فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حماسه ویچر

کتاب حماسه ویچر
آخرین آرزو - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب حماسه ویچر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حماسه ویچر

او لحظه‌‌ای جلوی مسافرخانه‌‌ی ناراکورت پیر ایستاد، به صداها گوش فرا داد. طبق معمول، در این ساعت، مسافرخانه شلوغ بود. مرد غریبه داخل نشد. اسبش را به پایین خیابان هدایت کرد، به سمت مسافرخانه‌‌ی کوچک‌تری به ‌نام روباه. این مهمانسرا محبوبیت خاصی نداشت و تقریباً خلوت بود. صاحب مسافرخانه سرش را از پشت بشکه‌‌ای خیارشور بیرون آورد و غریبه را برانداز کرد. تازه‌‌وارد که هنوز کت بر تنش بود، ساکت و بی‌‌حرکت جلوی پیشخوان ایستاده بود. - چی بیارم؟ غریبه گفت: «آبجو.» صدایش خوشایند نبود. مسافرخانه‌‌‌‌‌‌دار دستش را با پیش‌‌بند پارچه‌‌ای پاک کرد و یک لیوان سفالی برایش آورد. غریبه سن زیادی نداشت؛ اما موهایش تقریباً سفید بود. زیر کتش یک جلیقه‌‌ی کهنه‌‌ی چرمی پوشیده بود که با بند روی گردن و شانه‌‌هایش بسته شده بود. وقتی کتش را درآورد افراد دوروبرش متوجه شدند شمشیری حمل می‌‌کند که البته به‌خودی‌خود موضوع غیرطبیعی‌‌ای نبود، تقریباً هر مردی در ویزیم یک سلاح همراه خود داشت؛ اما هیچ‌کس شمشیرش را مثل یک کمان یا تیردان به پشتش نمی‌‌بست. غریبه کنار مشتری‌‌های دیگر که پشت یک میز بودند ننشست. همان‌‌جا جلوی پیشخوان ایستاده بود و به مسافرخانه‌‌دار خیره شده بود. هرازگاهی محتویات لیوانش را مَزه‌‌مَزه می‌‌کرد. - برای شب یه اتاق می‌‌خوام. مسافرخانه‌‌دار با غرولند گفت: «جا نداریم.» به چکمه‌‌های غریبه نگاه کرد که خاکی و کثیف بودند. «ناراکورت پیر رو امتحان کن.» - ترجیح می‌‌دم همین‌‌جا بمونم. «گفتم که جا نداریم.» مسافرخانه‌‌دار بالاخره لهجه‌‌ی غریبه را تشخیص داد، اهل ریویا بود. «پولش رو می‌‌دم.» تازه‌‌وارد آهسته صحبت می‌‌کرد، انگار که خودش هم مطمئن نبود و بعد اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. مرد آبله‌‌روی دیلاقی _ که از لحظه‌‌ی ورود تازه‌‌وارد چشم‌‌ از او برنداشته بود _ بلند شد و سمت پیشخوان آمد. دو رفیقش نیز همراه با او بلند شدند، بافاصله‌ی دو قدمی پشت سرش ایستادند. مرد آبله‌‌رو درست کنار تازه‌‌وارد ایستاد و با خشونت گفت: «به تو اتاق نمی‌‌دیم، ولگرد ریویایی . در ویزیم به کسایی مثل تو احتیاجی نیست. این شهر آبرو داره!» غریبه، لیوان در دست قدمی به عقب رفت. نگاهی به مسافرخانه‌‌دار انداخت؛ اما او رویش را برگرداند. حتی به ذهن مسافرخانه‌‌دار نرسید که از مرد ریویایی دفاع کند. به‌هرحال، چه کسی از ریویایی‌‌ها خوشش می‌آمد؟ مرد آبله‌‌رو که نفسش بوی آبجو، سیر و خشم می‌‌داد، ادامه داد: «همه‌‌ی ریویایی‌‌ها دزدن، می‌‌شنوی چی می‌گم، حروم‌‌زاده؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حماسه ویچر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صدای منطق- بخش اول

نزدیک های صبح پیش او آمد.
خیلی محتاطانه وارد شد، بی صدا حرکت می کرد، مانند شبحی در هوا معلق بود؛ تنها صدای اتاق متعلق به ردای دختری بود که به بدنش کشیده می شد؛ اما همین صدای ضعیف هم کافی بود ویچر را بیدار کند، شاید هم او را از نیمه هوشیاری یکنواختش بیرون کشیده بود، گویی داشت در اعماق ژرف دریا سفر می کرد، شناور میان کف دریا و سطح آرام آن، در میان شاخه های گیاهان دریایی که آهسته موج می زدند.
ویچر حرکت نکرد، از جایش تکان نخورد. دختر به جلو پرواز کرد، ردایش را به کناری انداخت و آرام و بااحتیاط زانویش را روی لبه ی تخت بزرگ گذاشت. ویچر با چشمانی نیمه باز او را نگاه کرد، هنوز خودش را به خواب زده بود. دختر دست های کشیده اش را جلو آورد، از موهایش بوی بابونه به مشام می رسید. مصمم، طوری که انگار نمی توانست صبر کند، پلک ها، گونه ها و لب های ویچر را لمس کرد. ویچر لبخند معصومانه و آرامی زد، سعی کرد شانه های او را بگیرد؛ اما دختر صاف نشست و خود را عقب کشید. صورتش در نور خیره کننده ی خورشید می درخشید. ویچر خواست حرکت کند؛ اما دختر با فشار هر دودستش نگذاشت تکان بخورد. ویچر باید کاری می کرد. او بلند شد. دختر دیگر سعی نکرد دور شود؛ سرش را به عقب برد و موهایش را تکان داد. وقتی صورتش را جلو آورد، چشمانش همانند چشمان حوری آبی(۱) تیره و بزرگ بودند.
ویچر که حیرت زده بود، در دریایی از بابونه ی خشمگین و وحشی فرورفت.

داستان اول- ویچر

فصل اول
بعدها، گفته شد که مرد از شمال آمده بود، از دروازه ی طناب بافان(۲). پیاده می آمد و اسب بارکش خود را با افسار می کشید. نزدیک های عصر بود و دکه های طناب بافان، زین سازان و دباغان بسته و خیابان ها خلوت بود. هوا گرم بود؛ اما مرد کتی مشکی روی شانه هایش انداخته بود که نظرها را به خود جلب می کرد.
او لحظه ای جلوی مسافرخانه ی ناراکورت پیر(۳) ایستاد، به صداها گوش فرا داد. طبق معمول، در این ساعت، مسافرخانه شلوغ بود. مرد غریبه داخل نشد. اسبش را به پایین خیابان هدایت کرد، به سمت مسافرخانه ی کوچک تری به نام روباه(۴). این مهمانسرا محبوبیت خاصی نداشت و تقریباً خلوت بود.
صاحب مسافرخانه سرش را از پشت بشکه ای خیارشور بیرون آورد و غریبه را برانداز کرد. تازه وارد که هنوز کت بر تنش بود، ساکت و بی حرکت جلوی پیشخوان ایستاده بود.
- چی بیارم؟
غریبه گفت: «آبجو.» صدایش خوشایند نبود.
مسافرخانه دار دستش را با پیش بند پارچه ای پاک کرد و یک لیوان سفالی برایش آورد.
غریبه سن زیادی نداشت؛ اما موهایش تقریباً سفید بود. زیر کتش یک جلیقه ی کهنه ی چرمی پوشیده بود که با بند روی گردن و شانه هایش بسته شده بود. وقتی کتش را درآورد افراد دوروبرش متوجه شدند شمشیری حمل می کند که البته به خودی خود موضوع غیرطبیعی ای نبود، تقریباً هر مردی در ویزیم(۵) یک سلاح همراه خود داشت؛ اما هیچ کس شمشیرش را مثل یک کمان یا تیردان به پشتش نمی بست.
غریبه کنار مشتری های دیگر که پشت یک میز بودند ننشست. همان جا جلوی پیشخوان ایستاده بود و به مسافرخانه دار خیره شده بود. هرازگاهی محتویات لیوانش را مَزه مَزه می کرد.
- برای شب یه اتاق می خوام.
مسافرخانه دار با غرولند گفت: «جا نداریم.» به چکمه های غریبه نگاه کرد که خاکی و کثیف بودند. «ناراکورت پیر رو امتحان کن.»
- ترجیح می دم همین جا بمونم.
«گفتم که جا نداریم.» مسافرخانه دار بالاخره لهجه ی غریبه را تشخیص داد، اهل ریویا(۶) بود.
«پولش رو می دم.» تازه وارد آهسته صحبت می کرد، انگار که خودش هم مطمئن نبود و بعد اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. مرد آبله روی دیلاقی _ که از لحظه ی ورود تازه وارد چشم از او برنداشته بود _ بلند شد و سمت پیشخوان آمد. دو رفیقش نیز همراه با او بلند شدند، بافاصله ی دو قدمی پشت سرش ایستادند.
مرد آبله رو درست کنار تازه وارد ایستاد و با خشونت گفت: «به تو اتاق نمی دیم، ولگرد ریویایی (۷). در ویزیم به کسایی مثل تو احتیاجی نیست. این شهر آبرو داره!»
غریبه، لیوان در دست قدمی به عقب رفت. نگاهی به مسافرخانه دار انداخت؛ اما او رویش را برگرداند. حتی به ذهن مسافرخانه دار نرسید که از مرد ریویایی دفاع کند. به هرحال، چه کسی از ریویایی ها خوشش می آمد؟
مرد آبله رو که نفسش بوی آبجو، سیر و خشم می داد، ادامه داد: «همه ی ریویایی ها دزدن، می شنوی چی می گم، حروم زاده؟»
یکی از رفیق هایش گفت: «نمی تونه بشنوه، گوش هاش رو پشگل گرفتن.» مرد دیگری که کنارش بود خندید.
مرد آبله رو گفت: «پولت رو بده و گم شو!»
غریبه ی اهل ریویا در این لحظه برای اولین بار به مرد آبله رو نگاه کرد. «آبجوم تموم نشده.»
آبله رو با عصبانیت گفت: «بذار کمکت کنیم.» او لیوان را از دست غریبه کنار زد و در همان حال شانه هایش را گرفت، انگشتانش را زیر بند چرمی که روی سینه ی مرد سپیدمو قرار داشت فروکرد. یکی از مردهای پشت او مشتش را بالا برد تا حمله کند. مرد تازه وارد همان جا که ایستاده بود بدنش را خم کرد و باعث شد مرد آبله رو تعادلش را از دست بدهد. شمشیر ناگهان از نیام بیرون کشیده شد و لحظه ای در نور کم اتاق درخشید. فضا به غلیان افتاد. صدای فریادی شنیده شد و یکی از چند مشتری باقی مانده به سمت در خروجی دوید. صندلی ای به زمین کوبیده شد و صدای شکستن ظروف سفالی در اتاق پیچید. مسافرخانه دار، با لب های لرزان، به چهره ی مرد آبله رو که حالا شکاف وحشتناکی روی آن بود نگاه کرد، آبله رو که با انگشتانش لبه ی پیشخوان را گرفته بود، داشت آرام آرام ازنظر پنهان می شد. دو مرد دیگر روی زمین افتاده بودند، یکی شان حرکت نمی کرد، دیگری داشت از درد به خود می پیچید و خون تیره ای زیرش جمع می شد. صدای جیغ وحشت زده و گوش خراش زنی در فضا پیچید، مسافرخانه دار به خود آمد، لرزید و بالا آورد.
غریبه عقب عقب به سمت دیوار رفت، عصبی و هوشیار بود. شمشیرش را با هر دودست گرفته بود و تیغ آن را در هوا موج می داد. هیچ کس تکان نخورد. وحشت، مانند گِل سرد، روی صورت هایشان دیده می شد، دست وپاها را فلج می کرد و راه گلوها را می بست.
سه پاسبان با شنیدن صداها وارد مسافرخانه شدند. حتماً همین نزدیکی نگهبانی می دادند.
چماق هایشان که با تسمه ی چرمی بسته شده بود را آماده نگه داشته بودند، با دیدن اجساد شمشیرهایشان را کشیدند. مرد ریویایی پشتش را به دیوار تکیه داد و از چکمه ی چپش خنجری بیرون کشید.
یکی از نگهبان ها با صدای لرزانی فریاد زد: «بندازش! بندازش، جانی! تسلیم شو و همراه ما بیا!»
نگهبان دوم میزی که بین خودش و مرد ریویایی بود را با لگد کنار زد. او رو به نگهبان سوم که نزدیک در ایستاده بود فریاد زد: «برو افراد رو خبر کن، ترسکا(۸)!»
غریبه که شمشیرش را پایین گرفته بود: «نیازی نیست. خودم می آم.»
نگهبان اول فریاد زد: «آره می آی، توله سگ تا طناب دار! شمشیرت رو بنداز، وگرنه جمجمه ات رو خُرد می کنم!»
مرد ریویایی صاف ایستاد، سریع شمشیرش را زیر بازوی چپش قرار داد و دست راستش را جلوی نگهبان ها بالا گرفت، با سرعت شکل پیچیده ای در هوا کشید. وصله های فلزی که از مچ تا آرنج لباسش ادامه داشتند درخشیدند.
نگهبان ها عقب رفتند و صورت هایشان را با دست پوشاندند. یکی از مشتری ها روی پا بلند شد و دیگری به سمت در فرار کرد. زن دوباره جیغ کشید، وحشتناک و کرکننده.
غریبه با صدایی آهنین و مصمم تکرار کرد: «خودم می آم. شما سه نفر جلوتر از من حرکت می کنید. منو ببرید پیش دژسالار. راه رو بلد نیستم.»
نگهبان سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: «بله قربان.» او به اطراف نگاهی انداخت و سمت در به راه افتاد، دو نگهبان دیگر عقب عقب و باعجله به دنبالش از مسافرخانه خارج شدند. غریبه هم پشت آن ها راه افتاد، شمشیر و خنجرش را غلاف کرد. وقتی از کنار میزها رد می شدند، مشتری ها صورت شان را از غریبه ی خطرناک پنهان می کردند.

فصل دوم
ولراد(۹)، دژسالار ویزیم، چانه اش را خاراند. او نه خرافاتی بود و نه ترسو؛ اما خیلی دلش نمی خواست با مرد سپیدمو تنها باشد. بالاخره، با خودش کنار آمد.
«تنهامون بذارید.» بعد از دستورش به پاسبان ها، گفت: «و تو، بشین. نه اون جا نه. اگه ممکنه دورتر.»
غریبه نشست. دیگر شمشیر یا کت سیاهش را همراه نداشت.
ولراد درحالی که با پتک سنگینی که روی میز قرار داشت بازی می کرد گفت: «من ولراد هستم، دژسالار ویزیم؛ و تصمیم گرفتم به حرفت گوش بدم. قبل از اینکه توی سیاهچال بندازنت، چی داری بهم بگی، مردک یاغی؟ سه نفر رو کشتی و سعی کردی جادو هم بکنی؛ بد نیست، اصلاً بد نیست. در ویزیم این جرم ها نتیجه اش به صلابه کشیده شدنه؛ اما من فقط یه انسان هستم و می خوام به حرفت گوش بدم. قبل از اینکه اعدام بشی، حرفت رو بزن.»
مرد ریویایی دکمه های جلیقه اش را باز کرد و اعلامیه ای از جنس چرم بز بیرون کشید. او با صدای آهسته ای گفت: «این ها رو همه جا زدید، توی مسافرخونه ها. چیزی که اینجا نوشته حقیقت داره؟»
ولراد غرولندی کرد و به حروفی که روی چرم نقش بسته بود نگاه کرد. «پس مسئله اینه و من نتونستم حدس بزنم. بله حقیقت داره. فولتست(۱۰)، پادشاه تمریا(۱۱)، پونتار(۱۲) و مَهَکَم(۱۳) امضاش کرده که یعنی حقیقت داره. اعلامیه، اعلامیه است ویچر؛ اما قانون هم قانونه و مسئول قانون و اجراش در ویزیم من هستم. اجازه نمی دم که مردم به قتل برسن! می فهمی؟»
مرد اهل ریویا سرش را تکان داد که نشان دهد متوجه می شود. ولراد باخشم نفسش را بیرون داد.
«نشان ویچرها رو داری؟» غریبه یک بار دیگر دست در جلیقه اش کرد و مدال گردی را که زنجیری نقره ای داشت بیرون کشید. نقش گرگی با دندان های تیزش روی آن دیده می شد. «و آیا اسمی داری؟ مهم نیست چه اسمی، فقط می خوام صحبت کردن راحت تر باشه.»
- گرالت(۱۴) هستم.
- خب، گرالت. اهل ریویا؟ از لهجه ات حدس می زنم.
- اهل ریویا.
«باشه. می دونی چیه گرالت؟» ولراد با کف دست روی اعلامیه زد و ادامه داد: «بهتره اینو ولش کنی. همین حالا هم خیلی ها تلاش کردن و موفق نشدن. این، دوست من، با درگیر شدن با چند الدنگ خیلی فرق داره.»
- می دونم. این شغل منه، ولراد؛ و در اعلامیه نوشته که جایزه اش سه هزار اورن(۱۵) هستش.
ولراد اخم کرد و گفت: «سه هزار و پرنسس به عنوان همسر، شایعات این طوری می گن، گرچه فولتست بزرگوار حرفی در این مورد نزده.»
گرالت با خونسردی گفت: «پرنسس برای من مهم نیست.» او بی حرکت نشسته بود و دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود. «فقط اون سه هزارتا»
دژسالار آهی کشید و گفت: «عجب زمونه ای، عجب زمونه ی مزخرفی شده! بیست سال پیش، کی فکرش رو می کرد که ویچر بودن به یه شغل تبدیل بشه، حتی مست ترین آدم ها هم چنین حرفی نمی زدن! عیاران قاتل باسیلیسک ها(۱۶)؛ مسافرانی که اژدها و وُدنیک(۱۷) می کشن! بگو ببینم گرالت، ویچرها اجازه ی آبجو خوردن دارن؟»
- شک نکن.
ولراد دست هایش را به هم زد و صدا زد: «آبجو! جلوتر بشین، گرالت. دیگه چی لازم داری؟»
آبجویی که از راه رسید سرد و کف آلود بود.
ولراد زمزمه کرد: «عجب زمونه ای.» بعد جرعه ای از لیوانش نوشید. «هر جور کثافتی این ور و اون ور سر درآورده. مَهَکم، توی کوه ها، پر از لولوخورخوره شده. قبلاً فقط گرگ ها توی جنگل زوزه می کشیدن؛ اما حالا هر جا رو نگاه می کنی کوبولد(۱۸) و اسپریگان(۱۹) هست، شاید هم گرگینه(۲۰) یا یه موجود مزخرف دیگه. پریان و روسالکاها(۲۱) صدتاصدتا بچه ها رو از دهکده ها می دزدن. مریضی هایی اومدن که اسم شون رو هم تا حالا نشنیده بودیم؛ باعث می شن مو به تنم سیخ بشه؛ و حالا؛ علاوه بر همه ی این چیزها، این!» او اعلامیه ی چرمی را روی میز به جلو هل داد. «تعجبی نداره، گرالت، به خدمات شما ویچرها هم نیاز هست.»
گرالت سرش رو بالا گرفت و گفت: «دژسالار، جزییات اعلامیه ی پادشاه رو می دونی؟»
ولراد به صندلی اش تکیه زد و دستانش را روی شکمش گذاشت. «جزییات؟ آره، می دونم. شاید دست اول نباشه؛ اما منبع خوبی دارم.»
- همون چیزیه که من می خوام.

نظرات کاربران درباره کتاب حماسه ویچر

اذر باد هم داره تبدیل میشه به یکی از انتشارات مورد علاقه من
در 5 ماه پیش توسط ایمان
یک فانتزی واقعگرایانه. جلد اولش نسخه چاپی ویچر رو خوندم و باید بگم کتاب فانتزی دیگه ای منو وسط خوندن انقدر به فکر فرونمیبرد. خصوصا فصل "بد و بدتر" کتاب. دم انتشارات و مترجم هم گرم که ترجمه ی به این خوبی ارائه داده. بعید میدونم سانسوری صورت گرفته باشه اصلا :)) از فیدیبو هم ممنونیم که اهمیت داد و این کتاب رو اضافه کرد
در 5 ماه پیش توسط محمد
من که جذبش شدم و تا حالا که بخش دوم داستان هستم خیلی خوب بوده امیدوارم جلد های بعدیش هم سریعتر منتشر بشن
در 5 ماه پیش توسط محمد زارع
بسیار عالی و جذاب بود من که جذب کرد کتاب دوم و سوم خریدم
در 4 هفته پیش توسط آرش اکبرزاده
کسی می دونه که این کتاب تا چه حد سانسور شدس ؟ خود رمان که میدونم عالیه، اما به توجه یه سانسور هاش ارزش خرید داره ؟؟ ممنون میشم جواب بدین .
در 4 ماه پیش توسط moh...017
عالی گرالت شخصیت سازی عالی داره
در 1 ماه پیش توسط sahand molai
عالی
در 3 ماه پیش توسط ami...092
واقعا عالی و جذاب بود ، ابتدا ممکنه کمی سردر گم بشید ولی بعد متوجه نحوه روایت داستان میشید که این سبک باعث جذابیت بیشترش میشه.
در 3 ماه پیش توسط ami...rs4
چاپیش رو بخونین ✌
در 3 ماه پیش توسط ami...092
فانتزی خوبیه داستان پراکنده است اما خوب جلو میره میشه باش عرتباط برقرار کرد
در 2 ماه پیش توسط حامد نوراللهی