فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نون و القلم

کتاب نون و القلم

نسخه الکترونیک کتاب نون و القلم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نون و القلم

نون‌والقلم گزارشی از اوضاع اجتماعی و سیاسی است که برخلاف کارهای دیگر جلال آل‌احمد در قالب یک داستان طنز بلند بازگو می‌شود. درحقیقت کارهای جلال بیشتر از آنکه داستان و قصه باشند، گزارش هستند. در این داستان، جلال شیوه‌هایی را به‌کار برده که در نوع خود تازگی دارند. زبان طنز بهترین شیوه برای بیان انتقادهای تند و شدید سیاسی است؛ زیرا چنین شیوه بیانی با اینکه شاید خیلی بی‌مقدمه، یک‌راست سر اصل مطلب می‌رود و به معضل جامعه اشاره می‌کند و آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد و بسیار مؤثرتر از زبان جِدّ است؛ به کسی هم برنمی‌خورد و موضع‌گیری و عکس‌العمل شدیدی هم برای نویسنده‌اش درپی ندارد. در این داستان علاوه بر اینکه به معضلات سیاسی و اجتماعی جامعه روزگار خود می‌پردازد؛ نقش و عملکرد قلم‌به‌دستان و روشنفکران جامعه را هم می‌نمایاند و برخی از آنها را نیز مورد انتقاد قرار می‌دهد.

ادامه...

بخشی از کتاب نون و القلم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

... و ما یسطرون. ما انت بنعمه ربک بمجنون.
قرآن، سوره قلم.

سخن ناشر

جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده های ایران است که توانسته در طول عمر کوتاهش آثار ارزشمند و ماندگاری از خود به یادگار بگذارد و صاحب سبکی شود که نامش را تا ابد بر تارک تاریخ ادبیات ایران ثبت و جاودانه کند.
نگاهی به کارنامه ی هنری او بیانگر تلاش بی نظیرش در راه روشنگری جامعه ی یخ زده ی آن روزگار ایران است.
بی شک هم نشینی با نیما یوشیج، پدر شعر نوی ایران و نیز پیوند زناشویی اش با سیمین دانشور در شکل گیری و تکامل اندیشه های او بی تاثیر نبوده است.
همانگونه که نیما یوشیج در شعر پارسی تحول ایجاد کرد و پس از او شاعران بسیاری راه او را تداوم و تکامل بخشیدند و نام نیما به عنوان مبدع و راهگشای سبکی تازه در شعر، ثبت و ضبط شده، نام جلال نیز در نثر فارسی به عنوان مبدع و متحول کننده ی آن، می درخشد و بسیاری از نویسندگان معاصر و پس از او ــ خودآگاه یا ناخودآگاه ــ سبک و سیاق او را درپیش گرفتند و بعضی از آنها حتی از خود او هم پیشی جستند؛ اما نام و اندیشه ی جلال به عنوان پیشکسوت آنان همچنان از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
اکنون پس از گذشت چند دهه از مرگ او، رسالتی بر دوش متولیان چاپ و نشر مانده تا یاد و نام او و همه ی پیشروان میدان نثر و نظم ادب پارسی را زنده نگه دارند و با چاپ و انتشار آثار این بزرگ مردان و بزرگ زنان، نسل امروز را با اندیشه و کار آنان آشنا کنند تا امروزیان نیز به ارزش و نقش آنها در تحول نظم و نثر پارسی پی برده و بدانند که زبان و اندیشه ی ایرانی چگونه به آنها رسیده و در طول تاریخ پرنشیب و فراز زبان، چه کسانی پرچمدار و پاسداران آن بوده اند.
انتشارات مجید در راستای همین هدف و آشنایی علاقه مندان با بزرگان ادب پارسی، اقدام به انتشار مجموعه آثار جلال آل احمد یکی از این بزرگ مردان کرده است. از آنجا که نوشته های آل احمد طبق الگوی ویرایشی و رسم الخط آن زمان و با وجود امکانات کم چاپخانه های ایران زیور طبع یافته بود، بر آن شدیم تا از این نظر دست ناچیزی به این آثار برده و آن را تنها مطابق رسم الخط امروزی درآوریم؛ اما برای نیل به این هدف به هیچ وجه به شیوه و سبک نگارش آل احمد کاری نداشتیم و تنها به اصلاح غلط های چاپی و علامت گذاریهایی از قبیل ویرگول، ویرگول نقطه، نقطه و... اکتفا نمودیم. باشد تا مورد رضایت دوستداران آثار آن زنده یاد قرار گیرد.

انتشارات مجید

پیش درآمد

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک چوپان بود که یک گله بزغاله داشت و یک کله کچل و همیشه هم یک پوست خیک می کشید به کله اش تا مگسها اذیتش نکنند. از قضای کردگار یک روز آقاچوپان ما داشت گله اش را از دور و بر شهر گل و گشادی می گذراند که دید جنجالی است که نگو. مردم، همه از شهر ریخته بودند بیرون و این طرف خندق، علم و کتل هوا کرده بودند و هر دسته یک جور هوار می کردند و یاقدوس می کشیدند. همه شان هم سرشان به هوا بود و چشمهاشان رو به آسمان. آقاچوپان ما، گله اش را همان پس و پناهها، یک جایی لب جوی آب، زیر سایه درخت توت خواباند و به سگش سفارش کرد مواظبشان باشد و خودش رفت تا سر و گوشی آب بدهد؛ اما هرچه رو به آسمان کرد چیزی ندید. جز اینکه سر برج و باروی شهر و بالاسر دروازه هاشان را آینه بندان کرده بودند و قالی آویخته بودند و نقاره خانه شاهی، تو بالاخانه سر دروازه بزرگ، همچه می کوبید و می دمید که گوش فلک را داشت کر می کرد. آقاچوپان ما همین جور یواش یواش وسط جمعیت می پلکید و هنوز فرصت نکرده بود از کسی پرس وجویی بکند که یک دفعه یکی از آن قوشهای شکاری دست آموز مثل تیر شهاب آمد و نشست روی سرش. از آن قوشهایی که یک بزغاله را درسته می برد هوا و آقاچوپان ما تا آمد بفهمد کجا به کجاست، که مردم ریختند دورش و سر دست بلندش کردند و با سلام و صلوات بردند. کجا؟ خدا عالم است. هرچه تقلا کرد و هرچه داد زد، مگر به خرج مردم رفت. اصلاً انگار نه انگار! به خودش گفت: «خدایا مگه من چه گناهی کرده ام؟ چه بلایی می خوان سرم بیارن؟ خدا رو شکر که از شر این حیوون لعنتی راحت شدم. نکنه آمده بود چشام رو درآره!...» و همین جور با خودش حرف می زد که مردم دست به دست رساندنش جلوی خیمه و خرگاه شاهی و بردندش تو. آقاچوپان ما از ترس جانش، دوسه بار از آن تعظیمهای بلندبالا کرد و تا آمد بگوید: «قربان...» که شاه اخ و پیفی کرد و به اشاره دست فهماند که ببرندش حمام و لباس نو تنش کنند و برش گردانند.
آقاچوپان ما که بدجوری هاج و واج مانده بود و دلش هم شور بزغاله ها را می زد؛ باز تا آمد بفهمد کجا به کجاست که سه تا مشربه آب داغ ریختند سرش و یک دلاک قلچماق افتاد به جانش. اینجای قضیه البته بسیار خوب بود؛ چون آقاچوپان ما سالهای آزگار بود که رنگ حمام را ندیده بود. البته سال و ماهی یک بار اگر گذارش به رودخانه باریکه ای می افتاد، تنی به آب می زد؛ ما غیر از شب عروسیش یادش نبود حمام رفته باشد و کیسه کشیده باشد. این بود که تن به قضا داد و پوست خیک را از کله اش کشید، وا کرد و گذاشت کنار و ته و توی کار را یواش یواش از دلاک حمام درآورد که تا حالا کله اینجوری ندیده بود و ماتش برده بود. قضیه از این قرار بود که هفته پیش سرب داغ تو گلوی وزیر دست راست پادشاه مانده بود و راه نفسش را بسته بود و حالا اینجوری داشتند برایش جانشین معین می کردند.
آقاچوپان ما خیالش که راحت شد، سر درددل را با دلاک واکرد و تا کار شست وشو تمام بشود و شال و جبه صدارت را بیاورند تنش کنند، فوت و فن وزارت را از دلاک یاد گرفت و هرچه «فدایت شوم» و «قبله عالم به سلامت باشد» و از این آداب بزرگان شنیده بود، به خاطر سپرد و دلاکه هم کوتاهی نکرد و تا می توانست کمرش را با آب گرم مالش داد که استخوانهاش نرم بشود و بتواند حسابی خودش را دولا و راست بکند و کار حمام که تمام شد، خودش را سپرد به خدا و رفت توی جبه صدارت.
اما از آنجا که آقاچوپان ما اصلاً اهل کوه و کمر بود نه اهل اینجور ولایتها و شهرها، با اینجور بزرگان و شاه و وزرا؛ و از آنجا که اصلاً آدم صاف و ساده ای بود؛ فکر بکری به کله اش زد و آن فکر بکر این بود که وقتی از حمام درآمد کپنک و چاروخها و پوست خیک کله اش را با چوبدستی گله چرانیش پیچید توی یک بخچه و سپرد به دست یکی از قراولها و وقتی رسید به کاخ وزارتی، اول رفت تو زیرزمینهاش گشت و گشت و گشت تا یک پستوی دنج گیر آورد و بخچه را گذاشت توی یک صندوق و درش را قفل کرد و کلیدش را زد پر شالش و رفت دنبال کار وزارت و دربار.
اما بشنوید از پرقیچیهای وزیر دست راست قبلی که با آمدن آقاچوپان ما دست و پاشان حسابی تو پوست گردو رفته بود و از لفت و لیس افتاده بودند؛ چون که آقاچوپان وزیرشده ما سوروساتشان را بریده بود و گفته بود: «به رسم ده ـ هرکه کاشت باید درو بکند.»... جان دلم که شما باشید، این پرقیچیها نشستند و با وزیر دست چپ ساخت و پاخت کردند و نقشه کشیدند که دخل این وزیر دهاتی را بیاورند که خیال کرده کار وزارت مثل کدخدایی یک ده است. این بود که اول سبیل قابچی باشی مخصوص وزیر جدید را چرب کردند و به کمک او زاغ سیاهش را چوب زدند و زدند و زدند و خبرچینی کردند و کردند و کردند تا فهمیدند که وزیر جدید هفته ای یک روز می رود توی پستو و یک ساعتی دور از اغیار یک کارهایی می کند. این دمب خروس که به دستشان افتاد، رفتند و چو انداختند و به گوش شاه رساندند که چه نشسته ای، وزیر دست راست هنوز ازراه نرسیده یک گنج به هم زده گنده تر از گنج قارون و سلیمان و همه اش را هم البته که از خزانه شاهی دزدیده! شاه هم که خیلی عادل بود و رعیت پرور و به همین دلیل سالی دوازده تا دوستاقخانه تازه می ساخت تا هیچکس جرات دزدی و هیزی نکند؛ با وزیر دست چپ قرار گذاشت که یک روز سربزنگاه بروند گیرش بیاورند و پته اش را روی آب بیندازند.
جان دلم که شما باشید، راویان شکرشکن چنین روایت کرده اند که وقتی روز و ساعت موعود رسید، شاه با وزیر دست چپ و یک دسته قراول و یساول و همه پرقیچیها راه افتادند و هلک و هلک رفتند سراغ پستوی مخفی وزیر دست راست و همچه که در را باز کردند و رفتند تو، نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورند! دیدند وزیر دست راست نشسته، پوست خیک به کله اش کشیده، جبه وزارت را از تنش درآورده، همان لباسهای چوپانی را پوشیده و تکیه داده به چوبدستی زمخت قدیمش و دارد های های گریه می کند، شاه را می گویی چنان تو لب رفت که نگو. وزیر دست چپ و پرقیچیها که دیگر هیچی.
باقیش را خودتان حدس بزنید. البته وزیر دست راست از این دردسرهای اول کار که راحت شد، یک نفر آدم امین را روانه ده آبااجدادیش کرد که تاوان گله مردم ده را که آن روز لت و پار شده بود بدهد؛ چون آقاچوپان ما بعدها فهمید که همان روز هرکدام از بزغاله مردنیهای گله اش را یکی از سردمدارها و قداره بندهای محله های شهر جلوی موکب شاهی قربانی کرده و از زیر این دین که بیرون آمد، زن و بچه هاش را خواست به شهر و بچه ها را گذاشت مکتب و به خوشی و سلامت زندگی کردند و کردند و کردند تا قضای اللهی به سر آمد و نوبت وزارت رسید به یکی دیگر؛ یعنی وزیر دست راست مغضوب شد و سر سفره دربار زهر ریختند تو غذاش و حکیم باشی دربار که حاضر و ناظر بود، به اسم اینکه قولنج کرده، دستور داد زود برسانندش به خانه. آقاچوپان ما که وزارت بهش آمد نکرده بود، فوراً شستش خبردار شد. به خانه که رسید، گفت رو به قبله بخوابانندش و بچه هاش را صدا کرد و بهشان سپرد که مبادا مثل او خام جبه صدارت بشوند و این هم یادشان باشد که از کجا آمده اند و بعد هم سفارش چاروخ و کپنک چوپانیش را به آنها کرد و سرش را گذاشت زمین و بی سروصدا مرد و چون در مدت وزارت نه مال و منالی بهم زده بود و نه پول و پله ای اندوخته بود تا کسی مزاحم زن و بچه اش بشود، این بود که زن و بچه هاش بعد از خاک کردن او، برگشتند سر آب و ملک اجدادی. دخترها خیلی زود شوهر کردند و رفتند و مادره هم فراق شوهرش را شش ماه بیشتر تحمل نکرد؛ اما پسرها که دوتا بودند چون پشتشان باد خورده بود و بعداز مدتها شهرنشینی پینه دستهاشان آب شده بود و دیگر نمی توانستند بیل بزنند و اویاری کنند، یک تکه ملکی را که ارث پدری داشتند، فروختند و آمدند شهر و چون کار دیگری از دستشان برنمی آمد، شروع کردند به مکتب داری...
خوب. درست است که قصه ما ظاهراً به همین زودی به سر رسید؛ اما شما می دانید که کلاغه اصلاً به خانه اش نرسید و در این دور و زمانه هم هیچکس قصه به این کوتاهی را از کسی قبول نمی کند و از قضای کردگار، ناقلان اخبار هم این قصه را فقط به عنوان مقدمه آورده اند تا حرف اصل کاریشان را برای شما بزنند. این است که تا کلاغه به خانه اش برسد، می رویم ببینیم قصه اصل کاری کدام است دیگر؟

مقدمه

نون والقلم گزارشی از اوضاع اجتماعی و سیاسی است که برخلاف کارهای دیگر جلال آل احمد در قالب یک داستان طنز بلند بازگو می شود. درحقیقت کارهای جلال بیشتر از آنکه داستان و قصه باشند، گزارش هستند. در این داستان، جلال شیوه هایی را به کار برده که در نوع خود تازگی دارند.
زبان طنز بهترین شیوه برای بیان انتقادهای تند و شدید سیاسی است؛ زیرا چنین شیوه بیانی با اینکه شاید خیلی بی مقدمه، یک راست سر اصل مطلب می رود و به معضل جامعه اشاره می کند و آن را مورد انتقاد قرار می دهد و بسیار موثرتر از زبان جِدّ است؛ به کسی هم برنمی خورد و موضع گیری و عکس العمل شدیدی هم برای نویسنده اش درپی ندارد.
جلال همچنین با استفاده از سبک قصه گویی عامیانه و کلیشه ای، داستان انتقادی خود را شیرین و جذاب می کند تا بیشترین تاثیر را در مخاطبانش برجای بگذارد.
در این داستان علاوه بر اینکه به معضلات سیاسی و اجتماعی جامعه روزگار خود می پردازد؛ نقش و عملکرد قلم به دستان و روشنفکران جامعه را هم می نمایاند و برخی از آنها را نیز مورد انتقاد قرار می دهد. دسته اول روشنفکرانی که در این داستان میرزااسداللّه نماینده آنهاست، انسانهای آگاه و آزاده ای هستند که به هیچ سمت و سویی متمایل نبوده و با قضایای سیاسی جامعه آنطور که به آن اعتقاد دارند برخورد می کنند. این دسته از روشنفکران غالباً دارای زندگی مرفه ای نیستد؛ زیرا حاضر نمی شوند قلمشان را در اختیار و خدمت قدرت قرار دهند و درنتیجه درپی ثروت اندوزی نیستند و به اندک درآمدی که با شرافت به دست می آورند بسنده می کنند و سعی دارند تا اگر از دستشان برآمد به مردم طبقه محروم جامعه خدمتی بکنند و هنگامی که شاهد ظلمی هستند، درمقابلش بایستند و تمام تلاش خود را در جهت احقاق حق مظلوم به کار گیرند. گرچه چنین کسانی ازنظر زندگی مادی دچار رنج هستند؛ اما از شیوه زندگی خود راضیند و حاضر نیستند به هیچ قیمتی به خدمت قدرتمندی درآیند.
دومین گروه روشنفکری که در این داستان مطرح می شود و نماینده اش میرزاعبدالزکی است، روشنفکرانی هستند که گرچه خواهان پیشرفت و ترقی جامعه اند و دوست دارند گره از کار مردم بگشایند؛ اما به منافع مادی خود هم توجه می کنند و درحقیقت منافع خود را بر دیگران ترجیح می دهند و تا جایی که بدانند به منافع آنها لطمه ای وارد نمی آید؛ سعی و تلاشی هم برای پیشرفت وضعیت جامعه از خود نشان می دهند؛ اما اگر ببینند از جانب قدرتمندی به آلاف و الوفی می رسند از اینکه به خدمتشان درآیند و خودشان را بدانهاوابسته کنند، ابایی ندارند و در توجیه کار خود می گویند که برای رسیدن به یک هدف عالی باید از حمایت کسی که قدرت دارد برخوردار شوند؛ غافل از اینکه زمینه وابستگی دوباره و درنتیجه گرفتاری دوباره طبقه ضعیف جامعه را به دنبال دارد.
هر دو دسته این روشنفکران خود را مدافع آزادی می دانند و نقش خود را در روشنگری جامعه موثر می دانند. این دو دسته در اوضاع نابسامان اجتماعی با هم کشمکشی ندارند؛ اما ازنظر شیوه عملکرد، تضاد پایان ناپذیری بینشان برقرار است.
در نهایت جلال راه حل اصلی برای رفع روند نامناسب و پر از اجحاف جامعه را خودِ مردم می داند و می گوید این مردمند که باید به آگاهی و بینشی کافی رسیده، سرنوشت خود را تغییر دهند و وظیفه آگاهیِ مردم را بر عهده روشنفکران و قلم به دستانِ آزاده جامعه می گذارد؛ زیرا تا مردم جامعه ای به آگاهی و بینش بالا دست نیابند، هیچگاه نخواهند توانست روند زندگی فلاکت بار خود را تغییر دهند که اگر به این حد از آگاهی دست یابند، خود مردم راه برهم زدن و سامان دادن اوضاع جامعه را هم می یابند.
در پایان باید گفت که جلال این داستان بلند خود را با شیوه ای متفاوت و با استفاده از زبان شیرین طنز و کلیشه داستانهای عامیانه، جذاب و خواندنی کرده که بی شک کسی از مخاطبانش چه در روزگار خودش و چه در این روزگار از خواندن آن احساس ملالت نمی کند و تا انتهای کتاب کشیده می شود؛ ضمن اینکه تاثیر مطلوبش را هم در ذهن خواننده به جا می گذارد و جلال که خود نیز ازجمله دسته اول روشنفکران زمان خود بود، با نوشته هایش تا جایی که می توانست وظیفه اش را انجام داده است و شاید بتوان گفت که کسانی مثل جلال، رسالتی را که قلم بر دوششان گذاشته، تمام کرده اند. حال وظیفه مردم و جامعه است که پاس تلاشهای بی چشمداشت چنین قلم به دستانی را به جا آورده و از آنان تقدیر به عمل آورند.

سیدعلی شاهری

مجلس اول

حالا بازهم یکی بود، یکی نبود. در یک روزگار دیگر دوتا آمیرزابنویس بودند که هرکدام دم یک در مسجد جامع شهر بزرگی که هم شاه داشت هم وزیر، هم ملا داشت و هم رمال، هم کلانتر و هم داروغه و هم شاعر و هم جلاد؛ صبح تا شام قلم می زدند و کار مردم شهر را راه می انداختند. یکیشان اسمش آمیرزااسداللّه بود و آن یکی آمیرزاعبدالزکی. هردو از توی مکتب خانه با هم بزرگ شده بودند و سواد و خط و ربطشان بفهمی نفهمی عین همدیگر بود و گذشته از همکاری، محل کسبشان هم نزدیک هم بود. هردوتاشان هم زن داشتند و هرکدام هم سی چهل ساله مردی بودند. اما آمیرزاعبدالزکی بچه نداشت و این خودش درد بی درمانی شده بود و گرچه کار و بارش از آمیرزااسداللّه خیلی بهتر بود، هفته ای هفت روز با زنش حرف و سخن داشت که مدام پسه دوتا بچه گرد و قنبلی آمیرزااسداللّه را تو سر شوهرش می زد. گرچه از قدیم و ندیم گفته اند که همکار چشم دیدن همکار را ندارد؛ اما وضع کار و روزگار این دوتاآمیرزابنویس جوری بود که لازم نمی دیدند چشم و هم چشمی کنند. آنکه بچه نداشت پول و پله داشت و با بزرگان می نشست و آنکه مال و منالی نداشت، دوتا بچه مامانی داشت که یک موی گندیده شان را به تمام دنیا با بزرگانش نمی داد. از این گذشته، آدم باسواد توی آن شهر، گرچه پایتخت بزرگی بود، خیلی کم بود و اگر قرار می شد هرکدام از اهل شهر دست کم سالی یک عریضه شکایت به کلانتر محل یا داروغه شهر بنویسد، کار آنقدر بود که این دوتا همکار تو پای همدیگر نپیچند. درصورتی که در آن شهر ماهی یک بار یک نفر را از بالای بارو می انداختند تو خندق، جلوی گرگهای گرسنه و هر دوماهی یک بار هم یکی را شمع آجین می کردند و صبح تا غروب دور شهر می گرداندند تا کسی جرات دزدی و هیزی نکند و به هرصورت، مشتری میرزابنویسهای ما چندان کم نبود و به همین مناسبت دوستی شان را که حفظ کرده بودند هیچی، گاهی گداری هم در عالم رفاقت زیر بال همدیگر را می گرفتند. دیگر اینکه از هم رودربایستی نداشتند؛ از اسرار هم باخبر بودند؛ زیاد اتفاق می افتاد که باهم درددل کنند؛ اما هرکدامشان هم در زندگی برای خودشان راهی را انتخاب کرده بودند و فضولی به کار همدیگر نمی کردند. خوب حالا چطور است برویم سراغ یکی یکی این دوتا میرزابنویس و ببینیم حال و روزگار هرکدام چطورها بود.
جان دلم که شما باشید، از شش تا شکمی که زن آمیرزااسداللّه برایش زاییده بود، فقط دوتاشان مانده بودند. یکیش پسر دوازده ساله ای بود به اسم حمید که صبحها می رفت مکتب و عصرها دم پر باباش می گشت و فرمان می برد و راه و رسم میرزابنویسی را یاد می گرفت و آن یکیش دختر هفت ساله تودل برویی به اسم حمیده که صبح تا شام پابه پای مادرش راه می رفت و براش شیرین زبانی می کرد و از سبزی پاک کردن گرفته تا گوشت کوبیدن، هر کاری را که مادر بهش می گفت، راه می انداخت. خانه شان دو اتاق داشت با یک حوض و یک باغچه کوچولو هم داشتند به اندازه یک کف دست که بچه ها توش لاله عباسی کاشته بودند و خودشان هم آبش می دادند. توی حوضشان هم پنج تا ماهی گلی گلی صبح تا شام دنبال هم می کردند. یکی از اتاقهاشان را با دو قالیچه ترکمنی فرش کرده بودند و یک جفت لاله سر طاقچه اش گذاشته بودند و اتاق دیگر با زیلو فرش شده بود و دو دست رختخواب بالای اتاق بود و سر طاقچه ها هم زیادی کاسه بشقاب مسی و چینی شان را چیده بودند با از این جور خرت و خورتهای زندگی. یک دانه یخدان هم گذاشته بودند گوشه همین اتاق که لباسهاشان را توش می گذاشتند و جزو این لباسها هم یک کپنک پاره پاره بود با یک جفت چاروخ و یک عصای گره گوله دار که زن میرزااسداللّه از دستشان به عذاب آمده بود و نمی دانست چرا میرزا آنقدر بهشان دل بسته و نمی گذارد بدهندشان به قباآرخلقی.
زن میرزااسداللّه اسمش زرین تاج خانم بود. از آن زنهای کدبانو که از هر انگشتشان هنری می ریزد و یک تنه یک اردو را ناهار می دهند؛ اما حیف که توی زندگی میرزا خبری از سور و مهمانی نبود؛ چه برسد به مهمانی اردو. نه بروبیایی، نه سفره رنگینی، نه اسب و استری و نه کلفت نوکری. حتی گاهی که زرین تاج خانم حالش خوش نبود، مجبور بود دسته هونگ را بدهد به دست دختر نازنینش که گوشت بکوبد. دلش خون بود؛ اما چاره ای نداشت. با همه اینها گاهی که دلش خیلی از دست روزگار سر می رفت، تلافیش را سر آمیرزا درمی آورد. یک روز سر اینکه چرا چادر چاقچور درخشنده خانم (زن آمیرزاعبدالزکی) نونوارتر است؛ روز دیگر سر اینکه چرا میرزا دیر به خانه آمده یا چرا دستش همیشه مرکبی است؛ روز دیگر سر اینکه چرا میراب محل، آب اول را که پر از گل و لجن است، تو آب انبار خانه آن ها ول کرده و از این جور حرف و سخنها... اما این بگومگوها هیچوقت به قهر و دعوا نمی کشید و شب نشده زن و شوهر آشتی می کردند و از نو.
اما کار و بار میرزااسداللّه از این قرار بود که صبح ناشتایی که می کرد، قلمدانش را می زد پرشالش و به امید حق می رفت دم در مسجد جامع شهر. بساطش را که یک میز کوچک بود و یک پوست تخت، از توی کفشدانی مسجد درمی آورد و کنار در مسجد بزرگ، توی دالان، پوست تخت را پهن می کرد زیر پاش و دوزانو می نشست پشت میز به انتظار مشتری و کارش کاغذنویسی بود. با خط خوش نستعلیق و حاشیه پهن و آخر خطها سربالا و با آداب تمام و از هر کاغذی که می نوشت، صنار می گرفت. نرخ داشت. مشتریهایش هم کاسب کارهای بازار بودند که حواله برنج و روغن و نخودلوبیا برای تجار می فرستادند یا بیجک و رسید و پته به هم می دادند؛ یا خاله چادریهایی که پنهانی از شوهرشان به قوم و خویشها کاغذ می نوشتند و از هووی تازه شان درددل می کردند و از مادرشوهرشان یا کلفت نوکرهایی که از ولایت خودشان دور افتاده بودند و توی شهر گیر کرده بودند و دلشان برای هم ولایتیهاشان تنگ شده بود و توی کاغذ احوال یکی یکی گاو گوسفندهای باباشان را می پرسیدند و به همه اهل ده جدا جدا سلام می رساندند و برای چاق شدن الاغ گرگرفته خانواده دوادرمان سفارش می دادند... دیگر برایتان بگویم با عمله بناها که مزد تابستانشان را به ولایت می فرستادند؛ یا آدمهایی که شکایتی داشتند و می خواستند عریضه به حاکم و کلانتر و دیوانخانه بنویسند و این جور مشتریها از دیگران بیشتر بودند؛ چون وقتش که شد، برایتان می گویم که اوضاع آن روزگار چه جوری بود و چرا سنگ رو سنگ بند نمی شد و چرا دست به دل هرکه می گذاشتی، ناله اش به فلک بود.

نظرات کاربران درباره کتاب نون و القلم

پیش بینی آینده ایران
در 2 ماه پیش توسط سپهر هیبتیان
یکی از زیباترین داستان هایی که خوندم خوندنش رو پیشنهاد میکنم یک شاهکار
در 2 سال پیش توسط سُبْحٰانْ