فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مختارنامه

کتاب مختارنامه

نسخه الکترونیک کتاب مختارنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مختارنامه

بدان‌که مختار ابو عبیده ثقفی از جمله مخلصان اهل بیت طاهرین و شیعیان امیرالمؤمنین(ع) بود. شیخ ابو جعفر بابویه در کتاب خود این اخبار را روایت کرده که روزی حضرت سید اوصیا جناب علی مرتضی در کوچه‌های مدینه می‌گذشت جمعی از کودکان با هم بازی می‌کردند، مختار در میان ایشان بود و بر میان سر گیسویی داشت. امیرالمؤمنین فرمود که این پسر کیست؟ عرض کردند پسر ابوعبیده. او را بخواند و به زانوی خود نشانید و دست مرحمت به روی او می‌مالید و می‌فرمود: «ای پسر من، کی باشد تو خون ما را از اعادی ما باز خواهی؟» در احادیث آورده‌اند که پسر مختار به خدمت امام محمدباقر(ع) آمد و سلام کرد. آن حضرت پس از جواب سلام او را به نزد خود جای دادند و فرمودند که تو از اهل بیت مایی. هرگاه ایمن باشیم تو ایمن باشی و چون ما خائف باشیم، تو خائف باشی. و از این اخبار در فضایل مختار بسیار است و جمعی در باب مختار می‌گویند که سید میرمحمد حنفیه را امام می‌دانسته است نه امام زین‌العابدین را، به غلط افتاده‌اند و این باب در باره او بهتان است، زیرا که مردم را به بیعت امام زین‌العابدین دعوت می‌فرمود، چنان که جناب شیخ جعفر طوسی(ره) که از کبار مجتهدین است از فضایل مختار بسیار در مؤلفات خود دارد و شیخ مفید در کتاب خود بسیاری از برای زیارت مختار، بر وجهی که کمال رتبت و اقتدار آن معلوم می‌شود، ذکر کرده. بلی چون‌که سید پسر امیرالمؤمنین است، به آن حضرت ارادت داشته و علمای دین گفته‌اند که عثمان یمانی گفت که چیزی از مال زکوة و اجناس خود به نزد امام محمدباقر علیه‌السلام بردم، جمعی در پیش آن حضرت بودند و نام مختار مذکور شد هر یک سخنی گفتند.

ادامه...

بخشی از کتاب مختارنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



باب اول

در آمدن مسلم بن عقیل به کوفه و آگاه شدن یزید از این قضیه وفرستادن عبیدالله زیاد به ایالت کوفه و ذکر شهادت مسلم بن عقیل و بعضی از هواداران حضرت امام حسین علیه السلام

روایت کند ابومخنف لوط یحیی الازدی، از پیران گذشته، که عمرخطاب، ابوعبیده را سپهسالار کرد بر سپاه عراق، و به حرب هارون فرستاد و ابوعبیده را در آن جنگ بکشتند. در آن وقت مختار خرد بود و به کوفه آمد؛ چون مداین را بگشادند، امیری مداین را به مختار دادند. مختار چون طفل بود با عم خود به مداین شد و آن جا بماند تا هنگامی که مردمان با امام حسن علیه السلام بیعت کردند. اول کسی که بیعت کرد، قیس بن سعد بود، و گفت: «بیعت می کنم با تو به آن شرط که جهاد کنی.»
فرمود: «بیعت بکن که جهاد خود در آید.»
در آن جا مردم را معلوم شد که او را اراده حرب کردن نیست. پس اهل عراق جمع شدند و گفتند که امام حسن علیه السلام را با لشکری باید بیرون برد. حضرت چاره ای نیافت و از کوفه بیرون آمد و با چهار هزار کس به مداین آمد و قیس بن سعد را با دو هزار کس به مقدمه فرستاد. قیس برفت تا سرحد شام و آن جا بماند. امام به مداین، در کوشک کسری، شش ماه بماند. مغیره شعبه امیر مکه بود از قبل امیرالمومنین علیه السلام. چون حضرت امیرالمومنین(ع) به دار بقاء رحلت نمود، معاویه ملعون منشور به مکه فرستاد. برادر عبدالله عباس به مکه بود. در آن وقت امیرالمومنین را شهید کردند. چون مردم دانستند که امام حسن(ع) حرب نخواهند کرد، هر کس حیله می کردند، می گریختند و به نزد معاویه لعین می شدند. و برادر عبدالله عباس نامه انشاء کرد تا نزد او شود بدان شرط که از وی خراج بصره نطلبند. معاویه اجابت کرد. عبدالله عباس نزد او رفت و از آن جا به مکه رفت. بعد از آن سپاه به حضرت بشوریدند و خویشتن را به سراپرده او افکندند و امام را کارد زدند و پهلوی او را خسته کردند و معاویه با لشکر شام به سرحد عراق آمد و از آن طرف اصحاف محافه ای بیاوردند و امام حسن را در همان شب به در خانه سعید بردند و آواز دادند که امام را بدان جایگاه آوردیم و به شما سپردیم. سعید عم مختار بود و مختار فی الحال از بام فرود آمد و عم را گفت: «بشارت باد تو را بر این خواسته فراوان.»
عمش گفت: «این خارجیان امام حسن را در محقه نهاده اند و به در سرای ما آورده اند. او را بند بر نه و نزد معاویه سگ فرست تا تو را خواست فراوان دهد.»
مختار چون این سخن بشنید بانگ بر او زد و گفت: «اف بر تو باد بدین سخن، دانی یا ندانی که امام حسن شمامه پیغمبر است و پاره جگر اوست و نور چشم مرتضی است و میوه دل زهراست. این چه حرف است. زینهار دیگر نگویی. توبه کن.»
گفت: «توبه کردم.»
آن گاه در را باز کردند و امام حسن را به خانه بردند و در جایگاهی پنهان کردند و خدمت می کردند و زخم آن حضرت را مرهم می نهادند تا آن جراحت خوب شد و سعد بن مسعود گفت: «من چند بار از مختار شنیدم می گفت من در اول دشمن اهل بیت بودم، چنان که اگر کسی نام علی را نزد من بردی همه موهای بدن من راست ایستادی. پس خواب دیدم که آن دشمنی به دوستی مبدل شد و توبه کردم.»
مختار را گفتند: «در خواب چه دیدی؟»
گفت: «دیدم خویشتن را در بهشت در بوستانی و حضرت رسول را دیدم بر درختی از یاقوت سرخ و اهل بیت بر گرد کرسی او نشسته. فرا رفتم بر حضرت پیغمبر سلام کردم. جواب نداد و روی از من برگردانید. بسیار غمگین شدم. چون زمانی برآمد بر من نگریست و فرمود یا مختار، بپرهیز از دشمنی اهل بیت من که در دو جهان زیانکاری. یا مختار، هر که من را دوست دارد در بهشت چون من نشیند و هر که اهل بیت مرا دوست ندارد مکافات او در دوزخ باشد. پس از خواب بیدار شدم لرزان و گریان و همه اعضای من پر از محبت و دوستی ایشان بود.»
پس چون امام حسن را زهر دادند مردمان کوفه و شیعیان نوشتند به جناب امام حسین گفتند: «یابن رسول الله، باید که به کوفه درآیی تا تمام اهل کوفه با تو بیعت کنند و ولایت از یزید بن معاویه بستانیم و به تو بسپاریم.»
امام حسین، مسلم بن عقیل را خواند و فرمود: «تو را باید رفتن و از ایشان بیعت مرا گرفتن و مرا خبر دادن.»
مسلم گفت: «فرمانبردارم.» و فی الحال از مکه بیرون آمد. تا به شهر کوفه رسید و شیعیان را بیعت جناب امام حسین(ع) می خواند و مردم بیعت می کردند.
اول کسی که بیعت کرد، مختار بود. مختار گفت: «یا مسلم، والله به حق تربت رسول که اگر امام حسین را دریابم تا جان دارم شمشیر زنم تا کشته شوم یا مراد حاصل کنم.»
چون مردم بسیار بیعت کردند، یزید پلید نامه نوشت به عبید زیاد ملعون و او در آن وقت والی بصره بود، و گفت: «به کوفه می روی که مسلم آن جاست و از برای [امام] حسین [علیه السلام] بیعت می گیرد. او را بگیر و پیش من بفرست.»
عبید زیاد ملعون نامه را بخواند و متوجه کوفه شد. مسلم آگاه شد و به خانه هانی پنهان شد. و هانی مردی بود از بزرگان کوفه و از دوستان اهل بیت بود. [عبید زیاد] کس فرستاد هانی را حاضر کردند، و گفت: «مسلم در خانه توست و از بهر [امام] حسین بیعت می گیرد.»
هانی گفت: «من از این خبر ندارم.»
عبید زیاد روی درهم کشید و دواتی در پیش داشت، بر پیشانی هانی زد. هانی نگاه کرد دید مردی ایستاده؛ دست زد و تیغ از وی گرفت و روی به پسر زیاد کرد. عبید زیاد از تخت فرو جست و به خانه گریخت و بانگ زد بر اعوان خود که وی را بگیرند. هانی گفت: «ای ناپاک، هزار کس مثل تو نتوانند بر من نگاه کنند.»
که عبید زیاد در غضب شد، گفت: «حالا سزای تو بدهم.»
پس مردم بی حیا او را بگرفتند و خبر در شهر افتاد که هانی را در بند کردند. چون پسران عثمان خبر شدند، سلاح پوشیدند و مسلم نیز سلاح پوشید. روایت است که در آن روز مختار در شهر نبود چون خبر به مختار رسید، غلامان خود را طلب کرد. همه سلاح بر تن خود راست کردند و از ده بیرون آمدند و رو به سوی کوفه نهادند و در راه دیدند مردی را که در کنار راه نشسته بود. مختار پیش رفت و خبر مسلم پرسید و گفت: «ایها الرجل، از کدام قبیله ای؟»
گفت: «از قبیله زندانایم.»
مختار گفت: «طلایه پسر زیاد را کجا دیدی؟»
گفت: «هیچ کس را ندیدم.»
غرض مختار آن بود که هر چه گوید به فال گیرد. دیگر مردی دید از چشم کور و به پای لنگ. مختار را تعجب آمد و گفت: «از کجا می آیی؟»
گفت: «از رقه.»
گفت: «از کدام قبیله؟ از کدام محله؟ از مسلم چه خبرداری؟»
گفت: «من خبر ندارم. می گویند میان او و پسر زیاد جنگ است و مسلم در خانه محمد کبیر است.»
مختار گفت: «بشتابید تا مسلم را یاری نماییم.» این بگفت و تعجیل کردند تا به رامنیان رسیدند.
مهتر ایشان مردی بود غریب و مختار را نمی شناخت. به مختار گفت: «ای جوان، با این لشکر عزم کجا داری؟ و از این دو تن که جنگ می کنند به مدد کدام می روی؟»
گفت: «به مدد مسلم می روم. امیدوارم که جهان را از دشمن مسلم پاک کنم.»
مهتر ایشان بر مختار حمله کرد. مختار اسب بر او تاخت و یک ضربت بر سرش زد که تا سینه او شکافت و به یک ساعت آن قوم را قتل کرد و از آن جا متوجه کوفه شدند. غلام مختار نگاه کرد پنج مرد را دید که سر راه نشسته اند؛ چون بر ایشان رسیدند شعری می خواندند، خاموش شدند. مختار گفت: «معنی این شعر که می خواندند چیست؟»
گفتند: «این است که بکشند کسی را که صالح بود و با وی غدر کردند.»
مختار بگریست و گفت: «آه، می ترسم که مسلم را کشته باشند.» و از آن جا بگذشت.
چون پاره ای راه رفتند مردی را دیدند می آید از بنی اسد. مختار را شناخت، گفت: «یا سیدی، به کجا می روی؟»
گفت: «به کوفه و به یاری مسلم می روم.»
گفت: «خدا تو را مزد دهد به مصیبت مسلم که وی را بکشتند و سرش را به دمشق فرستادند و تنش را در بازار قصابان برادران کشیدند.»
مختار چون این سخن را بشنید، خود را از اسب درانداخت و گریبان چاک کرد و غریو و آه و زاری درگرفتند. مختار چون به هوش آمد، در خاک می غلتید.

در خسوف دل خاک آن رخ چون ماه دریغ  
آفتابی به غروب آمد و آن گاه دریغ

آن مرد گفت: «یا سیدی، از این حرامزاده حذر کن و خود را در هلاکت میفکن.»
آن گاه مختار لشکر و غلامان خود را رخصت داد و بر آن ها دعا کرد که «همراهی کردید. اکنون مصلحت آن است که در جاهای خود باز گردید تا شما را نبینند.» خود سلاح از تن بیرون کرد و داخل کوفه شد. در میان بازار علمی دید سیاه که برافروخته و خیمه زده اند. ابن الحارث بر در خیمه نشسته بود و منادی ندا می کرد که هر که در زیر علم حاضر شود او را زینهار است و جان و مال او ایمن است. مختار چون این بشنید روی به خیمه نهاد. وی را خبر دادند که از بنی ثقیف مهتری آمد. عمر بن الحارث نگاه کرد و مختار را بشناخت و به استقبال او بیرون رفت. مختار گفت: «یا اباحفص، بدان که مومن را از کشتن مسلم مصیبت است ولیکن شکر می کنم که به زیارت شما آمده ام شاید که زبان بدگویان از من کوتاه شود.» عمر گفت: «نیکو اندیشیدی که به نزدیک مهتران آمدی.

زهی ز آمدنت بخت مرحبا کرده  
ز شوق روی تو گل پیرهن قبا کرده

نیکو اندیشیدی که به یاری او نیامدی و در زینهار هیچ کس را زهره آن نباشد که سخن درشت در روی تو گوید و آنچه غایت یاری باشد به جای آوریم.»
پس عمر به نزدیک عبید زیاد رفت و گفت: «شما دیرگاهی است از مختار گله می کردید اول کسی که در زیر علم آمد مختار بود.»
پسر زیاد، مختار را طلبید. چون به در کوشک رسید، نعمان حاجت بیرون آمد و چشمش به مختار افتاد و به تعجیل بازگشت و بر در گوش عبید زیاد آهسته گفت: «از مختار غافل مباش.»
پس عمر و مختار از در درآمدند و سلام کردند. عبید زیاد جواب نداد. مختار از خجالت بنشست. عبید زیاد ملعون زبان به فصاحت گشود و گفت: «ای مختار، پنداری که از مکر تو غافلم. دیروز بود که بر مسلم بیعت کردی و حال در زیر علم آمده ای و در پیش من تکبیر می کنی، چندان مهتران بر پا ایستاده اند و تو بی اجازت می نشینی.» عمر گفت: «این مرد هواخواه توست، بر وی ظن بدی مبر.»
عبید زیاد گفت: «بنگرید چیست.»
گفتند: «زن و فرزند نوفل است و می گویند مختار قدامه را با بیست نفر کشته است.»
عبید زیاد عمر را طلبید و گفت: «کار این جا دغلی یافت.» پس گفت: «ای مختار، بعضی از هواداران مرا کشتی و دعوی دوستداری می کنی؟»
مختار گفت: «گناه او بود که مرا از آمدن منع نمود. بر من جفا کرد و اگر نه مرا نزاعی نبود.»
عبید زیاد گفت: «ای ملعون، یکی را کشتی بیست تن دیگر را چرا کشتی؟»
مختار گفت: «ای ملعون سگ، مرا چرا ملعون گویی؟»
عبید زیاد در غضب شد، دواتی در پیش داشت، بر مختار زد که مجروح شد. مختار برجست، مردی ایستاده بود تیغ او را گرفت و رو به ابن زیاد کرد و آن ملعون از خوف تیغ بگریخت. عامر بن طفیل برجست و با غلامان به گرد مختار آمدند و او را بگرفتند و خون از جراحتش می رفت. نعمان برجست و دست برد و پارچه برگرفت و سر و روی مختار را پاک می کرد. ابن زیاد حکم کرد تا مختار را مقید ساختند. بعد از این واقعه بود که پسران مسلم را بکشتند و جناب امام حسین(ع) در آن موقع از مکه بیرون آمده بود و از این واقعه خبر نداشت و آن حضرت رو به کوفه نهاد. در این وقت مختار در بند بود و با خود می گفت: «کی باشد امام(ع) در کوفه بیاید و ابن زیاد ملعون را بکشد تا من بیرون آیم و داد از یزید و متابعانش بستانم.»
ابن زیاد ملعون از آمدن امام حسین(ع) خبر یافت و عمر بن سعد ملعون را به کارزار فرستاد و مختار را از این واقعه خبر نبود. پس چون خبر یافت بر خود پیچید و گفت: «ای دریغا که به دست دشمنان اسیرم.» و گاه می گریست و گاه دعا می کرد به امام حسین(ع) و نمی دانست چه کند.
زاید قدامه روایت می کند که: «چند بار از مختار شنیدم که می گفت اگر کسی می بود که خبر من به امام حسین(ع) می برد و از آن حضرت خبر به من می آورد، هر مالی که مرا بود به او می دادم.»
پس چون عمر سعد لعین با امام حرب کرد و آن حضرت را شهید کرد و سرهای ایشان را بر سر نیزه کرد و به کوفه، پیش عبید زیاد فرستاد، عبید زیاد گفت تا مختار را آوردند، گفت: «ای مختار، نگاه کن سرهای پسر ابوتراب را ببین تا غمت بیفزاید.»
مختار گفت: «ای حرامزاده! آنچه کردی از جفا خواهی دید.» دیگر هیچ نگفت، اما از اعراض بر خود می پیچید.
پسر زیاد گفت تا بند مختار را سخت کردند و به زندانش فرستادند و مدت هفت سال در زندان بود تا آن زمان که کثیر معلم را در آن زندان که مختار بود زندانی کردند.
و کیفیت بیرون آوردن ایشان را از زندان در مجلس دهم یاد کنیم، ان شاءالله.

مقدمه

بدان که مختار ابو عبیده ثقفی از جمله مخلصان اهل بیت طاهرین و شیعیان امیرالمومنین(ع) بود. شیخ ابو جعفر بابویه در کتاب خود این اخبار را روایت کرده که روزی حضرت سید اوصیا جناب علی مرتضی در کوچه های مدینه می گذشت جمعی از کودکان با هم بازی می کردند، مختار در میان ایشان بود و بر میان سر گیسویی داشت. امیرالمومنین فرمود که این پسر کیست؟ عرض کردند پسر ابوعبیده. او را بخواند و به زانوی خود نشانید و دست مرحمت به روی او می مالید و می فرمود: «ای پسر من، کی باشد تو خون ما را از اعادی ما باز خواهی؟» در احادیث آورده اند که پسر مختار به خدمت امام محمدباقر(ع) آمد و سلام کرد. آن حضرت پس از جواب سلام او را به نزد خود جای دادند و فرمودند که تو از اهل بیت مایی. هرگاه ایمن باشیم تو ایمن باشی و چون ما خائف باشیم، تو خائف باشی. و از این اخبار در فضایل مختار بسیار است و جمعی در باب مختار می گویند که سید میرمحمد حنفیه را امام می دانسته است نه امام زین العابدین را، به غلط افتاده اند و این باب در باره او بهتان است، زیرا که مردم را به بیعت امام زین العابدین دعوت می فرمود، چنان که جناب شیخ جعفر طوسی(ره) که از کبار مجتهدین است از فضایل مختار بسیار در مولفات خود دارد و شیخ مفید در کتاب خود بسیاری از برای زیارت مختار، بر وجهی که کمال رتبت و اقتدار آن معلوم می شود، ذکر کرده. بلی چون که سید پسر امیرالمومنین است، به آن حضرت ارادت داشته و علمای دین گفته اند که عثمان یمانی گفت که چیزی از مال زکوه و اجناس خود به نزد امام محمدباقر علیه السلام بردم، جمعی در پیش آن حضرت بودند و نام مختار مذکور شد هر یک سخنی گفتند. امام فرمود خدا رحمت کند مختار را که نفس های ما را شفا داد و روزگار ما را خوش کرد که دختران آل ابوطالب و زنان بنی هاشم دست ها را خضاب نکردند و شانه به سر فرود نیاوردند و زینت نکردند تا مختار سر عبید زیاد حرام زاده را نزد امام زین العابدین(ع) فرستاد. و همچنین روایت کرده اند از زین بن علی و پدرش امام زین العابدین(ع) که گفت مختار جوان ما را از بنی امیه و بنی سفیان و بنی زیاد بازخواست کرد و بدانید به شفاعت ما برسد روز قیامت. روایت است از علی ابن اسباط که روایت کرده از جمعی از معتمدین که انجم پسر مختار خدمت امام محمدباقر(ع) آمد و گفت: «یابن رسول الله چه گویی در حق پدرم؟» امام فرمود که: «مختار از ماست و از دوستان مخلص ماست.» این قدر در حق مختار و فضل و بزرگی او فرمود، چنان که شیخ جعفر آورده بود بیان کرده شده تا خوانندگان را در قصه مختار ملالی نگیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب مختارنامه

ممنونم
در 2 سال پیش توسط مرتضی ت
خیلی خوبه
در 2 سال پیش توسط mah...184
خیلی بده
در 2 سال پیش توسط mah...184
عالی
در 10 ماه پیش توسط abo...505