فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت او

کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت او

نسخه الکترونیک کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت او به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت او

کتاب «تسکورو تاکازاکی بی‌رنگ و سالهای زیارت او» نوشته هاروکی موراکامی( -۱۹۴۹) نویسنده مشهور ژاپنی است، که تا کنون جوایز ادبی متعددی دریافت کرده است.از جمله این جوایز می‌توان به جایزه یومیوری، نوما و گونزو اشاره کرد. مهم‌ترین اثر موراکامی «کافکا در ساحل» است که به سرعت توانست در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز قرار گیرد، شاید چیزی که آثار موراکامی را از دیگران متمایز می‌کند، استفاده او از عناصر بومی و فرهنگی ژاپن است که در جای جای نوشته‌هایش به خوبی مشهود است. آثار موراکامی را می‌توان جزو ادبیات پست مدرن برشمرد که امروزه طرفداران زیادی در جهان دارد. داستان این کتاب درباره پسری به نام سوکورو است که در سال ۱۹۹۵، دوستان نزدیکش که هم‌کلاسی‌های دبیرستان‌اش نیز هستند،‌ ناگهان و بدون هیچ توضیحی تماسشان را با او قطع می‌کنند. و این اتفاق تاثیرات زیادی بر روحیه و ادامه زندگی سوکورو می گذارد. ۱۶ سال بعد در سال ۲۰۱۱، سوکورو به اصرار دوست‌دخترش به دنبال توضیحی برای این ماجرا، دوباره با دوستان سابق‌اش ملاقات می‌کند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «پسری که اسمش سوکورو تازاگی بود مُرده بود. در سیاهی بی‌امان، آخرین نفس‌اش را کشیده بود و در فضایی روباز در دل جنگل دفن شده بود. بی صدا، پنهانی، پیش از سر زدن سپیده، زمانی که همه هنوز در خوابی عمیق بودند. هیچ نشانه‌ای از گور نبود. و کسی که حالا ایستاده بود و نفس می‌کشید، سوکورو تازاکیِ تازه‌ای بود که ملالتش به کلی چیز دیگری شده بود. ولی فقط خودش خبر داشت. تصمیم هم نداشت به کسی بگوید».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت او

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Colorless Tsukuru Tazaki and
His Years of Pilgrimage
Haruki Murakami
Translated from the Japanese by Philip Gabriel
KNOPF, 2014

۱

از ژوئیه سال دوم کالج تا ژانویه بعد، تنها چیزی که فکر تسوکورو تازاکی را به خود مشغول می کرد مردن بود. در همان برهه بیست ساله هم شد (گرچه عبور از این مرز معیّن ــ مرز بزرگسالی ــ در نظرش هیچ معنای خاصی نداشت). آن روزها طبیعی ترین راه حلی که به ذهنش می رسید خودکشی بود و حتی همین حالا هم نمی توانست دلیل قانع کننده ای پیدا کند که چرا آن آخرین گامِ لازم را برنداشته، در حالی که آن روزها عبور از مرز میان زندگی و مرگ برایش از قورت دادن تخم مرغ خام هم سهل تر بود.
شاید دلیل خودکشی نکردنش این بود که موفق نشد روشی پیدا کند که با حس ناب و پُرمایه اش به مرگ جور باشد. روشِ خودکشی البته بحث حاشیه ای بود. اگر دری وجود می داشت که رو به مرگ باز می شد، بدون کوچک ترین تاخیر هلش می داد، بدون ذره ای پشیمانی ــ انگار جزئی از زندگیِ روزمره باشد. اما خوب یا بد به هر حال چنین دری دم دست نبود.
تسوکورو اغلب با خودش می گفت، باید همون موقع می مردم. اگه می مردم، دنیای این جا و الآن دیگه وجود نداشت. خیال خوشایندی بود: جهانِ اکنون وجود نمی داشت و واقعیت واقعی نمی بود. در چشم دنیا، سهل و ساده، دیگر تسوکورویی در کار نبود، همان طور که دنیا در چشم تسوکورو نیست می شد.
در عین حال، نمی توانست بفهمد که چطور کارش به آن جا کشیده بود، به لق خوردن بر لبه پرتگاه. اتفاق معینی او را به این سمت سوق داده بود ــ تا این جایش را خوب می دانست ــ اما چرا باید مرگ او را چنین تمام و کمال ببلعد؟ شش ماه در آغوش مرگ. واژه بلعیدن معنا را به دقت می رساند؛ همچون یونس در شکم نهنگ، تسوکورو درون روده های مرگ افتاده بود. گم شده در خلائی تاریک و بی تغییر. روزهای بی خبری از پی هم.
همچون خواب زده ای روزگار می گذراند؛ انگار مرده باشد، اما هنوز متوجه نشده باشد. با طلوع خورشید بیدار می شد، دندان ها را مسواک می زد، هر لباسی که دم دست داشت تن می کرد، سوار قطار می شد، می رفت کالج و سر کلاس یادداشت برمی داشت. مانند کسی که در دل طوفان از سر بی پناهی به تیر چراغی چنگ انداخته باشد، به روال عادیِ زندگیِ روزمره چنگ انداخته بود. تنها در مواقع لزوم با دیگران حرف می زد و پس از اتمام کلاس ها به آپارتمانش برمی گشت، کف زمین می نشست، به دیوار تکیه می زد و به زندگیِ شکست خورده اش فکر می کرد، و به مرگ. پیش رویش دره عظیم سیاهی دهان باز می کرد که یکراست تا قعر زمین می رفت. تنها چیزی که می دید ابر ضخیم هیچ بودن بود که گِردش می گشت، و تنها صدایی که می شنید سکوت عمیقی بود که پرده گوش هایش را می فشرد.
در آن دقایقی که به مرگ فکر نمی کرد ذهنش خالی بود. فکر نکردن برایش دشوار نبود، چراکه نه روزنامه می خواند، نه موسیقی گوش می کرد، نه خواسته جنسیِ خاصی داشت. وقایع دنیای بیرون در نظرش بی اهمیت بودند. وقتی از اتاقش خسته می شد، بی هدف در محله پرسه می زد یا به ایستگاه قطار می رفت، روی نیمکت می نشست و ورود و خروج قطارها را بارها و بارها تماشا می کرد.
هر صبح دوش می گرفت و سرش را خوب شامپو می زد. دو بار در هفته لباس هایش را می شست. نظافت یکی دیگر از تکیه گاه هایش بود: شستن لباس، حمام کردن و مسواک زدن. چندان متوجه خورد و خوراکش نبود. ناهار را در کافه تریای کالج می خورد، اما غیر از ناهار وعده درست و حسابیِ دیگری در نظر نمی گرفت. وقتی احساس گرسنگی می کرد، از سوپرمارکت محل یک دانه سیب یا کمی سبزی می خرید و می خورد. گاهی نان خالی می خورد و برای پایین دادنش قوطیِ شیر را سر می کشید. هنگام خواب یک قلپ ویسکی بالا می انداخت ــ انگار دوایی باشد با دُز معین. خوشبختانه مشروب خور قهاری نبود و اندکی الکل برای خوابش کفایت می کرد. هرگز خواب نمی دید، اما اگر هم می دید ــ اگر تصاویر رویاگونه ای در مرزهای ذهنش پا می گرفتند ــ رویاهای شبانه اش بی آن که بر شیب های لغزنده ضمیر ناخودآگاه جای نشستن بیابند به سرعت سُر می خوردند و درون آن حفره خالی فرومی افتادند.

دلیل این که مرگ این چنین به گریبان تسوکورو چنگ انداخته بود روشن بود. یک روز نزدیک ترین دوستانش، دوستانی که سال ها بود می شناخت، هر چهار نفرشان، به اطلاعش رساندند که دیگر نمی خواهند او را ببینند یا با او حرف بزنند. تصمیم قطعیِ ناگهانی ای بود که جای چک و چانه نداشت و برای این تصمیم بی رحمانه هیچ توضیحی هم ندادند. حتی یک کلمه. تسوکورو هم جرئت نکرد بپرسد.
با هر چهار نفرشان از دبیرستان دوست بود. البته، پیش از این که با او قطع رابطه کنند از شهر رفته و در یکی از کالج های توکیو مشغول تحصیل شده بود، به همین دلیل این طرد شدن اثر منفیِ آنی بر روال زندگیِ روزمره اش نگذاشت ــ مثلاً حس بدِ مواجه شدن با یکی از آن ها هنگام راه رفتن در خیابان برایش پیش نمی آمد. اما این دیگر در زمره جزئیات بود. دردی که تسوکورو می کشید شدیدتر از این حرف ها بود و دوریِ راه بدترش هم می کرد. دوری و تنهایی اش به کابل بلندی می ماند که صدها کیلومتر طول داشته باشد و قرقره ای غول آسا آن را تا سرحد پارگی کشیده باشد. و از طریق همین کابل، شب و روز، پیغام هایی دریافت می کرد که قابل رمزگشایی نبودند. همچون طوفانی که میان درخت ها بغرد، پیغام ها تکه تکه و با شدت هایی متفاوت به او می رسیدند و گوش هایش را می گزیدند.
هر پنج نفرشان در دبیرستانی دولتی در حومه ناگویا(۱) همکلاس بودند. سه پسر و دو دختر. در تعطیلات تابستانِ سال اول همراه هم خارج از مدرسه به فعالیت های داوطلبانه مشغول و با هم دوست شدند. حتی پس از سال اول که دیگر همکلاسی نبودند گروه خودمانی شان را حفظ کردند. فعالیت داوطلبانه ای که دور هم جمعشان کرده بود بخشی از تحقیق تابستانه درس مطالعات اجتماعی بود. اما پس از اتمام کار باز هم برای انجام دادن هر فعالیت دسته جمعی همه با هم داوطلب می شدند.
جدا از فعالیت های داوطلبانه، در تعطیلات به پیاده روی در طبیعت می پرداختند، تنیس بازی می کردند، در آب های شبه جزیره چیتا شنا می کردند یا در خانه یکی شان دور هم جمع می شدند که برای امتحان ها درس بخوانند. یا این که ــ در اکثر مواقع ــ می رفتند جایی وقت می گذراندند و ساعت ها حرف می زدند. نه این که موضوع خاصی از قبل آماده کرده باشند؛ همیشه برای حرف زدن موضوعی داشتند.
تصادف صرف باعث آشنایی شان شده بود. فعالیت های داوطلبانه زیادی وجود داشت که می توانستند از میانشان دست به انتخاب بزنند، اما هریک، به طور جداگانه، برنامه تدریس برای بچه های ابتدایی (غالباً آن بچه هایی که از مدرسه رفتن سر باز می زدند) را انتخاب کرده بود. که پس از وقت مدرسه آغاز می شد. برنامه را یک کلیسای کاتولیک اداره می کرد و از میان سی و پنج دانش آموز کلاسِ آن ها تنها همین پنج نفر این برنامه را انتخاب کردند. پیش از شروع، به اردویی سه روزه خارج از ناگویا رفتند و با بچه دبستانی ها حسابی دوست شدند.
وقت استراحت که می رسید، دور هم به صحبت می نشستند. از رویاهاشان، از مشکلاتشان حرف می زدند و از یکدیگر شناخت بهتری کسب می کردند. وقتی اردوی تابستانی به پایان رسید، هرکدام حس می کرد در جای درست و در کنار بهترین رفقای ممکن قرار گرفته است. هماهنگیِ خاصی بینشان پا گرفت؛ هرکدام به آن چهار تای دیگر احتیاج داشت و این حس را به آن ها منتقل می کرد. این همسویگی خوش یمن، اما، همچون فرایندی شیمیایی، کاملاً تصادفی نیز بود ــ فرایندی که ممکن است فقط یک بار اتفاق بیفتد. محتمل است که همان مواد را باز فراهم کنید و همان مراحل را طی کنید، اما هرگز قادر به تکرار نتایج نخواهید بود.
پس از آن دوره سه روزه، دو آخرِ هفته هر ماه را صرف فعالیت فوق برنامه پس از مدرسه کردند. به بچه ها درس می دادند، برایشان کتاب می خواندند و باهاشان بازی می کردند. چمن محوطه را زدند، ساختمان را رنگ کردند و وسایل زمین بازی را تعمیر کردند. و به مدت دو سال، تا فارغ التحصیلی از دبیرستان، دو آخر هفته هر ماه را برای بچه ها صرف کردند.
تنها منبع تنش موجود در گروه زوج نبودن تعداد اعضا بود: سه پسر و دو دختر. اگر دو تا از پسرها با دو تا از دخترها ازدواج می کردند، آن پسر باقیمانده از دایره گروه خارج می افتاد. و شاید این احتمال همیشه همچون ابری کوچک و ضخیم و بشقاب شکل بالای سرشان معلق بود. اما چنین اتفاقی هرگز نیفتاد. حتی محتمل هم به نظر نمی رسید.

شاید اتفاقی بود که هر پنج نفرشان بزرگ شده حومه شهر و فرزندان خانواده های درست و حسابیِ طبقه متوسط بودند. پدر و مادرهایشان متعلق به نسلی پرجمعیت بودند. پدرها همه در شاخه های کاریِ خود متخصص بودند و خانواده ها در مورد تحصیلات فرزندان خود از هیچ خرجی فروگذار نمی کردند. خانواده ها حداقل در ظاهر آرام و باثبات بودند. هیچ کدام طلاق نگرفته و بیشترِِ مادرها خانه دار بودند. تاکید دبیرستانشان بر معدل خوب و قبولیِ دانشگاه بود و همه نمره های خوب می گرفتند. در مجموع، در محیط زندگیِ روزمره شان شباهت ها بیشتر از تفاوت ها بود.
و غیر از تسوکورو تازاکی بقیه شان شباهت اتفاقیِ کوچکی داشتند: نام خانوادگیِ همه شان شامل نام یک رنگ می شد. نام خانوادگیِ پسرها عبارت بود از آکاماتسو ــ کاج سرخی ــ و اُئومی ــ آبی دریا ــ و نام خانوادگیِ دخترها شیرانه ــ سفیدبُن ــ و کورونو(۲) ــ سیاه دشت ــ بود. تازاکی تنها نام خانوادگی ای بود که درش رنگ به چشم نمی خورد. از همان اول هم به همین دلیل کمی احساس جداافتادگی می کرد. البته که بودن یا نبودنِ نام یکی از رنگ ها در نام خانوادگیِ آدم هیچ ربطی به ویژگی های شخصیتی اش ندارد. تسوکورو این را می فهمید، با این حال احساس سرخوردگی می کرد و خودش هم از این حس سرخوردگی شگفت زده بود. خیلی زود آن چهار نفر دیگر همدیگر را با اسم مخفف صدا می زدند: پسرها را آکا (سرخ) و آئو (آبی) صدا می زدند و دخترها را شیرو (سفید) و کورو (سیاه)، اما او همان تسوکورو باقی ماند. اغلب فکر می کرد چقدر خوب می شد اگر او هم در نام خانوادگی اش رنگ داشت. آن وقت همه چیز عالی می شد.
نمره های آکا از همه بهتر بود. هیچ وقت چندان درس نمی خواند، اما همیشه و در همه درس ها شاگرداول کلاس بود. البته هیچ وقت پز نمره هایش را نمی داد و ترجیح می داد بی سر و صدا در پس زمینه باشد، انگار که از هوش خود خجالت بکشد. اما، همان طور که در مورد اغلب آدم های کوتاه قد صدق می کند ــ قدّش از صد و شصت و هشت سانتیمتر تجاوز نمی کرد ــ وقتی تصمیم به انجام دادن کاری می گرفت، حتی اگر کار بی اهمیتی بود، به هیچ وجه عقب نمی نشست. از قوانین بی منطق و از دست معلم هایی که نمی توانستند معیارهای دقیقش را برآورده کنند دل چرکین بود. از باختن نفرت داشت. هربار که در تنیس می باخت بدخلق می شد. با کسی بداخلاقی نمی کرد، اما به شکلی غیرمعمول ساکت می شد. چهار نفر دیگر اما این جوشی بودنش را بامزه می دیدند و گهگاه سر به سرش می گذاشتند و دست آخر همیشه آکا سکوتش را می شکست و می خندید. پدرش استاد اقتصاد دانشگاه ناگویا بود.
آئو هیکل خیلی خوبی داشت؛ شانه های پهن و سینه ستبر و پیشانیِ عریض، لب های کشیده و بینیِ نوک تیز. در خط حمله تیم راگبی بازی می کرد و سال آخر دبیرستان کاپیتان تیم شد. در زمینْ محکم بازی می کرد و بدنش همیشه کوفته بود و خراش برمی داشت. اهل نشستن و درس خواندن نبود، اما آدم خوش و خرّمی بود و بین همکلاسی هایش بی نهایت محبوب. هنگام گفتگو به چشم های طرف مقابل خیره می شد و با صدای قوی و واضح حرف می زد. اشتهایش فوق العاده بود و ظاهراً هرچه پیش رویش می گذاشتند نه نمی گفت. ضمناً اسم و چهره افراد خیلی دقیق در خاطرش می ماند و به ندرت پشت سر کسی بد می گفت. شنونده خوبی بود و ذاتاً رهبر متولد شده بود. تسوکورو هرگز فراموش نمی کرد که چطور آئو، پیش از شروع هر بازی، تیمش را گرد خود جمع می کرد و انگیزه شان را بالا می برد.
فریاد می کشید: «گوش کنید! ما که بازی رو می بریم، اما سوالم اینه: با چه اختلاف امتیازی؟ باختن تو گزینه ها نیست. می شنوید؟ باخت تو کارمون نیست!»
و بازیکن ها پیش از دویدن داخل زمین فریاد می کشیدند: «باخت تو کارمون نیست!»
نه این که تیم راگبی شان آن قدرها خوب باشد؛ آئو باهوش بود و بدن بسیار ورزیده ای داشت، اما تیمْ تیمِ متوسطی بود. وقتی جلوِ تیم های مدرسه های خصوصی بازی می کردند ــ که بازیکن هاشان از سراسر کشور و با بورسیه ورزشی جذب می شدند ــ تیم آئو اغلب می باخت. به دوستانش می گفت: «چیزی که مهمه اراده بردنه. تو دنیای واقعی نمی شه همیشه برنده شد. بعضی وقتا می بری، بعضی وقتا می بازی.»
یک بار کورو با طنز همیشگی اش یادآوردی کرد که «و بعضی وقتا بازی به خاطر بارون قطع می شه.»
آئو با ناراحتی سر تکان داد. «داری راگبی رو با تنیس و بیسبال قاتی می کنی. راگبی هیچ وقت به خاطر بارون عقب نمی افته.»
شیرو متعجب پرسید: «زیر بارون هم بازی می کنین؟» نه چیزی از ورزش می دانست و نه هیچ علاقه ای به آن داشت.
آکا خیلی جدی گفت: «آره. مسابقه های راگبی هیچ وقت لغو نمی شن. مهم نیست بارون چقدر شدید باشه. واسه همین هم هست که هر سال خیلی از بازیکنا وسط مسابقه غرق می شن.»
شیرو گفت: «این که خیلی بده!»
کورو با بدخلقی گفت: «خر نشو. داره شوخی می کنه.»
آئو ادامه داد: «اگه اجازه بدین! حرف من اینه که اگه می خوای ورزشکار حرفه ای بشی، باید یاد بگیری چطور بازنده خوبی باشی.»
کورو گفت: «این رو که هر روز داری تمرین می کنی.»
شیرو بلند و باریک بود. اندام مدل ها را داشت و حالت دلنشین عروسک های سنتیِ ژاپنی را. موی بلندش براق و ابریشمین بود. بیشترِ کسانی که در خیابان از کنارش می گذشتند سر برمی گرداندند که برای بار دوم نگاهش کنند. اما به نظر می رسید از زیبایی اش شرمگین است. آدمی جدی بود و بیش از هرچیز از جلب توجه بیزار. به علاوه، پیانیست ماهر و فوق العاده ای بود، اما هرگز در حضور کسی که نمی شناخت پیانو نمی زد. به نظر می رسید وقتی در کلاس های فوق برنامه پس از مدرسه به بچه ها پیانو درس می دهد از هر وقت دیگر خوشحال تر است. در خلال جلسات درس، شیرو کاملاً آرام به نظر می رسید ــ به چشم تسوکورو، آرام تر از هر زمان دیگر بود. به اعتقاد شیرو، چند نفر از بچه ها، علی رغم این که در درس های عادیِ مدرسه خوب نبودند، ذاتاً استعداد موسیقی داشتند و شرم آور بود اگر این استعدادها پرورش داده نمی شد. مدرسه تنها یک پیانوی دیواریِ قدیمی داشت که کمابیش حکم عتیقه پیدا کرده بود. به همین دلیل، پنج نفری دست به دست هم دادند و یک برنامه جمع آوریِ اعانه راه انداختند تا از عوایدش یک پیانوی نو بخرند. تعطیلیِ تابستان را پاره وقت کار کردند و موفق شدند یک شرکت ساخت ادوات موسیقی را برای کمک به برنامه قانع کنند. بهار سال آخر بود که تلاششان بالاخره به ثمر نشست و نتیجه اش شد خرید یک پیانوی رویال برای مدرسه. حرکتشان توجه دیگران را جلب کرد و حتی در یکی از روزنامه ها درباره اش مطلب نوشتند.
شیرو معمولاً ساکت بود، اما چنان عاشق حیوانات بود که وقتی صحبت به سگ و گربه ها می رسید، صورتش از شوق می درخشید و همین طور حرف بود که بر زبانش جاری می شد. آرزویش این بود که دامپزشک شود. تسوکورو نمی توانست او را چاقوبه دست در حال شکافتن شکم یک سگ شکاری یا در حال فرو کردن دستش به مقعد اسب تصور کند، در صورتی که اگر شیرو به دانشکده دامپزشکی می رفت، بایست دقیقاً همین نوع تمرین ها را از سر می گذراند. پدرش در ناگویا کلینیک زنان و زایمان داشت.
کورو زیبا نبود، اما حالتی مشتاق و دلنشین داشت. همیشه کنجکاو بود. درشت استخوان بود و بدن پُری داشت و به شانزده سالگی که رسید، بالاتنه اش پر و پیمان شده بود. مستقل بود و سخت جان و ذهنش به همان سرعتی کار می کرد که زبانش. در علوم انسانی خوب بود، اما در فیزیک و ریاضی افتضاح. پدرش در ناگویا شرکت حسابداری داشت، اما این که روزی کورو بتواند در شرکت پدرش کار کند غیرممکن بود. تسوکورو اغلب در انجام دادن تکالیف ریاضی کمکش می کرد. کورو می توانست طعنه زن باشد، ولی طنزش منحصربه فرد بود و فرح بخش، و تسوکورو از مصاحبت او لذت می برد و انرژی می گرفت. کتابخوان قهاری هم بود و همیشه کتابی زیر بغل داشت.
شیرو و کورو از دوره راهنمایی همکلاس بودند و همدیگر را خوب می شناختند، حتی پیش از آن که این دوستیِ پنج نفره شکل بگیرد. در کنار هم منظره فوق العاده ای می ساختند: ترکیب جذاب و منحصربه فرد یک هنرمند زیبای خجالتی و یک کمدین باذکاوت و کنایه پران.
تسوکورو تازاکی تنها فرد گروه بود که هیچ ویژگیِ خاصی نداشت. نمره هایش اندکی بالاتر از متوسط بود. علاقه خاصی به تحصیل نداشت، گرچه سر کلاس خوب گوش می کرد و همیشه اطمینان حاصل می کرد که حداقلِ مقدار لازم را تمرین کرده باشد و آن قدری درس را دوره کرده باشد که کارش پیش برود. از بچگی عادتش همین بود و برایش با دست شستنِ پیش از غذا و مسواک بعد از غذا هیچ توفیر نداشت. به همین دلیل، با این که هیچ وقت کارنامه درخشانی نداشت، امتحان ها را به سادگی قبول می شد. تا وقتی نمره ها را قابل قبول نگه می داشت، پدر و مادرش دلیلی نمی دیدند که با کلاس های فوق برنامه و معلم خصوصی مایه عذابش شوند.
از ورزش بدش نمی آمد، اما آن قدر هم علاقه نداشت که بخواهد عضو یکی از تیم های مدرسه باشد. گهگاه با دوستان یا با اعضای خانواده اش تنیس بازی می کرد و هرازچندی به شنا یا اسکی می رفت. همین. بسیار خوش قیافه بود. حتی بعضی اوقات دیگران هم بر خوش قیافه بودنش تاکید می کردند، اما منظورشان اغلب این بود که هیچ نقص خاصی در چهره اش دیده نمی شود. در آینه که نگاه می کرد، گاهی بی حوصلگیِ درمان ناپذیری در چهره خود می دید. نه علاقه خاصی به هنر داشت، نه هیچ سرگرمی یا مهارت ویژه ای. تنها ویژگی اش شاید کم حرفی اش بود. گونه هایش زود سرخ می شد، چندان معاشرتی نبود و هرگز در حضور کسانی که تازه ملاقات کرده بود احساس آرامش نمی کرد.
اگر کسی را تحت فشار قرار می دادند که نکته ویژه ای درباره او به زبان آورد، ممکن بود این نکته توجهش را جلب کند که خانواده تسوکورو در مقایسه با خانواده بقیه اعضای گروه ثروتمندتر است یا این که یکی از خاله هایش هنرپیشه است ــ البته نه یک ستاره سینما، اما حسابی معروف. ولی به خود تسوکورو که می رسید هیچ ویژگیِ خاصی که به گفتنش بیرزد خودنمایی نمی کرد. همه چیزش متوسط و کم مایه و بی رنگ بود.
تنها علاقه واقعی اش ایستگاه های قطار بود. مطمئن نبود چرا، اما تا آن جا که به خاطر می آورد عاشق تماشای ایستگاه های قطار بود ــ صدایش می کردند. ایستگاه های عظیم قطارهای سریع السیر، ایستگاه های ساده حمل بار؛ نوعش مهم نبود. همین که ایستگاه بود عاشقش می شد. حتی کوچک ترین جزئیات ایستگاه ها او را عمیقاً تحت تاثیر قرار می داد.
مثل بیشترِ پسربچه ها از سر هم کردن قطارهای اسباب بازی لذت می برد، اما آنچه حقیقتاً شیفته اش می کرد نه لوکوموتیوها و واگن های ریزساختِ پر از جزئیات بود، نه ریل های متقاطع پرظرافت و نه تپه ها و درخت های خوش ساختی که مسیر قطار از میانشان می گذشت. نه، هیچ کدام این ها نبود، بلکه تنوع ایستگاه های معمولی بود که همچون ایده ای دیرکشف میان باقیِ لوازم بازی جای گرفته بودند. عاشق این بود که گذر قطارها را از ایستگاه ها یا کند شدن حرکتشان را به قصد توقف کنار سکوها تماشا کند. می توانست رفت و آمد مسافرها و سر و صدای بلندگوها و به صدا درآمدن زنگ عزیمت قطارها و آمد و شد چالاک کارکنان ایستگاه را در ذهن خود تصور کند. واقعیت و تخیل در ذهنش به هم می آمیختند و گهگاه از هیجانِ این همه بر خود می لرزید. اما هرگز قادر نبود برای دیگران توضیح دهد که چرا تا این اندازه شیفته ایستگاه های قطار است. حتی اگر هم می توانست، می دانست که همه او را به چشم پسربچه ای عجیب نگاه خواهند کرد. گاهی خودش هم به فکر فرومی رفت که نکند یک جای کارش می لنگد.
با وجود این که نه شخصیت چشمگیری داشت نه هیچ ویژگی بارزی، و جدا از این که همیشه هدف های متوسط را نشانه می گرفت ــ به عبارتی خط وسط جاده بود ــ اما درش چیزی وجود داشت (یا حداقل این طور به نظر می رسید) که تماماً هم معمولی نبود. نوعی وجه تمایز. این تضاد تسوکورو را از دوران کودکی اش تا همین حالا، یعنی در سی و شش سالگی، گیج و متعجب می کرد. این سردرگمی گاهی کوچک و لحظه ای بود و گاهی سهمگین و عمیق.

نظرات کاربران درباره کتاب تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت او

موراکامی نویسنده‌ی محبوب من هست. فکر میکنم این کتابش نزدیکترین فضا رو به کافکا در کرانه داشته باشه.
در 2 ماه پیش توسط فاطمه ضابطی
من کل کتاب رو با ترجمه ی امیرمهدی حقیقت از نشر چشمه خوندم . با نمونه ی همه ی ترجمه های موجود فیدیبو مقایسه کردم و الان متوجه شدم که ترجمه ی آقای حقیقت معرکه بود ... همه حس و حالِ خوب کتاب با ترجمه ی ایشون قابل درک بود. همون اندازه که نویسنده مهمه مترجم هم مهمه. این کتابو بخونید ..، امیدوارم انقدر دوستش داشته باشید که مثل من هوس کنید دوباره بخونید.
در 6 ماه پیش توسط سیما زیارانی
ترجمه‌ی بسیار روان و دلپذیری داره
در 3 ماه پیش توسط مهناز پیک
اگر میخواین تلخی درد تنهایی و سردرگمی رو بچشید این کتاب بهترینه
در 1 ماه پیش توسط jas...nie