فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسخ

کتاب مسخ

نسخه الکترونیک کتاب مسخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مسخ

هدایت درمیان نویسندگان خارجی که به ترجمه برخی از آثار آنها همت گماشت، بیشتر از همه به کافکا علاقه دارد؛ زیرا او را در افکار و اعتقادات بسیار به خود نزدیک می‌بیند. ازجمله کارهای کافکا که هدایت به آن بسیار علاقه‌مند بود، مسخ است. مسخ سرگذشت انسانی است که تا وقتی می‌توانست فردی مثمرثمر برای خانواده باشد و در رفع احتیاجات خانواده کوشش می‌کرد، برای آن عزیز بود و دوست‌داشتنی؛ اما وقتی از کار می‌افتد و دیگر قادر نیست تا مایحتاج خانواده را تأمین کند نه‌تنها دوست‌داشتنی نیست؛ بلکه به مرور موجودی بی‌مصرف و حتی مضرّ و مورد تنفر خانواده می‌شود تا جایی که حتی زنده‌بودنش برای اعضای خانواده ملال‌انگیز است. ابتدا به حال او دل می‌سوزانند و می‌خواهند درباره گذشته او مراتب حق‌شناسی به‌جا آورند؛ اما وقتی ضبط و ربط‌کردنش از حد می‌گذرد، هرکس می‌خواهد از شرش خلاص شود. این خانواده سمبل جامعه‌ای است که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضرّ و مخل آسایش و امنیت جامعه می‌داند؛ هرچند که اگر چنین شخصی قدرتی داشته باشد و یا همین اجتماع فرصت انجام کاری را از او دریغ نمی‌کردند، شاید منشأ کارهای عظیمی باشد. مسخ سرگذشت انسانی است که جامعه او را از خود طرد می‌کند و او به گوشه انزوا و تاریکی تنهایی خود پناه می‌برد و بدون آنکه کاری به دیگران داشته باشد؛ این دیگران هستند که حتی وجود بی‌آزار او را نمی‌توانند تحمل کنند تا جایی که آرزوی مرگ به او روی می‌آورد و خود نیز به مرگ خود خشنود می‌شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مسخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

هدایت درمیان نویسندگان خارجی که به ترجمه برخی از آثار آنها همت گماشت، بیشتر از همه به کافکا علاقه دارد؛ زیرا او را در افکار و اعتقادات بسیار به خود نزدیک می بیند. ازجمله کارهای کافکا که هدایت به آن بسیار علاقه مند بود، مسخ است.
مسخ سرگذشت انسانی است که تا وقتی می توانست فردی مثمرثمر برای خانواده باشد و در رفع احتیاجات خانواده کوشش می کرد، برای آن عزیز بود و دوست داشتنی؛ اما وقتی از کار می افتد و دیگر قادر نیست تا مایحتاج خانواده را تامین کند نه تنها دوست داشتنی نیست؛ بلکه به مرور موجودی بی مصرف و حتی مضرّ و مورد تنفر خانواده می شود تا جایی که حتی زنده بودنش برای اعضای خانواده ملال انگیز است. ابتدا به حال او دل می سوزانند و می خواهند درباره گذشته او مراتب حق شناسی به جا آورند؛ اما وقتی ضبط و ربط کردنش از حد می گذرد، هرکس می خواهد از شرش خلاص شود.
این خانواده سمبل جامعه ای است که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی رحم است و آنها را مضرّ و مخل آسایش و امنیت جامعه می داند؛ هرچند که اگر چنین شخصی قدرتی داشته باشد و یا همین اجتماع فرصت انجام کاری را از او دریغ نمی کردند، شاید منشا کارهای عظیمی باشد.
مسخ سرگذشت انسانی است که جامعه او را از خود طرد می کند و او به گوشه انزوا و تاریکی تنهایی خود پناه می برد و بدون آنکه کاری به دیگران داشته باشد؛ این دیگران هستند که حتی وجود بی آزار او را نمی توانند تحمل کنند تا جایی که آرزوی مرگ به او روی می آورد و خود نیز به مرگ خود خشنود می شود.
با خواندن مسخ به راحتی می توان دریافت که هدایت چرا شیفته این داستان شده است. او نیز در دوران خفقان کشور وقتی شور و نشاط جنبش مردم را می بیند، به وجد آمده شروع به نوشتن داستانهای کوبنده اجتماعی و انتقاد از قوانین ظالمانه می کند و با سرکوبی این جنبشها به انزوا و تنهایی خود پناه می برد، درست مثل گره گوار داستان مسخ که وقتی متوجه تنفر خانواده اش می شود درمی یابد که اگر هم اکنون افراد خانواده و به خصوص خواهرش کارهایش را انجام می داد، از سر دلسوزی بوده نه از بابت حق شناسی و دوست داشتن؛ پس به گوشه انزوای خود پناه برده و در تنهایی کامل می میرد، هدایت نیز پس از شکست در آرمانهای انقلابی خود، به گوشه انزوای آپارتمانش در پاریس پناه برده و همانجا به زندگی خود خاتمه می دهد.
گراکوس شکارچی دومین داستان این مجموعه نیز اثری از فرانتس کافکا است. گراکوس روح سرگردانی است که در روزگار زنده بودنش یک لحظه آرام و قرار نداشته و همیشه شور و هیجان زندگی او را فراگرفته بود. با مرگش که در یکی از شکارهایش اتفاق می افتد زورق مرگ که باید او را به دنیای مردگان هدایت کند، راه گم می کند و او همچنان سرگردان در دنیا باقی می ماند و مانند روزگار زنده بودنش در شور و هیجان و تکاپو است.
گراکوس سمبل انسانهای آزاده ای است که حتی بعداز مرگ نیز نگران جامعه بشریند و روحشان همچنان در تکاپو است و درنظر دیگران نیز چنین انسانهایی هرگز نخواهند مرد؛ هرچند روح معنوی، جسم زمینیشان را ترک کند!
اما درباره داستانهای دیگر این مجموعه، یعنی مهمان مردگان، شمشیر و در کنیسه ما، تفسیرهایی که به همراه هریک از این داستانها می آید، خود روشن کننده و گویا است و نیاز به توضیح دوباره ندارد.

سیدعلی شاهری

مسخ

یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه ای گنبدمانندی دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان تقسیم بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک می نمود، جلوی چشمش پیچ و تاب می خورد.
گره گوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» معهذا در عالم خواب نبود. اتاقش درست یک اتاق مردانه بود گرچه کمی کوچک؛ ولی کاملاً متین و بین چهار دیوار معمولیش استوار بود. روی میز کلکسیون نمونه های پارچه گسترده بود ــ گره گوار شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد ــ گراووری که اخیرا از مجله ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به خوبی دیده می شد. این تصویر زنی را نشان می داد که کلاه کوچکی به سر و یخه پوستی داشت و خیلی شق و رق نشسته و نیم آستین پَر پشمی را که بازویش تا آرنج در آن فرومی رفت، به معرض تماشای اشخاص با ذوق گذاشته بود.
گره گوار به پنجره نگاه کرد. صدای چکه های باران که به حلبی شیروانی می خورد شنیده می شد. این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم»؛ ولی این کار به کلی غیرممکن بود؛ زیرا وی عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد و با وضع کنونی نمی توانست حالتی را که مایل بود، به خود بگیرد. هرچه دست و پا می کرد که به پهلو بخوابد با حرکت خفیفی مثل الاکلنگ هی به پشت می افتاد. صدبار دیگر هم آزمایش کرد و هربار چشمش را می بست تا لرزش پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع درد مبهمی در پهلویش حس کرد که تا آنگاه مانند آن را درنیافته بود.
فکر کرد: «چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده ام! هرروز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادر است! بدتر از همه این زجر مسافرت، یعنی عوض کردن ترنها، سوارشدن به ترنهای فرعی که ممکن است از دست برود، خوراکهای بدی که باید وقت و بی وقت خورد! هر لحظه دیدن قیافه های تازه مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آنها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار می کنم به درک می رفت!» بالای شکمش کمی احساس خارش کرد. به چوب تختخواب کمی بیشتر نزدیک شد. به پشت می سرید برای اینکه بتواند سرش را بلند کند و در محلی که می خارید یک رشته نقاط سفید به نظرش رسید که از آن سردرنمی آورد. سعی کرد که با یکی از پاهایش آن محل را لمس کند؛ ولی پایش را به تعجیل عقب کشید؛ چون این تماس، لرزش سردی در او ایجاد می کرد. به وضع قبلی خود درآمد. فکر می کرد: «هیچ چیز آنقدر خرف کننده نیست که آدم همیشه به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد. راستی می شود باور کرد که بعضی از مسافران مثل زنهای حرم زندگی می کنند؟ وقتی که بعدازظهر به مهمانخانه برمی گردم تا سفارشها را یادداشت بکنم، تازه این آقایان را می بینم که دارند چاشت خودشان را صرف می کنند. می خواستم بدانم اگر من چنین کاری می کردم، رییسم به من چه می گفت! فورا مرا بیرون می انداخت! کی می داند شاید هم این کار عاقلانه باشد. اگر پای بند خویشانم نبودم، مدتها بود که استعفای خودم را داده بودم. می رفتم رییسمان را گیر می آوردم و مجبور نبودم که فرمایشهای او را قورت بدهم. در اثر این کار، لابد از روی میز دفترش می افتاد. این هم اطوار غریبی است. برای حرف زدن با کارمندانش، روی میز دفتر صعود می کند مثل اینکه به تخت نشسته. آن هم با گوش سنگین که باید کاملاً نزدیکش رفت! درهرحال هنوز امیدی باقی است. هروقت پولی را که اقوامم به او بدهکارند پس انداز کردم ــ این هم پنج شش سال وقت لازم دارد ــ حتما این ضربت را وارد می آورم. بعد هم حرف حساب یک کلمه ورق برمی گردد. در هرحال باید برای ترن ساعت پنج بلند بشوم.»
به ساعت شماطه که روی دولابچه تیک و تاک می کرد نگاهی انداخت و فکر کرد: «خدا بداد برسد!» ساعت شش ونیم بود و عقربکها به کندی جلو می رفتند. از نیم هم گذشته بود. نزدیک شش و سه ربع بود. پس ساعت شماطه زنگ نزده بود؟ معهذا از توی رختخواب عقربک کوچک دیده می شد که روی ساعت چهار قرار گرفته بود. شماطه حتما زنگ زده بود. پس در اینصورت با وجود سروصدایی که اثاثیه را به لرزه درمی آورد گره گوار به خواب خوشی بوده؟ خواب خوش نه، او به خواب خوش نرفته؛ ولی غرق خواب بوده. بله اما حالا؟ ترن اول، ساعت هفت حرکت می کرد. برای اینکه بتواند به آن ترن برسد، باید دیوانه وار عجله بکند. از این گذشته کلکسیون نمونه ها هم در پاکت پیچیده نشده بود؛ اما آنچه مربوط به خود گره گوار می شد اینکه او کاملاً سردماغ نبود. بر فرض هم که خودش را به ترن می رساند، اوقات تلخی اربابش مسلم بود؛ زیرا پادو دوچرخه سوار سر ساعت پنج دم ترن انتظار گره گوار را کشیده و مسامحه او را به تجارتخانه اطلاع داده بود. این آدم مطیع و احمق یک نوع غلام حلقه به گوش و تحت الحمایه رییس بود. اما... خودش را به ناخوشی می زد؟ این هم بسیار کسل کننده بود و به او بدگمان می شدند؛ زیرا پنج سال می گذشت که در این تجارتخانه کار می کرد و هرگز کسالتی به او عارض نشده بود. حتما رییس با پزشک بیمه می آمدند و پدر و مادرش را از تنبلی پسرشان سرزنش می کردند و اعتراضات را به اتکاء قول پزشک، که برای او هرگز ناخوش وجود نداشت و فقط تنبل وجود داشت، رد می کرد. آیا ممکن بود طبیب در این مورد به خصوص اشتباه کند؟ گره گوار حس می کرد که کاملاً حالش بجاست. فقط این احتیاج بیهوده به خوابیدن، آن هم در چنین شب طولانی او را از کار بازداشته بود. اشتهای غریبی در خود حس می کرد.
در همان موقع که این افکار را به سرعت در مغزش زیرورو می کرد بی آنکه تصمیم بگیرد از رختخواب بلند بشود، شنید که در پهلوی بسترش را می کوبند و در همان دم ساعت زنگ سه ربع را زد. مادرش او را صدا می کرد: «گره گوار، ساعت هفت وربع کم است؛ آیا خیال نداری به ترن برسی!؟» طنین صدایش گوارا بود! گره گوار از آهنگ جواب خودش به لرزه افتاد. در اینکه صدایش شناخته می شد شکی دربین نبود. او بود که حرف می زد؛ اما یک جور زق زق دردناکی که ممکن نبود از آن جلوگیری کند و به نظر می آمد که از ته وجودش بیرون می آمد و در صدایش داخل می شد و کلمات صوت حقیقی خود را نداشتند؛ مگر در لحظه اول و سپس صوت، مغشوش می شد به طوری که آدم از خودش می پرسید آیا درست شنیده است یا نه. گره گوار خیال داشت جواب مفصلی بدهد؛ اما با این شرایط به همین اکتفا کرد که بگوید: «بله، بله، مادرجان متشکرم بلند می شوم.» بی شک حایل بودن در نمی گذاشت به تغییری که در صدای گره گوار حاصل شده بود پی ببرند؛ زیرا توضیح او مادر را متقاعد کرد و مادرش درحالیکه پاپوش را به زمین می کشید دور شد. اما این گفتگوی مختصر سایر اعضای خانواده را متوجه کرد که گره گوار برخلاف انتظار هنوز در رختخواب است. پدر نیز آهسته با مشت به کوفتن در پهلویی شروع کرد و فریاد زد: «گره گوار! چته؟» و لحظه ای بعد با لحن آمرانه و باوقار گفت: «گره گوار! گره گوار!» از در دیگر پهلوی اتاق، خواهرش به آرامی می نالید که: «گره گوار! آیا ناخوشی؟ چیزی لازم داری؟» گره گوار سعی کرد که کلمات را دقیق تلفظ بکند و تا می تواند لغات را از هم مجزا بنماید تا صدایش طبیعی بشود. به هردوطرف جواب داد: «حاضرم.» پدر رفت که چاشت بخورد؛ ولی خواهر هنوز پچ پچ می کرد: «گره گوار، خواهش می کنم که در را باز بکنی.» گره گوار اعتنایی به این پیشنهاد نکرد. برعکس خوشحال بود که عادت دربستن از تو را مثل اتاق مهمانخانه حفظ کرده بود.
اول، سرفرصت بلند می شد بی آنکه کسی مخل او بشود، لباس می پوشید و به خصوص صبحانه را می خورد و بعد وقت داشت برای اینکه فکر بکند. به خوبی حس می کرد که رختخواب جای یافتن راه حل عاقلانه این مساله نیست. چه بسا اتفاق می افتد که در اثر بدی وضع خوابیدن از این کسالتهای کوچک به انسان رخ می دهد و همین که برخاستند خودبه خود ازبین می رود و گره گوار متوجه بود که کم کم خیالات باطل او برطرف می شود؛ اما راجع به تغییر صدایش، کاملاً معتقد بود که آن مقدمه سرماخوردگی است و این ناخوشی، مختص کسانی است که مجبور به مسافرت زیاد می باشند.
ردکردن لحاف برایش هیچ زحمتی نداشت، کمی باد کرد و لحاف خودبه خود افتاد. بعد گره گوار از جثه مهیب خود دچار زحمت شد. برای اینکه بلند بشود، احتیاج به بازو و ساق پا داشت و او به جز پاهای کوچکی که دایما می لرزیدند و به آنها مسلط نبود، چیزی نداشت. قبل از اینکه بتواند یکی از آنها را تا بکند بایستی کمی استراحت کند و زمانی که حرکت مطلوب را اجرا می کرد، همه پاهای دیگر بدون نظم درهم و برهم می شدند و به طرز دردناکی او را شکنجه می کردند. با خودش گفت: «بی خود نباید توی رختخواب ماند.»
برای اینکه بیرون بیاید، ابتدا سعی کرد که از قسمت سفلی بدن شروع کند. بدبختانه این قسمت پایین را که هنوز ندیده بود و تصور دقیقی درباره آن در ذهن نداشت، هنگام آزمایش، حرکت دادن آن را بسیار دشوار دید. کندی این روش او را از جا درکرد. تمام قوایش را جمع کرد تا خود را به جلو بیندازد؛ ولی از آنجا که خط سیر خود را بد حساب کرده بود، سخت به یکی از برجستگیهای تخت خورد و احساس دردی سوزان به او فهمانید که قسمت پایین بدنش بی شک بسیار حساس است.
از این رو خواست شیوه را تغییر بدهد و از بالای بدن شروع نماید و با احتیاط سرش را به طرف بالای تخت چرخانید. بدون زحمت به این کار موفق شد و باقی جسمش با وجود وزن و حجمی که داشت، به همان سو متوجه گردید؛ اما همین که سرش بیرون آمد و در میان هوا آویزان گشت، گره گوار از ادامه دادن به این کار ترسید، اگر با همین وضع به زمین می افتاد، سرش خرد می شد مگر اینکه معجزی واقع شود و این موقعی نبود که وسایل خود را از دست بدهد. پس بهتر بود که در رختخواب بماند.
معهذا زمانی که پس از اینهمه مرارت آهی کشید، دوباره مثل پیش خود را در حالت درازکشیده یافت و زمانی که دید پاهای کوچکش بیش از پیش در پیچ وتاب است، ناامید شد از اینکه بتواند در این اعضای خودسر نظمی برقرار بکند. دوباره به فکرش آمد که قطعا نباید در رختخواب بماند و به طرز عاقلانه ای در راه کوچکترین امید خارج شدن از آن باید از هیچگونه فداکاری دریغ نکند. هنوز به خاطر می آورد که تصمیم نومیدانه هرگز ارزش تامل متین و منطقی را ندارد. عموما در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره می دوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد؛ اما در این روز کوچه هیچ جوابی به او نمی داد. ابر انبوه هیچگونه مژده ای دربر نداشت. فکر کرد: «ساعت هفت است و مه کم نشده!» لحظه ای دوباره دراز کشید تا نفس آرام و قوی سابق خود را دوباره به دست بیاورد، مثل اینکه متوقع بود آرامش کامل، زندگی عادی را به او بازگرداند.
بعد با خود گفت: «قبل از یک ربع حتما باید بلند بشوم. عنقریب کسی را دنبال من به منزل می فرستند چون مغازه پیش از ساعت هفت باز می شود.» و شروع کرد که به پشت بخزد تا به تمام طول بدن و یکجا از رختخواب بیرون بیاید. از این قرار می توانست سر خود را بالا بگیرد تا به آن صدمه ای نرسد. پشتش که به نظر او به اندازه کافی سخت بود؛ البته روی قالیچه آسیبی نمی دید. فقط از صدایی که موقع سقوطش تولید می شد واهمه داشت. می ترسید که در تمام خانه این صدا منعکس بشود و وحشت یا اضطرابی تولید کند.
روش جدیدی که پیش گرفته بود، بیشتر برایش تفنن بود تا کار پرزحمت؛ زیرا به وسیله تکانهایی می توانست خود را بلغزاند. هنگامی که نیمی از تنش از رختخواب بیرون آمد، به فکرش رسید که اگر کمی به او کمک می شد با چه سهولتی می توانست بلند بشود. دونفر آدم قوی مثل پدرش و خدمتکار کافی بود. آنها بازویشان را زیر پشت گرد او می بردند و از رختخواب بیرونش می آوردند سپس با بار خود خم می شدند و بعد با احتیاط صبر می کردند که بتواند روی زمین استوار بشود و به این ترتیب می توانست امیدوار باشد که پاهایش بالاخره وسیله استعمال خود را پیدا بکنند؛ اما بر فرض هم که درها بسته نبود، آیا کار خوبی بود که کسی را به کمک بخواهد؟ از این فکر با وجود همه بدبختی که به او روی آورده بود، نتوانست از لبخند خودداری بکند.
عملیات به قدری پیشرفت کرده بود که در اثر حرکت تابی که به خود می داد، تقریبا حس کرد که تعادلش را ازدست داده، باید تصمیم قطعی بگیرد؛ زیرا از یک ربع ساعت مهلتی که پیش خود تعیین کرده بود، پنج دقیقه بیشتر باقی نمانده بود؛ ولی ناگهان صدای زنگ در را شنید. با خودش گفت: «لابد کسی از مغازه آمده!» و حس کرد که خون در بدنش منجمد شد و پاهای کوچکش رقص چوبی خود را تندتر کردند. لحظه ای در سکوت گذشت و در پرتو امید پوچی تصور کرد که هیچکس در را باز نخواهد کرد؛ ولی خدمتکار مثل معمول با گامهای استوار به طرف در رفت. اولین کلمه ای که شخص تازه وارد ادا کرد، کافی بود برای آنکه گره گوار به هویت او پی ببرد؛ این شخص خود معاون بود. چرا بایستی گره گوار محکوم به خدمت در تجارتخانه ای باشد که در آنجا کوچکترین غفلت کارمند موجب بدترین سوءظن درباره او می شد؟ آیا همه کارمندان بی استثنا دغل بودند؟ آیا بین آنها هیچیک از آن خدمتگزاران فداکار و باوفا پیدا نمی شد که اگر اتفاقا برایشان پیش آمدی رخ می داد تا صبح یکی دو ساعت طفره بروند، به قدری از پشیمانی حالشان منقلب بشود که بتوانند از رختخوابشان بیرون بیایند؟ آیا به جای آنکه فورا مزاحم معاون بشوند، حقیقتا کافی نبود که یکی از شاگردان تازه کار را می فرستادند تا اطلاعی به دست بیاورد ــ آن هم درصورتی که چنین بازپرسی لزومی داشت ــ مثل اینکه بخواهند به تمام خانواده نمایش بدهند که روشن کردن چنین قضیه مشکوکی ممکن نیست؛ مگر اینکه به هوش چنین شخص توانایی محول بشود؟ این افکار به قدری گره گوار را از جا درکرد که با تمام قوا خودش را از تخت به زیر افکند. این اقدام بیشتر در اثر خشم او بود تا درنتیجه یک تصمیم قطعی. حاصل اینکه، تصادم شدید تولید شد؛ ولی غوغایی که از بروز آن می ترسید رخ نداد. قالیچه از شدت سقوط کاست و پشت جوانک بیش از آنکه ابتدا تصورش را می کرد، قابل ارتجاع بود. دنباله صدای خفه ای که ایجاد شد، هیچگونه غوغایی تولید نگردید، فقط سرش صدمه دید؛ چون گره گوار سرش را به اندازه کافی بالا نگرفته بود و در موقع سقوط ضربت دید؛ پس سر خود را از شدت درد و اوقات تلخی چرخانید و آن را روی قالیچه مالید.

نظرات کاربران درباره کتاب مسخ

کتابی که نویسندش کافکا باشه و مترجمش صادق هدایت باشه کتاب نیست بلکه یه دنیاست !!!
در 5 روز پیش توسط
اینکه صادق هدایت ترجمه و تفسیر کرده باعث میشه این نسخه حتی بهترم بشه
در 7 روز پیش توسط
بهترین ترجمه مسخ.
در 1 هفته پیش توسط
و چه روایت غم باری است متفاوت بودن...
در 2 هفته پیش توسط
توانایی ادبی کافکا + ترجمه صادق هدایت دیگه چی میشه گفت واقعا ، خود بخوان حدیث مفصل
در 3 هفته پیش توسط