فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوری

کتاب کوری

نسخه الکترونیک کتاب کوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کوری

کوری، رمانی از ژوزه ساراماگو که نخستین بار در سال 1995 منتشر شد. ساراماگو در این رمان از کوری آدم ها نوشته است. در این رمان هاله ای سفید رنگ بعد از کور شدن افراد مقابل چشمانشان ظاهر می شود. ساراماگو از تلمیح در این رمان استفاده کرده و با اشاره به نوشته های قدیمیم اثرش را زیباترت و تاثیرگذارتر کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی ویراستار

«زرتشت گفت: از چه بیمناکی؟ نه مگر آدمی و درخت یکسان مخاطب این گفته اند؟ انسان هرچه بخواهد به بلندی ها و روشنایی فرا رود، ریشه هایش می کوشند که بیش تر در ژرفنای زمین و در تاریکی و در آن زیردست ها در شر
فرو روند.»
[چنین گفت زرتشت]
کوری در اساطیر یونان، عموما وقتی اتفاق می افتد که مجازات و تنبیهی در بین باشد. برای نمونه، اودیپ وقتی از هویت یوکاسته با خبر می شود، برای مجازات خودش به کوری خودخواسته تن می دهد. مانیا خدای جنون با تیری که به سمت آفرودیته، خدای عشق پرتاب می کند، او را کور می کند تا دیگر در جمع خدایان، سخن بیهوده نگوید یا اونیوپیون با کمک پدرش دسونوسوس، اوریون را که دخترش را از او خواسته کور می کند. نمونه هایی از این دست در اساطیر یونان بسیار است و دلیل آن که کوری یکی از بدترین انواع مجازات به شمار می رفته و کور کردن دیگری در واقع به معنای قطع کردن ارتباط او با جهان خارج و ناتوان ساختن او در درک و شعور محیط اطراف اش بوده است. در شاهنامه ی فردوسی، رستم با پرتاب تیری به چشم اسفندیار، او را کور و به واسطه ی آلوده بودن تیر به آب رز، او را راهی قلمرو ناهشیاری و جهان مردگان می کند. در کتاب های وحیانی عموما فرستاده جماعتی را که به او مومن نمی شوند کور باطنی می خواند و خود را بینایی در قلمرو نابینایان معرفی می کند. در اقوال و حکایات صوفیه، کوری استعاره از خاموشی وجدان و تیره گی قلب است که مانع از تابیدن نور حق بر دل سالک می شود.
کوری فراگیری که در رمان «کوری» ساراماگو اتفاق می افتد، ترکیبی از تمامی مظاهر کوری است و به همین خاطر بسیار تاویل پذیر است. ساراماگو اسم خاصی در داستان اش به کار نبرده، تمامی مکان ها، افراد و عناوین، مثالی و عام اند. کاراکترها با اولین توصیفی که از آن ها می شود، نام گذاری می شوند؛ «مردی که اول کور شد»، «همسر مردی که اول کور شد»، «زنی که بی خوابی می کشید» و... یا با پراپ ها و خصوصیات ظاهری شان؛ «دختری که عینک آفتابی داشت»، «پیرمردی که چشم بند سیاه داشت»، پسرک لوچ» و... ساراماگو در این رمان نیز از علائم نگارشی استفاده نکرده است که این مسئله در تشدید فضای کوری و سردرگمی کاراکترها نقش بسیاری دارد.
با این اوصاف، کوری وضعیتی مستقیم و شعارگونه پیدا می کند و به بیانیه ای تبدیل می شود که در آن پیام های صریح و مستقیمی در دل حکایتی تمثیلی به خواننده منتقل می شود. کوری از «مردی که اول کور شد» آغاز می شود و بعد چون مسری است، به بقیه ی شهروندان هم سرایت می کند و در نهایت تمام کشور را در می نوردد. در این بین تنها کسی که از کوری در امان می ماند، همسر پزشک است. او چشم بینای این «دریای شیر» است و شاهد شکسته شدن تمامی تابوهای اخلاقی. نیچه در دیباچه ی «سپیده دمان» می نویسد: «با این کتاب، لشکرکشی من علیه اخلاق آغاز می شود، بی آن که کم ترین بوی باروتی از آن برخیزد.» نیچه به اخلاقیاتی حمله می کند که ماهیت وجودی اش در مفهوم «شرم» خلاصه می شود؛ برای مثال او به فروتنی می تازد؛ «فروتنی می کند تا خویشتن را برفرازد...»، فروتنی ای که پایه و اساس اش تکریم خود و ارضای میل خودخواهی است، نه رفتاری که احترام به غیر را برساند. او حتا در ستایش دیگری هم رگه هایی از فریب پیدا می کند؛ ستایش دیگری برای تملق کسی که عنصر مورد ستایش را نخست در خود ارج می نهد. بدیهی است که اخلاقیاتی این چنینی با حذف «دیده شدن» از جانب دیگران و ندیدنِ دیگران در هم بشکند. وقتی قراردادهایی چون قانون و اخلاق در موضع بحران زیر پا گذاشته می شوند، پس اصالت وجودی خود را در کجا باید جست وجو کنند؟ هیولای سفید وقتی به شهر مثالی ساراماگو می آید، تنها کاری که می کند، حذف آحاد جامعه در مقام فرد و تبدیل آن ها به صدا و تبعید به سرزمین گمنامی و «ناشناسی» است. پس کوری بر خلاف مکانیسم و کارکرد مستقیم اش، این جا بینایی مفرط می آورد؛ فردیت را به توده ای تبدیل می کند که حالا «باید» میان رعایت یا عدم رعایت یکدیگر انتخاب کند، عیار خودش را در این بازی مشخص کند و چون ماده ی خام آزمون از سرشت و ناخودآگاه او به هم رسیده، قادر به تظاهر به غیر از آن چه نشان می دهد نیست. کوری، درون یک ملت را به زیبایی هرچه تمام تر عریان می کند و به آن ها می گوید؛ خوب نگاه کنید، کلیت شما جز این نیست و نمی تواند باشد و چون در سطح کلان اتفاق می افتد، قابلیت توجیه شخصی و بهانه جویی را به کلی از بین می برد. کوران سرزمین مثالی، حالا که کسی نمی شناسدشان، اخلاقیاتی را که تا به حال از سر مصلحت رعایت می کرده اند، در چشم بر هم زدنی کنار می گذارند و دست به جنایاتی می زنند که شاید در زمان بینایی هرگز فکرش را هم نمی کردند. کوری عرصه ی امتحان است و دادگاهی است که کم تر کسی می تواند شرافت اش را دست نخورده از آن بیرون بکشد.
اما بینایی مضاعفی که کوری به همراه می آورد، بیش تر از همه گریبان یک نفر را می گیرد، او که می بیند: همسر پزشک. او در مقام تنها چشم بینا در سرزمین نابینایان محکوم است که به وضوح اعماق جهنم فضاحت بار جامعه را در تمامی سطوح اش ببیند و از این مشاهده به قدری آزار ببیند که آرزو کند او نیز همچون دیگران کور شود. شعور و دریافت سلب شده از دیگران به طور یک جا به او منتقل شده و بدیهی است که این حجم سنگین شعور و آگاهی درد بسیار به همراه داشته باشد. او باید همچون مسیح، برای انسان و رنجی که از جهالت اش می برد درد بکشد و بار این عقوبت را به تنهایی در ظلمات اطراف اش به دوش بکشد. ساراماگو آن قدر در ترسیم فضای کوری که بدون کم ترین فاصله گذاری اتفاق می افتد موفق بوده که از وقتی همسر پزشک وارد داستان می شود، اطلاعاتی که از طریق دیده های او به خواننده منتقل می شود، مهم ترین اطلاعات برای پیشبرد داستان است. همسر پزشک در عین حال دارای قدرت نیز هست و همین توانایی است که باعث می شود با وجود زن بودنش از سردسته ی خطرناک اوباش قرنطینه انتقام بکشد. این توانایی که با پایین آمدن سطح توانایی دیگر کاراکترها نصیب او شده، او را به پایه ی ابرانسان ها در داستان های حماسی می رساند، با این فرق که او برخلاف ابرانسان ها که اکثر قریب به اتفاق مرد هستند و تمامی خصوصیات والای جسمانی و روحانی بدون تعارف در انحصار آن هاست، زن است. «دختری که عینک آفتابی داشت» در جایی از داستان به قدرت زنان در برابر مردان اشاره می کند و این قدرت را ناشی از تولد و حلول مداوم زنان در یکدیگر می داند. در واقع باززایی مداوم هویت سرکوب شده ی زنانه که به عنوان جنس ضعیف تر همیشه در خوارداشت مرد بوده، این جا فرصت پیدا می کند که موجودی خلق کند که نه تنها از مرد ضعیف تر نیست، بلکه دایره ی آگاهی و توانایی اش از معیارهای معهود جامعه نیز فراتر می رود. این اتفاق به عبارت دیگر می تواند محصول انکسار جهان های ایدئولوژیک به نفع فلسفه و ترکیب قاعده مند مناسبات فرهنگی-اجتماعی در دوران پسامدرن باشد. همسر پزشک، زنی است که با اتکا به معرفتی که بینایی به او بخشیده، در برابر خشونت و زمختی جامعه ی مردسالار می ایستد و وقتی گلوی سردسته ی اوباش قرنطینه را با قیچی پاره می کند، در واقع پایان تسلط فکری مردسالاری را اعلام می کند که با توسل به میلیتاریسم، استبداد سیاسی و تبعیض جنسی، جهان را به سمت وارونگی ارزش های انسانی پیش برده است. او به قدرتی می رسد که می تواند جامعه را به تنهایی اداره کند و به قول «پیرمردی که چشم بند سیاه داشت»، پادشاه و رییس جامعه باشد، اما او چنین پادشاهی و چنین ریاستی را به مسخره می گیرد؛ که چه؟ پادشاه سرزمین کوران بودن چه فضیلتی در بر دارد؟ در حقیقت این سروری و امتیاز برای او جز خفت و خواری چیزی به همراه ندارد، او باید جورکش و کنیز جامعه ی خود باشد و مهم تر این که نادانی عمومی و جهالت مضاعف جامعه او را به این سروری رسانده، پس باید از خیر آن گذشت و دل به نجات خود و همراهان خود خوش کرد. تجلی این رفتار و تفکر را در قسمت هایی از داستان که به جست وجوی غذا می رود هم به روشنی می بینیم.
و اما نکته ی مهم رمان کوری که در پایان داستان به آن اشاره می شود، این مسئله است که کوری نه به عنوان مصیبت و اضطراری موقتی که دامان جامعه را گرفته و عاقبت هم از بین می رود که به عنوان بیماری واگیردار و خطرناکی از آن یاد می شود که ما همگی به آن دچاریم. در تئاتردرمانی، کاراکترهای یک نمایش به طور آگاهانه تصمیم به بازی نقش هایی می گیرند تا خطا و ناهنجاری رفتاری یکی از کاراکترها را در عالم واقع به او گوشزد کنند، یا در فرهنگ عامه برای اشاره به نکته ای خاص و گوشزد آن به کسی، طی حکایتی که در آن سرنخ های واقعی در لایه هایی از فانتزی محو شده اند، نکته ای را به شنونده یادآور می شوند یا به قول معروف به در می گویند تا دیوار بشنود. ساراماگو داستان مصیبت بار اپیدمی هولناکی که بر سرزمین ناشناخته نازل می شود را برای خواننده تعریف می کند ولی در پایان داستان از زبان همسر پزشک می گوید: «من فکر می کنم، ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کورهایی که می بینند...» و این یعنی این که این داستان سراسر واقعی است و اگر اغراقی در آن به کار رفته برای نشان دادن عمق فلاکتی است که در آن گرفتاریم. ما مردمی هستیم که به کوری دچاریم و باید برای رفع این کوری چاره ای بیندیشم. مصیبت فراگیر در رمان طاعون، اثر آلبر کامو و نمایشنامه ی کرگدن اثر یونسکو هم نقش محوری دارد؛ با این تفاوت که در کوری، اپیدمی کارکردی سمبلیک تر از طاعون دارد و مسخی که در کرگدن اتفاق می افتد بلایی است که ساز و کارهای مدرنیته به همراه آورده است. اما تفاوت اصلی و عمده ی کوری با این دو اثر در همان است که گفتیم؛ کوری ماهیت «شدن» [در کرگدن] یا «موقتی بودن» [در طاعون] را ندارد. کوری هست و فقدان معرفت و آگاهی در ما نهادینه شده است. به قول سلین: «هرچه هست از همان اول است. از همان اول حقیر به دنیا آمده ایم، از همان اولش باخته بوده ایم.» باید برای رفع این کوری چاره ای اندیشید و لحن امیدوارکننده ی ساراماگو در پایان داستان، چاره جویی را منتهی به نتیجه ی مطلوب و نیل به آگاهی و بینایی همگانی می داند.

ساراماگو در دهکده ای کوچک به نام «آزینهاگا» در شمال لیسبون در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد، او دو سال بعد به همراه خانواده به لیسبون رفت و درس و مدرسه را برای امرار معاش نیمه تمام گذاشت و به شغل های مختلفی چون آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی پرداخت. بعد از مدتی هم به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ی ارگان حزب کمونیست پرتغال مشغول شد. اگرچه اولین رمان او به نام «کشورگناه» در ۱۹۴۷ به چاپ رسید ولی ناکامی او برای کسب رضایت ناشر برای چاپ کتاب دوم اش باعث شد داستان نویسی را موقتا کناربگذارد. ساراماگو با رمان «بالتازار و بلموندا» در ۱۹۸۲ و ترجمه ی آن به زبان انگلیسی به شهرت رسید. وزیر کشور پرتغال در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب جنجالی ساراماگو به نام «انجیل به روایت عیسی مسیح» نام او را از لیست نامزدهای جایزه ی ادبی اروپا حذف کرد و این کتاب را توهینی به جامعه ی کاتولیک پرتغال خواند. ساراماگو بعد از آن به همراه همسر اسپانیایی اش به تبعیدی خودخواسته به «لانساروت» جزیره ای آتشفشانی در جزایر قناری در اقیانوس اطلس رفت و تا آخر عمر در آن جا ماند. او در مصاحبه ای در ۱۹۸۸ درباره ی مواضع کمونیستی اش و تاثیر آن بر حرفه اش می گوید: «مردم قبلا درباره ی من می گفتند که خوبه، ولی کمونیسته. ولی حالا می گویند کمونیسته، ولی خوبه!»
ساراماگو کوری را در ۱۹۹۵ نوشت. فرهنگستان سوئد در ۱۹۹۸ به ستایش و تمجید از او پرداخت و در نامه ای که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات را به او اعلام می کرد، نوشت: «آثار ساراماگو با تمثیل های ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرّار و مبهم می کند.»
خالق کوری در ۱۸ ژوئن ۲۰۱۰، در پی یک رشته بیماری طولانی در سن ۸۷سالگی درگذشت.
کتابی که در دست دارید برای اولین بار از روی متن اصلی کوری به زبان فارسی ترجمه شده و رسم الخط نویسنده به تمامی در آن رعایت شده است.

محسن توحیدیان، اردیبهشت ۹۱، تهران

چراغ زرد روشن شد. دو اتومبیلی که جلوتر بودند، با گاز دادن زیاد، قبل از این که چراغ قرمز شود، گذشتند. چراغ عابر پیاده روشن و آدمک سبز وسط آن پیدا شد. عابرانی که منتظر سبز شدن چراغ بودند، حرکت کردند و پا روی خطوط سفیدی گذاشتند که بر سیاهی آسفالت می درخشیدند. هرچند این خطوط هیچ شباهتی به گورخر ندارند، ولی اسم این حیوان را بر آن ها گذاشته اند. رانندگان کم طاقت، پا را روی کلاچ گذاشته و آماده ی اعلام زمان حرکت بودند. درست مثل اسب های هیجان زده ای که صدای شلاق را قبل از فرود آمدن اش احساس می کنند. عابران عرض خیابان را طی کردند، ولی هنوز چراغ مربوط به دستور حرکت اتومبیل ها روشن نشده بود. بعضی ها فکر کردند که اگر همین تاخیرهای اندک در هزاران چراغ راهنمایی سه رنگ شهر ضرب شود و به حساب بیاید مهمترین عامل راهبندان یا به عبارت دیگر مسدود شدن گلوگاه ها معلوم می شود.
در نهایت چراغ سبز شد. اتومبیل ها شتابان به راه افتادند، ولی همه با هم حرکت نکردند. اتومبیلی که در خط وسط ایستاده بود تکان نمی خورد. احتمالا نقص فنی پیدا کرده بود. یا پدال گاز در رفته بود یا دنده جا نمی رفت، یا فنرها اشکال داشت، یا برق نمی رسید، یا ترمز خالی کرده بود، یا شاید هم بنزین نداشت. اولین بار نبود که چنین اتفاقی پیش می آمد.
عابرانی که در انتظار روشن شدن چراغ عبور، کنار خط کشی جمع شده بودند، راننده ی اتومبیل را دیدند که از پشت شیشه دست تکان می دهد. اتومبیل های پشت سر، بی وقفه بوق می زدند. تعدادی از رانندگان از اتومبیل خود پیاده شدند تا اتومبیل از کارافتاده را به کناری بکشند و راه را باز کنند. با عصبانیت بر شیشه مشت می کوبیدند. راننده ی اتومبیل، به طرف آن ها بر گشت، اول به یک طرف و بعد به طرف دیگر نگاه می کرد. از حرکت لب هایش به نظر می رسید چیزی را با فریاد تکرار می کند. چیزی که نه از یک کلمه، که از سه کلمه تشکیل می شد. کسی در اتومبیل را باز کرد و همه شنیدند که راننده گفت من کور شده ام.
کسی این حرف را باور نکرد. با یک نگاه معلوم می شد که چشم های مرد کاملا سالم و عنبیه ی آن صاف و شفاف است. سفیدی مردمک چشم اش مثل چینی بود. چشم های رک زده، صورت چروکیده و ابروهای تابدار مرد نشان می داد که بسیار نگران است. با حرکتی سریع، مشت های گره کرده ی خود را جلوی چشم آورد تا شاید بتواند آخرین تصویری را که پیش از آن اتفاق دیده است، در ذهن نگه دارد. چراغ چهارراه قرمز شد. مردم به راننده کمک کردند از اتومبیل پیاده شود. مرد با ناامیدی تکرار کرد من کور شده ام. من کور شده ام. اشک در چشمانی که صاحب آن ادعا می کرد کور است، جمع شده بود و می درخشید. زنی گفت اتفاق است. زود می گذرد. خواهی دید. گاهی هم از اعصاب است.
چراغ سبز شد. عابران کنجکاو، دور اتومبیل مرد جمع شده بودند. رانندگانی که دورتر بودند و نمی دانستند چه خبر شده است، اعتراض می کردند و اعتقاد داشتند که یک برخورد کوچک یا چراغ شکسته و گلگیر فرورفته، این همه هیاهو ندارد. عده ای فریاد می زدند باید پلیس خبر کرد و آن اتومبیل را کنار کشید. مرد کور با التماس گفت خواهش می کنم مرا به خانه برسانید. همان زن که گفته بود از اعصاب است، توصیه کرد آمبولانس خبر کنند و او را به بیمارستان برسانند، ولی مرد کور مخالف بود و می گفت ضرورتی ندارد و کافی است کسی او را تا خانه برساند. خیلی نزدیک است. این بزرگترین لطفی است که در حق من می کنید. کسی پرسید اتومبیل را چه کنیم صدایی جواب داد سویچ روی اتومبیل است، آن را کنار بکشید. نفر سوم گفت لازم نیست. من ماشین را برمی دارم و او را به خانه می رسانم. همه نظر او را پذیرفتند. مرد کور احساس کرد کسی زیر بغل او را گرفت و گفت بیا، همراه من بیا. کمک کردند روی صندلی سمت شاگرد بنشیند. بعد کمربند ایمنی او را بستند. مرد زیر لب گفت نمی بینم. جایی را نمی بینم. گریه می کرد. مرد از او نشانی خانه اش را پرسید. افراد کنجکاو از پنجره ی اتومبیل سر به درون می بردند تا ببینند چه شده است. مرد کور دست روی چشم هایش گذاشت و گفت جایی را نمی بینم. مثل این که در مه یا دریایی پر از شیر باشم. مرد یاری رسان گفت کوری اینجوری نیست. کورها فقط سیاهی می بینند. خب من همه جا را سفید می بینم. شاید حق با آن زن باشد. از اعصاب است. این اعصاب خیلی اذیت می کند. لازم نیست با من حرف بزنی، فقط بگو کجا زندگی می کنی. اتومبیل را روشن کرد. مرد کور با لکنت نشانی خانه را داد. طوری حرف می زد که انگار ضعف بینایی، حافظه ی او را هم از کار انداخته است. لحظاتی بعد گفت نمی دانم چجوری از تو تشکر کنم. مرد جواب داد به خودت زحمت نده. امروز نوبت تو بود، شاید فردا نوبت من بشود. معلوم نیست تقدیر برای ما چه می خواهد. درست می گویی. امروز صبح که از خانه بیرون آمدم، هیچ کس فکر نمی کرد چنین بلایی سرم بیاید. مرد کور، گیج بود و نمی دانست چرا حرکت نمی کنند. پرسید چرا راه نمی افتی مرد یاری رسان جواب داد چراغ قرمز است. مرد کور به این فکر می کرد که از این به بعد دیگر نخواهد توانست ببیند چراغ چه زمانی قرمز می شود.
آن طور که مرد کور گفته بود، خانه اش خیلی نزدیک بود. در آن خیابان خیلی شلوغ، جایی برای توقف پیدا نمی شد. در نهایت در یکی از کوچه های مجاور، محلی مناسب پیدا کردند. فاصله ی جدول کنار پیاده رو با اتومبیل کم بود و در سمت شاگرد باز نمی شد. راننده مجبور شد برای این که مرد کور از روی ترمزدستی و زیر فرمان عبور نکند، او را قبل از پارک کردن، پیاده کند. مرد کور کنار خیابان ایستاد. احساس می کرد زمین زیر پایش جابه جا می شود. تلاش کرد بر آشفتگی خود غلبه کند. با نگرانی دست هایش را جلوی صورتش تکان می داد، طوری که انگار در همان دریای شیری که گفته بود، شنا می کند. دهان اش را باز کرد تا فریاد بزند و کمک بخواهد، ولی دست مرد، بازوی او را گرفت. نگران نباش. من مواظبت هستم. به آرامی پیش رفتند. مرد کور می ترسید مبادا به زمین بیفتد. پاهایش را می کشید و همین کار باعث می شد روی ناهمواری های پیاده رو تعادلش را از دست بدهد. مرد گفت آرام باش، چند لحظه ی دیگر می رسیم. کمی جلوتر رفتند. مرد پرسید کسی در خانه هست که مواظبت باشد، مرد کور جواب داد نمی دانم. زنم به این زودی از سر کار برنمی گردد. من هم امروز زودتر مرخص شدم، ولی این بلا بر سرم آمد. ناراحت نباش، زیاد خطرناک نیست. هیچ وقت نشنیده ام کسی ناگهان و بی مقدمه کور شود. همیشه احساس غرور می کردم که حتا به عینک هم احتیاجی ندارم، خب باید دید چه پیش می آید. به ورودی ساختمان رسیدند. دو زن همسایه، نگاه های پرسش گرانه ای به مرد آشنا انداختند که کسی زیر بغل اش را گرفته بود و می آورد. البته به فکرشان نرسید که دخالت کنند. شاید هم اگر می پرسیدند چیزی به چشم تان رفته، جواب می شنیدند بله دریایی از شیر. در ساختمان، مرد کور گفت ممنونم. ببخش که باعث زحمت شدم. از این جا به بعد، خودم می توانم بروم. نمی خواهد عذرخواهی کنی. تا بالا همراه ات می آیم. حتا نمی توانم فکرش را بکنم که می توانم تو را در خانه تنها بگذارم. به زحمت سوار بر آسانسور کوچکی شدند. کدام طبقه برویم، طبقه ی سوم. واقعا از شما ممنونم. از من تشکر نکن. امروز نوبت تو بود، بله، درست می گویید، شاید فردا نوبت شما باشد. آسانسور متوقف شد. هر دو از آن بیرون رفتند. می خواهی در آپارتمان را باز کنم، ممنون، ولی فکر کنم خودم بتوانم. دست در جیب برد و دسته کلیدی بیرون آورد. به نوبت لبه های تراشیده شده ی کلیدها را لمس کرد. همین است. با دست دیگر، سوراخ کلید را پیدا کرد، کلید را فرو برد و تلاش کرد در را باز کند. لحظاتی بعد گفت نه، این نیست. بده به من. کمکت می کنم. با کلید سوم در باز شد. مرد کور صدا زد عزیزم، خانه ای پاسخی نیامد. مرد کور گفت همان طور که گفتم هنوز برنگشته. دست دراز کرد و کورمال کورمال پیش رفت. بعد با احتیاط برگشت. سرش را به طرفی چرخاند که خیال می کرد مرد یاری رسان آن جاست. باز گفت چطور می توانم از شما تشکر کنم. مرد نیکوکار گفت این تنها کاری بود که می توانستم بکنم. لازم نیست تشکر کنی. می خواهی بمانم تا همسرت بیاید، این اصرار، باعث شد که مرد کور ظنین شود. معمولا افراد غریبه را به خانه راه نمی داد. فکر کرد اگر آن مرد در نظر داشته باشد در فرصت مناسب دست و پا و دهان او را که اصولا آدم بی دست و پایی بود، ببندد و وسایل باارزش خانه را بردارد و ببرد، چه می تواند بکند، گفت لازم نیست زحمت بکشی، حالم خوب است. تو برو. حالم خوب است. برو. بعد در را به آرامی بست. صدای آسانسور را شنید که پایین می رفت. نفس راحتی کشید. با حالتی تصنعی وضعیتی را که داشت به فراموشی سپرد. روکش چشمی پشت در را کنار زد و به بیرون نگاه کرد. انگار بیرون از خانه را دیوار سفیدی کشیده باشند. قاب فلزی سرد را بالای ابرویش احساس می کرد. مژه هایش به چشمی کوچک ساییده شد، ولی نتوانست از پس دیوار سفید نفوذناپذیر، جایی را ببیند. می دانست خانه ی خودش است، بوی آن را احساس می کرد و سکوت و فضای آن را تشخیص می داد. به وسایل خانه دست می زد و آن ها را می شناخت، ولی هر وسیله ای را که لمس می کرد، به نظرش ابعاد غریبی داشت. جهت های چهارگانه را نمی شناخت و شمال، جنوب، مشرق و مغرب را گم کرده بود. بالا و پایین را هم نمی توانست پیدا کند. او هم مثل خیلی ها، در دوران کودکی، کوربازی کرده بود. بعد از این که پنج دقیقه ای چشم هایش را بست، به این نتیجه رسید که کوری بدون تردید چیز ناگواری است، مگر این که قربانی بیچاره حافظه ی خوبی داشته باشد و بتواند تحمل کند. کوری، تنها ندیدن رنگها نیست، بلکه شامل عدم تشخیص شکل، اندازه، سطح و قالب هم می شود. همیشه به این فکر می کرد که زندگی کورها، تنها نبود نور است و آن چه ما کوری می نامیم، تنها ظاهر اجسام را می پوشاند و آن ها را در حجابی سیاه نگه می دارد، ولی حالا احساس می کرد در حجابی چنان سفید و نورانی فرو رفته که به جای جذب اجسام، آن ها را می بلعد، و به جای پوشش دادن، آن ها را به طور مضاعف نامرئی می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب کوری

یکی از بهترین رمانهایی هست که چند بار قبلا خوندم و میخوام دوباره بخونم! به همه پیشنهاد میکنم حتما بخونید این کتابو!
در 14 ساعت پیش توسط
من کتاب چاپیش رو خوندم. یادم نیست ترجمه ی کی بود. اما واقعا کتاب چرتیه. وقتی تموم شد به خودم گفتم حیف وقتی که صرفش کردم. سر تا ته داستان همش استعاره اس. من که دوسش نداشتم
در 2 ماه پیش توسط
کتاب خوبیه . فیلم و سریال خوبی هم ارش ساخته شده
در 8 ماه پیش توسط
کتاب خیلی خوبیه ولی متاسفانه فیدیبو خیلی سانسور کرده یه جاهایی رو اون قدر بد سانسور کرده که اگه ادم متن اصلیشو نخونه اصلا متوجه داستان نمیشه بخصوص اواسط داستان وقتی کورهای شیاد قصد بهره کشی از زنان کور رو دارند
در 11 ماه پیش توسط
جذاب و هیجان انگیز شروع میشه اما آخرش مثل فیلمهای خودمون تموم میشه
در 12 ماه پیش توسط