فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی تاج و تخت۱

کتاب بازی تاج و تخت۱
نغمه آتش و یخ

نسخه الکترونیک کتاب بازی تاج و تخت۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بازی تاج و تخت۱

استارک‌ها بر سرزمین زمستانی حکم می‌رانند، جایی که خلق و خوی مردمانش همچون طبیعت سرد و خشک است. صداقت و درستکاری پیشه آن‌هاست. بازی تاج و تخت داستان جوانمردی و درستکاری همین مردان است، آن‌جا که چشمان تنگ بین دشمنان زیر نظرشان دارد و ... مجموعه آوای یخ و آتش در حقیقت سه داستان در یک داستان است: داستان نخست و اصلی نبرد بر سر تخت آهنین است که در وستروس و در سرزمین پادشاهان رخ می‌دهد. پس از مرگ شاه رابرت باراتئون، پسرش جوفری با حمایت مادرش ملکه سرسی، بر تخت می‌نشیند اما ادارد استارک که دوست، وزیر و مشاور اول پادشاه است در می‌یابد که او و خواهر و برادرش فرزندان راستین رابرت نیستند و ... داستان دوم در شمال وستروس رخ می‌دهد، جایی که دیواری بسیار بزرگ و کهن از یخ قلمرو انسان‌ها را از موجودات از ما بهتران جدا می‌کند و برادران قسم‌خورده نایت واچ تمام عمر خود را صرف مراقبت و محافظت از آن می‌کنند و ... داستان سوم هم در آن سوی دریا، از ماجراهای دنریز تارگارین، آخرین بازمانده خاندان بزرگ تاگارین که پادشاهان پیشین وستروس بوده‌اند حکایت دارد و ... مجموعه آوای یخ و آتش بی‌شک یکی از برجسته‌ترین مجموعه رمان‌های جرج آر. آر. مارتین، نویسنده مشهور آمریکایی است. مجله تایم، در سال 2011، او را در فهرست صد مرد تأثیرگذار جهان قرار داده است. تاکنون بیش از پانزده میلیون نسخه از این مجموعه در سراسر دنیا به بیست زبان مختلف ترجمه و به فروش رسیده است.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازی تاج و تخت۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش درآمد

گرد با اصرار گفت: «باید برگردیم. همه وحشی­ها مرده­ن.»
سر ویمر رویس لبخند­زنان پرسید: «از مرگ می­ترسی،گرد؟»
گرد در دام نیفتاد. او سالخورده بود، پنجاه سالی داشت و پادشاهی­های زیادی دیده بود. گفت: «مرگ، مرگه دیگه، ما کاری به کارش نداریم.»
رویس به آرامی پرسید: «حالا واقعاً مُرده­ن؟ مدرک هم داریم؟»
گرد گفت: «ویل اونا رو دیده. اگه اون می­گه مُرده­ن، من یکی که باور می­کنم.»
ویل به خوبی می­دانست دیر یا زود پایش را به میان خواهند کشید، فقط آرزو می­کرد کاش این دیرتر اتفاق می­افتاد. او خودش را وارد ماجرا کرد و گفت: «مادرم گفته بود مرده­ها آواز نمی­خونن!»
رویس پاسخ داد: «پرستار منم همین رو گفته بود، ویل. هیچ­وقت حرف­هایی رو که از یه زن شنیدی، باور نکن. از مرگ هم می­شه خیلی چیزها یاد گرفت.» آهنگ صدایش در فضای گرگ­و­میش جنگل پیچید.
گرد به جلو اشاره کرد و گفت: «راه درازی در پیش داریم، هشت یا شایدم نُه روز، و تازه شبم داره از راه می­رسه.»
سر ویمر رویس با بی­میلی نگاهی به آسمان انداخت: «هر روز همین موقع­ها هوا تاریک می­شه. نکنه از تاریکی می­ترسی، گرد؟»
ویل انقباض عضلات اطراف دهان گرد را دید و همین­طور خشمی را که در چشمانش که زیر سایه کلاه مخصوص ردایش پنهان شده بود، دوید. گرد چهل سال تمام را در نایت­واچ گذرانده بود، دیر مردها و پسرها، و در این سال­ها به نور زیاد خو نکرده بود. با این حال موضوع چیزی بیش از این­ها بود. ویل چیز دیگری را هم در پیرمرد حس می­کرد. شاید همه مزه­اش را چشیده باشند؛ یک فشار عصبی که به طرز خطرناکی به وحشت نزدیک بود.
ویل این احساس سردرگمی­اش را به دیگران هم منتقل کرده بود. او چهار سال روی دیوار زندگی کرده بود. اولین باری که به آن سو فرستاده شده بود، تمام قصه­های قدیمی به یادش آمده و بی­قرارش کرده بود. بعدها به آن ماجرا خندیده بود. او حالا دیگر سرباز کهنه­کار صدها خط حمله بود و آن تاریکی بی­انتهای وحشی که جنوبی­ها، جنگل نفرین­شده صدایش می­کردند، برایش کوچک­ترین هراسی دربر نداشت.
البته تا امشب، امشب چیز متفاوتی بود. بُرندگی­ای در این تاریکی بود که مو بر تنش سیخ می­کرد. نُه روز بود که در حال راهپیمایی بودند. شمال و شمال غربی و بعد دوباره شمال، دورتر و دورتر از دیوار، سخت به دنبال ردی از انسان­های وحشی. جست­وجو هر روز دشوارتر از روز قبل می­شد و امروز از همیشه بدتر بود. باد سردی از جانب شمال می­وزید و درختان را چنان تکان می­داد که گویی موجوداتی زنده بودند. تمام روز ویل احساس کرده بود که چیزی او را می­پاید، چیزی سرد و لامکانی که هیچ حس مهربانی نداشت. گرد هم، این را حس کرده بود. ویل دلش می­خواست به سایه امن دیوار برگردد، اما این موضوعی نبود که بتواند با فرمانده در میان بگذارد.
به خصوص با فرمانده­ای مثل این.
سر ویمر رویس جوان­ترین فرزند یک خانواده قدیمی با وارثان بسیار بود. جوان هجده­ساله خوش­پوشی بود با چشمانی خاکستری و دلنشین و اندامی باریک و ظریف مثل یک چاقو. او سوار بر اسب جنگی غول­پیکرش همچون یک شوالیه جلوتر از ویل و گرد که روی اسب­های کوچک اسکاتلندی­شان نشسته بودند، می­تاخت. چکمه­های چرمی مشکی پوشیده بود. شلوار سیاهی از جنس مخمل به پا و دستکش­های مشکی دوخته شده از پوست موش کور به دست داشت و بالاپوشی انعطاف­پذیر از حلقه­های براق و به­هم تنیده سیاه­رنگ روی لایه­هایی از پشم مشکی و چرم دباغی شده هم، به تن داشت. سِر ویمر کمتر از شش ماه بود که یکی از برادران قسم­خورده نایت­واچ شده بود، اما هیچ­کس نمی­توانست بگوید که او شایستگی مقامش را ندارد. حداقل تا آن­جا که به لباس­هایش مربوط می­شد.
ردایش به شنل باشکوه پادشاه می­ماند. با صدای مرموز و خش­داری گفت: «شرط می­بندم همه­شون رو کشته. آره، کار خودشه.» گرد، درحالی­که جرعه­ای آب می­نوشید، رو به همراهانش گفت: «جنگجوی نیرومند ما سرهای کوچیک­شون رو اون­قدر پیچونده تا کنده شده­ن.» همگی خندیدند.
سخت است از کسی فرمان بگیری که به او خندیده­ای. ویل لبخندزنان روی اسب اسکاتلندی­اش جابه­جا شد. گرد هم باید همین حس را داشته باشد.
گرد گفت: «مورمونت گفت باید ردشون رو بگیریم و ما هم همین کار رو کردیم. اونا­ مُرده­ن. دیگه نمی­تونن برامون مشکلی درست کنن. مسیر جلومون خیلی دشواره. من از این هوا هم هیچ خوشم نمیاد. اگه برف بگیره، دو هفته طول می­کشه تا راه برگشت رو پیدا کنیم و تازه بهتره امیدوار باشیم فقط برف بیاد. تا حالا توفان یخ دیدین، سرورم؟»
به­نظر نمی­رسید رهبر گروه حرف­های او را شنیده باشد. او سخت در حال بررسی مسیر نیمی هموار و نیمی تخریب­شده پیش رویش بود. ویل هم که به خوبی می­دانست وقتی او چنین قیافه­ای به خود گرفته، بهتر است تمرکزش را بر هم نزند، اسبش را به نزدیک او رانده بود.
«دوباره برام بگو چی دیدی ویل، دقیق، چیزی رو از قلم ننداز.»
ویل قبل از پیوستن به نایت­واچ یک شکارچی بود. خب، در حقیقت یک شکارچی دزد! سواران آزاد ملیستر او را با دست­های خونین در جنگل­های ملیستر در حال پوست کندن یک آهوی نر گرفته بودند و این احتمال وجود داشت که یا به سیاهچال بیفتد و یا یک دستش را قطع کنند. هیچ­کس نمی­توانست آرام­تر از ویل در میان درختان جنگل حرکت کند و زمان زیادی طول نکشید تا برادران سیاهپوش استعدادش را کشف کردند.
ویل گفت: «اردوگاه دو مایل با این­جا فاصله داره، اون طرف پله، کنار نهر. تا جایی که جرئتم اجازه می­داد، نزدیک شدم. هشت نفرن، مرد و زن. من بچه­ای بین­شون ندیدم. جلو صخره یه پناهگاه ساخته­ن. الان دیگه برف پوشوندتش، با این حال من ­تونستم ببینمش. هیچ آتیشی روشن نبود، اما اجاق مثه هر روز پر از هیزم بود. تکون نمی­خوردن. خیلی منتظر موندم. هیچ آدم زنده­ای این­طور آروم نمی­خوابه.»
«خون هم دیدی؟»
ویل اعتراف کرد: «نه، خب.»
«اسلحه چطور؟»
«چند تا شمشیر، چند تا کمان. یه مرد هم تبر داشت. ظاهراً سنگین بود. یه تبر دو لبه از جنس آهن سرد کنارش روی زمین بود، درست توی دستش.»
«از وضعیت قرارگیری اجساد یادداشت برداشتی؟»
ویل شانه بالا انداخت: «یه عده آدم که کنار صخره اردو زده­ن یا روی زمین افتاده­ن!»
رویس پیشنهاد کرد: «شاید هم خوابیده­ن.»
ویل اصرار کرد: «افتاده­ن. یه زن زره­پوش هم بین درخت­ها مخفی شده بود و نگاهش به دوردست­ها بود.» سپس لبخند بی­حالی زد و ادامه داد: «مراقب بودم منو نبینه، وقتی بهش نزدیک شدم، اصلاً تکون نخورد.» و از تصور آن صحنه به خود لرزید.
رویس پرسید: «می­لرزی؟»
ویل زیر لب گفت: «یه کمی. باد داره میاد، قربان.»
شوالیه جوان دوباره قیافه خشک و خاکستری فرماندهان را به خود گرفت. خش­خش برگ­های خزان­زده جنگل در گوش­های­شان زمزمه می­کرد و اسب جنگی رویس به آرامی پیش می­رفت. سر ویمر با لحنی جدی پرسید: «فکر می­کنی چی باعث مرگ این آدما شده، گرد؟» و لبه ردای بلند و سیاهش را صاف کرد.
گرد با لحن کنایه­آمیزی گفت: «سرما! زمستون پیش یخ­زدن آدما رو دیدم. یه بارم وقتی بچه بودم می­گفتن برفی به ارتفاع چهل پا باریده و این­که چه باد یخی از طرف شمال می­وزیده. دشمن اصلی همون سرماست. خیلی آروم­ وارد بدنت می­شه. اولش می­لرزی و دندون­هات به هم می­خورن، بعدش کمی پاهات رو تکون می­دی و آرزو می­کنی یه نوشیدنی داغ و یه آتیش گرم داشته باشی. واقعاٌ سوزاننده­ست. هیچ­چیز مثه سرما نمی­سوزونه. فقط یه کم، طول می­کشه. بعد پُرِت می­کنه و بعد از مدتی دیگه نا نداری که مبارزه کنی. راحت­تره که بشینی یا بخوابی. می­گن تا پایان هیچ دردی رو حس نمی­کنی. اولش کمی ضعیف و گیج می­شی و همه­چیز تار می­شه و بعد انگار تو دریایی از شیر گرم غرق می­شی. تو آرامش کامل.»
سر ویمر اظهار کرد: «چه فصاحتی گرد! نمی­دونستم همچین استعدادی هم داری!»
گرد کمی کلاهش را عقب داد تا سر ویمر بتواند گوش­هایش را ببیند: «منم سرما کشیدم، قربان، دو تا گوش، چند تا انگشت پا و انگشت کوچیک دست چپم. برادرم رو هم یخ­زده موقع نگهبانی، درحالی­که لبخندی روی لبش بود، پیدا کردیم.»
سر ویمر لبخند زد: «باید لباس بیشتری بپوشی، گرد.»
گرد نگاهی به فرمانده انداخت. جای زخم گوش­هایش که استاد آمون بریده بود، از عصبانیت سرخ شد. گفت: «وقتی زمستون از راه برسه، خواهیم دید که لباس گرم چقدر کمک­تون می­کنه!» سپس کلاهش را از سر برداشت و آرام و در سکوت اسب اسکاتلندیش را به جلو راند.
ویل شروع کرد: «خوب اگه گرد گفت دلیلش سرماست....»
«ویل، تو این هفته نگهبانی داده­ی؟»
«بله، قربان.» هیچ هفته­ای نبود که ویل در آن یک دوجین از آن پست­های نگهبانی نفرین­شده را نداده باشد. حالا این مرد از او چه می­خواست؟
«و نظرت درباره دیوار چی بود؟»
ویل اخمی کرد و گفت: «گریه می­کرد.» او پیش از این هم متوجه این نکته شده بود و حالا که فرمانده هم به آن اشاره می­کرد، ادامه داد: «اونا نمی­تونن یخ­زده باشن، نه تو شرایطی که دیوار داره آب می­شه، چون هوا اون­قدرام سرد نبوده.»
رویس سرش را تکان داد: «درسته. ما تو این هفته فقط چند تا رعدوبرق داشتیم و این­جا و اون­جا هم کمی بارش پراکنده برف، اما مطمئناً هیچ­کدوم از اینا­ نمی­تونن باعث مرگ هشت تا آدم بزرگ شده باشن. آدما­یی که لباس­هاشون خز و چرمه و تازه پناهگاه و ابزار تهیه آتیش هم داشته­ن.» شوالیه لبخند پر اطمینانی زد و ادامه داد: «ویل، ما رو ببر اون­جا. می­خوام با چشم­های خودم این اجساد رو ببینم.»
و حالا دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود. دستور داده شده بود و باید اطاعت می­شد.
ویل جلو افتاد. اسب اسکاتلندی پشمالویش با احتیاط در میان بوته­ها و درختچه­های کف جنگل راه می­پیمود. شب قبل برف سبکی باریده بود و زیر خود قلوه­سنگ­ها و ریشه­های بیرون­زده زیادی را برای قدم­های بی­دقت پنهان کرده بود. سر ویمر رویس نفر دوم بود. اسب قوی­هیکل ارتشی سیاه­رنگش با بی­حوصلگی نفس می­کشید. اسب جنگی برای چنین راهپیمایی طولانی­ای اصلاً مناسب نبود، اما مگر می­شد این موضوع را برای فرمانده توضیح داد! گرد آخر از همه بود. پیرمرد زره­پوش به هنگام راندن با خودش حرف می­زد.
هوا تاریک­تر می­شد. آسمان بی­ابر تبدیل به بنفش تیره شد، درست به رنگ یک کبودی کهنه، سپس رو به سیاهی گذاشت. ستاره­ها در آمدند. ماه نیمه هم پیدا شد. ویل از بابت نور از او ممنون بود.
وقتی ماه به­طور کامل طلوع کرد، رویس گفت: «می­تونیم بهتر از این پیش بریم.»
ویل گفت: «ولی نه با این اسب.» ترس او را محتاط کرده بود: «شاید فرمانده میل دارن خودشون هدایت گروه رو به عهده بگیرن!»
سر ویمر رویس پاسخی نداد.
جایی در اعماق جنگل گرگی زوزه کشید.
ویل اسب اسکاتلندی­اش را در سایه درخت تنومندی کشید و پیاده شد.
سر ویمر پرسید: «چرا وایسادی؟»
«بهتره از این­جا به بعد پیاده بریم، قربان. درست بعد از اون برآمدگیه.»
رویس لحظه­ای درنگ کرد و درحالی­که به دوردست چشم دوخته بود، چهره­اش درهم رفت. باد سردی در میان درختان می­وزید و ردای سیاهش بر اثر این وزش به موجود جانداری می­مانست.
گرد زیر لب گفت: «این­جا یه خبری هست.»
شوالیه جوان لبخند تمسخرآمیزی تحویلش داد و گفت: «راستی؟» گرد پرسید: «حس نمی­کنین؟ به تاریکی گوش بدین!»
ویل هم چیزی حس می­کرد. چهار سالی که در نایت­واچ نگهبانی داده بود، هیچ­وقت تا این حد وحشت نکرده بود. این دیگر چه بود؟
«باد، خش­خش درختا، یه گرگ که ظاهراً شجاعت رو ازت گرفته، گرد!» وقتی گرد جواب نداد، رویس به­آرامی از روی زین پایین خزید و اسبش را با فاصله از اسبان دیگر محکم به شاخه پایینی بست و شمشیر بلندش را از غلاف بیرون کشید. جواهرات روی شمشیر برق زدند و درخشش ماه روی تیغه استیلش افتاد. اسلحه فوق­العاده­ای بود و آن­طور که به­نظر می­رسید به تازگی ساخته شده بود. ویل شک داشت که اساساً تا به حال از روی خشم از غلاف بیرون کشیده شده باشد!
ویل گفت: «درختای این جای جنگل به­هم­ فشرده­ترن، قربان. این شمشیر جلو واکنش سریع رو می­گیره، یه چاقو بهتره.»
رهبر جوان گفت: «اگه به راهنمایی نیاز داشتم، سوال می­کنم. گرد، همین­جا بمون و مراقب اسب­ها باش.»
گرد پیاده شد: «ما آتیش می­خوایم. ببینم چه­کار می­شه کرد.»
«چه احمقی هستی، پیرمرد. اگه این جنگل­ها پر از دشمن باشه، پس آتیش آخرین چیزیه که ما احتیاج داریم.»
گرد گفت: «دشمنانی هم هستن که آتیش فراری­شون می­ده، خرس­ها، گرگ­ها...و... چیزهای دیگه.»
دهان سر ویمر به­هم فشرده شد: «آتیش، نه!»
کلاه گِرِد روی صورتش سایه انداخته بود. با این حال ویل درخشش نگاه خشمگین­اش را که به فرمانده دوخته شده بود، دید. برای لحظه­ای ترسید که نکند پیرمرد به سراغ شمشیرش برود. یک شمشیر کوتاه و زشت و رنگ­ورورفته که لبه­هایش از استفاده زیاد دندانه­دندانه شده بود، و ویل به­خوبی می­دانست در صورتی که گرد آن را از غلاف بیرون بکشد، چیزی از فرمانده باقی نخواهد ماند.
سرانجام گرد سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: «آتیش، نه.»
رویس این را اطاعت از دستور تلقی کرد و رو به ویل گفت: «راه رو نشون بده.»
ویل راه را از میان بیشه در پیش گرفت، سپس از شیب تپه بالا رفت؛ همان جایی که نشان برتری­اش را در زیر درخت نگهبانی دریافت کرده بود. در زیر لایه ضخیم برف زمین خیس و گلی بود و با وجود انبوه سنگ­ها و ریشه­های بیرون­زده درختان راه­رفتن دشوار بود. ویل مواظب بود موقع بالا رفتن صدایی ایجاد نکند. از پشت سرش، اما صدای ضعیف قدم­های فرمانده، صدای خش­خش برگ­ها و صدای برخورد و گیر کردن شاخه­های نازک درختان با شمشیر و بالاپوش بلندش به گوش می­رسید.
درخت نگهبانی غول­پیکر سر جای همیشگی­اش در بالای بلندی قرار داشت، جایی که ویل انتظارش را داشت. پایین­ترین شاخه­هایش تنها یک قدم با زمین فاصله داشتند. ویل خود را به زیر درخت کشید و سینه­خیز از میان برف و گل روی زمین به منطقه مسطح پایین نگاه کرد.
قلبش در سینه از حرکت ایستاد. برای لحظه­ای جرئت نفس­کشیدن نداشت. مهتاب تمام منطقه مسطح را روشن کرده بود. خاکستر درون اجاق آتش، پناهگاه پوشیده­شده در زیر برف، صخره بزرگ، نهر نیمه­یخ­زده، همه­چیز همان­طور بود که چند ساعت قبل دیده بود.
فقط آن­ها رفته بودند! اجساد آن­جا نبودند!
صدایی از پشت سرش شنید: «خدایان!» شمشیری با شاخه­های درخت برخورد کرد و در همان حال سِر ویمر خود را از بلندی بالا کشید. او شمشیر به­دست کنار درخت نگهبانی ایستاد. بالاپوشش در وزش باد می­رقصید و آسمان را از دید پنهان می­کرد.
ویل فوری گفت: «بشینین! یه مشکلی هست.»
رویس حرکت نکرد. او به منطقه مسطح پایین پایش نگاه کرد و زیر خنده زد: «به­نظر میاد مرده­ها اردوگاه­شون رو تغییر داده­ن، ویل.»
ویل به این طعنه توجه نکرد. به دنبال کلماتی می­گشت که بگوید، اما هر چه تلاش می­کرد از دهانش خارج نمی­شدند. این غیر ممکن بود. نگاهش اطراف اردوگاه را کاوید و روی تبر ثابت ماند. تبر دو لبه جنگی هنوز همان جایی افتاده بود که دفعه پیش دیده بود، دست نخورده، آن هم چنین اسلحه باارزشی...
سر ویمر دستور داد: «ویل، بلند شو. هیچ­کس اون­جا نیست. دوست ندارم ببینم زیر یه بوته قایم شده­ی.»
ویل با تردید اطاعت کرد.
سر ویمر با نارضایتی نگاهش کرد و گفت: «نمی­خوام تو اولین عملیاتم شکست­خورده به قلعه سیاه بر­گردم. ما باید این آدما­ رو پیدا کنیم.» سپس به اطرافش نگاه کرد: «از درخت برو بالا، تند باش. دنبال آتیش بگرد.»
ویل بی­هیچ حرفی برگشت. بحث کردن فایده­ای نداشت. باد می­وزید و به درون بدنش نفوذ می­کرد. به­طرف درخت رفت؛ یک درخت کهنسال سبز و خاکستری. شروع به بالا رفتن کرد. خیلی زود دستانش بر اثر صمغ درخت چسبناک شد و خودش هم در میان شاخه­های تیغ­مانند درخت گم شد. ترس، همچون لقمه­ای که نمی­توانست فرو بدهد، راه گلویش را بسته بود. دعایی را خطاب به خدایان بی­نام و نشان جنگل زیر لب زمزمه کرد و خنجرش را از غلاف بیرون کشید و آن را بین دندان­هایش گرفت تا هر دو دست را برای بالا رفتن آزاد نگه دارد. مزه سرد آهن در دهانش به او آرامش خاطر داد. آن پایین فرمانده ناگهان فریاد کشید: «کی اون­جاست؟» ویل اضطراب را در لحن صدایش حس کرد. دیگر بالا نرفت، گوش داد، نگاه کرد.
صدای جنگل بود، خش­خش برگ­ها، جریان نهر نیمه­یخ­زده، فریاد جغدی از فاصله بسیار دور.
صدای دیگری نبود.
ویل از گوشه چشم حرکتی دید. اشکال رنگ­پریده­ای در میان درختان می­خزیدند. سرش را چرخاند. در یک آن سایه سفیدی در تاریکی درخشید، سپس ناپدید شد. شاخه­ها به آرامی در وزش باد می­رقصیدند و با سرپنجه­های چوبی­شان یکدیگر را می­خاراندند. ویل لب گشود تا با فریادی به پایین هشدار دهد، اما کلمات در حنجره­اش یخ زده بودند. شاید هم اشتباه می­کرد. شاید فقط یک پرنده بود، انعکاس نوری روی برف، یا حقه­ای از طرف ماه. اصلاً چه دیده بود؟
سر ویمر فریاد زد: «ویل! کجایی؟ چیزی می­بینی؟» او دور دایره کوچکی می­چرخید. به ناگاه محتاط شده بود و شمشیرش را آماده نگه داشته بود. او هم مثل ویل حضور چیزی را حس کرده بود، چیزی که دیده نمی­شد: «جواب بده! چرا این قدر هوا سرد شد؟»
هوا سرد بود، خیلی سرد. ویل محکم به جایگاهش چسبید و صورتش را به تنه درخت فشار داد. می­توانست صمغ شیرین و چسبناک درخت را کنار لبش مزه کند.
سایه­ای از تاریکی بین درختان بیرون پرید و روبه­روی سر ویمر ایستاد. بلند­قد بود و لاغر با استخوان­بندی سُست و پوستی رنگ­پریده. زره­اش با هر حرکت تغییر رنگ می­داد. مثل برف تازه، در محیط سیاه و پر از لکه­های سبز و خاکستری اطرافش می­درخشید. با هر قدمی که برمی­داشت، اشکالی شبیه به سایه نور ماه روی آب نقش می­بست.
ویل صدای بازدم ناآرام سر ویمر را شنید. فرمانده هشدار داد: «جلوتر نیا.» صدایش مثل صدای پسربچه­ها شده بود. او بالاپوش سیاهش را دور شانه­هایش انداخت تا به بازوانش آزادی عمل بیشتری بدهد، سپس شمشیرش را دو دستی جلو گرفت. باد از وزیدن ایستاد. هوا خیلی سرد بود.
آن موجود بی­صدا جلو خزید. شمشیری که در دست داشت، آن­قدر بلند بود که سر ویمر نمونه­اش را هرگز ندیده بود. هیچ فلز زمینی­ای نمی­توانست آن چنان درخششی ایجاد کند. مثل نور مهتاب زنده می­نمود. شفاف بود، تیغه­ای بلند از کریستال که وقتی به لبه­هایش نگاه می­کردی، به­نظر نامرئی می­رسید. تلالویی آبی­رنگ داشت. نور شبح­مانندی در اطراف فلز می­رقصید و ویل می­دانست که از هر شیء برنده­ای تیزتر است.
سر ویمر با شجاعت تمام گفت: «با من بجنگ.» بعد شمشیرش را با اطمینان روی سرش بالا برد. دستانش زیر وزن سنگین شمشیر می­لرزیدند، یا شاید هم از سرمای زیاد! با این حال، در آن لحظه به نظر ویل او یک پسر­بچه نبود، مردی از نایت­واچ بود.
موجود ایستاد. ویل توانست چشمانش را ببیند. آبی بودند، آبی­تر و ژرف­تر از هر چشم بشری؛ آبی­ای که مثل یخ می­سوزاند. آن­ چشم­ها به شمشیر لرزانی که بالا رفته بود، دوخته شده بودند و به انعکاس نور ماه روی تیغه فلزی­اش. گویی در آن به دنبال زندگی بودند.
دیگران در سکوت از درون سایه­ها بیرون آمدند. ابتدا دو تا، سپس سه تا... چهار تا... پنج تا... سر ویمر شاید سرمای ناشی از حضور آن­ها را حس کرده بود، اما نمی­توانست آن­ها را ببیند و نه حتی صدای قدم­های­شان را بشنود. ویل باید به او هشدار می­داد. این وظیفه او بود. و البته دلیلی برای کشته شدن خودش. به خود لرزید و تنه درخت را بغل کرد و ساکت ماند.
شمشیر بی­رنگ در هوا تکان خورد.
سر ویمر با شمشیر استیل خود پاسخش داد. وقتی تیغه­ها با هم برخورد کردند، صدای برخورد دو فلز شنیده نشد، در عوض صدایی شبیه به جیغ جانوری که از درد فریاد می­کشد، به گوش رسید. رویس دومین ضربه را هم پاسخ داد و سومی را هم، سپس گامی به عقب رفت. چند ضربه دیگر و بعد باز هم قدمی به عقب.
پشت سرش، در سمت راست و چپ، و همه اطرافش، تماشاچیانی صبورانه، بی­چهره و در سکوت کامل، ایستاده بودند و نقوش رقصان روی زره­های ظریف­شان باعث می­شد بین درختان جنگل نامرئی به­نظر برسند. با این حال هیچ دخالتی نمی­کردند.
شمشیرها دوباره و دوباره با هم برخورد کردند، آن­قدر که ویل دلش می­خواست گوش­هایش را بگیرد تا صدای عجیب و آزاردهنده برخوردشان را نشنود. حالا دیگر سر ویمر خسته شده بود و بخار بازدم­هایش زیر نور ماه دیده می­شد. بالاپوشش از دانه­های برف سفید شده بود. موجود ماورائی، اما در درخشش نور آبی­رنگ می­خرامید.
رویس در دفع حمله کمی تعلل کرد و همین امر باعث شد ضربه شمشیر آن موجود به زره او برخورد کند و بازویش را از هم بدرد. فرمانده جوان از درد فریاد کشید. خون از میان حلقه­های زره بیرون پاشید و در هوای سرد بخار از آن برخاست. قطرات خونی که روی برف­ها پاشید، به سرخی آتش بود. انگشتان سر ویمر بازویش را گرفتند. دستکش سیاهش سرخ شد.
موجود ماورائی کلماتی بر زبان آورد که ویل بلد نبود. صدایش شبیه صدای شکستن یخ در یک ظرف آب بود و کلماتش تمسخرآمیز می­نمود.
سر ویمر جرئتش را باز یافت و فریاد زد: «برای رابرت!» و افتان و خیزان جلو رفت و شمشیر پوشیده زیر دانه­های برف را برداشت و با تمام قدرت در هوا تکان داد. موجود ماورائی به آرامی جاخالی داد.
هنگامی که تیغه­ها با هم برخورد کردند، شمشیر استیلی از هم پاشید.
فریادی در شب تاریک جنگل طنین انداخت و شمشیر بلند به هزاران تکه تبدیل شد و مانند بارانی از سوزن فرو ریخت. رویس روی زانوانش سقوط کرد. می­لرزید و صورتش را میان دستانش گرفته بود. خون از بین انگشتانش می­چکید.
تماشاگران به حرکت در آمدند، گویی این همان علامتی بود که منتظرش بودند. شمشیرها، در سکوتی مرگ­آور به هوا برخاسته و فرود آمدند. یک قصابی بی­رحمانه بود. تیغه­های­شان طوری در زره فولادین سر ویمر فرو رفتند که گویی جنسش از ابریشم ناب بود. ویل چشمانش را بست. از آن پایین، اما صدای خنده­ها و حرف­های بی­روح­شان را می­شنید.
وقتی سرانجام جرئت دوباره نگاه کردن پیدا کرد، مدت زیادی گذشته بود و محوطه دیگر خالی شده بود.
آن­قدر بالای درخت ماند تا ماه به آرامی پهنه آسمان سیاه شب را طی کرد. حتی از نفس کشیدن هم می­ترسید. بعد درحالی­که عضلاتش بر اثر سرما و فشار زیاد خشک شده و سر انگشتانش یخ زده بودند، از درخت پایین آمد.
جسد بی­جان رویس رو به صورت نقش زمین بود و یکی از بازوانش از جا کَنده شده بود. پاره­های بالاپوش ضخیم سیاه­رنگش همه­جا پخش شده بود. آن­طور که آن­جا افتاده بود، به­نظر ویل چقدر جوان آمد، مثل یک پسر بچه!
باقی­مانده شمشیر را کمی آن­طرف­تر پیدا کرد. دسته­اش همانند درخت صاعقه­زده­ای از هم شکافته بود. ویل زانو زد و با احتیاط اطراف را پایید و بعد آن را از روی زمین قاپید. آن شمشیر شکسته تنها مدرکش بود. گرد خوب می­دانست از آن چه بسازد و حتی اگر او هم این کار را نمی­کرد، به­طور حتم آن خرس پیر، مورمونت، و یا استاد ایمون خوب می­دانستند چه­کارش کنند. گرد هنوز مشغول نگهبانی از اسب­ها بود؟ باید عجله می­کرد.
برخاست. سر ویمر هم جلو او برخاست!
لباس­های زیبایش از هم دریده و صورتش به­طور کامل له شده بود. ترکشی از شمشیر شکسته چشم چپش را کور کرده بود، اما چشم سمت راستش باز بود. چشمی به رنگ آبی درخشان. او می­دید!
شمشیر شکسته از میان انگشتان لرزان ویل افتاد. چشمانش را بست و زیر لب شروع کرد به دعا خواندن. دستانی بلند و ظریف گونه­هایش را گرفتند و دور گلویش حلقه زدند. دستانی پوشیده در دستکش­هایی از جنس پوست موش کور و چسبناک از خون، با این حال کاملاً سرد و یخ­زده.

نظرات کاربران درباره کتاب بازی تاج و تخت۱

متاسفانه ترجمه ی بسیار بد و پر از سانسوری داره. دوستانی که میخوان نسخه پی دی اف رو بخونن بهتره ترجمه خانم مشیری و گروه ترجمه ی وینترفل رو بخونن که بسیار رسا و بدون هر گونه سانسوریه
در 2 سال پیش توسط smo...egh
خود کتاب که صد در صد عالیه. ولی متاسفانه با این سانسور کرداناشون گند زدن به کتاب رفت.
در 2 سال پیش توسط ami...aky
یکی از معروف ترین جمله های داستان به طرز وحشتناکی بد(اشتباه) ترجمه شده. وقتی زمستون بیاد گرگ دلتنگ می میره و گروه زنده می مونه؟؟ آخه دلتنگ؟ the lone wolf will die but the pack survives حتی گوگل ترنزلیت هم اینو گرگ تنها ترجمه کرده. حالا سانسوراش به کنار
در 1 سال پیش توسط محمد محیط اذر
جناب khm....in۷ شما واقعا این ترجمه رو خوندید که میگید بهترینه؟ به نظر بنده و اکثر دوستان بد ترین ترجمه ی تاریخ بشره
در 2 سال پیش توسط smo...egh
آخه نمیدونم چرا اینجوری ترجمه کردن. اسم های خاصو همونجوری باید بنویسن مثلا هایگاردن یا وینترفل همون باشه. معنی کردن باغ معلق و قصر زمستانی. حالا یه اسم هاییم که باید معنی بشه همونو نوشتن. مثلا استورمبورن رو باید معنیشو بنویسن نه خودشو. یا مثلا شاهزاده گلها رو باید معنی میکردن نه اینکه بنویسن شاهزاده فلاورز.
در 1 سال پیش توسط Hassan
بدترین ترجمه تاریخ... من جای مارتین بودم شکایت میکردم...
در 2 سال پیش توسط lad...983
ترجمه واقعا افتضاح بود، توصیه میکنم ترجمه خانم مشیری را بخونید.
در 2 سال پیش توسط fou...982
خود کتاب که از شاهکار های ادبیات فانتزی محسوب میشه ولی متاسفانه بسیار بی کیفیت ترجمه شده.به دوستان توصیه می کنم که از ترجمه های خانم مشیری و گروه وینترفل استفاده کنند. یه نکته دیگه هم اینکه داستان در توضیحی که به طور خلاصه نوشته شده به شدت اسپویل شده.
در 1 سال پیش توسط xme...ora
واقعا حیف چنین اثری که اینچنین ضایع بشه. کیفیت ترجمه خانم مشیری و گروه وینترفل خیلی بهتر و تمیزتره، به علاوه که به متن وفادار موندن.
در 2 سال پیش توسط mohsen m.b
جمله بندی خوبی داشت اما متاسفانه مترجم بعضی از جاهای کتاب رو اصلا متوجه نشده. مثلا ویسریس به دنریس میگه این لباس باعث میشه رنگ بنفش چشمات، جلوه خاصی پیدا کنه. اما توی این ترجمه گفته لباس باعث میشه رنگ بنفش توی چشمات منعکس بشه. بنفش رو به لباس نسبت داده نه به چشم. شاید بشه با سانسور کنار اومد اما دیگه از چنین مواردی نمیشه چشم پوشی کرد.
در 1 سال پیش توسط کتیبه سپید