فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیگانه

کتاب بیگانه

نسخه الکترونیک کتاب بیگانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیگانه

کتاب «بیگانه» نوشته آلبر کامو (۱۹۶۰- ۱۹۱۳)، نویسنده، روزنامه‌نگار و فیلسوف فرانسوی است. او در سال ۱۹۸۷ موفق به دریافت جایزه نوبل شد. هم‌چنین او را به عنوان یکی از متفکران مکتب اگزیستانسیالیسم می‌دانند. کتاب «بیگانه» که نخستین اثر کاموست داستان مردی را روایت می‌کند که مورسو نام دارد. او کارمند فرانسوی ساکن الجزایر است، که گرفتار یکسری از رویدادها می‌شود. مادر مورسو كه در آسایشگاه زندگی می‌کند می‌میرد. مورسو بعد از مدتي با دوستان خود از جمله ماری و رايموند به كنار ساحل ـ نزديك صحرای الجزيره ـ به پيك‌نيك مي‌ر‌وند و با دو مرد عرب كه رايموند از قبل با آنان اختلاف داشته، برخورد می‌كنند و با آنان درگير می‌شوند. مورسو يكي از عرب‌ها را با رولور به قتل می‌رساند، سپس دستگير شده و پس از محاکمه چند ماهه محكوم به اعدام می‌شود. این داستان از همان آغاز مخاطب از همان آغاز داستان با یک تناقض عجیب روبه‌رو می‌شود. او مورسو و صداقت بی‌چون و چرا در رفتارش را با تمام وجود می‌ستاید اما از تضاد او با جامعه که او را برچسب "بیگانه" زده سخت آزرده‌خاطر می‌شود. در آغاز کتاب «بیگانه» می‌خوانیم: «امروز، مادرم مرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم. تلگرافی به همین مضمون از نوانخانه دریافت داشته‌ام. «مادر درگذشت. تدفین فردا. تقدیم احترامات» از این تلگراف چیزی نفهمیدم، شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده است. نوانخانه پیران در «مارانگو» هشتاد کیلومتری الجزیره است. سر ساعت دو اتوبوس خواهم گرفت و بعدازظهر خواهم رسید. بدین ترتیب می‌توانم شب را استراحت کنم و فردا ظهر مراجعت کنم. از رئیسم دو روز مرخصی تقاضا کردم که به علت چنین پیش‌آمدی نتوانست آن را رد کند. با وجود این خشنود نبود. حتی به او گفتم: این امر تقصیر من نیست. جوابی نداد». این کتاب را جلال آل احمد، نویسنده، مترجم و روشنفکر معاصر، به فارسی ترجمه کرده است. از آثار جلال می‌توان به «زن زیادی»، «مدیر مدرسه»، «نفرین زمین»، «سه‌تار»، «نون و القلم» و «خسی در میقات» اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیگانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش نخست

۱

مادرم امروز، مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرامی به این مضمون از خانه سالمندان دریافت داشته ام! «مادر، درگذشت. تدفین فردا. همدردی عمیق» از تلگرام چیزی دستگیرم نشد. شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده باشد.
نوانخانه پیران در «مارنگو»(۹) هشتاد کیلومتری الجزیره است. ساعت دو سوار اتوبوس خواهم شد و بعدازظهر به آنجا خواهم رسید. به این ترتیب، می توانم شب را در کنار جاده بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت کنم. از رییسم دو روز مرخصی تقاضا کردم که به علت چنین عذری، نمی توانست آن را رد کند. با وجود این دلش راضی نبود. حتی به او گفتم: «تقصیر من نیست.» جوابی نداد. بعد فکر کردم که لزومی نداشت این مطلب را به او می گفتم. در واقع من نمی بایستی عذر تقصیر بخواهم. وانگهی وظیفه اوبود که به من تسلیت بگوید. اما بدون تردید این کار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهد دید. چون اکنون مثل این است که هنوز مادرم نمرده است. ولی بعد از تدفین، کار انجام یافته تلقی خواهد شد و همه چیز جنبه رسمی به خود خواهد گرفت.
ساعت دو سوار اتوبوس شدم. هوا خیلی گرم بود، مطابق معمول غذا را در رستوران، «سلست»(۱۰) خوردم. همه با من اظهار همدردی می کردند و سلست به من گفت: «هیچ کس جای مادر را نمی گیرد.» هنگامی که به راه افتادم، همه تا دم در بدرقه ام کردند. کمی سراسیمه بودم. چون لازم بود به منزل «امانوئل» بروم و کراوات سیاه و بازوبندش را به عاریه بگیرم. آخر چند ماه پیش او عمویش را از دست داده بود.
برای اینکه اتوبوس را از دست ندهم، دویدم، حتما به علت این شتاب و این دویدن و سروصدای ماشین وبوی بنزین و نور خورشید و انعکاسش روی جاده بود که چرتم گرفت، کمابیش تمام طول راه را خوابیدم. هنگامی که بیدار شدم، به یک مرد نظامی چسبیده بودم. نظامی به من خندید و پرسید آیا از راه دور می آیم. جواب دادم «بله». برای اینکه چیز دیگری نگویم.
نوانخانه در دو کیلومتری دهکده است. این راه را پیاده رفتم. خواستم فورا مادرم را ببینم. اما دربان گفت اول باید به مدیر رجوع کنم. چون مدیر مشغول کار بود، کمی صبر کردم. تمام این مدت دربان حرف زد و بالاخره مدیر را دیدم. و مرا در دفترش پذیرفت. پیرمرد ریزنقشی بود که نشان «لژیون دونور» به سینه داشت. با چشمان درخشانش، مرا نگاه کرد. بعد دستم را فشرد و آنقدر آن را نگاه داشت که نمی دانستم چگونه آن را دربیاورم. پرونده ای را نگاه کرد و به من گفت: «مادام مُرسو(۱۱) سه سال پیش به اینجا وارد شد و شما تنها حامی او بودید». گمان کردم مرا سرزنش می کند. از این جهت خواستم توضیحاتی بدهم. اما کلامم را قطع کرد: «فرزند عزیزم لازم نیست خودتان را تبرئه کنید. من پرونده مادرتان را خوانده ام. شما نمی توانستید احتیاجات او را برآورید. او به یک پرستار نیاز داشت. درآمد شما کم بود. از همه اینها گذشته، او در اینجا خوشبخت تر بود.» گفتم: «بله، آقای مدیر» او افزود: «می دانید او، در اینجا دوستانی داشت، افرادی به سن و سال خودش و می توانست لذایذ زمان گذشته رابا آنان در میان نهد. شما جوانید و زندگی با شما او را کسل می ساخت.»
این مطلب راست بود، هنگامی که مادرم خانه بود، تمام اوقات، ساکت با نگاه خود مرا دنبال می کرد. روزهای اول که به نوانخانه آمده بود اغلب گریه می کرد. و این بدین سبب بود که هنوز به محل جدید عادت نکرده بود. پس از یکی دو ماه اگر می خواستند او را از نوانخانه بیرون بیاورند باز هم گریه می کرد. این هم به علت عادت کردن به آنجا بود. به این جهت بود که در آخرین سال اقامتش به ندرت به دیدنش می رفتم. همچنین به علت اینکه یکشنبه ام را خراب می کرد. صرف نظر از زحمتی که برای رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیط و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم.
مدیر باز هم با من حرف زد. ولی من دیگر به او گوش نمی دادم. بعد به من گفت: «گمان می کنم می خواهید مادرتان راببینید.» من بی اینکه جوابی بگویم، بلند شدم. و او تا دم در پیشوازم کرد. در پلکان، برایم گفت: «او را در اتاق کوچک مرده ها گذاشته ایم. برای اینکه دیگران متاثر نشوند. در اینجا هر وقت کسی می میرد مابقی تا دوسه روز عصبانی اند و این مطلب اداره امور نوانخانه را دشوار می کند.»
از حیاطی عبور کردیم که عده زیادی پیرمرد، در آن، دسته دسته با هم وراجی می کردند. هنگامی که ما از مقابل آنها می گذشتیم، خاموش می شدند. و پشت سر ما باز گفتگو شروع می شد. گویی که همهمه طوطی ها است. دم در یک ساختمان کوچک، مدیر از من جدا شد: «آقای مرسو شما را تنها می گذارم. در دفتر خود برای انجام هرگونه خدمتی حاضرم. بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است. زیرا فکر کردیم به این ترتیب شما خواهید توانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید. یک کلمه دیگر: مادرتان اغلب به رفقایش، اظهار می کرده است که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود. بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم، اما خواستم ضمنا شما را هم مطلع گردانم.» از او تشکر کردم. مادرم، گرچه اظهار بی دینی نمی کرد، ولی هنگام زندگیش هرگز به دین نمی اندیشید.
اتاقک بسیار روشنی بود، که با آب آهک سفید شده بود. و یک سقف شیشه ای طاق آن را پوشانده بود. اثاثیه اش عبارت از صندلی ها و سه پایه هایی به شکل ضرب در بود. روی دوتای آنها، در وسط، تابوتی با سرپوش مخصوصش قرار گرفته بود. میخ های براق تابوت را می شد دید که هنوز کوبیده نشده بود و روی تخته های تابوت که با پوست گردو رنگشان کرده بودند مشخص به چشم می آمدند.
نزدیک تابوت، زن پرستار عربی بود که روپوش سفید بر تن داشت و لچکی بارنگی تند به سر بسته بود.
در این هنگام دربان پشت سر من داخل شد. پیدا بود که دویده است. کمی لکنت داشت: «سر تابوت را بسته اند، ولی برای اینکه شما بتوانید جسد را ببینید باید میخ ها را بکشم.» به تابوت، نزدیک شده بود، که نگهش داشتم، به من گفت: «نمی خواهید؟» جواب دادم: «نه.» یکه خورد و من ناراحت شدم. زیرا حس کردم که نبایستی همچو حرفی زده باشم. پس از لحظه ای، به من نگاه کرد و بی هیچ سرزنشی، مثل اینکه خبر می خواهد بگیرد، پرسید: «برای چه؟» گفتم: «نمی دانم.» آنگاه در حالی که سبیل سفیدش را می تابید، بی اینکه به من نگاه کند گفت: «می فهمم.» چشمانی زیبا، به رنگ آبی روشن داشت و رنگ پوستش کمی قرمز بود. صندلی به من داد و خودش به فاصله کمی پشت سرم نشست. زن پرستار بلند شد و به طرف در رفت و در این لحظه دربان به من گفت: «این زن خوره دارد.» چون چیزی نفهمیدم، به طرف پرستار متوجه شدم و دیدم که از زیر چشم هایش نواری گذرانیده و به دور سرش پیچیده. در اطراف بینی اش نوار صاف بود. روی صورت او جز سفیدی نوار چیزی دیده نمی شد.
وقتی که او رفت، دربان گفت: «حالا شما را تنها می گذارم.» نمی دانم چه قیافه ای به خود گرفتم که منصرف شد و پشت سر من ایستاد. این وجود پشت سرم، عذابم می داد، تمام اتاق را نور دل انگیز بعدازظهر فراگرفته بود. وزوز دو زنبور طلایی پشت شیشه ها به گوش می رسید، حس کردم که خوابم گرفته است. بی اینکه به طرف دربان برگردم، به او گفتم: «چند وقت است که در این نوانخانه هستید؟» مثل اینکه مدت ها منتظر چنین سوالی بود، فورا جواب داد: «پنج سال.»
دنبال آن، خیلی پرگویی کرد. اگر پیش از اینها به او گفته بودند که با شغل دربانی در «مارنگو» روزگار خود رابه پایان خواهد رسانید، سخت تعجب می کرد. شصت و چهار سال داشت و اهل پاریس بود. در این موقع کلامش را قطع کردم: «آهاه، پس اهل اینجا نیستید؟ بعد یادم افتاد قبل از اینکه مرا به اتاق مدیر راهنمایی کند، از مادرم با من حرف زده بود. گفته بود که باید خیلی زود خاکش کرد زیرا در صحرا، خصوصا در این ناحیه، هوا بسیار گرم است. در آن هنگام برایم گفته بود در پاریس می زیسته است. که خاطره آن را هرگز فراموش نخواهد کرد. گفته بود که در پاریس می شود مرده را تا سه روز و گاهی تا چهار روز نگاه داشت. ولی اینجا وقت این چیزها نیست. فکرش را هم نمی شود کرد که در اینجا می بایست دنبال نعش کش دوید. در این موقع زنش به او گفته بود: «خفه شو، اینها، چیزهایی نیست که بشود برای این آقای جوان گفت.» و پیرمرد قرمز شده بود و پوزش خواسته بود. من وسط کلامش دویده، گفته بودم: «چیزی نیست. چیزی نیست.» آنچه را که پیرمرد گفته بود درست و جالب یافته بودم.
در اتاق کوچک مردگان، برایم گفت که به عنوان آدمی مفلوک به اینجا آمده بوده است و چون خودرا هنوز کاری می دانسته، این شغل دربانی را قبول کرده است. به او یادآوری کردم که در عین حال او هم جزء افراد این نوانخانه حساب می شود. و او گفت که نه. اول هم متعجب شده بودم که چرا در ضمن صحبت از افراد نوانخانه کلمه «آنها»، «دیگران» و خیلی کم لغت «پیرها» را به کار می برد. در صورتی که اغلب، زیاد هم با او اختلاف سن نداشتند. ولی طبیعی است که او با آنها یکی نبود. او سمت دربانی داشت. و، در بعضی موارد هم سرپرست آنها حساب می شد.
در این لحظه آن پرستار وارد شد. شب ناگهان فرارسیده بود. به زودی، شب بر فراز شیشه ها سنگین شد. دربان کلید چراغ را زد و من از زنندگی ناگهانی نور خیره شدم. مرا برای صرف شام به سفره خانه دعوت کرد ولی من گرسنه نبودم. اجازه خواست فنجانی شیرقهوه برایم بیاورد. چون آن را بسیار دوست داشتم، قبول کردم و بعد از لحظه ای با سینی مراجعت کرد. شیرقهوه را نوشیدم. آن وقت هوس کردم سیگاری بکشم. اما شک کردم: چون نمی دانستم که آیا می توانم این کار را جلوی مادرم بکنم. فکر که کردم، این کار هیچ اهمیتی نداشت. سیگاری به دربان تعارف کردم و با هم کشیدیم.
پس از لحظه ای، دربان گفت: «می دانید دوستان، مادرتان هم خواهند آمد که شب را در اینجا به سر برند. این رسم اینجا است. من باید بروم و صندلی و قهوه سیاه تهیه کنم.» از او پرسیدم که آیا می شود یکی از چراغ ها را خاموش کرد؟ درخشش نور، روی دیوار سفید، خسته ام می کرد، به من گفت که این کار ممکن نیست. این طور سیم کشی شده است، یا همه چراغ ها یا هیچ کدام. دیگر من به او توجهی نداشتم. او خارج شد، و برگشت. صندلی ها را جا داد. روی یکی از صندلی ها، فنجان ها را دور یک قهوه جوش گذاشت. بعد روبه روی من، طرف دیگر مادرم نشست. آن پرستارهمان طور ته اتاق، پشت به ما ایستاده بود. من نمی دیدم که چه می کرد. اما از حرکات دستش، فهمیده می شد که چیزی می بافد. هوا ملایم بود، قهوه مرا گرم کرده بود. و از دری که باز بود بویی ازشب و گل ها می آمد. به گمانم اندکی هم چرت زدم. صدای خش خشی مرا بیدار کرد. به علت اینکه چشم هایم بسته بود، روشنایی، زننده تر از پیش به نظر می آمد. جلوی من هم حتی سایه ای یافت نمی شد. و هر چیز، هر زاویه، تمام خمیدگی ها در مقابل چشمانم با بی حیایی زننده ای رسم می شد. در این لحظه بود که دوستان مادرم وارد شدند. روی هم رفته ده دوازده تایی بودند. و با سکوت وارد این روشنایی خیره کننده شدند. بی اینکه صدایی از صندلی ها بلند شود روی آنها قرار گرفتند. آنها را چنان می دیدم که تاکنون هیچ کس را ندیده ام. هیچ یک از جزییات صورت ها و لباس هایشان از نظرم نمی گریخت. با وجود این صدایی از آنها نمی شنیدم و واقعیت آنها را به زحمت می توانستم باور کنم. تقریبا همه زن ها پیش بند بسته بودند. با بندی که تنگ، بدنشان را می فشرد و شکم پایین افتاده شان را بیشتر نمایان می ساخت. تا آن وقت هرگز درک نکرده بودم که پیرزنان تا چه حد می توانند شکم داشته باشند. مردها تقریبا همه بسیار لاغر بودند و عصا به دست داشتند. چیزی که در قیافه آنها مرا به خود جلب می کرد، این بود که چشم هایشان را نمی دیدم، فقط روشنایی تیره ای بود که از وسط حفره ای از چروک به نظر می رسید. هنگامی که نشستند، اغلب مرا نگاه کردند و با زحمت سری تکان دادند و چون لب هایشان در دهان های بی دندانشان فرو رفته بود من نفهمیدم که آیا به من سلام می کنند یا فقط یک حرکت عصبی سرشان را تکان داده است، اما گمان می کنم سلامم کردند. در این هنگام بود که متوجه شدم همه در مقابل من، گرداگرد دربان نشسته اند. و سر خود را تکان می دهند. در یک آن، این فکر مسخره در من ایجاد شد که آمده اند مرا محاکمه کنند.
اندکی بعد، یکی از زنان به گریه افتاد، او در ردیف دوم، پشت سر یکی از همراهانش پنهان شده بود. من به زحمت می دیدمش، با سکسکه های کوتاه مرتبا گریه می کرد و به نظرم آمد که هرگز باز نخواهد ایستاد. دیگران مثل اینکه گریه او را نمی شنوند. همه محزون و گرفته و ساکت بودند. به تابوت یا به عصاهای خود، یا به هر چیز دیگر، می نگریستند، اما جز به همان یکی به چیز دیگری نگاه نمی کردند. آن زن همان طور گریه می کرد، خیلی متحیر بودم. زیرا که او را نمی شناختم. می خواستم دیگر صدایش را نشنوم. ولی جرات این را نداشتم که به او اظهار کنم. دربان به طرف او خم شد. حرفی زد ولی او سرش را خم کرد، چیزی زمزمه کرد و به همان نحو و ترتیب به گریه ادامه داد. بعد دربان به طرف من آمد. نزدیک من نشست. پس از یک لحظه طولانی، بی اینکه به من نگاه کند برایم گفت: «این زن خیلی به مادر شما نزدیک بود. می گوید که او تنها دوست وی در این جا بوده است و اکنون دیگر کسی را ندارد.»
مدت درازی به همین ترتیب نشستیم. آه ها و سکسکه های آن زن کمتر شده بود. مدتی دماغش را بالا کشید و عاقبت خاموش شد. من دیگرخوابم نمی آمد. اما خسته بودم و نشیمن گاهم درد گرفته بود. اکنون سکوت همه این آدم ها بود که برایم طاقت فرسا بود. گاهگاه فقط، صدای مخصوصی که نمی توانستم آن را تشخیص بدهم به گوشم می خورد. پس از مدتی، عاقبت ملتفت شدم که چندتایی از پیرمردها توی لپ شان را می مکیدند و این ملچ ملچ عجیب را از خود درمی آوردند. به قدری در افکار خود غرق بودند که متوجه این کار نبودند و حتی این فکر به من دست داد که این مرده ای که میان آنان افتاده است هیچ اهمیتی برای آنان ندارد. ولی اکنون درک می کنم که این فکر غلطی بوده.
ما همه قهوه ای را که دربان درست کرده بود نوشیدیم. بعدش را دیگر نمی دانم. شب گذشته بود. فقط یادم هست که یک بار چشم گشودم دیدم که پیرمردها، به هم تکیه داده، خوابیده اند. غیر از یکی که چانه اش را روی آن دستش که عصا را می فشرد قرار داده بود و مرا خیره نگاه می کرد. مثل اینکه مدت ها جز بیدار شدن مرا انتظار نمی کشیده است. بعد دوباره خوابم برد. به علت درد بیش از پیش نشیمن گاهم، از خواب پریدم. روز روی سقف شیشه ای می سرید. اندکی بعد یکی از پیرمردها بیدار شد و خیلی سرفه کرد. توی دستمال بزرگ چهارخانه ای تف می کرد و هریک از سرفه هایش مثل این بود که از ته بدنش کنده می شد. هم او دیگران را بیدار کرد و دربان به آنها گوشزد کرد که باید بروند. آنها بلند شدند. این شب زنده داری ناراحت صورت هاشان را خاکستری کرده بود. چیزی که باعث تعجب من شد این بود که وقتی بیرون می رفتند، همه شان دستم را فشردند. انگار این شب که ما در آن حتی یک کلمه هم رد و بدل نکرده بودیم صمیمیت ما را دوچندان کرده بود.
من خسته بودم. دربان مرا به اتاق خود برد که توانستم در آنجا سر و صورتم را مرتب کنم. باز هم شیرقهوه ای نوشیدم که بسیار خوشمزه بود. هنگامی که بیرون آمدم روز کاملاً بالا آمده بود. آسمان بر فراز تپه هایی که «مارنگو» را از دریا جدا می کرد انباشته از سرخی بود و نسیمی که از بالای تپه ها می گذشت بوی نمک با خود می آورد. روز بسیار زیبایی در پیش بود. من مدت ها بود که به روستا نرفته بودم و فکر می کردم اگر مادرم در میان نبود چه لذتی از گردش امروز می توانستم ببرم.
در حیاط، زیر درخت چناری، به انتظار ایستادم، بوی زمین نمناک را فرو می بردم و دیگر خوابم نمی آمد. به فکر همکاران اداریم افتادم، که در این ساعت همگی برای رفتن به سرکار برمی خاستند. برای من همیشه این لحظه، سخت ترین لحظات بود. باز هم اندکی به این چیزها فکر کردم. اما ناگهان صدای زنگی از داخل ساختمان رشته افکارمرا گسیخت. پشت پنجره حرکاتی دیده شد. سپس همه جا را آرامش فراگرفت. آفتاب اندکی در آسمان بیشتر بالا آمده بود: پاهایم داشت داغ می شد. دربان که از حیاط می گذشت به من گفت که مدیر مرا می خواهد. به دفترش رفتم. مرا واداشت که چند ورقه را امضاء کنم. دیدم که سیاه پوشیده بود و شلوار راه راه به پا داشت. تلفن را به دست گرفت و به من گفت: «کارکنان متوفیات لحظه ای پیش آمده اند. من می روم که بگویم تابوت را بکوبند، می خواهید یک بار دیگر هم مادرتان را ببینید؟» گفتم نه. در حالی که صدایش را آهسته می کرد به وسیله تلفن دستور داد: «فیژاک Figec به مامورین بگویید که می توانند شروع کنند.» بعد گفت که او هم در مراسم تدفین شرکت خواهد کرد. و من از او تشکر کردم. پشت میزش نشست. پاهای کوچکش را روی هم انداخت و به من اطلاع داد که تنها من و او با پرستار قسمت در مراسم خواهیم بود. بنا به قاعده نوانخانه ای ها نباید در مراسم تدفین شرکت کنند. آنها فقط اجازه دارند که شب زنده داری کنند. و خاطرنشان ساخت که: «این مساله ایست مربوط به انسانیت.» ولی استثنائا به یکی از دوستان مادرم به نام «توماس پرز Thomas Perez اجازه شرکت در این تشییع را داده بود. در اینجا، مدیر خندید و به من گفت: «البته درک می کنید، این یکی از احساسات دوران جوانی است. این پیرمرد و مادر شما یکدیگر را هیچ وقت ترک نمی کردند. در نوانخانه، آنها را دست می انداختند و به «پرز» می گفتند: «این نامزد شماست.» و او می خندید. این مطلب برای آنها لذت بخش بود. و حقیقت این است که مرگ مادام «مرسو» زیاد او را متاثر ساخته است. گمان می کنم که حق نداشتم به او اجازه ندهم. اما به واسطه سفارش پزشک کشیک، اورا از شب زنده داری معاف کردم.»
مدت درازی خاموش ماندیم. مدیر بلند شد و از پنجره دفتر خود نگاه کرد. و پس از لحظه ای، گفت: «آهاه، این کشیش مارنگوست. زود آمده است.» و گفت که برای رفتن به کلیسا که در خود دهکده واقع است دست کم باید سه ربع ساعت پیاده روی کرد. پایین آمدیم. جلوی ساختمان کشیش و دو کودک مرثیه خوان ایستاده بودند. یکی از این دو بخورسوزی در دست داشت و کشیش برای میزان کردن بلندی زنجیر نقره ای آن، به طرف او خم شده بود. وقتی که ما فرارسیدیم، کشیش سر برداشت. مرا «فرزندم» نامید و چند کلمه دیگر هم گفت. بعد داخل شد، من هم وی را دنبال کردم.
به یک نظر دیدم که میخ های تابوت کوبیده شده است. و چهار مرد سیاهپوش در اتاق ایستاده اند، در همین آن شنیدم که مدیر به من گفت کالسکه کنار جاده حاضر است، و کشیش به دعا خواندن مشغول شد. از این لحظه به بعد، کارها به سرعت انجام یافت. مردها با طاقه شالی به طرف تابوت رفتند. کشیش و همراهانش و مدیر و من خارج شدیم. جلوی در، زنی ایستاده بود که من نمی شناختمش. مدیر گفت: «آقای مرسو». اسم این زن را نشنیده بودم و فقط دانستم که سرپرستار است. او بی هیچ لبخندی صورت استخوانی و دراز خود را خم کرد. بعد ما برای اینکه جنازه عبور کند صف کشیدیم و به دنبال نعش برها راه افتادیم و از نوانخانه بیرون رفتیم. جلو در، کالسکه ایستاده بود. سیاه، دراز و درخشنده بود و آدم را به یاد قلمدان می انداخت. پهلوی آن، ناظم تشریفات که مردی کوتاه قد بود و لباسی خنده آور داشت، با پیرمردی که حرکاتش ساختگی بود ایستاده بودند. دریافتم که پیرمرد آقای «پرز» است. کلاه فوتر نرمی با لبه های پهن و میانه گرد به سر داشت ــ که هنگام عبور جنازه آن را از سر برداشت ــ با لباسی که شلوارش روی کفش هایش افتاده بود و گره کوچک کراوات سیاهش که به یخه سفید پیراهن بزرگش خورده بود. لب هایش در زیر دماغی که پر از لکه های سیاه بود می لرزید. موهای نرم و سفید او پشت گوش های عجیب به لبه برگشته اش ریخته بود و رنگ قرمز گوش ها، روی این صورت رنگ پریده نظر مرا جلب کرد. ناظم تشریفات جای هرکداممان را معین کرد. کشیش جلو می رفت پس از او کالسکه، اطراف کالسکه، آن چهار مرد، عقب آنها مدیر و من، سرپرستار و آقای «پرز» آخر صف بودند.
اکنون آسمان انباشته از آفتاب بود. آفتاب کم کم روی زمین سنگینی می کرد ــ و حرارت به سرعت بالا می رفت، نفهمیدم چرا این قدر دیر حرکت کردیم. گرما را زیر لباس های تیره ام حس می کردم. پیرمرد ریزه و کوتاه که کلاهش را به سرش گذاشته بود آن را از نو برداشت. هنگامی که مدیر راجع به او با من حرف می زد، به طرفش برگشته، نظری به سویش انداختم، مدیر به من گفت که اغلب مادر من و موسیو پرز عصرها، به همراهی یک پرستار، برای گردش به دهکده می رفتند. به جلگه اطراف خود نظری انداختم، از میان ردیف صنوبرها که به تپه ای سر بر آسمان کشیده متنهی می شدند و از میان این خاک سبز و اخرایی و این خانه های تک تک و مشخص حال مادر خود را درمی یافتم. شب در این سرزمین باید همچون وقفه ای حزن انگیز باشد. اما امروز، آفتاب طاقت فرسا، منظره را از نظر محو می کرد و آن را بی روح و افسرده جلوه گر می ساخت.
به راه افتاده بودیم. در این هنگام بود که درک کردم «پرز» کمی می لنگد. کالسکه، کم کم، به سرعت خود می افزود و پیرمرد عقب می ماند. یکی از مردانی که اطراف کالسکه حرکت می کردند نیز عقب ماند و اکنون پابه پای من راه می رفت. از سرعتی که خورشید در بالا آمدن از آسمان داشت در تعجب بودم. ناگهان متوجه شدم که جلگه مدتی است از سروصدای حشرات و زمزمه علف ها پر شده است.
عرق بر گونه هایم روان بود. چون کلاه نداشتم، با دستمال خود را باد می زدم. مامور دفن چیزهایی به من گفت که نشنیدم. در همین هنگام سر خود را با دستمالی که در دست چپ داشت از عرق پاک می کرد. با دست راست کاسکت خود را بلند کرده بود. به او گفتم: «چی؟» او در حالی که خورشید را نشان می داد تکرار کرد که: «عجب گرم است.» گفتم: «آره.» «پیر بود؟» جواب دادم: «همچین»، چون سن او را دقیقا نمی دانستم. پس از این، خاموش شد. به عقب برگشتم و پرز را که پشت سر به فاصله پنجاه متری می آمد و همچنین به مدیر نظر انداختم. بدون کمترین حرکت بی موردی، با اهن و تلپ راه می آمد. چند قطره عرق روی پیشانی اش برق می زد. ولی او آنها را خشک نمی کرد.
به نظرم می آمد که دسته تشییع اندکی تند می رفت. اطراف من همچنان همان جلگه سوزان و انباشته از آفتاب بود. و برای من قابل تحمل نبود. برای یک لحظه، از روی قسمتی از جاده که تازه تعمیرش کرده بودند گذشتیم، خورشید قیر جاده را نرم کرده بود. پاها در آن فرو می رفت و اندرون درخشانش را نمایان می ساخت. بالای کالسکه، کلاه راننده که از چرم درست شده بود به نظر می آمد که گویا به این لجن آغشته شده است. من میان آسمان آبی و سفید و هم آهنگی این رنگ ها: سیاهی خیره کننده قبر که نمایان شد، سیاهی تیره لباس ها و سیاهی براق کالسکه، خود را گم کرده بودم. همه اینها: آفتاب، بوی چرم و بوی پهن کالسکه، بوی رنگ و کندر، و خستگی یک شب بی خوابی، نگاه من و افکارم را پریشان ساخته بود. یک بار دیگر به عقب برگشتم: پرز به نظرم بسیار دور آمد. در میان امواج گرما ناپدید شده بود. بعد دیگر او را ندیدم. با نظر به جستجویش پرداختم و دیدم که از وسط جلگه از راه میان بر می آید. نیز دیدم که جاده جلوی روی من پیچ می خورد. فهمیدم «پرز» که این حوالی را می شناخته، راه را خیلی زودتر طی خواهد کرد و ما را خواهد گرفت. سر پیچ جاده به ما ملحق شد. باز او را گم کردیم. مجددا از راه میان بر می رفت و این عمل چندبار تکرار شد. اما من به زودی توجهم را به حرکات او از دست دادم. حس می کردم که خون روی شقیقه هایم می کوبد.
تمام اینها بالاخره با چنان شتاب، و وضعی عادی گذشت که بیش از این چیزی از آن به یاد ندارم. فقط یک چیز دیگر: موقع ورود به دهکده، سرپرستار با من حرف زد، صدای مخصوصی داشت که به صورتش نمی آمد. صدایی آهنگین و لرزان. به من گفت اگر آدم آهسته برود، خطر آفتاب زدگی تهدیدش می کند و اگر خیلی تند برود عرق خواهد کرد و در کلیسا سرما خواهد خورد.» او حق داشت. جز این چاره ای نبود، باز چند خاطره دیگر از این روز در نظر دارم. مثلاً قیافه «پرز»، وقتی برای آخرین بار نزدیک دهکده به ما رسید، قطرات درشت اشک، خستگی و رنج روی گونه هایش نشسته بود که به علت چین های صورتش، نمی توانست جاری بشود بلکه پخش می شد، دوباره جمع می شد و روی این صورت واریخته، پوششی از آب تشکیل می داد، نیز خاطره کلیسا و دهاتی ها روی پیاده روها، گل های شمعدانی قرمزرنگ روی قیرهای گورستان! بیهوش شدن «پرز» (که مثل آدمک مومی از هم وارفته می نمود) خاکی که به رنگ خون بود و روی تابوت مادرم ریختند، ریشه های سفید درختان که با آن قاطی شده بود، باز جمعیت، سروصدا، دهکده، انتظار جلوی یک قهوه خانه، صدای یک نواخت موتور، و خوشحالی من هنگام ورود اتوبوس به روشنایی های الجزیره و فکر اینکه دوازده ساعت تمام خواهم خوابید.

درباره «آلبرکامو»

آلبرکامو، نویسنده معاصر فرانسوی است که نزدیک به همه عمر خود را در تونس و الجزایر و شهرهای افریقای شمالی و فرانسه گذرانیده است و به همین علت نه تنها در این داستان بزرگترین نقش را در آفتاب سوزان نواحی گرم به عهده دارد، و قهرمان داستان به علت همین آفتاب است که آدم می کشد، بلکه در کار بزرگ دیگری، به نام طاعون همین نویسنده بلای طاعون را بر یک شهر گرمازده شمال افریقا نازل می کند، که «تغییرات فصول را فقط در آسمان آن می شود خواند. و در آن نه صدای بال پرنده ای را می توان شنید و نه زمزمه بادی را لای برگهای درختی.»
«طاعون La Peste که بزرگترین اثر این نویسنده شمرده می شود داستان ایستادگی قهرمانان اساسی کتاب است در مقابل مرگ، در مقابل بلای طاعون، داستان دلواپسی ها و اضطراب ها و فداکاری ها و بی غیرتی های مردم شهر طاعون زده ای است که طنین زنگ ماشین های نعش کش آن، در روزهای هجوم مرض، دقیقه ای فرو نمی نشیند و بیماران طاعون زده را باید به زور سرنیزه از بستگانشان جدا کرد. غیر از این کتاب که به عنوان بزرگترین اثر منثور سال های اخیر فرانسه به شمار رفته است، آلبر کامو، دو نمایشنامه دارد: یکی به نام سوء تفاهم Malentendu و دیگری کالیگولا و پس از آن کتاب ها و مجموعه مقالات دیگر او است به این ترتیب: نامه هایی به یک دوست آلمانی، افسانه سیزیف و مجموعه کوچکی به نام سور و چند اثر دیگر.
آلبرکامو، که همچون ژان پل سارتر در ردیف چند نویسنده تراز اول امروز و فرانسه نام برده می شود، یک داستان نویس عادی نیست که برای سرگرم کردن خوانندگان، طبق نسخه معمول، مردی را به زنی دلبسته کند و بعد با ایجاد موانعی در راه وصال آن دو، به تعداد صفحات داستان خود بیفزاید. داستان های این مرد داستان هایی است فلسفی، که نویسنده درک دقیق خود را از زندگی و مرگ، از اجتماع و قیود و رسوم آن و هدف هایی که به خاطر آنها می شود زنده بود، در ضمن آنها بیان کرده است.
از این لحاظ بیگانه و طاعون این نویسنده، جالب تر از دیگر آثار اوست. در این دو داستان، نویسنده خود را رو به روی مرگ قرار می دهد. سعی می کند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگان حل کند. سعی می کند دغدغه مرگ را و هراس آن را زایل کند، قهرمان داستان اول، که ترجمه آن اکنون در دست شما است (و امید است که ترجمه ای دقیق و امین باشد) بیگانهای است که گرچه درک می کند بیهوده زنده است ولی در عین حال به زیبایی های این جهان و به لذاتی که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمی است سخت دلبسته، و باهمین ها است که سعی می کند خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسیله ای و به دلیلی موجه جلوه دهد. مردی است از همه چیز دیگران بیگانه. از عادات و رسوم مردم، از نفرت و شادی آنان و آرزوها و دل افسردگی هاشان، و سرانجام مردی است که در برابر مرگ ــ چه آنجا که آدم می کشد و مرگ دیگری را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ می شود ــ رفتاری غیر از رفتار آدمهای معمولی دارد.
نمایشنامه سوء تفاهم نیز که داستان کامل شده همان ماجرای ناقصی است که قهرمان داستان بیگانه آن را از روی روزنامه پاره ای که در زندان خود یافته هزاران بار می خواند باز در اطراف همین مساله دور می زند. پسری است که از زادگاه خود برای کسب مال بیرون آمده و وقتی برمی گردد نه تنها برای مادر و خواهرش بیگانه ای بیش نیست بلکه حتی نمی داند چگونه خودش را به آنان معرفی کند، و در همین میانه است که مادر و خواهرش به طمع پولی که در جیب او دیده اند او را می کشند. در این نمایشنامه مردمی هستند که فکر می کنند یا باید همچون سنگ شد و یا خودکشی کرد. و این مادر و خواهر قاتل که پس از کشتن پسر و برادر خود دیگر نمی توانند سنگ بمانند و کلماتی مثل «گناه» و «عاطفه» تازه برایشان معنی پیدا کرده است، ناچار راه دوم را اختیار می کنند.
برای بهتر درک کردن این داستان فلسفی، از نویسنده ای که آثارش تاکنون به فارسی منتشر شده است لازم بود که توصیفی و یا مقدمه ای آورده شود، و از این لحاظ بهتر این دیده شد که خلاصه ترجمه مقاله «ژان پل سارتر» نویسنده معاصر فرانسوی، که درباره همین کتاب نوشته شده است در آغاز کتاب گذارده شود. گرچه سارتر این مقاله را از یک نظر مخصوص نوشته است که شاید مورد علاقه خوانندگان نباشد، ولی در عین حال توصیفی است رسا و دقیق که به فهم داستان کمک خواهد کرد. خلاصه کردن چنین مقاله ای بسیار دشوار و در عین حال جسورانه بود. ولی چه باید کرد که برای این مقدمه بیش از شانزده صفحه جا گذاشته نشده بود. گذشته از اینکه ممکن بود ترجمه کامل آن برای خوانندگان ملامت آور بشود.
ترجمه این کتاب از روی چاپ پنجاه و پنجم کتاب که در سال هزار و نهصد و چهل و هشت به وسیله بنگاه انتشارات Gallimard پاریس چاپ شده است، به عمل آمده، و مقدمه که به قلم سارتر است از جلد اول کتاب "Situations" او ترجمه شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب بیگانه

دو جمله از آلبر کامو در بیگانه واقعا زیبا بود: ۱_آدمی که تو مراسم ختم مادرش گریه نکنه محکوم به مرگه. ۲_فقط کسی که واقعا یک روز زندگی کرده باشه و معنای زندگی رو چشیده باشه میتونه صد سال توی زندان دووم بیاره.
در 2 سال پیش توسط محمدرضا اسکندری
بیگانه را دوست داشتم. مورسو به تمام معنا بیگانه بود. بیگانه با جامعه و تمام افراد دور و بر خود. ولی موضوع جالب این بود که شخصیت خود را داشت. شخصیت ساده و بدون لایه های پنهان. غیبت نمی کرد. کینه به دل نمی گرفت. در مورد هیچ یک از آدمهای دور و برش حرف بدی نزد. قضاوت نمی کرد. کاری نداشت دیگران پشت سرت چه می گویند. او گاه هم دردی هم میکرد. مثلا با سالامانوی پیر. پذیرش واقعیت اش فوق العاده بود. وقتهایی هم خارج از باور پذیرش خوبی داشت. آنقدر راحت که آدم یک لحظه جا می خورد. روح او جانی نبود
در 2 سال پیش توسط زهرا گل
ترجمه ى آل احمد یکى از بدترین ترجمه هاست. لیلى گلستان خوب ترجمه کرده
در 2 سال پیش توسط باقر
کتاب بیگانه جالب بود و خواننده رو به تفکر مجبور میکرد، این داستان نشاندهنده این بود که اگه کسی در عقاید، رفتارها، احساسات و سبک زندکی با مردم عادی فرق داشته باشه محکوم میشه حتی اگر این تفاوتها درست باشه و از اون شخص انسان خوبی بسازه بیگانه منو یاد ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو می انداخت
در 1 سال پیش توسط بهناز نعمتی
رمان بی نظیر و پر مغزی است براستی که آلبرکامو یک روان شناس فوق العاده و نویسنده ای بزرگ در تاریخ محسوب می شود.
در 2 سال پیش توسط vza...i77
داستان در واقع هجویات یک ذهن مالیخولیایی و پوچ است . که ارزش فقط یک بار خواندن و تاسف خوردن برای فردی را دارد که ذهنی مریض دارد .
در 2 سال پیش توسط محمد مصطفی زاده
خدا بیامرزه آل احمد رو. تکلیفش با خودش هم معلوم نبود! نه به اون غربزدگی و. .. کتابهای ارتجاعیش ، نه به ترجمه کامو.
در 1 سال پیش توسط مح م
نمونه ی کتاب دچار مسئله ست. اولا که باید از متن کتاب نمونه بذارین نه از اطلاعات نویسنده..بعد از اطلاعات نویسنده م یه سری حروف نامعلوم نوشته شده
در 2 سال پیش توسط مرضیه صادقی مهران
کتاب خوبی بود اما فکرمیکردم خیلی بهترازاینا باشه.شخصیتی همچون مورسو کم نیستن در جامعه و یا در اطراف ما،اما عادت کردن به پنهان کردنش
در 1 سال پیش توسط mohammad hamidi
خوب نبود. به نظرم این عقاید پوچ گرایی واقعا مسخرس و زندگی با این جهان بینی غیرقابل تحمل!
در 2 سال پیش توسط Nargues