
دلاور، پس از یک زندگی پرفراز و نشیب، پس از رزم¬های فراوان، خسته از تمام ضربات شمشیری که زده بود، گرزهایی که فرود آورده بود و تیرهایی که از کمان رها کرده بود، میانۀ تابستان، همراه با سیمرغ به جزیره رسید. صورتش از گرمای طاقتفرسای آن روزهای سیستان سوخته بود و وزِش شدید باد، دنبالۀ دستمالی را که به دورِ صورتش پیچانده بود، همانند درفشی به اهتزاز درآورد؛ درفشی که نه اژدهاپیکر، بلکه تکهپارچهای کهنه به رنگ سیاه با دنبالهای نخ¬نما بود. دیگر گرز و شمشیری و کمندی در دست نداشت. آن رزمها به پایان رسیده بود. نه دشمنی وجود داشت، نه اژدهایی و نه جادوگری که بخواهد با آنها گلاویز شود و نعرهزنان گرزش را فرود آورد و با نیزهاش جان آنها را بگیرد. خودش بود و نگاه پرسؤال سیمرغ و درونی که با هزار پرسش پاسخ دادهنشده به آخر جهان رسیده بود. سیمرغ هم که مأمن البرز را رها کرده بود و در این گوشۀ دنیا با دلاور بر زمین نشسته بود، نمیدانست چه چیزی در انتظار این آخرین بازمانده خاندان سیستان و البته خودش بود.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۱۸ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 105 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | عبدالرضا ناصرمقدسی |
| ناشر | چوک |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |