خودشان بوده است. در آخر آن روز او از کمیسیون ها، سیصد دلار به دست آورده بود. او بسیار به خود مطمئن بود. کاملاً کنترل کار را در دست داشت. بسیار قدرتمند بود. می خواستم هر چیزی که می داند را یاد بگیرم.
پس از اینکه کار را به دست آوردم، بدون معطلی شروع به یادگیری نمودم. همه چیز کاملاً برایم غریب بود. حالت یک ماهی خارج از آب را داشتم، اما از آنچه یاد می گرفتم بهت زده بودم و هر چه بیشتر تمرین می کردم، بیشتر به خودم مطمئن می شدم. پس از چند هفته موفق به انعقاد چند قرارداد شدم و تنها پس از چند ماه متوجه تغییر بزرگی در طرز نگاه خود شدم. احساس اطمینان، امنیت و عقلانیت بیشتری داشتم.
موضوع فقط این نبود که یاد گرفته باشم تا چیزی را بفروشم. حالا می دانستم که چگونه مردم را به آنچه می گویم علاقه مند کنم. می دانستم چطور آنان را وادار کنم تا آن کاری را بکنند که من می خواهم.
من همیشه پیش از قرارهای ملاقاتم و مراسم آشنایی عصبی بودم. در مدتی که در کار فروش تجهیزات پزشکی بودم، اعتماد به نفسم بیشتر شده بود. در این حین مردی از من تقاضای ملاقات و آشنایی کرد. این بار اوضاع متفاوت بود. اصلاً نگران نبودم که او چه می خواهد بگوید و یا اینکه چه جوابی خواهم داد. من کاملاً به خود مطمئن بودم. ناگهان فهمیدم همه روش های فروشی که یاد گرفته بودم برای قرار ملاقات هم کاربرد داشتند.
مدت زمان کمی پس از اینکه این راز را کشف کردم. با دیو، یکی از بهترین دوستانم، تلفنی صحبت می کردم. او نیز در ده سال گذشته در کار فروش تجهیزات پزشکی بود. دیو ازدواج کرده بود و نمی توانست باور کند چطور می شود پس از سپری شدن فقط دو ساعت از آشنایی با مردم، آنان به او می گویند: «دیو تو چه شخصیت عالی داری. دیو من هیچ وقت کسی مثل تو را ندیده ام. تو خیلی نابغه ای و...» دیو می گفت: «برادرم از دستم خیلی عصبانی شده بود، زیرا او از دختری خوشش می آمد، اما آن دختر فقط به من توجه داشت!»
من پرسیدم: «پس یعنی می گویی، این اتفاق زیاد برایت رخ می دهد؟»
او جواب داد: «بله. حتی شبی که زنم را دیدم در حقیقت رفته بودم که دوست او را ببینم. اما همسرم شیفته من شد و سرانجام با او ازدواج کردم. شایدیک قدرت عجیب دارم.»
«احمق این یک قدرت عجیب نیست. دلیلش این است که تو در کار فروش هستی.»
دیو با تردید گفت: «فروش؟ نه، نمی تواند دلیلش این باشد.»
«خوب خودت بگو که این قدرت عجیب را از کجا به دست آوردی؟ این قدرت را در دبیرستان یا دانشگاه هم داشتی؟»
«خوب، نه. در دوران دبیرستان کسی به من توجهی نمی کرد.»
«بنابراین می توانی بگویی که به طور مرموزانه ای این قدرت را زمانی یافتی که نخستین کارت را به دست آورده بودی؟»
دیو چند لحظه ساکت شد و بعد گویا متوجه موضوعی شده باشد، ناگهان گفت: «شاید حق با تو باشد. از وقتی که وارد کار فروش شدم، زندگی ام ۱۸۰ درجه تغییر کرده است. حالا که فکرش را می کنم می بینم حق با تو است. همه روز سعی می کنیم تا مردم را قانع کنیم که ما محصول خوبی داریم. باید علاقه آنان را جلب کنیم و این علاقه را مداوم نگه داریم.»
دیو و من درباره دوستانمان و عادت هایشان و رفتارهایی که در روابطشان مرتکب می شوند حرف زدیم. آنان قواعد را نمی شناختند. بدون هیچ تعجبی آنان رابطه های وحشتناکی داشتند. اما آن عده از دوستانمان که با قواعد بازی آشنا بودند، زندگی و روابطشان عالی بود.

نظرات کاربران درباره کتاب زن‌ها مردها را از دست می‌دهند،چرا؟

کتاب دیدگاه تجاری به روابط دارد و سعی میکند نظریه های بازاریابی را در مورد روابط به کار ببرد درست است که این نظریه جواب گو و در جذب افراد موثر است ولی روابط بلند مدت را ویران می کند همانگونه که نویسنده از بسیاری مثال های شخصی خودش در جهت تایید تواناییش بیان می کند در حالی که این سوال باقیست که چرا در یک رابطه بلندمدت موفق نشده است صرفا افراد بسیاری را جذب خود کرده و رابطه را قطع و با دیگری شروع کرده است درست است کتاب با جذابیت بالایی نوشته شده است(خانم فروشنده می داند چگونه شمارا جذب خاندن کتاب بکند) اما توجه بکنید که با بسیاری از فرهنگ های ما سازگار نیست چه بهتر برای بهبود روابط خود از روانشناسان خبره این امر و کتاب های ایشان استفاده نماییم
در 2 سال پیش توسط بهزاد مختاری
چون مردها ذاتا خائن هستند
در 2 سال پیش توسط سامیه ایزدپناه
زن ها مرد هارا از دست میدهند.چرا؟!!!!!!چه اسم بی ربطی...مردا چی هستن که برای بدست اوردنشون کتابم بنویسن
در 1 سال پیش توسط dad...474
کتاب فوق العاده ای بود خیلی به من کمک کرد برای شناخت بهتر مردها واقعا یه سری خصوصیات اخلاقی مردها رو نمیتونستم درک کنم و همش فکر میکردم فقط مردهایی که وارد زندگی من میشن اینطوری هستن ولی الان فهمیدم که همشون این خصوصیات اخلاقی رو دارن ولی من بلد نبودم چطور واکنش نشون بدم در مقابل اونا از همه مهمتر اینکه متن ساده و روان و کاربردی خیلی خوبی داره
در 2 سال پیش توسط L.s...365
کتاب خیلی خوبیه....نه تنها در ارتباط با آقایون بلکه در ارتباطاتمون با اطرافیان خیلی کمک میکنه...من در آستانه طلاق از همسرم هستم فکر میکردم همه تقصیرا با اونه اما با خوندن این کتاب فهمیدم که خودم با رفتارام اونو از خودم دور کردم...نامزدا حتما بخونن تا بدونن چیکار کنن تا بعد ازدواجم همسرشون عاشقشون باشه
در 2 سال پیش توسط t.a...rin
این کتاب عاااااااااالیه ارزش چندبار خوندن رو داره
در 2 سال پیش توسط Farah Gh
من تمامی نظرات مربوط به این کتاب رو خوندم و بسیار ناراحت شدم که حتی یک نفر هم نظر درستی نداده بود یاخصومت شخصی بود بامردها یازنها و یا تعریف بیجا از کتاب.هیچ کتابی اونقدر کامل و درست نیست که آدم بخواد همه ی مباحثش رو قبول کنه و نباید هیچ کتابی رو بااین هدف خوند که کاملا ازش الگوبرداری کنیم.آدم باید کتاب رو بخونه و بعد با توجه به زندگی شخصی خودش تجربیاتش و شرایطش از مباحثش استفاده کنه آدم باید یادبگیره کتاب رو تحلیل کنه . مثلا تو این کتاب نویسنده گفته که من قبلا خیلی روی مد بود لباس پوشیدنم و بعد موقعی که میخواستن ترفیع بدن به من توجه نکردن اصلا چون فکر میکردن آدم جدی ای نیستم و من فهمیدم که بخاطر ظاهرم این قضاوت رو راجع به من کردن.موهای بلندم رو مصری کوتاه کردم و بجای تاپ و دامن و صندل از اون به بعد بلوز شلوار وکفش رسمی میبوشیدم .اینکار باعث شد ذهنیتشون راجع به من عوض بشه و بفهمن که من هم میتونم آدم جدی ای باشم. حالا مثلا یه خانوم ایرانی که حجاب اجباری هست اینجا بخواد موهاش رو مصری بزنه یا بلند بذاره چه فرقی داره براش؟اون خانوم میتونه نتیجه بگیره که اگر زیاد آرایش میکنه از اون به بعد رسمی تر آرایش کنه و یااگر خیلی ساده است ظاهرش بهتره یکم بیشتر به ظاهر اهمیت بده.لباس شیک و مرتب بپوشه و کمی ارایش کنه.بعد میاداین مثال رو توی پیداکردن مرد مناسب میزنه و میگه برای پیدا کردن مرد مناسبتون بهتره که حواستون به لباس پوشیدنتون باشه اگرمیخواین روی شما حساب بازکنن نباید لباس زیاد باز بپوشیدو.. بهتره مثلا پیراهن بپوشید باز هم این توی ایران امکانش نیست و من باید شرایط خودم رو بسنجم اگر من چادری ام مثلا خب بهتره از این به بعد از روسری های رنگی استفاده کنم کمی آرایش کنم.مدل چادرم رو عوض کنم و... تا بهتر دیده بشم.و یااگر مثلا من دختریم که زیادآرایش میکنم و اصلا در قید و بند لباس نیستم باید به این نتیجه برسم که بهتره لباسام رو بیشتر مطابق عرف انتخاب کنم و از آرایشم کم کنم.
در 1 سال پیش توسط فاطمه کمالی
این کتاب بر اساس تجربه های شخصی و احتمالا غیر علمی یک نویسنده هست که تقریبا از سنین پایین وارد روابطِ به گمانِ خود،عاشقانه زیادی شده.اتفاقا مردان مورد نظرش هم در روابط مختلفی بودند...و این یعنی این کتاب شاید برای افرادی مناسب تر هست که دائما در حال دوستی و رابطه با افراد مختلف در هر جا،با هر کس و به هر بهانه هستند .جالبه که نویسنده هم گفته نباید به مردان وابستگی داشته باشید هم در تمام صفحات تصویری کاملا وابسته به مرد(کسی که به هر قیمتی بدنبال شوهر هست)رو به تصویر کشیده!!!!!! البته نکات مثبتی هم داشت مثلا اینکه زن باید خودش رو دوست داشته باشه و به خودش احترام بذاره.که البته این درباره مردان هم صدق میکنه.مرد با اعتماد بنفس پایین هم از سمت زنان پس زده میشه. من به جای این ، کتاب اصول صحیح انتخاب همسر نوشته ی باربارا دی آنجلیس رو پیشنهاد میکنم
در 1 سال پیش توسط bei...mal
من کاملا دیدم با این نویسنده فرق داره و وقتی کتابو خوندم اصلا ارتباطی با روش های ایشون برقرار نکردم اصلا دوس ندارم زندگی رو اینجوری ببینم متنفرم ازینکه زندگی رو کاملا مثل تجارت و فروش و دو رو بودن و تظاهر و نقش بازی کردن و اینها پیش ببرم متاسفم به کار من نیومد و اصلا اینجور زندگی کردن رو پیشنهاد نمیدم اخه چرا باید به همه بگیم بیاید نقش بازی کردن رو یاد بگیرید تا همدیگرو از دست ندید؟چرا باید ذات یه مرد جوری باشه با نقش بازی کردن اونو نگه داشت؟ احساساتون رو بروز بدید و کاملا حس کنید همه چیو حتی اگه باعث بشه از دستش بدید
در 1 سال پیش توسط sadafiii
این کتاب واقعا عالیه.از طرف یه روانشناس به من پیشنهاد شد.خوندمش و واقعا واسم مفید بود.
در 2 سال پیش توسط مینا جعفری