فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیلماریلیون

کتاب سیلماریلیون

نسخه الکترونیک کتاب سیلماریلیون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیلماریلیون

کتاب «سیلمارلیون» نوشته جی.آر.آر. تالکین،جان رونالد روئل تالکین، (۱۹۷۳-۱۴۸۹۲) نویسنده و زبان‌شناس بریتانیایی است. از مشهورترین آثار او می‌توان به «ارباب حلقه‌ها» و «هابیت» اشاره کرد. کتاب سیلمارلیون، مجموعه‌ای از نوشته‌های تالکین است که داستانهای قبل از ارباب حلقه‌ها و دوران دو درخت را توضیح ‌می‌دهد. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «آنک ارو، آن یکتا که در آردا او را ایلوواتار می‌نامند؛ و او نخست آینور را آفرید، قُدسیان را، که ثمره اندیشه‌اش بودند، و با او بودند پیش از آن‌که چیزهای دیگر در وجود آید. و او با آنان سخن گفت، نغمه‌های آهنگ را بر ایشان خواندن گرفت؛ و آینور در برابر وی خواندند، و او شاد بود. امّا زمانی دراز هر یک به تنهایی می‌خواندند، یا فقط تنی چند با هم، و باقی به آهنگ گوش می‌سپردند؛ چرا که هر یک تنها آن بخش از اندیشه ایلوواتار را درمی‌یافتند که خود نشأت گرفته از آن بودند، و با فهم برادران خویش می‌بالیدند، امّا به آهستگی. باری همچنان که به هم گوش می‌سپردند به تفاهمی ژرف‌تر رسیدند، و هم‌صدایی و همسازی‌شان فزون گشت. و چنین واقع شد که ایلوواتار جمله آینور را به نزد خویش فرا خواند و نغمه‌ای شگرف به ایشان باز نمود، و از چیزهایی بزرگ‌تر و شگفت‌تر از آنچه تا به‌اکنون آشکار گردانیده بود، پرده برگرفت؛ و شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت ساخت. چنان‌که ایلوواتار را نماز بردند و خاموش ماندند».

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیلماریلیون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کوئنتا سیلماریلیون

تاریخچه سیلماریل ها

فصل ۱: حدیث آغاز روزگاران

خردمندان آورده اند که نخستین نبرد پیش از شکل گرفتن کامل آردا داد، پیش از آنکه رستنی بروید و یا موجودی بر زمین گام نهد؛ و زمانی دراز برتری با ملکور بود. امّا در میانه نبرد، مینویی پرتوان و بی باک صدای نبرد را در قلمرو کوچک از آسمان برین شنید و به یاری والار آمد؛ و آردا از صدای خنده او پُر گشت. چنین آمد تولکاسِ نیرومند، که خشم او همچون بادی توفنده می گذرد و ابرها و تاریکی را از برابر خویش می تاراند؛ و ملکور از برابر خشم و خنده او گریز گرفت، و آردا را ترک گفت و دورانی طولانی صلح و آرامش برقرار گردید. و تولکاس آنجا ماند و یکی از ولارِ قلمرو آردا گشت؛ امّا ملکور در تاریکی بیرون برای شکست خویش به سوگواری نشست، و نفرت او از آن پس تا ابد معطوف تولکاس شد.
در آن هنگام ولار نظم را به دریاها و زمین ها و کوه ها آوردند، و یاوانا سرانجام بذرهایی را که از مدت ها پیش تمهید دیده بود، در آردا نشاند. و چون آتش ها مقهور گشت یا زیر تپه های کهن مدفون گردید، به روشنایی نیاز افتاد، و آئوله به خواهش یاوانا دو فانوس گران از برای روشنایی سرزمین میانه ساخت که در میان دریاهای محیط بنا کرده بود. آنگاه واردا فانوس ها را پر کرد و مانوه متبرک شان ساخت و والار آن ها را بر روی ستون های بلند نهادند، ستون هایی بس رفیع تر از کوه های روزگار پسین. فانوسی را نزدیک شمالِ سرزمین میانه برافراشتند، و آن را ایلوئین نام نهادند؛ و دیگری را نزدیک جنوب برافراشتند، و آن را اورمال نام کردند؛ و روشنایی فانوس های والار بر روی زمین جاری گشت، چنان که همه جا روشن شد و گویی صبحی سرمدی از راه رسید.
آنگاه بذرهایی که یاوانا کاشته بود به سرعت از خاک بردمید و بالید، و اینک رستنی های گوناگون، بزرگ و کوچک، خزه و علف و سرخس های بلند، و درختانی که برتارک شان ابر نشسته بود چنان که گویی کوه هایی زنده اند، امّا پاها، پوشیده در هاله ای از سبزی، برآمدند. آنگاه دد و دام پدید آمدند و در دشت های پوشیده از علف، یا رودخانه ها و دریاچه ها مسکن گزیدند، یا در سایه های بیشه ها گام نهادند. و هنوز هیچ گُلی نشکفته بود و هیچ پرنده ای نغمه سر نداده بود، چرا که اینان در آغوش یاوانا انتظار زمان خویش را می کشیدند؛ امّا فراوانی از تخیل یاوانا بود، و هیچ کجا غنی تر از بخش های میانی زمین نبود، جایی که روشنایی دو چراغ به هم برمی خورد و می آمیخت. و از آن پس جزیره آلمارن در دریاچه بزرگ، نخستین منزلگه والار گشت، هنگامی که همه چیز جوان بود، و سبزه نوخاسته هنوز در دیده صانعان مایه اعجاز می نمود؛ و آنان زمانی دراز خرسند بودند.
آنگاه چنین واقع شد که به هنگام آسودن والار از کار و کوشش، و نظاره کردن رشد و پدیداری چیزهایی که والار طرح شان را درانداخته و آغازیده بودند، مانوه ضیافتی بزرگ ترتیب داد؛ و والار و سپاهیان شان به فرمان او آمدند. امّا آئوله و تولکاس خسته بودند؛ زیرا صناعت آئوله و زور و قوت تولکاس در روزگار تلاش بی وقفه در خدمت همه بود. و ملکور از هر چه کرده می شد باخبر بود، زیرا در آن هنگام نیز دوستانی پنهان و جاسوسانی در میان مایار داشت، و برخی را به خدمت خویش درآورده بود؛ و در تاریکی دوردست ها مالامال از نفرت به کار همتایانش رشک برد، همتایانی که می خواست ایشان را مطیع و منقاد خویش گرداند. از این روی مینویانی را که در کژراهه به خدمت خویش درآورده بود، از تالارهای ائا برخود گرد آورد و خویش را نیرومند انگاشت. و با مساعد دیدن زمان بار دیگر به آردا نزدیک گشت و بر آن نظر افکند، و زیبایی زمین در بهارش او را بیش از پیش غرق تنفر ساخت.
اینک از آنجا که والار بر روی آلمارن گرد آمده بودند، از هیچ پلیدی بیم به دل راه نمی دادند، و نیز به سبب روشنایی ایلوئین از سایه ای که ملکور بر دوردست شمال انداخته بود، بی خبر بودند؛ چه، او اکنون همچون شبِ پوچی تیره گشته بود. و در ترانه ها آمده است که در آن بهار آردا، تولکاس با نسا خواهر اورومه پیوند زناشویی بست، و نسا در برابر والار بر روی سبزه های آلمارن دست افشاند.
آنگاه تولکاس که خسته و خشنود بود در خواب شد، و ملکور پنداشت که ساعت او در رسیده است. و از این روی با سپاه خویش از دیوارهای شب فراز آمد و در دوردست شمال به سرزمین میانه پاگذاشت؛ و والار از آمدن او آگاه نبودند.
اکنون ملکور حفر و ساخت دژی بزرگ را در ژرفای زمین آغاز کرد، زیر کوه های تیره، آنجا که پرتوهای ایلوئین سرد و کم سو بود. این دژ اوتومنو نام گرفت. و اگرچه والار هنوز چیزی از آن نمی دانستند، با این حال پلیدی ملکور و آفت نفرت او از آنجا به بیرون جاری شد، و بهار آردا را تباه ساخت. گیاهان سبز بیمار گشتند و پوسیدند، و رودخانه ها از لای و لجن انباشتند، و زمین های باتلاقی به وجود آمد، بدبوی و زهرآگین، جایگه زاد و ولد حشرات؛ و جنگل ها تاریک و خطرناک گشت، مسکن هول؛ و ددان، به غولان شاخ و دندان مبدل شدند و زمین را به خون رنگین ساختند. آنگاه والار پی بردند که به راستی ملکور بر سر کار خویش بازآمده است و به جست وجوی نهان گاه او برآمدند. امّا ملکور به اتکای استحکام اوتومنو و قدرت خادمانش ناگاه برای نبرد گام پیش نهاد و پیش از آنکه والار مهیا شوند، ضربت نخست را وارد آورد؛ و او بر فانوس های ایلوئین و اورمال تاخت، و ستون های گران شان را برانداخت و فانوس هایش را شکست. به هنگام سقوطِ ستون های گران، زمین ها ترک برداشت و دریاها آشوب ناک بالا آمد و از سرریز شدن فانوس ها، شعله های ویرانگر بر روی زمین سرازیر گشت. و شکل آردا و تقارن آب ها و زمین هایش در آن هنگام آسیب دید، چنان که طرح های نخستین والار از آن پس هرگز ترمیم نشد.
در آن آشوب و تاریکی ملکور گریخت، لیکن بیم بر او مستولی شد؛ زیرا بلندتر از خروش دریاها، صدای مانوه را به سان بادی کوبنده شنید، و زمین زیر پاهای تولکاس لرزیدن گرفت. امّا ملکور پیش از آنکه تولکاس به او برسد، خود را به اوتومنو رساند؛ و آنجا پنهان گشت. و والار در آن هنگام نتوانستند بر او چیره شوند، زیرا بخش اعظم توان شان برای مهار آشوب های زمین مورد نیاز بود، و نیز برای رهانیدن هر چیزی که از کار و کوشش شان می توانست از ویرانی رهایی یابد؛ و از سویی از شکافتن دیگر باره زمین هراسان بودند، تا آن که بدانند فرزندان ایلوواتار کجا منزل خواهند گزید، فرزندانی که هنوز گاه آمدن شان از والار پوشیده بود.

بهار آردا بدین گونه پایان گرفت. جایگاه والار بر روی آلمارن جمله نابود شد، و آنان را منزلگهی بر روی زمین نبود. از این روی سرزمین میانه را ترک گفتند و به دیار آمان کوچیدند، غربی ترین همه زمین های واقع در مرزهای جهان؛ زیرا کرانه های غربی اش بر دریای بیرونی که الف ها اِکایا می نامند و برگرد قلمرو آردا حلقه زده است، مشرف بود. پهنای این دریا را هیچ کس جز والار نمی داند؛ و در پس آن دیوارهای شب واقع است. امّا کرانه های شرقی آمان، منتهی الیه بله گایر بود، دریای بزرگ غرب؛ و از آنجا که ملکور به سرزمین میانه بازگشته بود و والار هنوز بر او چیرگی نیافته بودند، از این روی منزلگاه خود را استحکام بخشیدند و بر روی کرانه های دریا، پِلوری را برآوردند، کوه های آمان و بلندترین کوه ها بر روی زمین. و بر فراز جمله کوه های پِلوری کوهی بود که مانوه برفراز قله اش سریر خود را نهاده بود. الف ها این کوه قدسی را تانیکوئتیل نام کرده اند، و اویولوسه سفیدی لایزال، و اِلرینا، اخترتاج، و بسیاری نام های دیگر؛ امّا سیندار در لسان پسین خود با نام آمون اویی لوس از آن سخن می گفتند. مانوه و واردا از تالارهای خویش برفراز تانیکوئتیل سرتاسر زمین را حتی تا به دورترین نقطه شرق می پاییدند.
در پس دیوارهای پِلوری، والار قلمرو خویش را در ناحیه ای که به والینور موسوم است، بنا نهادند؛ و آنجا خانه هاشان، باغ هاشان و برج هاشان قرار داشت. در آن دیار پاس داشته، والار اندوخته ای عظیم از روشنایی و موجودات زیبا را که از تباهی رهیده بودند، گرد آوردند؛ و باز بسیاری چیزهای زیباتر از نو ساختند، و والینور حتی زیباتر از سرزمین میانه در بهار آردا گشت؛ و آنجا متبرک بود، زیرا که بی مرگان آنجا مسکن گزیده بودند، و هیچ چیزی را زوال و پژمردگی نبود، و در آن دیار هیچ خدشه ای بر گل یا برگ به چشم نمی خورد، و نه هیچ فساد یا بیماری، در هر چیزی که می زیست و زنده بود؛ چرا که حتی خود سنگ ها و آب ها نیز متبرک بودند.

و آنگاه که والینور به تمامی ساخته آمد و عمارت های والار بنا نهاده شد، آنان در میانه دشت فراسوی کوه ها، شهر خود را بنا کردند، والمارِ پرناقوس را. در برابر دروازه غربی اش پشته ای سبز بود، اِزه لوهار، که نیز آن را کورولایره می نامیدند؛ و یاوانا متبرک اش ساخت و آنجا بر فراز سبزه ها نشست و ترانه قدرت را خواندن گرفت، و او همه اندیشه اش را برای رستنی های زمین در این ترانه جای داد. امّا نیه نا در خاموشی اندیشید، و خاک را با اشک آب داد. در آن هنگام والار برای شنیدن ترانه یاوانا گرد آمدند، و در سکوت بر تخت های انجمن در ماهاناکسار، حلقه داوری نزدیک دروازه های طلایی والمار، جلوس کردند؛ و یاوانا کمنتاری در برابرشان خواند و آنان غرق تماشا شدند.
و همچنان که می نگریستند، بر فراز پشته، دو جوانه باریک از خاک برجست؛ و خاموشی در آن ساعت بر جمله جهان حکمفرما بود، و هیچ صدای دیگری جز نغمه سرایی یاوانا به گوش نمی رسید. با ترانه او نهال ها بالیدند و زیبا و بلند شدند، و به گل نشستند؛ و بدین گونه دو درخت والینور بیدار شدند. از همه چیزهایی که صنع یاواناست این دو مشهورترند، و همه قصه های روزگار پیشین از حدیث تقدیر این دو درخت به هم بربافته است.
یکی برگ های سبز تیره داشت، پشت شان سیم گون و درخشنده، و از هر یک از گل های بی شمارش شبنمی از نور نقره فام در می چکید، و خاک پایش پوشیده بود از سایه برگ های لرزان. دیگری برگ های سبز جوان داشت همچون درخت آلشی که تازه به برگ نشسته؛ حاشیه برگ ها به رنگ طلای درخشنده بود. گل ها به سان خوشه هایی از شعله های زرد بر شاخ های درخت در نوسان، و هر یک را به شکل شاخکی درخشان درآورده بود که از آن ها باران زرین روی زمین می ریخت؛ و از شکوفه های آن درخت گرما و روشنایی عظیم بیرون می تراوید. نخستین درخت را در والینور تلپریون خواندند و نیز سیلپیون و نین کوئه لوته، و بسیاری نام های دیگر؛ امّا آن دیگری لائوره لین بود، و نام های دیگرش مالینالدا و کولورین، و افزون بر این ها بسیاری نام های دیگر.
در هفت ساعت، شکوه هر یک از این درختان رفته رفته کامل می گشت و بار دیگر اندک اندک در محاق فرو می شد؛ و هر یک، ساعتی پیش از آنکه دیگری از درخشش باز ایستد بار دیگر بیدار می گشت و زندگی از سر می گرفت. بدین گونه در والینور دوبار در هر روز، ساعتی معتدل از روشنایی لطیف فرا می رسید که در آن ساعت نور هر دو درخت ملایم بود و پرتوهای زرین و سیمین شان در هم می آمیخت. تلپریون مهتر این درختان بود و پیش از آن درخت دیگر به بالا برآمد و به شکوفه نشست؛ و آن ساعتِ نخستین را که این درخت درخشیدن گرفت، درخششِ سفیدِ پگاهِ سیمین، والار از زمره ساعت ها به شمار نیاوردند، و آن را ساعت گشایش خواندند، و اعصار عهد خویش را در والینور از آن هنگام شمردن آغازیدند. از این روی در ششمین ساعتِ نخستین روز، و نیز تمام روزهایِ شادی بخشِ پس از آن، تا به گاه تاریکی والینور، تلپریون از گل دادن، و در دوازدهمین ساعت، لائوره لین از شکوفیدن باز ایستاد. و هر روزِ والار در آمان، دوازده ساعت داشت، و با دومین آمیزش نورها که در آن لائوره لین رو به محاق می رفت و تلپریون رو به بدر می گذاشت، پایان می گرفت. امّا روشناییِ بیرون تراویده از درخت ها بیش از آنکه در هوا جذب گردد یا در زمین فرو شود، دیری می پایید؛ و واردا ژاله های تلپریون و باران را که از لائوره لین فرو می چکید، در خمره های بزرگ به سان دریاچه های درخشان می اندوخت، دریاچه هایی که برای جمله دیار والار همچون چشمه های آب و روشنایی بودند. بدین گونه روزگار بهجت والینور، و نیز بدین گونه شمارش زمان آغاز گشت.

امّا با نزدیکی روزگاران به ساعتِ معهودِ ایلوواتار برای آمدن نخست زادگان، سرزمین میانه، در تاریک و روشنِ نور ستارگان آرمیده بود، ستارگانی که در روزگاران فراموش گشته به کوشش واردا در ائا پدید آمده بودند. و ملکور در تاریکی مسکن گزیده بود، و گاه و بی گاه در کالبدهای گوناگونِ بیم و قدرت بیرون می آمد، و سلاح او سرما و آتش بود، از قله های کوهستان تا کوره های زیر کوه؛ و هرآنچه را بی رحم و ستمگر و مرگبار بود در آن روزگار از چشم او دیده اند.
والار از زیبایی و بهجت والینور به ندرت به کوهستان های سرزمین میانه سر می زدند، و تیمارداری و عشق ایشان معطوف زمین فراسوی پِلوری گشته بود. و در میانه قلمرو متبرک، عمارت های آئوله قرار داشت و او آنجا دیرزمانی می کوشید. زیرا در ساختن جمله چیزهای آن دیار نقش عمده بر عهده او بود، و او چه در آشکار و چه در نهان بسیاری چیزهای زیبا و نیک منظر ساخت. معرفت و دانش زمین و هر چه در آن است از اوست؛ خواه معرفت آنان که سازنده نیستند، و فقط در پی فهم چرایی چیزهایند، یا معرفت جمله صنعت گران: بافندگان، درودگران، آهنگران و زرگران؛ و نیز برزیگران و کشت کاران، اگرچه این گروه آخر و هر آن کس که با رستنی ها و درختان بارده سر و کار دارد، باید گوشه چشمی نیز به همسر آئوله داشته باشد، به یاوانا کمنتاری. آئوله است همان که او را دوست نولدور خواندند، چه، نولدور در روزگار پسین از او بسی چیزها آموختند، و آنان چیره دست ترین الف هایند؛ و به شیوه و آیین خود، بنا بر قریحه ای که ایلوواتار به ایشان هبه کرده بود، به سبب لذتی که از زبان ها و دست نوشته ها، و از نگاره های دوخته و نگارگری و پیکرتراشی می بردند، بسا چیزها بر آموزه های او افزودند. نیز نولدور بودند که نخست به هنرِ گوهرآمایی دست یافتند؛ و زیباترین همه گوهران، سیلماریل ها بودند، و این گوهرها از دست رفته اند.
امّا مانوه سولیمو، والاترین و قدسی ترین والار، بر مرزهای آمان نشسته بود و در اندیشه، سرزمین های بیرونی را به حال خود وا ننهاده بود. زیرا تخت پرجلالش بر بالای قله تانیکوئتیل، بلندترین کوه های جهان قرار داشت، و از فراز بر کرانه های دریا می نگریست. مینویان در کالبد بازها و عقاب ها پروازکنان به تالارهای او در رفت و آمد بودند؛ و نگاه شان اعماق دریاها را می کاوید، و تا غارهای پنهان زیر جهان می خلید. بدین گونه مینویان خبر همه رخدادهای آردا را کمابیش برای او می آوردند؛ با این حال پاره ای چیزها حتی از چشم مانوه و پیشکاران او نیز پنهان می ماند، زیرا بر آنجا که ملکور غرق در اندیشه پلید خود نشسته بود، سایه های نفوذناپذیر گسترده بود.
مانوه را پروای افتخارات خویش نیست، و به قدرت او رشک نمی ورزد، و همه را به صلح و صفا می خواند. او وانیار را در میان الف ها بیش از همه دوست می داشت، و آنان از مانوه ترانه و شاعری را هبه گرفتند؛ چرا که مانوه از شعر لذت می بَرَد و ترانه واژه ها آهنگ اوست. جامه او آبی است و برق چشمانش نیز آبی است، و چوگان شاهی اش از یاقوت کبود است، که نولدور برایش ساختند؛ و او به قائم مقامی ایلوواتار منصوب گشته بود، به پادشاهی دنیای والار و الف ها و آدمیان، و برجسته ترین مدافع در برابر پلیدی ملکور. بود در کنار مانوه، واردا می زیست، آن زیباترین، آنکه او را در زبان سینداری البرت خوانده اند، شهبانوی والار، صانع ستارگان، و با ایشان، خیلی گران از مینویان در سعادت سرمدی.
امّا اولمو تنها بود، و در والینور به سر نمی برد، و هیچ گاه پای بدانجا نمی نهاد مگر آنکه نیازی بس عظیم به رای زنی باشد؛ او از همان آغاز در اقیانوس بیرونی مسکن گزیده بود، و هنوز نیز منزلگه او آنجاست. از اقیانوس بیرونی جَزر و مَد همه آب ها را در اختیار دارد، و نیز جریان همه رودخانه ها و پرساختن منبع همه چشمه ها، و تقطیر جمله شبنم ها و باران ها در همه سرزمین های زیر آسمان. در ژرفناها به آهنگی عظیم و هولناک می اندیشد؛ و طنین آن آهنگ، اندوهگین و شاد در سرتاسر رگ های جهان در جریان است؛ زیرا اگرچه برآمدن چشمه در برابر آفتاب شادی بخش است، سرمنشا آن از چاه هایِ اندوهِ ناپیموده ای است که در بنیاد زمین واقع است. تله ری بسی چیزها از المو آموختند، و به همین دلیل آهنگ شان اندوه و سرور را یک جا در خود داشت. سالمار با او به آردا آمد، و هم او بود که کرناهای اولمو را بساخت، کرناهایی که هرکس یک بار صدای آن ها را شنیده تا ابد فراموش شان نمی کند؛ و نیز اوسه و اوئی نن، که به آنان حکمرانی بر موج ها و جنبش های دریاهای درونی را بخشید، و علاوه بر اینان بسیاری مینویان دیگر. و بدین ترتیب به قدرت اولمو بود که حتی در تاریکی ملکور زندگی هنوز در بسیاری رگه های پنهان جریان داشت، و زمین نمرد؛ و برای جمله کسانی که در آن تاریکی ره گم کرده یا دور از روشنایی والار سرگردان بودند، المو گوشی شنوا داشت؛ و او هیچ گاه سرزمین میانه را فراموش نکرده است، و از آن هنگام هر آنچه از ویرانی و دگرگونی رخ داده است، از اندیشه اش دست باز نداشته، و تا به فرجام روزگاران، باز نخواهد داشت.
و در آن روزگار تاریکی یاوانا نیز مایل نبود که سرزمین های بیرونی را به تمامی وانهد؛ زیرا همه رستنی ها نزد او گرامی است، و او سوگوار کارهایی بود که در سرزمین میانه بنیاد نهاده، امّا ملکور ناکام شان گذاشته بود. از این روی خانه آئوله و مرغزارهای پرگل والینور را ترک می گفت با سر زدن به سرزمین میانه گزند ملکور را مرهم می نهاد؛ و در بازگشت، والار را به نبرد با سلطه پلید وی فرا می خواند، نبردی که به راستی باید پیش از آمدن نخست زادگان درمی گرفت. و اورومه رام کننده دام و دد نیز گاه و بی گاه در تاریکی جنگل های بی چراغ می تاخت؛ و او که شکارگر توانایی بود با نیزه و کمان برای کشتن سر در پی دیوان و موجودات پلید قلمرو ملکور می نهاد، و اسب سپیدش ناهار، به سان سیم در سایه ها می درخشید. آنگاه زمین خواب آلود زیر سُم ضربه های زرین او می لرزید، و در تاریک و روشن جهان اورومه شاخ عظیم اش والاروما را در دشت های آردا به صدا درمی آورد؛ که پژواکش در کوه ها می پیچید، و سایه های پلید می گریختند، و ملکور خود در اوتومنو، از تفالِ بدِ خشمی که از راه می رسید، به لرزه می افتاد. امّا به محض گذشتن اورومه خادمان ملکور بار دیگر گرد می آمدند؛ و زمین ها از سایه ها و نیرنگ آگنده می گشت.

اکنون همه چیز در باب راه و رسم زمین و حکمرانانش در آغاز روزگاران، و پیش از آنکه جهان چنان شود که فرزندان ایلوواتار شناخته اند، گفته آمد. زیرا اِلف ها و آدمیان فرزندان ایلوواتارند؛ و از آن جا که هیچ یک از آینور نغمه ای را که با آن فرزندان وارد آهنگ گشته بودند به تمامی در نمی یافت، نمی یارست که چیزی از خود به آرایه ایشان بیفزاید. به همین دلیل است که والار بر این دو طایفه همچون مهتران و سرکردگان اند و نه خداوندان؛ و آینور در سر و کار خویش با الف ها و آدمیان، آنگاه که ایشان راهنمایی نمی پذیرند، هرگاه متوسل به زور گشته اند، مقصود هرچه نیک بوده باشد، نتیجه ای نیک حاصل نیامده است. به راستی سر و کار آینور بیشتر با الف ها بوده است، زیرا ایلوواتار ایشان را بیشتر در ذات امّا نه در زور و بالا به مانند آینور آفریده است؛ و از آن سو به آدمیان هبه های عجیب بخشیده است.
زیرا آورده اند که پس از عزیمت والار خاموشی حکمفرما بود، و ایلوواتار زمانی یکه و تنها غرق اندیشه بود. آنگاه به سخن درآمد و گفت: «آنک، من زمین را دوست می دارم، که منزلگه کوئندی و آتانی خواهد بود! امّا کوئندی باید که زیباترین همه موجودات زمینی باشد، و آنان را بیش از همه فرزندان من جلوه جمال و ادراک زیبایی و ذوق پدید آوردن زیبایی خواهد بود؛ و آنان رستگارترین مردمان در این جهان خواهند بود. امّا به آتانی هبه ای نو خواهم بخشید.» از این روی اراده او بر آن شد که دل های آدمیان فراسوی جهان را بجوید و در جهان آرامش نیابد؛ امّا ایشان را باید فضیلت شکل دادن زندگی خویش، در میان نیروها و فرصت های جهان، در فراسوی آهنگ آینور باشد، آهنگی که همچون تقدیری برای همه آفریده های دیگر محتوم است؛ و از کار و کوشش ایشان هر چیزی در صورت و در عمل کامل گردد، و جهان جزء به جزء و موبه مو به ثمر بنشیند.
امّا ایلوواتار می دانست که آدمیان با افتادن در میانِ آشوبِ قدرت های این جهان غالبا سرگردان خواهند گشت، و از هبه های خویش در هم سازی بهره نخواهند گرفت؛ و گفت: «اینان نیز در عهد خود درخواهند یافت که هرچه می کنند سرانجام تنها به شُکوهِ کرده های من خواهد انجامید.» با این همه الف ها بر این باورند که آدمیان غالبا مایه اندوه مانوه اند، که بر بیشتر افکار ایلوواتار واقف است؛ چه، به گمان الف ها، آدمیان بیش از دیگر آینور، به ملکور ماننده اند، و این به رغم این است که ملکور همیشه از آنان بیم داشت و متنفر بود، حتی آنانی که در خدمت اش بودند.
یگانه برخوردار از این موهبت اختیار، آدمی زاد است که تنها زمانی کوتاه در جهان می زید، و بندی آن نیست، و به دمی آنجا را به مقصدی که الف ها از آن بی خبرند، ترک می گوید. امّا الف ها تا به روز بازپسین می مانند، و از این رو عشق شان به زمین و همه جهان بسیار منحصر به فرد و جانکاه است، و هر چه روزگار به درازا کشد اندوه بارتر می شود. زیرا الف ها تا به گاه مرگ جهان نمی میرند، مگر آنکه کشته شوند یا عمرشان از اندوه فرو کاهد (و آنان در معرض این هر دو مرگ ظاهری اند)؛ و نیز پیری بر توان ایشان غالب نمی آید، مگر آنکه گذشت هزاران قرن بفرسایدشان؛ و با مردن در تالارهای ماندوس در والینور گرد می آیند، تا به گاه موعود از آنجا باز گردند. امّا آدمی زاد به راستی می میرد و جهان را ترک می گوید؛ از این رو بنی آدم را میهمان یا بیگانه خوانده اند. مرگ، تقدیر ایشان است، موهبت ایلوواتار، و هرچه زمان می گذرد، حتی قدرت ها نیز بر آن رشک می برند. امّا ملکور سایه خویش را بر مرگ افکنده، و آن را با تاریکی آمیخته و پلیدی را از دل نیکی، و بیم را از دل امید به در آورده است. با این همه والار از دیرباز به الف ها در والینور گفته اند که آدمیان به دومین آهنگ آینور خواهند پیوست؛ امّا ایلوواتار اراده خویش را در باب الف ها پس از پایان جهان آشکار نگردانیده، و ملکور به آن پی نبرده است.

نظرات کاربران درباره کتاب سیلماریلیون

تاریخ دنیای تالکین از ابتدای آفرینش موجودات، تا پیدایش نژادها و جنگ ها و داستان هایشان. فانتزی رو دستش نیست. نمیگم و نخواهد بود ولی میشه گفت! همه اینا به کنار ترجمه فوق العاده ای آقای علیزاده واسه این متن دشوار ارایه داده، مثل همیشه.
در 2 سال پیش توسط ara dash
درود به جناب علیزاده و همه مترجمان خوب فارسی زبان
در 2 سال پیش توسط مح م
فوق العاده س
در 2 سال پیش توسط lig...062
و سیلماریلیون!
در 2 سال پیش توسط Farid horiyan
به نظر من دنیای تالکین بهتره از دنیای مارتین
در 1 سال پیش توسط ali...gar
مثل کتاب مقدس باید خوانده شود
در 12 ماه پیش توسط محمدرضا عشوری
چرا هیچ وقت تخفیف نمیخوره رو کتابای این نویسنده؟ من الان خیلی وقته منتظره یه تخفیف خوب هستم لطفا لحاظ کنید
در 5 ماه پیش توسط ❤❤❤مرضیه❤❤❤ معینی
ترجمه عالی بدون شک ارزش خرید داره
در 10 ماه پیش توسط deh...ost
اگر کسی "نغمه یخ و اتش" جرج آر مارتین رو خونده لطفا یک مقایسه ای بین اون و دنیای ارباب حلقه ها انجام بده🙏🏻
در 1 سال پیش توسط hod...her
خوندن متنش سخته. ای کاش به صورت روان ترجمه میشد
در 1 سال پیش توسط nil....ne