فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ترغیب

کتاب ترغیب

نسخه الکترونیک کتاب ترغیب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ترغیب

ان الیوت، در آستانه سی سالگی، در محیطی بسته و محدود که ارزش‌های کاذب بر آن حاکم است، با متانت و شکیبایی زندگی را به پیش می‌برد. هشت سال پیش به ترغیب دوست خیرخواهش به خواستگاری مرد محبوبش جواب رد داده بود. حالا چه چیزی آن مرد را ترغیب خواهد کرد تا برای تجدید رابطه قدم جلو بگذارد؟

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ترغیب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل ۱

سر والتر الیوتِ کلینچ هالیِ سامرسِتشری مردی نبود که برای مشغولیت خودش کتابی دستش بگیرد جز کتاب شرح حال بارونت ها. با این کتاب ساعات بیکاری را پر می کرد و ساعات غم و ملال را خالی، به بحر ته مانده امتیازات قدیم می رفت و فکر و ذکرش می شد تحسین و تمجید یا هیبت و احترام، و احساسات نامطبوعی هم که از امور پیش پاافتاده خانه می داشت خودبه خود به تاسف و انزجار بدل می شد. وقتی به سراغ مناصب و عناوین بی شمار قرن گذشته می رفت، حتی اگر همه اوراق کتاب برایش علی السویه بودند شرح حال خودش را با چنان علاقه ای می خواند که تمامی نداشت... این کتاب مورد علاقه همیشه به این صفحه باز می شد:

الیوتِ کلینچ هالی.
والتر الیوت، متولد ۱ مارس ۱۷۶۰، ازدواج در ۱۵ ژوئیه ۱۷۸۴ با الیزابت، دخترِ جناب جیمز استیونسن ساوث پارکی در ولایت گلوستر؛ فرزندانش از این خانم (متوفی در سال ۱۸۰۱) عبارتند از: الیزابت، متولد ۱ ژوئن ۱۷۸۵؛ ان، متولد ۹ اوت ۱۷۸۷؛ پسری مرده به دنیا آمده در ۵ نوامبر ۱۷۸۹؛ مری، متولد ۲۰ نوامبر ۱۷۹۱.

این مطلب عینا این شکلی از چاپخانه درآمده بود، اما سر والتر محض اطلاع خودش و خاندانش آن را تکمیل کرده بود و بعد از تاریخ تولد مری این مطلب را نوشته بود: «ازدواج در ۱۶ دسامبر ۱۸۱۰ با چارلز، پسر و وارث جناب چارلز مازگرووِ اپرکراسی در ولایت سامرسِت» و جلو سال فوت زنش هم خیلی دقیق روز و ماه فوت او را اضافه کرده بود.
بعد نوبت می رسید به سوابق و افتخارات این خاندان قدیمی و آبرومند به همان سیاق معمول: چه طور اول بار در چشر سکنی گزیده بودند، چه طور در داگدیل مورد تقدیر قرار گرفته بودند ــ خدمت در سِمَت سرکلانتر، نماینده ناحیه در سه پارلمان پیاپی، اثبات ارادت و پاسداری از شرف بارونتی در نخستین سال سلطنت چارلز دوم، با کلیه مری ها و الیزابت هایی که اعضای خاندان با آن ها ازدواج کرده بودند... مجموعا دو صفحه قشنگ در قطع یک دوازدهم، و در پایان نیز آرم خاندان و این نوشته: «مقر اصلی، کلینچ هال، در ولایت سامرسِت»، و آخر از همه، باز هم دست خط سر والتر:
«وارث احتمالی، جناب ویلیام والتر الیوت، نبیره سر والتر دوم.»
سر والتر الیوت سراپا فخر بود، فخر به خودش و موقعیتش. در جوانی واقعا خوش قیافه بود، و در چهل وچهارسالگی هم هنوز مرد خیلی جذابی به حساب می آمد. حتی بین زن ها کمتر کسی پیدا می شد که این قدر به ظاهر خودش برسد. گماشته هیچ لرد تازه از راه رسیده ای هم از موقعیتش در محافل و مجالس این قدر حظ نمی برد. به نظرش زیبایی از هر موهبتی بالاتر بود، البته جز موهبت بارونتی، و سر والتر الیوت که این مواهب را یکجا در وجودش داشت مدام قربان صدقه خودش می رفت و خودش را حسابی می گرفت.
خوش قیافگی و مقام اجتماعی اش لااقل در ازدواج به کارش آمده بود. به خاطر همین ها بود که زنی گیرش آمده بود به مراتب بالاتر از زنی که حقش بود. لیدی الیوت زن فوق العاده ای بود، باهوش و دوست داشتنی. اگر شیفتگی دوره جوانی اش را ندیده بگیریم، همان شیفتگی و عشقی که او را کرد لیدی الیوت، بله، غیر از این، دیگر هیچ عیب و ایرادی نمی شد در افکار و رفتارش پیدا کرد.... هفده سال آزگار عیب و نقص های شوهرش را شوخی گرفت، یا بی اهمیت جلوه داد، یا پنهان نگه داشت، و برایش آبرو و احترام خرید. البته خودش به هیچ وجه خوشبخت ترین آدم دنیا نبود، اما در انجام وظایفش، با دوستانش و با فرزندانش، آن بهره از خوشبختی نصیبش می شد که به زندگی دل بدهد و هنگام وداع با دنیا و مافیها آن قدرها هم مشتاق عزیمت نباشد.... سه تا دختر، که دوتای بزرگ ترشان شانزده سال و چهارده سال سن داشتند، اصلاً ماترک مطمئنی نبودند که یک مادر با خیال راحت از خودش باقی بگذارد. از این هم بدتر، سپردن آن ها به امان یک پدر ازخودراضی و بی فکر بود که لیاقت سرپرستی و تربیت آن ها را نداشت. اما لیدی الیوت یک دوست خیلی صمیمی داشت، زنی عاقل و لایق که به علت علاقه بسیار زیاد هر دو به یکدیگر، آمده بود در روستای کلینچ زندگی می کرد تا نزدیک هم باشند. لیدی الیوت روی محبت و توصیه های او بود که حساب می کرد و تصورش این بود که او بهترین یار و مددکار برای ادامه دادن به همان روش های تربیت و تعلیمی است که خودش با شور و شوق در قبال دخترهایش در پیش گرفته بود.
این دوست و سروالتر ازدواج نکردند، برخلاف پیش بینی های دوست و آشناها.... سیزده سال از مرگ لیدی الیوت گذشته بود و این دو نفر هنوز همسایه و دوست صمیمی بودند. یکی شان بیوه مرد ماند، و دیگری بیوه زن.
لیدی راسل سن و سالی داشت، شخصیتش قوام پیدا کرده بود، و دستش هم حسابی به دهانش می رسید... خب، این که اصلاً به فکر ازدواج مجدد نبود از نظر مردم مسئله ای به حساب نمی آمد، چون به طورکلی موقعی که زنی ازدواج مجدد می کند مردم بی خود و بی جهت ناراحت می شوند، حتی بیشتر از موقعی که آن زن ازدواج مجدد نمی کند. اما مجرد ماندن سر والتر علل دیگری داشت.... کافی است بدانیم که سر والتر هم مثل هر پدر خوب دیگری (بعد از یکی دوبار ناکامی در خواستگاری های خیلی خیلی نامعقول) به خودش فخر می فروخت که محض خاطر دخترهای عزیزش مجرد باقی می ماند. برای دختر بزرگ ترش واقعا حاضر بود از خیر هر چیزی بگذرد، حتی از خیر چیزهایی که زیاد هم دلش نمی خواست از خیرشان بگذرد. الیزابت در شانزده سالگی هر حق و حقوقی را که می شد از مادرش به ارث ببرد صاحب شده بود، و چون خیلی خوش قیافه و حسابی هم شبیه پدرش بود نفوذ زیادی به هم زده بود و پدر و دختر به خیر و خوشی روزگار می گذراندند. دو دختر دیگر سر والتر این مقام و موقعیت را نداشتند. مری البته بفهمی نفهمی ارج و قربی پیدا کرده بود، چون شده بود خانم چارلز مازگرووْ. اما ان با این که ظرافت فکر و ملاحت طبع داشت و قاعدتا هر آدم با فهم و شعوری قدرش را می دانست، نه پیش پدرش ارج و قربی داشت و نه پیش خواهرش... حرفش را نمی خریدند، همیشه می بایست از آسایش و راحتی اش بزند... فقط ان بود، همین.
البته ان دخترخوانده عزیزکرده و با ارج و قرب لیدی راسل بود. دوست عزیز دردانه اش بود. لیدی راسل هر سه دختر را دوست داشت، اما فقط با دیدن ان بود که خاطره مادرشان در او زنده می شد.
چند سال پیش تر، ان الیوت دختر خیلی خوشگلی بود، اما زود از آب و رنگ افتاده بود. پدرش در اوج شکوفایی او هم چیز دندانگیری نمی دید (بس که چهره ظریف و چشم های میشی اش با پدرش فرق داشت)، چه رسد به این زمان که دیگر رنگ پریده و لاغر شده بود و اصلاً نظر لطف پدر را جلب نمی کرد. ان که از قبل هم امید چندانی نداشت روزی اسمش در صفحه ای از صفحات کتاب مورد علاقه پدرش ثبت بشود، حالا دیگر اصلاً امیدی نداشت. کل محبت پدر نثار الیزابت می شد،... مری هم که رفته بود با یک خانواده آبرومند و مال و منال دار قدیمی ولایت وصلت کرده بود، دیگر همه عزت و احترامش را از دست داده بود بدون آن که عزت و احترام جدیدی به دست آورده باشد. اما الیزابت، بله، الیزابت روزی روزگاری با یک مرد درست حسابی ازدواج می کرد.
از حُسن تصادف، گاهی زنی در بیست ونه سالگی خوش بر و روتر از ده سال قبلش از کار درمی آید. به طورکلی اگر مریضی و دلشوره ای در کار نباشد، در چنین سن وسالی چیزی از ملاحت و قشنگی آدم کم نمی شود. الیزابت هم این جور بود. هنوز همان دوشیزه الیوت خوشگلی بود که سیزده سال قبل بود. نمی شد به سر والتر خرده گرفت که چرا سن وسال الیزابت را فراموش می کند، یا لااقل نمی شد زیاد هم او را خوش خیال فرض کرد و گفت که چرا وسط درب و داغون شدن این همه قیافه قشنگ، خودش و الیزابت را مدام سرحال تر می بیند. آخر، به چشم خودش می دید که بقیه افراد خانواده و دوست و آشناها همه دارند پیر و پیرتر می شوند. ان تکیده تر می شد، مری طراواتش را از دست می داد، قیافه همه آدم های دور و بر پس می رفت، و پیشروی سریع چین وچروک های اطراف شقیقه لیدی راسل هم مدت ها بود سر والتر را به غم و غصه انداخته بود.
الیزابت در عالم رضایت کاملاً به پای پدرش نمی رسید. سیزده سال بانوی کلینچ هال بود و با چنان درایت و تسلطی به رتق و فتق امور پرداخته بود که هیچ وقت به فکر آدم نمی رسید او از سن و سالش جوان تر باشد. سیزده سال از مهمان ها خوب پذیرایی کرده بود، در خانه نظم و انضباط برقرار کرده بود، جلوتر از بقیه سوار کالسکه چهاراسبه شده بود، و توی همه اتاق های پذیرایی و غذاخوری آن ولایت هم بلافاصله پشت سر لیدی راسل بیرون آمده بود. سیزده زمستان، وسط یخبندان، هر ضیافت افتخاری رقص را که می شد در آن منطقه خلوت برگزار کرد او افتتاح کرده بود. سیزده بهار هم هر وقت با پدرش به لندن سفر می کرد تا چند هفته ای از سال را در این عالم بیکران کیف کند شکوفه های تازه را دیده بود. همه این ها را به یاد داشت، می دانست که بیست ونه ساله است، و گاهی افسوس می خورد و گاهی هم نگران می شد. کاملاً راضی بود از این که حسابی مثل سابق خوشگل است. اما حس می کرد که دارد به سال های خطر نزدیک می شود، و دلش می خواست مطمئن بشود که یکی دو ساله جناب بارونتی می آید و درست حسابی از او خواستگاری می کند. آن وقت ممکن بود کتاب سوابق خانوادگی را با همان کیف و لذتی به دست بگیرد که در عنفوان جوانی می گرفت. اما حالا خوشش نمی آمد. همیشه تاریخ تولد خودش را می دید و هیچ تاریخ ازدواجی هم نوشته نشده بود جز تاریخ ازدواج خواهر کوچک ترش، و همین باعث می شد از نگاه کردن به آن طفره برود. چند بار که پدرش این کتاب را روی میز کنار او باز گذاشته بود، او نگاهش را برگردانده بود و کتاب را بسته بود و بعد هم هل داده بود آن طرف تر.
به علاوه، الیزابت یک ناکامی را هم پشت سر گذاشته بود که این کتاب، و بخصوص شرح حال خانواده اش، او را همیشه به یاد آن می انداخت. وارث احتمالی، همان جناب ویلیام والتر الیوت، که پدر الیزابت با کمال بزرگواری از حقوقش پاسداری کرده بود، قبلاً الیزابت را ناکام گذاشته بود.
الیزابت زمانی که هنوز دختر خیلی جوانی بود فهمیده بود که اگر صاحب برادری نشود بارونت آینده کسی نخواهد بود جز همین جناب ویلیام والتر الیوت، و به محض آن که این موضوع را فهمیده بود نیت کرده بود زن او بشود. پدرش هم همیشه عقیده اش این بود که باید همین طور بشود. این جناب ویلیام والتر در زمان بچگی اش برای آن ها ناشناخته بود، اما کمی بعد از مرگ لیدی الیوت، سر والتر درصدد آشنایی با او برآمده بود. فتح باب و زمینه چینی سر والتر با استقبالی روبه رو نشده بود، اما سر والتر با سماجت به جست وجوهای خود ادامه داده بود و پا پس کشیدن های محجوبانه این جوان را هم در حساب و کتاب خود منظور کرده بود. سرانجام، در یکی از سیاحت های بهاره خود در لندن، زمانی که الیزابت در عنفوان جوانی بود، آقای الیوت مجبور شد باب معارفه را با آن ها باز کند.
آقای الیوت آن موقع خیلی جوان بود و داشت درس حقوق می خواند. الیزابت او را خیلی باب طبع دید و هر فکر و نقشه ای را که به نفع این جوان بود تایید کرد. او را به کلینچ هال دعوت کردند. تا آخر سال از او حرف زدند و منتظرش ماندند، اما او نیامد که نیامد. بهار سال بعد باز هم در شهر او را دیدند، باز او را باب طبع یافتند، باز ترغیبش کردند، باز دعوتش کردند، باز منتظرش ماندند، و باز هم او نیامد که نیامد. بعد خبر رسید که زن گرفته است. به جای آن که آینده خود را به مسیری بیندازد که برای وارث خاندان الیوت مشخص شده بود، زن ثروتمندی گرفته بود که اصل و نسبش پایین تر بود، و به این ترتیب، استقلال و تمکنی برای خودش دست و پا کرده بود.
به سر والتر خیلی برخورد. رئیس خاندان بود و انتظار داشت با او صلاح مشورت بکنند، بخصوص که روزِ روشن دست مرد جوان را گرفته بود، چون معتقد بود «باید ما را با هم ببینند، یک بار در تاتِرسال(۱) و دوبار هم در سالن انتظار مجلس عوام». سر والتر علنا تقبیح کرد، اما ظاهرا کسی محل نداد. آقای الیوت هیچ عذر و بهانه ای نیاورد و همان قدر که سر والتر او را دیگر لایق عنایات خانواده ندانست او هم عطای این عنایات را به لقایش بخشید. دوستی و آشنایی شان دیگر تمام شده بود.
این سابقه ناجور آقای الیوت هنوز بعد از چندین و چند سال الیزابت را عصبانی می کرد، چون اولاً این جوان را فی نفسه دوست می داشت، و ثانیا، از این مهم تر، او وارث پدرِ الیزابت بود و عزت و شرف خانوادگی اقتضا می کرد که فقط او شوهر مناسبی برای دختر بزرگ سر والتر باشد. در فهرست بارونت ها حتی یک بارونت پیدا نمی شد که الیزابت دلش بیاید او را همتای آقای الیوت قلمداد کند. اما آقای الیوت آن قدر وجهه بدی از خودش نشان داده بود که الیزابت، با این که در این زمان (تابستان سال ۱۸۱۴) به مناسبت مرگ زن او نوارهای مشکی به لباسش زده بود، باز نمی توانست بپذیرد که این مرد هنوز لایق اعتنا کردن است. شاید می شد قباحت ازدواج اولش را ندید گرفت، چون تخم و ترکه ای در کار نبود که آدم تصور کند این رفتار قبیح استمرار پیدا می کند، اما آقای الیوت واقعا وقاحت را از حد گذرانده بود و کار دیگری هم کرده بود که اصلاً نمی شد ندید گرفت. بله، طبق معمول، به واسطه دوستانِ با محبت خبر رسید که آقای الیوت نهایت بی احترامی را در حق همه آن ها مرتکب شده و درباره همان اصل و نسبی که خودش مال آن بوده و همان افتخاراتی که قرار بوده مال خودش بشود حرف های توهین آمیز و تحقیرکننده ای زده است. خب، این را دیگر نمی شد بخشید.
این از احساسات و عواطف الیزابت الیوت،... فکرها و هیجان هایش برای وصل و فصلِ ملال و وقار و رونق و پوچی زندگی اش... احساس هایی برای جذابیت بخشیدن به زندگی طولانی و بی حادثه در محیط محدود ولایت، و پرکردن خلئی که نه با خدمات مرسوم عام المنفعه در بیرون خانه برطرف می شد و نه با خرج کردن استعداد و فضل و کمالات در درون خانه.
اما حالا دغدغه و دلشوره دیگری هم داشت به این ها اضافه می شد. پدرش هرچه می گذشت بیشتر نگران پول و پله می شد. الیزابت می دانست که حالا پدرش هر وقت کتاب شرح حال بارونت ها را دست می گیرد قصدش فراموش کردن صورت حساب های کلان کسبه است و اشارات آزاردهنده آقای شپردِ مباشر. املاک کلینچ بدک نبود، اما نه در حد توقع سر والتر بود و نه آن طور که باید و شاید. موقعی که لیدی الیوت زنده بود نظم و نسقی در کار بود، اعتدال و صرفه جویی در کار بود، و سر والتر دخل و خرج می کرد، اما با مرگ لیدی الیوت همه این جور تدبیرها و دوراندیشی ها از بین رفته بود و از آن به بعد همیشه سر والتر خرجش از دخلش جلو می زد. نمی شد کمتر خرج کرد. هیچ وقت کاری نکرده بود جز همان کارهایی که از او توقع می رفت، از سر والتر الیوت. اما، با این که تقصیری نداشت، نه فقط بدهی بیشتری بالا می آورد بلکه آن قدر حرف این بدهی ها را می شنید که دیگر هر کاری هم می کرد تا قضیه را از دخترش پنهان نگه دارد عبث بود، طوری که نمی شد حتی ذره ای قضیه را پنهان نگه داشت. بهارقبل که به شهر رفته بودند سرنخ هایی به دخترش داده بود. حتی تا جایی پیش رفته بود که گفته بود: «آیا می شود از خرج و مخارج مان بزنیم؟ به نظر تو از کدام اقلام می توانیم بزنیم؟»... و الیزابت برای این که سنگ تمام بگذارد، با اولین تب و تاب نگرانی های زنانه جدا به فکر افتاده بود که چه می شود کرد و بالاخره دو راه برای صرفه جویی به ذهنش رسیده بود: اول زدن از بعضی کارهای خیریه غیرضروری، و دوم صرف نظر کردن از تعویض اسباب و اثاث اتاق پذیرایی. بعد هم به اقتضای همین صرفه جویی فکر بکری به سرش زده بود و گفته بود که برخلاف رسم هر سال، این بار لازم نیست برای ان هدیه و سوغات ببرند. اما این تدابیر، هرقدر هم فی نفسه مفید بودند، اصلاً برای جبران آن اوضاع وخیم کفایت نمی کردند، و سر والتر خیلی زود فهمیده بود که مجبور است پیش دخترش ابعاد واقعی قضیه را به زبان بیاورد. الیزابت هم دیگر پیشنهاد کارسازتری به عقلش نرسیده بود. خودش را مغبون و بی نوا دیده بود، درست مثل پدرش. هیچ کدام شان نمی توانستند راه چاره ای برای کم کردن مخارج پیدا کنند بدون آن که از عزت و احترام شان کم بشود یا از آسایش و رفاه شان به نحوی چشم بپوشند که قابل چشم پوشی باشد.
سر والتر فقط از قسمت کوچکی از ملکش می توانست صرف نظر کند، اما هر جریب از ملکش که به فرض مشتری می داشت باز اوضاع زیاد فرق نمی کرد. تا جایی که اختیار داشت لطف و کرم کرده بود و به گرو گذاشتن ملک رضایت داده بود، اما این لطف و کرم هیچ وقت شامل فروش ملک نمی شد. نه، اصلاً حاضر نبود اسم و رسم خودش را این قدر خوار و خفیف بکند. ملک کلینچ می بایست همان جور که به دست خودش رسیده بود، دست نخورده و کامل به نفر بعد انتقال پیدا کند.
دو دوست محرم، یکی آقای شپرد که در شهر کوچک مجاور زندگی می کرد که محل داد و ستد بود، و دیگری همان لیدی راسل، احضار شدند تا صلاح و مشورت کنند. پدر و دختر ظاهرا انتظار داشتند یکی از این دو نفر بزند مطلبی بگوید و راه چاره ای نشان بدهد تا هم این حالت استیصال از بین برود و هم خرج و مخارج پایین بیاید، منتها بدون این که از دبدبه و کبکبه یا عزت و احترام شان سر سوزنی کم بشود.

فصل ۲

آقای شپرد، که وکیل دعاوی بود و خیلی هم دست به عصا، سوای هر نظر یا نفوذی که روی سر والتر داشت، در هر حال ترجیح می داد راه حل های غیرقابل قبول را دیگران پیشنهاد کنند، و به همین علت از دادن کوچک ترین پیشنهاد هم خودداری کرد و فقط اجازه خواست مرخصش کنند تا برود دربست نظر صایب لیدی راسل را جویا بشود،... عقل و فهم لیدی راسل را قبول داشت و می دانست که لیدی راسل معمولاً درست همان راه حل های سرراستی را ارائه می کند که در نهایت منظور خود او هم هست.
لیدی راسل سنگ تمام گذاشت و خیلی جدی همه جوانب قضیه را سنجید. زنی بود بیشتر اهل فکر و منطق تا شتاب و عجله. تصمیم گیری در این قضیه واقعا برایش مشکل بود، چون پای دو اصل مهم در میان بود که علی الظاهر با هم جور درنمی آمدند. لیدی راسل آدم خیلی خیلی درستکاری بود و پایبند اصول شرافت، اما همان قدر که دغدغه اسم و رسم خانواده را داشت احساسات سر والتر را هم می خواست ارضا بکند، و مثل هر آدم فهیم و صادق دیگری هم وقتی پای نظر و عقیده درباره درستی و نادرستی این احساسات به میان می آمد از خودش بلندنظری نشان می داد. زن خیرخواه و دلسوز و سلیم النفسی بود و در دوستی و محبت سنگ تمام می گذاشت. برخوردهایش صحیح و سنجیده بود. خیلی هم مبادی آداب بود، با رفتار و اخلاقی که نمونه ادب و تربیت اصیل بود. فکرش کار می کرد و کلاً آدمی بود منطقی و اصولی... اما در مورد چیزهایی که به اصل و نسب خانوادگی مربوط می شد هیچ کوتاه نمی آمد. برای مقام و منزلت و این قبیل چیزها خیلی ارزش قایل بود و همین خصوصیتش باعث می شد که گاهی عیب و نقص آدم های متشخص و اصل و نسب دار را درست تشخیص ندهد. خودش بیوه یک سِر معمولی بود اما به شان و حیثیت یک بارونت کاملاً احترام می گذاشت. سر والتر، سوای این که دوست و آشنای قدیمی بود و همسایه دلسوز، همین طور اربابی اهل توجه و رسیدگی، شوهر یک دوست خیلی صمیمی، پدرِ ان و خواهرهای ان، بله، سوای همه این ها، بالاخره سر والتر بود، و به نظر لیدی راسل حقش بود که در این گرفتاری هایی که پیش آمده بود آدم تا می تواند ملاحظه اش را بکند و به فکر اموراتش باشد.
می بایست صرفه جویی کرد. بله، اصلاً جای بحث نداشت. اما لیدی راسل واقعا دلش می خواست این صرفه جویی طوری باشد که سر والتر و الیزابت زیاد به مرارت نیفتند. نقشه هایی برای صرفه جویی کشید. خیلی دقیق حساب و کتاب کرد. کاری کرد که هیچ کس دیگری به فکرش نمی رسید: با ان صلاح و مشورت کرد، درحالی که بقیه ان را در این قضیه اصلاً به حساب نمی آوردند. بله، صلاح و مشورت کرد، بعضی حرف های ان را قبول هم کرد، و بالاخره برنامه ای برای صرفه جویی ریخت و آخر سر تحویل سر والتر داد. تک تک جرح و تعدیل های ان برای سر و سامان دادن بود و ضد بریز و بپاش. طرفدار اقدام های جدی تر بود، حک و اصلاحات بیشتر، تصفیه سریع بدهی ها، بی اعتنایی به همه چیز جز انصاف و بی طرفی.
لیدی راسل نگاهی به ورقه ان انداخت و گفت: «اگر بتوانیم این ها را به پدرت بقبولانیم خیلی کارها می شود کرد. اگر این قرار و مدارها را بپذیرد ظرف هفت سال حسابش صاف می شود. امیدوارم بتوانیم پدرت و الیزابت را قانع کنیم که کلینچ هال خودش کلی عزت و احترام دارد و با این صرفه جویی ها چیزی از آن کم نمی شود. اصلاً اگر سر والتر الیوت مثل یک آدمِ اصولی رفتار کند، از نظر آدم های فهیم چیزی از شان و منزلتش کم نمی شود. تازه مگر قرار است چه کار کند؟ همان کاری را قرار است بکند که کلی از خانواده های درجه یک ما کرده اند... یا باید بکنند.... او هم از این قضیه مستثنی نیست. اصلاً مستثنی بودن باعث می شود ما بیشتر عذاب بکشیم، همین طور که تا حالا باعث شده. من خیلی امیدوارم که حرف مان را پیش ببریم. باید جدی و قاطع باشیم... آخر، کسی که بدهی بالا آورده حتما باید بدهی اش را بپردازد. البته احساسات یک مرد متشخص... یک رئیس خانواده، مثل پدر تو... باید در نظر گرفت، اما شخصیت یک مرد درستکار را بیشتر باید در نظر گرفت.»
این همان اصلی بود که ان دلش می خواست هم پدرش از آن تبعیت کند و هم دوست و آشناهای پدرش آن را از او بخواهند. به نظرش وظیفه وجدانی بود که به حساب و کتاب طلبکارها رسیدگی بشود، آن هم طبق صرفه جویی های درست حسابی، و هیچ هم افتخار نمی دانست که از این لحاظ کوتاه بیایند. دلش می خواست به این برنامه عمل کنند، و این را وظیفه وجدانی می دانست. روی نفوذ لیدی راسل خیلی حساب می کرد. در مورد سفت کردن کمربندها هم به حکم وجدان معتقد بود که مجاب کردن آن ها به حک و اصلاحات کامل، نه نیم بند، قاعدتا نباید زیاد مشکل باشد. با شناختی که از پدرش و الیزابت داشت، فکر می کرد چشم پوشی کردن از یک جفت اسب هم برای آن ها سخت است، چه رسد به چشم پوشی کردن از هر دو جفت اسب، و همین طور در بقیه مواردی که لیدی راسل صرفه جویی های ملایم تری در نظر گرفته بود.
کاری نداریم که به درخواست های سفت و سخت ان چه واکنشی نشان داده می شد. حرف های لیدی راسل هم به جایی نمی رسید... عملی نبود... قابل تحمل نبود. «بله؟ چشم پوشی از هر نوع آسایش و راحتی؟ مسافرت، لندن، خدمتکارها، اسب ها، سفره رنگین... سختگیری و محدودیت در همه چیز؟ زندگی کردن بدون اسباب معیشتی که هر مرد متشخصِ تنها هم آن ها را دارد؟ نه، بهتر است هرچه زودتر از کلینچ هال برود اما به چنین حال و روزی نیفتد.»
«از کلینچ هال برود.» آقای شپرد درجا نکته را گرفت، چون عملاً دستش توی کار بود و می دانست صرفه جویی کردن در قاموس سر والتر جایی ندارد، و کاملاً هم مجاب بود که بدون تغییر مکان اصلاً کاری نمی شد کرد.... گفت که چون این فکر از طرف کسانی است که تعیین تکلیف به آن ها محول شده، حالا با خیال راحت اعتراف می کند که نظر خودش هم عین نظر آن ها بوده. به نظر خود او هم سر والتر آدمی نیست که بتواند نحوه زندگی اش را عوض کند، آن هم در خانه ای که درش از قدیم به روی مهمان ها باز بوده و برای خودش کیا و بیایی داشته.... سر والتر وقتی به جای دیگری برود خودش صاحب اختیار است و وضع خودش را تشخیص می دهد و در تنظیم نحوه زندگی اش می شود حرمتش را حفظ کرد و گذاشت هر جور که دوست دارد خانه اش را اداره کند.
سر والتر می بایست از کلینچ هال برود... و بعد از یکی دو روز شک و تردید و بلاتکلیفی بالاخره این مسئله خطیر هم که به کجا باید برود حل و فصل شد و تکلیف این جابه جایی روشن.
سه امکان وجود داشت: یکی رفتن به لندن، یکی دیگر رفتن به بث، و یکی هم رفتن به خانه دیگری در همان منطقه. ان طرفدار صددرصد این سومی بود، خانه جمع وجورتری در همان حوالی، چون باز هم می توانستند با لیدی راسل حشر و نشر داشته باشند، نزدیک مری باشند و گه گاهی هم چشم شان به جمال چمنزارها و درخت زارهای کلینچ روشن بشود. اما ان مثل همیشه قسمتش این بود که همه چیز درست خلاف میلش رقم بخورد. ان از بث خوشش نمی آمد و فکر می کرد بث با مذاقش جور درنمی آید... اما قرار شد به بث کوچ کنند.
سر والتر اول بیشتر به لندن فکر می کرد، اما آقای شپرد که احساس می کرد لندن جای قابل اعتمادی نیست نهایت مهارت را به خرج داد تا رای سر والتر را بزند و مجابش کند که بث جای بهتری است. برای آقای متشخصی که به مضیقه افتاده، بث جای مطمئن تری است... می شود با خرج و مخارج خیلی کمتری زندگی آبرومندانه تری داشت. بث دو مزیت عمده نسبت به لندن داشت که آقای شپرد خیلی روی آن ها تاکید کرد: اول این که فاصله اش تا کلینچ کمتر است، فقط پنجاه مایل، و دوم این که لیدی راسل می تواند زمستان ها بیشتر اوقاتش را در بث بگذراند. در عین رضایت لیدی راسل، که اولین انتخابش همین بث بود، سر والتر و الیزابت مجاب شدند که با رفتن به بث نه از عزت و احترام شان کم می شود و نه از خوشی و راحتی شان.
لیدی راسل مجبور بود با خواسته های انِ عزیزش مخالفت کند. خیلی مشکل بود که آدم از سر والتر انتظار داشته باشد به خانه کوچکی در همان حوالی قناعت کند. حتی خودِ ان ممکن بود آن قدر کسرِ شانش بشود که تصورش را نمی کرد. این کسرِ شان احساسات سر والتر را که خیلی خیلی جریحه دار می کرد. اما این نکته که ان از بث خوشش نمی آمد، بله، این احساس به نظر لیدی راسل به تجارب قبلی ان برمی گشت و از اساس اشتباه بود، و دو علت هم بیشتر نداشت... اول این که ان بعد از مرگ مادرش سه سال در بث به مدرسه رفته بود، و دوم این که در آن زمستانی که بعدا با هم در بث سپری کرده بودند تصادفا ان حال و روز چندان خوبی نداشت.
خلاصه، لیدی راسل که از بث خوشش می آمد خودبه خود فکر می کرد بث برای همه جای خوبی است. دوست جوانش می توانست فصل گرما را بیاید کلینچ لاج پیش او زندگی کند، و به این ترتیب، هر خطری که ممکن بود تندرستی اش را تهدید کند مرتفع می شد. ان زیاد از خانه بیرون نزده بود. زیاد در انظار ظاهر نشده بود. دل و دماغ درست حسابی نداشت و سرحال نبود. معاشرت و رفت وآمد در محیط بزرگ تر حتما روحیه اش را بهتر می کرد. لیدی راسل دلش می خواست ان بیشتر آفتابی بشود.
هر خانه ای که در آن حوالی برای سر والتر می گرفتند مناسب حالش نمی بود، و این نکته ای بود که خوشبختانه از همان اول در برنامه آن ها روی آن تاکید شده بود. خیلی هم تاکید شده بود. سر والتر هم از خانه خودش چشم می پوشید و هم می دید که خانه اش به دست دیگران افتاده، و این خودش شکنجه و عذابی بود که آدم های مقاوم تر از سر والتر هم نمی توانستند تحمل کنند. کلینچ هال را می بایست اجاره داد، اما این راز سربه مهری بود که احدی خارج از جمع خودشان نمی بایست متوجه آن بشود.
اگر مردم می فهمیدند که سر والتر می خواهد خانه اش را اجاره بدهد، آن وقت سر والتر که نمی توانست چنین خفتی را تحمل کند.... آقای شپرد یک بار کلمه «آگهی» از دهانش در رفته بود... اما جرئت نداشت که باز به این قضیه اشاره کند. سر والتر به این جور حرف ها روی خوش نشان نمی داد. اجازه نمی داد کسی کوچک ترین اشاره ای بکند به این که او چنین قصدی دارد. اصلاً اگر یک متقاضی استثنایی پیدا نمی شد که هم شان و هم رتبه خودش باشد و سر والتر بخواهد به او لطف کند، بله، اگر چنین موردی پیدا نمی شد، مگر ممکن بود سر والتر خانه اش را اجاره بدهد؟
همیشه، برای تایید کارهایی که دوست داریم، زود دلیل و بهانه هم پیدا می شود!... لیدی راسل به دلیل خیلی خوب دیگری هم از ته دل خوشحال بود که سر والتر و خانواده اش دارند از آن ناحیه می روند. الیزابت در آن اواخر دوستی صمیمانه ای به هم زده بود که لیدی راسل دلش نمی خواست ادامه پیدا کند. الیزابت با یکی از دخترهای آقای شپرد دوست شده بود که بعد از ازدواج ناموفقی به خانه پدرش برگشته بود و با دو تا بچه سربار پدرش شده بود. زن جوان زرنگی بود که بلد بود دل دیگران را به دست بیاورد،... لااقل در کلینچ هال بلد بود به دست بیاورد. آن قدر هم در دل دوشیزه الیوت جا باز کرده بود که چند بار پیش او مانده بود، آن هم برخلاف میل لیدی راسل که این دوستی را کاملاً نامناسب می دانست و کلی هشدار و زنهار داده بود.
اصلاً لیدی راسل نفوذی روی الیزابت نداشت، و اگر الیزابت را دوست داشت بیشتر برای این بود که الیزابت دوستش داشته باشد، وگرنه الیزابت کسی نبود که بیرزد آدم دوستش داشته باشد. لیدی راسل هیچ وقت چیزی بیشتر از احترام ظاهری از او ندیده بود... فقط همان ملاحظات معمولی ادب و نزاکت بود و بس. هیچ وقت هم در کارها، هرقدر هم که دلش می خواست، حرفش پیش نمی رفت. بارها تلاش کرده بود ان هم با او به سفر لندن برود، که با توجه به آن همه بی انصافی و بی اعتنایی و قرار و مدارهای خودخواهانه ای که باعث می شد ان توی خانه حبس بشود حق ان بود، اما فایده نداشت. در بسیاری از موارد جزئی هم سعی کرده بود عقل و تجربه خودش را برای الیزابت در طبق اخلاص بگذارد... ولی این هم بی فایده بود. الیزابت کار خودش را می کرد... بخصوص در این قضیه دوستی با خانم کلِی خیلی رودرروی لیدی راسل ایستاده بود و خودسری را دیگر از حد گذرانده بود. آیا درست است که آدم مصاحبت خواهر صالح و لایقش را ول کند و عاطفه و صمیمیتش را خرج آدمی کند که سرش به تنش نمی ارزد و فوقش باید دورادور احترامش را نگه داشت؟
از لحاظ موقعیت، خانم کلِی به نظر لیدی راسل خیلی پایین تر بود. از لحاظ شخصیت هم دوست و هم صحبت خطرناکی محسوب می شد... حالا عزیمت از کلینچ هال باعث می شد خانم کلِی همین جا بماند به حال خودش و امکان آشنایی ها و دوستی های مناسب تری برای دوشیزه الیوت پیش بیاید، که خب، این خودش خیلی اهمیت داشت.

سخن مترجم

جین آستین در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۵ در استیوِنتن، همپشر، جنوب شرقی انگلستان، به دنیا آمد. او هفتمین فرزند یک کشیش ناحیه بود. در سال ۱۸۰۱ که پدرش بازنشسته شد، خانواده آستین به بث نقل مکان کرد. پدر در سال ۱۸۰۵ از دنیا رفت و جین آستین و مادرش چندبار نقل مکان کردند، تا سرانجام در سال ۱۸۰۹ در نزدیکی التن در همپشر ماندگار شدند. جین آستین در همین محل ماند و فقط چندبار به لندن سفر کرد. در مه ۱۸۱۷ به سبب بیماری به وینچستر کوچ کرد تا نزدیک پزشکش باشد، و در ۸ ژوئیه ۱۸۱۷ همان جا درگذشت.
جین آستین نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد. قبل از انتشار آثارش بارها در آن ها دست می برد و بازبینی شان می کرد. چهار رمان عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلد پارک و اِما به ترتیب در سال های ۱۸۱۱، ۱۸۱۳، ۱۸۱۴ و ۱۸۱۶، یعنی در زمان حیات جین آستین منتشر شدند. رمان های نورثنگر ابی و ترغیب در سال ۱۸۱۸، یعنی بعد از مرگ نویسنده، به چاپ رسیدند. دو اثر به نام های لیدی سوزان و واتسن ها (ناتمام) نیز از کارهای اولیه جین آستین باقی مانده است. او پیش از مرگ مشغول نوشتن رمانی به نام سندیتن بود که قسمت های پراکنده آن در دست است. جین آستین در محیطی نسبتا منزوی زندگی کرد و اوقات خود را بیشتر به نوشتن گذراند. به نظر نقادان، او نبوغی دووجهی داشت: هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدم ها را خوب می شناخت. این دو وجه در نوشته های او نیز تجلی یافته است. زندگی اجتماعی و خانواگی محملی است که نویسنده به کمک آن، با ژرف اندیشی، درباره انسان ها و روابط آن ها قضاوت می کند و نظر می دهد.
رمان های جین آستین از پرخواننده ترین آثار در ادبیات جهان اند و حدود دویست سال است که نسل های پیاپی با کشش و علاقه روزافزون رمان های او را می خوانند.
ترغیب در سال ۱۸۱۸ (عملاً در دسامبر ۱۸۱۷) بعد از مرگ جین آستین منتشر شد. اما جین آستین آن را در سال های ۱۸۱۵ و ۱۸۱۶ نوشته بود. این آخرین رمان جین آستین نیز سرشار است از طنز، نکته بینی و نگاه هوشمندانه به رفتار آدم ها. اما غیر از این ها، که ویژگی همه رمان های جین آستین به شمار می روند، تفاوتی میان ترغیب و رمان های دیگر او به چشم می خورد، و آن لحن بدبینانه تر این رمان است. قهرمان این رمان، ان الیوت، در محیط محدودش مدام کلنجار می رود، یعنی همان کاری را می کند که خواستگار سابقش (کاپیتان ونتوِرث) در نبردهای دریایی می کند. پس از جنگ چه خواهد شد؟
متنی که مترجم مبنای کار قرار داده است همان نسخه سال ۱۸۱۸ است که بعدها ویراستارانی در آن اصلاحاتی اعمال کردند.
امیدوارم این ترجمه نیز مانند پنج ترجمه قبلی (عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلد پارک، اِما و نورثنگر ابی) مورد استفاده دوستداران ادبیات قرار بگیرد. از همه کسانی که در این سال ها مشوق من در ترجمه هر شش رمان جین آستین بوده اند صمیمانه تشکر می کنم.
از مدیریت و کارکنان نشر نی که کتاب را به شکل شایسته ای تولید کرده اند سپاسگزارم، همچنین از سرکار خانم مونا سیف که متن ترجمه را پیش از انتشار خواندند و پیشنهادهای مفیدی دادند.

رضا رضایی
تابستان ۱۳۸۷

نظرات کاربران درباره کتاب ترغیب

ترغیب از جمله بهترین آثار ادبیات کلاسیک انگلستان هست و برای منی که عاشق جین آستین و ادبیات کلاسیکم خوندنش کاملا مطبوع و لذتبخش بود. رمان درباره ی زندگی دختری آرام،متین و بسیار فهمیده به نام آن هست که با عشق قدیمیش بعد از هشت سال دوباره روبرو میشه و خیلی از اتفاقات و خاطرات تجدید میشه و خیلی از حس ها دوباره زنده میشه!توصیف های عالی به سبک جین آستین باعث شد که من کاملا بتونم تو ذهنم داستان رو تجسم کنم.
در 1 سال پیش توسط فاطمه کمالی
یه کتاب خیلی احساسی و پر از آرامش واقن توصیه میکنم بخونینش
در 2 سال پیش توسط ریحانه شاه علی
در این رمان هم مانند غرور و تعصب،پیش داوری ها هستند که داستان رو پیش می برند.خواننده ی رمان پیش از شروع باید این نکته که رمان در حدود ۲۰۰ سال پیش نگاشته شده رو مد نظر قرار بده تا بتونه ارتباط بهتری با "سبک زندگی"، "اولویت ها" و "ارزش" های حاکم بر جامعه ی آن سالها برقرار کنه. این داستان رو دوست داشتم و مطابق انتظارم بود.
در 2 سال پیش توسط مهرسا مصلح
نوشته جین آستین با ترجمه رضا رضایی، عالیست...
در 6 ماه پیش توسط jah...yam
سلام رمان موفقیه و موضوعش کاملا با غرور و تعصب فرق داشت .
در 1 سال پیش توسط شهیده
از اونجایی که عاشق جین آستینم همه ی کتاباش به دلم میشینه اما خب خیییلی هم خوب نبود
در 5 ماه پیش توسط f.k...igh