
قطرات باران مستقیم به پوست سر میکومو میخوردند و از هم میپاشیدند. گیج به هر سو میشتافتند، در تقلای چنگانداختن به دستاویزی که خود را نگه دارند. نمییافتند. با فریادی بیصدا سقوط میکردند.
مدتی بود که موهایش را از ته میتراشید.
ابتدا خودش هم نمیدانست چرا. بقیه میپنداشتند شکلی از عزاداریست، دلیلی مذهبی دارد. درست بود و نبود. در محدودهی هیماواری مردهای همسرمُرده اجازه نداشتند موهای خود را بلند کنند. آنجا تراشیدن مو عزاداری معمولِ مردان بود، حتی اگر مُرده نه همسر، که خواهر یا مادرشان بود. اما میکومو اهل هیماواری نبود و اصلاً مطمئن نبود عزادار باشد.
وقتی دعوتنامهی طراح برای مراسم بدرود رسید، میکومو پیش شطرنجباز بود. دید که رنگش برگشت و لحظهای دهانش را بازوبسته کرد تا هوا را درون ششهایش بکشد. همان موقعش هم در صندلی چرخدارش مچاله شده بود، اما آن لحظه بیشتر فرورفت. انگار قسمتی از بدنش بهیکباره ناپدید شد. میکومو نمیدانست عزاداری دقیقاً چه شکلیست، اما اگر شکلی داشت، باید مردی میبود که در صندلیاش مچاله میشود و میکوشد نفس بکشد.
میکومو هرگز در صندلیاش فرونرفت، هیچوقت تقلا نکرد نفس بکشد. اوایل این حالش را به هم میزد. اینکه هوا به همان سهولت پیشین میرفت و میآمد. اینکه درد جانش را نمیگرفت. اینکه کاتیا مرده بود و او نه.
بعدتر به اشتباهش پی برد: کاتیا نمرده بود.
عزیز باهوش من، سلام. اگر داری این هولوگرام رو میشنوی، یعنی من کنارت نیستم که بتونم اینها رو برات تعریف کنم.
قطرهای باران بر استخوان بینیاش لغزید و آویزان ماند. پیش چشمش تصویر بدرودگاه مات و خیس و خاکستری بود. صدای باران را نمیشنید. صدای کاتیا از گوشیهای داخل گوشش دنیایش را تسخیر کرده بودند. از پنج سال پیش که هولوگرامها به دستش رسید تابهحال، هزاران بار هرکدامشان را گوش کرده و خوانده و دیده بود. هنوز نمیتوانست گوشیها را از گوشش دربیاورد، به جهان برگردد، به صدای باران گوش کند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 3.۲۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 688 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | آرمینا سالمی |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۰۵ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |