فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوازده داستان سرگردان

کتاب دوازده داستان سرگردان

نسخه الکترونیک کتاب دوازده داستان سرگردان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دوازده داستان سرگردان

گابریل گارسیا مارکز نویسنده نامدار آمریکای جنوبی و خالق پدیده منحصر به فرد صد سال تنهایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ که بی‌شک برای خوانندگان علاقه‌مند به رمان نامی آشناست، این‌بار با نوشتن ۱۲ داستان کوتاه سعی در پدیدآوردن فضایی جدید برای خوانندگانش دارد: «در آن پارک دور افتاده، زیر برگ‌های زرد، روی نیمکتی چوبی نشسته بود و دست‌ها را به سر نقره‌ای عصا تکیه داده و به قوهای گردآلود روی دریاچه خیره مانده بود و به مرگ فکر می‌کرد. اولین‌بار که به ژنو آمده بود، دریاچه آرام و بلورین بود. مرغ‌های دریایی اهلی شده نزدیک می‌شدند تا از دست او دانه برچینند.» آقای رئیس‌جمهور، سفر بخیر، قدیسه، هواپیمای زیبای خفته، خواب تعبیر می‌کنم، فقط آمدم تلفن کنم، وحشت‌های ماه اوت، اتومبیل مشکی، هفده انگلیسی مسموم‌شده، باد سرد شمالی، تابستان سعادتمند خانم فوربس، نور مثل آب است و رد خون تو روی برف، دوازده داستانی است که گابریل گارسیا مارکز نوشته است.
بهمن فرزانه مترجم آثار بسیاری از نویسندگان ایتالیایی همچون آلبادسس پدس، گراتزیا دلددا، پیراندلو و... در سال ۱۳۵۴ ترجمه ماندگار «صد سال تنهایی» را از گابریل گارسیا مارکز راهی بازار نشر کرد. او این‌بار با ترجمه «دوازده داستان سرگردان» داستان‌هایی متفاوت را از این نویسنده به علاقه‌مندان آثارش ارائه کرده است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«زیبا بود و پر فراز و فرود با پوستی نرم به رنگ نان و چشم‌هایی چون دو بادام سبز. گیسوانش نرم و مشکی بود و تا کمرش می‌رسید. حالتی باستانی داشت مثل اهالی اندونزی یا کشورهای سلسله جبال آند در آمریکای جنوبی. بسیار باسلیقه لباس پوشیده بود. کت پوست، پیراهنی از ابریشم با گل‌های کمرنگ، شلواری از کتان خام و کفش‌هایی به رنگ گل کاغذی. در صف ایستاده بودم تا از فرودگاه شارل دوگل پاریس به مقصد نیویورک سوار هواپیما شوم که دیدم با قدم‌های ساکت چون ماده شیر رد شد. فکر کردم: «این زیباترین زنی است که به عمرم دیده‌ام.»
چون حضوری مافوق‌الطبیعه در یک لحظه ظاهر شد و بعد در میان جمعیت ناپدید گشت.
ساعت نه صبح بود. برف از شب قبل همچنان می‌بارید و ترافیک در خیابان‌های شهر سنگین‌تر از معمول بود و در اتوبان از آن سنگین‌تر. کامیون‌ها پشت سر هم صف کشیده بودند و از روی ماشین‌ها در برف بخار بلند می‌شد. برعکس در سالن فرودگاه هوا بهاری بود».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دوازده داستان سرگردان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آقای رئیس جمهور، سفر بخیر

در آن پارک دورافتاده، زیر برگ های زرد، روی نیمکتی چوبی نشسته بود و دست ها را به سر نقره ای عصا تکیه داده و به قوهای گردآلود روی دریاچه خیره مانده و به مرگ فکر می کرد. اولین بار که به ژنو آمده بود، دریاچه آرام و بلورین بود. مرغ های دریایی اهلی شده نزدیک می شدند تا از دست او دانه برچینند و روسپیان در ساعت شش بعد از ظهر اشباحی به نظر می رسیدند، پیراهن های ارگاندی به تن و چترهای آفتابی ابریشمی به دست. حالا تا آن جا که چشمش کار می کرد، تنها زن، زنی گلفروش بود که در آن ساحل متروک دکه داشت. نمی توانست باور کند که زمان همه چیز را نابود کرده بود، آن هم نه فقط در زندگی او، بلکه در تمام جهان.
او نیز در آن شهر ناشناس های سرشناس، ناشناسی بیش نبود. کت و شلواری سرمه ای رنگ با راه راه سفید، و جلیقه ای از پارچه ضخیم ابریشمی به تن داشت، و کلاهی بر سر، همانند کلاه قاضی های بازنشسته. سبیلی مثل تفنگداران و موهایی پرپشت که سایه ای آبی رنگ داشت؛ مجعد و شاعرانه. دستانش مثل دستان نوازنده چنگ بود. با حلقه ازدواج به دست چپ؛ حلقه ای نمودار آن که همسرش فوت کرده است. چشمانش برقی شاد در خود نهان داشت. تنها چیزی که از سلامتی او حکایت نمی کرد، خستگی پوست بدنش بود. در هفتاد و سه سالگی همچنان مثل شاهزادگان، خوش پوش بود. به هر حال آن روز صبح می دید که اصلاً از ریخت و قیافه خود خوشش نمی آید. سال های افتخار و قدرت را پشت سر گذاشته بود و اکنون آنچه برایش باقی مانده بود، سال های مرگ بود.
بعد از دو جنگ جهانی، بار دیگر به ژنو برگشته بود تا برای درد خود جوابی قطعی پیدا کند؛ دردی که پزشکان مارتینیک موفق نشده بودند تشخیصش بدهند. پیش بینی کرده بود ماندنش دو هفته بیش تر طول نمی کشد، اما حالا می دید شش هفته از آن همه آزمایشات مختلف و نتایج مبهم گذشته و هنوز هم پایان کار ناپیداست. درد را در کبد، کلیه ها، لوزالمعده و پروستات او جستجو کرده بودند. اما درد در آن جاها نبود. تا آن پنجشنبه لعنتی که پزشکی ساعت نه صبح در بخش اعصاب به او وقت ملاقات داده بود؛ پزشکی که به اندازه سایر پزشکانی که معاینه اش کرده بودند، شهرت نداشت.
مطب به سلول تارک دنیاها شباهت داشت و پزشک قد کوتاه بود با قیافه ای شوم. دست راستش به خاطر شکستن انگشت شست در گچ بود. با خاموش کردن چراغ، روی پرده رادیوگرافی ستون فقراتی پدیدار شد که نمی توانست بپذیرد به او تعلق دارد، ولی پزشک با چوبی که در دست داشت به زیر کمر او اشاره کرد و دو عصب را نشانش داد که روی هم سوار شده بودند.
گفت: «درد شما این جاست.»
برای او به این آسانی نمی نمود. درد او گاه بسیار سریع گذر می کرد. گاه به نظر می رسید بین دو دنده سمت راست است و گاه در پایین شکم؛ اما اغلب، در کشاله رانش تیر می کشید. پزشک به دقت به حرف هایش گوش داد و با چوب بی حرکت مانده بر پرده گفت: «برای همین تمام پزشکان را گیج کرده بود، ولی حالا کشف کرده ایم از کجا سرچشمه می گیرد.» بعد انگشت اشاره اش را روی شقیقه اش گذاشت.
«گرچه آقای رئیس جمهور، اگر بخواهیم منطقی باشیم، تمام دردهای بشر از این جا سرچشمه می گیرد.»
روش طبابتش چنان دردناک بود که حکم نهایی اش بسیار خوشایند به نظر رسید: رئیس جمهور می بایستی به عمل جراحی بسیار خطرناک غیرقابل اجتنابی تن در می داد. از پزشک پیر احتمال خطر را جویا شد و او جوابی تردیدآمیز داد.
گفت: «نمی توانیم اطمینان کامل داشته باشیم.»
خاطرنشان ساخت تا اندکی پیش خطرات مهلک حذرناپذیر بودند، و خطراتی که موجب فلجی می شدند، ولی حالا با ترقی علم پزشکی پس از دو جنگ جهانی، می شد گفت دیگر آن خطرات وجود ندارند و کاملاً از بین رفته اند. در خاتمه گفت: «با خیال آسوده سفر کنید. به مسائل زندگی به نحو احسن رسیدگی کنید و بعد به ما اطلاع بدهید. ولی فراموش نکنید بهتر است هر چه زودتر به این مسئله رسیدگی کرد.»
صبح خوبی برای هضم چنین خبر بدی نبود؛ آن هم با آن هوای بد. صبح زود بدون پالتو از هتل بیرون آمده بود، چون از پنجره دیده بود که هوا آفتابی است. از بیمارستان با قدم های آهسته دور شده و به پارک انگلیسی آمده بود؛ جایی که پناهگاه عشاق پنهانکار بود. یک ساعت می شد که آن جا بود و همچنان به مرگ می اندیشید که پاییز شروع شد. دریاچه همانند اقیانوسی خروشان، به موج افتاد و بادی سهمگین پرندگان دریایی را به وحشت انداخت و آخرین برگ ها را همراه برد. رئیس جمهور بلند شد و به جای آن که برود و از زن گلفروش گل بخرد، یک شاخه گل مارگریت از گلدان های عظیم عمومی چید و آن را در سوراخ یقه کتش فرو کرد. زن گلفروش غافلگیرش کرد.
با عصبانیت گفت: «آقا، آن گل ها خیراتی نیست، مال شهرداری است.»
به زن اعتنایی نکرد. با قدم هایی بلند و سبک از آن جا دور شد. عصایش را از نیمه در دست می فشرد و گاه به گاه در هوا می چرخاند. روی پل مون بلان با عجله هرچه تمام تر پرچم های اتحاد را جمع می کردند که باد سرنگونشان ساخته بود و فواره با نوک کف کرده و نازک زودتر از موعد خاموش شده و فرو نشسته بود. رئیس جمهور کافه همیشگی اش را در ساحل نشناخت، چون آن سایبان سبزرنگ کنار خیابان را برداشته بودند و گل های تابستانی نیز دیگر دیده نمی شدند. در سالن کافه، چراغ ها در روز روشن، روشن بودند. ارکستر مجلسی چهار نفره آهنگی از موتزارت(۱) را با سازهای زهی می نواخت؛ آهنگی که انگار می خواست چیزی را پیش بینی کند. رئیس جمهور از روی پیشخوان نسخه ای از روزنامه های در نظر گرفته شده برای مشتری ها برداشت. کلاه و عصایش را به جارختی آویزان کرد. عینک قاب طلایی اش را به چشم گذاشت تا برود و پشت میزی دِنج روزنامه بخواند و تازه آن موقع دریافت که پاییز فرا رسیده است. شروع کرد به خواندن صفحه اخبار خارجی. به ندرت در آن صفحه خبری می یافت که به آمریکای شمالی و جنوبی مربوط باشد. همان طور که منتظر مانده بود تا پیشخدمت بطری روزانه آب معدنی «اویان» را برایش بیاورد، خواندن روزنامه را ادامه داد، منتهی از صفحه آخر به ابتدا. بیش از سی سال بود بنا بر توصیه پزشکان از عادت خوردن قهوه اش صرف نظر کرده بود. ولی گفته بود: «اگر یک روز مطمئن شوم که دارم می میرم، آن وقت بار دیگر نوشیدن قهوه را از سر می گیرم.» شاید اکنون وقتش رسیده بود.
به فرانسوی بسیار سلیس دستور داد: «یک فنجان قهوه برایم بیاورید.» و بدون توجه به معنای کنایی آن خاطرنشان ساخت: «از آن قهوه های به سبک ایتالیایی، بله، از آن هایی که مرده را زنده می کند.»
قهوه را بدون شکر و جرعه جرعه نوشید. بعد فنجان را روی نعلبکی برگرداند تا رسوب قهوه بتواند پس از سالیان سال سرنوشتش را تعیین کند. مزه مجدد، برای لحظه ای از افکار تلخ بیرونش کشید. لحظه ای بعد، انگار جزئی از همان جادو باشد، حس کرد کسی نگاهش می کند. آن وقت با حرکتی عادی روزنامه را ورق زد، از بالای عینک نگاهی انداخت و مردی را دید که رنگ پریده بود و ریش هم نتراشیده بود؛ کلاه ورزشی به سر داشت و کت چرمی به تن. مرد بلافاصله رو برگرداند تا نگاهش با نگاه او تلاقی نکند.
قیافه اش آشنا به نظر می رسید. چند مرتبه در ورودیه بیمارستان به هم برخورده بودند. یک روز هم او را دیده بود که سوار بر موتور از خیابان کنار دریاچه می گذشت؛ درست وقتی که قوها را تماشا می کرد. اما هرگز تصور نکرده بود که ممکن است کسی او را شناخته باشد. به هر حال ممکن بود این هم یکی از آن خیالپروری های غربت باشد.
خواندن روزنامه را بدون عجله به پایان رساند؛ غرق در آسمان های مجلل برامس.(۲) تا این که درد از مسکن موسیقی قوی تر شد. آن وقت به ساعتش که با زنجیر به جیب جلیقه اش متصل بود نگاه کرد و دو قرص مسکن ظهر را با آخرین جرعه آب اویان بالا انداخت. قبل از آن که عینک از چشم بردارد، در ته فنجان قهوه دنبال سرنوشت خود گشت و مور مورش شد. فال قهوه اش همه چیز را نامعلوم بیان می کرد. سرانجام صورتحساب را پرداخت و انعامی یبوست وار نیز بر جای گذاشت. عصا و کلاه را از جارختی برداشت و بدون آن که به مردی نگاه کند که نگاهش می کرد، از کافه خارج شد. با قدم هایی ضیافت وار دور شد. از کنار گل هایی که با باد پرپر می شدند عبور کرد و گمان برد از دست جادو خلاص شده است. سر پیچ خیابان به نظرش رسید صدای قدم هایی را پشت سر خود می شنود، ایستاد و سر به عقب برگرداند. مردی که تعقیبش می کرد مجبور شد یکمرتبه توقف کند تا به او اصابت نکند و با حیرت او را نگریست که در دو وجبی چشمانش قرار گرفته بود.
نجوا کرد: «آقای رئیس جمهور.»
رئیس جمهور بدون آن که لبخند از روی لب محو کند یا از جذابیت صدای خود بکاهد، گفت: «بروید به آن هایی که به شما رشوه داده اند بگویید خیالات پوچ به دل راه ندهند. من کاملاً سلامت هستم.»
مرد زیر بار له کننده وقاری که بر رویش سرازیر شده بود، گفت: «هیچ کس بهتر از خود من این را نمی داند. من در بیمارستان کار می کنم.»
لحن، لهجه و حتی حجب او نشان می داد که درست و حسابی یکی از اهالی جزایر کارائیب است.
رئیس جمهور گفت: «نباید پزشک باشید.»
مرد جواب داد: «عالیجناب، اختیار دارید. این چه حرفی است. من راننده آمبولانس هستم.»
رئیس جمهور که ملتفت اشتباه خود شده بود گفت: «خیلی متاسفم. کار بسیار پرزحمتی است.»
«عالیجناب، از کار شما که پر زحمت تر نیست.»
صورتش را کاملاً به سمت مرد برگرداند، با هر دو دست به عصا تکیه داد و با علاقه ای مفرط پرسید: «شما اهل کجا هستید؟»
«اهل جزایر کارائیب.»
رئیس جمهور گفت: «این را که فهمیده بودم، ولی اهل کدام کشور؟»
مرد گفت: «عالیجناب، اهل کشور خود شما.»
دست خود را پیش برده و ادامه داد: «اسم من هُمر رئی است.»
رئیس جمهور بی آن که دست او را رها کند با کمی تعجب حرفش را قطع کرد.
«آه، چه نام قشنگی.»
همر خیالش آسوده شد.
گفت: «تازه همه اش را نگفته ام: همر رئی دِ لا کاسا.(۳)»
چاقوی برنده زمستانی، هر دو را بی دفاع در وسط خیابان غافلگیر کرد.
رئیس جمهور تا مغز استخوان هایش لرزید. فکر می کرد بدون پالتو نمی تواند خود را به رستوران فقیرانه ای برساند که اغلب در آن جا ناهار می خورد. از همر پرسید: «شما ناهار خورده اید؟»
همر گفت: «من هیچ وقت ناهار نمی خورم. فقط شام می خورم. آن هم در خانه خودم.»
رئیس جمهور تمام جذابیتش را به کار گرفت و گفت: «امروز را استثناء کنید. شما را به ناهار دعوت می کنم.»
زیر بغل او را گرفت و به سمت رستوران روبرو رفت. نام رستوران روی پرده ای پلاستیکی با حروف طلایی نوشته شده بود: «گاو تاج دار.» داخل رستوران گرم و دلپذیر بود. به نظر می رسید جای خالی نداشته باشد. همر رئی که تعجب کرده بود چطور هیچ کس رئیس جمهور را نشناخته است تا انتهای سالن پیش رفت تا تقاضای کمک کند.
صاحب رستوران از او پرسید: «ایشان هنوز هم رئیس جمهور هستند؟»
همر جواب داد: «نخیر، خلع شده اند.»
صاحب رستوران از روی رضایت لبخند زد.
«برای شما همیشه یک میز خاص، خالی دارم.»
آن ها را به سمت میزی در یک گوشه دنج راهنمایی کرد، جایی که می شد با خیال راحت صحبت کرد. رئیس جمهور از او تشکر کرد.
گفت: «همه هم مثل سرکار وقار غربت را درک نمی کنند.»
غذای مخصوص رستوران، بیفتک گاو کبابی بود. رئیس جمهور و میهمانش به پیرامون خود نگاه کردند و سر میزها قطعات درشت گوشت گاو کباب شده را با رشته ای از چربی دیدند. رئیس جمهور آهسته گفت: «گوشت بسیار خوبی است. ولی بر من ممنوعش کرده اند.» بعد به همر خیره شد، مثل پسر بچه ای شیطان لبخند زد و با لحن تغییر یافته گفت: «در واقع همه چیز را بر من ممنوع کرده اند.»
همر گفت: «قهوه را هم بر شما ممنوع کرده اند. ولی شما می نوشید.»
رئیس جمهور گفت: «پس شما متوجه شده بودید؟ اما امروز استثنایی بود. آن هم به خاطر این که روزی است استثنایی.»
قهوه تنها استثنایی این روز نبود. بیفتک کبابی گوشت گاو سفارش داد با سالاد سبزیجات تازه و اندکی روغن زیتون به عنوان سُس. میهمان او نیز همان ها را با نیم بطر شراب قرمز سفارش داد.
همان طور که در انتظار گوشت کبابی بودند، همر از جیب کتش کیف پولی درآورد که پول نداشت، فقط چندین و چند برگه کاغذ در آن بود. به رئیس جمهور عکسی را نشان داد که رنگ و رویش رفته بود. رئیس جمهور خود را شناخت. آستین های پیراهنش را بالا زده بود، وزنش خیلی کم تر از حالا بود. موهای سر و سبیلش هم سیاهِ سیاه بود. بین عده ای جوان قرار گرفته بود که همگی نوک پا بلند شده بودند تا در عکس بهتر دیده شوند. تنها یک نگاه برایش کافی بود تا مکان عکس را به یاد آورد. حوزه انتخاباتی بسیار زشتی بود، در روزی بسیار بد. زیر لب گفت: «چه وحشتناک! من همیشه گفته ام که بشر در عکس هایش خیلی زودتر پیر می شود تا در زندگی واقعی.» عکس را با حرکتی قاطعانه به او پس داد.
گفت: «به خوبی به خاطر می آورم، هزاران سال پیش بود، در میدان نبرد خروس های جنگی در سان کریستوبال دِ لاس کاساس.»
همر گفت: «آن شهر زادگاه من است.» به خودش در آن گروه اشاره کرد.
«این جوانک من هستم.»
رئیس جمهور او را شناخت.
«پسر بچه ای بیش نبوده اید.»
همر گفت: «تقریبا. در سراسر انتخابات جنوب در کنار شما بوده ام. بله، رهبر گروه دانشگاهی.»
رئیس جمهور از شکایت او جلوگیری کرد.
گفت: «طبعا حتی متوجه شما هم نشده بودم.»
همر گفت: «درست برعکس، با همه ما بسیار مهربان بودید ولی تعداد ما آن قدر زیاد بود که طبعا امکان نداشت مرا جداگانه به خاطر بیاورید.»
«بعد چه شد؟»
همر گفت: «چه کسی بهتر از خود شما می داند؟ بعد از هجوم کودتای نظامی معجزه است که هر دوی ما حالا زنده در مقابل هم هستیم و حاضر و آماده ایم تا نیمی از یک گاو کباب شده را بخوریم. خیلی ها این سعادت را نداشته اند.»
در آن لحظه غذای آن ها را سر میز آوردند. رئیس جمهور دستمال سفره اش را درست مثل پیش بند بچه ها به یقه بست و در مقابل سکوت حیرتزده میهمانش بی اعتنا نماند:
«اگر این کار را نکنم، با هر غذا باید یک کراوات دور بیندازم.» قبل از آغاز غذا، نرم بودن گوشت را امتحان کرد. آن را تصدیق نمود و صحبت از سر گرفت.
گفت: «آنچه را درک نمی کنم این است که چرا شما به جای این که این طور مثل کارآگاه تعقیبم کنید، قبلاً به من نزدیک نشده بودید.»
آن وقت همر برایش تعریف کرد که همان اولین مرتبه ای که دیده بود از در مخصوص امراض خاص وارد بیمارستان شده بود، او را شناخته بود. چله تابستان بود و او کت و شلوار سفید کتان آنتیلی به تن داشت با کفش های سفید و سیاه که با کت و شلوار خیلی جور بود. گل مارگریت به یقه کتش زده و موهای سرش به زیبایی در باد پریشان بود. همر یقین حاصل کرده بود که او در شهر ژنو، تنهاست و کسی نیست تا کمکش کند. احتیاجی هم نبود چون او شهری را که در آن در رشته حقوق فارغ التحصیل شده بود مثل کف دست می شناخت. بیمارستان به درخواست او تمام احتیاط های لازمه را در نظر گرفته بود تا پنهان ماندن هویتش تضمین شود. درست همان شب همر با توافق همسرش تصمیم گرفته بود با او تماس بگیرد. گرچه پنج هفته برای یافتن فرصت مناسب او را دنبال کرده بود. شاید هم اگر خود رئیس جمهور با او روبرو نشده بود شهامت به دست نمی آورد با او سلام و علیکی بکند.
رئیس جمهور گفت: «از این آشنایی بسیار خوشوقتم. گرچه اگر راستش را بخواهید تنهایی را خیلی دوست دارم.»
«منصفانه نیست.»
رئیس جمهور صادقانه پرسید: «به چه دلیل؟ بزرگ ترین پیروزی من در زندگی این بوده است که کاری کنم همه فراموشم کنند.»
همر بدون آن که سعی کند شوق خود را پنهان نگه دارد گفت: «ما شما را برخلاف تصورتان بسیار خوب به خاطر می آوریم. نمی دانید دیدن شما این طور جوان و سالم چه سعادتی است.»
رئیس جمهور بدون آن که لحن غم انگیزی به خود بگیرد گفت: «با تمام این احوال همه چیز نشان می دهد که به زودی جهان را ترک خواهم کرد.»
همر گفت: «ولی شانس و امکان شفا یافتن شما خیلی زیاد است.»
رئیس جمهور حیرتزده یکه خورد ولی لحن بذله گویش را از دست نداد.
گفت: «آها، پس می خواهید بگویید در این سویس زیبا رازداری پزشکی از میان برداشته شده؟»
همر گفت: «تو هیچ بیمارستان تو دنیا برای یک راننده آمبولانس رازی وجود ندارد.»
«ولی من فقط دو ساعت قبل مطلع شدم، آن هم از دهان تنها کسی که می توانست بداند.»
همر گفت: «به هر حال مرگ شما بیهوده نخواهد بود. شما به عنوان مظهر وقار در جایگاه مناسب جای خواهید گرفت.»
رئیس جمهور وانمود کرد که به نحوی مضحک متحیر شده است.
گفت: «از این که مرا مطلع کردید از شما سپاسگزارم.»
غذا خوردن او نیز مثل سایر کارهایش بود. آهسته و دقیق. در همان حال به چشمان همر زُل زده بود به نحوی که او می توانست افکارش را از طریق آن نگاه بخواند. بعد از یک وراجی طولانی که بیش تر آن یادآوری دلتنگی ها بود لبخندی شیطنت آمیز زد.
گفت: «تصمیم گرفته بودم نگران جنازه ام نباشم. ولی حالا می بینم باید احتیاطی درخور رمان های پلیسی به کار ببرم تا کسی جسدم را پیدا نکند.»
همر هم به نوبه خود شوخی کنان گفت: «احتیاط شما به هیچ دردی نخواهد خورد چون در بیمارستان ها هیچ رازی بیش از یک ساعت راز نمی ماند.»
وقتی قهوه را تمام کردند، رئیس جمهور ته فنجانش را خواند و بار دیگر بر خود لرزید. پیام مثل قبل بود. فرقی نکرده بود. با این حال تغییر حالت نداد. صورتحساب را نقد پرداخت ولی قبل از آن چند بار آن را حساب کرد تا خیالش راحت شود. پول را هم چند بار شمرد و انعامی باقی گذاشت که جوابش قیافه اخمالوی پیشخدمت بود و بس. از همر که جدا می شد، گفت: «از حضور شما بسیار لذت بردم. برای عمل جراحی تاریخی تعیین نکرده ام. یا بهتر بگویم اصلاً هنوز تصمیم نگرفته ام بگذارم مرا عمل کنند یا نه. اگر همه چیز بر وفق مراد پیش برود، باز هم همدیگر را خواهیم دید.»
همر گفت: «چرا زودتر از آن همدیگر را نبینیم؟ همسر من، لاثارا، آشپز بسیار ماهری است. هیچ کس پلو میگو را مثل او درست نمی کند و ما بسیار خوشوقت خواهیم شد یکی از این شب ها شما را به شام دعوت کنیم.»
گفت: «میگو را هم برایم ممنوع کرده اند ولی با کمال میل حاضرم آن را بخورم. بگویید چه وقت برای شما مناسب است.»
همر گفت: «من روزهای پنجشنبه کار نمی کنم و آزاد هستم.»
رئیس جمهور گفت: «بسیار عالی. پنجشنبه شب سر ساعت هفت به خانه شما خواهم آمد. خیلی هم از این بابت خوشحال هستم.»
همر گفت: «خودم برای بردن شما خواهم آمد. هتل شما پشت ایستگاه قطار است نه؟ خیابان اندوستری شماره چهارده.»
رئیس جمهور گفت: «بله.» و سرحال تر از همیشه ایستاد. «شما بدون شک شماره پای مرا هم می دانید.»
همر گفت: «همین طور است. چهل و یک.»

آنچه همر رئی برای رئیس جمهور تعریف نکرد ولی تا سالیان سال بعد برای کسانی تعریف می کرد که حاضر بودند به گفته اش گوش دهند این بود که منظور ابتدایی اش چندان هم معصومانه نبود. او هم مثل سایر رانندگان آمبولانس با بنگاه های مراسم تدفین و شرکت های بیمه در تماس بود تا خدماتشان را در بیمارستان، به خصوص به بیماران خارجی که وُسع اندکی داشتند، بفروشد. منفعت کمی حاصل می شد که می بایستی با سایر کارمندان نیز تقسیمش کرد. یعنی کسانی که اسرار بیماران وخیم را گوش به گوش می رساندند. ولی به هر حال کمک هزینه ای بود برای غربت نشین بی آینده ای که به اشکال با آن حقوق مضحک با همسر و دو فرزند گذران می کرد.
لاثارا دیویس،(۴) همسرش، واقع بین تر بود. زنی لاغراندام و دورگه، اهل سان خووان پورتوریکو، ظریف و نیرومند، به رنگ شکر سوخته با چشمانی همانند یک ماده سگ وحشی که با بقیه وجودش خوب جور در می آمد. با هم در بخش عمومی بیمارستان آشنا شده بودند. زن در آن جا به عنوان پادو کار می کرد. قبلاً برای سرمایه داری از همولایتی های خودش به عنوان پرستار بچه کار می کرد که او را همراه خود به ژنو آورده و در آن جا رها کرده بود. با هم بنا بر قوانین کاتولیکی ازدواج کرده بودند، گرچه زن کاتولیک نبود و شاهزاده خانمی بود آفریقایی الاصل. در طبقه هشتم ساختمانی خاصِ مهاجران آفریقایی مسکن داشتند، یک اتاق پذیرایی و دو اتاق خواب. آسانسور هم نداشتند. یک دختربچه نه ساله به اسم باربارا داشتند و یک پسربچه هفت ساله به اسم لاثارو که اولین آثار عقب افتادگی روانی در او پدیدار شده بود.
لاثارا دیویس باهوش و بداخلاق، ولی خوش قلب بود. خود را متولد تمام و کمال برج ثور می دانست و کورکورانه به استعداد خود در امور نجومی اعتقاد داشت. گرچه به هر حال موفق نشده بود به آرزوی خود برسد و ستاره شناس افراد میلیونر بشود. در عوض گاه با آشپزی به خرج خانه کمک می کرد. برای میهمانی های شام خانم های ثروتمند آشپزی می کرد و آن خانم ها به میهمانانشان فخر می فروختند که آن غذاهای جزایر آنتیل را خود پخته اند. همر مردی بود خجالتی و بلد نبود از شغلش آن طور که باید و شاید استفاده کند. با وجود این، همسرش لاثارا نمی توانست زندگی را بدون او مجسم کند؛ به خاطر معصومیت قلبش و به خاطر بزرگی اسلحه اش. با هم خوش بودند، ولی سال ها به سرعت سپری می شد و بچه ها هم بزرگ می شدند. زمانی که رئیس جمهور وارد شده بود، آن ها از جیب می خوردند، یعنی از پولی برمی داشتند که پنج سال بود پس انداز کرده بودند. در نتیجه وقتی همر رئی، رئیس جمهور را در میان بیماران ناشناس بیمارستان کشف کرده بود، زن و شوهر، هر دو امیدی رویایی یافتند.

نظرات کاربران درباره کتاب دوازده داستان سرگردان

سبک خاص مازکز. داستانهای مبهمی که خواننده را وادار به تفکر می کنند.
در 1 سال پیش توسط