فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چرکنویس

نسخه الکترونیک کتاب چرکنویس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چرکنویس

کتاب «چرکنویس»‌ نوشته بهمن فرزانه (۱۳۹۲-۱۳۱۷) مترجم نام‌آشنای ادبیات آمریکای لاتین و ایتالیا است.
این کتاب دومین رمان این مترجم است که در آن به روایتی خاطره‌انگیز پرداخته است، داستان از تهران قدیم شروع می‌شود و به زمان حال می‌رسد.
در پشت این جلد این کتاب آمده است: «بهرام و قاسم سایه به سایه هم، گذر زمان را تعقیب کرده‌اند. گاه مرعوبش شده‌اند و گاه در پناه تصاویر جادویی سینما بی‌اعتنایی پیشه کرده‌اند. و اکنون زمان ایستاده است. دستگاه پخش آن همه ماجراها آن و دمی است که خاموش شود. با این همه گذشته همچنان پا برجاست، گذشته و خاطره آن شیطنت‌ها، عشق‌ها، ناکامی‌ها»
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
«مام نامه‌های گیتی به اسم قاسم به خواربارفروشی سر خیابان دولت می‌آمدند. او به تمام جریان آن «دختره» آگاه است. بله، همان دختره که دماغ کوفته‌ای داشت. قاسم می‌گفت: «دوشس بنده خیلی از او خوشگل‌تر است. البته چشمان قشنگی دارد ولی آن دماغ چیست؟»
گاه تنها عکسی را که از گیتی دارم بیرون می‌کشم و می‌بینم که حق با اوست. دماغ کوفته‌ای داشته است؛ عکس سیاه و سفید شش در چهار. به نظرم مال زمان دبیرستان است. پشت آن با جوهر سبز نوشته: «به تو، به امید آینده.» از بس آن را دست‌مالی کرده‌ام، جوهر آن کم رنگ شده. همان دو سه کلمه هم با هم قاطی شده‌اند. شده است مثل تلفن‌بازی بچگی. «به امید آینده» ولی آینده من چه بوده است؟ سال‌هایی خالی و ساکت در داخل خانه و سال‌هایی پر سر و صدا، پر از «انقلاب» و پر از «جنگ» در خارج از خانه.
من «آینده» نمی‌خواستم. زمان حال هم که هرگز وجود ندارد. حالا با نوشتن این خاطرات دارم به گذشته متوسل می‌شوم. به قول قاسم که چیزی از افعال سردر نمی‌آورد، به آن افعال روی آورده‌ام. به «ماضی» آن هم «ماضی بعید».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چرکنویس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم

از قاسم می پرسم:
ــ اسم هنرپیشه زن فیلم «کنتس پابرهنه» چی بود؟
بدون مکث جواب می دهد:
ــ اوا گاردنر. خدای نکرده مگر فراموشی آورده اید؟ از شما بعید است. شما که حتی اسامی سیاهی لشکرها را هم بلد هستید. نکند باز می خواهید مرا امتحان کنید؟ ولی تا حالا که قبول شده ام. دیگر لزومی ندارد به خودتان زحمت بدهید. من حتی اسم مرسدس مک کمبریج را هم بلد هستم، چه برسد به اوا گاردنر!
اخم می کند و از اتاق بیرون می رود. نمی دانم چرا یاد مریلین مونرو می افتم. فیلم «نیاگارا» چه قشنگ بود. اسم هنرپیشه مرد آن فیلم چه بود؟
نمی خواهم دوباره از قاسم سوال کنم؛ به شک می افتد. ممکن است تصور کند که با فراموشی عمدی خواسته ام امتحانش کنم. با خودم می گویم اصرار در فراموشی این اسامی بی بروبرگرد او را به شک می اندازد. هر وقت برگشت به بهانه ای اسم مریلین مونرو را پیش می کشم و اسم هنرپیشه مرد آن را عوضی می گویم تا حرفم را تصحیح بکند و خوشحال شود که مچ مرا گرفته است. لابد خواهد گفت: دلم خنک شد، بگذارید یک دفعه هم من برنده این بازی باشم.
من و او در کنار هم بزرگ شده ایم.
روزی مادربزرگم مشهدی ابوالفضل را صدا کرد و به او گفت:
ــ مشهدی، برو به دِه، و زن و بچه ات را بردار و بیاور این جا. لزومی ندارد بیش از این در خانه سکینه بمانید. همین طور که می بینی خانه ما شلوغ است. دو نفر اضافه برایمان فرقی نمی کند. زنت می تواند تو آشپزخانه به عمه جان کمک کند. پسرت هم می تواند همبازی نوه من بشود. چند سال دارد؟
ــ همسن و سال بهرام خان است.
ــ به مدرسه می رود؟
ــ نخیر.
در کلاس پنجم ابتدایی بودم که مادربزرگ تصمیم گرفت حمامی در خانه بسازد. سیف الله خان که پیشکار مادربزرگ و پدرم بود، آمد تا اندازه ها و هزینه را تخمین بزند. او به مغازه ها رسیدگی می کرد و امور مالی خانواده را در دست داشت.
ساختمان حمام شروع شد. با یک توالت و روشویی جداگانه. توالت مستخدمین در آن طرف انباری بود. همگی ما تا آن موقع به «حمام زرنگار» سر پیچ شمیران می رفتیم. ولی مادربزرگم می گفت: تو زمستان توی این برف و گِل و شُل نمی شود رفت، برگشتن سخت است، سرما می خوریم.
یک روز مشهدی ابوالفضل به لویزان رفت و زن و بچه اش را، به اضافه دو سه تا چمدان و بقچه، همراه آورد.
مادربزرگم آن ها را پذیرفت.
ــ ماشاءالله چه زن و بچه خوشگلی داری. بچه جان اسمت چیست؟
ــ قاسم.
ــ قاسم جان این نوه من است، بهرام.
و آن چنان بود که قاسم آمد و همبازی و مونس و پیشکار و راننده من شد.
اندکی بعد از سیزده بدر ساختمان حمام به پایان رسید و عمه ام آن را افتتاح کرد. در همان زمان صاحب تلفن هم شدیم. یک تلفن سیاهِ چسبیده به دیوار در سالن کوچک، همان جا که مادربزرگم در زمستان ها کرسی می گذاشت. و درست در همان ایام بود که مادربزرگم به پدرم گفت:
ــ آقا با شما حرف دارم.
و به او گفت که از ارثیه پدربزرگم دو سه تا مغازه و چند قطعه زمین به عموهایم رسیده و آن باغ و خانه به پدر و عمه ام، و حالا، چون آن ها به پول احتیاج دارند، بهتر است تا پدرم سهمشان را بخرد.
این کار به سرعت اجرا شد و خانه و چهار هزار متر باغ به پدرم رسید.
در تابستان، خانه بار دیگر پر از بچه شد. حال، قاسم هم اضافه شده بود. ردیف می نشستیم و تلفن بازی می کردیم. من در گوش فری می گفتم: مادربزرگ به مشهدی ابوالفضل گفته که برود گل ها را آب بدهد، ولی محبوبه دل درد گرفته چون زیادی آش خورده و مدام در مستراح ته باغ است. و همین طور، قرار است که پنجشنبه فاطمه خانم ما را به سینما ببرد، چون فیلم «هنسای عرب» را می دهند.
فری آن را در گوش جهانگیر می گفت و جهانگیر در گوش....
آخر سر، جمله اول تبدیل شده بود به: مشهدی می خواهد آبپاش را بردارد و با طلعت خانم بروند به سینما تا «محبوبه عرب» را آب پاشی کنند!
سال های بعد، اغلب فکر می کردم که زندگی چقدر به تلفن بازی شباهت دارد. چطور وقایع و گفته ها تغییر شکل می دهند. همه چیز «یک کلاغ چهل کلاغ» می شود.
فاطمه خانم، من و قاسم را به سینما «مایاک» می برد و ما محو تماشای طاق سینما می شدیم که پوشیده بود از رشته های پارچه ای رنگی. (بعدها فهمیدیم که «مایاک» به زبان روسی یعنی فانوس دریایی و آن رشته های رنگین هم پرتوهای فانوس بوده اند.) از «هنسای عرب» خوشمان نیامد چون به عربی بود ولی ما، به هر حال، برای تماشای طاق فاطمه خانم را به سینما مایاک می کشاندیم و یک روز هم، دیگر هنسای عرب نبود، «کنیز» بود، و ما شیفته ایوون دوکارلو، شش مرتبه پشت سرهم فاطمه خانم را به آن جا کشاندیم.
پدرم شب ها به من درس انگلیسی می داد و من هم به قاسم درس می دادم. قاسم می گفت: برای من، فارسی، همان خواندن و نوشتن کافی است، ولی دلم می خواهد انگلیسی را خوب یاد بگیرم.
پنج شش سال بعد که استر ویلیامز مشهور شده بود، دو تایی به سینما البرز رفتیم و فیلم «دوشس آیداهو» را دیدیم. روز بعد او پرسید:
ــ این هم شد اسم؟ والله من که چیزی سر در نیاوردم. در این فیلم همیشه «روز» بود از «آهو» هم خبری نبود. پس چرا اسم آن را گذاشته بودند: «دوش آمد آهو»؟
و من برایش شرح می دادم که «دوش» نبود و دوشس بود و «آهو» هم نبود، آیداهو بود. دوشس یک لقب اشرافی است. مثل شاهزاده خانم های ما و آیداهو هم ایالتی است در آمریکا.
در همان ایام عاشق دختری شده بود که در زرگنده زندگی می کرد. خودش را خوشگل می کرد. موهایش را آب می زد و شانه می کرد و می گفت: من رفتم سراغ دوشس زرگنده!
ولی در آن سال های قبل از استر ویلیامز، هفته ای دو بار و گاه چهار بار، یعنی یک روز در میان، ما را با فاطمه خانم یا محبوبه به دیدن «ضربت غول ارغوانی» و «شیپور اسرارآمیز»، «دزد بغداد» و «علی بابا و چهل دزد» می فرستادند.
ما عاشق دزد بغداد و علی بابا شده بودیم. یادم نیست چند بار فاطمه خانم بی چاره را به سینما البرز و ایران کشاندیم.
من و قاسم مدام در استخر بودیم و مادربزرگم می گفت: دو تا گاندی داریم. لاغر مردنی و کاکاسیاه.
و فاطمه خانم می گفت: شکل دزد بغداد شده اند! تو را به خدا دیگر مرا به آن سینما نبرید. دفعه دیگر می رویم به دیدن «شیرین و فرهاد» هندی.
شیرین و فرهاد فیلمی بود سیاه و سفید که فقط یک صحنه آن رنگی بود و ما که چندین بار به دیدن آن رفتیم تمام آن سیاه و سفید را به خاطر همان صحنه رنگی تحمل می کردیم. آن صحنه هم عبارت از این بود که شیرین و فرهاد داشتند در کنار استخری آواز می خواندند و می رقصیدند و بعد قرص ماه شب چهارده در آسمان به آن ها دهن کجی می کرد. از آسمان جدا می شد و در آب استخر فرو می رفت و به آن ها لبخند می زد و رقص و آواز اوج می گرفت.
و ما به محض رسیدن به خانه ادای شیرین و فرهاد را درمی آوردیم و می رقصیدیم و با کلمات من درآوردی آواز هندی می خواندیم؛ طبعا با انگشت به روی چانه.
فاطمه خانم هم غر می زد که این چه نوع شیرین و فرهادی است؟ هندی ها که شیرین و فرهاد ندارند. بعد هم من خیال می کردم که آخر سر فرهاد تیشه را به سرش می زند و خودکشی می کند، ولی در این جا از تیشه خبری نبود. آخر سر با هم عروسی کردند! نه، خوشم نیامد. اصلاً گریه دار نبود.
تابستان ها خانه شلوغ می شد فاطمه خانم می گفت: به دادم برسید من از عهده این «گله» بر نمی آیم. مرا به سینما نفرستید. دیگر از هر چه کلئوپاتراست دلم به هم می خورد. پنج دفعه مرا به آن جا کشانده اند. در حالی که «رابین هود» را فقط یک بار دیده ایم. آخر ما هم دل داریم. دیدن ارول فلین به آن خوشگلی یک دفعه کافی نیست. ماشاءالله مثل پنجه آفتاب می ماند.
آن را هم پنج دفعه دیدیم. هم به خاطر این که رنگی بود و هم به خاطر آن همه تیر و کمان بازی و سراسر زد و خورد و شمشیر بازی.
به خانه برمی گشتیم و ادای ارول فلین را درمی آوردیم.
پدرم گاه به گاه می گفت:
ــ چرا دماغت را با گوشه پیراهنت می گیری؟ مگر دستمال نداری؟
و بعد به مادربزرگم می گفت:
ــ از وقتی این پسره را به این جا آورده اید چه چیزهایی که از او یاد نگرفته! پریشب دیدید داشت کتلت را با قاشق می خورد!
و من یا آب دماغم را بالا می کشیدم یا با گوشه پیراهن می گرفتم. دستانم هم از گردو پوست کردن مثل دستان قاسم سیاه شده بود. «چه چیزهایی که از او یاد نگرفته.» ولی من هم به قاسم فارسی و انگلیسی یاد می دادم. پس این به آن در.
همان طور که کنار استخر گردو پوست می کندیم او می گفت: This is my hand و بعد به من نگاهی می انداخت:.Your eyes are black
کسانی که به خانه می آمدند و تا آن موقع قاسم را ندیده بودند از او می پرسیدند:
ــ تو کی هستی؟
ــ من برادر ناتنی بهرام خان هستم.
و همگی هاج و واج نگاهش می کردند و می پرسیدند.
ــ برادر ناتنی؟ چرا این قدر مزخرف می گویی؟ بهرام که برادر ندارد. چه تنی و چه ناتنی. بعد هم یک چیزی بگو که با عقل جور دربیاید. یک پدر و مادر خوب بلدند چه اسمی روی فرزندشان بگذارند. یکی را که نمی گذارند بهرام و یکی دیگر را قاسم. می گذاشتند بهرام و شهرام یا، چه می دانم، فوقش بهمن. چون قاسم که اصلاً با بهرام جور درنمی آید.
ــ خیلی خوب. من برادر شیری آقا بهرام هستم.
باز، همگی به او خیره می شدند و او بلافاصله جواب می داد:
ــ من همبازی ایشان هستم.
من و قاسم از درخت ها بالا می رفتیم، زردآلو می دزدیدیم و مشهدی ابوالفضل می گفت: «من نمی فهمم این زردآلوها همه اش مال شماست، چرا آن را می دزدید؟»
او هم مثل سایر بزرگ ترها نمی فهمید که دزدی مزه دیگری دارد.
سال های سال بعد که پیشکار و راننده و آشپز ماهری شده بود، در جواب همه می گفت:
ــ من مستخدم او هستم. بله، نوکر ایشان.

نظرات کاربران درباره کتاب چرکنویس

خوب بود
در 9 ماه پیش توسط