فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنبش‌های فاشیستی

کتاب جنبش‌های فاشیستی
بحران نظام لیبرالی و تکامل فاشیسم

نسخه الکترونیک کتاب جنبش‌های فاشیستی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنبش‌های فاشیستی

در پایان جنگ جهانی اول تعبیر «فاشیسم» در اروپا تعبیری بیگانه بود. اما چهار سال بعد تقریبا هر اروپایی نام حزبی را می‌دانست که در ایتالیا، پس از درگیری‌های سخت و طولانی که به جنگ داخلی می‌مانست، از طریق عملیاتی موسوم به «رژه به سوی رم» قدرت را به چنگ آورده بود، آن هم به رهبری مردی که در سال‌های پیش از جنگ رهبر «حزب سوسیالیست ایتالیا» و شناخته‌شده‌ترین انقلابی کشور قلمداد می‌شد؛ یعنی، بنیتو موسولینی. تنها در عرض چند سال، کمابیش در سرتاسر اروپا احزابی پدیدار شدند که خود را «فاشیست» می‌نامیدند یا با تعبیری شبیه آن خود را نامگذاری می‌کردند. اما در سال ۱۹۳۳، وقتی «حزب ناسیونال‌سوسیالیست کارگران آلمان» به رهبری آدولف هیتلر ــ که تا چندی پیش از آن فرد چندان شناخته‌شده‌ای نبود و گاه «مردی از میان مردم» و گاه «عوام‌فریب» خوانده می‌شد ــ به طریقِ به هر حال مشروع قدرت را به دست گرفت، دیگر کم نبودند کسانی که دریافته بودند فصل جدیدی از کتاب تاریخ جهان گشوده شده است. این‌که در اوایل قرن بیستم در سرتاسر اروپا امر کاملاً جدیدی رخ خواهد داد به انحای مختلف پیش‌بینی شده بود. دلیل آن این بود که به نظر می‌رسید حزب «سوسیالیستیِ» «کارگران»، که دکترین نظری اساسی کارل مارکس و فریدریش انگلس را تحت عنوان مارکسیسم مبنای خود قرار داده بود، در یک قدمی پیروزی نهایی ایستاده است. برخلافِ تقریبا تمام احزاب دیگر، حزبِ مارکسیستیِ سوسیال‌دموکرات آلمان حزبی صرفا «ملی» نبود، بلکه در بیشتر کشورهای اروپا معادل‌هایی داشت؛ وابستگانِ به این حزب، آن‌گونه که به نظر می‌رسید، به یک گروه‌بندیِ بین‌المللی تعلق داشتند، یعنی «کارگران» یا «پرولترها» و تقریبا همگیشان احساس می‌کردند با این سرنوشت یکسان دست‌به‌گریبانند که در نظام بین‌المللی اقتصادِ بازار جهانی یا به عبارتی در نظام «سرمایه‌داری» به استثمار گرفته شده‌اند. این تصور خوشایندی بود که به زودیِ زود، در دورانِ «بین‌الملل»، جنبش ِ «بین‌المللی» و همگنِ انسان‌های ساده‌زیست قدرت را به دست خواهد گرفت و بر اساس آرمان‌های خود سایه هر قدرت و سلطه‌ای را از سر انسان‌ها «برخواهد چید».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنبش‌های فاشیستی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

در سال ۱۹۸۷، پروفسور نولته آخرین جلسه ترم را به اتمام رسانده بود که در راهروِ دانشگاه کسی به او نزدیک شد و گفت در پارکینگ خورویی آتش گرفته. نولته اندکی بعد متوجه شد این ماشینِ شخصیِ خود اوست که این چنین از هر درزش شعله ای زبانه می کشد. ایستاد و تا آخر آتش را تماشا کرد، سپس تاکسی گرفت و به خانه رفت. پلیس با او تماس گرفت و از او خواست لاشه خودرو را از پارکینگ منتقل کند. طوفانْ تازه فردای آن روز به پا شد، وقتی عاملانِ این آتش سوزی با ارسال نامه ای به روزنامه ها اعلام وجود کردند و گفتند: «ما با ستاره ای سرخ ماشین نولته را، که به نبرد آزادی خواهانه خلق روس نسبت های ناروا داده، به آتش کشیدیم.» لاشه خودرو باید از گورستان اتومبیل ها بازگردانده و بررسی می شد، زیرا دیگر هویدا بود که این اقدامی تروریستی بوده است.(۱) چندی بعد یورگن هابرماس در نامه ای به نولته گفت که چنین عملی فرسنگ ها از تصورات او فاصله دارد و این اقدام را قویاً محکوم کرد.(۲) اما چرا هابرماس باید در نامه به نولته این عمل را محکوم می کرد و از اقدامِ جماعتی ناشناس برائت می جست؟ پاسخ این پرسش در رویدادی نهفته است که شاید بتوان آن را بزرگ ترین رویداد فکری ـ نظریِ آلمان پس از جنگ جهانی دوم قلمداد کرد و به «دعوای تاریخ نگاران» معروف است، دعوایی نظری که در یک سوی آن ارنست نولته ایستاده بود و در دیگر سو یورگن هابرماس، و در جریان آن تعداد بی شماری از متفکران و تاریخ نگاران آلمانی در تایید یکی از این دو روبروی یکدیگر قرار گرفتند.
بیراه نیست اگر بگوییم آتش «سرخی» که خودروِ شخصیِ نولته در آن سوخت از شراره آتش نظری ای شعله ور شده بود که هابرماس یک سال پیش تر علیه نولته افروخته بود. ماجرا از این قرار بود که ششم ژوئن ۱۹۸۶ مقاله ای از نولته در روزنامه فرانکفورتـِر آلگِماینه منتشر شده بود، با عنوان «گذشته ای که نمی خواهد سپری شود». او در این مقاله جنایات ناسیونال سوسیالیست های آلمان را با جنایات بولشویک های شوروی مقایسه کرده و پیوندی میان این جنایات برقرار کرده بود. ماه بعد، در یازدهم ژوئیه، هابرماس در هفته نامه زایت مقاله بلندی منتشر کرد و در آن اتهامات سنگینی علیه چهار تاریخ نگار مطرح کرد، اما مشخص بود که هدف اصلیِ حمله هابرماس ارنست نولته بوده است. این مقاله هابرماس آغازی بود بر دعوای تاریخ نگاران که حدود دو سال ادامه پیدا کرد. هابرماس نولته را از جمله متهم می کرد به «دفاع از ناسیونال سوسیالیسم» و به نوعی «تجدیدنظرطلبیِ جدید» و معتقد بود نولته می خواهد جنایات ناسیونال سوسیالیسم را نسبی سازی کند.(۳) اما، پس از رویدادهای هولناک دوران حکومت هیتلر، بی تردید بدترین اتهامی که می توان به کسی وارد کرد همین است که گفته شود او مدافع هیتلر یا ناسیونال سوسیالیسم است. آنچه در ظاهرِ امر باعث شده بود هابرماس چنین اتهامات سنگینی را مطرح کند این بود که نولته معتقد بود بدون در نظر گرفتن جنایات بولشویک ها نمی توان جنایات ناسیونال سوسیالیست ها را فهمید؛ نولته میان اردوگاه های کار اجباریِ شوروی و اردوگاه های مرگ آلمان نازی پیوندی معنایی برقرار کرده بود. او امحای نژادیِ انجام شده از سوی نازی ها (یعنی یهودی کشی) را در کنار امحای طبقاتیِ انجام شده از سوی بولشویک ها در شوروی (یعنی نابودیِ طبقه کولاک) قرار می داد و به وجود نوعی «رابطه علّی» میان این ها معتقد بود. در واقع، دعوای تاریخ نگاران از جهت نظری دعوا بر سر تفسیر جنایات نازی ها بوده است. منتقدان نولته می گویند، او از طریق قیاسْ «یکتایی» (یعنی بی نظیر بودنِ) جنایات نازی ها را به پرسش گرفته است، البته نولته همواره تاکید کرده که جنایات نازی ها مانندی نداشته است. اما ریشه های اصلیِ دعوای تاریخ نگاران، بیش از آن که نظری باشد، سیاسی بود که شرح آن در این پیشگفتار نمی گنجد.
ارنست نولته فلسفه خوانده بود، از شاگردان و نزدیکان هایدگر بود و قرار بر این بود که رساله دکتریِ خود را زیر نظر هایدگر بنویسد، اما سال های آخر جنگ جهانیِ دوم پیش آمد و این میسر نشد. سرانجام در سال ۱۹۵۲ رساله خود را نزد اویگِن فینک(۴) به اتمام رساند، در مورد نسبت مارکسیسم با ایدئالیسم آلمانی. نولته پس از پژوهش های گسترده، عمیق و موشکافانه نخستین کتاب خود را در مورد فاشیسم با عنوان فاشیسم در دوران آن در سال ۱۹۶۳ منتشر ساخت. این کتاب بسیار مورد توجه قرار گرفت (به خصوص در میان چپ ها) و بی تردید همچنان تا به امروز همتایی برای آن نمی توان پیدا کرد. نولته در این کتاب با روش پدیدارشناختیِ خاص خود به بررسیِ سه پدیده فاشیستی (یعنی «آکسیون فرانسِز» به عنوان فاشیسم نخستین، فاشیسم ایتالیا به عنوان فاشیسم عادی و ناسیونال سوسیالیسم آلمان به عنوان فاشیسم رادیکال) پرداخته و شناختی فلسفی از فاشیسم به دست داده و ریشه های آن را در تاریخ ایدئولوژی و اندیشه اروپا از دل تاریخ بیرون کشیده است. این کتاب و اساساً فاشیسم شناسیِ نولته از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود، زیرا او نخستین نظریه پردازی بود که از منظر غیرمارکسیستی پدیده فاشیسم را به عنوان پدیده ای مربوط به سراسر اروپا تعریف می کرد. در واقع، نولته «محتوا»یی فاشیستی تعریف می کند که فاشیسم ایتالیا تنها یکی از مصادیق آن است. این گونه نیست که نولته جنبش ها و جریان های مشابه فاشیسم «ایتالیا» را پیدا کرده و آن ها را فاشیستی نامیده باشد، بلکه او با شکافتن بافته های درهم تنیده ایدئولوژی های اروپا در قرون اخیر محتوای خاصی را شناسایی کرده. این محتوا، وابسته به شرایط تاریخی و اجتماعی، امکان داشته در سرتاسر اروپا در قالب های ظهوریِ متفاوتی پدیدار شود. شاید شاهکار نظریِ بی همتای نولته نیز همین باشد که او از منظری غیرمارکسیستی پدیده ای به نام «فاشیسم» را تعریف و حد و مرز آن را مشخص کرده است. کم نبودند و نیستند محافظه کارانی که اتفاقاً به همین دلیل از نولته انتقاد می کردند، زیرا آن ها معتقدند فاشیسم پدیده ای صرفاً ایتالیایی است و خارج از این کشور چیزی به نام فاشیسم وجود ندارد.(۵) البته مارکسیست ها بر اساس مبانیِ نظریِ خود، به عبارتی، پیش از آن که فاشیسم ظهور کند، کمابیش تعریف آن را در صندوقچه نظریِ خود آماده داشتند و از همان ابتدا آن را پدیده ای جهان شمول می دانستند، تعریفی که بیش از همه در نظریه بُناپارتیسمِ مارکس و انگلس ریشه داشت.
این نگرش ِ ایدئولوژی شناختی و اندیشه شناختیِ نولته باعث شده است که همیشه او را تاریخ نگاری فیلسوف شناخته اند. البته خود او هیچ گاه عنوان فیلسوف بر خود ننهاده است، بلکه خود را متفکر تاریخ می داند، متفکری که صندلی خود را در جایی میان فلسفه و تاریخ قرار داده: عینیات را از تاریخ برمی گیرد، با انتزاعات فلسفی درمی آمیزد و خواننده را به ساحتی فراتر از تاریخ می برد. هدف نهاییِ او به عنوان متفکر تاریخ این است که تصویر آینده را با تکه های گذشته ترسیم کند. نولته تاریخ را روایت نمی کند، بلکه متفکرانه واکاوی، آن گاه تحلیل و تفسیر می کند. به همین دلیل است که هابرماس حساب نولته را از مابقی تاریخ نگاران جدا می کند و به صراحت در همان مقاله ژوئیه ۱۹۸۶ نیز می گوید نولته «از جنس دیگری ساخته شده است» و احتمالاً به همین دلیل هم بود که هابرماس به این نتیجه رسیده بود که باید خودش دست به کار شود و نشان دهد نولته چگونه به دفاع از ناسیونال سوسیالیسم پرداخته است. با آن که نزدیک به بیست و هفت سال از دعوای تاریخ نگاران می گذرد، این دو متفکر هیچ گاه رودرروی یکدیگر به مناظره نپرداخته اند. آن طور که نولته می گوید، ظاهراً هابرماس هیچ گاه نپذیرفته مناظره کند، با ذکر این دلیل که تاریخ نگار نیست و نمی تواند به پرسش های جزئیِ تاریخی پاسخ دهد یا شاید به این سبب که ــ با جمله بندیِ نولته ــ این را دون شان خود می دانسته است.(۶) البته در همان سال ۱۹۸۸ ایمانوئل گایس،(۷) که خود از تاریخ نگاران بنام بود و دعوای تاریخ نگاران را اصلاً «مجادله هابرماس» می نامید، معتقد بود پیش شرط اخلاقاً الزامیِ هر بحث سازنده ای این است که هابرماس ابتدا از بابت آسیب هایی که برخی افراد ــ پیش از همه نولته ــ در پی حمله او متحمل شده اند عذرخواهی کند.(۸)
به نولته پس از دعوای تاریخ نگاران از جانب رسانه ها و ناشران بسیار بی مهری و اجحاف شد و این بی اعتنایی تعمدی تا به امروز وجود داشته است. اما او هیچ گاه تحت تاثیر این فشارها قرار نگرفت و به روش و اصول علمیِ خود همواره وفادار ماند. آنچه بیش از هر ویژگیِ نولته درخور ستایش است شهامت علمیِ اوست. کمتر کسی در آلمان شهامت آن را داشته است که به صراحت نولته در نقد «صهیونیسم» سخن بگوید. اما او آن قدر از صلابت علمی برخوردار هست که اجازه ندهد هیچ چیز مسیر تفکر او را مسدود کند. نولته زمانی نخستین کتابش را برای استاد خود، هایدگر، فرستاده بود. هایدگر، در نامه خود به تاریخ هفتم مارس ۱۹۶۵، ضمن تشکر گفته بود با مطالعه بخشی از کتاب «متحیر و شادمان دریافتم شما چه تسلطی دارید».(۹) این همان صلابت علمی است که از همان نخستین اثر نولته مایه شگفتی هر خواننده ای بود و استاد سختگیری چون هایدگر نیز بدان اذعان داشت.
دومین کتاب نولته در حوزه فاشیسم پژوهی همین کتاب است: جنبش های فاشیستی. نولته در این کتاب سرتاسر اروپا را بین سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۴۵ (دوره ای که او آن را «دوران فاشیسم» می نامد) زیر ذره بین نظریِ خود می گیرد و تک تک مصادیق یا شبه مصادیقِ همان پدیده ای را که در کتاب نخست خود تعریف کرده بود در کل اروپا شناسایی می کند. نولته دو کتاب دیگر نیز در حوزه فاشیسم پژوهی نگاشته است و بی تردید با این آثار در قبولاندن مفهوم «فاشیسم» به عنوان پدیده ای مربوط به سراسر اروپا نقش مهمی داشته است.(۱۰) اما در زندگیِ علمی و پژوهشیِ پربار نولته فاشیسم پژوهی تنها ایستگاه نخست بود. او تا به امروز هیچ گاه قلم را از دست فرونگذاشته و آثار گرانبهایی در حوزه های مختلف نوشته است: یکی از شاخص ترین آثار او مارکسیسم و انقلاب صنعتی ( ۱۹۸۳ ) است، کتابی که زوایای ناپیدای اندیشه مارکسیستی را هویدا می کند و نولته آن را در ادامه فاشیسم پژوهی خود می داند. پس از دعوای تاریخ نگاران، کتاب های او فلسفی تر شدند: تفکر تاریخی در قرن بیستم ( ۱۹۹۱ )، وجود تاریخی ( ۱۹۹۸ ). نولته همچنان در نودسالگی با شور و توانی بی نظیر فعالیت های خود را ادامه می دهد. در سال ۲۰۰۹ کتابی در زمینه اسلام گرایی منتشر کرد با عنوان سومین جنبش مقاومت رادیکال: اسلام گرایی و در سال ۲۰۱۱ نیز کتاب واپسین تاملات وی منتشر شد.
دلیل اصلیِ ترجمه این کتاب نام، اندیشه و جایگاه نولته بوده است. در سال ۱۹۶۸ تاریخ نگار و روزنامه نگاری آلمانی به نام والدِمار بِسون،(۱۱) ضمن بیان این که نولته «نخستین تفسیر فراگیرِ علمی از فاشیسم را در گستره کامل مظاهر تاریخیِ آن» مطرح کرده است، نتیجه گیری کرده بود که «در آینده ادامه پژوهش ها در مورد فاشیسم له یا علیه نولته جریان خواهد داشت».(۱۲) هنگامی که می بینیم اواسط دهه هشتاد، یعنی دو دهه پس از انتشار آثار فاشیسم پژوهانه نولته، با محوریت آرای او دعوایی نظری در ابعاد و با شدتی شگفت آور به پا می شود و در جریان آن متفکران و تاریخ نگاران آلمانی وارد نزاعی آشتی ناپذیر با یکدیگر می شوند، درمی یابیم پیش بینی بِسون کاملاً درست بوده است. درست است که دعوای تاریخ نگاران بر سر فاشیسم پژوهیِ نولته نیست، اما نکته این است که مبانیِ نظریِ نولته از همان کتاب نخستین وی در مورد فاشیسم که بیست و سه سال پیش از دعوای تاریخ نگاران نوشته بود هویدا شده بود. به همین دلیل است که پس از آغاز دعوای تاریخ نگاران هورست مُلِر،(۱۳) از تاریخ نگاران بنام آلمان، به سخره گفته بود هابرماس واقعاً «حالا پس از بیست و سه سال» تزهای نولته را کشف کرده است.(۱۴) فاشیسم پژوهیِ نولته بر روشی پدیدارشناختی استوار است که نتایج آن برای جریان نئومارکسیسم (به خصوص «تاریخ نگاران اجتماعی») قابل قبول و چه بسا قابل تحمل نبوده و نیست. کتاب پیش رو را باید در این بافت ملاحظه کرد.
***
در این فرصت ابتدا باید از پروفسور نولته، این اندیشمند بزرگ و فروتن، صمیمانه تشکر کنم؛ ایشان بزرگوارانه پذیرفتند مقدمه ای بر این ترجمه بنویسند و هیچ لطفی را از بنده دریغ نکردند. همچنین باید از آقای امیر حسین زادگان، مدیر انتشارات ققنوس، سپاسگزاری کنم؛ نگاهی به کارنامه درخشان ایشان گواهی است بر این که هیچ گاه علم و آگاهی را قربانی اولویت های اقتصادی نکرده اند. و البته از دوست گرانقدرم آقای مجتبی گلستانی تشکر می کنم که برادرانه تجربه های خود را در اختیار من قرار دادند.
از آن جایی که نولته با همان سیاق خاص خود بیشتر به تحلیل و تفسیر تاریخ فاشیسم پرداخته تا روایت آن، فهم کتاب ممکن است برای مخاطب فارسی زبان کمی دشوار باشد. به همین دلیل مترجم کوشیده با افزودن برخی داده های تاریخی به صورت پانوشت خوانندگان محترم را در فهم کتاب کمک کند. برای جلوگیری از تداخل، یادداشت های موءلف که با شماره های متوالی و داخل پرانتز در متن آمده در انتهای بخش ها، و پانوشت های مترجم در داخل متن آورده شده است. کتاب از آلمانی ترجمه شده، اما در پانوشت ها تنها اصطلاحاتِ خاص ِ آلمانی به زبان آلمانی ذکر شده. به جای آن، اصطلاحات عام به زبان انگلیسی داده شده و نام احزاب و جریان ها نیز هم به زبان بومیِ هر کدام از کشورها و هم به زبان انگلیسی آورده شده است. همچنین منابع مورد استناد مترجم تمامی لاتین هستند.

مهدی تدینی
شهریور ۱۳۹۲

پیشگفتار مولف بر ترجمه فارسی

در پایان جنگ جهانی اول تعبیر «فاشیسم» در اروپا تعبیری بیگانه بود. اما چهار سال بعد تقریبا هر اروپایی نام حزبی را می دانست که در ایتالیا، پس از درگیری های سخت و طولانی که به جنگ داخلی می مانست، از طریق عملیاتی موسوم به «رژه به سوی رم» قدرت را به چنگ آورده بود، آن هم به رهبری مردی که در سال های پیش از جنگ رهبر «حزب سوسیالیست ایتالیا» و شناخته شده ترین انقلابی کشور قلمداد می شد؛ یعنی، بنیتو موسولینی. تنها در عرض چند سال، کمابیش در سرتاسر اروپا احزابی پدیدار شدند که خود را «فاشیست» می نامیدند یا با تعبیری شبیه آن خود را نامگذاری می کردند. اما در سال ۱۹۳۳، وقتی «حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان» به رهبری آدولف هیتلر ــ که تا چندی پیش از آن فرد چندان شناخته شده ای نبود و گاه «مردی از میان مردم» و گاه «عوام فریب» خوانده می شد ــ به طریقِ به هر حال مشروع قدرت را به دست گرفت، دیگر کم نبودند کسانی که دریافته بودند فصل جدیدی از کتاب تاریخ جهان گشوده شده است.
این که در اوایل قرن بیستم در سرتاسر اروپا امر کاملاً جدیدی رخ خواهد داد به انحای مختلف پیش بینی شده بود. دلیل آن این بود که به نظر می رسید حزب «سوسیالیستیِ» «کارگران»، که دکترین نظری اساسی کارل مارکس و فریدریش انگلس را تحت عنوان مارکسیسم مبنای خود قرار داده بود، در یک قدمی پیروزی نهایی ایستاده است. برخلافِ تقریبا تمام احزاب دیگر، حزبِ مارکسیستیِ سوسیال دموکرات آلمان حزبی صرفا «ملی» نبود، بلکه در بیشتر کشورهای اروپا معادل هایی داشت؛ وابستگانِ به این حزب، آن گونه که به نظر می رسید، به یک گروه بندیِ بین المللی تعلق داشتند، یعنی «کارگران» یا «پرولترها» و تقریبا همگیشان احساس می کردند با این سرنوشت یکسان دست به گریبانند که در نظام بین المللی اقتصادِ بازار جهانی یا به عبارتی در نظام «سرمایه داری» به استثمار گرفته شده اند. این تصور خوشایندی بود که به زودیِ زود، در دورانِ «بین الملل»، جنبش ِ «بین المللی» و همگنِ انسان های ساده زیست قدرت را به دست خواهد گرفت و بر اساس آرمان های خود سایه هر قدرت و سلطه ای را از سر انسان ها «برخواهد چید».
به رغم پیشروی های بسیاری که باعث شد حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ۱۹۱۲ به نیرومندترین حزب در پارلمان امپراتوری آلمان تبدیل شود، جنگ جهانی ای که در سال ۱۹۱۴ در پی عوامل تصادفی درگرفته بود موقعیت جدیدی پدید آورد که نخستین عامل تعیین کننده آن تقابل قدرت های پیروز و مغلوب بود: انگلستان و آمریکا در پس زمینه، فرانسه و ایتالیا در یک سو و آلمانِ پس از فروپاشیِ امپراتوریِ اتریش ـ مجارستان در سوی دیگر. هیچ واقعیت دیگری به اندازه معاهده صلح ورسای، که عملاً معاهده ناعادلانه ای بود، باعث درگرفتن بحث و برانگیختگی احساسات نمی شد. از آن جایی که این صلحْ منازعه را، به جای حل وفصل یا دست کم تلطیف، تشدید می کرد، به نظر می رسید که دوران پیش رو دوران نبردهای شدید کشورها خواهد بود.
واقعیت بنیادینی که در ابتدا چندان به آن توجه نشد این بود که روسیه در مقام خاص ترین ابرقدرت، که گرچه نه به صورت اسمی اما در واقع در جنگ شکست خورده بود، همان آموزه های سوسیالیستیِ دوران پیش از جنگ را در شکل فراکسیون «بولشویکیِ» «حزب کارگران» از آنِ خود کرده و، آن گونه که از زبان رهبران پیروز انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ شنیده می شد، آن ها نه تنها این خواسته های دمِ دست و شدنی را هدف خود قرار داده بودند که روسیه «عقب مانده» به کشورهای «پیشرفته»ی اروپای غربی و مرکزی «برسد»، بلکه در پی تحقق هدف نهایی مارکسیسم نیز بودند؛ یعنی، تحقق جامعه جهانیِ بدونِ مرزبندی های ملی و بدون طبقه از طریق «انقلاب جهانی». بر این اساس، آنچه هدف قلمداد می شد هیچ نبود، مگر براندازیِ مهیبِ تمام مناسبات، اما این هدف خود بر تناقضی عظیم استوار بود: بزرگ ترین و قدرتمندترین کشور در میان کشورهای عقب مانده قصد کرده بود اصل اقتصاد بازار جهانی یا اصل «کاپیتالیسم» را از صفحه روزگار محو کند، در حالی که این اصل همان چیزی بود که در نظر بیشتر «مترقی ها» مبنا و پیش شرط ترقی قلمداد می شد.
تصور این بود که اگر بولشویسم جدی گرفته شود، عصری تاریخی آکنده از نبردهای پردامنه در پیش باشد، نبردهایی که در آن ها هیچ یک از طرف ها اجازه ندارد مدعی حقی انکارناپذیر باشد. در این بین، ناامیدی عمیق تمام هوادارانِ آن ایده هدایت بخش ِ مارکسیسمِ نخستین به یکی از عوامل این نبردها تبدیل می شد. اینان حس می کردند، به سبب اوضاع نامساعد یا به دلیل تاثیرگذاری قدرت های پنهان، پیروزی ای که قرار بود تاریخ پرتنازعِ بشر را به فرجامی هماهنگ و مطلوب هدایت کند از کفشان ربوده شده است.
اما پیش شرط اساسیِ این نظریه تاریخ چه بود؟ از یک سو، لازم بود آنچه معاصرانْ آن را ویژگی اصلیِ مارکسیسم به صورت گرایشی نهفته در آن حس کرده بودند نادیده انگاشته یا بی عیب جلوه داده شود؛ یعنی، تحققِ «مرگ بورژوازی» که مطالبه ای دیرینه بود و مرگ صدها هزار قربانیِ آن در شوروی نادیده گرفته یا بی عیب جلوه داده شود و، از دیگر سو، لازم بود صرفاً لشکرکشیِ نابودگرانه ناسیونال سوسیالیسم علیه یهودیان برجسته شود. حال آن که با مشاهده دقیق تر مشخص می شود اقدام ناسیونال سوسیالیست ها برای نابودی یهودیان مابازایی است برای اقدام بولشویک ها برای نابودی «بورژوازی» و، به همین سیاق، اقدام علیه یهودیان تازه زمانی در چشم انداز درست جای می گیرد که ارتباط آن با خواسته روزوِلت مبنی بر «تسلیم شدن بی قیدوشرط آلمان» در ژانویه ۱۹۴۳ مسکوت گذاشته نشود. وقتی «قوم کشی»های ناسیونال سوسیالیسم و «طبقه کشی»های بولشویسم را نتوان از یکدیگر جدا نگاه داشت، عصری مالامال از اشتباهات بزرگ اما فهم پذیر از هر دو جانب تحت عنوان «دوران فاشیسم» قابل شناسایی می شود. فاشیسم سرانجام شکست خورد، همان گونه که دشمنان آن نیز در تحقق اهدافی که بسیار تبلیغ می کردند به شکلی ظریف تر شکست خوردند. شاخصه آینده نوع بشر این نخواهد بود که ملت ها محو و تمایزهای درونیِ ملیت ها رویت ناپذیر خواهد شد، بلکه یک یا چند ترکیب، که از هم اکنون به روشنی در حال پدیدار شدنند، شاخصه آینده بشر خواهد بود.
نظریه فاشیسمی که از این رویکردها سر برمی آورد با نظریه های فاشیسمِ مارکسیستی یا نیمه مارکسیستی اساساً متفاوت است. این را که چه آثار جدیدی این بستر نو را گسترانده اند موقتا کنار می گذارم. اما یکی از تعاریفی که در این بحث نمی توان از آن چشمپوشی کرد این است: «فاشیسم آنتی مارکسیسمی است که می کوشد دشمن خود را از طریق ایجاد ایدئولوژی ای مطلقاً متضاد اما در عین حال همسایه و، همچنین، از طریق به کارگیری روش های تقریباً همسان اما در عین حال به شکل شاخص بازسازی شده نابود کند» (فاشیسم در دوران آن، ۱۹۶۳، ص ۵۱).
کتاب جنبش های فاشیستی، که سال ۱۹۶۶ در مونیخ در قطع جیبی به چاپ رسید، ضمن خودداری از تمرکز بر جزئیات، به جنبش های فاشیستی کوچک تری پرداخته که خود را اغلب «فاشیستی» می نامیدند. برخلاف کتاب فاشیسم در دوران آن، که زمینه پیدایش آن تصمیمی فردی بود، این کتاب ثمره پیشنهاد «انتشارات کتاب های جیبی آلمان» بود که طرح جامعی داشت برای تدوین مجموعه آثاری درباره تاریخ معاصر با عنوان «دی.تی.وی، تاریخ جهان در قرن بیستم». این کتاب چهارمین مجلد آن مجموعه است.
این تکاپوی فکری گرایش به این هدف دارد که فاشیسم نیز «فهمیده» شود و، به همین دلیل، در چشم بسیاری از «چپ ها» «مدافعه جویانه» به نظر می رسد. بشخصه برای من به غایت غافلگیرکننده بود وقتی دیدم این رویکرد فکری، که در آلمان به آن با سوءظن می نگرند، در تهران توانسته چنین علاقه مندیِ پرشوری برانگیزد که مانند آن را مدت هاست در آلمان دیگر سراغ ندارم. از این روی، باید از آقای تدینی بسیار تشکر کنم که پیش از بستن قرارداد با ناشر ترجمه کتاب را آغاز کرده بود.

ارنست نولته
برلین، اکتبر ۲۰۱۳

بخش اول: کلیات تاریخ اروپا در عصر فاشیسم

مقدمه: پیروزی پرمخاطره دموکراسی و امکان درونی فاشیسم

در نوامبر ۱۹۱۸ جووانی جولیتی به یکی از معتمدان خود گفت: «کار آخرین امپراتوری های میلیتاریستی تمام شد و این بسیار عالی است... میلیتاریسم تضعیف شده، دموکراسی آخرین و وحشتناک ترین آزمون خود را نیز پشت سر گذاشته است و حالا در تمام دنیا به پیروزی خواهد رسید. پس این همه قربانی بیهوده نبوده...»( ۱ ) در آن روزها، لحن اظهارنظرهای تمام دولتمردان دول متفق و متحدانشان این گونه بود، چه وودرو ویلسون، لوید جورج، دِشانل(۱۵) رئیس مجلس نمایندگان فرانسه، و چه اُرلاندو نخست وزیر ایتالیا. اما اظهارنظر جولیتی در این مورد از اهمیت ویژه ای برخوردار است، زیرا در شخص و در تجربیات این مرد سالخورده که از بزرگان رجال سیاسی ایتالیا بود به ساده ترین شکل مشخص می شود مقولاتی که حاکی از امیدواری های آن روزها بود چقدر ناکافی بوده است.
در سال ۱۹۱۵، در روزهایی که این پرسش مطرح می شد که آیا ایتالیا باید همدوش دولت های دموکراتیک هم خانواده خود وارد جنگ شود یا خیر، جولیتی که بدون تردید اکثریت پارلمان ایتالیا را نمایندگی می کرد طرفدار صلح بود، در حالی که در روزهای سرنوشت ساز ماه مه آن سال یک اقلیت ایتالیا را وارد جنگ کرد. گابری یله دانونتسیو(۱۶) از پنجره هتلی در خیابان وِنِتو با سخنانی پرشور از جماعت هیجان زده خواست که آن «دسیسه باز»، یعنی جولیتی، را که خانه اش در همان نزدیکی بود بکشند و آن دولتمرد سالخورده در آخرین لحظه توانست از غضب جماعت خشمگین جان سالم به در ببرد. در واقع، تاثیرگذاریِ همزمانِ دو اقدامِ بسیار غیردموکراتیک باعث شد که ایتالیا به یکی از شرکای جنگ در جبهه دموکراسی تبدیل شود؛ آن دو اقدام از این قرار بودند: اول، مذاکرات مخفیانه دولت سالاندرا و سونینو (نخست وزیر و وزیر امور خارجه ایتالیا) و، دوم، عوام فریبی افسارگسیخته مردانی چون گابری یله دانونتسیو و بنیتو موسولینی. اما اصلاً بر مبنای کدام دلیل می توان ایتالیا را کشوری دموکراتیک نامید و نه مخالف دموکراسی؟ اگر معیار اصلیِ دموکراتیک بودن حق شرکت عمومی در انتخابات آزاد است، پس امپراتوری آلمان نیم قرن و حتی اتریش چند سال از ایتالیا جلوتر بودند. اگر وجه تمایزِ تعیین کننده سطح سواد مردم است، در این صورت نیز ایتالیا به دلیل خیل پرشمارِ جمعیت بی سوادِ خود اصلاً نمی توانست مدعی دموکراسی باشد.
جولیتی از این امور بی اطلاع نبود. او در سال ۱۹۱۹ سخنرانی انتخاباتی معروف خود را در درُنِرو(۱۷) ایراد کرد و در آن از نخستین دولت ایتالیا در دوره جنگ به سبب در پیش گرفتن رویکرد غیردموکراتیک به شدت انتقاد کرد و خواستار آن شد که سیاست خارجی کشور تحت نظارتی دموکراتیک قرار گیرد و توده های گسترده مردم در تصمیم گیری های سیاسی مشارکت داشته باشند. اما هنگامی که در سال ۱۹۲۰ مقام نخست وزیری را مجدداً بر عهده گرفت، بزرگ ترین خواسته قلبی او این بود که نتایج به دست آمده در انتخابات مجلس را به شکلی ابطال کند، انتخاباتی که باید آن را نخستین انتخابات دموکراتیک ایتالیا نامید. او برای رسیدن به این هدف خود حتی در به خدمت گرفتن فاشیست ها نیز لحظه ای درنگ نکرد و این فاشیست ها همان هایی بودند که روح و سبک عملیاتِ دانونتسیو در فیومه در وجود آن ها باقی مانده بود. و عملیات فیومه نیز هیچ نبود، مگر ادامه همان قیام مه ۱۹۱۵ که باعث ورود ایتالیا به جنگ شده بود. هنگامی که فاشیست ها، پس از کناره گیری جولیتی از نخست وزیری، با اقدامات رعب انگیز خود کشور را چنان در ترس و وحشت فروبردند که در تاریخ دولت های مدرن اروپایی بی سابقه بود، جولیتی همچنان از پذیرش رهبریِ دولتی ضدفاشیستی که بتواند نظم را به کشور بازگرداند اجتناب کرد. دلیل خودداری او این بود که باور داشت اصول دموکراتیک ایجاب می کند نیروی سیاسی جدیدی نمایندگی مردم را در پارلمان و در دولت به عهده داشته باشد. اما دلیل واقعی او وحشتش از سوسیالیسمی بود که یا واقعاً انقلابی بود یا خود را انقلابی نشان می داد، سوسیالیسمی که سایه تهدیدآمیزش را بر نخستین سال های پس از جنگ افکنده بود و، در صورتی که فاشیسم نیز در این بین متحمل شکستی قطعی می شد، امکان داشت آن سوسیالیسم انقلابی مجدداً بسیار نیرومند شود. به همین دلیل، جولیتی حتی پس از «رژه به سوی رم»(۱۸) نیز در رویکردِ سازشکارانه خود به فاشیسم تغییری ایجاد نکرد و فقط زمانی که دیگر کاملاً مشهود و مشخص شده بود که موسولینی اصولاً اهل تن دادن به بنیادی ترین اصل لیبرال دموکراسی (اصل مشروعیت بخشی به حاکمیت از مجرای تایید آزادانه مردمِ تحت حاکمیت) نیست، رسماً در برابر موسولینی موضع گیری کرد. اما این موضع گیری نیز تسکینی گذرا بود، تنها چند هفته پیش از مرگ خودش در سال ۱۹۲۸.
بنابراین، روشن نیست که در سال ۱۹۱۸ چه تصوری از دموکراسی وجود داشت. ظاهرا، در کانتون های (استان های) سویس دموکراسی به معنای «حاکمیت مردم» بود. اما شاید بهتر باشد دموکراسی را این گونه تعریف کنیم: شکلی از زندگی حکومتی ـ اجتماعی که در آن نه تنها از رهبریِ دولت حاکم، بلکه از تمام وضعیت همزیستی موجود می توان انتقادِ رادیکال کرد؛ علاوه بر این، این انتقاد ممکن است به تاثیرگذاریِ به رسمیت شناخته شده ای نیز نائل آید. از چنین منظری، «روزهای درخشانِ» مه ۱۹۱۵ در ایتالیا عملاً گواهی بود بر ماهیت دموکراتیک این حکومت و خودداری جولیتی از سرکوب کردن فاشیسمِ نوپا با ابزارهای قدرت حکومتی که حاکی از درک دموکراتیک اصیل او بود. و باز هم، از این لحاظ، به ایتالیای سال ۱۹۱۴ می توان سطح بالاتری از دموکراسی را نسبت داد تا به امپراتوری آلمان، زیرا در آلمان «تهییج افکار عمومی»،(۱۹) مانند آنچه دانونتسیو در ایتالیا به انجام رسانده بود، بدون تردید غیرممکن بود. اما ظاهرا هیچ چیز به اندازه چنین شکلی از زندگی غیربدیهی نیست، هیچ چیز بیش از این شکل زندگی نیازمندِ توضیح نیست و هیچ چیز بیش از این شکلِ زندگی آدمی را به تحیر وانمی دارد. در مورد امپراتوری خلفای عرب و پسران آسمان(۲۰) که اصلاً تعبیر «انتقاد رادیکال» امکان مطرح شدن ندارد. در دوران استبدادهای مطلقه قرن هجدهمِ اروپا نیز دامنه تاثیرگذاری انتقاد رادیکال بسیار محدود بود. نخست، از دوران انقلاب فرانسه بود که زمینه انتقاد رادیکال مهیا شد، گرچه هم پیشتازان آن انقلاب و هم دشمنان آن به خوبی توانستند نمایان کنند که چگونه می توان انتقاد رادیکال را سرکوب کرد. انتقاد رادیکال تنها در جایی وجود دارد که دریافت های متفاوت از زندگی در کنار همدیگر موجودیت خود را حفظ کنند، بدون آن که مرکز راهبری، یعنی حکومت، با یکی از آن دریافت ها یکی شود. دموکراسی در این معنا محصول قرن نوزدهم اروپاست، اما در دوره تاریخی بسیار کهن تری ریشه دارد. با اصطلاحی پیچیده اما دقیق تر می توان از «نظام لیبرالی» سخن گفت که با ایدئولوژی لیبرالیسم به هیچ عنوان یکی نیست، اما بدون تاثیر میانجیگرانه آن قادر به حفظ موجودیت خود نخواهد بود. اصطلاح «جامعه تکثرگرا(۲۱)» بیش از حد صوری است و اجازه نمی دهد پویاییِ اجتماعی و تحرکی که به هر روی با تعبیر «نظام لیبرالی» یا «نظام پارلمانی اروپایی» بیان می شود شناخته شود.

نظرات کاربران درباره کتاب جنبش‌های فاشیستی

سلام کتاب جدیدی است اما محتوای آن تاریخی است که به تحلیل برآمدن فاشیسم در اروپا دارد. کتاب بسیار خوبی است.
در 2 سال پیش توسط hemmat